خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان شب و تنهایی / پارت اول تا اخر رمان شب و تنهایی

پارت اول تا اخر رمان شب و تنهایی

رمان شب و تنهایی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

پارت گذاری هر روز ساعت 15

نویسنده : مهسا حسین زاده
تینا که حافظه اش رو به خاطر تصادف از دست داده همه جا دنبال خانواده اش می گرده و مطمئنه که با پیدا کردنشون زندگیش به روال عادی برمیگرده غافل از اینکه ممکنه با پیدا کردنشون متوجه حقایقی بشه که..

قسمتی از این رمان:

خیره به غروب خورشید از پشت مانعی به نام شیشه بودم…همه چیز در تصویر روبه رو واضح بود… اما برعکس هرچی تو مغزم بود درهاله اي از ابهام قرار داشت

ابهام…یه چیزي مثل یه جاده که تو انبوهی از مه فرو رفته دیده نمیشه…زندگی منم از یه جایی به بعد برام تو مه بود و نمی دیدمش  می شد گفت زندگیم سروته نداشت  

و من…تنها…در این دنیاي بزرگ رها…شاید بهتر بود بگم گم شده بودم و حالا…تو فکر زندگیم بودم…افکاري که خودم بهتر می دونستم هیچ نتیجه اي نخواهد داشت  

آهی کشیدم و از روي صندلی بلند شدم و روي یکی از سه تخت موجود در اتاق دراز کشیدم  چشمامو بستم…باز این سردرد لعنتی…چیزي که شده کابوس شب و روزم…

چشمام رو محکم فشار دادم و لعنتی اي گفتم و نشستم تو جام

لیوان رو پر از آب کردم و قرص استامینوفن رو از جلدش خارج کردم قبل از اینکه قرص رو تو دهنم بذارم صداي تنها کسم رو شنیدم بازم سردرد گرفتی؟

نگاهش کردم و گفتم:سرم داره منفجر می شه  بازم نشستی یه جا و شروع کردي به فکر کردن؟ فکر نکنم چیکار کنم؟

زندگی…زندگی کن…وقتی خدا تو رو از اون حادثه ي وحشتناك نجات داده یعنی می خواد تو زنده بمونی و به زندگیت ادامه بدي.

تو نمی تونی درکم کنی سوسن…درسته تو بهترین دوستم و تنها کسی هستی که دارم اما…سوسن نمی تونی بفهمی من چقدر زجر می کشم  

اره نمی تونم درکت کنم…اما الینا من می تونم کمکت کنم حداقل براي مدت کوتاهی به فکر فرو نري…به خدا هرچی بیشتر فرو بري بدتر زجر می کشی  

می دونم اما خب…کاري از دستم بر نمیاد. مدتهاست منتظرم…حسابش دستمه…دقیقا 1سال و 3ماه و

1 هفته است که از اون حادثه می گذره اما هنوزم نمی تونم فراموش کنم و زندگی کنم  الینا زندگی ادامه داره.اگه نخواي زندگی کنی پس دلت می خواد بمیري؟ نه دلم فقط جواب میخواد براي انبوه سوال هاي تو سرم.

جلو اومد و قرص رو از دستم دراورد و همونطور که اون رو به  سطل آشغال مینداخت گفت :بالاخره جواب تک تکشون رو پیدا خواهی کرد

آهی کشیدم که دستامو گرفت و گفت الینا جان تو برام مثل خواهرم عزیزي خدا شاهده نگرانتم فقط همین

گفتم می دونم سوسن جان اگه من تورو هم نداشتم واقعا می مردم  لبخند زد و گفت پاشو دختر پاشو با نشستن هیچ چیز حل نمی شه  از تخت پایین اومدم و گفتم کجا می خواي ببري من رو؟

بریم یکم تو شهر گشت بزنیم بعدشم وقت شام می شه امشب شام رو بیرون می خوریم  به خاطر من نمی خواد پول خرج کنی

اخمی کرد و گفت دستت درد نکنه دیگه حالا من غریبه شدم که چنین حرفی می زنی؟ نه اصلا منظورم این نبود  

پس چی بود؟خودت می دونی که چقدر پول اضافه دارم چرا بمونه تو حساب خاك بخوره؟بهتر نیست تبدیل به یه غذاي خوشمزه بشه و بره تو شکم من و تو ؟

لبخند زدم همون طور که شلوارم رو عوض می کردم گفتم اوم فکر خوبیه من دلم فست فود میخواد  باشه امروز می ریم فست فود فردا بعد از اتمام کلاس می ریم رستوران  قبوله  

باهم از ساختمان خارج شدیم و سوار ماشین سوسن شدیم  راه افتاد به سمت شهر همون طور هم یه آهنگ گذاشت  

کمربندم رو بستم و گفتم فکر کنم هفته ي بعد کلاس نقاشی تموم بشه  اره استاد خودش گفت که تموم می شه  

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

دانلودpdf جلد دوم رمان تب داغ گناه

جلد دوم رمان تب داغ گناه نوشته نیلوفر قایمی فر این رمان بصورت پولی میباشد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *