رمان همسر دوم من

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 16

5 (100%) 1 vote

جلد دوم رمان همسر دوم من

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

در و باز کردم با دیدن شخص روبروم بهت زده بهش خیره شده بودم که پوزخندی زد و گفت:
_چیه فکر کردی من انقدر احمقم که برای بار دوم بهت اعتماد کنم ؟!
شکه لب زدم:
_آرشام تو اینجا!؟

در و هل داد و اومد داخل با صدای خشداری لب زد:
_من چی فکر نمیکردی پیدات کنم آره؟!
با ترس لب زدم:
_چی میخوای از من؟!
_بچه هام رو میخوام!
با گریه لب زدم:
_آرشام تو رو خدا من بدون بچه هام میمیرم تو رو خدا از اینجا برو دست از سرمون بردار.

_باشه بچه هام رو برمیدارم میرم!
تا خواست به سمت خونه بره دستش و گرفتم و نالیدم:
_تو رو خدا!
ایستاد به سمتم برگشت و گفت:
_یه راه حل دیگه هم دارم!
با بغض لب زدم:
_چه راه حلی؟!

نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت:
_خودت هم با بچه ها میای یه خونه جدا میگیرم براتون یه مدت اونجا زندگی میکنید با خودم!
_نه نمیشه
_اوک پس بچه ها رو با خودم میبرم
تا خواست حرکت کنه لب زدم:
_باشه قبوله! اما به یه شرط
نگاهش و بهم دوخت و لب زد:
_چه شرطی؟!
_نمیخوام با نیایش رو دررو بشم یا بیام داخل خونه ای که اونه و دوم اینکه بچه هام رو میخوام باهام زندگی کنن آرسین و آرمین
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_باشه

_برو وسایلتون رو جمع کن بریم
با صدای گرفته ای لب زدم:
_باید به آرسام خبر بدم اول نگران میشه!
_نمیخواد خودم خبر میدم بهش تو برو وسایل خودت و بچه ها رو جمع کن بریم.
به سمت داخل خونه رفتم که صدای سامان بلند شد:
_چیشده مامان اون آقا کی بود؟!
سرم و بلند کردم و زل زدم به چشمهاش اگه میفمید آرشام پدرش خیلی ازم ناراحت میشدن!

با درد لب زدم:
_باید بریم بچه ها!
_کجا مامان؟!
_خونه جدید آماده شده باید بریم
سامان مشکوک لب زد:
_خوبی مامان؟!
با صدای گرفته ای لب زدم:
_خوبم پسرم نگران نباش!
****
_رسیدیم مامان!
با شنیدن صدای سحر چشمام و باز کردم و به خونه ی قشنگ روبروم خیره شدم تمام این مدت تا برسیم چشمهام رو بسته بودم نمیخواستم با آرشام چشم تو چشم بشم درسته دوستش داشتم اما اون قلب من و شکسته بود و بجای اینکه دلم و بدست بیاره با زور تهدید من و آورده بود اینجا!

با شنیدن صدای داد و بیداد آرسام متعجب از اتاق اومدم بیرون سامان و سحر هم از اتاق هاشون اومده بودند بیرون با صدای بلندی لب زدم:
_بچه ها شما برید داخل اتاقاتون !
با رفتن بچه ها داخل اتاق هاشون به سمت بیرون رفتم آرشام و آرسام داخل حیاط داشتند دعوا میکردند با صدای گرفته ای لب زدم:
_بسه!

با شنیدن صدام هر دو ساکت شدند و دست از دعوا کردن برداشتند آرسام به سمتم اومد و دستم و گرفت گفت:
_بریم فرشته نمیزارم این مرتیکه اینجا اذیتت کنه!
_داداش ؟!
_جانم
_میشه حرف بزنیم تنها؟!
_آره
_بریم اونجا پس.

آرشام هم بدون حرف رفت داخل خونه نگاهم و به آرسام دوختم و با صدای گرفته ای لب زدم:
_میخوام بمونم اینجا
_چی یعنی چی؟!
چشمهام و به چشمهاش دوختم و ادامه دادم:
_آرشام هیچوقت دست برنمیداره میخوام بهش یه فرصت بدم بچه هام رو همه کنار هم داشته باشم!
_مطمئنی این خواسته ی خودته فرشته؟!
_آره
_اگه اینطوری پس هر کاری صلاح بکن.

_ممنون که بهم اعتماد داری داداش.
لبخندی زدم و دستم و گرفت من و داخل بغلش کشید و گفت:
_من همیشه بهت اعتماد دارم
لبخندی روی لبهام نشست و دستام دور کمرش حلقه شد که صدای آرشام بلند شد:
_بسه دل و قلوه دادن دیگه فرشته بیا!
با شنیدن صدای آرشام و حرفی که زد از آرسام جدا شدم و بهش خیره شدم این چرا داشت اینجوری حرف میزد.

صدای آرسام بلند شد:
_فرشته تو برو داخل من با آرشام کار دارم
_داداش بعدش بیا داخل بچه ها دلشون برات تنگ شده
_باشه عزیزم.
به سمت خونه حرکت کردم با استرس داخل سالن پذیرایی ایستادم و به در ورودی خیره شده بودم!

****
#آرسام

_دارم بهت هشدار میدم آرشام اینبار من کنار خواهرم هستم کافیه ببینم کوچکترین صدمه ای بهش زدی اونوقت که زندگیت رو جهنم کنم فهمیدی؟!
آرشام پوزخندی زد و گفت:
_انقدر عوضی نیستم به زنم صدمه بزنم
مثل خودش پوزخندی تحویلش دادم و گفتم:
_بعید نیست!

با شنیدن این حرفم صورتش از عصبانیت قرمز شد و گفت:
_آرسام بهتره خفه شی وگرنه بد میبینی!
_میخوای چیکار کنی؟!
لبخند موزی زد و گفت:
_خیلی کار ها به وقتش!
_برو کسی رو تهدید کن که ازت بترسه نه من فهمیدی؟!

بیخیال شونه ای بالا انداخت
با صدای گرفته ای لب زدم:
_بچه ها فهمیدن تو باباشونی؟!
با شنیدن این حرفم درمونده لب زد:
_نه

_بهتره تو یه وقت مناسب فرشته بهشون بگه وگرنه ضربه ی بدی میبینن.
حرفی نزد انگار با من موافق بود همراهش به سمت خونه حرکت کردیم
**
#فرشته

با اومدن آرشام و آرسام داخل سالن با ترس به هر دوتاشون خیره شده بودم که آرسام با خنده گفت:
_نمیخوای به داداشت چایی بدی ؟!
هول زده لب زدم:
_چرا داداش الان میارم
آرسام با صدا خندید و گفت:
_خوب عجله نکن خودت و میسوزونیا
چشم غره ای بهش رفتم که بیشتر خندید

به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول دم کردن چایی شدم وقتی آماده شد داخل سینی گذاشتم و به سمت سالن رفتم سحر و سامان هم حالا اومده بودند و نشسته بودند بعد از اینکه چایی رو تعارف کردم و خودم هم روی مبل دو نفری تنها نشستم

صدای سحر باعث شد نگاهم و بهش بدوزم که رو به آرسام گفت:
_دایی کجا بودید خیلی دلمون برات تنگ شده بود!
آرسام با صدای گرفته ای گفت :
_من هم دلم براتون تنگ شده بود عزیزم.
_دایی؟!
_جانم؟!
_شما هم بیاید اینجا
_چرا عزیزم؟!
_آخه شما خیلی خوبید خیلی دوستتون داریم اینجا بدون شما زیاد خوب نیست.

آرسام لبخند مهربونی زد و گفت:
_من همیشه بهتون سر میزنم
_ممنون دایی
نگاهم به آرشام افتاد که با حسرت به بچه ها خیره شده بود برای لحظه ای دلم گرفت من هم حسرت بغل کردن آرسین و آرمین و داشتم دلم نمیخواست آرشام هم همون حسرت گذشته رو داشته باشه

امشب حتما تو یه وقت مناسب با بچه ها حرف میزدم و از گذشته همه چیز رو تعریف میکردم بجز دلیل ترک کردن آرشام نمیخوام بچه ها از باباشون متنفر بشند.

_فرشته؟!
با شنیدن صدای آرسام به سمتش برگشتم و گفتم:
_جانم
_چیزی احتیاج داشتی هر موقعی هر چی بهم زنگ بزن باشه ؟!
لبخندی زدم و گفتم:
_ممنون داداش چیزی احتیاج ندارم
صدای خشدار آرشام بلند شد:
_چیزی احتیاج داشت هم من هستم!
آرسام نگاهی بهش انداخت و گفت:
_اون که وظیفته
آرسام بعد از چند دقیقه ای که گذشت بلند شد و گفت:
_من باید برم حتما فاطمه تا الان خیلی نگران شده

با رفتن آرسام آرشام با صدای خشداری کنار گوشم زمزمه کرد:
_من دارم میرم خونه کاری داشتی بهم زنگ بزن
با صدای گرفته ای گفتم:
_باشه
نگاهش و به چشمهام دوخت و لب زد:
_مراقب خودت باش
با حس خوشی که تو قلبم سرازیر شد گفتم :
_باشه

لبهاش که روی گونه ام نشست چشمهام گرد شد و حس کردم برق سه فاز بهم وصل شد وقتی لبهاش رو برداشت بهش خیره شدم که لبخند محوی زد و گفت:
_خداحافظ

با بهت زیر لب زمزمه کردم:
_خداحافظ
با رفتن آرشام دستم و روی قلبم مشت کردم و نالیدم:
_یواشتر دیوونه!

**
روی مبل نشسته بودم
سحر و سامان هم روبروم روی مبل دو نفره نشسته بودند نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_امشب میخوام چیز مهمی رو بهتون بگم!
سحر و سامان سئوالی بهم خیره شده بودند که گفتم:
_میخوام از پدرتون بگم

صدای گرفته ی سامان بلند شد:
_اما شما هیچوقت دوست نداشتید از اون حرفی بزنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن