خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان شب و تنهایی / رمان شب و تنهایی پارت 1

رمان شب و تنهایی پارت 1

رمان شب و تنهایی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب و بدون معطلی از این رمان از اینجا کلیک کنید

خیره به غروب خورشید از پشت مانعی به نام شیشه بودم…همه چیز در تصویر روبه رو واضح بود… اما برعکس هرچی تو مغزم بود درهاله اي از ابهام قرار داشت

ابهام…یه چیزي مثل یه جاده که تو انبوهی از مه فرو رفته دیده نمیشه…زندگی منم از یه جایی به بعد برام تو مه بود و نمی دیدمش  می شد گفت زندگیم سروته نداشت  

و من…تنها…در این دنیاي بزرگ رها…شاید بهتر بود بگم گم شده بودم و حالا…تو فکر زندگیم بودم…افکاري که خودم بهتر می دونستم هیچ نتیجه اي نخواهد داشت  

آهی کشیدم و از روي صندلی بلند شدم و روي یکی از سه تخت موجود در اتاق دراز کشیدم  چشمامو بستم…باز این سردرد لعنتی…چیزي که شده کابوس شب و روزم…

چشمام رو محکم فشار دادم و لعنتی اي گفتم و نشستم تو جام

لیوان رو پر از آب کردم و قرص استامینوفن رو از جلدش خارج کردم قبل از اینکه قرص رو تو دهنم بذارم صداي تنها کسم رو شنیدم بازم سردرد گرفتی؟

نگاهش کردم و گفتم:سرم داره منفجر می شه  بازم نشستی یه جا و شروع کردي به فکر کردن؟ فکر نکنم چیکار کنم؟

زندگی…زندگی کن…وقتی خدا تو رو از اون حادثه ي وحشتناك نجات داده یعنی می خواد تو زنده بمونی و به زندگیت ادامه بدي.

تو نمی تونی درکم کنی سوسن…درسته تو بهترین دوستم و تنها کسی هستی که دارم اما…سوسن نمی تونی بفهمی من چقدر زجر می کشم  

اره نمی تونم درکت کنم…اما الینا من می تونم کمکت کنم حداقل براي مدت کوتاهی به فکر فرو نري…به خدا هرچی بیشتر فرو بري بدتر زجر می کشی  

می دونم اما خب…کاري از دستم بر نمیاد. مدتهاست منتظرم…حسابش دستمه…دقیقا 1سال و 3ماه و

1 هفته است که از اون حادثه می گذره اما هنوزم نمی تونم فراموش کنم و زندگی کنم  الینا زندگی ادامه داره.اگه نخواي زندگی کنی پس دلت می خواد بمیري؟ نه دلم فقط جواب میخواد براي انبوه سوال هاي تو سرم.

جلو اومد و قرص رو از دستم دراورد و همونطور که اون رو به  سطل آشغال مینداخت گفت :بالاخره جواب تک تکشون رو پیدا خواهی کرد

آهی کشیدم که دستامو گرفت و گفت الینا جان تو برام مثل خواهرم عزیزي خدا شاهده نگرانتم فقط همین

گفتم می دونم سوسن جان اگه من تورو هم نداشتم واقعا می مردم  لبخند زد و گفت پاشو دختر پاشو با نشستن هیچ چیز حل نمی شه  از تخت پایین اومدم و گفتم کجا می خواي ببري من رو؟

بریم یکم تو شهر گشت بزنیم بعدشم وقت شام می شه امشب شام رو بیرون می خوریم  به خاطر من نمی خواد پول خرج کنی

اخمی کرد و گفت دستت درد نکنه دیگه حالا من غریبه شدم که چنین حرفی می زنی؟ نه اصلا منظورم این نبود  

پس چی بود؟خودت می دونی که چقدر پول اضافه دارم چرا بمونه تو حساب خاك بخوره؟بهتر نیست تبدیل به یه غذاي خوشمزه بشه و بره تو شکم من و تو ؟

لبخند زدم همون طور که شلوارم رو عوض می کردم گفتم اوم فکر خوبیه من دلم فست فود میخواد  باشه امروز می ریم فست فود فردا بعد از اتمام کلاس می ریم رستوران  قبوله  

باهم از ساختمان خارج شدیم و سوار ماشین سوسن شدیم  راه افتاد به سمت شهر همون طور هم یه آهنگ گذاشت  

کمربندم رو بستم و گفتم فکر کنم هفته ي بعد کلاس نقاشی تموم بشه  اره استاد خودش گفت که تموم می شه  

کلاس موسیقی چی؟

استاد گفت ماه بعد تموم می شه  

بعدش چی سوسن؟تا کی باید به تو وابسته باشم و خودم رو با این کلاساي مسخره سرگرم کنم؟ باز از این حرفا زدي ها…الینا جان کسی من رو مجبور نکرده هزینه هاي تو رو بدم بلکه خودم می خوام  

سوسن جان…ممکنه من تا ابد تنها بمونم شاید هیچ وقت پی به رازهاي زندگیم نبرم…آخه تا کی باید آویزون تو باشم؟

باشه حق با توئه تو الان یه نقاش فوق العاده و رزمی کار حرفه اي و موسیقی دان متبحري هستی…چرا از این حرفه ها براي کار استفاده نمی کنی؟ اینم فکر خوبیه ها  

اره فکر خوبیه می تونی با این حرفه ها کار پیدا کنی نه براي دادن قرض هات به من  چرا نباید قرض هاتو پس بدم  

چون تو جاي خواهرمی…و من وقتی به خواهرم کمک می کنم ازش نمی خوام برام جبرانشون کنه  من جاي خواهرتم نه خواهرت  

دستت درد نکنه این حرفت یعنی من رو خواهر و دوست و محرم رازهات نمی دونی  نه منظورم این نبود  امروز چته الینا؟ مگه چمه؟

هیچی فقط هرچی می گم یه چیزي برمی گردي جواب می دي  یعنی جوابت رو ندم؟

واي الینا داري میري رو اعصابم اصلا بیا بریم تو این پاساژ جاي اینکه بشینیم و چرت و پرت بگیم  از ماشین پیاده شد منم پیاده شدم و با هم راه افتادیم سمت پاساژ  یکم چرخ زدیم ساعت نزدیکاي 9 بود که از پاساژ خارج شدیم  

سوسن کلا اینجوري بود هر سري می اومدیم بیرون باید چیزایی که خوشش می اومد رو می خریدیم جالب اینجا بود که بعضی از خرید هاشو یکبار هم استفاده نمی کرد  

بعد از گذاشتن کیسه هاي خرید تو ماشین رفتیم تو یه فست فودي و سفارش غذا دادیم چرت و پرت می گفتیم و می خندیدیم  

ساعت 11 شب بعد از کمی گردش بعد از شام رفتیم سمت خونه خواستم وارد بشم طبق معمول همیشه سردر ساختمان رو خوندم  

»آسایشگاه روانی آرامش«

آهی کشیدم و وارد شدم سوسن هم پشت سرم وارد شد  به سمت اتاق رفتیم همه جا ساکت بود و همه خوابیده بودن  

وارد اتاق شدیم بعداز تعویض لباس به سمت تختم رفتم و به سوسن گفتم ممنون سوسن و شب بخیر  

دستی تکون داد و پشت به من خوابید  رو کردم به پنجره و باز به فکر فرو رفتم  

به تمام زندگیم…پوزخندي به حرفم زدم تمام زندگی…

واقعا مسخره بود مگه چقدر از این زندگی خبر داشتم که حالا شد تمام زندگیم؟ من هیچی از خودم نمی دونستم هیچی…حتی ساده ترین چیز  حتی اسمی هم نداشتم دلیلیش هم یه حادثه بود  حادثه اي که انگار یه جاي کارش لنگید و من زنده موندم  درحالی که باید می مردم  

اشکام گونه ام رو خیس کرد و باز فکر کردم به نیمه ي تابستون 1 سال و 3ماه و الان می شد 8 روز پیش  

دقیقا روز 15 مرداد اتفاق افتاد دقیقا در گرم ترین روز سال  دختري که تنها به جایی در شمال غرب سفر می کرد  میگم یه جایی چون نمی دونم کجا

چون من هیچ چیز از گذشته ام نمی دونم  سرنوشتم…مسیر زندگیم تو 15 مرداد تغییر کرد  

در جاده اي بین زنجان و تبریز…یه دره ي عمیق و یه دختر تنها که تازه رانندگی یاد گرفته و یه حادثه  

هیچی ازش یادم نمیاد اما طبق چیزي که شاهدان عینی دیدن من از لاین خودم خارج شدم و وارد لاین مخالف شدم و از روبه رو هم یه کامیون می اومد

میگن من کامل فرمون رو چرخوندم سمت دره و ماشین وارد دره شده و بعداز چندبار چرخ زدن من به بیرون پرتاب شدم و ماشین هم ته دره منفجر شد

وقتی رسوندنم بیمارستان وضع خوبی نداشتم دست چپم کامل خورد شده بود و حتی الان هم چهار سانتی متر با دست راستم تفاوت داره و کوتاه تره

پاي چپم شکسته بود طحالم پاره شده بود ولی از همه ي اینا بدتر وضعیت مغزم بود که با آسیب به سرم خونریزي کرده بود

و به خاطر همون ضربه من دوماه تو کما بودم  یاد اولین خاطره ام افتادم  

چشمام رو باز کردم نمی تونستم تکون بخورم و اولین سوالم مطرح شد خدایا چه اتفاقی برام افتاده؟ و پشت بندش سوال هاي دیگه  

من کجام؟چرا قادر به حرکت کردن نیستم؟

چه اتفاقی افتاده چرا هیچ کس اطرافم نیست تا ازش بپرسم  با خودم گفتم خانواده ام کجاست؟

و تازه فهمیدم که چرا من نمیتونم خانواده امو به یاد بیارم  

و سوال بعدي باعث شد شوکه و وحشت زده بشم:خدایا من…من کی هستم؟ چهره ام رو به یاد نمی اوردم و همین طور اسمم رو وحشت زده شده بودم اما نمی تونستم تکون بخورم  

نمی تونستم کسی رو صدا کنم خدا خدا می کردم که در اتاق باز شد  

یه مرد میانسال و یه پرستار وارد اتاق شدن چشمام رو که باز دیدن اومدن جلو به سختی گفتم دکتر…من کی هستم؟

دکتر با شنیدن این حرفم چشماش درشت شد اما گفت خداروشکر که به هوش اومدي  رو به پرستار گفت ببرینش یه سیتی اسکن و یه ام آر آي ازش بگیرین  

مدتی که ازم آزمایش میگرفتن فقط به فکر گذشته اي بودم که ازش هیچی به یاد نمی آوردم نمی دونم چقدر زمان گذشت اما دکتر اومد بالاسرم و گفت دخترم باید یه چیزي بهت بگم آمادگی شنیدنشو داري؟

می دونم…می دونم مربوط به خاطراتمه

درسته…درحقیقت ضربه ي بدي که به سرت خورده به بخشی که مربوط به حافظه است آسیب  رسونده و باعث شده تو حافظه اتو از دست بدي کی…کی حافظه ام برمی گرده؟

سرشو انداخت پایین و گفت نمی دونم…شاید امروز…شاید سال بعد…شاید هم هیچ وقت  اشکی از گوشه ي چشمم روي بالشت چکید گفتم پس.. .خانواده ام؟ من چیزي نمی دونم…تو تنها بودي  گفتم حالا چی؟من چیکار کنم؟

فعلا استراحت کن چون کار دیگه اي از دستت بر نمیاد  چرا من؟چرا این اتفاق باید براي من بیوفته؟

ناشکري نکن تو از یه تصادف وحشتناك نجات پیدا کردي این یعنی اینکه خدا می خواد تو زنده بمونی  

اینجوري؟اینجور زنده بودن بدتر از مرگه  

اینو نگو دخترم…خدا می خواد تو زندگی کنی هیچ می دونی چرا اومدم به اتاقت؟

پرسشی نگاهش کردم که گفت چون 2 ماه تو کما بودي و هزینه هاي بیمارستان مونده بود می خواستن دستگاه هارو قطع کنن راستش زنده بودنت یه معجزه است چون سطح هوشیاریت خیلی پایین بود

شاید حق با شما باشه اما خدا چرا اینکارو کرد؟هنوز هیچی نشده دارم زجر می کشم آهی کشید و گفت هیچ کار خدا بی حکمت نیست  گفتم من مدارك شناسایی نداشتم مگه؟

اگه چیزي هم بوده الان سوخته فقط یه انگشتر تو دستت بود و لباساي  تنت  انگشتر؟میتونم ببینمش؟

دکتر رو به پرستار کرد و ازش خواست انگشترمو بیاره  کمی بعد پرستار با یه نایلون فریزر برگشت و نایلون رو داد به دکتر دکتر نایلون رو پاره کرد و انگشتر رو داد دست سالمم  یه انگشتر تک نگین سفید…مطمئنا طلاسفید بود  

بهش نگاه کردم و همش سعی می کردم به یاد بیارم خاطراتمو  

ناخوداگاه به بخش داخلیش نگاه کردم و متوجه یه چیزي که تو حلقه حک شده بود شدم ناخوداگاه گفتم امروز چه روزیه؟ دکتر گفت دوازدهم مهر سال 85  این حلقه…براي یه سال پیشه دکتر گفت چی؟

یه سال پیش اینجا نوشته

دکتر حلقه رو گرفت و خوند چیزایی که داخلش حک شده بود گفت N

و رو به من گفت ممکنه اول اسمت با »N« شروع بشه؟ نمی دونم

باشه لازم نیست براي به یاد آوردن خیلی خودت رو اذیت کنی اگه قسمت باشه خاطراتت برگرده مطمئن باش برمی گرده  

آهی کشید و گفت من دیگه میرم بیا انگشتر پیش خودت باشه  

دکتر انگشتر رو داد دستم و رفت به سختی انگشتر رو انداختم تو انگشتم  

چشمام رو بستم و بازم به فکر فرو رفتم اما هرچی بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم هرروز منتظر بودم منتظر اومدن خانواده ام  

یا برگشتن حافظه ام اما هر روز ناامید تر از دیروز می شدم  

با گذشتن یک ماه و به دست آوردن سلامتیم قرار بود مرخص بشم اما با کدوم پول؟

دکتر محبی پزشک معالجم که فهمیده بودم روزي که منو نجات داده دخترش تصادف کرده و مرده هزینه هامو داد و منو مرخص کرد

مرخص که شدم دکترمحبی پرونده هام رو داد دستم و من رو سوار یه اتوبوس کرد و من رو فرستاد به اینجا

آسایشگاه روانی آرامش  

اول ناراحت شدم که چرا تیمارستان؟ اما بعد فهمیدم براي یه دختر تنها و بی کس اینجا بهترین جاي ممکنه  

وقتی اومدم اینجا با هیچ کس گرم نگرفتم و حرف نزدم  

اما وقتی یکی از زن هایی که اونجا بستري بود همش اذیتم می کرد یکی کنارم ایستاد و ازم حمایت کرد

و شد تنها دوست و تنها کسم  و حالا برام مثل خواهره  سوسن  

کسی که تمام زندگی یک ساله ام رو می دونه و من هیچ چیزي ازش نمی دونم  

فقط از کارکنان اینجا شنیدم قبلا به خاطر مرگ ناگهانی تمام خانواده و خیانت همسرش به افسردگی مبتلا می شه  

به خاطر اون اتفاق اینجا بستري می شه اما بعد از اتمام دوره ي درمانش به خونه اش برنمی گرده  چون تنها بوده این جا رو می خره و خودش هم ساکن اینجا می شه  و الان دوساله که صاحب آرامش شده  

از پارسال که با من دوست شده خیلی حالم بهتره دیگه 24 ساعته منتطر نیستم و گریه نمی کنم و زجر کشیدنم کمتر شده  

با هم توي این یک سال به کلاس آموزش نقاشی و کلاس رزمی و موسیقی رفتیم  

کلاس رزمی تموم شده به زودي کلاس هاي دیگه هم تموم میشن و من و سوسن قراره سري بعد به کلاس آرایشگري و رقص و خیاطی بریم  

همه ي پولش رو هم سوسن میده و هرسري اعتراض می کنم میگه:من هرماه پول سود 5 کارخونه به حسابم واریز می شه  

خاك خوردن این پول بهتره یا استفاده کردن ازش و لذت بردن؟

و هر بار با این جور حرفا دهنم رو می بنده و اجازه ي زدن هیچ حرفی رو به من نمی ده  تو فکر بودم که کم کم چشمام گرم شد و به خواب فرو رفتم  روزهایی که عبور می کنن من رو می ترسونن  

فکر به خانواده ات…و بعدش پرسیدن این سوال از خودت:اصلا خانواده اي وجود داره؟

و هر بار آه کشیدن به خاطر اینکه نمیتونی به یاد بیاري خاطراتی که اگه بدي داشته حتما خوبی هم داشته

یک ماه گذشت و من هنوزم منتظر برگشتن خاطراتمم  اون روز سوسن عصبی به اتاق اومد  گفتم چی شده سوسن؟ هیچی باید براي اسباب کشی آماده بشیم  اسباب کشی براي چی؟

لوله ها ترکیدن کل زیر زمین رو آب برداشته  اي واي حالا چیکار می خواي بکنی  

حالت خوب نیستا همین الان گفتم اسباب کشی اوضاع اینقدر خرابه که اسباب کشی لازم باشه؟ اوضاع خیلی بدتر از چیزیه که تو فکرشو بکنی  خب الان کجا میري؟

میرم یه خونه پیدا کنم می خواي بیاي؟ نه ولش کن حال ندارم

سوسن رفت فکر کردم که خوب شد ها آرامش نزدیک بازار بود و تو بازار شمال هم فقط بوي ماهی و میگو می اومد و همه رو کلافه کرده بود  چی میشد بریم نزدیک دریا؟

آرامش خیلی از دریا دور بود و من مرتبا دوست داشتم برم کنار دریا اخه من کنار دریا احساس آرامش می کردم

گوشی اي که سوسن تازگی ها برام خریده بود رو برداشتم و شماره ي سوسن رو گرفتم دوتا بوق نخورده جواب داد بله الینا جان؟ سوسن یه چیزي ازت بخوام نه نمیگی  اوم بستگی داره چی باشه

می شه خونه ي جدید کنار دریا باشه؟ چی کنار دریا؟نه نمی شه  بادم خوابید چرا؟

عزیزم آرامش پر از مریض هاییه که هر کدوم مشکلی دارن و ممکنه کنار دریا دست به کارهاي خطرناکی بزنن نمی تونم آرامش رو به کنار دریا منتقل کنم  حیف شد…

عزیزم میام خونه بیشتر حرف می زنیم باید قطع کنم فعلا گوشی رو قطع کردم حرف دریا شد دلم هواي دریا کرد  آماده شدم و به یکی از پرستارا گفتم که میرم کنار دریا  

از آرامش خارج شدم دلم خیلی پر بود دلم فقط یکم آرامش می خواست که مدتها بود از دست داده بودمش  

شاید هم دلم کمی آغوش می خواد

آغوشی از جنس مادر آغوشی که نمی دونم اصلا وجود داشته یا نه

رسیدم کنار دریا همه جا ساکت بود و جز من کسی نبود رفتم جلوتر و نشستم رو ماسه ها به غروب نگاه کردم  

چند وقته دور از خونه ي واقعیم هستم؟ اگه…اگه خانواده دارم چرا دنبالم نمی گردن؟ یعنی براشون مهم نیست دخترشون کجاست؟ اصلا خانواده اي وجود داره یا نه؟ خورشید خیلی وقت بود غروب کرده بود  

اشکامم نمی دونم از کی گونه ام رو خیس کرده بود

دستی نشست رو شونه ام برگشتم سوسن رو دیدم که نگران نگاهم می کرد  گفت اخه عزیزم چرا گوشیت رو جواب نمی دادي؟

بازم به دریا چشم دوختم همون طور گفتم متوجه نشدم زنگ زدي  عزیز من آخه چرا خودت رو آزار میدي  

میگی چیکار کنم سوسن به خدا به پیر به پیغمبر دیگه تحمل ندارم  می دونم الینا خیلی سخته اما جز صبر چیکار می تونی بکنی؟ نمی دونم اما دیگه نمی تونم یه جا بشینم و فقط منتظر بمونم  

خب به من بگو دلت می خواد چیکار کنی؟ هرکاري بخواي بکنی من کمکت می کنم  خودمم نمی دونم  

آهی کشید و گفت پاشو بریم با اینجا نشیتن هیچ چیز حل نمی شه  

اره حل نمی شه اما سوسن آرامش عجیبی می گیرم انگار که تو گذشته یه اتفاق خوب و آرامش بخش برام کنار دریا افتاده باشه

ناخوداگاه حلقه رو که با یه زنجیر به گردنم انداخته بودم رو لمس کردم و گفتم یعنی به این حلقه مربوطه؟

می دونی که منم هیچ چی نمی دونم  

آه دیگه اي کشیدم و گفتم بریم  تا آرامش قدم زدیم و هیچ حرفی نزدیم  

وارد اتاق شدم لباسام رو عوض کردم و رفتیم براي شام  

وارد سالن غذاخوري شدم سوسن رو یه صندلی نشسته بود غذام رو گرفتم و رفتم پیشش  نشستم روبه روش و شروع کردم به خوردن غذا  وسطاي غذا سوسن گفت می خوام از اینجا برم

با چشماي درشت نگاهش کردم که گفت می خوام با هم زندگی کنیم چی؟

بیا از آرامش بریم الینا من و تو نیازي به موندن تو آرامش نداریم اما…من نمی تونم…من باید اینجا بمونم …اگه بیان دنبالم باید اینجا باشم

فراموش کردي اینجا مال منه؟هر اتفاقی بیفته ریز به ریزش به من گزارش داده می شه  یعنی…دونفره زندگی کنیم؟

آره همخونه می شیم مثل دوتا خواهر واقعی  

نفسی گرفتم و یه قاشق برنج گذاشتم تو دهنم که سوسن گفت یه خونه ي باحال کنار دریا دیدم  همون طور با دهن پر گفتم کنار دریا؟ اره خریدمش

پریدم هوا و گفتم واي ممنون سوسن جون غذا پرید تو گلوم شروع کردم به سرفه کردن  

یکی زد تو پشتم سرم رو که بالا گرفتم انتظار داشتم سوسن رو ببینم اما با دیدن یه پسر جوون چشمام درشت شد  

سرم رو چرخوندم خبري از غذاخوري آرامش نبود بلکه تو یه خونه بودم با یه زن و مرد میانسال و یه پسر جوون و یه دختر که کاملا شبیه من بود  

یهو زن گفت صدبار بهت گفتم با دهن پر حرف نزن زشته آخه  

پسره گفت نه مادر من هزار بار هم بگی این خواهر دیوونه ي من نمی فهمه  

یهو مرد یه پس گردنی زد به پسره و گفت به دخترم نگو دیوونه… دیوونه خودتی  همه زدن زیر خنده  نفسم بند اومده بود خدایا دیگه می دونم من تنها نیستم…خدایا منم خانواده دارم…شاید یه خانواده ي خوشبخت و شاد  

الینا…الینا توروخدا یه چیزي بگو داري من رو می ترسونی  همه چیز یهو محو شد و چهره ي سوسن واضح شد  لب زدم:سوسن…

چی شده عزیزم چه اتفاقی برات افتاد یهو؟

من.. من…به یاد آوردم…من تنها نیستم…سوسن منم خانواده دارم…منم کس و کار دارم  

متعجب نگاهم کرد بلند زدم زیر گریه و گفتم منم پدرو مادر دارم سوسن من یه برادر دارم و یه خواهر دوقلو

سوسن هیچی نمی تونست بگه فقط ساکت بود و بدون حرفی من رو تو آغوش گرفت و نوازشم کرد  کمی که گریه کردم کمکم کرد برم تو اتاقم دراز کشیدم پتو رو روم مرتب کرد و گفت فقط یکم بخواب الینا…همه چیز درست میشه  

آروم چشمام رو بستم و سعی کردم بخوابم اما چهره ي اعضاي خانواده ام جلوي چشمم بود  روز بعد که از خواب بیدار شدم دکتر محبی اومده بود آرامش بعد از صبحانه گفت می خواد باهام صحبت کنه  

تو اتاق در بسته اي روبه روي مردي نشسته بودم که قرار بود در مورد مهمترین مسئله ي زندگیم باهام صحبت کنه

بهش نگاه می کردم و تمام سلول هاي بدنم گوش شده بودن براي شنیدن حرفاي دکتر  

دکتر آهی کشید و گفت خب از زمانی که حافظه اتو از دست دادي یک سال گذشته اگه راستشو بخواي من هیچ وقت بهت راستش رو نگفتم  

با استرس پامو تکون دادم و با ناخن هاي دستم بازي کردم با نگرانی گفتم من…منظورتون چیه؟

گفت درحقیقت تو همین طوري نمی تونی چیزي به یاد بیاري یه وضعیت مشابه یا یه چیزي که قبلا دیدي و درنهایت یه شوك براي برگشتن حافطه ات لازم داري چیزي مثل اتفاقی که دیروز برات افتاد  

نفسی گرفتم و گفتم حالا چی؟اگه منتطر بمونم اتفاقی نمی افته؟

سرشو به نشونه ي بله تکون داد و گفت متاسفم که نمی تونم کار دیگه اي برات بکنم گفتم نه دکتر…من هنوزم بهتون بدهکارم  

نه تو برام مثل فاطمه ام می مونی هرکاري برات بکنم انگار براي دخترم دارم انجام میدم  آهی کشید و گفت من دیگه باید برگردم زنجان اگه باز اتفاقی افتاد خبرم کن  ممنون که این همه راه تا اینجا اومدین  

دکتر محبی رفت بازم فکر کردم تا شاید چیز جدیدي به یاد بیارم  

تو افکارم بودم که سوسن گفت الینا وسایلت رو جمع کن فردا صبح میریم خونه ي جدید فردا؟چه زود

اره آماده شده بریم بهتره شاید احساسی که نزدیک دریا داري باعث بشه چیزاي بیشتري به یاد بیاري

آره فکر خوبیه  

بازم نشستم و فکر کردم اما انگار خودمم می دونستم افکارم هیچ نتیجه اي نخواهد داشت  

یه هفته اي می شد که به خونه ي جدید اومده بودیم هر روز هم موقع غروب کنار دریا بودم و منتظر برگشتن خاطراتم  

اون روز کنجکاو شدم در مورد سوسن اخه هر سري می رفتیم قبرستان هیچ وقت سر قبر شوهرش نمی رفت

تو اتاق دراز کشیده بودم که سوسن هم اومد بخوابه دراز کشید دلم رو زدم به دریا و گفتم سوسن هوم

من…داشتم فکر می کردم که من ازت هیچی نمی دونم…از زندگیت از گذشته ات

چیز قابل توجهی نداره  

ولی می دونم یکبار یاد آوري و گفتنش آرومت می کنه می دونم که تا حالا درموردش به هیچ کس چیزي نگفتی  

نمی گم چون نمی خوام حماقتم رو به یاد بیارم  

حتی به من هم نمی گی؟ من تاحالا کنارت بودم هر موقع ناراحت بودم تو پیشم بودي اما من هیچ وقت براي تو کاري نکردم دلم می خواست محرم راز ها و اسراري باشم که نمی تونی با هیچ کس درمیون بذاریشون  

آهی کشید و گفت زندگیم براي تو دردي رو درمون نمیکنه اما تورو آروم تر می کنه  

با بغص گفت باشه میگم بهت اما یه راز تا ابد تو سینه ات بمونه  باشه  

نشست سرجاش و آهی کشید و شروع کرد به گفتن از وقتی کوچیک بودم با واژه ي فقر آشنا شدم  فقر…یعنی محدود کردن آرزوهاي هرچند کوچیکت  یعنی حسرت خوردن پشت شیشه ي مغازه ها

یعنی دیدن چیزایی که آرزو داشتی مال تو باشه اما تو دست دوستات میبینی  

یعنی گاهی به خاطر یه مدادرنگی ساده تا چند روز اشک بریزي اما ندونی که خرید همین مداد رنگی ساده چقدر براي پدر و مادرت سخته

من تو بچگیم این جور چیزها رو تجربه کردم و بزرگ شدم اما خداروشکر خدا به پدرم شم اقتصادي اي داده بود که با کمک همین شم تونست خودشو بالا بکشه بابا تو یه کارخونه کار می کرد  

بعد از یه مدت یه طرح درست کرد طرحی که نمی دونستم چی بود اما باعث شد رییس کارخونه به بابا اعتماد کنه  

مدت ها بابا همین طور طرح می ساخت و مقامش می رفت بالاتر و حقوقش هم بیشتر میشد اما همه اشو پس انداز می کرد  

خیلی سال گذشت 20 سالم بود که بابا بالاخره کارخونه ي خودشو راه انداخت و شد رییس  دوسال کار کرد و کار کرد و کار کرد تا موفق شد

بالاخره سختی هامون تموم شد پولدار شده بودیم و مرتبا موفق می شدیم و بابا هم با پول هامون کارخونه هاي جدیدتري می خریدیم و بازم پول و پول و پول تازه داشتم خوش می گذروندم و دخترانگی هام رو بروز می دادم  لاك و رژلب و لباس هاي شیک و جدید  

و تازه خانواده امون داشت مزه ي شادي و خوشبختی رو می چشید که اون اتفاق افتاد  مادر عزیزم…کسی که هیچ وقت پدرم رو تو سختی ها تنها نمی گذاشت به خاطر سل مرد  بیماري اي که تو روزهاي سخت بهش مبتلا شد و آخرش هم جونش رو از دست داد من تا مدتی باورم نمی شد و واقعا برام سخت بود

درست بود چون من فقط مادرم رو داشتم بین چهار برادر و یک پدر

و هیچ دوستی هم نداشتم نه اینکه دلم نخواد دوست داشته باشم نه…چون هیچ دختري آماده نمی شه با یه دختر فقیر دوست باشه  

به خاطر همین من همه ي درد هام رو به مادرم می گفتم و بیشتر حس می کردم دوستمه تا مادرم  مادرم که از دنیا رفت من تنها شدم واقعا تنها بودم و همش دوست داشتم کسی رو داشته باشم که دردهام رو بهش بگم  

اون شخص اومد…آرمین…شوهرم…

آرمین پسر یکی از دوست هاي بابا بود  

دوست که چه عرض کنم دراصل پدر آرمین کسی بود که تو روزهایی که پدرم به کمی پول احتیاج داشت ما رو تنها گذاشت

مدتی بعد از پولدار شدن همدیگه رو تو یه جلسه دیدن  

پدرم خیلی پولدارتر از پدرش بود براي همین پدرش چسبید به بابام  

تو ختم مامان خانواده اشون رو دیده بودم اما اونقدر حالم بد بود که اصلا متوجه نگاه هاي پر از نقشه ي آرمین و خانواده اش رو خودم نشدم

سه چهار ماهی از ختم مامان گذشته بود من دانشجو بودم و می رفتم دانشگاه  

یه روز موقع برگشتن بارون شدیدي شروع به بارش کرد من ماشین نداشتم و منتظر تاکسی بودم  مثل موش آب کشیده شده بودم که یه ماشین جلوم ایستاد  

آدمی نبودم که سوار هر ماشینی بشم و تا اون روز با واژه ي دوست پسر غریبه بودم  اخمی کردم و خواستم برم عقب تر که آرمین از تو ماشین صدام زد:سوسن خانوم منم  بهش نگاه کردم و گفتم شمایید آقاي رحمانی؟ گفت بله بفرمایید برسونمتون ممنون با تاکسی میرم

بارون خیلی شدیده تا خیس تر نشدید بیاین بریم  اما…

خواهش می کنم بیاین  

نفسی گرفتم و در ماشین رو باز کردم و نشستم و زیر لب گفتم ممنون گفت خواهش می کنم به هرحال دوستی به درد همین روزها می خوره سکوت کردم و اونم دیگه حرفی نزد رسیدیم خونه  پیاده شدم و گفتم ممنون که من رو رسوندید وظیفه بود سوسن خانوم

هیچ حرفی نزدم و راه افتادم سمت خونه رسیدم به اتاقم و به این فکر کردم چرا نگاهش به من اینقدر عجیب بود؟

اون روز ها جوون تر بودم فقط 22 سال داشتم و هیچ تجربه اي درمورد عشق و احساس نداشتم شاید براي همین بود که به یه اعتماد و عادت گفتم عشق اشتباه گرفتم احساسم رو من هیچ وقت عاشق آرمین نبودم یه هفته گذشت من همه چیز رو فراموش کرده بودم  

اون روز یه پسر مزاحمم شده بود خیلی هم سیریش بود و رفتار زننده اش آزارم می داد  داشتم سعی می کردم دکش کنم یه یهو یکی یه مشت زد تو صورت پسره

وقتی برگشتم آرمین رو دیدم متعحب نگاهش کردم که سر پسره داد زد:هوي مردتیکه برا چی مزاحم میشی؟گمشو برو رد کارت تا نزدم داغونت کنم پسره ایستاد و گفت خر کی باشی؟ خر خودتی و جد و آبادت گمشو بهت میگم گم نشم چه گوهی می خوري؟

بهتره گم شی تا صورتت رو نیاوردم پایین  

خفه بابا گمشو برو عوضی کاراي من به تو یکی هیچ ربطی نداره  

آرمین یه مشت دیگه زد اما پسره دیگه ساکت نموند و شروع کردن به کتک کاري  کمی که گذشت پسره ایستاد و گفت حیف که امروز رو مودش نیستم وگرنه لهت میکردم  

پسره دوید و رفت به صورت زخمی آرمین نگاه کردم و گفتم واي خداي من صورتتون خیلی آسیب دیده باید برین بیمارستان  

نگاهم کرد و لبخندي زد و گفت نگرانم شدین؟ چی؟

نگران نباشین حال من خوبه  اما از دماغتون داره خون میره  

دستش رو روي دماغش گذاشت و گفت چیزي نیست سوسن خانوم من خوبم  باشه…

سوار ماشین من بشین خواهشا

به ماشینش نگاه کردم و به چهره ي خون آلودش

به خاطر من اون اینطور آسیب دیده بود مگه می تونستم سوار ماشینش نشم؟ سوار شدم و راه افتاد  

گفت می دونین من اولین بار شما رو کجا دیدم؟

کنجکاو گفتم کجا؟

گفت اون روزا که شما کارخونه نداشتین یه روز با پدرم اومدم خونتون کمی فکر کردم و یادم اومد

ادامه داد:مادرت برامون چایی آورد و تو برامون قند آوردي

یادمه که یه دختر بچه ي 12 ساله بودي با یه لباس بافتنی سفید صورتی و یه شلوار آبی اون لحظه با خودم گفتم جدا از لباساش واقعا زیباست  

تو نیومده رفتی تو آشپزخونه و من دیگه ندیدمت تا روزي که دوباره پدرم با پدرت ملاقات کرد بعدش با مرگ مادرت دوباره دیدمت تو ختم… باورم نمی شد اون دختر بچه ي ژولیده با موهاي فر حالا به یه دختر زیبا با موهایی صاف تبدیل شده باشه

خیلی زیبا شدي سوسن…اونقدر که اگه تو خیابون می دیدمت نمی شناختمت

ناخوداگاه لبخند زده بودم و به حرفاش گوش می دادم…شاید به خاطر زبون چرب و نرمش رامش شدم

ادامه داد حالا دوست دارم هر لحظه از زندگیم ببینمت…شاید براي همینه که همش میام دم دانشگاهت

دلم لرزید نه از عشق…بلکه به خاطر اینکه اولین باري بود که حرفایی ظاهرا عاشقونه می شنیدم حرفایی سراسر دروغ و ریا که من احمق باورش کردم

آرمین سکوت کرده بود و منم هیچ حرفی نزدم به خونه رسیدیم گفتم آقا آرمین لطفا برین بیمارستان  

یه لبخند زد و گفت چشم سوسن خانوم…ممنونم که منو با اسم کوچیکم صدا کردي  سرم رو انداختم پایین و گفتم خداحافظ

در سکوت دستی تکون داد و کمی بعد گفت به امید دیدار

راه افتادم سمت خونه اما زیر نگاه خیره اش داشتم آب می شدم…نگاهی که اون لحظه فکر می کردم یه نگاه عاشقونه است

اما فقط یه نگاه بی شرمانه بود…جوري که حس می کنی طرف مقابلت داره تو رو بدون لباس می بینه  

به خونه رسیدم همون لحظه پیامکی برام اومد از یه شماره ي ناشناس:

هنوز دو دقیقه نشده که رفتی اما دلم برات تنگ شده  

بازم لرزید دلم…احمق بودم مگه نه الینا؟احمق بودم که باور کردم آرمین عاشقمه

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان شب وتنهایی

رمان شب و تنهایی پارت آخر

و کتاب الکترونیکی آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *