خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان شب و تنهایی / رمان شب و تنهایی پارت 4

رمان شب و تنهایی پارت 4

رمان شب و تنهایی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

تو جواب نوشتم که نمی تونم برم و بعدش گوشی رو انداختم رو میز  خدایا کی قراره تموم بشه؟

دلم گفت بس کن تینا خسته نشدي؟هر روز همین حرف ها رو تکرار می کنی  باز دلم گفت خب چیکار کنم؟و باز هم رفتم تو فکر این یک سال اخیر  تابستون بود که سوسن پیشنهاد داد کنکور بدم و درس بخونم  گفتم که بدون دیپلم چطور کنکور بدم؟

گفت پول حلال همه ي مشکلاته و میتونه برام یکی بخره و ازم پرسید که دوست دارم چه دیپلمی داشته باشم؟ گفتم فنی حرفه اي  

گفت براي چی اون رشته؟تو می تونی انسانی یا تجربی داشته باشی  

گفتم نه دیگه حوصله ي درس ندارم تو اون رشته ها باید همش درس بخونی  گفت هر طور خودت دوست داشته باشی  

کنکور دادم و رشته طراحی لباس قبول شدم اونم تو تهران  

سوسن گفت خوبه که تهران قبول شدي حالا می تونی هم درس بخونی هم تهران رو بگردي  گفتم ولی سوسن کجا قراره بمونم؟

خندید و گفت فقط به درس خوندن فکر کن و به فکر پول و این چیزا نباش  گفتم انگار قراره حالاحالاها خرجم بیفته رو دوش تو  گفت دوستی به درد همین روزا می خوره

دوباره آه کشیدم سوسن با خنده ازم دور شد و نفهمید چرا آه کشیدم  

تو فکر بودم تو فکر قرض هایی که هر لحظه بیشتر می شد و من توان پرداختش رو نداشتم  

کارها زودتر از اونچه که فکرش رو می کردم تموم شد  ثبت نام انجام شد و یه خونه ي آپارتمانی خریدیم  

سوسن با اصرار برام یه ماشین هم خرید که راحت تر رفت و آمد کنم  و همه چیز حل شد و سوسن برگشت  

روز هاي اول که درسها کمتر بود مرتبا تو تهران چرخ می زدم و اطراف رو نگاه می کردم اما باز هم همه چیز بی فایده بود

خسته شده بودم از گشتن و پیدا نکردن  

با لیلا هم تو دانشگاه آشنا شدم که به خاطر فقر می خواست همه چیز رو رها کنه و به آبادان برگرده  وقتی متوجه این موضوع شدم بهش پیشنهاد دادم با من زندگی کنه تا پول خوابگاه و خونه رو نده  با لیلا تو این خونه زندگی می کنیم  

اما حالا که فصل تابستون بود به آبادان رفته بود منم به اصرار سوسن به کلاس آشپزي رفتم  همون جور که فکرش رو می کردم آشپزیم افتضاح بود که خدارو شکر با رفتن به کلاس عالی شد باز با صداي گوشیم از افکارم بیرون اومدم اس ام اس برام اومده بود  

سلام خانوم احمدي من مدیربرنامه ي اقاي صادقی هستم ایشون شعر شما رو پسندیدن لطفا فردا بیاین به استدیو

لبخندي زدم و از جا بلند شدم به نقاشی تو دستم نگاهی کردم و به وارد اتاق شدم و در بالکن رو بستم  

به آشپزخونه رفتم و شام رو تو تنهایی خوردم بعدش هم به اتاق برگشتم و دراز کشیدم  بالاخره لیلا برگشت و منم از تنهایی خلاص شدم  

چیزي که من رو متعجب کرد این بود که روز بعد از رسیدن لیلا سوسن اومد دیدنم

البته نه یک دیدار ساده سوسن با یک چمدون اومد و به ما هم گفت وسایلمون رو جمع کنیم با تعجب از سوسن پرسیدم قضیه چیه؟

گفت عزیزم از تنهایی خسته شدم تصمیم گرفتم کارخونه ها رو بسپرم به معاون بابا و اومدم اینجا تا با هم زندگی کنیم  

گفتم اما نباید کارخونه ها رو به حال خودشون رها می کردي  

گفت نگران نباش به کارخونه سر میزنم و حساب کتاب ها رو بررسی می کنم  گفتم صلاح مملکت خویش خسروان دانند  دیگه حرفی نزد و با گوشیش سرگرم شد  

منم رفتم شام درست کنم تا بچه ها استراحت کنن  

روزها سرگرم درس و دانشگاه بودم و شب ها کنار سوسن و لیلا وقت می گذروندم  خونه ي جدید هم آپارتمانی بود اما خیلی بزرگتر از قبلی  این خونه 3 خوابه بود و 300 متري  

هر کدوم یه اتاق انتخاب کردیم اتاق بزرگ مال سوسن که به نوعی صاحب خونه بود تعلق گرفت  به اصرار خودم اتاق کوچیک رو من برداشتم و لیلا اتاق متوسط رو برداشت  سرگرم شده بودم به روزمرگی  

دیگه خیلی کم دنبال خانواده ام می گشتم همش کار می کردم و درس می خوندم  

کارم داشت می گرفت شعر گفتن براي خواننده ها بیشتر با مهرداد صادقی کار می کردم البته دوست داشتم کارم رو گسترش بدم  

با گذشت روزها با 4 خواننده همکاري می کردم و شعرام هم واقعا خوب بود  اولین باري که شعر گفتم رو خوب یادمه  

خیره به عکس پسر مورد علاقه ام بودم که یه آهنگ از تنهایی به ذهنم اومد  

سریع نوشتمش با گذشت روزها رو همون آهنگ کار کردم تا اینکه بالاخره فروختمش به  مهرداد صادقی  

و حالا 4 سال گذشته…احتمالا از آخرین باري که خانواده ام رو دیدم

با وجود تلاش هاي زیادم…با وجود اینکه بارها جاهاي مختلفی رو گشتم تا چیزي به یاد بیارم یا خانواده ام رو پیدا کنم هنوز که هنوزه هیچ اتفاقی نیفتاده و هنوز بازم تنهام آخر هفته بود و شنبه هم تعطیل بود  

به اصرار من همه به شمال رفتیم حتی دوست جدیدم ترنم  

ترنم هم کلاسیم بود و تازگی ها باهاش دوست شده بودم  تک فرزند بود و عزیز

خیلی التماس کردم مادرش اجازه ي این سفر رو بهمون بده  اخه جدیدا خیلی کم حرف و ناراحت شده بود  هر چی ازش می پرسیدیم چی شده جوابی نمی داد  به مادرش گفتم ممکنه این سفر حال و هواش رو عوض کنه  بالاخره مادرش اجازه داد که ترنم هم سفر ما بشه  

تو مسیر چهار تا دختر بودیم سوسن پشت فرمون بود و لیلا کنارش خوابیده بود  

سوسن تو فکر بود هر سري از مسیر چالوس سفر می کردیم می رفت تو فکر خانواده اش  یه بار ازش پرسیدم چرا هیچ حرفی نمی زنی و همش میري تو فکر؟

گفت وقتی میام چالوس به این فکر می کنم که خانواده ام تو لحظات آخر چه احساسی داشتن  وقتی سوسن به این چیزا فکر می کرد نمی تونستم هیچ کاري براش بکنم من هیچ وقت نتونستم دوست خوبی براش باشم  

تو افکارم بودم که ترنم آروم بینیشو بالا کشید برگشتم سمتش داشت گریه می کرد  متعجب گفتم چیزي شده ترنم؟ گفت نه نه چیزي نیست  

سریع اشک هاش رو پاك کرد و گفت چی…چیزي نیست  گفتم ترنم تو رو خدا چی شده؟ نگران نباش اتفاقی نیفتاده  دوباره صداش زدم:ترنم

نگاهم کرد غم آشنایی رو ته چشماش دیدم  مطمئنم غم عشق بود

با تعجب نگاهش می کردم که نگاهش رو ازم دزدید  

آهی کشیدم درد دوستم رو می شناختم چون منم به همین درد مبتلا بودم  

نمی دونستم کی و عاشق چه کسی شده فقط می دونستم به عشقش نرسیده که این قدر غمگینه  بعد از چند ساعت که به لیلا بیشتر از همه خوش گذشت چون فقط خواب بود رسیدیم به خونه  خونه اي که قبلا من و سوسن توش اقامت داشتیم بعد از یه استراحت کوتاه همه به سمت ساحل رفتیم  آخ جون دریا دویدم جلو و تا زانو وارد آب شدم  چند نفس عمیق کشیدم و بوي دریا رو استشمام کردم  انگار فقط یک لحظه برگشتم به دوسال قبل  تینا می بینی دریا چقدر بزرگ و قشنگه؟

می دونی وقتی دریا رو می بینم یاد تو و چشمات می افتم وقتی به چشمات خیره می شم احساس می کنم اونقدر عمیقه که دارم غرقشون می شم دوستت دارم تینا…به اندازه ي کل دنیا  

دلم لرزید بعد یک سال به بطالت گذروندن دلم براي عشقم تنگ شد  خدایا یعنی الان کجاست؟

نکنه تو این سال ها ازدواج کرده باشه؟

نکنه تو شب هایی که من خواب بودم و بیخیال خانواده ام شده بودم بلایی سر پدر و مادرم اومده باشه؟

نکنه روزهایی که با رفتن به این کلاس و اون کلاس می گذروندم یکی از اون روزها عروسی عشقم بوده باشه؟  

چرا فراموش کردم؟چرا پیدا کردنشون رو رها کردم؟ بعد از یک سال به اینجا برگشتن من رو به خودم آورد  

نشستم تو جام فقط سرم بیرون بود با بغض به ماه نگاه کردم و اشک هام سرازیر شد  سوسن جیغ زد چیکار می کنی تینا؟ اومده بود تو آب گفتم سرجات بمون سوسن ایستادنش درست پشت سرم رو حس کردم  

ایستادم و به سمت جلو راه افتادم گفتم دلم گرفته سوسن دنبالم نیا  

اونقدر جلو رفتم که فقط سرم از آب بیرون بود سوسن فریاد زد برگرد تینا غرق می شی تو رو خدا برگرد  

ترنم و لیلا هم مرتبا ازم می خواستن برگردم  کمی به عقب برگشتم آب تا سینه ام بود  نفسی گرفتم و فریاد زدم:خدااااا…خدااااا

باز نفسی گرفتم و گفتم چرااااا؟چرا یادم رفت زجرهایی که کشیدم براي پیدا کردنشون؟ چرا دست کشیدم؟چرااااا خدااااا؟

دستی روي شونه ام نشست سوسن بود که گفت تینا بیا بریم…خواهش می کنم

چشم هاي اشکی سوسن باعث شد همراهش برگردم سوسن بیخیال تو ساحل دراز کشید  ترنم جلو اومد و گفت یهو چی شد تینا؟ گفتم هیچی فقط یه لحظه دلم گرفت  مگه میشه یهویی دل آدم بگیره  

رو کردم بهش و گفتم یاد عشقم افتادم  انگشتري که هنوزم با زنجیر نقره تو گردنم بود رو لمس کردم و ادامه دادم دلم یهو هواي اونا رو کرد  ترنم گفت چرا اینقدر ناگهانی تینا؟

نمی دونم…نمی دونم فقط یه لحظه یاد روزي افتادم که اون رو به یاد آوردم

لیلا گفت همه چیز که خوب بود…تو شاد بودي خوشحال بودي زندگی خوبی داشتی چی شد اینقدر ناگهانی؟

خوب نبود لیلا…هیچ وقت خوب نبوده…فقط مثل احمقا تو یه زندگی پوشالی غرق شده بودم و اصلا حواسم نبود که هر روز که از زندگی من می گذره ممکنه چقدر براي خانواده ام سخت بوده باشه  لیلا گفت تینا تو تا امروز تو آرامش زندگی کردي اما…از حالا چی؟ سوسن با غم گفت دوباره؟

اشک هام ریخت روي گونه ام تمام حرف هاي این چهار سال مثل یه دمل چرکی سرباز کرد:

آره دوباره می خوام شروع کنم می خوام دنبالشون بگردم نمی خوام بعدا پشیمون بشم که چرا وقتی می تونستم بگردم همه چیز رو رها کردم  

می خوام برگردم به خونه ي واقعیم جایی که با خوشحالی همراه خانواده ام زندگی می کردم دل منم زندگی می خواد سوسن دلم آغوش مادرم و حمایت پدرم رو می خواد دلم می خواد یه بار…فقط یه بار ببینمشون…

راه می رفتم دستام رو تکون می دادم و با بغض و درد ادامه دادم:

دلم می خواد مامانم رو بغل کنم…فقط…فقط بوي تنش رو استشمام کنم…

دلم می خواد بابام پشتم بایسته و داد بزنه آهاي مردم این دختر منه کسی حق نداره بهش زور بگه چون من مثل کوه پشتشم

دلم می خواد برادرم مراقبم باشه و اجازه نده هیچ کسی یه نگاه چپ بهم بندازه

دلم می خواد پیش خواهرم باشم خواهرم بگه من سنگ صبورتم هرچی تو دلت هست بگو دلم…دلم مردي رو می خواد که عاشقشم…دلم می خواد ققط روبه روش بایستم و فقط تو چشماش غرق بشم…تمام دردهام رو از نگاهم بخونه…بگه تینا…دیگه تموم شد…دیگه برگشتی پیشم  نشستم تو جام و گفتم بارها…بارها تصور کردم اولین دیدارمون بعد از سال ها دوري زو…

مادرم آغوشش رو باز می کنه و می گه خدایا شکرت دخترم برگشت…گمشده ام برگشت…تینام برگشت

بعدش بابا من و مامان رو با هم بغل می کنه و زیر لب همش می گه خدایا شکرت دخترم سالمه  تازه از مادرم جداشدم که برادرم محکم بغلم می کنه و می گه به خونه ي خودت خوش اومدي خواهرم با شادي برادرم رو پس می زنه تا من رو بغل کنه…

و وقتی دلتنگی ها برطرف شد برمی گردم سمت اون…

که تمام مدت با بغض نگاهم می کرد و وقتی روبه روش می ایستم با درد صدام میزنه تینا…کجا بودي تا حالا

آه می کشم و می گم افتاده بودم تو بازي روزگار  

آه می کشه و می گه منتظرت بودم هر دقیقه و هر لحظه…

با بغض می گم همیشه تو فکرت بودم با بغض می گه همه جا رو دنبالت گشتم هردو با هم می گیم دوستت دارم…

بغلم می کنه و موهام رو نوازش می کنه  

در گوشم می گه همه چیز تموم شد…حالا ما با همیم این مهمه

اما…ممکنه که اونا اصلا منتظرم نباشن…شاید اصلا دوستم ندارن…شاید اونا راضی بودن که من گم بشم…مگه نه؟هوم؟

بچه ها با چشماي خیس نگاهم می کردن  

سوسن همون طور زانو زد روبه روم و گفت بسه تینا…خون به دل شدم با حرفات باز  بلند شدم و گفتم سوسن…نکنه امشب شب عروسی عشقم باشه؟ واي نه…نکنه از امشب دیگه تصمیم بگیره فراموشم کنه نکنه مادرم از غصه سکته کنه نکنه پدرم امشب…

از تصور اینکه پدرم ممکنه الان تو قبر خوابیده باشه لرزیدم

فریاد زدم نه خواهش می کنم…به خاطر من خانواده ام رو نبر پیش خودت…بهت التماس می کنم بذار فقط یه بار دیگه ببینمشون

دیوونه شده بودم مدام قدم میزدم و داد میزدم که با سیلی اي که سوسن زد تو گوشم ساکت شدم دستش رو روي دهنش گذاشت ولی نتونست هق هق هاش رو خفه کنه نشستم تو جام…سوسن جلوم به زانو افتاد…من چم شده؟

دارم تنها کسایی که دارم رو می رنجونم…بغضم هرلحظه بزرگ تر می شد و چشمام پر تر

صداي رعدوبرق و شکستن بغضم هم زمان شد…لعنت به صداهاي تو سرم…درست تو همین لحظه یه آهنگ تو ذهنم پلی شده بود

مشتم محکم کوبیده شد تو سرم و فریاد زدم بسه…خفه شو…نمی خوام…این اشعار رو نمی خوام…این صداها رو نمی خوام

سوسن مشتم رو گرفت و اجازه نداد ضربه ي بعدي رو بزنم…

تو آغوشش یه لحظه…فقط یه لخظه آروم گرفتم چشمام رو بستم و سرم رو روي شونه ام گذاشتم

و تازه فهمیدم من تو تمام این یک سال فقط تظاهر می کردم…به شادي…به خوشبختی…

بغضم هر روز بیشتر می شد تا اینکه بالاخره با اینجا اومدن و یاد آوري خاطره ام مثل انبار پر از دینامیت منفجر شدم…سوختم…دوستام رو هم سوزوندم حتی از چشماي بسته ام هم اشک می زد بیرون  سوسن ایستاد و منم بلند کرد و راه افتاد سمت خونه  گفتم چیکار می کنی؟

آهی کشید و گفت برگردیم خونه…کل تنت خیسه…سرما می خوري

با هم وارد اتاق شدیم همین طور که می رفت بیرون گفت لباسات رو عوض کن و بیا شام بخوریم  میل ندارم

به خاطر لیلا و ترنم…

دلم سوخت…لیلا به خاطر وضعیت مالی بد هیچ وقت نمی تونست بره گردش ترنم هم چون تک فرزند بود اجازه نداشت با دوستاش به مسافرت بره  انصاف نبود این مسافرت رو زهرمارشون کنم

کاري که سوسن گفت رو انجام دادم اما نمی تونستم تظاهر کنم شادم…چون بقیه می دونستن که شاد نیستم

شام در سکوت خورده شد ایستادم و گفتم بچه ها ببخشید که تو ساحل اون جوري رفتار کردم…دست خودم نبود

لیلا با همدردي دستم رو گرفت و گفت فداي سرت عزیزم…تو اصلا بیا بزن من رو بکش…

لبخندي زدم و گفتم بکشمت؟نظرت چیه خفه ات کنم؟ اینو گفتم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم  همه خندیدن

رهاش کردم و گفتم یه شعر جدید به ذهنم اومده می رم بنویسمش  وارد اتاقم شدم و شروع کردم به نوشتنش  

صداي قطراتی که به شیشه ي اتاقم می خورد باعث می شد با لبخند ادامه بدم  بزن بارون…ببار آروم به روي پلکاي خسته ام…

بزن بارون تو می دونی هنوزم یاد اون هستم  

با اینکه رفت و پژمردم هزار بار از غمش مردم ولی بازم دوستش دارم فکرش تنها نمیذارم بزن بارون ببار اروم به روي پلکاي خسته ام  

دارم هرشب میام از خونه بیرون هواي خونه سنگینه من هر شعري که این روزا نوشتم از تو غمگینه  بازم با گریه خوابم برد بازم خواب تورو دیدم دوباره چقدر غمگینم و تنهام چقدر میخوام که باز بارون بباره  

بزن بارون ببار اروم به روي پلکاي خسته ام  بزن بارون تو می دونی هنوزم یاد اون هستم  

شعر رو که نوشتم شروع کردم به بلند خوندنش ریتم مورد نظرم درست شد به ساعت نگاه کردم ساعت 2 شب بود  

چراغ ها رو خاموش کردم و دراز کشیدم

بی حال چشمام رو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم  

طی یک هفته اي که اونجا بودیم سعی می کردم با بچه ها برم گردش و کمتر ناراحت باشم همه چیز رو جمع کرده بودیم که برگردیم  

درست وقتی که نشستم پشت فرمون گوشی سوسن زنگ خورد سوسن پیاده شد تا جواب بده

چند دقیقه بعد پریشون نشست جلو و گفت برو سمت خونه ي ما تینا خونه اشون رو می شناختم با نگرانی گفتم چیزي شده؟ گفت نمی دونم…خدمتکار می گفت مربوط به پدرمه

راه افتادم سمت خونه ي سوسن…سوسن تو کل مسیر حرفی نزد و فقط به بیرون نگاه کردم

فکرش مشغول بود این رو می دونستم  

نیم ساعت دیگه رسیدیم با ماشین وارد باغ شدم  

نزدیک عمارت پیاده شدم سوسن گفت بیاین بالا نمی دونم ممکنه چقدر طول بکشه  رفتیم داخل سوسن راه افتاد سمت یه اتاق که از قفسه هاي پر کتاب فهمیدم کتابخونه است رو مبل نشستیم ترنم و لیلا اطراف رو نگاه می کردن و آروم باهم حرف می زدن  پنج دقیقه نگذشته بود که سوسن کلافه بیرون اومد یه دفتر هم دستش بود  رفتم جلوش و گفتم چیزي شده سوسن؟ بریم تو راه برات می گم  

با هم از خونه خارج شدیم و سوار شدیم  

سکوت سوسن جو بدي رو به وجود آورده بود همه ساکت شده بودیم تا خود تهران هیچ حرفی نزد بچه ها هم براي به هم نزدن افکار سوسن سکوت کرده بودن  

ترنم رو رسوندم به خونه رسیدیم لیلا سریع رفت بالا تا من با سوسن حرف بزنم لب خشکیده ام رو با زبون تر کردم و گفتم سوسن عکس العملی نشون نداد گفتم سوسن…

نگاهم کرد و گفت جانم حواست کجاست؟رسیدیم.

رسیدیم؟اصلا متوجه نشدم  

چی شده سوسن؟چی باعث شده اینقدر به هم بریزي؟

نمی دونم…اتفاق خاصی نیفتاده اما نمی دونم چرا اینقدر به هم ربخته شده افکارم…

 بهم بگو چی شده  یه دفتر بود که بابا ریزترین قرضش رو هم می نوشت توش…اگه قرض رو پس میداد جلوش می نوشت پرداخت شد سوسن ساکت شد  

گفتم خب…

گفت یه خط تو دفتر هست که جلوش پرداخت شده نیست یعنی پدرت قرض داره؟

ساکت شد گفتم همین؟حالا چقدره؟ به پول امروز 60 میلیون تومان  

وا…یه جوري ناراحت بودي که فکر کردم 23 میلیاردي هست

ناراحتی من به خاطر مبلغش نیست…به خاطر این ناراحتم که پدرم تمام این مدت به خاطر چندرغاز عذاب می کشید  

با شرمندگی گفتم ببخشید که اینقدر سطحی به قضیه نگاه کردم حالا به کی قرض داره؟ نمی دونم فقط یادمه قبلا بابا درخواست وام کرد اما رییس کارخونه به بابا وام نداد دوست رییس که خواهش بابا رو براي وام می بینه بهش پول میده  بابا پول رو می گیره و از اون موقع به بعد فکر کنم اون رو ندید

من هم نمی دونم الان اون کجاست اما باید دنبالش بگردم فقط می دونم اسمش رحمان مجد  رحمان مجد…اصلا اسم خاصی نبود پس چرا با شنیدنش دلم لرزید؟ بیخیال احساسم شدم و گفتم حالا می خواي چیکار کنی؟ باید دنبالش بگردم…باید پیداش کنم تا عذاب بابا تموم بشه  آهی کشید و گفت فعلا برگردیم تهران تا بعد ببینم چی می شه  راه افتادم سمت تهران دوباره همه سکوت کرده بودن  

یه هفته گذشته بود یه هفته اي که همش تو خیابون دنبال نشونه اي از خانواده ام بودم لیلا می رفت دانشگاه و سرگرم بود

ترنم هم هنوز غمگین بود و درس هاش رو به سختی می خوند  

سوسن کمتر تو خونه پیداش می شد دنبال نشونه اي از آقاي مجد می گشت  و من مرتبا تو خیابون ها پرسه می زدم و باز می رسیدم به نا امیدي اون روز خسته برگشتم خونه…لیلا تو اتاقش بود و سوسن نبود  

تازه نشسته بودم که سوسن با خوشحالی اومد و گفت پیداشون کردم…با پسر آقاي مجد تلفنی حرفزدم گفت پدرش به خاطر سکته ناقض تو خونه است بهش گفتم داستان چیه اونم دعوتمون کرد خونشون متعجب گفتم دعوتمون کرد؟

با غم گفت آقا عرفان گفت با خانواده ات بیا منم گفتم باشه  سوسن نگاهم کرد و با بغض گفت مگه من جز تو و لیلا کی رو دارم؟ از بغضش بغضم گرفت  

لبخند زدم و گفتم این منم که هیچ کسی رو ندارم…

با غم ادامه دادم اون قبرا تو بهشت زهرا…کس و کار توان من هیچ کسی رو ندارم…هیچ دلخوشی اي  سوسن بغلم کرد و گفت باز از این حرفا زدي… پس من چیم؟ لبخند تلخی زدم و گفتم تو خواهرمی…

ساکت شدم و به یه نقطه خیره شدم  

و تو دلم گفتم خواهري که خیلی بهش بدهکارم خواهري که نمی دونم کی قراره از زیر دینش خارج بشم  

آهم رو تو گلو خفه کردم و لبخندي روي لبم نقاشی کردم  سوسن گفت فردا شب مهمونی دعوتیم زود بیاین با هم بریم  

مثل برق گرفته ها از جا پریدم:فردا شب؟اما فردا من تو دانشگاه کار دارم  چیکار داري؟  

یه مسابقه داریم تو دانشگاه تا ساعت 89 کار دارم  اینجوري که بد می شه من ساعت 9 قرار گذاشتم  خب شما برین من نمیام بهشون گفتم سه نفریم  خب برو بگو دوستم مریض شده دختر مگه بچه ان باور نمی کنن  

نمی دونم هرکار می خواي بکن

خب ما میریم تو هم هر وقت کارت تموم شد زود بیا  پوفی کردم و گفتم باشه آدرسش رو بگو برام  قراره بهم اس ام اس بزنه  باشه پس فورواردش کن برام  چشم  

به اتاقم رفتم و دراز کشیدم امروز اصلا میل به غذا رو نداشتم  به اطرافم نگاه کردم دیوار هایی که پر بود از نقاشی  نقاشی هاي خانواده ام و عشقم که تو همه اشون داشتن می خندیدن  تو دلم گفتم خدایا یعنی الان دارن چیکار می کنن؟ هنوزم به یاد من هستن یا فراموشم کردن؟ شبا به من فکر می کنن یا آسوده می خوابن؟ نفسم رو رها کردم و چشمام رو بستم  

اي کاش اون روز می دونستم آرامش نسبیم فقط یه آرامش قبل از طوفانه…

طوفانی که زندگیم…بهتره بگم خودم و همه چیزم رو نابود کرد  نیما:

بعد از قطع کردن گوشی دستی به سرم کشیدم و کلافه پوفی کردم  عرفان زد رو شونه ام و گفت چته داداش؟ گفتم شیدا بود…

چی می گفت حالا این شیدا خانوم که تو رو اینقدر بهم ریخت؟

می گفت دوره درمانت هنوز کامل نشده من هی می گم چیزیم نیست اون میگه بیا مطبم من دکترم بهتر از تو حالت رو می فهمم  

خندید و گفت من هم می دونم تو چیزیت نیست اونم می دونه اما شیدا دلش میخواد این دوره درمان ادامه داشته باشه  

پرسشی نگاهش کردم که ادامه داد احساسش به تو از چشماش مشخصه نیما…وقتشه تو هم دست ازگذشته بکشی  

اگه منم بخوام گذشته بازم رهام نمی کنه  

بس کن نیما…اون ماجرا خیلی وقته تموم شده نمی دونم تو و مامان بابا چه اصراري دارین به کش دادنش؟

نمی فهمی عرفان…حال من و پدر مادرت رو درك نمی کنی  

اون کسی که شما هنوزم فراموشش نکردین یه روزي براي منم عزیز بود تا اینکه اون کار رو کرد  جوابی نداشتم بهش بدم خودمم نمی دونستم چرا دارم به این حس ادامه می دم  

عرفان ضربه اي به شونه ام زد و گفت مطمئنم اون الان داره به عشق و حال خودش می رسه و یادش رفته کسایی هم هستن که هنوزم نگرانشن  

وقتی اون عین خیالش هم نیست شما ها چرا تمومش نمی کنید؟

به سمت پنجره رفت و آهی کشید و با بغض ادامه داد به خدا وقتی میبینم به خاطر اون عذاب می کشین دوست دارم اون رو نابود کنم تا نشه مایه عذاب خانواده و برادرم  عرفان بعد از گفتن این حرف خواست بره سمت در که گوشیش زنگ خورد رفت سمت پنجره و جواب داد بله؟

بی حوصله گوش کردم به مکالمه اش:بله خودم هستم…بله ایشون هم پدرم هستن  دلم لرزید نکنه خبري از اون آورده باشن؟ اما جمله ي بعدیش خط کشید به افکار با طلم:  

به پدر من قرض دارین؟

تو دلم گفتم بس کن نیما تا کی می خواي به این حس مسخره ادامه بدي؟ البته خواهش می کنم

راستش رو بخواین حال پدرم زیاد خوب نیست نه نه یه سکته بود که خداروشکر رفع شد  البته معلومه..اوم فردا شب چطوره؟

باشه پس فردا قرارمون ساعت 9 لطفا با خانواده تشریف بیارین می شه بگین چند نفرین که ماتدارك ببینیم؟

خواهش می کنم چه زحمتی؟3 نفر؟باشه پس ما منتظرتون هستیم  خدانگهدار  

عرفان گوشی رو قطع کرد و گفت این از کجا پیداش شد آخه کی بود مگه؟

چه بدونم می گفت پدرش به بابا قرض داره و می خواد به بابا پس بده

متعجب گفتم چقدر عجیب اونم تو این دوره زمونه که مردم واسه یه ریال بیشتر خودشون رو می کشن اونوقت این یارو دنبال پرداخت قروضشه  این نشون می ده که هنوز خوبی از بین نرفته  

با زنگ خوردن گوشیم باز بهش نگاه کردم و کلافه گوشی رو قطع کردم اسم شیدا اذیتم می کرد آخه این دختر از جون من چی میخواست؟ عرفان خندید  

 گفتم نخند داداش…به جون تو من رو کلافه کرده این دختر  

عرفان گفت اون عاشقته…تو هم بهش احساس داري…پس چرا به یه رابطه ي جدي فکر نمی کنی؟ گفتم اگه راستش رو بخواي…

چشماش رو ریز کرد و گفت راستش رو می خوام…پس صادقانه بگو قضیه چیه  

میترسم عرفان…از شروع یه رابطه ي جدید می ترسم…از شکست دوباره می ترسم از…از یه بار دیگه بازي خوردن می ترسم  

گفت می ترسی اونم تو رو رها کنه؟

حرفم رو با جمله آخر کامل کردم:می ترسم شیدا مثل تینا رهام کنه…می ترسم شیدا بشه تینا  دستاي عرفان با حرفام مشت شد گفت نه نمی شه…شیدا تینا نمی شه  

از کجا می دونی؟من از تینایی خنجر خوردم که همه به سرش قسم می خوردن  

شیدا دوستت داره نیما…این انتظار رو تمومش کن و باهاش ازدواج کن من مطمئنم خوشبخت میشید  

تو اینا رو قبلا هم بهم گفتی وقتی که تینا نامزدم بود

من اعتماد داشتم…به تینا که خواهرم بود اعتماد داشتم اما اشتباه بود ولی این بار اشتباه نیست  نمی دونم عرفان…نمی دونم چیکار کنم  هنوزم مثل احمقا منتظرشم تا برگرده

هنوزم دوستش دارم هنوزم عاشقشم اما نمی خوام دوستش داشته باشم  از اینکه هنوزم بهش فکر می کنم از خودم بدم میاد  

دلم می خواد این قلب رو از بین ببرم تا دیگه به امید برگشتن تینا نتپه  دلم می خواد تموم بشه…این حس تموم بشه  

عرفان برادرانه بغلم کرد و گفت فقط بهش فکر نکن تا همه چیز تموم بشه  

به شیدا توجه کن و تینا رو از قلبت بیرون کن باور کن که اینجوري همه چیز تموم می شه فقط کافیه خودت بخواي  

چشمام رو بستم و گفتم می خوام…تینا برام تموم شده است…خیلی وقته که حسی جز تنفر نسبت بهش ندارم اما تا امروز کمی…فقط کمی بهش فکر می کردم که اونم دیگه تموم شد  عرفان گفت آره این درسته باید این اتفاق بیفته  از لبخندش دلگرم شدم  گفت حالا بهش زنگ بزن  گفتم چی؟

لبخند زد و گفت زنگ بزن و بگو که می خواي باهاش بري بیرون…اصلا سخت نیست نیما  باز از صداي پر از اطمینانش اعتماد به نفس گرفتم و گوشی رو برداشتم  دستم لغزید روي اسمش:شیدا

درحالی که نگاهم هنوز به اسم پایین صفحه ام بود:تیناي من چشمام رو بستم و باز به اسم شیدا نگاه کردم  

زدم رو اسمش و تماس برقرار شد

گوشی رو گرفتم دم گوشم و گوش کردم به صداي بوق ها  بوق اول…برق دوم…بوق سوم  

هنوز بوق چهارم رو نشنیده بودم که صداي لرزون شیدا پیچید تو گوشم:الو نیما…

چه اضطرابی پشت صداش محفوظ بود  گفتم سلام

گفت ببخشید سلام  خوبی؟ ممنون خوبم  

هر دومون ساکت شدیم تو دلم پوزخند زدم که چه مسخره وقتی تینا بود اونقدر حرف می زدیم که گوشی هامون داغ می کرد  

افکارم رو پس زدم و گفتم چه خبرا؟ چی شده نیما؟ هیچی نشده  

دروغ نگو…من تو رو از خودت هم بهتر می شناسم  مگه همیشه قراره اتفاقی بیفته که بهت زنگ بزنم؟ آره  

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان شب و تنهایی پارت 16

رمان شب و تنهایی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *