خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان دالیت / رمان دالیت پارت 15

رمان دالیت پارت 15

پارت اول تا اخر رمان دالیت نوشته نیلوفر قایمی فر

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دالیت از اینجا کلیک کنید

به شکمم نگاه کردم..بچه ام توی شکمم تکون می خورد..صدای خودم توی گوشم پیچید..«علیرضا تو برام سنبل عشقی»..اون صبح،اون صبحی که اولین روز بعد بودن با علیرضا براش صبحونه آماده کرده بودم یه لحظه وحشت سر تاپای علیرضا رو گرفت چون ترسیده بود حامله بشم..من حامله ام و پدر بچه ام امیرعل ی  برادر همون علیرضا..امیرعلی شکممو می بوسید..صورتم خیس شد..من چیکار کردم!؟اگر یک صدم درصد ماجرا فاش بشه هم رابطه ی دو برادر هم رابطه ی خودم با امیرعلی هم زندگیمو،زندگی بچه امو،زندگی خونوادگی هر دو طرفو بهم می زنم…امیرعلی بدون اینکه سر بلند کنه گفت:

امیرعلی-نگار اسم پسرمونو چی می خوای بذاریم؟!

«علیرضا؟من از اسم هائی خوشم میاد که دو تائی باشه..تنگ هر اسمی از پسر دوست دارم یا امیر باشه یا محمد یا رضا…میشه وقتی با سمانه بچه دار شدید اسمشو بذاری “محمدسام” ؟!»

امیرعلی-نگـار؟! «اشکامو پاک کرد و گفت» چیه عزیزم؟!! «بوسیدمش..نمی خوام از دستش بدم..امیرعلی صورتمو به احاطه ی دستاش درآورد و نگران گفت» چرا بی تابی می کنی نگار؟!

بی قرار تو چشماش نگاه کردم و گفتم:

-بهم قول بده امیرعلی که هیچ وقت…

صدای زنگ اومد..همزمان صدای تلفن هم بلند شد..امیرعلی اشکامو پاک کرد و گفت

امیرعلی-برو در رو باز کن من تلفنو جواب میدم

از جا بلند شدم رفتم آیفن رو جواب دادم ولی هر چی گفتم «کیه؟!» کسی جواب نداد..چادر سرم کردم و رفتم جلوی در..در رو که باز کردم انگار قالب تهی کردم..!!انگار سطل آب یخ روی سرم خالی کردن..!!انگار نفسام توی گوشم می پیچید..!!گویا دویده بودم..قلبم تو حنجره ام می کوبید…همون ق د  بلند همون چهارشونگی،موهاش دیگه یه دست مشکی نبود تارهای تک و توک سفید میون خرمن مشکی موهاش هویدا بود..چشماش همون نگاهی رو داشت که آخرین بار تو پمپ بنزین دیدم..چشمام از اشک تار شده بود..کاسه ی چشمم لبالب پر از اشک بود..پلک زدم و اشکم فرو ریخت..لبهاش می جنبید و اسمی رو نجوا می کرد..دستمو به در گرفتم که پس نیفتم..چادرم که ول شد نگاهش روی شکمم موند..انگار شکست،زیر لب افسوس وار و شوکه گفت:

علیرضا-وای..واـی..واــی… «تموم لحظه هامون به سرعت نور از جلوی چشمم عبور کرد..رنگش همینطور تغییر می کرد..رگ های کوچیک کنار شقیقه اش متورم شده بود..صداش به زور از حنجره اش اومد بیرون..گرفته و دورگه بود..می لرزید صداش..توی چشمای خیسم با اون نگاه شکست خورده اش گفت» زن امیرعلی شدی؟!!! «صداش به اوج لرزه رسید و با نفس رنج آوری که به زور از سینه اش خارج شد گفت» تو حامله ای!!

تنم می لرزید از حرفاش..از صداش..نگاه نمناکمو ازش گرفتم و صدای امیرعلی اومد:

امیرعلی-نگارجان کیه؟!

به علیرضا نگاه کردم..وا رفت وقتی صدای امیرعلی رو شنید..بلند با تموم قدرتی که در وجودم بود گفتم:

-عَ …عل ی ..

علیرضا با صدام سر بلند کرد،با چشماش انگار داشت تموم وجودمو در بر میگرفت..چادرمو جلو کشیدم و یه قدم به عقب رفتم..امیرعلی اومد،علیرضا رو در بر گرفت و به عقب برگشت دست انداخت دور کمرمو با خنده و خوشحالی گفت:

امیرعلی-علیرضا سورپرایز شدی نه؟فکرشو نمی کردی نه؟!

علیرضا به زور لبخند زد و گفت:

علیرضا-نه

امیرعلی-کاملا مشخصه که شوکه شدی تازه من یه خبر خوب دیگه هم برات دارم..اونم اینکه شما داری عمو میشی!!

علیرضا لبخند تصنعیشو پررنگ تر کرد و گفت:

علیرضا-مبارکه «بعد امیرعلی رو در آغوش کشید و گفت» واسه همه چیز تبریک «به چشمام چشم دوخت و گفت» برای ازدواجت با نگار..برای پدر شدنت..برای زندگی مستقلت..برای متخصص شدنت..برا همه چی تبریک میگم داداش..تو زندگی رو بُردی پسر!

چشمامو بستم و امیرعلی گفت:

امیرعلی-بریم تو..صبحونه که نخوردی؟!هـان؟!

علیرضا-نه هنوز

رفتیم داخل خونه و رفتم لباسمو عوض کردم بعد به آشپزخونه رفتم دیگه عقلم کار نمی کرد و قلبم سست و نامیزون می کوبید و دستامم می لرزیدن…محکم باش نگار،نباید امیرعلی بفهمه،دیدی چطوری نگاهم کرد،تو دیگه زن برادرشی،اون منو ترک کرد،حاضر نیستم حتی یه لحظه به امیرعلی ترجیحش بدم،بر می گرده کانادا می دونم،هنوز همه چیز رو به یاد داره،موهاش دارن سفید میشن،جا افتاده،شکسته شده،سمانه رو چرا نیاورده؟!واقعا جدا شدن؟!!از نگاهش بیزارم،قلبمو عذاب می ده،سر انگشتام تر و یخ کرده است،پشتم می سوزه،سینی چای رو برداشتم از در آشپزخونه اومدم بیرون،علیرضا چشم دوخت به شکمم و آهسته گفت:

علیرضا-کی به دنیا میاد؟

امیرعلی-بیست و چهار روز دیگه

علیرضا-دختره یا پسر؟!

امیرعلی با خنده گفت:

امیرعلی-گُل پسر

علیرضا-اسمشو چی می خواین بذارین؟!

امیرعلی-اتفاقا قبل از اینکه بیای داشتم از نگار می پرسیدم!به نظرم نگار باید تصمیم بگیره،هان نگار؟

سینی رو روی میز گذاشتم و به امیرعلی نگاه کردم..شوهر معصوم من عزیزمببخشید که ازت پنهان می کنیم..از خودم بیزارم..آهسته گفتم:

-محمـدسام

-خارج شد ن  دم از سینه ی علیرضا با سر بلند کردنش هماهنگ شد..چشم به چشم هام دوخت..هرگز فکرشو نمی کرد اون جای من قرار بگیره..بجای اینکه اون و سمانه اسم رو بچه اشون بذارن و من غبطه بخورم،من واسه بچه ام اسم انتخاب کنم…

امیرعلی-اسم قشنگیه نه علیرضا؟نظرت چیه؟

علیرضا-خوبه

سر میز نشستم و امیرعلی گفت:

امیرعلی-انتظار نداشتم صبح ببینمت!

علیرضا-وقتی مامان جریانو گفت نتونستم صبر کنم

امیرعلی خندید و گفت:

امیرعلیاوه اوه حتما کلی هم  گله و شکایت کرد هان؟!

علیرضا لبخندی تلخ زد و گفت:

علیرضا-ماما ن  دیگه!

امیرعلی-سر ماجرات با سمانه چقدر سرزنشت کرد؟!

علیرضا نیم نگاهی به من کرد و گفت:

علیرضا-مامان هرگز تغییر نمی کنه امیر..نمی خواد بپذیره که منو بیچاره کرده..قبول نمی کنه که اصراراش و قسم و مدیون کردنش باعث شد که آینده ی من دود بشه «علیرضا بهم نگاهی کرد و گفت» چطوری گذشته رو برگردونم کاش زمان به عقب بر می گشت…

امیرعلی-هنوز هم دیر نشده داداش من..از اول شروع می کنی..

علیرضا-من خیلی چیزا رو از دست دادم امیر..چیزهائی که هرگز به من بر نمی گردند..علیرضا پاکت سیگار رو از جیبش درآورد و امیرعلی دست روی ساعد علیرضا گذاشت و علیرضا سریعا منظور امیرعلی رو فهمید و به من نگاه کرد و از جا بلند شد و به طرف تراس رفت و در رو باز کرد و سیگاری درآورد و آتیش زد که امیرعلی گفت:

امیرعلی-علیرضا این سیگار لعنتی رو ترک کن تو خودت ناسلامتی یه پزشکی

علیرضا در حالی که مایل به در تراس ایستاده بود گفت:

علیرضا-چرا ترک کنم امیر؟!برای چی؟!تنها چیزی که تو دنیا آرومم می کنه همین «به نخ سیگار دستش اشاره کرد» رفیق نامرده که آروم می کنه و جون می گیره،مثل اونائی که تو زندگیم بودن و طمع آرامش رو بهم دادن ولی در عوضش جونمو گرفتن..

به من نیم نگاهی انداخت و پُک عمیقی به سیگار زد و امیرعلی گفت:

امیرعلی-ای بابا داداش من این حرفا چیه؟!مگه بچه ای؟همه یه اشتباهی تو زندگی می کنند..یه غفلت می کنند..غفلت تو هم این بود که در برابر مامان برای آینده نایستادی..خیله خب الأن همه چیز بر وفق مراد  ت..شدی علیرضای دو سال پیش مگه چندسالته پسر؟!مگه چند سال از عمرت هدر رفته؟!ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست..تو یه پزشک حاذقی،هنوزم اسمت تو بیمارستا ن،وقتی منو به یه مریض معرفی می کنند درجا میگن مگه دکتر رسالتی متخصص قلب و عروق نبود؟!تخصصشو عوض کرده؟!اول تو رو می شناسند بعد منو،تو هیچی کم نداری…

علیرضا پوزخندی زد و به بیرون نگاه کرد و گفت:

علیرضا-تموم زندگی من توی همون دو سال قبل بود که از دست دادم…

از جا بلند شدم داشتم از حرص می ترکیدم..حالا اومدی و هی میگی و تکرار می کنی که چی!؟همیشه همینطوره می خواد برگرده به گذشته.. ورد زبونش ای نکه “ای کاش زمان به عقب بر می گشت”..چرا اومدی؟!اومدی ببینی اگر با من می موندی زندگیت کجا قرار داشت..تو چه مرحله ای بودی..افسوستو بلند بلند میگی یعنی پشیمونی؟!پشیمونی تو چه سودی داره من دارم زندگیمو می کنم اگر مرد بودی و عرضه داشتی همون دو سال قبلی که الأن غبطه اش رو می خوری زندگی جفتمونو نجات می دادی و منو با دنیای بدبختیام تنها نمی ذاشتی..حالا تو اوج خوشبختیم اومدی نوای ن ی دل سوخته اتو به گوشم می رسونی؟!اونم پیش شوهرم..پیش پاره ی تنت؟8خیلی رذلی علیرضا..خیلی پستی..

صدای زمزمه ی آهنگین یه ترانه ای با صدای علیرضا بلند شد:

رفت و از این خونه گذشت

باز دل دیوونه شکست

باز صدای قلب من

در اومد و پرم شکست…

بذار رها شم از این شبائی

که هر دقیقه اش ترس و سیاه ی

نرو…نرو…

تموم حرف یه رفت ن

غرو ر  مرد شکست ن

بشین به پای حرف من

این آخرین غصه ی م ن

وسط آشپزخونه وا رفتم..داره آهنگ های سیدی ای که من براش زده بودم رو می خونه..الان؟!الأن علی..؟!

می خوام در بزنم ببینی باز منو منو

می خوام بهت بگم جا گذاشتم دلمو دلمـو

می خوام سرزنش کنم دنیا رو

می خوام تمدید کنم فردا رو

بذار همه بدونند غصمو غصمو غصمو

بذار پروانه شم دورت بگردم

عزیزم عشقم برات بترسم از روزی که منو نداری و …

از تو آشپزخونه بهش نگاه کردم..چشمام غرق اشک شده بود و تار می دیدم…چشم دوخته بود به ساعتش..همون ساعتی که من براش خریده بودم..با وحشت به امیرعلی نگاه کردم،با خنده ای بانمک و شیرین روی لبش مشتاقانه به علیرضا نگاه می کرد..امیرعلی نخند که اگر بدونی علیرضا به کی فکر می کنه تعصبت خون به پا می کنه…

اومدی توی این خونه که چی..شعر می خونی و یادگاری عَلم می کنی که بگی هنوز عاشقی؟!کدوم عشق..عشق تو مشتی نبود که منو به عرش ببره به موادفروش رسوند..عشق امیرعلی بود که منو بالا کشوند و خانومم کرد…رو برگردوندم،شیطون داره تو خونه ی عشقم لونه می کنه،سر بلند کردم و گفتم:

-خدایا من از امیرعلی دل نمی کنم این گناهو از خونه ام بیرون کن

امیرعلی-مگه عاشق شدی داداش؟!

بند دلم پاره شد،امیرعلی نپرس که پرسیدنشم گناهه..از حرص دندونامو رو هم گذاشتم..داره چوب تو لونه ی زنبور می کنه علیرضا..

علیرضا-امیرعلی، خودشیفتگی از یه عشق محال به وجود اومد…

امیرعلی-ناسیسیوسی که عاشق عکس تو آب خودش شد..

علیرضا-از عشق به تصویر محالی که توی آب می دید و هروقت بهش دست می زد از بین می رفت مرد..این یه افسانه است اما گاهی حس می کنم افسانه نیست،اگر برای من اتفاق افتاد اینکه عشقی داشته باشی ولی محا ل  حتما واقعیت بوده نه یه افسانه…

امیرعلی خندید و گفت:

امیرعلی-علیرضا چته؟!گاهی فیلسوف میشی و گاهی مجنون،بالأخره کدوم طرفی هستی؟!بگو گلوت کجا گیر کرده خودم میرم شرف یابیتو می کنم..

با حرص آروم گفتم:

-امیرعلی! «با دل سوخته گفتم» امیرعلی،معصوم من تمومش کن..

امیرعلی-با دل پر اومدی به خونه ام،درد و دل کن داداش که انگاری دوسالی هس دلت پره..

علیرضا پوزخندی زد و گفت:

علیرضا-هر جا این سرا داغ تر است ، آنجا جای قل ب  سوخته ی من است…درست مثل یه رویا بود،یه رویائی که می بینی و غرق درش میشی و وقتی از خواب بیدار میشی می فهمی خواب بوده بعدش ساعت ها توی رخت خواب می مونی که شاید باز خوابت ببره و ببینیش،لمسش کنی،صداش کنی و در آغوشش بکشیش ولی دیگه نه اینکه خوابشو نمی بینی حتی دیگه خوابت هم نمی بره بعد عین یه مرغ پر کنده میشی،هر طرف می دوئی کمتر بهش می رسی چون اون یه رویا بوده و واقعیت نداشته «نفسی با رنج کشید و گفت» امیرعلی این درد منو می کشه،وقتی خیلی بچه بودیم خیال می کردم پری دریا از آب بیرون بیاد،به همون زیبائی ای که در ذهن منه به همون رویائ ی ..وقتی بزرگتر شدم می خندیدم،بچگی هامو به سخره می گرفتم ولی یکم که بزرگتر شدم،شدم اینی که می بینی پری دریائی ای که توی رویاهام بود رو دیدم ولی نمی دونستم پری دریائی هم یه جور ماهی لی ز  که اگر نگیریش لیز می خوره و دیگه..دیگه به دستش نمیاری،نمی دونستم…

در قسمت بعد:

امیرعلی-پس تو شمال عاشق شدی هــان؟!درست فهمیدم؟!!

|||||

دیگه به دستش نمیاری،نمی دونستم…

امیرعلی از ته دل خندید و گفت:

امیرعلی-پس تو شمال عاشق شدی هان؟درست فهمیدم؟!یا فلسفه ی ماهی و … پیز دیگه ا ی؟!داداش من اون تور سوارختو بدوز این بار به دستش میاری،اصلا این بار من و نگار با هم سه تائی میایم که پری خانوم فرار نکنه هان؟

علیرضا-چی شد که با نگار ازدواج کردی؟چرا بهم نگفته بودی عاشقشی؟!

امیرعلی نفس عمیقی کشید و گفت:

امیرعلی-شاید چون همش فکر می کردم احساسم به نگار ادامه ی حس ی  که دوران کودکی بهش داشتم،فکر نمی کردم حس برادرانم به نگارکوچولو تبدیل شده به عشقی به نگارخانوم…

علیرضا-نگار هم عاشقت بود؟

امیرعلی نفسی با رنجش کشید و گفت:

امیرعلی-اولش نه..تقصیر منه اگر می دونست عاشقشم…

امیرعلی سکوت کرد و به زمین خیره شد که علیرضا گفت:

علیرضا-اگر می دونستی چی؟!

امیرعلی-اونقدر دست دست کردم و با خودم کلنجار رفتم و هی گفتم اگر هرمان و بهزاد بفهمند اگر ا ل بشه اگر ب ل بشه،سر خودمو با یه نمک نشناس گرم کردم که به خودم اومدم دیدم یه نامردی از راه نرسیده قاپ اونی که می خوام رو دزدیده..تازه دوهزاریم افتاد که چقدر…چقدر می خوامش اونقدر که نه برادراش نه خونوادهامون نه حتی گذشته ی تارش جلومو بگیره…ما سختی زیادی کشیدیم تا به اینجا برسیم…خداروشکر…

علیرضا-می دونی کی بود؟

قلبم از جا کنده شد،سرم از حرفش تیر کشید؛سر بلند کردم..علیرضا چی میگی؟!چی می خوای بشنوی؟!منظورت چیه که برادرت ماجرا رو می دونه یا نه؟!تو هنوز نفهمیدی اگر می دونست قیامت به پا می کرد؟!

امیرعلی با لحنی جدی و سرد گفت:

امیرعلی-نه..نخواستم بدونم چون خودمو می شناسم اگر بدونم کیه مطمئن نیستم که از خونش می گذرم یا نه..علیرضا من خودخواهم تموم نگار سهم منه وقتی به گذشته اش فکر می کنم رگ های قلبم می خواد بترکه..اینکه قبل من یکی دیگه دستشو گرفته یکی دیگه… «نفسی با رنجش و عصبانیت از سینه خارج کرد و گفت» استغفرا… جلوی نگار این سوال ها رو نپرسی حالش خراب میشه

علیرضا-خودش اینا رو گفته؟

امیرعلی-اون طفلک که جرئت حرف زدن درموردش رو نداره فقط می دونم اون یارو اونقدر عوضی بوده که با اسم محرمیت هر غلطی خواسته کرده…

علیرضا با صدای لرزون گفت:

علیرضا-چیکـار؟!

امیرعلی-یه عوضی چیکار می کنه؟یعنی دودمان یه دختر معصوم رو به باد دادن،یعنی یه لکه ی ننگ روی دامنش گذاشتن،توی این جامعه ی بدمصبّ رها کردن…

علیرضا با صدای گرفته گفت:

علیرضا-حامله بود؟!

امیرعلی شاکی گفت:

امیرعلی-علــیرضا!

علیرضا-بهم بگو..نگار خواهر منم بود

خیلی پست فطرتی..علی من خواهرتم؟!تو با خواهرت اینطوری می کنی؟!چطوری تو چشمای امیرعلی زل زدی و میگی من خواهرتم بی حیا؟! امیرعلی-نگار اعتیاد داشت،سر ماجرای این مرتیکه اون هست ی  «بـیـــــــــــــب» بهش قرص می داد و نگار دُز بالئی از قرصا رو هر روز مصرف می کرد همین باعث سقط شده بود…

علیرضا وارفته گفت:

علیرضا-واــی..واـــی…

از گوشه ی چهارچوب آشپزخونه دیدمش،روی صندلی وا رفت و ولو شد،رنگش عین گچ سفید شد..آهــان بشنو تا عذابت بیشتر بشه،بشنو که چه جلادی هستی…

امیرعلی-پارسال که هنوز درگیر ماجرا بود ا وُردوز کرد…

علیرضا دست به پیشونیش گذاشت و گفت:

علیرضا-واـــی

امیرعلی-هیچکس براش نمونده بود..خونواده اش از خیلی مسائل خبر ندارند و با این وجود…

علیرضا-برای همین باهاش ازدواج کردی؟!

امیرعلی-صیغه ایم…

امیرعلی نه..نه امیر نگو..نگو وای فهمید..فهمید…

علیرضا سر بلند کرد و یکه خورده گفت:

علیرضا-صیغـه؟!!

امیرعلی-بعد به دنیا اومدن بچه عقد می کنیم

علیرضا عصبانی بود،عصبانیتی که همراه با ناراحتی اونو مفکر و ساکت کرده بود،روی صندلی نشست جرعه ای از چای نوشید..حالا گناه هاش رو بهتر فهمید بیشتر عذاب بکش قدر تموم عذابائی که من کشیدم..برو از این خونه برو که برای روبرو شدن با من باید خیلی رو داشته باشی دیگه…

امیرعلی اومد تو آشپزخونه،داشتم ناهار درست می کردم..کنارم ایستاد و گفت:

امیرعلی-کمک کنم؟

لبخندی به روش زدم و گفتم:

-تعارف شاه عبدالعظیمی نزن که بلد نیستی

خندید و گفت:

امیرعلی-آره ولی بگی چیکار کنم کمک می کنم

از پشت سر در آغوش گرفتم و چونه اش رو روی شونه ام گذاشت و گفتم:

-نه برو پیش داداشت حتما کلی حرف دارید بهم بزنید

امیرعلی-چرا با علیرضا اینقدر سرد رفتار می کنی؟!قدیم که خیلی با هم صمیمی بودید!

خنده از روی لبهام جمع شد و گفتم:

-قدیم بچه بودم الأن زن توأم اینطوری بهتره

امیرعلی-علیرضا ناراحت میشه تو خواهر کوچولوشی

تو بغلش چرخیدم و نگاش کردم و گفتم:

-امیرعلی من بزرگ شدم..اگر دور و برتون نیستم نمیخوام علیرضا معذب بشه،تازه از زنش جدا شده…

امیرعلی لبخندی زد و سرشو بهم نزدیکتر کرد و گفت:

امیرعلی-چرا داری دو جور لوبیاپلو درست می کنی؟!!

-علیرضا با لوبیای ریز دوست داره

امیرعلی لبخندی پررنگ زد و گفت:

امیرعلی-به این می گن یه زن برادر نمونه که حواسش به همچی هست

امیرعلی که رفت باز من موندم و خاطرات کم امّا عمیقم با علیرضا و عشق و محبتی که به امیرعلی داشتم..شب که فرا رسید مصادف بود با اومدن خونواده ام به خونمون برای دیدن علیرضا،اونقدر هیاهو بود که صدا به صدا نمی رسید،دوستای قدیم دور هم جمع شده بودند و یاد خاطرات و کاراشون و بچگی هاشون افتاده بودن..صدای تنها کسی که در اون میون کمتر شنیده میشد صدای علیرضا بود..هر کسی می فهمید که علیرضا دیگه اون عل ی  سابق نیست و خیلی درهم و ساکته،شکسته شده و غصه توی چشماش موج می

زنه؛نینا که اونقدر موشکافانه رفتارهای علیرضا رو زیر ذره بین نگاهش قرار داده بود که سر آخر مامان بهش گفت:

مامان چرا اینطوری بیچاره پسره رو نگاه می کنی مگه قات ل؟!

نینا-همه ی اونائی که میرن خارج از کشور از هم جدا میشن چرا؟؟!!

اکرم-چون آزادی می بینند و جنبه ندارند!

مریم-این چه حرفیه؟علیرضا سمانه رو از اول هم دوست نداشت بهزاد می گفت «با قسم و آیه مادرش باهاش ازدواج کرده از آه مادرش می ترسید آه دلش گریبان گیرش شد»

نینا به من نگاه کرد و اکرم گفت:

اکرم-به نظر من سمانه دختر خیلی خوبی بود،علیرضا لیاقت نداشت!

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دالیت پارت آخر

پارت اول تا اخر رمان دالیت نوشته نیلوفر قایمی فر جهت مشاهده پارت های منتشر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *