خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان من بد نیستم / رمان من بد نیستم پارت18

رمان من بد نیستم پارت18

رمان من بد نیستم

جهت مشاهده پارت های پخش شده این رمان از اینجا کلیک کنید.

با بردن اسم مامان دست روی نقطه ضعفم گذاشته بود خنده هیستریکی کردم
نگاهم کرد غم رو تو چشماش احساس میکردم ولی برام ذره ای ارزش نداشت
خیلی وقت بود که دیگه کیارش برام ارزش نداشت
بلند شدم با دوگام خودم رو بهش رسوندم و یقه اش رو چسبیدم

_تو چی گفتی؟…مامان؟…عوضی چطور اسم اون رو تو دهنت میاری؟ تو اون رو کشتی میفهمی؟ تو بچه بودی ولی کارت از روی بچگی نبود…مامانم جوری از دنیا رفت که مهرسا پرت شد..

دستشو گذاشت روی دستم یقشو از زیر دستم کشید بیرون
هردو از اعصبانیت میلرزیدیم

_تو مهرسا رو پیش کش من کردی نمیدونم چرا دقیقا این کارو کردی ولی دیگه حق نداری درموردش اظهار نظر کنی اون مال منه!

با حرفی که زد یک جوری شدم اخمام رو کشیدم تو هم…مهرسا مال اون نبود!
از این احساست ضد و نقیصی که داشتم متنفر بودم
به اینکه مهرسا رو بهش داده بودم شک کرده بود ولی نباید میذاشتم به چیزی پی ببره هنوزم نمیدونستم
به سمت در رفتم بازش کردم

_برو بیرون دیگه دور ر برم نبینمت از مهرسا هم فاصله بگیر

پوزخندی زد رفت بیرون

★★★★★

یک هفته از روزی که کیارش رو دیده بودم میگذشت تازه اومده بودم شرکت از منشی خاسته بودم برام قهوه بیاره که گوشیم زنگ خورد
مهرشاد بود!

_بله؟

صدای پر هیجانش تو گوشم پیچید معلوم نیست باز چرا انقد ذوق کرده!

_کیان مژدگونی بده!

ابروهام بالا پرید….نه انگار واقعا خبراییه

_چیشده؟

صدای داد مانندش تو گوشی پیچید

_مهرسا بالاخره بهوش اومد…چشماشو باز کرده!!

لبخندی روی لبم نشست نمیدونم چرا انقدر از بهوش اومدنش خوشحال شدم ولی سریع لبخندم رو خوردم
تنها به کلمه ای اکتفا کردم و جواب مهرشاد رو دادم

_خوبه

از ذوقش چیزی کم نشد جوابم رو داد

_الان میام دنبالت بریم پیشش

تا خواستم‌ بگم کارای شرکت هست من نمیتونم بیام قطع کرد
میخواستم برم پیشش و حتی دلیلش رو نمیدونستم شاید چون خودم رو تا جایی مقصر این حالش میدونستم ولی کارای شرکت خیلی عقب افتاده بود
نمیتونستم ریسک کنم و خودم تهدیدی برای شرکتم بشم…بعد شرکت هم میتونستم به ملاقات مهرسا برم!

#مهرشاد

ماشین رو پارک کردم از اینکه کیان نیومده بود و این همه راه رو بیخودی تا شرکت رفته بودم حرصم‌ گرفته بود
وارد بیمارستان شدم بهتر بود قبل اینکه برم پیش مهرسا اول با دکترش حرف بزنم
با تصمیمی که گرفتم راهمو به سمت اتاق دکترش کج کردم دو تقه به در زدم با شنیدن صداش درو باز کردم رفتم داخل
با دیدنم لبخند زد و منم بیجواب نذاشتم و لبخند زدم

_خوش اومدید اقای رستمی منتظرتون بودیم زودتر از اینا سر بزنید بیماری که این همه برای بهبودش تلاش میکردید این اواخر ناامید شده بودید که کمتر خبرشو میگرفتید؟

سرمو انداختم پایین کارای شرکت انقدر سنگین شده بود که دیگه منو کیان تا نیمه های شب مشغول بررسی بودیم و این اواخر جوری شده بود که درست نتونسته بودیم به مهرسا سر بزنیم

_نه اینطور نیست ولی این اواخر کارامون بهم ریخته بود

سرشو تکون داد بدون اینکه لبخندش محو بشه جواب داد

_بیمارتون فردا ترخیص میشه

تعجب تموم وجودم رو گرفت سوالی که ذهنم رو مشغول کرده بود به زبون اوردم

_دارید سر به سرم میذارید دکتر؟…چرا بیماری که امروز بهوش اومده فردا ترخیص شه؟ یعنی انقدر حالش خوبه؟

اینبار نوبت دکتر بود که تعجب کنه و با تعجب جوابم رو داد

_یک روز؟ بیمار شما پنج روز پیش بهوش اومد! مگه نامزدشون بهتون خبر ندادن؟

دیگه واقعا از زور تعجب نمیدونستم چیکار کنم فکر کنم دوتا شاخ ناقابل روی سرم سبز شده بود
تا جایی که خبرداشتم نه من خودم رو نامزدش معرفی کردم نه کیان…
مهرسا کسی رو نداشت که بیاد خودش رو نامزدش معرفی کنه
دهنمو باز کردم حرفی بزنم که پرستاری با عجله اومد تو اتاق

_اقای دکتر یک بیمار اورژانسی اوردن

دکتر سرشو تکون داد بلند شد پرستار رفت دکتر به سمت در رفت که گفتم

_چرا زودتر خبر ندادید که مهرسا بهوش اومده؟ بعد پنج روز تازه یادتون افتاده که خبر بدید؟

دکتر ایستاد برگشت سمتم

_پرسنل بیمارستان باهاتون تماس گرفتن؟

سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و حرفی نزدم

_مطمئنید؟ اخه کسی با شما تماس نگرفته…یعنی چون نامزدشون خواستن این خبرو خودشون بهتون بدن ما خبری بهتون ندادیم…

گوشیمو دراوردم به شماره ای که باهام تماس‌ گرفته بود نگاه کردم…شماره بیمارستان بود
گوشی رو به سمت دکتر گرفتم

_ببینید شماره بیمارستانه…یک اقا زنگ زدن و گفتن پرستار اینجا هستن و خبر مهرسا رو دادن

دکتر چشماشو گرد کرد جوابم رو داد

_ولی امروز اصلا شیفت پرسنل مرد نداشتیم حتما اشتباهی شده من پیگیری میکنم بهتون خبر میدم….ببخشید من باید برم بیمار دارم

مخم هنگ کرده بود نمیدونستم چی بگم
اینجا بیمارستان بود یا تیمارستان؟
میگفتن نامزد مهرسا درصورتی که مهرسا نامزدی نداشت!
میگفتن پرسنل بیمارستان امروز شیفت نداره ولی یک اقا با من تماس گرفت
کلافه سری تکون دادم رفتم بیرون لبخندی زدم مهرسا رو منتقل کرده بودن به بخش از پرستار خواستم اتاقش رو نشونم بده
پشت در اتاق ایستادم بدون اینکه در بزنم رفتم داخل…

#مهرسا

احساس خستگی میکردم چند روزیه که بهوش اومدم ولی انگار تو خلع به سرمیبرم سردرد حتی لحظه ای تنهام نمیذاشت
نگاهم با کنجکاوی بیرون از پنجره رو میکاوید که در اتاق باز شد
سرمو برگردوندم با دیدن مردی غریبه که با لبخند به سمتم میومد متعجب شدم طی این چند روز به غیر از کسی که خودش رو نامزدم معرفی کرده بود کسی به دیدنم نیومده بود ولی از لبخند این پسر مشخصه منو میشناسه

_سلام مهرسا جان!

به تختم رسیده بود فقط نگاهش کردم جوابش رو ندادم دستمو تو دستش گرفت
اخمی روی پیشونیم نشوندم و دستمو از دستش کشیدم بیرون
سکوت بیشتر از این جایز نبود!

_دستمو ول کن اقای محترم شما کی هستید؟

چشماش هر لحظه درشت تر میشد….میشد تعجب رو از نگاهش خوند…شاید من رو میشناخت! ولی من هرچی فکر میکردم چیزی ازش به یاد نمیاوردم….گرچه نه تنها این پسر بلکه هیچ کیو نمیشناختم

_مهرسا این حرفا چیه؟ داری باهام شوخی میکنی؟

اشک توی چشمام نشست

_من هیچی یادم نمیاد تورو خدا اذیتم نکنید…بگید نامزدم بیاد تورو خدا بگید بیاد…اصلا شما کی هستید؟

یک تای ابروش رو انداخت بالا دستی یه صورتش کشید و دستش رو روی چونش گذاشت با تردید گفت

_منم برادرت…مهرشاد!

اینبار نوبت من بود که تعجب کنم
برادرم بود؟ پس‌ این چند روزی که بهوش اومده بودم کجا بود؟
دهن باز کردم حرفی بزنم که در باز شد با دیدنش تو چهارچوب در لبخند روی لبم نشست
وقتی چشمم رو باز کردم دیدمش اون خودش رو نامزدم معرفی کرده بود و طی این مدت اصلا تنهام نمیذاشت
مهرشاد نگاهی به لبخندم انداخت و مسیر نگاهم رو دنبال کرد
صدای مهرشاد سکوت اتاق رو شکست

_کیارش تو….

حرفشو ادامه نداد پشتش به من بود ولی از لحن صداش میشد به تعجب درونش پی برد
کیارش ابتدا پوزخندی به مهرشاد زد اومد داخل

#مهرشاد

کیان هرلحظه قیافه اش متعجب تر میشد باورش برای اونم سخت بود

_یعنی چی مهرشاد؟ این حرفا چیه میزنی؟

کلافه دستی میون موهام کشیدم رو به روی کیان نشستم دستامو توهم قفل کردم

_یعنی همین دیگه…مهرسا فراموشی گرفته کیارش از این موضوع به نفع خودش استفاده کرده…اون رو به عنوان نامزدش معرفی کرده…اول فکر میکردم مهرسا داره شوخی میکنه برای همین خودم رو برادرش معرفی کردم ولی اون باورش شد

کیان با عصبانیت از جاش بلند شد

_کیارش ادمی نیست که یهویی بخواد بشه ادم خوبه قصه…اون یک کلکی داره مطمئنم! باید بفهمیم میخواد چکار کنه… امکان نداره دلش برای مهرسا بسوزه و بخواد اون رو بدون هیچ منفعتی پیش خودش نگهداره

_فردا مهرسا مرخص میشه

سری تکون داد حرفی نزد مسلما وقتی کیارش خودش رو نامزد مهرسا معرفی کرده بعد ترخیص هم اونو میبره پیش خودش در افکارم قوطه ور بودم که صدای کیان منو از افکارم کشید بیرون

_فردا قبل از ترخصِ مهرسا میریم اونجا من سر کیارش رو گرم میکنم تو مهرسا رو بردار بیار عمارت تا منم بیام

سری به نشونه تایید تکون دادم

#مهرسا

با خوشحالی لباسایی که کیارش برام‌ اورده بود رو پوشیدم شال روی سرم انداختم بالاخره از این محیط راحت میشدم تو اتاق منتظر کیارش بودم در باز شد بلند شدم

_کیارش بریـ…

با دیدن اون پسری که خودش رو داداشم معرفی کرده بود مات موندم پس کیارش کجاست؟

_سریع بیا بریم

از جام تکون نخوردم هنوزم شک داشتم که برادرم باشه…با اخم بهش چشم دوختم که اومد جلو دستم رو گرفت به سمت در کشید‌

_ولم کن کیارش کجاست؟ داری منو کجا میبری؟

وقتی دید دارم تقلا میکنم با اخمی غلیظ برگشت سمتم چند لحظه از نگاهش ترسیدم ولی سعی کردم نشون ندم

_براش کاری پیش اومد گفت تورو ببرم خونه تا بیاد

کمی اروم گرفتم بدون هیچ اعتراضی حرفشو باور کردم اخم نداشتم ولی جدی بودم دنبالش راه افتادم از بیمارستان که خارج شدیم چند نفس عمیق کشیدم اون داخل خیلی برام سخت گذشته بود ناخداگاه لبخندی روی لبم نشست
سوار ماشین شدیم حرکت کرد
همه جا برام تازگی داشت با لبخند به مغازها ‌چشم دوختم‌ چون حافظه ام رو از دست داده بودم همه چیز برام جدید و جالب بود
مقابل دری ایستاد چند بوق زد در باز شد خونه مقابلم شبیه یک عمارت مجهز بود بیش از اندازه زیبا و رویایی بود

_اینجا خونه کیارش؟

_نه خونه کیانِ

با اسمی که به زبونش اورد حس کردم طپش قلبم بالا رفت دلیل حالم برای خودمم گنگ بود

_کیان کیه؟

حرفی نزد رفت داخل عمارت منم دنبالش رفتم بازوش رو گرفتم مجبورش کردم وایسته

_صبر کن چرا منو نبردی خونه کیارش؟ ازت پرسیدم کیان کیه؟ تو گفتی برادرمی پس این همه مدت کجا بودی؟

_اگه صبر کنی همه چیو بهت میگم ولی قبلش باید منتظر کیان بمونیم تا بیاد

دیگه خیلی داشت با اعصابم بازی میکرد اخم غلیظی روی پیشونیم نشوندم با صدای بلند گفتم

_ازت پرسیدم کیان کیــ…

در خونه باز شد حرفم نصفه موند برگشتم سمت در پسری قد بلند با چشمای دریاییش بهم خیره شده بود
نمیتونستم ازش چشم بردارم توانش رو در خودم حس نمیکردم خدایا این چه حالیه که من دارم؟

_مهرشاد اینجا چخبره؟ چرا داد میزنید؟

مهرشاد بی توجه به سوال اون پسره گفت

_کیان همه چیز مرتبه؟

پس این کیان بود هنوزم خیره بهش بودم به سختی سرمو انداختم پایین

قلبم خودش رو دیوانه وار به سینه ام میکوبید حتی وقتی کیارش پیشم بود اینجوری نمیشدم حالم اصلا خوب نبود عرق سردی از گردنم تا کمرم به راه افتاد
اب دهنم رو با سر و صدا قورت دادم سعی کردم صدام لرزشی نداشته باشه

_کیارش کجاست پس؟ چرا نمیاد؟

کیان اومد رو به روم ایستاد جرعت اینکه
مستقیم به چشماش نگاه کنم رو نداشتم ضربان قلبم حدودا اروم شده بود

_من برادر کیارشم…اسمم کیانِ

بدون اینکه نگاهش کنم شونه ای بالا انداختم نمیفهمیدم چرا این حرفا رو به من میزنه؟

_اینایی که گفتید ربطی بهم نداره…چرا بخوام بدونم شما کی هستید؟… من فقط میخوام بدونم کیارش کی میاد دنبالم؟

دستشو زیر چونم گذاشت وقتی دستش به صورتم خورد حس کردم لرزیدم خدایا چرا اینجوری میشم؟ کیارش وقتی دستم رو میگرفت هیچ حسی نداشتم ولی الان این با لمس کوتاه دستش با صورتم حس میکردم الانکه از حال برم

_به من نگاه کن!

اخمی میون ابروهام کشیدم چونم رو از دستش کشیدم بیرون یک قدم رفتم عقب بازم نگاهی بهش ننداختم به مهرشاد که گوشه ای ایستاده بود نگاه کردم
نگران نگاهم میکرد…چرا نگران بود؟
کنترل صدام اصلا دست خودم نبود حس میکردم بیش از حد بلنده

_منو چرا اوردید اینجا؟ من باید الان خونه شوهرم و کنار اون باشم…نمیفهمم چرا منو اوردید خونه برادرشوهرم…بهش زنگ بزنید بیاد نمیخوام دیگه اینجا بمونم

جمله اخرم رو با التماس گفتم اصلا به کیان نگاه نمیکردم تمام حرفا رو چشم تو چشم مهرشاد میزدم
حس کردم کیان نزدیکم شد بازوم توسطش کشیده شد درد عمیقی تو بازوم حس کردم که اخمام توهم جمع شد

_یکبار دیگه به اون بگو شوهر تا همه دندوناتو خورد کنم

نگاهش کردم اخم غلیظ میون ابروهاش نشسته بود چرا اینجوری میکرد؟ نه رفتارهای کیان رو درک میکردم نه ضربان شدید قلبم رو میفهمیدم

تقلا میکردم که دستمو ازاد کنم ولی فشار دست اون هرلحظه بیشتر میشد مهرشاد به سمتمون اومد خواست حرفی بزنه که صدای داد و بیداد از بیرون شنیده شد
کیان و مهرشاد بهم نگاه کردن نگاه منم بین هردوشون در گردش بود

_اومد…

جمله مهرشاد رو پیش خودم حلاجی میکردم منظورش از اومد کی بود؟ کیان بازوم رو ول کرد به سمت در رفت مهرشاد پشت سرش راه افتاد به در نرسیده برگشت با صدای جدی گفت

_برو بالا اولین اتاق سمت راست برای توعه اصلا از اتاق بیرون نیا هرچی شد پاتو از اتاق بیرون نمیذاری

نمیخواستم حرفشو قبول کنم ولی مهرشاد که برگشت با نگاه ملتمسش خیره شد تو چشمام من رو به سمت راه پله کشید وقتی دیدن حرفشون رو گوش کردم درو باز کردن حدودا به بالای پله ها رسیده بودم که صدایی اشنا به گوشم خورد

_مهرسا کجاست؟ مهرســــــــــااا

پله هایی که بالا رفته بودم با عجله اومدم پایین مهرشاد و کیان متوجه نشدن چون رفتن بیرون درو بستن
نگاهمو دور سالن چرخوندم نگاهم رو پنجره بزرگ ثابت موند به طرفش دویدم پرده رو کنار زدم پنجره رو کمی باز کردم
صداشون رو شنیدم!

کیارش_بگو مهرسا بیاد میخوام ببرمش

کیارن_انگار خیلی تو نقشت غرق شدی که باورت شده چکاره اون دختری

ابروهام پرید بالا اصلا متوجه حرفاشون نمیشدم مهرشاد نگاهشو چرخوند منو دید خواستم سرمو بدزدم ولی دیگه دیر شده بود داد زد

_چرا اومدی بیرون؟

نگاه کیارش و کیان به سمتم کشیده شد کیارش لبخندی زد ولی کیان ابروهاش رو توهم کشید کیارش از فرصت استفاده کرد وقتی دید حواس مهرشاد و کیان نیست به سمت در دوید تا اونا به خودشون بیان اومد داخل به طرفم گام های بلند برداشت منم چند قدم رفتم وقتی بهم رسید خواستم حرفی بزنم که خیلی ناگهانی منو بین بازوانش گرفت

از کاری که کرد تعجب کردم اصلا انتظار همچین عکس العملی رو نداشتم…به گفته دکتر یه دست و جفت پام شکسته بود ولی خب طی دوماه بیهوش بودنم خوب شده بودم ولی بعد گذشت این چند وقت هنوزم گاهی احساس درد میکنم
نگاهم سمت کیان کشیده شد اخم غلیظی کرده بود و دستاشو مشت کرده بود حس میکردم داره تصور میکنه یکی از مشتاشو تو دهن کیارش بزنه و اون یکی رو تو سر من…
نگاهمو ازش گرفتم اصلا چرا نگاهش کردم؟ انگار برام مهم بود که بدونم عکس العملش چیه…ولی چرا مهم باشه؟

_قربونت برم خانومی…خوشحالم که اینجوری سالم و سلامت میبینمت گلم!

ابروهام بالا پرید طی این چند روز اصلا نشده بود که از این حرفا بزنه پس چه لزومی داشت که الان جلوی مهرشاد و کیان همچین حرفایی بزنه؟

_مرسی!

حرف دیگه ای نتونستم بزنم کاملا هنگ کرده بودم ازش جدا شدم نیم نگاه به سمتی که کیان و مهرشاد ایستاده بودن انداختم و از کیارش پرسیدم

_مگه نگفتی میریم خونه خودت؟ پس چرا منو اوردن اینجا…

کیارش خواست حرفی بزنه که کیان زودتر از اون گفت

_کیارش جان مگه به نامزدت نگفتی خونت یکم تعمیرات داره و شما فعلا اینجا میمونید؟

حس کردم کلمه “نامزدت” رو یکجوری گفت اصلا نگاهش نکردم چشمام فقط کیارش رو میدید یعنی نمیخواستم جز کیارش کسیو ببینم ولی گاهی نگاهم به جایی که کیان ایستاده بود کشیده میشد
کیارش کمی مکث کرد چرخید سمت کیان صورتشو نمیدیدم

_اره داداش جان یادم رفته بود بهش بگم…مرسی که تو دوران سخت کنارمی

حس کردم جمله اخرشو یکجوری گفت ناخداگاه اخمام تو هم کشید شده

کیارش کنارم ایستاد دستشور دورم حلقه کرد سرمو اوردم بالا بهش نگاه کردم خیلی دلم میخواست به کیان نگاه کنم ولی تمام سعیم رو کردم چشمام اون سمت کشیده نشه لبخندی به چهره کیارش زدم اونم خندید سرشو به سمتم خم کرد چشمام درشت شد…میخواد چکار کنه؟ سرش هرلحظه نزدیک تر میشد وقتی حس کردم کار داره تموم میشه ناخداگاه سرمو برگردوندم در خونه با صدای بدی بسته شد چشمامو باز کردم کیان نبود!

_خجالت خوب چیزیه!

مهرشاد بود که این جمله رو به زبون میاورد اونم با اخم رفت بیرون از اغوش کیارش بیرون اومدم خودم رو به کاناپه رسوندم نشستم

_چرا ادمای این خونه انقدر عجیبن؟

حضور کیارش رو کنارم احساس کردم زیر گوشم با صدای ارومی گفت

_چطور؟

سرمو کمی عقب کشیدم روی مبل خم شده بود سرش کنار سرم بود خودمو عقب کشیدم گلوم رو صاف کردم مبل رو دور زد کنارم نشست

_چرا داداشت اینجوری رفتار میکنه؟ چرا اینجا اومدیم؟ میتونستیم بریم خونه داداشِ من تا وقتی خونت تعمیر بشه…اصلا چرا درمورد خونت حرفی به من نزدی؟

خنده ای کرد دستاشو بالا گرفت

_تسلیم تسلیم…عزیزم یکی یکی بپرس خب جوابتو بدم

_چرا نرفتیم خونه داداش من؟ اومدیم خونه داداش تو…

متعجب ابروهاشو بالا انداخت بعدش چشاشو ریز کرد زیر لب زمزمه وار گفت

_داداشت؟

_مهرشاد دیگه…مگه داداش دیگه ای هم دارم؟

چند ثانیه حرفی نزد فقط خیره نگاهم کرد بعد گفت

_منو مهرشاد رابطه خوبی نداریم یکم بینمون شکر اب شده واسه همین گفتم اینجا بمونیم که راحت تر باشیم

چرا با مهرشاد اختلاف داشت؟ خواستم سوالمو بلند بپرسم که دستشو روی لبم گذاشت نگاهم بین دستشو چشماش درگردش بود

_میدونم چی میخوای بگی پس یه دقیقه ساکت بشین بگم دوتا شربت بیارن بخوریم واست تعریف کنم

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان من بد نیستم پارت24

رمان من بد نیستم جهت مشاهده پارت های پخش شده این رمان از اینجا کلیک کنید. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *