خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان دنیای کژال / رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 86

رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 86

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش

برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید

به محض اینکه در بسته شد دستم رو به میز آرایش گرفتم تا نیوفتم.
انگار پاهام تحمل وزنم رو نداشت…اشک های کاوه…چشم های غمیگنش…ابراز علاقه لحظه آخریش و…زن داداش گفتنش!
واژه ای که نشون میداد کاملا منو فراموش کرده.
روحم تحمل اینهمه اتفاق بد رو نداشت…انگار هرچی سعی میکردم همه چیزو درست کنم فقط بدتر و خراب تر میشد.
نفس عمیقی کشیدم…اشک هام رو پاک کردم و نگاه اخر رو به خودم توی آینه انداختم.
من اونجا ایستاده بودم…چاره ای نبود باید همسر کارن میشدم!
نمیتونستم اما باید اینکارو میکردم…چون چاره دیگه ای نبود…چون نیمی از تقصیر های اون ماجرای عشقی لعنتی گردن من بود.
خواستم قدمی به سمت در بردارم که در باز شد و چهره خندون کمند پیدا.
تکیه به قاب در داد و با لبخند پرسید:پس چرا نمیای؟ همه منتظرن. کارن هممونو بیچاره کرده.
لبخندی زدم و گفتم:داشتم میومدم.
دستش رو به سمتم دراز کرد…دستش رو گرفتم که گفت:استرس داری؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم.
لبخندی زد و گفت:برای چی؟ از چی نگرانی؟
نمیدونم چرا دلیلی بجز کاوه توی سرم اومد…دلیلی که همیشه پشت عشق کاوه پنهانش میکردم اما در واقع اون همیشه آزارم میداد.
سرم رو پایین انداختم و گفتم:بخاطر اینکه از طرف من حتی یک نفر هم مهمون نیست…برای اینکه حتی مادری ندارم که روز عروسیم بیاد و دعا کنه خوشبخت باشم…از پچ پچ های مردم درباره خودم میترسم کمند…از اینکه بگن کارن با یه بی کس و کار ازدواج کرده میترسم.
دست گرم و مهربونش زیر چونه ام نشست سرم رو بالا اورد و با بغض همراه با لبخند گفت:این حرفو نزن. از امروز به بعد ما خانواده توییم…از امروز تو میشی خانم سلطانی…میشی همراه ما.
گوش کن کژال من و کارن ادمایی نیستیم که بابت نداشتن خانواده به تو سرکوفت بزنیم…تو اونقدر خوب هستی که عیب هات به چشم نیاد.
اشک روی گونه ام رو پاک کرد و ادامه داد:و من…امروز فرض کن من مادرتم! فرض کن خواهرتم بهترین دوستتم یا…هرچی که خودت راحتی فقط فکر نکن کسیو نداری…از امروز به بعد ما خانواده توییم.
بابت این بزرگیش فقط میتونستم لبخند بزنم و سکوت کنم…کمند بی نظیر بود…یه زن کامل و مهربون یه دوست بسیار عالی و یه خواهر خوب.
شاید اگر کمند توی زندگی ما نبود…همه ما از هم میپاشیدیم!
لبخندی از ته دل رو جایگزین بغضم کردم و سرمو به علامت مثبت تکون دادم که سرم رو بوسید و من رو به سمت در کشید…از پله ها پایین برد و جلوی در بسته ورودی ایستاد.
لبخندی به روم زد و گفت:آماده ای؟
بی تردید جواب مثبت دادم که لبخندی به روم پاشید و در رو باز کرد…دری که از داخلش نور سفید میومد…نوری سفید که ناشی از شاید آینده ای روشن بود!

هجوم نور سفید و هیاهوی مردم باعث شد از شک و تعجب بایستم.
دسته گل رز ام رو میون دستام فشردم و با تعجب به جمعیتی نگاه کردم که با لبخند به من خیره بودن…و بعضی از اونها گلبرگ های رز سرخ یا نقل به روی من میپاشیدن.
و من گیج و مبهوت با کمندی که اگر دستش نبود تا من رو بکشه نمیتونستم راه برم قدم به سمت جایگاهی سفید برمیداشتم که با خوشه های گیاه، مهر گیاه و گل های مختلف تزئین شده بود.
میون اونهمه گل و غوغای مردم کارن و عاقد روی جایگاه ایستاده بودن و کارن با لبخند تحسین برانگیزی نزدیک شدن من رو نظاره میکرد.
اما پشت سر کارن…درست کنار عاقد کاوه ایستاده بود و با نگاهی کاملا بی تفاوت و بی احساس خیره به من بود.
سرم رو پایین انداختم و به همراه کمند از پله های جایگاه بالا رفتیم.
رو به روی کارن ایستادم و سرم رو اوردم بالا اما سعی کردم هیچ نگاهی به کاوه نندازم…همش با خودم تکرار میکردم کاوه تموم شد…کاوه تموم شده کژال.
اما اون جمله رو نمیتونستم درکش کنم!
به صورت خندون کارن لبخندی زدم و با حرف زدن عاقد حواسم پی حرفاش جمع شد:
-امروز در اینجا دور هم جمع شدیم تا نظاره گر پیوند این دو،دوست داشتنی باشیم.
آروم تر و رو به کارن گفت:لطفا بعد از من تکرار کنید…
کارن سری تکون داد و بعد از عاقد تکرار کرد:ترا برگزیدم…تویی که زیباترین زیبای زندگی من هستی…برای داشتن تو زیباترین آفریده شدم…تا دوستم بداری و دوستت بدارم…میان این هستی بزرگ فقط با تو خواهم بود
عاقد-آقای سلطانی بلند جوابتون رو بفرمایید.
کارن نگاه عمیقی به چشم هام کرد لبخندی زد و بلند گفت:بله.
صدای دست همگی بلند شد و کاوه پشت سر کارن پوفی کشید و سرش رو خاروند…انگار هنوزم امیدوار بود جوری این عروسی بهم بخوره!
عاقد دستی برای ما زد و گفت:بسیار خب حالا از شما میپرسیم کژال.
کارن نگاهی به من کرد و گفت:در خوشی و ناخوشی ام همراهی ام میکنی آیا؟
نگاه نگرانم رو از کارن به سرتاسر باغ چرخوندم…بنظر میرسید همگی خوشحالن…انگار بقیه هم برای خوشبختی ما دست میزدند و من رو به سمت زندگی با کارن هل میدادن. اما تنها چیزی که باعث تردیدم میشد چشم های بی صبر و نگران کاوه بود که انگار فریاد میزد:بگو نه کژال!
چشمام رو ازش دزدیدم و سرم رو پایین انداختم.
قفسه سینه کارن از نفس نفس و نگرانی بالا پایین میشد…نه نمیتونستم دلش رو بشکنم.
سرم رو بالا اوردم نفس عمیقی کشیدم و تصمیم خودم رو گرفتم.
چشمام رو بستم و با صدای بلندی گفتم:

گفتم:بله!
صدای دست جمعیت بلند شد و صدای خنده کارن همراهش اومد اما من چشمام رو بار نکردم و سرم رو پایین انداختم.
نمیتونستم چشمام رو باز کنم و چهره کاوه رو ببینم. جرات چشم تو چشم شدن با اون رو نداشتم.
گرمای لب های کارن و بوسه اش رو روی پیشونی ام حس کردم اما باز هم چشمام باز نشد.
دلم نمیخواست کاوه رو بیش از این خرد کنم…دلم نمیومد اون لعنتی رو بیشتر از این بشکنم.
کارن کنار گوشم گفت:چرا چشماتو باز نمیکنی؟
آب دهنم رو قورت دادم و آروم طوری که فقط خودم و خودش بشنویم گفتم:استرس دارم…از نگاه مردم میترسم.
میخواستم بگم از نگاه کاوه میترسم اما جلوی زبونم رو گرفتم.
کارن تو گلو خندید و گفت:همه دارن با خوشحالی نگاهمون میکنن چشماتو باز کن.
کمند که انگار داشت میشنید ما چی میگیم از پشت سرم گفت:باید حلقه هاتون رو هم دستتون کنید.
همونطور که سرم پایین بود چشمامو باز کردم و خطاب به کمند گفتم:ولی من که حلقه نخریدم.
کمند خندید و گفت:میدونم. اون موقع که داشتی لباس عروس پرو میکردی من بجای تو برای کارن حلقه خریدم.
انگار چاره ای نبود…انگار باید برای زنده نگه داشتن کارن کاوه رو میشکوندم و خودم رو تبدیل به یه موجود بی اختیار میکردم.
نفس عمیقی کشیدم و با اخرین توانی که برام مونده بود سرم رو بالا اوردم.
نمیدونم چشمام رو کاوه تنظیم شده بود یا از ته دلم همیشه دنبال اون میگشتم اما اولین جایی که نگاه کردم جایی بود که کاوه ایستاده بود…اما اونجا نبود.
اخمی کردم و کمی چشم چشم کردم تا پیداش کنم اما انگار اصلا از اول اونجا نبوده!
انگار هیچوقت توی زندگی من حضور نداشته…انگار یه شبح یا سایه بوده که مدتی به زندگی کثافتم روح بخشیده و بعد…پوف!
طی یک ثانیه ناپدید شده…و من حالا زن کارن بودم.
خانمِ آقای سلطانی…و بانوی اون عمارت بزرگ.
حالا باید کاوه…لمس دستاش…چشماش و روز های خوشی که باهم داشتیم فراموش میکردم اما…نمیتونستم!
کارن دست چپم رو گرفت و حلقه نسبتا بزرگی دستم کرد.
حلقه ای که سرتاسرش برلیان خالص بود و میون اون همه نگین الماس یه نگین بزرگ آبی رنگ بود…یه نگین از جنس یاقوت کبود…یه نگین از جنس چشماش.
شاید این انتخاب هوشمندانه اش بخاطر این بود که به من بگه میون همه بی رنگی های عالم یک جفت چشم آبی تیره برای تسکین دادن روحم هست!
ولی موفق نبود!
کمند حلقه مشکی بزرگی که از قول من برای کارن خریده بود رو به دستم داد.
دست گرم و بزرگ کارن رو گرفتم و حلقه رو به دستش کردم.
کاملا اندازه دستش بود و با پوست گندمی رنگ اش هارمونی قشنگی ایجاد میکرد.
اما منّ لعنتی وقتی اون حلقه رو دستش میکردم به فکر دست های کاوه بودم!
گیج بودم و منگ…انگار همش یه خواب بود. یه کابوس دردناک.
با کارن روی صندلی هایی که روی جایگاه بود نشستیم و هرکسی برای تبریک به سمت ما با یه هدیه میومد و با تشکر ما از اونجا میرفت.
گفتنی نیست که همشون از اقوام و دوستان کمند یا کارن بودن.
دلم گرفت…هیچکس…حتی یک نفر هم از طرف عروس نبود.
و اون وسط معلوم نبود کاوه لعنتی کجا غیب شده.
کمند که متوجه حال بدم شده بود سعی کرد حواسم رو پرت کنه…با لبخندی دستم رو گرفت و گفت:میدونی جریان این گل کاری های روی جایگاه چیه؟
بی حوصله نگاهی به گل هایی که توی هم پیچیده بودن انداختم و بعد رو به کمند گفتم:نه نمیدونم.
کمند دستم رو گرفت و گفت:توی خانواده ما یه رسم قدیمی هست. هر دختری میخواد بعد از این عروسی ازدواج کنه…یا به یکی از آرزو های عاشقانه اش برسه بالای جایگاه عقد یه گل میبافه و آرزو میکنه.
نیش خند تلخی زدم و گفتم:تا حالا کسی به آرزوش رسیده؟
کمند شونه ای بالا انداخت و گفت:اینطوری میگن…تا به حال کسی نبوده که از این رسم چیزی بهش نرسه.
سرم رو بالا بردم و نگاهی عمیق تر به گل ها کردم.
بی اختیار زیر لب گفتم:منم میخوام یکی ببافم!

کمند با صدایی که تعجب و خنده توش موج میزد گفت:تو که روز عروسیته چه آرزوی عاشقانه دیگه ای داری که بهش برسی؟
لبخندی زدم و با خودم گفتم:کاوه!
اما در ظاهر به کمند گفتم:برای خوشبختی بیشتر خودم و کارن میخوام اینکارو انجام بدم.
کمند لبخندی زد و گفت:باشه…اخر سر که مهمونا رفتن یه گل بهت میدم ببافی.
سرم رو تکون دادم و بی حوصله باقی جشن رو تماشا کردم.
انگار مراسم کسل کننده و مسخره اشون نمیخواست تموم بشه.
☆☆☆☆☆☆☆
بعد از چند ساعت طولانی و طاقت فرسا که با اون کفش های پاشنه بلند لعنتی رقصیدیم و عکس گرفتیم نوبت بریدن کیک شد…اما همچنان از کاوه خبری نبود.
تمام طول جشن رو به جای خالی کاوه فکر میکردم…اصلا نفهمیدم زمان چطور گذشت فقط زمانی به خودم اومدم که فشار دست کارن روی دستم رو حس کردم و کیک توسط چاقوی بزرگ خانوادگیشون و دست های من و کارن…در واقع عملا کارن بریده شد!
کارن تکه ای کیک رو به من داد و منم تکه کیکی به کارن.
مثلا قرار بود با این کار زندگیمون شیرین بشه!
زندگی بدون کاوه مگه شیرین میشد؟
نه نمیشد…با تمام قند های عالم و نهر های عسل هم باز تلخ بود!
عکاس ها و فیلم بردار ها یک لحظه هم تنهامون نمیزاشتن با اینکه باید حفظ ظاهر میکردم و این کار رو هم خوب بلدم بودم اما تمام عکی هام لبخند مصنوعی داشت یا شبیه پوزخند شده بود…طوری که کمند هم فهمیده بود یه چیزیم هست اما همچنان قضیه خانوادم رو پیش میکشیدم.
و کارن…انگار هرگز در طول زندگی اش از اون روز خوشحال تر نبود و نشده بود.
مدام لبخند میزد و با صدای بلند میخندید…این در صورتی بود که تمام فامیل و آشناها کارن رو به عبوسی و جدیت میشناختن…کارنی که من کمتر دیده بودم اخم کنه.
کارن واقعا من رو دوست داشت…کارن تمام عیار بود…اما فقط یه مشکل داشت و اونم نداشتن احساسی از طرف من بود!
بی حوصله لیوان شامپاینی دستم گرفته بودم و به حرف زن های فامیل با کمند گوش میدادم…از هرچیزی حرف میزدن چیز هایی که حتی یک واژه اش رو هم به یاد ندارم…چون تمام وجودم چشم شده بود تا ببینم کاوه کجاست اما هیچ اثری ازش پیدا نمیکردم.
با صدای کوبیده شدن چنگالی به لیوان سرمون به سمت صدا برگشت و کارن رو دیدیم که ایستاده و میخواد صحبت کنه.
کارن-میبخشید که صحبت هاتون رو قطع میکنم اما یه مهمون ویژه داریم.
به من نگاهی انداخت و ادامه داد:این مهمونا هدیه ای ویژه برای تو هستن کژال.
از تعجب اخمی کردم و خواستم چیزی بگم که در باغ باز شد و یه زن مسن به همراه یه پسر تقریبا ۱۵ ساله وارد باغ شدن!

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 85

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید کارن …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *