خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان همسر دوم من / جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 15

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 15

جلد دوم رمان همس دوم من

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

_تا وقتی آرسام کنارته آرشام نمیتونه کاری بکنه آرسام نمیزاره مطمئن باش!
اهی کشیدم و با ناراحتی بهش خیره شدم و لب زدم
_معذرت میخوام فاطمه تو رو هم با این وضعیتت خیلی اذیت کردیم به جای اینکه آرامش داشته باشی همش داری اذیت میشی!

_این چه حرفیه فرشته چه اذیتی دیگه نبینم از این حرف ها بزنی!
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_باشه!

چند روز گذشته بود و خبری از آرشام نشده بود بشدت ترس داشتم نمیخواستم از بچه هام جدا بشم اما میدونستم آرشام هر کاری میکنه تا بچه هام رو از من بگیره تحمل جدایی از بچه هام

رو نداشتم باید میرفتم از این خونه اما آرسام نمیزاشت حتی تکون بخورم یا قدمی بردارم گیج و سردرگم بودم نمیدونستم باید چیکار کنم انگار قرار نبود من هیچ وقت طعم خوشبختی رو بچشم

_کجایی بیا بیرون
با شنیدن صدای فریاد آرسین از روی تخت بلند شدم و به سمت بیرون حرکت کردم راه پله ها رو با استرس پایین رفتم نگاهم به آرسین افتاد که داشت وسط سالن فریاد میزد و آرسام سعی میکرد آرومش کنه

با اومدن من به این خونه انگار تعادل همه چیز به هم خورده بود هم این خونه و هم بچه ها هیچ چیز درست نبود آهی کشیدم و با صدای گرفته ای لب زدم
_من اینجام!

با شنیدن صدام همه ساکت شدند
آرسین به سمتم برگشت و داد زد
_چرا برگشتی هان توی هرزه چرا برگشتی خوب میرفتی همون جهنمی که بودی چرا باز برگشتی هان؟!

با شنیدن حرف هاش با درد چشمام و بستم داشت میگفت هرزه به مادرش تا کی باید تحمل میکردم این حرف ها رو شنیدن این حرف ها خیلی برام سخت بود خیلی قلبم بیشتر از قبل داشت شکسته میشد خدایا پس کی تمومش میکنی من دیگه تحملش رو ندارم!

_چرا ساکتی چرا حرف نمیرنی جن…
با صدای سیلی که سالن رو پر کرد آرسین نتونست حرفش رو کامل کنه صدای عربده ی آرسام بلند شد
_خفه شو مرتیکه ی بی غیرت نشستی به مادرت فحش میدی بجای اینکه بری به اون پدر بیناموست که با خواهر زنش خوابیده اونم جلوی زن حاملش فحش بدی اومدی به مادرت فحش میدی آره؟!

صدای بهت زده اش بلند شد:
_چی؟!
_فکر کنم واضح حرف زدم

آرسین با عصبانیت عربده زد:
_چی گفتی؟!
ارسام پوزخندی زد و گفت:
_برو از اون بابای بیناموست بپرس
آرسین فقط بهت زده شکه عصبانی به ارسام خیره شده بود با صدای گرفته ای لب زد:
_داری دروغ میگی!

با شنیدن این حرف صورت ارسام از عصبانیت قرمز شد و از عصبانیت عربده کشید:
_خفه شو گمشو از خونه ی من بیرون
با درد چشمام و بستم که آرسین به سمتم اومد و گفت:
_هنوز تموم نشده باید بهم جواب بدید!

با رفتن آرسین روی پله ها نشستم و درمونده به ارسام خیره شدم که به سمتم اومد و گفت:
_ناراحت نباش درست میشه همه ی این حرفایی که زد حرف های خودش نبود حرف هایی بودند که نیایش همیشه میزنه.

با درد نالیدم:
_خیلی درد داره بچه ی خودت پسر خودت بهت بگه هرزه بگه رفتی دنبال هرزگی این همه سال کاش هیچوقت بدون بچه هام نمیرفتم اما من نمیتونستم خوشبختشون کنم من تو خیابون سحر و سامان و به سختی بزرگ کردم!

_نمیخواد بهش فکر کنی!
_هر ثانیه جلو چشمامه
_فرشته به من نگاه کن!؟
سرم و بلند کردم و به چشمهاش خیره شدم که گفت:
_من همه چیز رو درست میکنم بهم اعتماد کن
میون اون همه درد لبخندی روی لبهام نشست و لب زدم:
_ممنون که هستی داداش!

لبخندی زد و گفت:
_وظیفمه خواهری حالا بلند شو بریم پایین یه چیزی بخور
با صدای گرفته ای لب زدم:
_ممنون میل ندارم!

دستم و گرفت و گفت:
_یعنی چی میل ندارم پاشو بریم!
و من و همراه خودش برد به سمت آشپزخونه.

با استرس به آرشام خیره شده بودم
ارسام فاطمه من و آرشام نشسته بودیم داخل سالن امروز آرشام گفته بود کار مهمی داره و حتما همه باید باشیم بهش خیره شده بودم تا زودتر حرفش رو بزنه اما اون هنوز ساکت و صامت نشسته بود.

بلاخره صدای ارسام سکوت سالن رو شکست:
_خوب منتظریم آرشام چیکار داشتی؟!
آرشام تک سرفه ای کرد و لب زد:
_من کاری با فرشته ندارم میتونه هر جایی خواست زندگی کنه زندگی اون به من هیچ ربطی نداره!

سکوت کرد قلبم داشت تند تند میزد
از شدت دلشوره حالت تهوع بهم دست داده بود به زور جلوی خودم و گرفته بودم بلاخره بعد از چند دقیقه آرشام ادامه داد:
_اما بچه هام رو میخوام سامان و سحر!

با شنیدن این حرف دیگه نتونستم طاقت بیارم سریع از روی میز بلند شدم و به سمت دسشویی دویدم! انقدر عق زدم ک حس کردم دیگه جونی تو تنم نمونده صدای نگران ارسام و فاطمه

از پشت در دسشویی میومد اما انقدر بیحال بودم که نمیتونستم جوابشون رو بدم بلاخره بعد از چند دقیقه طولانی که گذشت در و باز کردم که آرسام بازوم و گرفت و گفت:
_خوبی چیشده؟!

با صدای لرزونی بیحال لب زدم:
_من خوبم
_یعنی چی خوبی رنگ پریده پاشو بریم بالا تو بخواب یکم استراحت کن
_نه آرشام اون…
_فرشته لجبازی نکن!

_تو رو خدا!
کلافه دستی داخل موهاش کشید و کمکم کرد بریم داخل سالن نگاهم و به آرشام دوختم که جدی و با چشمهای سرد و بی روحش بهم خیره شده بود با صدای گرفته ای لب زدم:
_من بچه هام رو نمیدم بهت

_میدی!
با صدای بلندی فریاد زدم:
_من بچه هام رو بهت نمیدم این و آویزه ی گوشت کن آرشام!

پوزخندی زد و خواست حرفی بزنه که صدای عصبانی آرسام بلند شد:
_آرشام بسه!
آرشام نگاهش و به آرسام دوخت و لب زد:
_حتی قانون هم بچه هام رو به من میده

با گریه فریاد زدم
_تو هیچ حقی نسبت به بچه های من نداری فهمیدی؟!
پوزخندی زد و گفت:
_کی گفته؟!
_من میگم

_من باباشونم تو این همه سال بچه هام رو از من مخفی کردی بدون اینکه حتی خودم خبر داشته باشم بچه ای دارم من نمیزارم بچه هام بخاطر تو سختی بکشند بچه هام رو ازت میگیرم مطمئن باش شده حتی به زور

_خفه شو صدات و ببر چجوری میتونی انقدر راحت حرف بزنی یادت نرفته اون شب وقتی بچه هان تو شکم من بودند و حتی خودم هم نمیدونستم حاملم شاهد خیانت تو خواهرم شدم یادت رفته؟!

وقتی سکوتش رو دیدم پوزخندی زدم و گفتم:
_چیه یادت رفته؟!
خونسرد لب زد:
_مدرکی داری؟!
بهت زده بهش خیره شدم این چی داشت میگفت مدرک؟!وقتی خودم با چشمهای خودم دیده بودم مدرک میخواست چیکار چجوری میتونست انقدر راحت حرف بزنه و از من مدرک بخواد!

_خیلی کثافطی
بیتفاوت شونه ای بالا انداخت و گفت:
_تا فردا فرصت دارید بچه هام رو بهم بدی وگرنه از راه قانونی وارد میشم
با غیض لب زدم:
_هیچ غلطی نمیتونی بکنی!

_میبینیم میتونم یا نه!
داشت من و تهدید میکرد میدونستم هر کاری بخواد میتونه خیلی راحت انجامش بده با گریه و التماس به آرسام خیره شدم که انگار فهمید به سمت آرشام رفت و گفت:
_بریم بیرون حرف بزنیم

با رفتن آرشام و آرسام بغضم با صدای بدی ترکید چجوری میتونستم باز هم بچه هام رو از دست بدم باز هم ضعیف شده بودم درست مثل گذشته حالم از این فرشته بهم میخورد!

#آرشام

با خونسردی به آرسام خیره شدم
که با عصبانیت لب زد:
_از جون خواهر من باز چی میخوای؟!
_بچه هام و میخوام
_آرشام دست از سر فرشته و بچه هاش بردار اون بچه ها تو رو نه میشناشن نه میخوانت دست از سرشون بردار.

با خونسردی تمام لب زدم:
_من کاری با خواهر تو ندارم.
من بچه هام رو میخوام فقط همین اگه هم خواهرت بچه هام رو نده مجبور میشم از راه قانونی وارد بشم!

پوزخندی زد و گفت:
_اون وقت برای خیانتی که کردی چه توجیهی داری اونم با خواهر زنت میدونی مجازاتش چیه که؟!

مثل خودش پوزخندی تحویلش دادم و لب زدم:
_مدرکی داری؟!
_مطمئن باش برای خواهرم شده از زیر سنگ مدرک جور میکنم و تو یکی رو بد بدبخت میکنم دست از سر خواهر من بردار!

_بچه هام و میگیرم مطمئن باش هر کاری از دستت برمیاد انجام بده فقط تا فردا فرصت دارید بچه هام رو بدید وگرنه از راه قانونی وارد عمل میشم!

بدون اینکه منتظر جواب دیگه ای از سمت آرسام بمونم حرکت کردم به سمت بیرون میدونستم اینجوری هم فرشته و هم بچه هارو دوباره بدست میارم فرشته بدون بچه هاش نمیتونه طاقت بیاره

پوزخندی روی لبهام نشست کم کم همه چیز رو درست میکردم اول فرشته و بچه هام برمیگشتن پیش خودم بعدش هم حساب اون نیایش احمق رو میرسیدم که به خودش جرئت داده بود من و بازی بده

جوری زندگیش رو جهنم میکردم که خودش فرار کنه عوضی با چه نقشه ای هم تموم خانواده ام رو از هم پاشید همش تقصیر عمو بود که این مار حیله گر رو آورده بود ایران دوباره تا برای بار دوم زندگیم رو خراب کنه که کرد.

یک روز گذشته بود بهش یک روز فرصت دادم امروز اومده بودم تا جوابم رو بگیرم خیلی خونسرد نشسته بودم که صدای آرسام بلند شد:
_اینجا چیکار داری؟!

پوزخندی زدم و گفتم:
_اومدم دنبال بچه هام
_بچه هات مگه اینجان؟!
ابرویی بالا انداختم و بهشدخیره شدم با فکری که به سرم زد سریع بلند شدم و داد زدم:
_فرشته کجاست؟!

با خونسردی لب زد:
_نیست رفت!
با خشم لب زدم:
_اصلا کار خوبی نکردی میفهمی! خیلی براتون بد میشه خیلی.

بدون اینکه منتظرش بمونم از خونه خارج شدم گوشیم رو برداشتم و به مصطفی زنگ زدم بعد از اینکه چند تا بوق خورد جواب داد:
_بله آقا؟!

_اون خانوم و بچه هاش رو کجا بردند؟!
_یه خونه ویلایی نزدیک خونه ی قبلی شما!
_آدرس رو برام بفرست!
_چشم آقا
فکر کردی به همین راحتی میتونی از دست من فرار کنی فرشته خانوم!

یکبار گولت رو خوردم و برای این همه سال از دیدن بچه هام محروم شدم نمیزارم باز هم کار چند سال قبلت رو انجام بدی و تکرار کنی تلافی اینکارو بد سرت در میارم!
****
از دست آرشام فرار کرده بودیم ارسام من و بچه هام رو آورده بود به یه خونه ویلایی یکی از دوستاش که خالی بود گفت میتونیم همینجا بمونیم فعلا تا یه جای بهتر برامون پیدا کنه برای زندگی!

انگار اون هم فهمیده بود در افتادن با آرشام آخر و عاقبت نداره و آرشام هر جور شده بچه هام رو از من میگیره برای همین فرار از آرشام بهترین راه بود!

_مامان؟!
با شنیدن صدای سحر به سمتش برگشتم و لب زدم:
_جانم؟!
_چرا اومدیم اینجا؟!
چی باید میگفتم میگفتم از بابات فرار کردیم چون میخواد شماهارو از من بگیره!

_چون دایی میخواد یه خونه برامون بخره دید راحت نیستیم گفت فعلا بیایم اینجا
سامان با لبخند گفت:
_مامان؟!
_جانم پسرم
_دایی چقدر مهربونه خیلی بهمون کمک کرد

لبخندی زدم و تا خواستم لب باز کنم جوابش و بدم صدای بوق خوردن زنگ در اومد متعجب از اینکه بجز آرسام که کلید داره کسی با ما کاری نداره به سمت آیفون رفتم و جواب دادم:
_بله بفرمائید؟!

_فرشته خانوم؟!
متعجب از صدای مرد غریبه لب زدم:
_بله بفرمائید؟!
_آقا آرسام یه بسته برای شما فرستاده میشه بیاید بگیرید؟!
_بله الان میام.

چادرم رو پوشیدم که صدای سامان بلند شد:
_کی بود مامان؟!
_از طرف آرسام اومده برم ببینم چیشده.

www.60tip.ir

Rating: 4.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 19

جلد دوم همسر دوم من جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید #فرشته با خوشحالی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *