خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان ازدواج توتیا / رمان ازدواج تو تیا پارت 4

رمان ازدواج تو تیا پارت 4

رمان ازدواج توتیا

اثر نیلوفر قایمی فر

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

مامان و محسن دو سه قدم رفتن جلوتر و گفتم: تو رو خدا می بینی کسی نگفت خالو خرت به چند من.

تارا خندید و صدا کلفت کرد و گفت: زن، بپا لیز نخوری، پات بشکنه طلاقت می دما، زن یه لنگ نمی خوام.

صدا نازک کردم و چشم ابرو اومدم و گفتم:

  • عباس آقا تو رو خدا اینطوری نگو دلم می لرزه.

با تارا خندیدیم و گفتم: از سر سوختنه که خُل و چل شدیم یا از سرماست؟ بابا که بود چهارتایی می خندیدیم نمی دونستم مهرش انقدر کمرنگه، پس چرا تو دل من انقدر رنگ داره تارا؟

تارا- تو دل منم رنگ نباخته.

  • تفُ به روزگار، تفُ.

مامان از دور صدا زد: دِ بیایید دیگه.

من و تارا راه افتادیم. وقتی رسیدیم خونه محسن برگشت خونه ی خودشون و مامان گفت: به ولله که محسن فرشته ـست..

  • فرشته ی قبض روح؟

مامان چپ چپ به من نگاه کرد و گفت: الحمدلله که توی این بی کسی محسن هست..

  • خدا چی؟

مامان- خدا جای خود..

با تارا رفتیم تو اتاق ـمون. روی تخت دراز کشیدم و تارا اومد کنارم نشست و گفت: امشب خیلی خندیدیم. دلم خنک شد که متلک گفتی.

  • متلک نیست.. حقیقته.

تارا- می خوام امشب پیشت بخوابم.

رفتم کنار تر و تارا کنارم دراز کشید و همدیگر رو بغل کردیم. گفت:

  • می دونی چرا خدا بچه ی سوم مامان ـو پسر کرد؟ که یه روز امیر علی هم همین کارو بکنه. دنیا دار مکافاته. می دونی چرا خدا دو تا دختر اول بسم الله بهش داد؟

  • که امشب تنها نباشم و تو کنارم باشی و بغلت کنم. ” محکم بوسیدم ـش و ادامه دادم” و ببوسمش.

تارا خندید و محکم منو بوسید و گفت: آفرین.

 ***

وقتی مهری خانم زنگ می زد و با اون لحن محکم همراه با مهربونیش می گفت: «امشب می یاییم خونه اتون تا صحبت کنیم.» مگه می شد مامان بگه: «نه. اجازه ندارید.» من و تارا رو به روی مامان ایستادیم و مامان فقط می گفت: «بله، درسته، تشریف بیارید. قدم ـتون رو چشم.» اسدالله خان انقدر عزت داشت که وقتی حرف می زنه کسی مخالف نباشه .

کسی نه نیاره تو کارش. مامان هم مستثنی نبود.

مامان گوشی رو که گذاشت رو به تارا گفت: چرا نگفتی امشب قراره مامان و بابای امیر مسعود بیان؟

تارا- به خدا امیر مسعود خبر نداده بود.

مامان باز شده بود مرغ سرکنده. روی برخورد باهاشون ـو نداشت، رنگ و رخسار عوض کرده بود.. گوشی رو برداشت و زنگ زد به محسن.

  • الو محسن.. سلام.. چه حالی جه احوالی؟ محسن مادرت اینا دارن می یان اینجا، چی کار کنم؟.. یعنی چی؟ هیچی روم نمی شه تو روشون نگاه کنم.. محسن!.. تو هم می یای؟.. نه؟!

چرا نه؟ می خوای بابات منو سکه ی یه پول کنه؟ بور کنه؟.. آقات عزت داره ولی..

مامان یه نگاه به من و تارا کرد و گفت: مثل جغد منو نگاه نکنید برید تهیه ی شامو ببینید شب مهمون داریم.

  • نخود سیاه این وقت سال پیدا نمی شه، از ما گفتن.

مامان چشم غ اره ای به من رفت و با تارا رفتیم تو آشپزخونه. تارا گفت:

  • لابد امیر مسعود هم خبر نداشته که خبرم نکرده.

  • ببینم آقا محمود خان خونه واسه مسعود خریده؟

تارا فکری کرد و گفت: نمی دونم، لابد خریده که الان پا پیش گذاشتن واسه صحبت کردن .

” تارا با رضایت لبخندی زد و گفت” لابد امیر مسعود نگفته که سورپرایز بشم.

  • اگه به این زودی می خواید زندگیتونو شروع کنید، کار امیر مسعود چی می شه؟ خرج زندگیتون از کجا تأمین می شه؟

تارا با غم نگاهم کرد و گفت: خب تا پایان درس امیر مسعود لابد آقا جون باید خرج ـمونو بده دیگه.

  • یعنی امیر مسعمود نمی ره تو کارگاه یا حجره؟ یا حداقل پیش محسن بایسته؟ تارا قر و قمزه ای اومد و گفت:

  • وا!!! امیر مسعود این همه درس داره می خونه که بشه مهندس. بعد آخر هم بره بشه بازاری؟ بشه بلورچی؟ بشه وردست محسن؟

  • کار کاره دیگه. عار که نیست. تازه درس خونده که خونده. خیلی ها درس می خونند و می رن می شن بازاری. می شن کارگاهی یا وردست یکی دیگه می ایستن. مهم اینه که کار کنه. نون حلال در بیاره.

تارا- امیر مسعود دوست داره با رشته ی خودش کار کنه.

پس بفرمایید دو سال زن آقا جونِ امیر مسعود می شین و بعد از اون دو سال زن امیر مسعود.

تارا با اخم و قهر گفت: وا!!! توتیا! چرا زبونت عین گربه زبر شده!

  • واقعیت زبری داره؟ تلخی داره؟ نه خواهر جون، من دارم خیر تو رو می گم. اگر امیر مسعود می خواد تو رو ببره سرِ خونه و زندگیش به سلامتی.. مبارکه.. ولی بگو ا اول بسم الله نون خودشو تو سفر ـتون بذاره نه نون آقا شو..

تارا با اخم به من نگاه کرد. پیاز ها رو جلوی روش گذاشتم و گفتم:

  • بفرمایید بگید غذا چی می خواید درست کنید تا کمک کنم.

تارا- کوفت.

  • وا!!! باز هاپو شدی؟

تا آخر که غذا حاضر بشه تارا لام تا کام باهام حرف نزد و هرچی خواستم یه حرفی بزنم که نطقش باز شه نشد که نشد. تارا زبون ـشو قفل شده بود و ابروهاشو گویا به هم کوک زده بود که اونقدر ابروهاش تو هم بود. انگار فحشش داده بودم!

خسته و مونده رفتیم حموم و وقتی بعد از تارا از حموم دراومدم دیدم اخماشو یه کمی آب شسته و کمتر شده. واسه همین گفتم:

  • اگر می دوستم آب نصفی از اخماتو می شوره زودتر می فرستادمت حموم. ” تارا یه نگاهی به من کرد و در کمد رو باز کرد و گفت:”

  • چی بپوشم؟ حتماً امشب محمد صدرا رو هم می یارن آخه داداش بزرگه ـست. حتماً ملیحه و حسن آقا هم می یان دیگه. یه چیزی بگو بپوشم که هم مناسب باشه هم قشنگ.

  • می خوای بلوز دامن صورتیِ منو بپوش. اون خیلی بهت می یاد.

تارا- تو چی می پوشی؟

  • من که مهم نیستم. یه لباس معمولی می پوشم.

تارا- اینطوری که مدیونت می شم آخه تو خودتم تا حالا اون بلوز دامنو نپوشیدی لبخندی زدم و گفتم: منت کشیه دیگه، از خیر لباسمم می گذرم.

تارا خندید و گفت: باشه.

پس آشتی؟ سگرمه ها باز؟ باز، آشتی.

تارا بلوز دامنِ منو پوشید و شال سفید سرش کرد. گفت: خوشگل شدم؟

تحسین وار نگاهش کردم و گفتم: فکر کنم امیر مسعود یه بار دیگه از نو عاشقت می شه یا این که شب می دزدتت.

با هم خندیدم یه کم آرایشش کردم و گفتم: چی شدی تارا، خیلی خوشگل شدی، خوش به حال امیر مسعود. ” تارا ریز خندید و گفت” دیوونه. ” بعد به من نگاه کرد و گفت: ” تو چی می پوشی؟

  • من؟!! اِم خب من می تونم این شلوار جین ـو با یه بلوز سفید بپوشم.

تارا- این که خیلی اسپرت ـه.

  • مگه قراره واسه من بیان که تیپ بزنم؟! من که مهم نیستم تو باید خوشگل تر و خانم تر به نظر بیای که مهری خانم بگه: «عروسم خیلی بهتر از خواهرشه دیدی چه لباسی پوشید، چه خانم و آراسته شده بود؟» تارا منو بوسید و گفت:

  • تو هر جور بپوشی خانمی و آراسته.

با شیطنت گفتم: هندونه هاش کجا بود؟

دکمه های بلور یقه ی انگلیسی کمر کرستی رو بستم با اون دامن جین آبی چیز قشنگی شده بود، علی الخصوص که بلور کوتاه و روی شلواری بود و گل دوزی های آبی در حاشیه لباس داشت، یه شال آبی سر کردم و گفتم: الانه که بیان.

صدای زنگ اومد و تارا خندید و گفت: منتظر بودن تو بگی.

مامان هول زده از طبقه ی پایین گفت: تارا، توتیا.

  • اومدیم.

مامان- من حاضر نشدم بیایید برید استقبال، یکی تون هم بیاد امیر علی رو بگیره.

  • تو برو امیر علی رو بگیر که روسری سرت نیست.

تارا- باشه تو برو در رو باز کن

رفتم جلوی در رو در رو باز کردم ،مهری خانم تا منو دید لبخندی پر رنگ زد و گفت: سلام عروس خوشگلم.

سلام، تارا داخله. الان خدمتتون می رسه. بفرمایید خوش اومدید.

مهری خانم خندید. محمود خان اومد داخل ماشاءالله قدش کمِ کم یک و نود و دو بود. چهار شونه، با اون محاسن جو گندمی و کت و شلوار مشکی که راه راه داشت و اون کلاهی که اگه اشتباه نکنم شاپو که ست کت و شلوار بود و اون تسبیح دونه درشت عقیق نارنجی وارد حیاط که شد از ابهتی که داشت یه قدم عقب رفتم و گفتم: سلام علیکم.

محمود خان لبخندی زد و گفت: سلام آقا جون.

محمود خان نگاهی پدرانه و پرُ از حرارت بهم انداخت و به طرف ساختمون خونه حرکت کرد.  نفر بعدی حلیمه بود با یه جعبه شیرینی. جعبه رو داد به من و من ـو بوسید و جوابم ـو داد و گفت: سلام قربون روی ماهت برم پس تارا کو؟

  • تارا جلوی اون یکی در ایستاده، خوش اومدین. معصومه هم اومده؟ ملیحه- آره الان می یاد تو، حسین کوشی )کجایی( پس؟

حسین آقا با اون قد و قواره ای  که کمتر از پسرای اسد الله خان نداشت با اون سیبیلی که خیلی مرتب و با نظم کوتاه شده بود با نوزادشون که در بغل داشت وارد خونه شد و گفت:

سلام علیکم.

چادرمو جلو کشیدم و گفتم: سلام، قدم نو رسیده مبارکتون باشه.

حسین آقا لبخندی زد و در حالی که به زمین نگاه می کرد گفت:

  • و هم چنین واسه شما.

معصومه و امیر مسعود با هم اومدن داغ و معصومه منو بوسید و گفت:

  • سلام. وای چقدر دلم براتون تنگ شده بود، بهتر شدی؟ سرت دیگه درد نمی کنه؟ گردنت خوب شد؟ مراقب هستی که..

امیر مسعود با لحن خشنی گفت:

  • او! حالا همه سوالا ـتو باید همین الان بپرسی؟ خب می ری تو می پرسی دیگه. سلام ،تارا کجاست؟

  • سلام، برو تو می بینیش. چه عجب شما رو دیدیدم آقا مسعود.

امیر مسعود- به خاطر آقام اومدم وگرنه به جون توتیا پا نمی ذاشتم.

قدم رنجه فرمودید. جاین اینکه اینجا باشی و نذاری..

سلام.

سر بلند کردم دیدم محمد صدراست با یه دست گل پرُ از گل رز سفید و لیلیوم های صورتی در چارچوب در ایستاد. از خجالت مُ ردم.، شال ـمو جلو کشیدم و با شرمندگی زیادی گفتم:

  • سلام علیکم، خوش اومدید. ” وایی حتماً یاد اون روز افتاده! ” محمد صدرا- معصومه، امیر مسعود راه بیفتید دیگه.

تارا اومد تو حیاط. امیر مسعود به طرف تارا شتافت و معصومه  به طرف خونه رفت. به امیر مسعود نگاه کردم که وسط حیاط با سرعت نور با تارا شروع به پچ پچ کرد. با تعجب گفتم:

  • روزی سه بار با تلفن حرف می زنند یه بار جلوی در خونه، آخه بازم حرف دارید که بزنید؟!

محمد صدرا- آره دارن.

خودمو جمع و جور کردم و گفتم: وا! امیر مسعود گل ـو داده دست شما؟ یادش رفته. از هولشه.. خوبه هر روز تارا رو می بینه ها.

محمد صدرا- این گل امیر مسعود نیست که اون بیاره.

  • وا!! پس گلِ کیه؟!

صدای زنگ اومد. شال ـمو جلو کشیدم و رفتم جلو در دیدم محسنه. گفت:

  • سلام.

  • وا!!! سلام!

محسن- وا داره؟ بابام اینا اومدن؟

  • بله همین پیش پای شما.

محسن با اخم و عصبی قد و بالای من ـو نگاه کرد و گفتم: وا!!!

محسن- بیام تو؟!

رفتم کنار و گفتم: بفرمایید! اومدین دعوا!

محمد صدرا- محسن!

محسن یه نگاه به محمد صدرا کرد و یه نگاه به من و گفت:

  • چه گلی! بزرگترین سبد گله. نه، گل فروشیه.

محمد صدرا با همون جذبه به محسن نگاه کرد و امیر مسعود محکم ولی آهسته گفت: بر دل سیاه شیطون لعنت.

محسن- چه حکمتی که سر ته ما رو زدن همه افتادیم تو این خونه.

امیر مسعود- حکمت من و محمد صدرا خیره ولی تو نه.

محسن- نیومدم دعوا.

امیر مسعود- روت شده؟

محسن- اومدن خواستگاری برادرم رو شدن نمی خواد.

امیر مسعود- گفتم خیال برت نداره خیال کنی اومدیم خواستگاری واسه تو.

محمد صدرا- می خوابونید شر رو یا نه؟!

امیر مسعود- بریم تارا.

محمد صدرا محکم ولی با جذبه امیر مسعود ـو صدا زد و امیر مسعود مثل همیشه گفت: بله داداش؟

محمد صدرا- پامون که رسید توی اون خونه زبونتو نگه می داری، احترام داداش بزرگتر رو می ذاری روی سرت، اگر نمی تونی جلوی متلکاتو بگیری سنگینی خودت ـو نگه دار و داخل نرو.

امیر مسعود- چشم داداشی.

امیر مسعود و تارا به طرف خونه رفتن و محمد صدرا گفت:

  • محسن! حرفم به امیر مسعود یه طرفه نبود.

محسن- شنیدم داداش.

محمد صدرا- توتیا خانم بفرمایید.

محسن راه افتاد و محمد صدرا هم پشتش. به در که رسیدیم جفت داداشا کنار ایستادن که من اول داخل بشم. داخل که رفتیم قبل برگشتن به آشپزخونه محمد صدرا صدام زد. برگشتم و گل ـو داد بهم و نگاه به زمین انداخت و گفت: بفرمایید.

گل ـو گرفتم و به خودم گفتم: به جای خجالت زدگی من این چرا حیاش سرخش کرده؟ خونواده ی بلورچی توی هال یا همون پذیرایی که تو خونه ی ما یکی محسوب می شد نشستن.

تارا شروع کرد به چای ریختن و گفتم:

  • تارا امیر مسعود چه خرجی واست کرده؟

  • اون که مال تارا جون نیست.

برگشتم دیدم مهری خانمه. لبخندی زد و گفت:

  • تارا جون، چای ـو بده توتیا بیاره. تو بیا بشین.

تارا لبخندی زد و گفت: چشم مادر جون، اجازه بدید شیرینی رو بچینم. شما بفرمایید برید منم می یام.

مهری خانم رفت و پشت بندش مامان هول زده اومد و گفت:

  • توتیا! تارا! محسن اومده؟

  • بله.

مامان- امیر علی کو؟ تارا- دست ملیحه ـست.

مامان- زود باشید بیایید منو با اینا تنها نذارید ها.

  • روتون نمی شه؟

مامان با حرص گفت: توتیا! مثل مار با حرفای کنایه دارت نیش نزن.

مامان انقدر جلوی در ایستاد تا من چای بریزم و تارا شیرینی آماده کنه. سه تایی با هم وارد محفل شدیم و مهری خانم گفت: دست عروس خانم ها درد نکنه.

زیر لب به تارا گفتم: وا! خاک به سرم مهری خانم هم به ازدواج ـشون راضیه.

مامان همون جلو نشست و گفت: سلام، خوش اومدید. صفا آوردید. چای رو پخش کردم و جلوی محسن که گرفتم گفت: نمی خورم.

با تعجب نگاهش کردم و تارا پشت من شیرینی ها رو تعارف کرد، باز هم نخورد.

  • وا!! آقا محسن روزه اید؟ روزه بودید اذان زده ها..

محسن یه نگاه معنا دار به من انداخت. معصومه خندید و گفت: تو رژیمه.

تارا- وا!! چه وقت رژیم گرفتنه؟!!

من و تارا کنار مامان نشستیم و بعد یه کمی خوش و بش خانوادگی نگاه های معنار دار کس به طرف مد نظرش جلب شد، محمود خان تک سرفه ای کرد و گفت:

  • خب نرگس خانم..

مامان رنگ و رخسار پروند و یه نگاه به محسن کرد و با لکنت گفت: بَـ.. بله؟!

محمود خان- می دونید ما واسه ی چی اومدیم؟ مامان عرقی از پیشونیش پاک کرد و گفت:

  • خب.. خب واسه ی تارا و امیر مسعود، واسه عروسیشون دیگه.

محمود خان در جا، جا به جا شد و گفت:

  • خب.. ” مکث کوتاهی کرد و ادامه داد” یادتونه وقتی توتیا تو کما بود شما رو کشیدم کنار و ازتون چی پرسیدم؟!

مامان آب دهنشو به زور بلعید و نیم نگاهی به رنگِ زرد محسن کرد و گفت: وا!! آقا محمود خان چه سوالاتی می پرسیدا. من نمی فهمم اینجا مجلسِ..

محمود خان وسط حرف مامان با اون تنُ صدای پرُ از قدرت و ابهتش که بَمی خاصی داشت که وقتی جدی می شد لحنش تا ته دل ـتو خالی می کرد گفت:

  • گفتم:« شما که دو ماه قبل واسه نیت محسن با چشمای زار و گریون اومدین حجره و گفتید: “حاجی پسرت از جونم چی می خواد من آبرو دارم، زن عزادارم، باردار شوهر جوون مرگ شده ـم هستم.” چی شده که روی رضایت به محسن نشون دادی؟» اول زدی زیرش و بعد که فهمیدی شم پدریم خوب کار کرده گفتی: «این خونه بعد جعفر آقا مرد نداره، گفتی چشم بد دنبال زن های خونه جعفر آقان. گفتی مرد مترسک باشه ولی بالا سر زن و بچه اش باشه بهتر از نبودن ـشه. بعد از بی پولی نالیدی گفتی منِ خانه دار، دخترِ دم بخت دار، بچه تو راهی دارم. خرج بچه دارم.. وقتی یکی جلوی رومه که هم می تونه اسمش تا هفت کوچه رو از چشم بد به خونه ام دور کنه هم می تونه بچه ی صغیر تو راهیمو از یتیمی نجات بده هم خرجشو بده، چرا بگم نه حاجی.» گفتی: «همه اینا به کنار پسر اسدالله خان بلور چیه، اگر تو دنیا فقط ده تا مرد وجود داشته باشه اولیت خودتونید سه تای بعدی پسراتونند. بعد می رسه به بقیه. محسن جزو هموناست. اصلاً اسمش می یاد دلم قرص می شه که جرئت کنم نفس بعدی رو بکشم، جرئت کنم برم تو سبزی فروشی دو کیلو سبزی بخرم سبزی فروش هم بهم پیشنهاد ناروا نده. بی دین و ایمانا دریدگی نکنند، بی حیایی نکنند..» گفتی و گفتی ولی یه چیز بهم نگفتی که امروز اینجام نرگس خانم. شما همه چی گفتی ولی همه رو به پای زندگی گفتی. واسه ی عاقبت به خیری بچه هات گفتی ،پسرت، پسر تازه به دنیا اومده ـت.. نگفتی که تو هم مثل محسن هوا برت داشته. فهمیدم پس شما عاقلی.. اگر محسن شاخ و شونه ی دلشو می کشه و ما می گیم از سر نادونی، حداقل جواب شما اگر مثبته از سر ناچاریه که این واسه منی که پدر محسن هستم و واسه مهری خانم که مادر محسنه یعنی خیال راحت. از بابت خیلی چیز ها، خیلی چیز ها که محسن تا پدر نشه، تا بچه ـش این خواسته رو ازش نخواد نمی فهمه. متوجه نه ی من، ممانعت مادرش نمی شه. و اما شما نرگس خانم. گفتی، شنیدم که حالا اینجام، اینجام که اینو مطرح کنم شما آقا می خوایید واسه خونه اتون، مردی می خوایید که این بار سنگین زندگی رو یه تنه به دوش نکشید. کسی که چنته ـش پره، جویبش توان خرج کشی و دوشش توان مسئولیت رو داشته باشه، یه مرد از خونواده ی من.

من و مهری خانم هم در مورد این خونواده همون نظر ـو داریم که شما نسبت به ما دارید ،اون وقت ها که محمد صدرا و محسن و امیر مسعود یه پاشون تو خونه ی خودشون بود یه پاشون اینجا مثل پدر و مادرای دیگه دلِ من و مهری خانم نلرزید که این برو بیا عاقبت نداره. اونا دو تا دختر دارن که همین روزا بزرگ می شن. برعکس می گفتیم: «این برو بیا.. این که محمد صدرا و محسن و امیر مسعود از سر مدرسه ـشون که کوچه بغلی مدرسه ی دخترا بود می رن و دخترا رو می یارن عاقبت خیری داره..» می گفتیم: «خیره چون دخترای جعفر آقا بودن که صف اول مسجد قامت نمازاشو می بست.» گفتیم: «خیره.» چون جعفر آقا باباشون بود که اگر خدا بیامرز تمام عمرش تا همون پنج شش سال عقب از این شاخه به اون شاخه پریده واسه این بود که یه وقت لقمه ی حرومی نیاره سر سفره ی شکم این دخترا. با نون حلال پر شدن. تو گوششون غیبت و دروغ و تهمت نخوندن. با خدا و پیغمبر و آخرت بزرگ شدن. همیشه از خدام بود که دخترات عروس من بشن که دست کسِ دیگه ای نیوفتن که پرَ پَر بشن. خودم بالا سرشون باشم و نذارم خاری تو پاشون بره. محسن قدش درازه و بلد نیست پاهاشو جمع کنه که از گلیمش دراز تر نشه.

محسن شاکی گفت: آقا جون!

محمود خان با همون لحن پر از استحکام و قدرتش گفت:

  • ولی محمد صدرا برعکس محسن با وجود قد بلندش خوب می دونه که پاهاش باید تو گلیم خودش دراز باشه، چون اگر از گلیمش بیوفته بیرون می شه بی حیایی، می شه َنَقل دهن دروازه ی مردمِ همیشه بگو. امشب اومدیم خواستگاری واسه محمد صدرا.

نگاه من و تارا و مامان به محمد صدرا افتاد که چشم به گل های قالی دوخته بود. تارا با لکنت گفت:

  • واس.. واسه ی کی آقا جون؟ “من یا مامان؟ این همه مقدمه چینی واسه ی منه یا مامان؟!” مهری خانم با شیطنت لبنخدی زد و گفت:

  • تارا تو اگر آشپز می شدی برنجتو دون بر می داشتی از بس که عجولی.

محمود خان- یکی رو آوردم خواستگاری که از محسن دو سال بزرگتره، از محسن  چنته ـش پر تره. جیبش توانا تره، محسن دو سال مونده که بهش برسه. دو سال آینده ی محسو آوردم که مردونگی این خونه رو بکنه.

محسن از بلند شد و شاکی گفت:

  • آقا جون اومدین بازار؟ یا منو بفروشید یا محمد صدرا رو؟ لابد جنس من چینی و زپرتیه و جنس محمد صدرا کریستال فرانسه؟ اومدین نرخ بذارید؟ دل من و محمد صدرا رو تو مزایده بذارید که کدومو بالاتر می خرن؟ من سنت جدمو خواهان بودم، سنت محمد، واسه چی چوبی می زنید؟! محمد صدرا عین میگو ئه. قلبش تو سرشه. عقلش قلبشه ولی من همون آدمم که هستم. دلم تو سینه ام می تپه. جای خودش نه جای عقلم که بگه تفاوت سنی ،بگه مادر سه تا بچه که یکیش زن داداشه، یکیش کاندیدای ازدواج واسه خودم بوده. آره من دو سال دیگه می شم محمد صدرا. صاحب یه کارگاه نه صاحب دو دهنه مغازه. با دو برابر درآمد. دلی دو سال دیگه هم دلم واسه ی همین زن می تپه، پای من تو گلیم خودمه، بی حیایی نکردم، بی حرمتی نکردم ،چرا اینو متوجه نمی شید که قصد من خیره؟ آره دلم تپیده ولی به ولای علی قصدم خیره.. خیرم بیشتر از دلم دوئه. قی می تپه ..محمد صدرا هرگز جای پدر رو حتی وقتی اسم پدرش باشه واسه امیر علی پر نمی کنه. صد بار هم پدری کنه آخرش همون دامادی هست که هست. ” بند قلبم پاره شد، محمد صدرا واسه ی من اومده “..

اگر بیست سال دیگه سیگار تو دست امیر علی ببینه نمی تونه بزنه تو سرش بگه: «سیگار!

واست این همه زحمت کشیدم که بشی یه معتاد مفنگی مثل تیمور؟..!» نمی تونه تهدید کنه که «اگر یه بار دیگه دستت سیگار ببینم خون جلوی چشمامو می گیره و از جایی می

خوری که برق از سرت بپره.» نمی تونه.. چون امیر علی تو روش می ایسته و می گه:

«تو فقط می تونی واسه خواهرم شاخ و شونه بکشی. مگه بابامی؟ خیال ورت نداره من هر کاری دلم می خوام می کنم و به تو ربطی نداره.» محمد صدرا هیچ وقت نمی تونه حتی بشه یه اسم رو سر نرگس خانم، تا همون بقال و شقال و سبزی فروش محل یا در و همسایه بهش نظر نداشته باشن. نگن صیغه، نگن زن دوم، نگن هزار تا بی راه و غلط و گناه ..

چون محمد صدرا فقط یه داماده.. فقط یه اسم رو توتیاست. یه مرد واسه ی توتیا. یه پدر واسه ی بچه ی خودش… سنگ منو زمین نندازید و سنگ محمد صدرا رو به بهتر بودن به سینه نزنید.

محسن مجلسو ترک کرد و همه هاج و واج به هم نگاه می کردن. محمد صدرا آهسته گفت:

فکر کنم باید بریم.

 —

آقا محمود خان با جدیت و عصبانیت کنترل شده ای گفت: بشین.

ملیحه چنگی به گونه اش زد و زیر لب گفت: وای آبرومون رفت.

امیر مسعود- می خوام ببینم وقتی اسم بلورچی ها توی این خونه باشه کدوم نامردی جرئت می کنه از ناموسمون سوء استفاده کنه.

وای خدا می دونه که چقدر از این حرف امیر مسعود لذت بردم. خدا از دهنت طلا استخراج کنه.

مهری خانم لبخندی زد و خنده ای کوتاه کرد و گفت:

– بهتر نیست توتیا و محمد صدرا برن حرفاشونو بزنند؟ درسته که یه عمر همدیگه رو می شناسند ولی این ها یه چیز دیگه است.

من همینطور به صندلی چسبیده بودم، وا کجا برم؟! با محمد صدرا؟! اصلا محمد صدرا که ده سال از من بزرگتره! این معادله برعکس قضیه ی محسن و مامانه! وای محمد صدرا  و اون روز لعنتی! محمد صدرا همیشه واسه ی من نقش یه برادر بزرگو داشته چطوری برم و از آینده و خواسته هام باهاش حرف بزنم.. محمد صدرا که الان می خواست پاشه بره! منو نمی خواد. به زور اسد الله خان بلند شده اومده اینجا. اسد الله خان می خواد جلوی محسنو بگیره چرا محمد صدرا رو می اندازه جلو؟! من که احساسی به محمد صدرا ندارم روم نمی شه باهاش حرف بزنم. وای محمد صدرا دریدگی من ـو اون شب جلوی خونه اشون دید، دید که یقه ی محسنو عین لات های چاله میدون گرفتم، خاک به سرم. یهو تمام کودکی اومد تو سرم. از دم مدرسه گریه می کردم که محمد صدرا یا محسن منو کول کنند. خاک به سرم کنند. برم تو اون اتاق چی بگم بهش؟! خجالت می کشم، لب گزیدم و تو دلم به خودم گفتم:

«محمد صدرا حتماً به خودش می گه دریده نیست که هست، با یه پسر قرار مدار نمی ذاره که می ذاره، قلدر نیست که هست، سر ناسازگاری با هر کسی نداره که داره، مگه عقلم کمه توتیا رو بگیرم؟» مهری خانم- توتیا.

هول شده گفتم: بله؟!

مهری خانم- بلند شو دیگه، با محمد صدرا برید حرفاتونو بزنید، سنگاتونو باز کنید. سنگین سبک کنید.

  • ببخشیدا. ” سر به زیر انداختم و ادامه دادم” سنگین سبکی ـش که معلومه. کفه ی این ترازو نامیزونِ نامیزونه.

محمد صدرا با جذبه ای که سعی می کرد ملایم تر خودشو نشون بده گفت:

  • توتیا خانم!

  • اجازه بدید، آقا محمد صدرا چیزی جز برادر بزرگ واسه ی من نیست. تازه ببخشید آقا محمد، واسه خاطر این راهی که مامانم و آقا محسن در پیش گرفتن آقا محمد صدرا رو گرفتار نکنید.

محمد صدرا با جذبه ای که هفته ی قبل واسه کاری که کرده بودم باهام رفتار کرده بود گفت:

  • کی گفته آقا جونم منو گرفتار کرده؟!

  • لازم نیست کسی بگه آقا محمد صدرا، شما چند دقیقه قبل از جا بلند شدید که برید.

محمد صدرا- از همین یه حرکت فهمیدی که آقا جونم منو به زور آورده؟ – دِ اگه این نبود که چرا تا محسن آقا صغری کبری چید شما از جا بلند شدید؟ محمد صدرا- لا اله الا الله.

ملیحه- توتیا جون اشتباه نکن. محمد صدرا واسه خاطر حرفای محسن ناراحت شده بود .

احساس کرد آبروی خونواده ـش به خطر افتاده که از جا بلند شد تا مجلسو به یه روز دیگه موکول کنند.

  • من به درد آقا..

محمد صدرا یه جوری نگام کرد که قالب تهی کردم، تارا هم گویا قالب تهی کرد که زیر لب گفت: وای!

آقا محمود نفسی کشید و گفت:

  • محمد صدرا اگر دلش گرو تو نبود الان اینجا هم نبود، الان تا بیست و هشت سالگی مجرد نبود، واسه خاطر مجلس خواستگاری ـش واسه دو تا براداش جلوی چشم تو و تارا شاخ و شونه نمی کشید. خط و نشون نمی کشید. از صبح پی کت و شلوار و دسته گل و شیرینی نمی دویید.

به محمد صدرا یه نیم نگاهی کردم. مهری خانم با لبخند مهربونونه ای گفت:

  • پاشو مامان جان، الهی دورت بگردم. خودتو با فکرای الکی سردرگم نکن.

به مامان یه نگاه کردم که مستأصل به زمین نگاه می کرد. انگار نه انگار که واسه ی من اومدن خواستگاری، مامان هم حکایتی بود بود واسه ی خودشا! از جا بلند شدم و صدای قژ مبل بلند شد. یعنی محمد صدرا هم بلند شده. عجب سکوتی. نگاه سنگینی روی دوشم عجب وزنی داشت. از پله ها که بالا می رفتم دلم به شور افتاد. محمد صدرا، شوهر، شریک ،همدم، یاد اون شب افتادم که یقه ی محسنو گرفت. خاک به سرم، یاد این افتادم که محسن هم منو می خواست. محمد صدرا هم می خواست. دو تا داداش یکی رو بخوان؟ محسن چون نمی تونست به به مامانم برسه منو که بدل مامانم بودم ـو انتخاب کرده بود. اما محمد صدرا ،وای از روش خجالت می کشم. پس فردا نزنه تو سرم بگه تو همون بودی که من از دست پسرای فرصت طلب پولدار نجاتت دادم. که ممکن بود به خاطر نادونی دار و ندار ـتو از دست بدی یا بگه.. اصلاً از کجا معلوم که الان به توافق برسید شاید حرفی بزنه، شرطی بذاره که بگم نه..

محمد صدرا و نه؟! کی می تونه محمد صدرا رو دکَ کنه؟ ده سال، اون فقط چند سال از مامانم کوچک تره، حداقل عاقله، جای خیلی ها رو می تونه برات پرُ کنه. واسه خودش کسیه.

  • توتیا خانم.

برگشتم دیدم محمد صدرا پشت سرم ایستاده، لبخند کمرنگی زدم و گفتم:

  • ببخشید سر پا نگهتون داشتم، بفرمایید بشینید.

در اتاقو بازگذاشتم و روی تختم نشستم. به گل های قالی تو اتاقم نگاه کردم. قالی اتاقم قرمز بود؟! چرا تا حالا متوجه گل های مینیاتوریِ روی فرش نشده بودم؟ این فرشو از کی تا حالا نشستیم.. وای خدایا ببین دارم به چی فکر می کنم.

  • توتیا خانم.

هول زده گفتم: بله؟!

  • منو نگاه کنید.

یه نیم نگاهی کردم و سرمو به زیر انداختم و گفت: برم براتون آب بیارم؟

  • وایی نه.

  • من همون محمد صدرای یه سال پیشم ها.

  • تو رو خدا آقا محمد صدرا… من، یعنی یکم.. اصلاً شوکه شدم… من..

محمد صدرا- من حرف می زنم که آرامش ـتو به دست بیاری.

  • من خجالت می کشم از روتون.

محمد صدرا- از من؟!

  • من که به درد شما نمی خورم، شما باید با یه خانم خانمها ازدواج کنید. یاد کار هام که شما دیدید میوفتم قد به قد آب می شم.

محمد صدرا- تو هم خانمی، خانم خانمها. اینو منِ مرد می فهمم و قضاوت می کنم. چشمامو بستم به هر چی که دیدم.

  • به چشم که نیست. به خاطره.. به ذهن و یاده..

محمد صدرا- اون موقع هم گفتم، حرفشو نزن، بریم سر اصل مطلب. من ـو می شناسی. منم تو رو می شناسم. وقتی به دنیا اومدی رو خوب یادمه. وقتی روز اول که تارا رو جعفر بد مدرسه و تو با گریه پی تارا می رفتی که تو رو ببرن مدرسه و جعفر آقاتم دعوات می کرد که برگردی خونه چون نمی تونست دوباره تو رو برگردونه خونه من خودم به جعفر آقا گفتم که تارا رو می رسونم مدرسه و بعد دوباره تو رو بر می گردوندم خونه. ولی نمی دونستم که تو وادارم می کنی که این بشه کار هر روزم..

لبخندی زدم و گفتم: ببخشید که انقدر اذیت می کردم.

محمد صدرا- تو همیشه واسم مثل معصومه بودی، ولی وقتی بزرگ شدی دیگه مثل معصومه واسم نبودی. اولا خیلی بد بود ولی بعد فهمیدم که این حس موهبت خداست. صبر کردم تا بزرگتر بشی ولی تا اومدم بجنبم امیر مسعود پیشدستی کرد و من مجبور شدم صبر کنم تا اوضاع آروم تر بشه بعدشم که جعفر آقای خدا بیارز و.. تا امروز. پس نگو که آقام وادارم کرده.

-آقا محسن.

  • حرف محسنو نزن.

  • اگر نزنم تو گلوم گیر می کنه.

یه نگاه بهم انداخت و نفسی کشید. گفتم: انقدر باید صبر می کردین که محسن بیاد خواستگاریم؟ بعد که بابام بمیره بیاد خواستگاری مامانم؟ سر به زیر انداخت و جوابی نداد. گفتم:

  • موهبت خدا انقدر تو دلتون کم بود؟ محمد صدرا گوشه ی لبشو جویید و گفت:

  • اینطور نیست. من فقط می خواستم بعد از عروسی امیر مسعود اقدام کنم. مشکل اینجا بود که من یه کم اصولی فکر کردم می خواستم به خونواده ـت عروس کردن دو تا دختر هم

زمان فشار نیاره وگرنه چیزی غیر از این نبود. من برای این صبر کردم ولی محسن.. “به یه طرف دیگه نگاه کرد و ادامه نداد. نفسی کشیدم و سری تکون دادم. باید از یه چیز مطمئن می شدم. لبمو زیر دندونم گرفتم و با تردید و شک گفتم:

  • آقا محمد صدرا.. ” محمد صدرا نگاهم کرد و منتظر و مشتاق.. هرگز نگاهش ـو انقدر راحت ندیده بودم. انگار که حالا که اسمش شده بودی خواستگاری هر رفتاری ازش می دیدم یه مدل دیگه بود! با کمی مِن مِن گفتم:

  • من.. یعنی شما.. شما می دونید که من چیکار کردم و این کارِ من برای یک مرد کارِ..

محمد صدرا خیلی جدی گفت:

  • بهت گفته بودم که نمی خوام در موردش دیگه حرف بزنیم.

  • ولی من باید بدونم نظر شما..

  • نظر من هیچ تغییری نکرده. همه اشتباه می کنند. همه ممکنه تو شرایط بد، بدترین تصمیمو بگیرند. من اونو یه اشتباه تو شرایط بد می دونم.

گوشه ی لبمو با نگرانی زیر دندون گرفتم و با خجالت گفتم:

  • من واقعاً خجالت زده ـم..

محمد صدرا لبخند مهربونی زد..

خلاصه وقتی صحبت هامونو کردیم هر دو به طبقه ی پایین اومدیم. اول از همه مامانو دیدم. اصلاً مامان تو باغ مجلس خواستگاری من نبود. پاک دلباخته بود و دبلاختگی حالشو دگرگون کرده بود. رنگ پریده، مستأصل با چهره ای پر از هول و ولا بدون شک همه ی حضار مجلس از چهره ی مامان سِ ر درونشو فهمیدن وای خدا می دونه که چقدر حرصم گرفته بود. به آقا محمد نگاه کردم. بدجور تو کوک مامان بود. اونم آقا محمود خانی ککه انقدر تیزه. مگه می شه از قیافه ی مامان نفهمیده باشه که حالش چطوره؟ کنار مامان نشستم و آهسته گفتم:

  • عشق مشتی باید به عرش برسوننت. نه این که بنشونتت روی گل فرش .بند دلت پاره شد مامان که هاج و واج شدی؟

مامان با خشم و حرص نگاهم کرد و از شد جری شدن لب جویید و محمد خان گفت: خب الحمدلله.. انگاری همه چیز خیر بود.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان ازدواج تو تیا پارت 17

رمان ازدواج توتیا اثر نیلوفر قایمی فر جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *