خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان ازدواج توتیا / پارت اول تا اخر رمان ازدواج توتیا

پارت اول تا اخر رمان ازدواج توتیا

رمان ازدواج توتیا

اثر نیلوفر قایمی فر

گاهی تو زندگی نمیدونی انتخابت درسته یا نه ، نمیدونی عکس العملت عاقلانه است یا نه ، جای عقلت غرورت تصمیم میگیره ، نفرتت راهت رو نشون میده و انتقام مثل یه ویروس تموم جونتو میگیره اما زهی خیال باطل که این حس کینه جویی اول از همه به خودت ضربه وارد میکنه …! وقتی دل آدم سیاه بشه چشماش به خیلی چیزا بسته میشه مثل معرفت ، مثل عشق ، مثل عقل …!گاهی میدونی داری راه رو اشتباه میری ، زجر میکشی ولی میگی غرورمو شکوندن ، فکر میکنی با لج بازی داری تلافی میکنی ولی خبرنداری که لج بازی تو زندگی چاقوی دولبه است ، هر وَِرشُ که بگیری دست  خودتم میبره!

من توتیا دختر کوچیک جعفر آقا درست عین عقل کل خونواده همیشه حرفام و تصمیماتم درست بود اما یه امتحان کوچیک یه تصمیم بزرگ یه غرور کاذب …. زندگی منو زیر  و رو کرد اونقدر که یه توتیا شد و یه آینه عبرت …

قسمتی از رمان:

با خجالت مهری خانم ـو نگاه کردم، لبخندی روز لبش بود. سلام کردم و سرمو به زیر انداختم، معصومه گفت: توتیا خانم!

“با لحن همیشه با نمکش که وقتی ازم شاکی می شد می گفت توتیا خانم.. یاد مدرسه افتاده بودم، سرمو بلند کردم. انگار همون مصی بود. دست به کمر گفت:” زنگ نزنی تبریک بگی ها.

مامان و مهری خانم و ملیحه و تارا زدن زیر خنده ولی من با خجالت گفتم: ببخشید، ایشالله مبارکت باشه. به خدا شنیدم خیلی خوشحال شدم.

معصومه با همون شیطنت گفت:

  • بله منم شنیدم خیلی خوشحال شدی ولی شنیدن کی بود مانند دیدن.

لبخندی زدم و اول از همه ملیحه دستم ـو گرفت و کشوند به طرف خودش و بوسیدتم. واقعاً متعجب بودم. بابا من به برادرتون بد کردم چطوری منو می بوسی؟! و بعد مهری خانم و بعدشم معصومه.

مامان- بفرمایید داخل، خیلی خوشحالمون کردید.

تارا- مادر جون چقدر دیر کردید.

مامان- می خواستم دیگه زنگ بزنم، نگران شدم.

مهری خانم- خدا آدم ـو مار کنه مادر نکنه، این محمد صدرا سر به هواست دیگه.  ” بند دلم پاره شد. دست خودم نبود. نگران و دلواپس تو دهن مری خانم ـو نگاه کردم. مهم نیست می فهمند دلم برای محمد صدرا می لرزه. محمد صدرا چی شده؟”

مهری خانم- نمی دونم چه بلایی تو کارگاه سر خودش آورده، ساعد سه اومد خونه  رنگش عین گچ. می گم: «محمد صدرا چی شده؟!» مگه صداش در میاد، هی می گه هیچی. می گم: «تو که ساعت سه نمیومدی خونه. چی شده که اومدی؟ رنگ و روت چرا اینطوریه؟» خلاصه اینور و اونور دیدم دستشو بسته گذاشته تو جیبش که من نبینم.

وای جونم بالا اومد مهری خانم چی شده؟!!

مهری خانم- نمی دونم چی کار کرده که دستش باد کرده، هر چی هم می گم برو دکتر ببین چی شده مگه حرف می ره تو گوشش؟ مامان- ضرب دیده؟

ملیحه- مگه حرف می زنه؟ دو تا هم سوال بپرسی می ذاره می ره تو اتاق.

پارت اول

پارت دوم

پارت سوم

پارت چهارم

پارت پنجم

پارن ششم

پارت هفتم

پارت هشتم

پارت نهم

پارت دهم

پارت یازدهم

پارت دوازدهم

پارت سیزدهم

پارت چهاردهم

پارت پانزدهم

پارت شانزدهم

پارت هفدهم

پارت آخر

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دیازپام فریده بانو

رمان دیازپام

عاشقانه آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *