خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان پسر همسایه / رمان پسر همسایه پارت 10

رمان پسر همسایه پارت 10

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

دیگه دختر همسایه رو ندیدم. کم کم اون روز و ماجرای دیدنش از پشت بام برام کمرنگ شد و کم کم بهش فکرم نمیکردم.

سرمون در تعمیرگاه شلوغ بود. صبح از خونه خارج میشدیم و شب خسته برمیگشتیم که تا سرم به بالش میرسید بیهوش میشدم.

اونشب هوا تاریک شده بود که وارد حیاط خونمون شدم. ناخواسته چشمم بطرف طبقه ی دوم همسایه دیوار بدیوارمون آقای سردارلو رفت که نور چراغی به چشم می نشست.

یکی از اتاقهاشون پرده ها‌ش بالا بود و پنجره ی بزرگ اتاق باز.

از عکسهای دختر همسایه و زلم زیمبوهایی که به دیوار اتاق نصب بود و از پنجره بزرگ تا حدودی دیده میشد کاملا مشخص بود اتاق متعلق به دختر شیطون و یکی یدونه همسایه ست.

لبخندی روی لبام نشست. دختروی ناز با اتاق من دیوار به دیوار بود و همسایه…… ولی خب…….

بعدِ دیدنش از پشت بام، مدتها بود ندیده بودمش.

مامانم که با همسایه ها آشنا شده بود، با خوشحالی در حالیکه نگاهش بصورت من بود، گزارش داد همسایه ی دیوار بدیوارمون دختر قشنگ و متینی داره. فقط هم همون بچه رو دارن و دختره که اسمش پارلاست امسال کنکور داده منتظر نتیجه هستن.

از نگاه خاص مامان که تمام توضیحات رو بمن میداد خنده م گرفت و صورتمو برگردوندم.

مامان فهمید موضوع رو گرفتم. گفت: دختر اعظم خانم همسایه مون رو دیدی ماهیار؟

دختر اعظم خانم راست با قد و قواره ی قشنگ و اون بلوز شلوار که خیلیم بهش میومد جلوی چشمام هویدا شد که لپهاشم گل انداخته بود.

آروم گفتم: نه ندیدم. تا به امروز افتخارشو نداشتم مامان سریشم…..

مامان خندان گفت: خیلی دختر دلچسبیه. منکه دوسش دارم..

خندیدم و گفتم: حلال صاحبش باشه…..

کامیار بلند گفت: منکه یه بار دیدمش. دختر خوبی بنظرم رسید. پس مبارکه انشاا….

همگی می خندیدیم و من دوباره تمام ماجرای پشت بام و دیدن پارلا در ذهنم زنده شده بود.

کل اون تابستون قسمت نشد من دختر همسایه مون رو از نزدیک ببینم. مثل اینکه زیاد اهل بیرون رفتن نبود و بیشتر کنج خونه می نشست.

زیاد هم در حسرتش نبودم. ولی خب گاهی قلقلکم میومد و آرزو میکردم کاش فقط برای یکبار همکه شده رودررو میدیدمش…….

پدر مادر محترمی داشت که بارها باهاشون روبرو شده سلام احوالپرسی کرده بودیم ولی دخترشون رو اصلا……

اواسط شهریور بود و اونروز بیخیال از همچی که شاید یاد دختر همسایه هم نبودم، توی کوچه ماشینمو می شستم.

چند روز بود وقت نکرده بودم به ماشینم برسم و گردو خاک روش نشسته بود.

پشت به در خونه ی آقای سردارلو می شستم و تمیز میکردم. از پشت سرم خبر نداشتم. ولی میدونستم درشون بسته ست و با خیال راحت شلنگ رو جابجا میکردم.

تا برگشتم و شلنگ هم با خودم چرخوندم، صدای وووووآآآآاآاییییییییییی بگوشم نشست و سرمو بالا آوردم.

نگاهم به صورت دختر همسایه نشست که وسط درشون ایستاده بود و نگاهش به مانتوی خیسش که ازش آب می چکید دوخته شده!

صدای مادرش بگوشم نشست که گفت: چی شد پارلا؟؟

تازه نگاه پارلا بالا اومد و بمن دوخته شد.

نگاه قشنگ و درشتش توی چشمام زوم شد و حسم گفت خشمی توشون درخشید…….. لباش جمع شد و بحالت غنچه دراومد……… صورت زیباش……

خدایا چقدر آرزو داشتم دختر همسایه مونو از نزدیک ببینم………. الان هم که…….. آب دهنمو قورت دادم…….

نگاهمو با شرمندگی از اون قیافه کنار کشیدم. عجب کاری کرده بودم. سر شلنگ رو پایین آوردم و فقط گفتم: ببخشید اصلا متوجه نشدم در خونه تون باز شده…….. خیلی شرمنده……

مادرش جلوتر اومده سلام داد و خسته نباشیدی گفت.

تشکر کردم و گفتم: واقعا ببخشید …… عجب گندی زدم …… چیکار میتونم بکنم با اینهمه شرمندگی……

نگاهم بطرف پارلا برگشت که سری تکون داده گفت: والا از خدا چیز دیگه ای میخواستم به این زودی نمیداد. هوا گرم بود گفتم الان یه آب تنی می چسبه که فقط باز شدن درو دیدم ………..

شرمنده هم دشمنتون. ولی حواستون اصلا جمع نبودها! میرم مانتومو عوض میکنم. فقط خوبه با اون آرزوی آب تنی، آب رو به سرم نریختید و مثل موش آب کشیده نشدم…….. فکر کنم اونموقع کارتون زار بود………

آروم و پراز شیطنت گفتم: فکر کنم دعای خیر مامانم پشت سرم بود، وگرنه اگه کمی شلنگ رو بالا میگرفتم دیگه باید از این محله جمع کرده میرفتم و گم و گور می شدم. شایدم اصلا فرصت اینکارو نداشتم و شما هم که مشخصه با ساطور ریز ریزم میکردید!

خانم همسایه جدی و خندان گفت: پسرم …… واقعا شانس آوردی…… اینو من بهت میگم……… نمیدونم از کجا این شناخت خوب رو از دخترم داری!!!

لبخندی پراز شیطنت روی لبام نشست و پارلا رو نگاه کردم.

پارلا گفت: شیطونه میگه برو دنبال مامان باباش بیان گوششو بگیرن بچه شونو از کوچه جمعش کنن ها……….. با این سوتی قشنگش چه زبونی هم میریزه ……

و با کمی حرص و ناز صورتشو برگردونده داخل خونه شون رفت.

خندان از زبون ریختنهای پارلا دوباره از مادرش عذرخواهی کردم که گفتند: اتفاقیه که افتاده و آسمونم بزمین نیومده……. فوقش یه مانتو عوض میشه…… به کارتون برسید……

شلنگ آب رو بستم و دستمالی برداشتم شیشه های ماشینو تمیز کنم.

راستش حسم میگفت فقط صورتم بطرف درشونه که بیرون اومدن پارلای شیطون رو هرچه زودتر ببینم!

یه ربعی بیشتر نگذشته بود که پارلا بیرون اومد. اینبار مانتویی کرمی با جیبهای رنگی به تن داشت که شالشم عوض کرده بود.

رنگ بژ شال بحدی به صورت قشنگش میومد که ته دلم غنچی رفت.

کیفشو روی شونه اش تنظیم کرده در خونه شونو بست.

نگاهی بهم انداخت که چشم بصورتش داشتم و ناخواسته و بی فکر، از ماجرایی که داشتیم لبخندی روی لبام نشست.

فکر کنم از لبخندم عاصی تر شد که سری برام پایین آورد و اینبار کمی مهربونتر گفت: بااجازه تون….. ولی با این لبخند ملیحی که به شاهکارتون میزنید انشاا… قسمت بشه یه روز به دست من مجازات بشین و آب از سرو کولتون بچکه……. فکر میکنم همچین روزی هم دور نیست و قراره منم ماشینمو همینجا بشورم…….

لبخندم عمیق تر شد که مامانش محکم گفت: پارلاااااااااااااااا…… نمیخوای دست برداری؟ عمدی که نبود؟

پارلا جواب داد: مامان خودتون میدونین امروز اعصاب من اصلا آروم نیست و فقط دارم بال بال میزنم. تمام اتفاقات خوشگلم باید امروز منو پیدا کنه………..

و رو بمن با لحنی خاص گفت: فعلا بااجازه تون……

آروم گفتم: بسلامت……. منم منتظر مجازاتم می مونم بلکه شما کمی آروم بشید…… خوش بگذره……

ابرویی برام بالا انداخت و مامانشم خداحافظی گفته رفتند.

چشمم به دنبالشون خیره بود و فکر کردم: والا این مانتو و شال از قبلی بهتر بهش میاد…….. اگه میدونست چقده قشنگ تر شد و گیراتر، اینهمه برای مجازات کردنم نقشه نمی کشید…….

دوباره خندیدم و به کارم ادامه دادم. ولی فکر کنم با تمام حرفهای دختر همسایه، تا آخرین لحظه لبخند از لبام دور نشد…….

مامانم حق داشت. دختروی ناز همسایه مون واقعا خواستنی بود.

آدم اگه میتونست با زبون ریختنهاش کنار بیاد و کله ش بدست این دختر کچل سهله طاس نشه……… اگه قلبش با اینهمه شیطنت نمی ایستاد……… اگه اونقدر زرنگ بودی که بتونی جوابشو راست و ریس کنی و کف دستش بزاری…………. اگه میتونستی اون خشم و غضبهاشو دوام بیاری……… چه زندگی میشد باهاش ساخت و فقط روی دلت گذاشت نه جای دیگه……..

خندیدم. صدایی دم گوشم گفت: میخندی دادا بزرگه…… خداروشکر ما شمارو با لبی خندان دیدیم!!! مثل اینکه روز خوبی رو داری پشت سر میذاری!

برگشتم و چشمم به برادر کوچیکم افتاد. گفتم: کامیار اگه بدونی چیکار کردم و چه بندی به آب دادم تو بدتر از من میخندی……….

کامیار که ابروهاش بالا رفته بود گفت: چیکار کردی حالا؟

خندان اشاره ای به در خونه پارلا کرده گفتم: در اولین دیدار، دختر همسایه مونو با شلنگ آب خیس کردم …….. فکر کنم عروس ننم پرید……. بدجوریم پرید……..

کامیار درحالیکه می خندید گفت: تو عمرا عرضه داشته باشی دست و پایی برای خودت بکنی…….. فکر کنم باید خودم دست به کار بشم و ازت جلو بزنم………

در ماشینو بستم و گفتم: دور بعضیارو خط قرمز بکش و هرکاری خواستی بکن ……. منکه راضیم………

چه خوش باشد اگر اُفتد نگاهم بر نگاه تو
بچینم گل زرخسارت بریزم گل به راه تو

بود خوشتر آز ان روزی،که بنشینم کنار تو
کشم دست نوازش را بران مویِ سیاه تو

فریبا هیکلی داری چه زیبا پیکری داری
هر آنکو بیند آن پیکر ببوسد روی ماه نو

میان گلشن وگلزار بری باشی تو از تکرار
زهر جا بنگرد گُلکار نما هست جایگاه تو

قد رعنا گل زیبا در این دار و در این دنیا
اگر آید نسیم از گل بود عطرش گواه تو

بیا ای راحت جانم بیا ای سرو بستانم
که تابوسم لبانت را،سروچشم سیاه تو

سه روز از ماجرای آب پاشی به دختر همسایه گذشته بود و من هنوز با یادآوری اون لحظات و حرفها لبخند میزدم و دلم پراز خوشی میشد.

ولی دیگه دختر همسایه رو ندیده بودم. تا وارد حیاط میشدم چشمم ناخودآگاه به طرف پنجره اش راه میگرفت. ولی مثل همیشه پرده هاش کیپ تا کیپ کشیده شده جایی دیده نمیشد.

ولی شبها وقتی چراغ اتاقش روشن بود بروی دیوار روبرویی حیاط ما میفتاد و می فهمیدم دختروی ماه منتظر همسایه توی اتاق خودشه.

اونروز دم غروب بود وارد خونه شدم. گشتی توی خونه زدم هیچکس نبود. از مامانم هم خبری نبود.

هوا گرم بود و نیاز به یه خنکی خاص آب داشتم. لباسهامو عوض کردم. خودمو به حیاط رسوندم. دست و صورتی شستم و پاهامو زیر شیر آب گرفتم.

لحظه ای صدای خنده ی پارلا بگوشم نشست که از ته دل می خندید. دلم زیرو رو شد.

سرمو بالا آوردم و گوش دادم. با خنده میگفت: مامان بابارو چنان توی هچل بندازم خودش حظ کنه! مرده و قولش…… باید بخره برام…….. لطفا یه هلو بدین بخورم ببینم چه مزه ای میده…..

صدای مامانش بلند شد که گفت: این تو، اونم بابات هرکاری دلت خواست بکن. ولی چشمم زیاد از بابات آب نمیخوره……… زیاد برای خودت جیب گل و گشاد ندوز!

کنجکاو شده بودم چه اتفاقی افتاده کبک پارلا اینجوری خروس نه، مثل بلبل چهچه میخونه و حیاط خونشونم آب و جارو کرده مهمون بیرون از خونه هستن !!!! ولی سر در نیاوردم.

راستش هرکاری کردم دلم نیومد داخل خونه برم. روی پله ی حیاط نشستم و در حالیکه به صدای قشنگش گوش میدادم فکرم همه جا چرخید و چرخید بلکه علت شادی وروجک همسایه رو پیدا کنم!

چیزی یادم نیفتاد. مدت زمان زیادی نگذشته بود که صدای ماشین آقای سردارلو بگوشم نشست.

بعداز دقایقی سلام دادن پارلا و باباش بگوشم خورد و تبریک گفتن آقای سردارلو!!

دیگه واقعا حساس شده بودم ………. کمی هم ته دلم دلشوره داشتم. نکنه……… خرج زیادی برای بابا……… نه امکان نداشت……….. پارلا سنش کم بود…… چه خبر بود از الان سورسات عروسی رو راه بندازن……

دختر همسایه تازه میخواست نفسی بکشه و چشم و گوشش باز بشه…… انشاا… که موضوع چیز دیگه ای بود !!!

خودم خنده م گرفت. اصلا نمیدونم اینجور چیزا بمن چه ربطی داشت……… ولی ربط داشت یا نه رو بیخیال بودم، فقط میخواستم بدونم اونور چه اتفاقی افتاده و بنحوی بی قرار بودم!

صدای پارلا بلند شد که گفت: شمس و قمرم آمد…… خسته نباشی بابایی جووونم!

صدای آقای سردارلو بلند شد که گفت: دختر خفه م کردی این چه بساطیه راه انداختی………. گردنم شکست…. بغل کردن خوبه ولی چرا گردنمو می شکنی آخه….. باور کن بازم لازمش دارم…

صدای خنده های پارلا هم بگوشم نشست که گفت: باباجووووووونم بدجور توی کوزه افتادی……….. باید بقولت وفا کنی! فقط اینو بگم من با خط واحد و تاکسی به دانشگاه نمیرم ها اینو بهتون قول میدم……….. برام ماشین نخرین کلا بیخیال یونی ( دانشگاه) میشم.

صدای خندان باباش بلند شد: خب نرو یونی بمن چه! مگه دانشگاه برای آینده ی منه که حالا شرط و شروط هم برام میذاری عزیزجوووووونم!

پارلا جیغی زده گفت: اولا عزیزجوونم دیگه کهنه شده و الان به بزرگترهای فامیل میگن نه من پدرجووونم! یک کلام هم بگم بدقولی نداریم اونم از طرف شما، من ماشین میخوام اونم صفرش تمام……. بدقولی بکنین قهر میکنم اونم یه ماهِ تمام.

تازه همچی دستم اومده بود و داشتم میخندیدم. دخترکمون دانشگاه قبول شده بود و جایزه هم ماشین میخواست. عجب جایزه ی کمی میخواست این بی اشتهای تخس و زرنگ…..
باباش گفت: پارلا میخرم برات، ولی باور کن وسعم به صفرش نمیرسه. یکی کارکرده شو برات ردیف میکنم، یه مدت که باهاش روندی و واقعا راه افتادی، به امیدخدا صفرش می کنیم. ولی الان نمیتونم.

پارلا مدتی سکوت کرد. هیچ صدایی بگوشم نمیرسید.

یهو گفت: میدونین چیه؟؟ نفسم گرفته از شنیدن این حرفا…….. من اونهمه زحمت کشیدم و درس خوندم رشته ی خوب و دلخواه خودم و شما قبول بشم، چون قول ماشین داده بودین…… ولی الان باز که بمن رسید کفگیرتون خورد ته دیگ…….. ای خــــــــــدا شانس نیست که آفتابه له شده ست……. این شانس خوشگل هم چقدر قشنگ میاد و صاف منو پیدا میکنه……

اینور دستمو گذاشته بودم روی دهنم و محکم میخندیدم.

باباش گفت: بابا کمی کارم گیره، چه ربطی داره به شانس تو……… گفتم الان نمیتونم، کارکرده رو فعلا قبول کن، بعدا برات صفرشو میخرم….

پارلا گفت: اصلا شرمندا میکنین هااآاااآ منوووووو….. با این حرفتونم که موکول کردین به آینده شلــــــــــپ افتادین تو قلبم بابایی جووونم……….. باور کنین تا اسم ماشین کارکرده میاد اصلا ضربه فنی و نابود میشم بی بروبرگرد…..

باباش گفت: اعظم آب قند داری بدی دخترت بخوره پس نیفته؟ این چرا حالیش نمیشه ندارم و نمیتونم؟؟؟ دست و پنجه تون درد نکنه با این دختر بزرگ کردن!

پارلا تند گفت: لطفا گناه خودتونو گردن مامان نندازین که خیلیم باعث افتخارم! فقط خدا لعنت کند درسی رو که به عشق ماشین صفر میخوندم!!!! ای خدا حرفمو به کی بزنم……….. به کی بگم بهم چی قول دادن و الان چه جوری دبه میکنن……..

مامانش گفت: پارلا جان بابات میخره ولی خب صفرشو بعدا! من جای تو باشم از دستش نمیدم ها…….. بازم خوددانی!

پارلا با حالی زار خوند:

ای من به فدای لب و چشمان تو بابای بی رحم…
در سینه گلوگیر شد این ماشین صفرت…! هست حواست..؟!

باباجووونم لایک به وجودت……. شاه لایک داری بخدا ……. یعنی یه دور کتکم میزدی حالم بهتر از این بود باور کن……. الان فقط با خاک یکسانم که حالم از هرچی درس و دانشگاهه بهم میخوره…….

پارلا این حرفهارو چنان با دلی سوزناک گفت که فکر کردم: من جای باباش بودم خودمو به زمین و زمان میزدم و یه ماشین صفر براش میخریدم.

دلم لرزید. پارلا اگه قسمت میشد و روزی مال من، به همه نشون میدادم نگه داشتن زن چه جوریه و چه مدلی میشه ازش مراقبت کرد….

و دو روز بعد بود که پرایدی کارکرده ولی در حد خودش تمیز توجهمو جلب کرد که جلوی در خونه ی پارلا اینا بود.

نگاهی به دور و برش انداختم و سرکی هم به درونش کشیدم. ظاهرش که خوب بود. ولی از قلب و دل و روده اش چقدر کار کشیده بودند رو نتونستم حدس بزنم.
بارها چشم خوابوندم و منتظر شدم بلکه پارلارو پشت فرمان ببینم و ذوق کنم، ولی شدنی نبود که نبود!

حدود ده روزی میشد از خریدن ماشین پارلا میگذشت.

اونروز مامانم برامون ناهار پخته زنگ زده بود حتما یکی برای بردنش بیاد و همگی دور هم در تعمیرگاه بخوریم.

اتفاقا چون کامیار کار داشت قرعه به نام من افتاد و خودمو بخونه رسوندم.

متوجه شدم ماشین پارلا رو بیرون پارک کردند.

خودمو بخونه رسوندم و در کوچه رو نیمه باز گذاشتم. ناهارو از مامان گرفته، تازه لای در کوچه رو باز کرده بودم چشمم به دونفر افتاد که کلیدی به در ماشین پارلا انداخته میخواستن درشو باز کنن.

بیصدا سبد ناهارو زمین گذاشتم و جلو رفتم که هراسان بطرفم برگشتند. فقط گفتم: ماشین خودتونه؟ لازمه انبردست و پیچ گوشتی هم بیارم؟

تا خواستند خودشونو تکونی بدن، فقط میدونم مثل قرقی روشون جهیده بودم و کتک و کتک کاری راه افتاده بود.

با وساطت همسایه ها کار به پلیس ۱۱۰ نکشید و سارقین راه خودشونو گرفته افتان و خیزان رفتند.

وقتی ماجرارو توضیح دادم که میخواستن ماشین رو باز کنن، بنظرم اومد اصلا باور نکردند.

یکیشون فقط گفت: دستتون درد نکنه. فقط اشتباه نکردین؟ ما توی این منطقه حتی اسم دزدرو هم نشنیدیم چه برسه به ……..

چیزی برای گفتن نداشتم. فقط سری تکون داده گفتم: در روز روشن هم اشتباه به این بزرگی رو انجام بدم حالم فقط واویلا گفتن داره و بس….

و بی توجه به همه سبد ناهارو برداشته همه رو ترک کردم…..

یک قدم سویم بیایی ، سوی تو پر می کشم
طرح پـروازم به ســویت را کبــوتر می کشم

باز دل دل می کنی تا تشنه ی عشقت کنی
من شراب عشق را با جام تو سر می کشم

نقش لبخند تو در چشمان من جا مانده است
صــورت ماه تــو را از ماه بهتــر می کشـم

کوهی از دردم ،بگویی دوستم داری عزیز
من به صد بار انعکاسش را مکرر میکشم

اندکی از درد دوری اندکی از درد عشق
از تو و دنیای بی مهری برابر می کشم

صبح با یادت چه بی تابم شبـم بی تاب تر
روز ، تا شب بارغمهایم چه محشر میکشم

روزهام میگذشت و گاهی الله بختکی دختر همسایه رو میدیدم و روحم تازه میشد.

حرفی بینمون رد و بدل نمیشد. گاهی سلام کوتاهی یا تکان سری، گاهی هم فقط باعجله گذشتن و سوار ماشین شدن، که با گوشه ی چشمم دزدانه بدرقه ش میکردم.

اونجوریکه به گوشم هم رسیده بود اسم کلانتر و داروغه ی محل رو روی من و کامیار گذاشته بودند. آخه چندفقره دعوا گاهی بخاطر خودمون و بقیه راه انداخته بودیم و من نیازی ندیده بودم به کسی توضیح بدم چرا اینکارارو کردم.

از ماجرای باز کردن درماشین پارلا هیچ خاطره ی خوشی برام به جا نمونده بود. ولی میدونستم با تمام کارهایی که میکنم آدم بد این ماجراهای توی کوچه حتما و صدرصد من هستم که زیاد هم برام اهمیتی نداشت.

هرکسی می تونست هرجوری دلش خواست حرف بزنه و قضاوت کنه……. فقط کاش، کاش ….. کــــــــــاش همونموقع میدونستم و می فهمیدم این کارهام میتونه بعدا روی زندگی و انتخابم اثر بذاره و منو از زندگی ساقط کنه………

کاش میدونستم همه ی کارهام که بنظر خودم خیلیم خوب میومد، طوری دیدگاههارو نسبت بمن عوض میکنه که فقط آهم درمیاد و والسلام…

اونروز صبح بابام کمی ناخوش احوال بود. قرار هم بود چند قلم لوازم یدکی که برای یکی از کامیونها سفارش داده بودیم، صبح زود بهمون تحویل داده بشه.

تازه دنباله ی ماشینم از پارکینگمون بیرون اومده بود که در آنی دیدم پارلاخانم با چنان سرعتی بی توجه به من که درست پشت سرش بودم، دنده عقب گرفته، ممکن بود هرلحظه درست وسط ماشینم بکوبه!

فقط تونستم دستمو روی سیگنال ماشین بزارم و اگه راه داشت دادی هم میزدم.

با ترمزی که کرد، نگاهم به آینه ی ماشینش دوخته شده بود. داشت بر و بر منو نگاه میکرد.

خنده م گرفته بود. اگه خدای نکرده در این بلبشو اشتباهی پاشو روی گاز فشار میداد کار هردو نفرمون در اومده بود.

جوجوی همسایه که مشخص بود خیلیم عجله داره، از ماشین پیاده شد و چنان بطرفم هجوم آورد لحظه ای فکر کردم: خوبه توی ماشینم وگرنه با اون زبون تند و تیزش حتما اول صبحی کله مو از گردنم جدا میکرد و شایدم چنان موهامو دونه دونه می کَند حتی اجازه نمیداد تارمویی در سرم بمونه !

تازه چشمم به عینک دودی روی صورتش افتاد که اصلا نیازی هم بهش نبود و خنده مو بشدت قورت دادم!

خدایا این دختر چقدر خواستنی بود……. دلم بشدت هواشو کرده بود…

از حرفی که زد فقط ….. فقط ….. فقط ….. آتیش گرفتم و سوزشی ته دلم افتاد اونورش ناپیدا!

عجب فکرایی برای خودم کرده و نقشه هایی داشتم!!! این دختروی مخ طلا، هنوزم منو نشناخته با برادرام عوضی گرفته بود چون گفت ماهیار، کامیار، شهریار، بختیار کدومشون هستی که اصلا هم نمیشه شماهارو شناخت!!!

فقط دندونامو بهم فشردم و فکر کنم صدای دندون قروچه ام توی مغزم پیچید.

دلم میخواست اونجوریکه ناراحتم کرده صداشو دربیارم و اینبار من حظ کنم.

نگاهم بصورت صاف و ساده و بی آرایشش دوخته شده بود که فکر کنم برام زیباترین چهره ها بود، ولی بازم دلم می جوشید.

دست بدست هم دادیم و کل کلی راه انداختیم دیدنی و شنیدنی که خودم دلم غنچ میرفت اینهمه صداشو درآورده بودم!

فقط دعا میکردم چشمام که نمی تونستم از صورتش کنار بکشم لوم نمیداد و تمام عشقمو داد نمیزد، که منهم می تونستم کمی به کارم برسم و سربه سر دختر همسایه بزارم.

سرخی گونه هاشو که دیدم دیگه دلم طاقت نیاورد و ماشینمو عقب کشیدم. واقعا دیر کرده بود و اگه خدای نکرده بدور از شوخی امتحانشو از دست میداد دیگه پارلا بی پارلا……. فکر کنم پشت گوشمم می دیدم بازم پارلایی در کار نبود!

ماشینو عقب کشیدم و جوجوی همسایه مثل کِشی که از تنبون رها شده باشه دنده عقب رفت.

مبهوت به سرعتش نگاه میکردم که عین تیرِ از کمان دررفته بود و آخرین لحظه که به دیوار همسایه ی سر کوچه رسید چشمامو بستم.

فقط انتظار دا‌شتم سرراست از وسط خونه ی همسایه سر دربیاره که خداروشکر قشنگ تونست ماشینشو جمع و جور کنه.

فقط برای اینهمه عجله و بی فکری سری برا‌ش تکون دادم که دهن خوشگلی برام کج کرد و از کوچه پیچید….

بحدی عجله داشت حتی یادش رفته بود درهای پارگینگ شونو ببنده و درها طاق باز مونده، از پارلا هم خبری نبود.

با اون سرعتی که داشت میرفت عمرا آدم میتونست به گرد چرخ ماشینش برسه چه برسه بخودش!

از ماشین پیاده شدم. دعا کردم از شر پلیس راهنمایی در امان باشه و صحیح و سلامت به امتحانش برسه.
وارد پارگینگشون شدم و درهاشونو بستم. لبخندی بدرقه ی دختر گیج و عجول و سربه هوای دختر همسایه کردم که فکر کنم پدر مادرش هم از دستش عاصی بودند و صدرصد دنبال کسی می گشتند از سرشون بازش کنند.

اونروز کارمون در تعمیرگاه زیاد بود و من فقط مسوول رسیدگی به حساب کتابها بودم.

فکر کنم نزدیک به سه ساعت تمام بود سرم پایین و روی ماشین حساب بود.

صدای بابام رو شنیدم با یکی تلفنی حرف میزد. گفت: باشه اصلا نگران نباش. الان یه کاریش میکنم خبرشم بهت میدم. جای هیچگونه نگرانی نیست!

بعد صدای بابام بلند شد که گفت: ماهیار کاری برات دراومده بهتره هرچه زودتر خودتو برسونی.

سرمو بلند کرده نگاهی به بابا انداختم و گفتم: عمرا از پشت این میز تکون بخورم. تا حساب کتابهارو تحویل ندم بلند شدن ندارم. یکی دیگه مثلا کامیارو بفرستین دنبال کار!

بابا سری تکون داده گفت: می بینی کامیار بالای کامیونه………

خندان گفتم: خب میتونه بیاد پایین….. اگه هم نمیتونه خودم بیام کمکش کنم………. ولی جون جدتون منو بیخیال بشین!! نمیتونم با این لباسها برم تعمیر ماشین مردم…….

بابا سری با تاسف تکون داده گفت با‌شه تورو بیخیال میشیم. در کل برای دو خونه ی چسبیده به هم یه دختر داریم که اونم اینجوری مواظبش هستید! کامیار تند لباسهاتو عوض کن خودتو برسون به آدرسی که میدم.

دختر نادر همسایه مون ماشینش خراب شده کنار خیابون مونده! نادر الان زنگ زده بود میگفت برم کمکش، ولی من کار دارم. بیا خودت برو که دست خودتو می بوسه!

گوشام زنگ میزد……. چشمامو باز و بسته کردم. پارلا کنار خیابون مونده بود؟؟؟؟

لحظه ای خواستم بلند بشم که تند بیخیال شدم. خودم با دست خودم …….. اوووووووف……. فقط ته دلم گفتم: الههههی آچار چرخ اونم مال کامیون بخوره توی ملاجت پسره ی بی فکرررررررر…

کامیارو نمی دیدم. سرشو خم کرده از کنار کاپوت ماشین نگام کرد و گفت: ماهیار بی انصافی نکن. من تا دست و رومو بشورم و لباسهامو عوض کنم نیم ساعت بیشتر طول میکشه.

تا خودمو اونجا برسونم که دختر آقانادر میچاد توی این سرما! لطف کن تو آماده ای و لباس پوشیده، برو کمکش کن.

بابام داشت نگام میکرد. گفتم: آخه کارام نصفه نیمه می مونه؟

بابا گفت: نه وقت تموم میشه نه کار ، برگشتی بشین ادامه بده.

مثلا با اخم و تخم سویچمو برداشتم و راه افتادم. بلند گفتم: شکرخدا تمام در و همسایه با دخترای چلمنشون رو به ما سپردن. ولی این یکی دیگه مشنگ دیوار بدیواره و مجبوریم هرطوری شده به ثمرش برسونیم. فعلا خداحافظ……

که بابام خندان گفت: اگه تونستی اون زبونت رو نگه داری اسممو عوض میکنم.

ولی با تمام حرفهام ته دلم میلرزید برای دختروی گیج همسایه و کمک بهش…….

حالا توی دلم میخوندم: امروز روز آفتابه، حبیبم رو میخوام…….. حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام……. و پشت فرمان نشستم.

بین راه فکر کردم: هوس کَل کَل کودکانه کرده ام
یکی مــــــــــن، یکی تــــــــــو……. وای چه کیفی داره صداتو درآوردن پــــــــــارلا!

یاد چشمان قشنگ و شاکی صبحش افتادم که چند تار مو از زیر مقنعه اش بیرون اومده بود. خندیدم. بلند گفتم:

جوجوی همسایه،
از نگاهت مثل نسخه ی پزشک
و از رنگ موهایت
نمی توان چیزی خواند
اما فقط میدانم
چشمهایت با آن
موهای زیبایت
دوای درد من است……

میام پیشت ……. پس بچرخ تا بچرخیم….. آماده باش جوجوطلا….

نگاهی در آینه ی ماشین به خودم کردم. عالی بودم. حتی مویی از جاش تکون نخورده بود.

از دور چشمم به پارلا افتاد. کنار خیابون ایستاده به ماشین تکیه داده بود. دورادور ناراحتی از چهره اش نمایان بود. با لبخند فکر کردم: مگه ماهیار نباشه تو اینهمه ناراحت باشی جوجوی ماهیار….

از ماشین که پیاده شدم و بطرفش چرخیدم.

آهسته بطرفم برگشت و نگاهش هراسان بصورتم زوم شد که لحظه ای نگاهشو پایین آورد و تمام بالا پایینمو کامل و سرتاپا سرچ کرد…..

غزل برای تو گفتن چه لذتی دارد
گدای عشق تو بودن چه عزتی دارد

سوال شد که وکیلم برای تان خانم؟!
سکوت کردی و گفتم که حکمتی دارد

عجیب در پی تو فتاده ام بانو!
برای وصل تو این دل چه همتی دارد

گذشتی از نگهم ناگهان دلم پر زد
وقار حضرت یارم چه حشمتی دارم

نگاهمان دوسه باری به هم گره خورده
عیار چشم تو جانا چه قیمتی دارد

به چادر تو قسم با خبر نخواهی شد
از اینکه روی تو نفسم چه غیرتی دارد

ندیده روی تو را آفِتاب و مهتابی
نگار من بنگر دل! چه عفتی دارد

برای مدعیانی که منع عشق کنند
وصال لیلی و مجنون چه خفتی دارد

گمان مبر که وجودت به جز برای من است
خیال کرده ای خلقت چه علتی دارد؟!

همچنانکه چشم پارلا سراپامو می کاوید، دلم با دیدنش غنج رفته بود. ولی خودمو از تک و تا ننداخته چهره ای سفت و سخت بخودم گرفتم و با قدمهایی محکم بطرفش رفتم.

نگاهش دوباره بصورتم نشست. روبروش ایستادم. هرچند دلم نمیخواست ناراحتش کنم، ولی کمی حسابرسی از این جوجو زبون دراز همسایه واجب بود.

ولی…… راستش دلم میخواست دستی بصورتش بکشم که گونه هاش کمی از سرما سرخ شده بود……. دلم میخواست کمی لی لی به لالاش بزارم که خستگی صورت قشنگش رفع بشه…. ولی ……. حیف…….

وقتی در برابر اسم جوجوطلای شاه نادر که تحویلش دادم، جوجه کلاغ شاه اسماعیل اونم از نوع صفویش رو تحویل گرفتم، کم مونده بود وسط خیابون قهقهه بزنم و دختروی زبر و زرنگ رو بین بازوهام چنان بچلونمش فقط آهش دربیاد!

ولی با شنیدن حرفش که جدی گفت حاضره کنار خیابون از سرما خشک بشه ولی از من یکی کمک نخواد ، درسته تند شمشیرمو غلاف کردم، ولی از عصبانیت مشتمو گره کردم.

کاش جایی یا کسی بود میتونستم سرش داد بزنم و مشتی به کله اش بکوبم……… ولی دخملی زبون دراز …….. اووووووه نــــــــــه! جراتشو نداشتم.

یعنی حاضر بودم از حرص و غضب مشتی به دیوار بکوبم، ولی جوجومو اذیت نکنم!

عصبانی بود. خیلییییییییی……… که با دیدن خشم و جدیتش جلوش کم آورده بودم.

ناخواسته لحظه ای فکرم کشیده شد بطرف………. اینکه……. نکنه خاطرخواهی….. عشقی……. کنج دلی …… چیزی داشته باشه! نکنه……. این دختروی زرنگ برای خودش کسی رو داشته باشه که عاشقشه و ……….

دندونامو محکم بهم فشردم و فقط ته دلم زمزمه کردم: خدا نکنه…….. انشاا… که مال خودمه…… خودِ خودم ……. طرفش هرکسی باشه……. هر جک و جونوری باشه زیر پام لهش میکنم……..

با کلی زحمت ماشینشو روشن کردم و توی دلم به نادرشاه فحشی خفن هم دادم با این ماشین خریدنش، ولی مجبور بودم ماشین رو خودم برای تعمیر ببرم. امکان نداشت پارلا رو بخونه که سهله تا سر خیابون برسونه.

به هیچ عنوان اجازه نمیدادم جوجوی من توی خیابونها آواره باشه……

با فکری که کردم فقط باید ماشینمو تحویلش میدادم خودشو به خونه برسونه که ماشینمم توی خیابون نمی موند. ماشینشم تحویل میگرفتم و تعمیرشده تحویلش میدادم. چاره ی دیگه ای نبود!

خب هرچی باشه جدای از علاقه ای که بهش داشتم، به قول بابا برای دو همسایه کلا یه دختر داشتیم و باید مواظبش می بودیم و به سروسامانش هم می رسوندیم .

با اصرار من پشت فرمان ماشینم نشست. نفس عمیقی کشید که با دیدنش راستش خیلی ذوق کردم. کاش تماما اینجوری مثل عطر ادکلنم به دلش می نشستم…….

کاش کمی باهام مهربونتر بود……… ولی فعلا که دعوا و حرفهای رنگ رنگی در حد تیم ملی تحویلم میداد و منهم در کمال خوشوقتی به همچنین!

وقتی پارلا رو با ماشینم راهیش کردم، پشت فرمان پرایدش نشستم. تا نگاهم به دور و بر چرخید آهــــــــــم چنان دراومد خودم مات موندم.

این ماشین علاوه بر تعمیر کلی، یه سرویس و تمیزکاری حسابی هم میخواست دختره ی بی سلیقه و بی مبالات دانشجوووووو!

مثل اینکه جوجوی همسایه فقط بلد بود درس بخونه و زبون بریزه، دیگه سلیقه و نظافت همشون فرت……

از فکرم گذشت: این بی سلیقه چه عروسی بشه برای نَنممممممممممممم…….. چشم و چالمون روشن و نورباران در حد پروژکتور با این دختر همسایه………….

خندیدم. ولی هرچی بود …… هر کی بود…… هرطوری بی سلیقه بود بازم ته دلم براش ضعف میرفت و همه رقمه قبولش داشتم.

فقط اگه مال من میشد …….. فقط عشقم میشد……خودم بقیه ی کاراشو ردیف میکردم و در خدمتش بودم جوجوی خودمو…….. گاهی هم کارارو یادش میدادم تا میشد یه کدبانوی محشر……

دوباره خندیدم و به ملایمت گازی به پراید خفنش که پت پت میکرد دادم. امروز به امیدخدا ماشینی تحویلش میدادم تا فقط با دیدنش حظ کنه و خوشحال باشه……….

اصلا اگه مال خودم بود و عا‌شقانه ی خودم، برا‌ش ماشین صفر میگرفتم تا راحت و بی دردسر به کاراش برسه….

ماشین رو با مشکلات فراوان به تعمیرگاهمون رسوندم و گوشه ای پارک کردم.

میدونستم مشکلش کجاست. خودم لباسهامو عوض کردم و شروع به کار کردم.

عصر بود که کمرم رو راست کردم. از خستگی نای تکون خوردن نداشتم و کمرم واقعا خشک شده بود.

ولی در عوض ماشین با یه استارت کار میکرد و بدون هیچ اشکالی چرخهاش راهوار می چرخید.

خودم که توانی برام نمونده بود. ماشین رو به کارواش همسایه دادم و یه ماشین شسته رفته ی براق تحویل گرفتم.

از شاگردهای تعمیرگاه خواستم پولیش کاریش کنن و ……… ماشین فقط میدرخشید. و خرسی های کوچک عروس و دامادی که برای ماشینش خریدم، عند حرفهای دلم بود که حتی نمی تونستم بزبونش بیارم!

با ماشینش که خونه برمیگشتم راستش خودم بیشتر از پارلا ذوق داشتم. کاش میتونستم نتیجه ی کارامو توی چشمان نازش ببینم……

در تاریک روشن هوا با زنگی که به موبایلش زدم، بعداز دقایقی در خونه شون روی پاشنه چرخید.

دخترک همسایه با چادر زیباش درو باز کرد و در اولین نگاه، چشمم به طره ی بافته شده ی موهاش افتاد که یه وری روی سینه اش افتاده گل قشنگی به نوک موهای قشنگش وصل بود……

نگاهم می سوخت……… دلم ویران بود و الان هم ویرانتر از قبل شده بود………. من این زیباروی فتان رو میخواستم و به امیدخدا باید از آن من میشد…….

حواسم چقدر پرت بود و نگاهم به موهاش رو نمیدونم، فقط میدونم با جمع کردن چادرش بخودم اومدم.

ما کلا زبون همدیگه رو بد می فهمیدیم و اصلا نمیخواستیم کنار هم کم بیاریم.

کل کل هامون دوباره شروع شد. فقط مبهوت بودم چرا ما دوتا نمیتونستیم مثل یه دختر و پسر متمدن کنار هم باشیم و حرف بزنیم………. حرفای همدیگه رو بفهمیم و کنار هم خوش باشیم……

سویچمو تحویل گرفتم و فقط میدونم ته دلم میسوخت. حتی متوجه نشده بود ماشینش چه فرقی کرده و چقدر روش کار شده!!

اسم گودزیلایی که از حیاطشون تحویل گرفتم خنده ی جانانه ای رو روی لبام نشونده بود و تا نیم ساعت فقط میخندیدم.

دوشی سرپایی گرفته، خسته روی مبل نشسته بودم و فکرم فقط پیش جوجوم بود.

نگاهش، صورت قشنگ و خواستنیش، موهای بافته شده و زیبای خرمایی رنگش، چهره ی قاب گرفته شده در چادرش که خیلی هم بهش میومد و هزاربرابر خوشگلترش میکرد حالا اصلا هم نمیتونست جمعش کنه، از جلوی چشمام دور نمیشد.

دلم برای لحظه ای دوباره دیدنش ضعف میرفت…… فقط لحظه ای……. فقط آنی……..

نیم ساعت بعدش بود که فهمیدم کیف پولم نیست. حتما توی ماشینش افتاده بود. مطمئن بودم.

داشتم از خوشحالی بال درمیاوردم. شاید سبب خیر میشد و امشب برای سومین بار پارلای خودمو می دیدم.

بهش پیام دادم. کارتهای داخل کیف رو بهونه کردم و کیفمو خواستم. درحالیکه هیچ نیازی بهشون نبود…….

وقتی گفت نمیتونه کیف رو بهم برسونه، فقط دعا میکردم نخواد ازشون عکس بگیره برام بفرسته که دیوونه میشدم.

خودم ترسان پیشنهاد عکس گرفتن از کارتها رو دادم ولی قبول نکرد. منهم با خوشحالی تمام خیلی پیگیرش نشدم.

من فقط دیدنش رو میخواستم همین……. و گرنه میلیونها کیف با پولش فدای یه تار موی پارلا…..

اونشب اگه دختروی جوجوی همسایه می فهمید فقط برای چندلحظه دوباره دیدنش خودمو به هر درو دیواری میکوبم، از ذوق ………. فکر کنم به گردنم آویزون میشد و منو بارها و بارها می بوسید………

با چه مصیبتی انگشت روی اعصابش گذاشتم و سعی کردم به پشت بام بکشونمش رو خدا عالمه که زیاد هم امیدوار نبودم.

ولی وقتی عصبی و عاصی لحظه ای گفت داره به پشت بام میاد، دیگه تمام خستگیهای کل روزم پر کشیده بود و از سر شوق پله ها رو دوتا یکی بالا رفتم.

تمام حرفها و دعواهاشو نوش کردم و به جوون خریدم…… همه ی کاراش قبولم بود……… فقط دیدنش رو آرزو دا‌شتم که اونم داشتم بهش میرسیدم.

دیگه دخترک همسایه تمام قلبم شده بود و من فقط با نفسهاش اونور دیوار زندگی میکردم…….. بزور شبهامو به روز پیوند میزدم…….. بزور تحمل میکردم و برای داشتنش هرکاری رو راضی بودم انجام بدم.

از همونشب بود پیامهای پراز عشق و محبتم شروع شد………. با چه ذوقی براش شعر و آهنگ میفرستادم فکر کنم هرلحظه آرام و آرامتر میشدم…….

روزیکه دوباره پا روی اعصابم گذاشت و فقط با پررویی گفت با نظر من باشه شما هیچ غلطی نمیتونید بکنید……….. زمانی بخودم اومدم که عاصی و پراز خشمی داغون کننده پارلا رو بین بازوهام گرفته بودم و داشتم براش خط و نشون میکشیدم………

و چقدر از خودم بدم اومد که پارلا بین تمام حرفاش، بوی سیگارمو به رخم کشید و حس انزجارشو قشنگ بهم نشون داد………

من سیگارو ترک میکردم و خودمو هرچه بیشتر برای پارلا ثابت میکردم…..

ای تو برقلب من از هرکه سزاوارترین
این منم در ره جانان تو غمخوار ترین

آن لب لعل تو ای دوست چه با من بکند
بی گمان هست پر از رمزو ، پر از اسرارترین

گر تو از کوی من دلشده آخر بروی
می شوم از غم هجران تو بیمار ترین

ساحت عشق تو از هرچه که آلوده بَری
این منم بهر وصال تو چه دلدارترین

ای وفا دارترین و ، تو همه مونس جان
می کنم جان به فدای تو وفادارترن

می گویند دل که باشد و درگیر، آدم با عقل پیش نمی رود!
با دل راه می رود…. با دل می خورد…… با دل می خوابد……… اصلا با دل دربدر زندگی می کند…… راه به راه گوش به حرف اوست و غلام حلقه به گوشش!

دل اگر به چاه بفرستد باز پی اش می رود….. باز به راه عقل نیست ! انگار که راست میگویند نه؟

دل است و خاطرخواهی مزخرفش!
کر می کند و کور…… می کشد یک ذره منطق وجود را هم….
راست می گویند نه؟

باور کنید راست می گویند. چون مــــــــــن، ماهیاری که با تمام اخلاقها و رفتارهام برای همه تون شناسم به عینه تمام نوشته هامو تجربه ش کردم.

دنبال دلم افتادم و با اینکه جوابی از پارلا نمیگرفتم، روی عشق خودم……… علاقه ی خودم…….. خواسته ی خودم…….. مهرو محبت بیش از اندازه ی خودم پافشاری کردم.

از همون روزیکه در پارکینگ خونه شون برای پارلا زمزمه کردم دیگه بوی سیگار ازم نمیاد و بویی ازم به مشامت نمیرسه، پاکت سیگارمو در سطل آشغال انداختم و به جنگ ترک کردن سیگار رفتم.

دوسه روزی که گذروندم سختترین روزهای زندگیم بود. بی اعصاب، ناآرام، هراسان، خوابهایی درهم …….. و خیلی آشفته و پریشان…..

ولی تنها دلخوشیم رضایت پارلا بود……….. فقط کافی بود عشقم ازم راضی باشه و من دنیایی رو براش بهم میریختم…..

پیامهای بی جوابم به پارلا تمومی نداشت و زمانی بخودم اومدم دیدم دختری همراه پارلا وارد کوچه شد و بنظرم خیلی آشنا اومد…… خیلی آشنا…… من این دختر رو جایی دیده بودم ولی چیزی یادم نمیومد…..

از پارلا پرسیدم که جواب داد دختر همسایه و هم دانشگاهیش بود! ولی حسی خاص عذابم میداد.

من این دختر رو جای دیگه ای دیده بودم……. یادم نمیومد کجا……. ولیییییییییییی……. میتونستم قسم بخورم اهل این دور و ورا نبود….

نیم ساعتی سر کوچه ایستادم و به بعضی خونه هایی که اعضاشونو می شناختم و شاید دختری داشتند فکر کردم…….

الان دیگه مطمئن بودم من این دختر رو جایی دیده بودم ولی عمرا اهل این منطقه باشه………

دوسه روزی گذشت. اونروز مامانم قرار بود در مجلس ترحیمی شرکت کنه و من مسوول رسوندن ایشون بودم.

داشتم کفشامو می پوشیدم متوجه شدم مامانم داره با کسی سلام احوالپرسی میکنه……..

از جایی که بودم هیچی رو نمی دیدم. ولی رو بطرف پنجره ی پارلا داشت.

از پله ها پایین اومدم و لحظه ای که سرمو بالا آوردم نگاهم روی چهره ی دختری با شال قرمز افتاد…….

در آنی همچی یادم افتاد………… من این چهره با شال قرمز رو در پروفایل دختر مزاحمی دیده بودم که برام پیام میداد و مثل اینکه عکسش بین پروفهای زیادش جا مونده بود حالا بعدا تند عکسشو حذف کرد.

گر گرفتن تمام بدنم رو حس کردم………. عرقی که به تنم نشست دیدنی بود…….. پس من مسخره ی دو دختر شده بودم؟؟ ماهیاری که برای هیچکس تره هم خورد نمیکرد مورد استهزا این چنینی قرار گرفته بود!!!!

نگاهم روی پارلا چرخید که مبهوت ایستاده فقط منو نگاه میکرد……..

رنگ به چهره نداشت…….. یعنی اصلا انتظار نداشت منو ببینه که ……… همچی برام مشخص شد…….

دختر مورد علاقه ام……. دختری که عاشقش بودم……. دختری که براش جوونمو میدادم………. منو با دستان خودش مسخره ی همه کرده بود………

برام غیر قابل تحمل بود…….. تمام بدنم تنش داشت…….. درون سرم پتکی کوبیده میشد…… قلبم همراهیم نمیکرد و از سینه داشت بیرون میومد…….

پارلای من با من چه کرده بود……… یعنی عشق من لایق تمسخر بود؟ ……… من در تمام عمرم دریچه ی قلبمو فقط و فقط برای پارلا باز کرده بودم …….. من فقط با حس دختر همسایه اونور دیوار خوب و خوش بودم……

ولییییییییییی ……… ولی منو مسخره کرده بودند…….. عشق و علاقه ی منو زیر پاشون گذاشته به هیچ گرفته بودند……..

انگشتام حس نداشت چیزی تایپ کنه……… فقط تونستم براش بنویسم:

گاهی فقط باید گفت افسوس……

راه افتادم. داغون بودم………. شکسته بودم….. خورد شده بودم……… دیگه همچی بین ما تموم شده بود…….
من تمومش میکردم و سعی میکردم با خودم راه بیام……

کنار دکه ی سیگار فروشی ایستادم و نگاهم روی سیگارها ایستاد. حیف من و تمام همت هام که برباد رفته بود……. حتی ارزش یه جواب درست و حسابی رو هم نداشتم که مدتها بود ازم دریغ کرده بود…….

دوباره سیگارمو بین انگشتام گرفتم و غصه هامو ….. دردهامو…… غم هامو…… با پکی محکم فرو دادم…….

همه شو بلعیدم…… همه شو…… فرو دادم…… ولی آروم نگرفتم…..

با من بد کرده بود ولی بازم چشمم مثل همیشه بطرف پنجره اتاقش کشیده میشد……….. با من بد کرده بود ولی بازم قلب لرزانم فراموشش نمیکرد……….

پا به پای دلم میرفتم…….. دعواش میکردم………. نصیحتش میکردم……. اندرزش میدادم…… ولی ….. گوش دادنی در کار نبود که نبود…….

دلم عاشق بود و عاشق می موند…..

و تنها باری که دختر همسایه رو دیدم جلوی در خونه شون بود و قلبم با دیدن چشمان سرخ از گریه هاش به تپش افتاد………. باید برای همیشه تمومش میکردم….. هرچه زودتر بهتر………. وقتی عشق دوطرفه نباشه همچی بی فایده است…….

دیگه نه پیام دادم……… نه سرراهش سبز شدم……… نه انتظاری ازش داشتم………. فقط و فقط ته دلم عاشقش بودم و عاشقش می موندم……

اونروز توی تعمیرگاه آروم و قرار نداشتم………. جوری دلم ناآرام بود……… حس خوبی نداشتم……… چیزی ته دلم خبر از اتفاقی شوم میداد………

کامیار و شهریار خونه بودند. زنگی زدم که گفتند همچی امن و امانه ……. مامان رو هم خودشون صحیح و سالم بخونه خاله رسونده بودند…..

بازم دلم قرار نداشت. نکنه……… نکنه……… پارلا…… یعنی حالش خوب بود…….. ولی نبود…… من مطمئن بودم اتفاقی داره از راه میرسه……..

فقط میدونم سوار ماشین شدم و راه افتادم……. توی دلم غوغایی بود که داشت منو ذره ذره ویران میکرد………… فقط داشتم کم میاوردم…… کم میاوردم……. کم میاوردم…..

نمیدونم داشتم چیکار میکردم……. اصلا میتونستم از پارلا خبری بگیرم یا نه……….. ولی اگه مجبور میشدم شاید بهش زنگ میزدم و یکی از کتابهای دانشگاه رو بهونه میکردم………

اگه جواب نمیداد به همون بهونه زنگ خونه شونو میزدم و حتما باید صداشو می شنیدم…….. حتما….. حتما……

کم مونده بود داد بزنم: خدایا کمی آرومتر……… دارم از پا میفتم رحم کن……….

تا وارد کوچه شدم چشمم به صحنه ای افتاد که تمام خونم درجا یخ زد……. دست روی سیگنال گذاشتم و ترمز کرده نکرده از ماشین پایین جستم……

فقط میدونم خودمو به پسری رسوندم که دست روی پارلا بلند کرده بود و مشتم به سینه اش نشست. رو به پارلا کرده داد زدم: تووووووو زود برووووو خونه تون…..

نگرانش بودم. خدای نکرده دستی بهش میخورد خودمو حلق آویز میکردم…..

تا لگدم رو بلند کردم جیغ پارلا بگوشم نشست که تازه فهمیدم دوستان پسره هم هستند.

فقط مشت و لگد بود که بهم کوبیده میشد و لحظه ای چشمم به قمه ی بزرگی افتاد که بالا رفت.

زمانی رو فهمیدم خون از صورتم میریخت و جلوی چشمامو گرفته بود. با دستهایی که روی صورتم گذاشته بودم وسط کوچه به روی زانوهام افتادم و دیگه نمی فهمیدم چیکار باید بکنم….

تا آمبولانس برسه از بین خونها و افرادی که جلوی خونریزی رو میگرفتند، چشمم به پارلا افتاد که داشت اشک میریخت و نگران و هراسان چشم به من دوخته بود، حالا قدم به قدم هم جلو میومد…..

یعنی پارلا منو دوست داشت؟؟؟ یعنی پارلا نگران من بود؟؟؟؟ اشکاش چی داشتند برای گفتن؟؟؟ نگاهش…… نگاهش…… نگاهش……

تا ته دلموووووووو سوزوند….. تا ته تهشو…….

دلم دیگه طاقت نیاورد…… خودمو بهش رسوندم و بیخیال همه ی همسایه ها که چشم به ما داشتند حرفای دلمو در دو کلمه بهش گفتم ……..

آآآآآآآآآآآاخخخخخخخخ با ابراز عشق دوباره ام چقدر آروم گرفته بودم…….. حاضر بودم جونمو هم بدم ولی نسبت به عشق پارلا بخودم مطمئن باشم……

خدا جووووونم پارلا دوستم داشت……. دوستم داشت…….. نگاهها و اشکها و حرفاش گویای همچی بود……

سوار آمبولانس که میشدم نگاهم دوباره روی پارلای با چشمان اشکیش نشست…….. خدای من روح و روانمو جا گذاشته میرفتم……

چشم وا کردم و دیدم که وجودم “تو شدی”
دفتر پر غزل خاطره هایم “تو شدی”

درسرم نیست بجز حال و هوای تو و عشق
شادم از اینکه همه حال و هوایم”تو شدی”

درد من دوری از توست،بغل وا کن تا
که بگویم به همه قرص و دوایم”تو شدی”

دورم از دین خودم….قبله ی من گم شده و
معبد و قبله ی من….ذکر دعایم “تو شدی”

خانه مسکوت…غزل مرده و من بی تابم
علت زلزله در زنگ صدایم “تو شدی”

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان پسر همسایه پارت23

رمان پسر همسایه جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *