خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان دالیت / رمان دالیت پارت 14

رمان دالیت پارت 14

پارت اول تا اخر رمان دالیت نوشته نیلوفر قایمی فر

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دالیت از اینجا کلیک کنید

کم کم همه از جا بلند شدند و راهی رفتن شدند..وقتی خداحافظی می کردیم نینا رو که بغل کردم دم گوشش گفتم:

-نینا یه چیزی میگم کسی نفهمه ها

نینا-چی؟!

-من حامله ام!

نینا منو از آغوشش کشید بیرون و با تعجب ولی با شوق نگاهم کرد و لبخندی بهش زدم،به امیرعلی نگاه کرد و امیرعلی که فهمید چی به نینا گفتم خندید…

نینا-حسابتونو می رسم بدجنس ها

مامان-چی شد؟!

نینا-هیچی،یه چیزی بین ما سه نفره…

از دم در اومدیم برگردیم یه چیزی تو شکمم تکون خورد با وحشت دست امیرعلی رو گرفتم و امیرعلی گفت:

امیرعلی-چی شد؟!

به شکمم اشاره کردم و گفتم:

-یه چیزی اینجا تکون خورد

امیرعلی خندید و گفت:

امیرعلی-الأن که تکونشو احساس نمی کنی حتما…

-نه نه این بخاطر نفخ و اینجور چیزا نبود!

امیرعلی با خنده گفت:

امیرعلی-نگــار!

-احساسش کردم امیرعلی،نگاه مورمورم شد!

امیرعلی دست انداخت دور کمرم و گفت:

امیرعلی-تا همین چند ساعت پیش نمی دونستی حامله ای حالا تکون می خوره؟!تو دیگه چطور زنی هستی که نمی فهمی حامله میشی؟!

سرمو بلند کردم و گفتم:

-خب نه ویار دارم نه علائمشو،همه ی سیستم بدنم طبیعیه

امیرعلی لبخندی پررنگ زد و گفت:

امیرعلی-می خواست سورپرایز بشیم

صبح زود با امیرعلی به بیمارستانش رفتیم و یکی از دوستای امیرعلی برام سونوگرافی نوشت و بعد به بخش سونوگرافی رفتیم و امیرعلی همینطور بالا سرم بود و یه سره با دکتره حرف می زد و منم سرمو بلند کرده بودم و زل زده بودم به مانیتور که خانوم دکتر به من نگاه کرد و گفت:

خانوم دکتر-یه لحظه راحت بخواب

-آخه چرا نمی بینمش؟!

امیرعلی-نگار هنوز دستگاهو رو شکمت نذاشته که!

خانوم دکتر و امیرعلی خندیدند و خانوم دکتر گفت:

خانوم دکتر-چند ماهته؟

-نمی دونم..شاید یکی دو هفته..

خانوم دکتر با تعجب گفت:

خانوم دکتر-تو ک م  کم سه ماهو داری دختر!الأن بهت میگم چند ماهته،یکی دو هفته؟!دکتر رسالتی اینجت رو نگاه کن بچه ات به این بزرگیه..!

-کو؟ببینم..

امیرعلی همینطور خیره شده بود به مانیتور و دکتر گفت:

خانوم دکتر-ماشاءا… سلام و سر حال…

-یعنی اینقدر بزرگه؟!!چند ماهمه؟؟

خانوم دکتر-شما دارید وارد هفته ی پانزدهم میشید…

-هفته ی پانزدهم؟!

امیرعلی-نزدیک چهار ماهشه؟!!

خانوم دکتر-بـــله..من تا شکمشو دیدم فهمیدم،درسته خیلی کوچیکه و بهش نمیاد که شکم یه زن باردار پانزده هفته ای باشه ولی کاملا مشخصه که آقای دکتر..می دونید شما تسلط روی مغز دارید اندازه ی شکم دستت نیست ولی من دست کم 60 ساله که کارم اینه «دکتر خندید و گفت» خب مشتولوق بده تا جنسیتشم بگم..الـــو؟!مامان بابا؟!..چه دوتائی تو بهر مانیتورند!

با گریه و ذوق گفتم:

-امیرعلی ببینش

امیرعلی با یه لحن مسخ شده گفت:

امیرعلی-بچه ی منه!

خانوم دکتر-دکتر رسالتی میخوای بدونی دختره یا پسر یا نه؟!

امیرعلی-هی چی باشه راضیم به رضای خدا فقط سلام باشه همین کافیه..

-نه ایشلاله که سلامه ولی چیه؟!

خانوم دکتر-آهـان،ما از مریضای دیگه نمی تونیم ولی از شما که می تونیم مشتولوق بگیریم..

امیرعلی-شیرینیش رو میارم

خانوم دکتر-وعده های سر خرمنی دیگه!؟

امیرعلی خندید و گفت:

امیرعلی-اصلا بذار خودم تشخیص بدم..

خانوم دکتر-تو برو کار خودتو انجام بده این حرفه ی منه..عزیزم به احتمال زیاد یه پسر کاکول زری میخوای برای این دکتر خسیس بیاری!

منم لبمو با خنده و ذوق گزیدم و امیرعلی بهم لبخندی پررنگ زد و دستمو گرفت…

خانوم دکتر-اونجا دستمال کاغذی هست فقط یه وقت دیگه سونوگرافی می نویسم حتما بیارش…

تا دکتر رفت امیرعلی بهم نزدیک شد و گفت:

امیرعلی-باید خیلی مراقب خودتو پسرمون باشی…

امیرعلی یه ماشین از آژانس بیمارستان برام گرفت و خودشم بیمارستان موند که بره سر شیفتش..تا رسیدم خونه زنگ زدم به نینا و جریان بارداریمو کامل توضیح دادم و نینا هم کلی سفارش های ریز و درشت کرد و آخر هم گفت:

نینا-به مامان اینا کی میگی؟

-راستش امیرعلی گفته «نمی خوام جریان دفعه ی قبل پیش بیاد»!

نینا-نباید آتو دست هرمان اینا بدیم،اینطوری هم دیر خبر بدی کلی ماجرای پیش بینی نشده رخ میده..

-نینا می دونی که من نمی تونم زیاد رو حرف امیرعلی حرف بزنم

نینا-من باهاش صحبت می کنم..

-نینا میشه درمورد عقدمون هم صحبت کنی؟

نبنا-الأن نه خواهر ولی اینو بدون که امیرعلی اگه نمی خواستت ازت بچه هم نمی خواست،بذار خبر بارداریت بپیچه بعد…

-خودمم همین فکر رو کردم که آرومم

نینا-مراقب خودت باش،هر چی هم خواستی بهم زنگ بزن برات درست کنم…

خندیدم و گفتم:

-من یه زن باردار بی خرجم،چیزی هوس نمی کنم..ویار ندارم اصلا…

نینا-خوش به حال امیرعلی!خداحافظ خواهری

کم کم خبر بارداریم به گوش خونواده هامون رسید،خونواده ی من با یه حس دوگانه بهم چشم دوخته بودند..نگرانی و بی تکلیفی از اینکه آخر سر امیرعلی با من چیکار می کنه و از اون طرف یه خوشحالی از اینکه دارم بچه دار میشم که صد در صد حس دومو فقط وقتی امیرعلی بود و از ترس اینکه امیرعلی دیگه منو نیاره پیش مامانم بذاره و بره،داشتن…دیگه مامان هر روز و یک روز در میون خونمون بود،به سفارش منو نینا هم اصلا نمی بایست درمورد وضعیت محرمیتمون با امیرعلی حرف می زد…

از وقت امیرعلی فهمیده بود باردارم خیلی آروم تر و نرم تر و با اعتماد تر باهام رفتار می کرد،دوباره کلیدمو بهم داده بود،حتی بعضی شب ها می گذاشت خونه ی مادرم بمونم؛از خونواده ی امیرعلی،باباجون که اونقدر خوشحال شده بود که همون روزی که فهمید کلی هدیه برای منو بچمون خرید و اومد خونمون ولی مادر امیرعلی یه زنگ ناچیز هم نزد ولی یه شب امیرعلی رو تنها خواست که باهاش صحبت کنه و وقتی که امیرعلی برگشت با اینکه خیلی خودشو کنترل می کرد ولی معلوم بود خیلی عصبیه..!

حس می کردم زندگیم رنگ گرفته هر روز صبح که بیدار می شدم انگار زندگی رنگش قشنگ تر از روز قبل بود،درست عین یه خونواده شده بودیم..

امیرعلی که می دیدم هر روز اعتمادش بهم بیشتر و بیشتر میشه و به من نقش زیادتری تو زندگیش میده نفسم چاق تر می شد و اعتماد به نفسم بالاتر می رفت و از پیش بیشتر عاشقش می شدم،عاشق زندگیمون اونقدر که حاضر نبودم این زندگی رو با چیزی عوض کنم،این آرامش که مدت ها دنبالش بودم،این عشق حلال و زیبا روی تموم تلخی های گذشته ام رو می پوشوند و محو می کرد و بهم این احساس رو می داد که انگار همیشه خوشبخت بودم و کنار امیرعلی بودم فقط چند تا کابوس تلخ منو آزار داده بود…مامان هم از اینکه می دید دوباره می خندم و خوشحالم از حس و حال من خیلی از تفکرات و نظراتش نسبت به زندگیم عوض شده بود..نه مامان بلکه همه ی اعضای خونواده ام اونقدر که علاوه بر اینکه مامان بیشتر روزای هفته رو خونمون بود برادرام و نینا هم همینطور؛وقتی امیرعلی همه چیز رو نرمال و خوب می دید بهم می گفت «وقتی پسرمون به دنیا بیاد همه چیز بهتر میشه،ما هم مثل بقیه ی زن و مردا با آسایش و بی استرس زندگی می کنیم،تلخی های گذشته رو به هم می بخشیم و همه ی فکر و ذکرمون میشه آینده ی پسرمون…»

تموم حرفای امیرعلی بوی تشکیل خونواده ی دائم می داد که این برای من یعنی بشارت دادن به بهشت بود..دست از پا خطا نمی کردمکه هیچ دقیقا همونطوری رفتار می کردم که امیرعلی می خواست تا روی تصمیمش مصمم تر بشه..همه چیز عالی پیش می رفت تا وقتی که من وارد نه ماه شدم…

اون روز صبح جمعه بود و امیرعلی جمعه ها سر کار نمی رفت از روی تخت خواستم بلند بشم ولی اونقدر سنگین شده بودم که یه کار ساده مثل از جا برخاستن برام عین کوه کندن شده بود،امیرعلی از پشت سرم گفت:

امیرعلی-کمرتو خم نکن به شکمت فشار میاد،بیام کمکت؟..بیام؟!

نفسی کشیدم و گفتم:

-نه بخواب وای خدایا کی راحت میشم؟

امیرعلی با همون صدای خواب آلود گفت:

امیرعلی-بیست و پنج روز دیگه…ساعت چنده نگار؟

به ساعت نگاه کردم و گفتم:

-نه و نیم

امیرعلی یهو از جا پرید و گفت:

امیرعلی-اوه..اوه..

-چیشد؟!!

امیرعلی-مگه بهت نگفتم؟!علیرضا امروز میاد… «قلبم انگار یه لحظه

وایستاد..حس کردم سطل آب یخ روی سرم ریختن،یه لحظه تنم سست شد و امیرعلی نگران گفت» نگــار!!؟

نفسم از سینه ام با رنج خارج شد..داره میاد،تموم خاطرات زندگی بسیار بسیار کوتاهم با علیرضا اومد توی ذهنم،صدای علیرضا تو گوشم پیچید،حس کردم افکارم به علیرضا جسممو لمس کرد،تنم مورمور شد،یعنی چی میشه؟!من حامله ام از برادرش،امیرعلی نفهمه..علیرضا داره با سمانه میاد؟میاد بمونه یا بر می گرده؟امیرعلی..امیرعلی چی میشه؟!صدای علیرضا توی گوشم پیچید وقتی آخرین بار توی پمپ بنزین دیدمش و اون روز عروسیش بود و وقتی من داشتم از عشقش دیوونه می شدم و به خاطرش معتاد شده بودم و اون می گفت «تو خودت خواستی…» دستام،تنم،پاهام می لرزیدن..صورتش از جلوی چشمم دور نمی شد..امیرعلی اومد دستش تا بهم رسید و بازوهامو گرفت یه لحظه فکر کردم علیرضاست،با وحشت یه قدم به عقب رفتم و دستشو پس زدم!نفسام تک تک از سینه ام خارج می شدند..امیرعلی صدام کرد اونقدر تا به حال برگشتم،نفسم از حبس سینه ام خارج شد و زیر لب گفتم:

-امیرعلی

امیرعلی-جـانم؟!چی شد؟!!!

امیرعلی عشقم..عشقی که به تو دارم قابل قیاس با عشق کودکانه ام به علیرضا نیست،اگر اسم احساسم به علیرضا عشق بود پس احساسم به تو جنو ن ..عزیزم تو جون منی..امیرعلی رو در آغوش کشیدم و امیرعلی با تعجب گفت:

امیرعلی-نگار خوبی؟!

-امیرعلی من خیلی دوستت دارم،من خیلی عاشقتم..هر..هر اتفاقی که بیفته یادت باشه امیرعلی عشق تو محاله توی قلبم رنگ ببازه و هرگز کسی یه صدم من نمی تونه عاشقت باشه،من هر روزمو به خاطر وجود تو سر می کنم،اگر چیزی تو زندگیم هست و برام معنا داره حتما می بایست به تو مربوط باشه تا برام دارای ارزش باشه،امیر حرفام هرگز یادت نره حتی وقتی به نقطه ی صفر می رسی وقتی دیگه برات مفهوم و اهمیتی ندارم،ازم زده شدی ازم گرفتنت یا دور شدی،هیچ وقت یادت نره و هرگز به عشقم شک نکن…

امیرعلی لبخندی زد،موهامو نوازش کرد و گفت:

امیرعلی-منم دوستت دارم عزیزم،حالا چرا ترسید؟!

مستأصل تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم:

-اگر این دنیا بخواد تو رو ازم بگیره حتی یه صدم ثانیه هم نمی خوام توش زندگی کنم،دنیا وقتی دنیاست که تو شوهرم باشی…

امیرعلی پیشونیمو بوسید و دستشو روی شکمم گذاشت و گفت:

امیرعلی-نگران نباش اینطوری پسرمون ناآروم میشه،همه چیز به روال عادی و عالی پیش میره فقط یه کم صبر کن..

به خودم جرئت دادم و سریع اونقدر سریع که صدای خودمم به گوشم نرسه پرسیدم:

-علیرضا با سمانه میاد؟

امیرعلی رهام کرد و در حالی که بلوزشو می پوشید گفت:

امیرعلی-نه،اینطور که بوش میاد یه خبرائ ی !

با تردید گفتم:

-چه خبری؟!!!

امیرعلی-علیرضا از اول هم سمانه رو نمی خواست مادرم وادارش کرد،آخر نخواستن جدائ ی  دیگه..

-طلاق گرفتن؟!!!

تپش قلبم بالا رفت..

امیرعلی-بذار بیاد بفهمیم اینطوری که اینقدر  من  من می کنه آدم نمی فهمه!

-میاد ایران بمونه؟

امیرعلی-معلومه که می مونه،خدا رو شکر سر عقل اومده…

صدای امیرعلی رو دیگه نمی شنیدم،تنم یخ کرده بود..ایران می مونه!چطوری هر دفعه چشم تو چشم بشیم؟!اون الأن برادر شوهرمه ولی..وای خدایا چیکار کنم؟چیکــار کنم؟!علیرضا اگر ایران بمونه ک م  کم ماهی چند بار هفته ای چند بار با هم روبرو میشیم،اونوقت چی؟!من خطا کردم،چطوری یه عمر با این راز زندگی کنیم که من با علیرضا بودم..امیرعلی تی ز  می فهمه بعد چطوری آرومش کنم؟!بچه توی شکمم بی تابی می کرد و لگد می زد،دستمو به پهلوم

گرفتم،من از علیرضا هم حامله بودم و الأن از امیرعلی… داره مجرد میادایران،اون هم عاشقم شده بود اگر منو ببینه و لحساسش بهش برگرده چی؟!عاشق نبود..بود که می موند..امیرعلی به خاطرم از همه ی خطاها گذشت،از خونواده اش از رفقاش از آبروش گذشت این عشق کجا اون عشق کجــا…میاد توی این خونه منو با این شکم می بینه و از سرش هر چی که هست می پره…

امیرعلی-نگار من برم فرودگاه شاید ازون ور برم خونه ی مادرم،زنگ بزنم نینا بیاد یا مادرت؟

-امیرعلی؟علیرضا می دونه من و تو با همیم؟!

امیرعلی خندید و گفت:

امیرعلی-نه سورپرایز می خوام … «پاهام سست شد و سرم گیج رفت امیرعلی هول شده سریع دوید و منو گرفت و گفت» نگار چی شد؟!!! «آرنجشو گرفتم،علیرضا نمی دونه..اگر یهو منو ببینه و از رفتارش امیرعلی بو ببره چی؟!امیرعلی نگران گفت» نگار بیا بشین ببینم فشارت چطوره… «اول نبضمو گرفت بعد دستگاه آورد فشارمو گرفت و گفت» فشارت افت کرده بیا زودتر یه چیزی بخور

تلفن برداشت و گفتم:

-به کی زنگ میزنی؟!

امیرعلی-بگم که من فرودگاه نمیام

-چرا؟!!

امیرعلی-حال تو اینطوریه…

-نه برو برادرتو نزدیک دو ساله ندیدی برو من خوبم زنگ بزن نینا بیاد،خیالت راحت..علیرضا کی میرسه؟

امیرعلی-ساعت دو

-زودباش راه بیفت دیر میرسی ها

امیرعلی نگران گفت:

امیرعلی-مطمئنی خوبی؟

-آره عزیزم نگران نباش من از پس پسرمون بر میام

امیرعلی زنگ زد به نینا تا بیاد پیشم و بعد آماده شد..بعد اومدن نینا به طرف فرودگاه رفت…

نینا-چرا امروز رنگ و روت اینطور ی؟!!

-نینا دارم سکته می کنم..علیرضا!

نینا-علیرضا چی؟علیرضا برادر شوهر ت  والسلام..

-آره ولی علیرضا از سمانه جدا شده داره مجرد میاد

نینا شاکی گفت:

نینا-که چی نگـار؟!

-امیرعلی نگفته با منه،علیرضا میاد و منو می بینه یه وقتی حرفی نزنه!؟خب خاطره ها زنده میشه..وقتی داشت می رفت عاشق اون بودم وقتی داره بر می گرده عاشق برادرشم…

نینا-نگار تو یه مرد تو زندگیته اونم امیرعل ی  که بچه اش تو شکمته اینو از ذهنت و قلبت دور نکن..

-دلم داره عین سیر و سرکه می جوشه..

نینا-مسلما اگر علیرضا ماجرا رو بفهمه خودشو هرگز پیش برادرش خراب نمی کنه پس الکی غصه نخور..

-آره راست میگی

طول و عرض خونه رو با قدمام متراژ می کردم ولی فکر این دو برادر از ذهنم دور نمی شد،نینا یه کم صبر کرد و نگاهم کرد و بعد بلند شد منو گرفت و نشوند و گفت:

نینا-مُردی اینقدر راه رفتی -فرح خانوم اگه بفهمه چـی؟!

نینا-نگـار!تو حامله ای ها،امیرعلی منو می کشه اگر اتفاقی برات بیفته،بس کن یه کم توکل کن به خدا

ساعت همین که دو شد انگار شد مرغ سر کنده،دلم شد رخشور خونه..از استرس داشتم پس می افتادم،دستام چطور می لرزید و چشم از ساعت دیواری بر نمی داشتم و زیر لب هی می گفتم «علیرضا رسید..اومد ایران..علی اومد..حالا چی میشه..چه اتفاقی می افته..؟!» طاقت نیاوردم و تلفن روبرداشتم زنگ زدم به موبایل امیرعلی که بعد اولین بوق تلفنشو جواب داد:

امیرعلی-نگار جان؟

-امیرعلی!سلام،علیرضا اومد؟

امیرعلی-تو خوبی؟حالت خوبه؟

-من خوبم علیرضا اومد؟

امیرعلی-نه پروازش تأخیر داره… -تأخیر داره؟!یعنی کی میرسه؟

امیرعلی-چرا اینقدر نگرانی؟!گفتن نیم ساعت چهل و پنج دقیقه تأخیر داره…

-باشه رسید خبرم کن

امیرعلی-باشه،دلواپسی؟!میرسه نگران نباش زن برادر مهربان

خندید و خداحافظی کرد…

نینا-چی شد؟تأخیر داره؟!

-آره چهل و پنج دقیق ی دیگه،چهل و پنج سا ل  انگار!زمان نمی گذره..

نینا شاکی و جدی گفت:

نینا-بخوای اینطوری کنی خودتو به امیرعلی لو دادی ها..!

با وحشت به نینا نگاه کردم و گفتم:

-خدا نکنه بفهمه

چشم از ساعت بر نمی داشتم سر چهل و پنج دقیقه زنگ زدم ولی بازم تأخیر داشت و هر تأخیر منو یه بار دیگه به جهنم دعوت می کردند..تنم خیس عرق بود،از دلواپسی زیاد تنم خیس شده بود!دست و پام یخ زده بود و نینا هم از دلواپسی من داشت پس می افتاد…بالأخره علیرضا ساعت پنج رسید ایران…

خدا می دونه چی بهم می گذشت..سوالات تکراری مغزمو می خوردن و انگار بچه ام هم مثل من بی تاب بود،حالم همینطور نامساعد و نامساعدتر می شد تا ساعت دوازده شب که امیرعلی بیاد من بی جون و بی حال روی تخت

افتادم؛امیرعلی اونقدر نگران شده بود که تا حالا اینقدر نگران و مستأصل ندیده بودمش،بیچاره به خاطر حال من مجبور شده بود برگرده خونه و از دیدن علیرضا در وقت بیشتر بگذره..اونقدر حالم بد بود که نتونستم ازش درمورد علیرضا بپرسم…

با اینکه اون روز شنبه بود ولی امیرعلی مرخصی داشت و بیمارستان نرفته بود..صبح که از خواب بیدار شدم حالم خیلی بهتر شده بود بخاطر اینکه امیرعلی کنارم بود از استرسم کمتر می کرد،از جا بلند شدم تا بساط صبحونه رو مهیا کنم..بعدش امیرعلی رو صدا کردم،با اولین صدا از جا پرید و هول شده گفت:

امیرعلی-چیه؟دردت گرفته؟؟

خندیدم و گفتم:

-دردم گرفته بود اینطوری آروم صدات می کردم؟!خواب دیدی؟!

دستی روی موهاش کشید و کمی چشمهاشو مالید و گفت:

امیرعلی-آره تا صبح خواب درد زایمان تو رو می دیدم…

خندیدم و گفتم:

-دیدی یا کشیدی؟!

امیرعلی خندید و گفت:

امیرعلی-همین که تو توی خوابم درد می کشیدی برای من بدتر از درد زایمانبود

لبخندی زدم،دست روی گونه اش کشیدم و کف دستمو بوسید و گفتم:

-وقتی همه چیز آرومه می ترسم امیرعلی..می ترسم یه طوفان به پا بشه…

امیرعلی اخمی کمرنگ کرد و گفت:

امیرعلی-مگه قول ندادی الکی نگران نباشی؟!

-دست خودم نیس دلم عین سیر و سرکه می جوشه

امیرعلی دستی روی شکمم کشید و گفت:

امیرعلی-وقتی به دنیا بیاد همه چیز آروم تر از اینی که هست میشه،چون اون موقع یه خونواده ی واقعی هستیم و کسی نمی تونه جلوی پیوند و صمیمیتمونو بگیره…

لبخندی با عشق زدم و گفتم:

-امیرعلی «نفسی کشیدم و گفتم» دستت درد نکنه

امیرعلی از ته دل خندید و گفت:

امیرعلی-به خاطر بچه؟!

با اخم و خنده گفتم:امیرعلــی! «امیرعلی سری تکون داد و گفتم» به خاطر زندگی ای که بهم دادی..به خاطر اعتمادت..به خاطر اینکه ارزش عشق برات بیشتر از تعصب بود؛من یه تار موی تو رو با هیچ کس عوض نمی کنم…

امیرعلی-می خواستم علیرضا رو سورپرایز کنم که یهو تو رو ببینه ولی دیشب که نینا زنگ زد و گفت حالت بده نفهمیدم چطوری از جا بلند شدم و هول کردم و بابا هم بدتر از من،خلاصه دست تو دست هم لو دادیم ماجرا چیه…

حس کردم تپش قلبم اونقدر اومد پائین که الأن قلبم می ایسته..صدای نفسام توی گوشم می پیچید..با هیجان و ترس..انگاری روحم از تردیدی که داشتم می خواست از تنم جدا بشه..تنم از درون می لرزید و امیرعلی با هیجان و خوشحالی از علیرضا تعریف می کرد..با لکنت پرسیدم:

-فهمید..؟!فهمید…من با توأم؟!

امیرعلی با یه حالی گفت:

امیرعلی-باباجون گفت که من ازدواج کردم… «انگار که یه لحظه قلبم از این حرف گرم شد..حتما دیگه علیرضا سراغم نمیاد چون فکر می کنه دیگه با امیرعلی ام و میوه ی ممنوعه ی ممنوعه…امیرعلی با خنده گفت» ولی نگفتیم تو زن منی..! «تا جمله اش به پایان رسید گویا جونم وا رفت و به امیرعلی مأیوس وار نگاه کردم که گفت» آنچنان هم لو ندادیم..گذاشتیم یه قسمت ماجرا  سک رت بمونه..فکر کن بیاد ببینه زن ای که گفتم توئی..تازه من دارم بابا هم میشم!!

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دالیت پارت آخر

پارت اول تا اخر رمان دالیت نوشته نیلوفر قایمی فر جهت مشاهده پارت های منتشر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *