خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان همسر دوم من / جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 16

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 16

جلد دوم رمان همسر دوم من

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

در و باز کردم با دیدن شخص روبروم بهت زده بهش خیره شده بودم که پوزخندی زد و گفت:
_چیه فکر کردی من انقدر احمقم که برای بار دوم بهت اعتماد کنم ؟!
شکه لب زدم:
_آرشام تو اینجا!؟

در و هل داد و اومد داخل با صدای خشداری لب زد:
_من چی فکر نمیکردی پیدات کنم آره؟!
با ترس لب زدم:
_چی میخوای از من؟!
_بچه هام رو میخوام!
با گریه لب زدم:
_آرشام تو رو خدا من بدون بچه هام میمیرم تو رو خدا از اینجا برو دست از سرمون بردار.

_باشه بچه هام رو برمیدارم میرم!
تا خواست به سمت خونه بره دستش و گرفتم و نالیدم:
_تو رو خدا!
ایستاد به سمتم برگشت و گفت:
_یه راه حل دیگه هم دارم!
با بغض لب زدم:
_چه راه حلی؟!

نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت:
_خودت هم با بچه ها میای یه خونه جدا میگیرم براتون یه مدت اونجا زندگی میکنید با خودم!
_نه نمیشه
_اوک پس بچه ها رو با خودم میبرم
تا خواست حرکت کنه لب زدم:
_باشه قبوله! اما به یه شرط
نگاهش و بهم دوخت و لب زد:
_چه شرطی؟!
_نمیخوام با نیایش رو دررو بشم یا بیام داخل خونه ای که اونه و دوم اینکه بچه هام رو میخوام باهام زندگی کنن آرسین و آرمین
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_باشه

_برو وسایلتون رو جمع کن بریم
با صدای گرفته ای لب زدم:
_باید به آرسام خبر بدم اول نگران میشه!
_نمیخواد خودم خبر میدم بهش تو برو وسایل خودت و بچه ها رو جمع کن بریم.
به سمت داخل خونه رفتم که صدای سامان بلند شد:
_چیشده مامان اون آقا کی بود؟!
سرم و بلند کردم و زل زدم به چشمهاش اگه میفمید آرشام پدرش خیلی ازم ناراحت میشدن!

با درد لب زدم:
_باید بریم بچه ها!
_کجا مامان؟!
_خونه جدید آماده شده باید بریم
سامان مشکوک لب زد:
_خوبی مامان؟!
با صدای گرفته ای لب زدم:
_خوبم پسرم نگران نباش!
****
_رسیدیم مامان!
با شنیدن صدای سحر چشمام و باز کردم و به خونه ی قشنگ روبروم خیره شدم تمام این مدت تا برسیم چشمهام رو بسته بودم نمیخواستم با آرشام چشم تو چشم بشم درسته دوستش داشتم اما اون قلب من و شکسته بود و بجای اینکه دلم و بدست بیاره با زور تهدید من و آورده بود اینجا!

با شنیدن صدای داد و بیداد آرسام متعجب از اتاق اومدم بیرون سامان و سحر هم از اتاق هاشون اومده بودند بیرون با صدای بلندی لب زدم:
_بچه ها شما برید داخل اتاقاتون !
با رفتن بچه ها داخل اتاق هاشون به سمت بیرون رفتم آرشام و آرسام داخل حیاط داشتند دعوا میکردند با صدای گرفته ای لب زدم:
_بسه!

با شنیدن صدام هر دو ساکت شدند و دست از دعوا کردن برداشتند آرسام به سمتم اومد و دستم و گرفت گفت:
_بریم فرشته نمیزارم این مرتیکه اینجا اذیتت کنه!
_داداش ؟!
_جانم
_میشه حرف بزنیم تنها؟!
_آره
_بریم اونجا پس.

آرشام هم بدون حرف رفت داخل خونه نگاهم و به آرسام دوختم و با صدای گرفته ای لب زدم:
_میخوام بمونم اینجا
_چی یعنی چی؟!
چشمهام و به چشمهاش دوختم و ادامه دادم:
_آرشام هیچوقت دست برنمیداره میخوام بهش یه فرصت بدم بچه هام رو همه کنار هم داشته باشم!
_مطمئنی این خواسته ی خودته فرشته؟!
_آره
_اگه اینطوری پس هر کاری صلاح بکن.

_ممنون که بهم اعتماد داری داداش.
لبخندی زدم و دستم و گرفت من و داخل بغلش کشید و گفت:
_من همیشه بهت اعتماد دارم
لبخندی روی لبهام نشست و دستام دور کمرش حلقه شد که صدای آرشام بلند شد:
_بسه دل و قلوه دادن دیگه فرشته بیا!
با شنیدن صدای آرشام و حرفی که زد از آرسام جدا شدم و بهش خیره شدم این چرا داشت اینجوری حرف میزد.

صدای آرسام بلند شد:
_فرشته تو برو داخل من با آرشام کار دارم
_داداش بعدش بیا داخل بچه ها دلشون برات تنگ شده
_باشه عزیزم.
به سمت خونه حرکت کردم با استرس داخل سالن پذیرایی ایستادم و به در ورودی خیره شده بودم!

****
#آرسام

_دارم بهت هشدار میدم آرشام اینبار من کنار خواهرم هستم کافیه ببینم کوچکترین صدمه ای بهش زدی اونوقت که زندگیت رو جهنم کنم فهمیدی؟!
آرشام پوزخندی زد و گفت:
_انقدر عوضی نیستم به زنم صدمه بزنم
مثل خودش پوزخندی تحویلش دادم و گفتم:
_بعید نیست!

با شنیدن این حرفم صورتش از عصبانیت قرمز شد و گفت:
_آرسام بهتره خفه شی وگرنه بد میبینی!
_میخوای چیکار کنی؟!
لبخند موزی زد و گفت:
_خیلی کار ها به وقتش!
_برو کسی رو تهدید کن که ازت بترسه نه من فهمیدی؟!

بیخیال شونه ای بالا انداخت
با صدای گرفته ای لب زدم:
_بچه ها فهمیدن تو باباشونی؟!
با شنیدن این حرفم درمونده لب زد:
_نه

_بهتره تو یه وقت مناسب فرشته بهشون بگه وگرنه ضربه ی بدی میبینن.
حرفی نزد انگار با من موافق بود همراهش به سمت خونه حرکت کردیم
**
#فرشته

با اومدن آرشام و آرسام داخل سالن با ترس به هر دوتاشون خیره شده بودم که آرسام با خنده گفت:
_نمیخوای به داداشت چایی بدی ؟!
هول زده لب زدم:
_چرا داداش الان میارم
آرسام با صدا خندید و گفت:
_خوب عجله نکن خودت و میسوزونیا
چشم غره ای بهش رفتم که بیشتر خندید

به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول دم کردن چایی شدم وقتی آماده شد داخل سینی گذاشتم و به سمت سالن رفتم سحر و سامان هم حالا اومده بودند و نشسته بودند بعد از اینکه چایی رو تعارف کردم و خودم هم روی مبل دو نفری تنها نشستم

صدای سحر باعث شد نگاهم و بهش بدوزم که رو به آرسام گفت:
_دایی کجا بودید خیلی دلمون برات تنگ شده بود!
آرسام با صدای گرفته ای گفت :
_من هم دلم براتون تنگ شده بود عزیزم.
_دایی؟!
_جانم؟!
_شما هم بیاید اینجا
_چرا عزیزم؟!
_آخه شما خیلی خوبید خیلی دوستتون داریم اینجا بدون شما زیاد خوب نیست.

آرسام لبخند مهربونی زد و گفت:
_من همیشه بهتون سر میزنم
_ممنون دایی
نگاهم به آرشام افتاد که با حسرت به بچه ها خیره شده بود برای لحظه ای دلم گرفت من هم حسرت بغل کردن آرسین و آرمین و داشتم دلم نمیخواست آرشام هم همون حسرت گذشته رو داشته باشه

امشب حتما تو یه وقت مناسب با بچه ها حرف میزدم و از گذشته همه چیز رو تعریف میکردم بجز دلیل ترک کردن آرشام نمیخوام بچه ها از باباشون متنفر بشند.

_فرشته؟!
با شنیدن صدای آرسام به سمتش برگشتم و گفتم:
_جانم
_چیزی احتیاج داشتی هر موقعی هر چی بهم زنگ بزن باشه ؟!
لبخندی زدم و گفتم:
_ممنون داداش چیزی احتیاج ندارم
صدای خشدار آرشام بلند شد:
_چیزی احتیاج داشت هم من هستم!
آرسام نگاهی بهش انداخت و گفت:
_اون که وظیفته
آرسام بعد از چند دقیقه ای که گذشت بلند شد و گفت:
_من باید برم حتما فاطمه تا الان خیلی نگران شده

با رفتن آرسام آرشام با صدای خشداری کنار گوشم زمزمه کرد:
_من دارم میرم خونه کاری داشتی بهم زنگ بزن
با صدای گرفته ای گفتم:
_باشه
نگاهش و به چشمهام دوخت و لب زد:
_مراقب خودت باش
با حس خوشی که تو قلبم سرازیر شد گفتم :
_باشه

لبهاش که روی گونه ام نشست چشمهام گرد شد و حس کردم برق سه فاز بهم وصل شد وقتی لبهاش رو برداشت بهش خیره شدم که لبخند محوی زد و گفت:
_خداحافظ

با بهت زیر لب زمزمه کردم:
_خداحافظ
با رفتن آرشام دستم و روی قلبم مشت کردم و نالیدم:
_یواشتر دیوونه!

**
روی مبل نشسته بودم
سحر و سامان هم روبروم روی مبل دو نفره نشسته بودند نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_امشب میخوام چیز مهمی رو بهتون بگم!
سحر و سامان سئوالی بهم خیره شده بودند که گفتم:
_میخوام از پدرتون بگم

صدای گرفته ی سامان بلند شد:
_اما شما هیچوقت دوست نداشتید از اون حرفی بزنید

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 19

جلد دوم همسر دوم من جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید #فرشته با خوشحالی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *