رمان دالیت

رمان دالیت پارت 11

Rate this post

پارت اول تا اخر رمان دالیت نوشته نیلوفر قایمی فر

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دالیت از اینجا کلیک کنید

 

وای..انگار به عشق امیرعلی جای مواد معتاد شده بودم!به هر شیوه و طریقی می خواستم امیرعلی رو تو زندگیم داشته باشم و بچه داشتن از اون به معنی هی برگ برنده ی بزرگ بود که همه دست از سرمون بردارند و بذارن زندگیمونو بکنیم،امیرعلی برای همیشه به قلب من زنجیر باشه،حس می کردم هرگز چیزی به اندازه ی از دست دادن اون بچه قلبمو نسوزونده بود..چرا نفهمیدم!؟من چه جور زنی هستم که نفهمیدم باردارم؟!!

***

چشامو باز کردم هنوز درد داشتم ولی کمتر بود حس کسلی داشتم ولی با تمام قوا امیرعلی رو می جستم..ناله وار صداش کردم…

صدای مامانم اومد:

پمامان-نگار..؟نگارجان..؟مامان جون خوبی دخترم؟

تموم حوادث یادم اومد درست عین یه فیلم که به عقب بر می گرده..با زاری گفتم:

-بچه امو ازم گرفتید راحت شدید؟

مامان-نگار این چه کاریه کردی؟به ما حق بد از بیمارستان فرار کردی بی خبر رفتی با امیرعلی صیغه کردی،باهاش زندگی می کنی ازش حامله بودی… با عصبانیت گفتم:

-شوهرمه

مامان-هیــس..هیـــس…من با چه روئی تو چشم فامیل و در و همسایه نگاه کنم مگه دختر ترشیده بودی؟!این چه وضع ازداواجه؟زن صیغه ای؟!

امیرعلی-لیلاخانوم!!نگار حالش خوب نیست،الأن هم دارید تحقیرش می کنید؟!واقعا که!بچه مونو که ازمون گرفتین،حالا باز نوبت خود نگاره؟!چرا نمی رید سر خونه زندگیتون؟!چرا راحتمون نمی ذارید؟!داشتیم زندگیمونو می کردیما..اااههه

مامان-اینطوری امیرعلی؟نگار زن صیغه ایت باشه؟

امیرعلی-منو نگار راحتیم

چشمامو بستم انگار وزنه بهشون وصل کرده بودند،ولی گوشام خوب می شنید…

مامان-امیرعلی من بچه نیستم خوب می دونم وقتی یه ریگی به کفش یه مردی باشه از عقد دائم طفره میره،باهاش قول و قرار که گذاشتی،با هم صیغه که کردید با هم زندگی هم که می کنید…دیگه آب از سر ما گذشت حداقل مثل آدم طبق عرف زندگی کنید،امیرعلی ما آبرو داریم،مادرت پریشب اومد جلوی در خونه ی ما آبرومونو برد،هر چی از دهنش در می اومد نثارمون می کرد…دیگه رومون نمیشه تو محله سر بلند کنیم،مادرت به هر کسی رسیده گفته،ندیده پیغوم داده که لیلاخانوم دختر رو دست مونده ی معتادشو،دختر دست دومشو به پسر دکتر و تحصیل کرده ی من داده که هر جا اسمشو ببرم دختر دست گلشونو تقدیممون می کنند،پسر منو گول زدن…

با همون چشمای بسته بغضم ترکید و گریه سر دادم..چشامو باز کردم و امیرعلی که کنار پنجره بود پا تند کرد اومد طرفم و گفت:

امیرعلی-لا اله الا لاله..خدایا من از دست این دو تا زن چیکار کنم؟..نگـار..!آخه لیلاخانوم الأن وقت این حرفاست؟!

-منو ببر خونه امیرعلی

امیرعلی-نمیشه نگار،دکترت باید بیاد اجازه ی ترخیصتو بده

-امیر من اینجا بمونم دق می کنم..دارن تیر تو قلبم فرو می کنند

مامان-ما تیر به قلبت نمی زنیم این اعمال احمقانه ی خودته که…

در اتاق به ضرب باز شد و فرح خانوم اومد داخل،انگار میرغضبو دیدم،از برادرامم بیشتر از فرح خانوم می ترسیدم!چنان برافروخته و عصبانی بود که گفتم اومده منو بکشه،تو جام از ترس یه جست زدم،امیرعلی عاصی گفت:

امیرعلی-وای..وای..مامـان..مامان تو دیگه چرا اومدی؟!

فرح خانوم عصبی با حرص و دل پر گفت:

فرح خانوم-اومدم تبریک بگم که پس مونده ی دیگرانو برای مادری بچه ات انتخاب کردی

مامان سینه سپر کرد و با همون حرصی که از دیدن فرح خانوم بهش دست داده بود گفت:

مامان-فرح خانوم بهت اجازه نمیدم به دختر من توهین کنی،نگار از برگ گل پاک تره

فرح خانوم خندید،یه خنده ی پر از تمسخر که از صدتا سیلی برای من بدتر بود و گفت:

فرح خانوم-چه اراجیفا!برگ گل؟!کدوم گل،من خاری رو می بینم که دور بچه ام خیمه کرده

مامان سینه به سینه ی فرح خانوم ایستاد و گفت:

مامان-امیرعلی بود که نگارو از بیمارستان برد و صیغه اش کرد و باهاش چهار ماهه پنهونی زندگی می کنه و دختر من هفت هشت هفته ازش حامله بود…

فرح خانوم اومد جلوتر رو به من گفت:

فرح خانوم-نچائی!خوش اشتهائی رفتی خودتو یه جای دیگه لو دادی بعد انداختی رو سر پسر احمق من؟!نه خانوم کوچولو کور خوندی من نمی ذارم

امیرعلی اومد آرنج مادرشو گرفت و کشید به طرف در،درحالی که سعی می کرد با لحن آروم حرف بزنه گفت:

امیرعلی-مامان بیا بریم بیرون کارت دارم

فرح خانوم با حرص و عاز گفت:

فرح خانوم-امیرعلی شیرمو حرومت می کنم اگر…

امیرعلی یهو چنان از کوره در رفت که هر دو مامانا و من از فریادش که خیلیم کوتاه نبود جا خوردیم،با اینکه من انتظار این عکس العملو داشتم،عصبانی گفت:

امیرعلی-اگر چی؟اگر با زنم زندگی کنم؟!یا اگر ازش بچه بخوام اینا گناهه؟چرا اینطوری می کنید؟!چرا هر کدوم یه چوب برداشتید به جون زندگی من و نگار افتادید؟ولمون کنید دیگه..بچمونو ازمون گرفتید بسته،بـســه!بذارید حداقل واسه هم بمونیم.دیگه نمیخوام هیچ کدومتونو واسه بهم زدن زندگیمون ببینم وگرنه به خدا قسم به محمد)ص( قسم دست نگار رو می گیرم میریم یه جائی که هر چی دنبالمون بگردید نتونید اثری ازمون پیدا کنید!چشمتون به در سیاه بشه،قسم خوردم«امیرعلی نفس زنان به مامان و فرح خانوم نگاه کرد و ادامه داد»ازتون شکایت نمی کنم چون مادرامونید وگرنه بخاطر بچمون نمی گذشتم به قرآن خون بهاشو با شکایت و جزا می گرفتم اگر فقط یه بار دیگه با هدف آزار نگار و من نزدیکمون بشید قسممو انجام میدم..نگار باید استراحت کنه وقت ملاقات تموم شده…«امیرعلی اومد جلوتر سرممو چک کرد و آروم گفت»تموم شد…

اشکامو پاک کرد،دستشو گرفتم و آروم گفتم:

-نرو

امیرعلی-هستم نترس

دستشو بوسیدم سرمو نوازش کرد و لبخندی زد..مامان و فرح خانوم بی سرو صدا و هیچ حرفی رفتن بیرون؛خدایا امیرعلی رو برای من نگه دار،مرد من حرفت حرفه…با بغض گفتم:

-امیرعلی تو مرد منی،عین کوه پشت سرمی عین شیر ازم دفاع می کنی،رهام نکن که من بی مردم می میرم

امیرعلی لبخندی زد،سرمو بوسید و گفت:

-بخواب من کنارتم

-هرمان و بهزاد کجان؟

-تا دیشب بیمارستان بودن ولی صبح که قهمیدن حالت بهتره رفتن

-دعوا کردین؟

-نه خودشون دمشونو رو کولشون گذاشتن رفتن،اینقدر حالم گرفته ست که نای کودتا ندارم

با بغض گفتم:

-دروغ نگو،گردنت چرا قرمزه؟!

-این مال دیروزه

***

انگار بعد از جریان سقط بچه ی دومم و اولتیماتومی که امیرعلی به مادرامون داد همه چیز کمی آروم تر شده بود،همه به زور ساکت شده بودن؛اما دو چیز مادرامونو همچنان جری می کرد مادر امیرعلی منو برای عروس بودنش اونقدر کم می دید که می گفت من تو رو به کنیزی امیرعلی هم قبول ندارم و مامان از اینکه امیرعلی منو صیغه نگه داشته..هر چند وقت یه بار میومد خونمون و اونقدر به من سرکوفت می زد تا یه چشممو اشک می کرد یه چشممو خون..بعد هم می ذاشت می رفت،منم خیلی دوست داشتم امیرعلی منو عقد می کرد تا خیالم راحت بشه ولی می ترسیدم که بهش بگم و ازش بشنوم که”چه فکری در مورد خودت کردی؟من فقط نگهت داشتم تا همه چیز آروم بشه وگرنه تو تموم ننگای دنیا رو یکجا داری اگر هم اون دفعه حامله شدی فقط یه اشتباه بود…”از خیلی حرفا می ترسیدم که به امیرعلی نگم «منو عقد کن» تنها راهی که ممکن بود ناخواسته عقدم کنه بارداری بود…

درست عین یه آدم فوق العاده وسواسی که مدام خودشو چک می کنه هر دو سه هفته یه بار چک می کردم ببینم حامله ام یا نه ولی وقتی فقط یک خط روی baby check می دیدم انگار از هر لحظه نا امیدتر می شدم…

اون روز خونه ی مامانم اینا بودیم،اونقدر از صبح نگران بودم که وقتی تست می کنم جواب مثبته یا منفی که نینا زودتر از همه فهمید که حالم متفاوته..اومد کنارم و گفت:

نینا-نگار باز چته؟چرا عین مرغ سر کنده هی زیر لب نجوا می کنی؟

دست نینا رو گرفتم و گفتم:

-دعا کن برام جواب تستم مثبت باشه

نینا-تست چی؟

-baby check آوردم ولی می ترسم برم تست کنم

نینا-نگار از سقطت فقط دوماه گذشته!!

-می دونم،،می خوام..یعنی نینا اگر حامله بشم امیرعلی عقدم می کنه

نینا-نگار خواستن بچه با حیله که نمیشه،باید دلت پاک باشه و …

-حیله نیست به خدا،دارم از نگرانی می میرم هروقت امیرعلی منو میاره اینجا و خودش میره خونه ی مادرش دلم عین سیر و سرکه می جوشه که مبادا مادرش تو گوشش بخونه که من صیغه ای رو راحت ول کنه بره با اون…با اون دختره که نمی دونم کیه همون که قبلا مادرش براش درنظر گرفته بود ازدواج کنه…

نینا منو با ترحم نگاه کرد و گفت:

نینا-نگــار!اینقدر غصه نخور و استرس نداشته باش،امیرعلی ولت نمی کنه،اونقدر به پات بود که تو رو توی بدترین وضعیت خواست

با بغض گفتم:

-دارم دیوونه میشم،امیرعلی دم از عشق پاکی میزنه که در من میدیده بعد کاشف به عمل میاد که عاشق هستی بوده،من تو زندگی امیرعلی ام ولی مادرش میگه”بالأخره امیرعلی ازت خسته میشه امیرعلی تعصبیه،تعصبش کار دستش میده نمی تونه با تو زیر یک سقف زندگی کنه”وای نینا اگر امیرعلی رو ازم بگیرن من دیوونه میشم،چطوری عاشق علیرضا بودم!؟اصلا اگر اون عشق بود این چیه؟جنونه؟شش ماهه با هم زندگی می کنیم ولی وقتی هنوز می بینمش قلبم عین طبل می کوبه«نینا لبخندی زد و ادامه دادم»کسی جز من نباید،یعنی نمی خوام زن امیرعلی بشه،نینا من عاشقشم قلبم می میره اگر کسی بجز من با امیرعلی باشه

اکرم اومد روبروی من نشست

و منو خیره نگاه کرد

اشکامو پاک کردمو نگاهش کردم،چرا اینطوری نگاه می کنه؟!!با تعجب پرسیدم:

-اتفاقی افتاده؟!

اکرم با غمزه و عشوه گفت:

اکرم-دارم کار خدا رو می بینم

نینا با حرص و غضب غرید:

نینا-اکــرم!

مبین دوید از اتاق بیرون و آنیسا و رادین هم دنبالش می دویدن،دیدم تو دست مبین یه چیز سفید مثل مسواکه پهنه،نینا آروم و با شک پرسید:

نینا-اون چیه تو دستش؟!

مریم از آشپزخونه اومد بیرون و داد زد:

-مبیـن؟!مبین دوید طرف منو گفت:

مبین-مال عمه نگاره نمیدمش به شماها

-چیه مسواکه؟

اکرم با پوزخند گفت:

کرم-بی بی چکه

با تعجب به مبین نگاه کردم اینو از کجا آورده؟!؟!

مبین-عمه به خدا رادین در کیفتو باز کرد من ازش گرفتم بدمش به خودت

نینا-بی ادبا،دفعه آخرتون باشه سر کیف کسی میرید وگرنه من می دونم و شما

اکرم با لحن تمسخرآلودی گفت:

اکرم-فکر کردی دوباره حامله ای؟یه بار از دستش دررفته.

نینا با حرص و خشم گفت:

نینا-تو با امیرعلی صحبت کردی؟!خودش بهت گفته که از دستش در رفته؟!

صدای زنگ اومد و مریم و اکرم روسری هاشونو سر کردن و بچه ها دویدن طرف حیاط..مامان از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:

مامان-پاشید سفره بندازید پسرا اومدن

نینا آروم به من گفت:

نینا-حرفای مفت این دختره ی حسودو گوش ندی از حسادت داره می میره که با این همه مشکلات بازم امیرعلی اومده سراغت و تو رو میخواد…

از تو پنجره های خونه دیدم که تو حیاط علاوه بر هرمان و بهزاد امیرعلی هم هست!پس چرا خونه ی مادرش نمونده؟!باز دعواشون شد؟!بهزاد با امیرعلی صحبت می کرد اما هرمان جلوتر راه می رفت هرسه تقریبا یه قیافه رو به خودشون گرفته بودند انگار منتظر عکس العمل همدیگه بودند تا شکم همو سفره کنن ولی گویا بهزاد میون امیرعلی و هرمان آروم تر بود.

جلوی در ایستادم،امیرعلی نگاهش به من افتاد لبخندی کمرنگ زدم و چشمم به هرمان افتاد که عین برج زهر مار نگاهم می کرد آروم گفتم:

-سلام

هرمان سری تکون داد و اومد داخل،بهزاد هم جدی و سرد نگاهم کرد و حداقلش این بود که جواب سلاممو مختصر و کوتاه داد!

بهزاد-سلام

امیرعلی اومد داخل و گفتم:

-چرا نموندی؟!

امیرعلی آهسته دستشو رو کمرم گذاشت و همراهیم کرد به داخل و گفت:

امیرعلی-حالا بریم تو میگم

نگران نگاهش کردم و گفتم:

-دعواتون شد؟

امیرعلی با تأکید گفت:

امیرعلی-نع

نینا روسریشو درحالی که می بست از اتاق اومد بیرون و باتعجب گفت:

نینا-امیرعلی!؟

امیرعلی-سلام

نینا اومد جلو گفت:

نینا-مگه قرار نبود ناهار خونه ی مادرت باشی؟!

امیرعلی به من نگاهی کرد و بعد به طرف مبل رفت و نشست،یه نگاه به نینا که منتظر امیرعلی رو نگاه می کرد و یه نگاه به امیرعلی انداختم و گفتم:

-نکنه من نامحرمم که نمیگی امیرعلی

امیرعلی-بگم که باز شروع کنی به گریه کردن؟!

نینا با شک و تردید پرسید:

نینا-فرزانه اونجا بود؟

امیرعلی شاکی گفت:

امیرعلی-نینا!!

مستأصل و نگران گفتم:

-فرزانه کیه؟

امیرعلی عاصی گفت:

امیرعلی-بفرما،دیگه ما تا عمر داریم این جریانو پیش رو داریم،اینم شد مثل حکایت هستی«با چشمای نگران و دلواپس به امیرعلی نگاه کردم که گفت»منو اونطوری نگاه نکن اعصابم بهم میریزه،تا اومدش بلند شدم اومدم اینجا با اینکه ریخت داداشاتو نمی تونم تحمل کنم

دلم آروم شد براش تپید یه ذوقی تو قلبم برپا شد،منو به دختری که مادرش در نظر داره ترجیح داده با اینکه سختشه که برادرامو ببینه ولی اومده پیشم،هنوز داشتم نگاش می کردم که تهدیدوارانه و آروم گفت:

امیرعلی-گریه کنی می ذارمت همینجا میرم

تند و سریع گفتم:

-گریه نمی کنم

نینا مچ دستمو گرفت و گفت:

نینا-بریم به مامان کمک کنیم «بعد آرنج منو گرفت و با خودش برد و آروم گفت»پی قضیه رو نگیر معلومه که حسابی اعصابش داغونه

سری تکون دادمو حین همقدم شدن باهاش گفتم:

-تو از کجا می دونستی؟بهت گفته بود؟

نینا-اینم دختر فک و فامیل مامانه ست ولی نمی دونم کیش میشه،مادرش برای امیرعلی درنظر گرفته بود ولی امیرعلی خوشش نمیاد

-قبلا هم بوده؟

نینا-آره خیلی قدیمیه داستان اینا

یکهو یاد حرف علیرضا افتادم وقتی بهش گفتم که امیرعلی با سمانه ازدواج کنه اما اون گفته بود امیرعلی قراره با یکی دیگه ازدواج کنه

مامان با غیض رسید:

مامان-نینا؟شوهرت باز نمیاد؟

نینا تا اومد جواب بده صدای زنگ اومد و نینا با رضایت گفت:

نینا-ایناها اومدش

مامان-حتما پاقدم امیرعلی سبک بوده که شوهرت قابل دونسته

نینا با حرص خفته و آتش خاموش درون گفت:

نینا-شما نمی دونی چرا سیروس نمی اومد؟!چرا الأن میاد؟

مامان شاکی گفت:

مامان-چــرا؟

نینا با حرص و حاضرجوابی گفت:

نینا-چون برادرای من فقط خوب بلندند خون به پا کنند،خون به دل کنند،خون یک رو تو شیشه کنند،الأن حداقل توی این خونه یکی مثل خودش هست بخاطر امیرعلیه که الأن میاد

مریم منو با ترحم نگاه کرد و اکرم با حرص گفت:

اکرم-حالا دیگه برادراتو به یه غریبه می فروشی؟

با لحن نینا گفتم:

-غریبه نیست شوهر منه

اکرم با پوزخند گفت:

اکرم-اجاره ای دیگه!؟

مامان با غیض گفت:

مامان-اکرم به جای وراجی بیا این سینی رو بگیر ببر

نینا هم با حرص و دندون قروچه گفت:

نینا-تو هم زن همون هرمان قاتلی

اکرم با خنده ی مسخره ای وحرصی گفت:

اکرم-قاتل؟!قاتــل؟!!ببخشید قاتل چی؟قاتل کی؟یه لخته خون؟

-یه جنین دوماهه که جون داشت،روح داشت،تو اینا رو نمی فهمی،درک اینا برمی گرده به ذات انسان..انسان و انسانیت!چیزی که شماها بوئی ازش نبردین…

اکرم-با شوهر صیغه ای بچه میخوای چیکار؟که به زور عقدت کنه فکر کردی این یارو جائی می خوابه که آب زیر پاش بره؟اگر قرار بود نگهت داره همون اول کار عقدت می کرد خانــوم وگرنه با این قیافه و شکل ظاهری که تو داری محال بود صیغه نگهت داره،تو براش حکم یه عروسک برای بازی تو چند شبی..بدبــخـت

یه زن چقدر می تونه پست باشه یعنی این امکان داره؟!چطو این حرفا رو به من میگی اکرم؟؟!!!تنم از حرفاش لرزید،چشمام غرق در اشک های لسوخته ام شدن نینا با حرص گفت:

نینا-تو چی نصیبت میشه اکرم؟با این حرفا به کجا میخوی برسی؟داری می سوزی نه؟حسادت داره از تنت شعله میکشه،داری می ترکی که امیرعلی اومد سراغ نگار،نه؟داری دق می کنی که می بینی با چشماش نگار رو می پرسته از حسادت ت  که…

اکرم با حرص و برافروخته گفت:

اکرم-حسادت به چی؟به زن صیغه ای بودن؟امیرعلی هر کی باشه نگار موقته براش موقــت

مامان با حرص و عصبانیت گفت:

مامان-بس کن زن حسابی

امیرعلی رو تو چهارچوب در آشپزخونه دیدم،چشم دوخته بود به من تمام گردنش از حرص قرمز بود و رگای متورمشو به وضوح میشد دید،مشتشو کنار پاش نگه داشته بد سعی می کرد آروم باشه ولی نمی شد انگار..با صدای گرفته گفت:

امیرعلی-بپوش بریم

مامان-امیرعلـــی!؟بعد دو هفته آوردیش حالا نیومده بریم؟!

امیرعلی-بمونه که تنشو بلرزونند؟!

اکرم سریع حق بجانب جواب داد:

اکرم-من حرفی نزدم

نینا-تو که اصلا حرف نمی زنی،نیش می زنی«نینا رو به من گفت»بیا برو کنار شوهرت بشین نمی خواد کمک کنی،امیرعلی ببرش بیرون

نینا آرنجمو گرفت و به طرف تمیرعلی کشوندم و امیرعلی هم به بیرون هدایتم کرد و آروم با حرص گفت:

امیرعلی-ضعیف نباش،وقتی ضعیف باشی اذیتت می کنند

تو چشمای امیرعلی نگاه کردم و گفتم:

-وقتی دارن حقیقتو میگن چه ضعیف چه قوی جوابی ندارم بدم

امیرعلی سکوت کرد و سکوتش برام حکم تأیید حرفای اکرمو داشت

امیرعلی-این چیه تو دستت؟!

حواسم نبود بی بی چک هنوز تو دستمه به طرف اتاق رفتم که بذارم تو کیفم،امیرعلی دنبالم اومد و گفت:

امیرعلی-با توأم..اون چیه؟

-بی بی چک

امیرعلی-بی بی چک برای چی دنبال خودت راه انداختی؟

بغضم از سر گرفته شد،روم نمی شد حقیقتو بهش بگم..اصلا روم نمی شد چیزی بگم،سر به زیر انداختم و به انگشتام و بی بی چک تو دستم نگاه می کردم..لبهامو روی هم فشار می دادم

امیرعلی-واسه من مثل بچه ننُُرا بغض نکن،جوابمو بده

سر بلند کردم ولی توی چشماش نمی تونستم نگاه کنم اینور اونور با چشمام می جستم تا چیزی به ذهنم برسه ولی انگار ذهنم قفل کرده بود

امیرعلی-چرا وسواس گرفتی؟بهت چی گفتم؟گفتم بارداری قبلی هم برات زود بود،نمی تونی فعلا حامله بشی…

با همون لحن لرزون و بغض آلود گفتم:

-می تونم

امیرعلی-که بیان دوباره حرصت بدن هم بچه امونو بکشن هم یه بلائی سر خودت بیارن؟طی یه سال تو دوبار سقط داشتی،الأن برات زوده،بی بی چک آوردی که مسخره ی دست ز ن  برادرت بشی؟

روی زمین دو زانو نشستم و گفتم:

-من بچه میخوام

امیرعلی شاکی گفت:

امیرعلی-بچه میخوای چیکار؟توی این وضعیت؟!چرا نمی فهمی نگار؟!خونواده هامون آرامش قبل طوفانو دارن همه منتظر یه جرقه انبچه بیاری که چی؟

با صدای لرزون گفتم:

-که تو رو..داشته باشم

امیرعلی تو چشمام عمیق و با چند حس متفاوت،تعجب،ترحم،غرور…نگاه کرد و آهسته گفت:

امیرعلی-بس کن نگار وابستگی تو داره به جنون تبدیل میشه

با گریه گفتم:

-تو نمی فهمی

امیرعلی در اتاق رو بست و با حرص گفت:

امیرعلی-چرا زندگیتو نمی کنی؟چرا همش دنبال سوژه ای که زندگیتو زهر کنی؟من که کنارتم به خاطرت قید همه چی رو هم که زدم..رفاقت سی سلامو،مادرمو،پسرعممو…همه ی زندگیم با توئه،چی میخوای؟چطوری منو داشته باشی؟

دلمو به دریا زدم و گفتم:

-ما صیغه ایم…

===

امیرعلی عین یه شیر عصبانی که کسی از حد حریم شخصیش فرا رفنته باشه اسممو غرید:

امیرعلی-نگـــار!

نفس زنان توی چشمام نگاه کرد و با قلب شکسته گفتم:

-تو هنوز بهم اطمینان نداری؟

با همون حال خیلی محکم گفت:

امیرعلی-نـه

انگار سطل آب یخ روی سرم خالی کردن،قلبم جوری می تپید که انگار می خواست از سینه م بزنه بیرون،سرمو مأیوس و ناامید به زیر انداختم،همه چیز تموم شد،انگار دنیا به پایان رسید،حس کردم پناهم مال من نیست به زودی صاحب جدیدی پیدا می کنه و این حس بدترین چیزی بود که تا حالا درک کرده بودم.در اتاق زده شد و مامان گفت:

مامان-نگار؟امیرعلی؟بیائید دیگه

امیرعلی-الأن میایم..نگار بلند شو

نا نداشتم انگار بال و پرم شکست..یه اشتباه یه عشق کودکانه و احمقانه داره هنوز منو می سوزونه..بعد شش ماه با تموم سازهاش رقصیدن میگه بهم اطمینان نداره،دیگه باید چیکار کنم؟!آرنجم رو گرفت و بلندم کرد و گفت:

امیرعلی-بریم ناهار

لبم می لرزید،بغضمو با هزار بدبختی قورت دادم،عین یه لقمه ی گنده تو گلوم گیر کرده بود سینه م می سوخت انگار بنزین آتیش زده بودن تو گلوم چون به همون شدت سینه ام گداخته شده بود..با صدای گرفته گفتم:

-نمی خورم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن