خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان همسر دوم من / جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 17

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 17

جلد دوم رمان همس دوم من

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

_باید واقعیت ها گفته بشه پسرم دیر یا زود!
جفتشون ساکت شدند شروع کردم به تعریف کردن گذشته همه چیز رو گفتم دلیل ترک کردن آرشام رو هم گفتم اما نگفتم با نیایش تو تخت دیدمشون نمیخواستم ذهنیتشون خراب بشه!

گفتم بخاطر نقشه ی نیایش که نفهمیدم ترکش کردم گفتم و اشک ریختم با یاد آوری گذشته گذشته ای که فقط تلخی رو بهم داده بود
_مامان؟!
با گریه گفتم:
_جانم پسرم
با صدای لرزونی گفت:
_یعنی ما بابا دارم؟!
با چشمهای اشکی بهش خیره شدم و با درد گفتم:
_آره
با خوشحالی گفت:
_اون کجاست مامان تو رو خدا بریم پیشش
_الان نصف شب پسرم
_مامان تو رو خدا
نگاهم و به سحر دوختم که اونم با التماس بهم خیره شده بود با صدای گرفته ای گفتم:
_باشه

به سمت تلفن حرکت کردم
و شماره ی آرشام رو گرفتم بلاخره بعد از چند تا بوقی که خورد جواب داد:
_جانم؟!
با صدای لرزونی گفتم:
_سلام آرشام کجایی؟!
با صدای خشداری گفت:
_من خونه ام چیزی شده؟!
_نه فقط….
مکث کردم الان چی باید میگفتم بهش میگفتم بچه هات منتظرن بعد از چند سال دوباره ببینت بغلت کنند ببیند بهشون راست گفتم بابا دارند حسرت چند ساله اشون داشت به پایان میرسید واقعا!
_فرشته؟!
بی اراده گفتم:
_جانم
_خوبی؟!
_نه میشه بیای؟!

_الان میام
لبخندی روی لبهام نشست و تلفن رو قطع کردم که سحر با خوشحالی گفت:
_داره میاد؟!
_آره
جفتشون با خوشحالی بهم خیره شده بودند اشک داخل چشمهام جمع شد پشیمون بودم از اینکه این همه مدت بچه هام رو از باباشون مخفی کردم و همشون رو تو حسرت گذاشتم اما من هم تقصیری نداشتم!
نمیدونستم باردارم و بچه ای داخل شکممه وقتی رفتم و خودکشی کردم و بقیه من و نجات دادند فهمیدم باردارم
با شنیدن صدای زنگ خونه با استرس به سمت آیفون رفتم و در و باز کردم و کنار در منتظر اومدن آرشام شدم ….

با اومدن آرشام با استرس زل زدم بهش که نگاهی بهم انداخت و گفت:
_خوبی چیشده چرا رنگت پریده؟!
دستم و روی صورتم کشیدم و با صدای لرزونی لب زدم:
_نه رنگم نپریده!!!
_فرشته؟!
گیج لب زدم:
_هان؟!
_چیشده خوبی ؟!

تا خواستم حرفی بزنم صدای سحر و سامان اومد که همزمان لب زدند:
_بابا!
صورت شکه و بهت زده ی آرشام رو دیدم لرزش دست ها و مردمک چشمهاش رو دیدم ناباوریش رو دیدم همه رو دیدم و قلبم تیکه تیکه شد بابت اینکه تمام این سال ها خودخواهی کردم
صدای خشدار آرشام بلند شد؛
_جان بابا
سحر و سامان به سمت آرشام دویدند و محکم بغلش کردند آرشام هم دستاش رو دورشون حلقه کردند با دیدن صحنه ی روبروم اشکام بی وقفه روی صورتم جاری شده بودند

سحر با گریه گفت:
_بابا خیلی دلم برات تنگ شده بود
با دیدن اشک روی گونه های آرشام حس کردم قلبم بدجور آتیش گرفت من هیچوقت نمیخواستم آرشام رو این شکلی ببینم

****
بعد از تقریبا دو ساعتی که گذشت بچه ها رو به زور فرستادم بزن بخوابند میترسیدند صبح بیدار بشن ببینن باباشون نیست و من هر بار با دیدن این صحنه ها دلم میخواست بمیرم

_فرشته ؟!
سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم و گفتم:
_جانم؟!
_خوبی؟!
_آره
_نیستی!!!
ساکت بهش خیره شده بودم خوب نبودم اصلا چون با دیدن هر بار خوشحالی بچه ها هزار بار خودم و لعنت میکردم چرا همون موقع بچه ها رو نیاوردم پیش باباشون

_چرا واقعیت رو بهشون گفتی؟!
قطره اشکی روی گونه ام چکید و با صدای گرفته ای گفتم:
_باید میفهمیدن
_پس چرا خودت الان حالت بده؟!
سرم و بلند کردم و زل زدم بهش ….

با ناراحتی گفتم:
_وقتی خوشحالی بچه ها رو از دیدن پدرشون میبینم ناراحت میشم چرا همون موقع بچه ها رو نیاوردم بهت بدم و خودم برم از این ناراحتم
آرشام نگاهی بهم انداخت و گفت:
_پس بهتر شد که بچه ها رو با خودت بردی!!!
با بهت و چشمهای گرد شده بهش
خیره شده بودم این حرفش برای من خیلی معنی داشت.
_برو بخواب دیر وقته

بعد از رفتن آرشام به سمت اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم فکرم درگیر آرشام بود و حرفی که زده بود آهی کشیدم خیلی باید احمق میبودم اگه فکر میکردم آرشام ذره ای دوستم داره

****
_مامان؟!
با شنیدن صدای سحر به سمتش برگشتم و گفتم:
_جانم دخترم؟!
با ناراحتی گفت:
_بابا نمیاد؟!
لبخندی بهش زدم و گفتم:
_میاد دخترم الان حتما سر کاره
_باشه
با شنیدن صدای زنگ خونه تا خواستم بلند بشم سحر و سامان با خوشحالی گفتند:
_بابا اومد
جفتشون به سمت در دویدند و باز کردند لبخند تلخی زدم و به خوشحالیشون خیره شدم خیلی زودتر از اونی که فکرش رو میکردم باباشون رو پذیرفته بودند با اومدنشون داخل سالن آرمین

رو همراهشون رو دیدم از روی مبل بلند شدم و به سمتشون حرکت کردم لبخندی زدم و گفتم:
_سلام پسرم خوبی؟!
آرمین هم لبخندی زد و گفت:
_سلام ممنون مامان شما خوبی؟!
_آره پسرم من خوبم
همراه سحر و سامان و آرمین نشستیم که صدای آرمین بلند شد:
_سحر و سامان قضیه رو فهمیدند درسته؟!
_آره خودم گفتم
چشمهاش از تعجب گرد شد و پرسید:
_واقعا
_آره

با رفتن سحر و سامان به سمت آشپزخونه به سمت آرمین برگشتم و گفتم:
_از آرسین چخبر کجاست؟!
_با اون دختره عقد کرده دختره خیلی ساده و مظلومیه آرسین هم انگار از دختره خوشش اومده زیاد اذیتش نمیکنه
لبخندی زدم و گفتم:
_امیدوارم خوشبخت بشن اگرچه آغاز خوبی نداشتند

www.60tip.ir

Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 15

جلد دوم رمان همس دوم من جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید _تا وقتی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *