رمان صیغه اجباری

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 23

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

همین طور هم بود آلماز خانم با بایرام خان اومده بودن ما رو ببرن ..هر دو شون از اینکه من داشتم راه میرفتم تعجب کرده بودن ….و من اصلا سراغ قلیچ خان رو نگرفتم و گفتم : اومدم با آتا حرف بزنم و قال این قضیه رو بکَنم ….بایرام گفت : نیلوفر خانم ولش کنین ..ارزش نداره آتا هم خیلی جدی نیست قلیچ خان هم هنوز تو بازداشت موقت هست ما خودمون باهاش حرف می زنیم شما دخالت نکنی بهتره …آلماز خانم گفت : نترس عزیزم مشکلی برای قلیچ خان پیش نمیاد فردا می تونه بیاد بیرون وگرنه ما اینقدر خیالمون راحت نبود ..بریم خونه ی ما امشب هم خودش نخواست بیاد لج کرده به آتا وقتی امروز صبح مامور براش فرستاده بود از دست آتا عصبانیه با هیچ کس حرف نمی زنه اگر تو رو ببینه راه میری به خدا حالش خوب میشه ….خیلی قاطع گفتم : میشه با من بیاین بریم پیش آتا ؟ و پشتم باشین خواهش می کنم اگر این موضوع رو اینطوری فیصله بدیم هیچ فایده ای جز اعصاب خورد ی برامون نداشته ..من باید کار نیمه تموم قلیچ خان رو تموم کنم ..چیزایی می دونم که شما ها نمی دونین و قلیچ خان جرات گفتنش رو نداره باید همه باشین لطفا کمک کنین ….آلماز خانم رفت تو فکر و گفت : بزار داداش کارشو بکنه من می فهمم اون چی میگه …می دونم قلیچ خان تو این سالها از دست آتا چی کشیده …..شاید گلین بتونه اون زن رو سر جاش بشونه …من با تو میام ببینم چیکار می کنی ؟ …

.بایرام خان گفت : نمی دونم به خدا چی بگم والله …من الان از پیش قلیچ خان میام خیلی برای شما نگرانه …بهش نگفتم شما داری میای …ترسیدم بیشتر نگران بشه ..بازم میگم این کارو نکنین اگر مریضی شما دوباره برگرده؟ تازه حامله هم که هستین ..اون زن قرشماله یک وقت کار دستتون میده ..حالا هم که صورتش زخمی شده و داره برای آتا مظلوم نمایی می کنه ….گفتم : می دونم شگرد آدم های ظالم و ضعیف و بدبخت همینه از احساسات دیگران سوء استفاده می کنن و سواری می گیرن ..ولی این بار نمی تونه ….به امید خدا ….الان قلیچ خان کجاست ؟ گفت : جاش خوبه رئیس کلانتری باهاش دوسته ….
آرتا گفت :نیلوفر نمی خوای عمو رو ببینی ؟ گفتم : نه می دونم مخالفت می کنه و جلوی منو می گیره پس ندونه بهتره ….
این حرفا رو چنان محکم می زدم که خودمم باور شده بود که می تونم کاری بکنم کارستون ..ولی وقتی با ویلچر به طرف خونه ی آتا می رفتم و سه تا خواهر و دوتا از برادرای قلیچ خان پشت سرمون میومدن ترس تو دلم افتاد که یک وقت کاری نکنم که بد از بدتر بشه ..

دم خونه پیاده شدم و آرتا ویلچر رو از صندوق عقب آورد و نشستم روش …هوا خیلی سرد بود سوز بدی میومد …ساعت نزدیک نه شده بود …. شایدم بیشتر ..ولی من نمی تونستم تا فردا صبر کنم …در خونه ی اونا همیشه باز بود ..آرتا هل داد و منو برد تو و بقیه با تردید در حالیکه خودشون هم نمی دونستن چیکار می خوان بکنن به امید راضی کردن آتا همراه من اومده بودن ….انگار از قبل همچین قصدی داشتن و به خاطر همین اومده بودن گنبد ..ولی اومدن من وضع رو عوض کرده بود ….
اتاق بزرگی که ما همیشه واردش می شدیم و پر از نور بود با یکی دوتا مهتابی کم نور روشن بود …و با دوتا بخاری گرم میشد ..کنار یکی از بخاری ها آتا روی پشتی نشسته بود و قلیون می کشید …آلابای و آی جیک و آقچه گل نزدیکش نشسته بودن ….آرتا اول با انگشت چند ضربه زد به در و صدا کرد آتا اجازه ….و قبل از اینکه کسی جواب بده منو با ویلچر برد تو اتاق ..آی جیک برگشت دیدم صورتش از کنار گوش تا زیر گلو بسته شده و کاملا از حال روزِ هر دوشون پیدا بود که حسابی قلیچ خان حالشون رو جا آورده ….سلام کردم ..آتا از جاش بلند شد از اینکه منو اونطوری می دید ناراحت شد اومد بیاد جلو که در باز شد و بقیه اومدن تو ..اون فورا دوباره سر جاش نشست…من صبر نکردم ..گفتم : آتا من عروس شما هستم یا نه ؟ لبشو بهم فشار داد و گفت منظور ؟ ….در حالیکه کسی از اومدن خواهرا و برادرای قلیچ خان استقبال نکرد هر کدوم یک گوشه نشستن ……من بلند تر گفتم هستم یا نه ؟

گفت هستی ولی نمی تونی رو مردت نفوذ کنی و اونو وادار به کاری هایی بکنی که تا حالا نکرده ؛؛ پسرمن وحشی نبود تو کردی ؛؛ تو بارش آوردی ؟ گفتم : نه آتا , شما بارش آوردین می دونین کی و چطور ؟ وقتی از نا حق دفاع کردین و چشمتون رو روی واقعیت بستین ….
آی جیک رو سری شو کشید تو صورتش و بلند شد بره ..داد زدم بشین ..با شما کار دارم باید باشین …نشست اومد حرفی بزنه که بایرام خان به ترکی گفت ..حرف گوش کن …..گفتم : آتا حالا من براتون مدرک آوردم حرفی نمی زنم که رو هوا باشه اگر بشنوین قبول می کنین چون شما مردی صادق و منصف هستین و دلسوز؛؛؛ اینکه تا به حال متوجه نشدین از روی دلسوزی بوده که حق و نا حق نشه ..و مسلما نمی خواین حق فرزندهاتون نا حق بشه ….
( و قاطع گفتم) آتا گوش شنوا دارین ؟ یا بعد از حرفا یی که زدم و ثابت کردم می خواین منو به شلاق بکشین ؟ من آماده ام که خودمو و بچه ام همین جا جونمون رو بزاریم ولی حقیقت روشن بشه …آتا دستشو دوبار برد بالا و آورد پایین و گفت : بگو عروس که حرمت تو رو دارم نگه می دارم ..زیاده گویی کردی ….ببینم چه مدرکی داری ؟ نشون بده اینایی که تو میگی اتهام های بزرگیه که یک عمر به این زن زدن …آب خوش از گلوش پایین نرفته ..تو رو هم پر کردن …انداختن به جون این زن بیچاره …….

گفتم : هیچ کس با من حرفی نزد ..جز خود آی جیک خانم ..من از قول کسی حرفی نمی زنم …..چیزی که دارم میگم نقل قول نیست…آی جیک خانم هر کجا اشتباه گفتم حق داری اعتراض کنی ..آتا ؟ من از قول خود ایشون براتون تعریف می کنم .. …یکشب من و قلیچ خان و یک نفر دیگه به جای آلا بای که اومده بود خونه مونده بودیم اصطبل توی اتاق قلیچ خان …من و یک شاهد دیگه که اگر لازم باشه تو دادگاه میارمش …داشتیم استکان می شستیم که در زدن ؛؛ به هوای اینکه مرد اومد و با قلیچ خان کار داره درِ دستشویی رو بستم .. ساعت حدود نه شب بود و آی جیک خانم تو دل شب با ماشین یک مرد غریبه اومده بود به دیدن قلیچ خان …ازش پرسید برای چی اومدی؟ ..گفت : چرا سر بسر من می زاری و تهمت می زنی پس دل توام با منه …این همه سال منو از خودت روندی ..ولی بسه دیگه بیا با هم باشیم ….می خوای توجه منو جلب کنی …
آتا برافروخته شده بود و خواهرای قلیچ خان داشتن از حال میرفتن ..بایرام خان گفت نگو دخترم بوی خون میده …..گفتم : آتا نمی خوام بقیه ی مکالمه اونو با قلیچ خان بگم ..ولی فهمیدم که زمان زیادیه این زن می خواد زیر پای قلیچ خان بشینه ..و حالا ازش بپرسین من دروغ میگم ؟در حالیکه سه نفر می تونن شهادت بدن؟ …..

www.60tip.ir
www.60tip.ir
Rating: 5.0/5. From 2 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن