خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان عذاب / رمان عذاب پارت 2

رمان عذاب پارت 2

رمان عذاب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عذاب از اینجا کلیک کنید 

نفسی آه وار کشیدم و دنبالش به راه افتادم قدم تا شونه هاش بود با این که لاغر مردنی نبودم بلکه جز دخترای شاسی بلند محسوب میشدم ولی بازم از من درشت تر بود درست هیکل یه ورزشکارکه فیت نس کار میکردو داشت

خبُــــــــــــــــــــــ ــ ،یه اعتراف که هیکلش بی نظیره همین طور که تو فکر بودم ازش جلو افتادم و اون افتاد پشت سرم سنگینی نگاش اینو بهم فهموند که پشت سرمه انقدر نگاهش قوی بود که ایستادمو در جا برگشتم و بهش نگاه کردم تا دیدمش گفت:

_بهتر یه کم لاغر بشی

وای انگار بد ترین فحش دنیا رو بهم داد یه جور داغ کردم که مشتمو کنار پام گره کردمو از میون دندونای قفل شده گفتم :

_تا حالا نشنیدی نباید در مورد دو تا موضوع با یه خانم صحبت کرد اولی سنشه و دومی هیکلش؟

لبخندی پهن و با شیطنت و موذ ماری روی لباش نقش بست و گفت : ا ُِ! به خانم بر خورد ؟«سرشو کمی کج کرد طرف راست و چشماشو ریز کرد و خیره تر نگام کرد و گفت :»

_ولی عزیزم من هرکسی نیستم «با چنان حرصی نگاش کردم که باعث شد قهقهه ای سر بده که منو در مرز آتیش گرفتن برد حس میکردم هر آن از چشمام آتیش بیرون میزنه از خنده ایستاد و بهم نزدیک شد و صورتشو جلو آورد و گفت :

_به نظر من که این روزا سوگلیم شدی هر جوری که باشی خواستنی ای داف شاسی بلند من!«دلم میخواست بزنم تو دهنش ولی توان تا این حد جسارتو در وجودم نداشتم ؛آرنجمو گرفت و گفت» :بریم

آرنجمو از تو دستش کشیدم بیرون و خودم به راهم ادامه دادم که باعث شد یه پوز خند بلند بزنه انقدر که من صدای پوز خندشو بشنوم

فکرمو نظری که در مورد هیکلم داده بود بهم ریخته بود اه لعنتی من که چاق نیستم چرا ازم ایراد گرفته ؟حتما باید شبیه اسکلت تو آزمایشگاه باشی که از نظر این پسرا خوش هیکل بیای …دندونامو رو هم فشار دادم و زیر لب گفتم دیگه شام نمیخورم…باید ورزش کنم ،شاید بهتره یه قرص لاغری بخرم ؟ معتادنشم شنیدم تو قرص لاغری ها شیشه میریزن… نه ولش کن همون ورزش میکنم … اه سخته …نه ولش کن شامو حذف میکن…

_اینور، اینور… الو…اینجا

از حرکت ایستادم دیدم ماشین خوشگل دو درشو رد کردم ببین چه عروسکی زیر پاشه یعنی مایه اش چقدره ؟ از نعیم شنیده بودم یه پورشه شاستی بلند داره !!!

آرزوی خیلی از دخترا ست که سوار یه همچین ماشینی و کنار همچین پسر خوشگل و خوشتیپی بشینن ولی من… اصلا حس خوبی که ندارم هیچ بلکه درست مثل یه اسیرم که دارن مدرن باهام برخوردمیکنن سوار ماشین شیک میکننم و بهم میگن «عزیزم» و احتمالاچندین جای شیک هم میبرنم ولی ماهیت این رابطه همون اسارت… چقدر ازش میترسم غیر قابل پیش بینی تا حد زیادی خود خواه انقدر که همه رو به خاطر خودش نادیده میگیره ،قدرتی که پول به اون داده اونو تبدیل به آدمی کرده که با همه چیز تجاری برخورد کنه )یا باهام دوست میشی یا سرمایه اتون پر(یا به )حرفم گوش میدی یا اس ام اسات تحویل بابات میدم (لعنت به تو هیچی از انسانیت سرش نمیشه

یادمه یه بار یه جلسه کاری تو خونه ی ما برپا شد آرمین،بابا ،چند تن از کارمندایی که پست مهمی توشرکت داشتن حضار این جلسه بودن جلسه تو پذیراییمون بود ؛منو نگین هم توی هال نشسته بودیمو تلویزیون نگاه میکردیم

که یهویی اون عربده ای که آرمین سر اون کارمند بی نوا زد نصیب هیچ بنی بشری نکنه رو شنیدیم، من جای کارمنده قالب تهی کردم و از ترس چسبیده بودم به نگین ،الهی بمیرم بیچاره کارمنده سرشو انداخته بود پایین و فقط میگفت:چشم درستش می کنم جناب مهندس «از اون به بعد بود که هر وقت آرمینو میدیدم انقدر مراقب رفتارم بودم که یه وقت یه کاری نکنم که به مزاج مبارک آقا بد بیادو به تیریش قباش بر بخوره و از اون داد قشنگا سر منم بزنه الحمدلاله هم که نه از ننه جانم ابایی داره نه از پدر جان و شیرین منو جلوی همه خرد بکنه اصلا انگار جای دل تو سینه اش سنگه همه رو به چشمه نوکر وکنیز می بینه چقدر دوست داشتم از پا افتادنشو نسبت به یکی ببینم ،هیچ وقت یادم نمیره یه سال خونواده من و به باغش دعوت کرد ،یه باغ خوشگل و بهشت مانند تو کردان کرج داره وای فردوسی برا خودش بود، شنیده بودم که باغ پدریش بود خیلی هم این باغ براش مهمه و با ارزش چه عجب یه چیزی واسه اش ارزشمند بود! خلاصه پشت این باغ یه حیاط پشتی بود که بکر و دست نخورده تو تموم این حیاط پر از گلای نرگس خودرو بود عطر نرگسا تو فضا پیچیده بود کنار اون آبی که از صخره های کوه کنار باغ به حیاط جاری بود محوطه ای ساخته بود که نا خدا گاه تورو جذب خودش میکرد دقیق ا  بلایی که سر من اومد و وارد اون منطقه ممنوعه شدم که آرمین در قانونش تأکید داشت که به اون قسمت باغ کسی نره… من رفتم…و جای بهشت آرمین جهنمی برام ساخت که تاعمر دارم یادم نره که وقتی مکانی ممنوعه غلط بکنم پامو بذارم توش…

همین که منو توی اون مکان پشت حفاظ دید خون تو چشمش نشستو عین شیر نعره زد«کی به تو اجازه داد بیای اینجا؟کی بهت گفت که میتونی هر کجا که دلت خواست بری؟من؟صاحب خونه منم یادمم نمیاد که بهت همچین اجازه ای داده باشم ،بیرون همین الان بیرون…»یعنی مردم از خجالت انقدر شرمنده شده بودم که دلم میخواست بمیرم اون روز از اون لحظه که صبح بود تا خود شب یه جا نشستم و از جام جُم نخوردم ،انقدر خودمو سرزنش کردم،فحش دادم و نفرین کردم که آخر هم روی همون کاناپه ای که نشسته بودم خوابم برد وا…ای…ی که خدای من، تموم خاطرات من از این پسر، بده من چطوری الان نشستم کنارش ؟!!!

موبایل آرمین به صدا در اومد ،گوشیشو از جیبش در آورد و نگاهی به صفحه گوشییش کرد و گفت:باباته

قلبم هری ریخت با ترس نگاش کردم و خونسرد و خشک جواب داد:

_الو..سلام….چی شده؟…الان جاییم نمیتونم بیام…کی گفت شما جلسه رو بندازید جلو؟..«جدی تر و بلند تر گفت»:جواب منو بده جناب پناهی…«بیشعور چرا با بابام اینطوری حرف میزنه ؟»..رئیسه اون شرکت کیه ؟من یا شما؟…اگر منم پس چرا شما تصمیم میگیرید؟…«با حرص نگاش کردم گستاخ ببین چه منم منمی میکنه،هر چی نباشه بابای من جای باباشه حق نداره انقدر گستاخانه باهاش حرف بزنه »به من نگاه کرد و با لحنی آروم تر ولی در عین حال همون طور جدی گفت:جناب پناهی من الان یه قرار شخصی دارم نمیتونم بیام ،

«تأکیدی گفت»:اون جلسه ای هم که به اختیار خودتون به جلو انداختیدو موکول میکنید به همون زمانی که من تعیین کرده بودم«ببین چه دستوری به بابا میده انگار بابا نوکرشه بیشعو…ئور» تلفنو قطع کرد و نگاهمو ازش گرفتم بهم نیم نگاهی انداخت که از گوشه چشم دیدم و گفت:

_میدونستی بابات خیلی حس ریاست داره ؟«با حرص و نفسایی سخت که از بینیم دم و باز دم میشد نگاش کردم و خونسرد به روبرو نگاه کردو گفت:»

_نمیدونه جاش کجاش؟

_لطفا در مورد بابام این طوری صحبت نکنید

به طرف پنجره ام نگاه کردم به فضای سفید پوش شهر … با شیطنت گفت:

_چیه بهت بر خورد؟

_بله

_خب اخلاقمه چیکار کنم خوشم نمیاد کسی جای من تصمیم بگیره یا کاری بکنه ،حالا بابات یا هر کس دیگه ای

پنجه های دستموآهسته به معنی تمومش کن بالاگرفتم و نفسی کشیدم تا تسلط خودمو به دست بیارم ،آهسته گفت:

_حس خوبی نداری؟

برگشتم نگاش کردم و با تعجب گفتم :چی؟!!!!

آرمین مغرورانه سر بالا گرفت وگفت:

_این که با منی؟

دهنمو باز کردم که بگم«وای معلوم نیست دارم بال در میارم تو نهایت آمال و آرزو هام بودی فدات شم ..که لبمو گزیدم و نفس فوت کردم تا خودمو کنترل کنم و بعد رو مو برگردوندم به طرف پنجره و گفتم : خواهش ا  به داخل کوچه نرید من پشت کوچه پیاده میشم «با شیطنت گفت»:

_چرا میترسی کسی تو رو با من ببینه ققدیسه خانم؟

_بله دقیق ا «با همون لحن مملو از شیطونی گفت »

_آخه هوا سرده میترسم سرما بخوری

نگاش کردم یه نگاه عاقل اندر سفیر لبخندی پهن لباش کرد و کش دار گفت:

_با…اشه« و سریع ترمز کرد اومدم پیاده بشم که قفل در های ماشینو زد و برگشتم با گنگی اخمی کردمو پرسش گرا نگاش کردم و جدی گفت»:

-من تاکسیت نبودم«با تردید از جمله ای که گفت، گفتم:»

_خیلی ممنون که نگه داشتید آقای شوکت و به حرفم اهمیت دادید

لبخندی با شیطنت زد و با هیجانی مشعوف لب پایینشو زیر اون دندون های ردیفش کشید و نگاهی عمیق و تیز به چشمام دوخت و گفت:

_آرمین

گنُگوارانه نگاهش کردم و سری به طرفین تکون دادمو گفت:

_دیگه برای تو آرمینم

سری تکون دادم و گفتم : باشه خدا حافظ «تا اومدم نگامو ازش بگیرم گفت »:

_میدونی نفس من یه حساسیت دارم که اگر ادُ کنه بد جور گرد و خاک میکنم

با وحشت نگاش کردم و در جاش جا به جایی شد و گوشه شالمو میون انگشتاش گرفت…. دوباره اون خال کوبی رو روی پشت دستشو دیدم !…

_چون تو در حال حاضر صنم جدیدی با من پیدا کردی من باید این قانونو بهت بگم

..«بدون اینکه گوشه شالمو رها کنه نگاهی برانداز کننده به سر تا پام انداخت و بعدچشم به چشمم دوخت و گوشه لبشو جوییدو با لحن محکم وتن صدای آروم گفت:

_اگر تا زمانی که بامنی حتی اگر «انگشت دست آزادشو بالا آورد و گفت:»حتی اگر یه اس ام اس به پسری ،مردی بزنی یا جواب اس ام اسشو نو بدی چه برسه به اینکه با هاشون قرار بذاری یا احیان ا  دوست بشی یا هر غلط بیجای دیگه ای دور از چشم من انجام بدی …«لبخندی پهن لبش کرد و نفسی کشید وبا مهربونی تصنعی به صورتم نگاه کرد و گفت:»من سر اون کسی رو که جرئت کرده به قلمروی من نزدیک بشه و با تو قرار بذاره و جرئت کرده با تو باشه رو ، تویی که به من خیانت کردی رو «چشماشو رو هم گذاشتوباز کرد و گفت :»

بلایی میارم که مرغای آسمون براش ختم قران بگیرند

آهسته دستشو از رو شالم کشید روی بازوم خودمو کمی جمع کردم دوست نداشتم لمسم کنه حتی از روی لباس ولی اون حتی با این عکس العملم هم از کارش منصرف نشد و بالاخره رسید به انگشتای دستم و با اون دست گرم و تب دارش دست سرد و یخ زده امو گرفت و در حالی که به انگشتام نگاه میکرد و دستمو میون انگشتاش با ظرافتی ماهرانه لمس میکرد و تپش قلب منو بالا وبالا تر میبرد و تنمو مور مور میکرد گفت:

_من متنفرم از این که نفر دوم زندگی کسی باشم «چشمای وحشی دریده اشو به طرفم بلند کرد بدون اینکه سرشو بلند کنه؛ فیگوری ترسناک وجذاب بود »ادامه داد:

_و کسی بهم دروغ بگه «سرشو آهسته بلند کرد و بلند تر و بم تر گفت»: منو بازی بده «نگاهشو از چشمام سر داد و به لبم رسید و خیره با همون حس قبلیش نگاه کرد چند ثانیه گذشت هول کرده بودم که اینطوری نگاهم میکرد یهو چشماشو بلند کرد به طرف چشمامو گفت:کسی که بهم خیانت بکنه زاده نشده نفس

با وحشتی نگاهش کردم که فهمید حسابمو به کرامت الکاتبین سپردم پشت دستمو با شصتش نوازشی کرد و بعد به دستم نگاه کرد انگار عصبی بود گردنش داشت سرخ میشد سکوت کرده بود و فقط به دستای یخ زدم نگاه میکرد دلم میخواست بگم «ارواح خاک مرده هات بیخیال من شو من اصلا آدم نیستم بذار برم میخوام فرار کنم و تا ته دنیا هم تاری ک  دنیا بمونم» _تو تاحالا با پسری نبودی «بهم نگاه کرد آروم تر شده بود ادامه داد»:

_این یعنی یه پوأن مثبت برای تو من نمیذارم کسی به قلمروی من نزدیک بشه، دست دراز ی و تجاوز کنه و تو الان تو قلمروی منی«دَدَم یاندی، بشکنه دستی که 3ماه قبل جواب اون اس ام اس ناشناس لعنتی رو دادم ای کاش میتونستم دادبزنم بگم «برو بابا مگه اسیر گرفتی…»با اون حرفایی که من تو اس ام اسام زدم ؛اگر به بابا نشون بده فاتحه ام خونده است …»

_باید برم خداحافظ دستمو ول کردو قفل در رو زد و گفت :

_گوشیتو خاموش نمیکنی ،از این کار خوشم نمیاد چون اونوقت میام جلوی در خون اتون

سری تکون دادم و پیاده شدم …

 ***

همه جای کوچه پر برف بودو بعضی از قسمت های برف نشسته شده روی زمین هم یخ زده بود با احتیاط قدم بر میداشتم که نخورم زمین و سوژه خنده آقا بشم بالاخره به دم در خونه رسیدمو زنگ زدم بر گشتم ببینم ماشین آرمین تو راستای دوربین آیفن نیست که تا برگشتم آرمین و دیدم که چقدر مرموزانه و دقیق داره نگاهم میکنه انقدر دقیق که متوجه نشد که من هم دارم نگاش میکنم نمیدونم چرا یه حسی از نگاش پیدا کردم یه جور استرس و اضطرابی خاص که ته دلمو خالی میکرد

_نفس ؟!یخ زدی؟ بیا تو دیگه دوساعته به کجا نگاه میکنی؟

«صدای نگین بود که از آیفن میومدو منو به خودم آورد در رو به عقب هول دادم وارد حیاط خونه ی ویلاییمون شدم یه ویلای 111 متری که سه سال بود در اونجا مستاجر بودیم درست از وقتی که بابا دارو ندارمونو فروختو سرمایه کرد و سپرد به دست آرمین و نمیدونم چی شد سر چی انقدر اعتماد به آرمین کردو حتی یه دست نوشته هم ازش نگرفت خب الحق هم آرمین تا حالاحق بابا رو نخورده بود و سود سهمشو هر ماه تموم وکمال به بابا علاوه بر حقوقش پرداخت میکرد ،حتی یه کار خوب هم تو شرکت دومش که تو لواسون بود برای نعیم جور کرد …نعیمو به کارمندی بخش حساب داری استخدام کرد…شاید همین چیزا باعث اعتماد بابا شده بود دو تا پله مرمری حد فاصل بین حیاط و تراس بود تراسمون زیاد بزرگ نبود با سه قدم به در خونه میرسیدیم در رو باز کردم و وارد راهرو شدم چشمم به آیفن خورد کنجکاو شدم که ببینم آرمین رفته یا نه که پشیمون شدم آخه ماشینش که تو زاویه ی دید نبود تا اومدم قدم بردارم صدای جیغ لاستیکای یه ماشینی که از مازاد گاز روی سطح لیز زمین تولید میشد از تو کوچه ،همراه صدای موتور ماشین به گوش رسید نفسی کشیدمو گفتم «رفت»

_کی ؟شاهزاده با اسب سفیدش؟

سر بلند کردم نگینو ته راهرو دیدم «قد متوسط،هیکلی ظریف ،پوست سفید ،موهای مصری فانتیزی  ِ شرابی تیره ، ابرو های هشت کوتاه ،چشمای درشت قهوه ای  ِ مایل به کهربایی، بینیی عمل شده که مدل مزخرف عروسکی بود ،که هر چند مزخرف ولی بهش میومد،گونه های برجسته ،لبای قلوه ای ،چونه ای گرد ،یه تونیک بنفش بلند با آسین پفی با ساپرت پوشیده بود» سری تکون داد و گفت:

_کجا بودی ؟

نمیدونم چرا یاد بنفشه دوست دانشگاهم افتادم که از قزوین اومده بود و تو تهران تا پایان دوران کاردانی خونه گرفته بود و من بیشتر وقتمو با اون میگذروندم چون تنها بود و چون خونواده ام شناخته بودنش و اونم دختر بدی نبود به رابطه دوستیم و گذروند  ِ وقتم با اون حساسیتی نداشتن ولی الان دو هفته بود که بنفشه خونه رو پس داده بودو برگشته بود قزوین و مامان اینا نمیدونستن پس نا خدا آگاه برای این که سوال و جواب نشم گفتم :خونه بنفشه بودم

نگین بیخیال سری تکون داد و به طرف اتاق مون رفت

بعد راهرو هال بود که دکوراسیونش با مبل راحتی مخملی قهوه ای شکلاتی بود و یه میز مستطیلی در وسط سالن هال و یه بوفه قهوه ای که مامان تا تونسته بود کریستال چیده بود و یه ال سی دی دیوار کوب به دیوار رو به روی مبلها نصب بودکنار هال آشپز خونه در سمت چپ بود یه آشپز خونه اپن بزرگ و کنار آشپز خونه راهروی اتاقا بود که متشکل شده بود از سه اتاق ،اتاق منو نگین ،اتاق نعیم در کنار اتاق ما و اتاق مامان اینا روبروی اتاق ما …

سمت چپ سالن هال هم پذیرایی بود که متشکل شده بود از یه پنجره بزرگ که بهش پرده مدل دار اطلسی آویخته شده بود ودر محوطه پذیرایی مبل های استیل طلایی رنگ و تابلو هایی از کار دست نگین که مثل من رشته ی نقاشی خونده بود که تصاویری از منظره ،اشخاص رومی … بود به دیوارای سالن پذیرایی آویخته شده بود

به طرف اتاقم حرکت کردم در حالی که از نگین میپر سیدم:

_نگین مامان کجاست؟

_نگین که داشت رو پوش سفید مخصوص نقاشی کردنشو میپوشید با چشمو ابرو نازک کردن و بالحن پر از حرص گفت:

_رفته خرید واسه عروس خانو…ومش که پاگشاش کنه

_امشب ؟!!!

_آره مگه خبر نداری امشب با خونواده اش میاد

_وایـــــی من که اصلا حوصله اشونو ندارم

نگین که انگار منتظر یه جمله بود تا سر دلش باز بشه در جاش جهشی زد و با هیجان و حرص شروع کرد :

_آخ ،گفتی آخه من موندم نعیم از چیه این دختره افاده ای خوشش اومده به همه میگه دنبال من نیایید بو میده البته صد رحمت به ملیکا اون مادرش … مادر فولاد زره است… اصلا  ِ این مادر و دختر حس زیبایی کاذب دارن تا مادره میشینه شروع میکنه :«آره رفته بودیم فلان جا به من گفتن خانم شمس خواهرتونه ؟ گفتم : ا  ِ ،وا نه دخترمه گفتن : وا!!! اصلا  ِ بهتون نمیخوره ماشلاله چه جووونیدا !!! بهم گفتن شما مادر و دختر بینی هاتونو عمل کردید ؟ من میبینید با تعجب گفتم : نع!!!! گفتن : مثل عمل کرده ها می مونه ….

نگین همین طوری از دل پُریاش حرف میزد و من هم روی تختم وارفته بودمو به مأمور وحشتم وشایدم بهتر بود بهش میگفتم مأمور عذابم ،فکر میکردم و از اینکه آدم بزدل وترسویی بودم و جرئت ندکردم مقابل خواسته اش بایستم خودمو سرزنش میکردم با اینکه میدونستم چاره ای نداشتم هر کی بود همین کار رو میکرد؛یکی نبود بگه آخه پدر من شریک آدم قحط بود که با آرمین شریک شدی؟نفسی کشیدم یاد حرف بابا اُفتادم که میگفت«این پسر مخش آفریده شده برای تجارت یکی از نمونه های موفق سب و کار تجاریه »ولی مامان همیشه میگه«این پسره دل منو آشوب میکنه »فکر کنم آشوب دل مامان من بودم که قرار بود این آرمین ملعون با نقشه وارد زندگیم بشه…

نگین_معلومه چته؟

-چی؟!!

نگین_دو ساعته دارم صدات میکنم

_یه کم سرم درد میکنه

صدای باز شدن در ورودی خونه اومد بعد هم صدا ی مامان که صدامون میکرد هر دو به طرف بیرون رفتیم و مامانو با کلی هدیه های بسته بندی شده دیدیم نگین سری به تأسف تکون داد شاید هم از حرص !مامان رو کرد به منو گفت :

علیک سلام نفس خانم

_ا وا مامی جون ببخشید محو کوه هدایایی بودم که برای زن سوگلیت خریدی یادم رفت سلام کنم،سلام

مامان چشم غره ای رفت و گفتم :

-خدا شانس بده «تا خواستم دست بزنم به بسته های کادو زد پشت دستم و شاکی گفتم »

مامان جان !نمیخوام که بخورم ببینم چیه؟

مامان-مگه نمیبینی کادو شده چی رو ببینی ؟ کی اومدی خونه

-دو ساعته

نگین از تو اتاق گفت:

-غلط کردی مامان یه ربعه

با حرص به طرف اتاق نگاه کردم و گفتم :

-از تو پرسید فضول خانم ؟خود شیرین …

مامان- خیله خب بسته پاشو که کلی کار داریم

-پاشو؟ پس نگین چی؟ موقعه کار من فقط دخترتم؟…

نگین باز از اتاق داد زد :تا چشمت دَراد

-خفه بابا

نگین –خفه شدی

مامان عاصی شده جیغ زد :ساکت میشید یا اون جارو خوشکله امو بیارم نوازشتون بدم ؟«منو نگین که حالا دیگه دم راهروی اتاقا ایستاده بود ساکت شدیم و مامان با همون جذبه اش گفت: زود زود برید تو آشپز خونه هر کدوم یه طرف کاررو بگیرید

ما رفتیم تو آشپز خونه و مامان هم بیسیم تلفنو برداشتو شماره گرفت در حالی که نگاش میکردم پیاز هم از سبدش بر میداشتم که پوست بکنم مامان هم آنالیزم میکردم:

قدو هیکل متوسط،پوست سفید ،موهای عنابی ،ابرو های هلالی ،چشمای کهربایی رنگ،بینی مدل ایتالیایی که به صورتش میومد و لبایی بسیار زیبا و خدادادی با رنگ صورتی پررنگ!

مامان- الو حسین)بابارو میگفت(…سلام کی میای؟…«مامان یه جیغ بنفش زد که شونه های من پرید و بشقاب هم از دست نگین افتاد رو میز…»حسین یعنی چی دیر میام جلسه است؟بهش بگو امشب پاگشای نعیمه نمیشه مهمونا بیان تو بعد مهمونا بیایی میخوای بچه امو سکه یه پول کنی ؟…. من نمیدونم ساعت 7 خونه ای … حسیـــــــــــــــن 7… «مامان یهو ساکت شدو گذرا به روبروش که آشپزخونه بود تند تند نگاه میکرد انگار داشت فکر میکرد بعد چندی گفت:»

-باشه…نه …خداحافظ

منو نگین کنجکاو به مامان نگاه کردیم مامان با حرص گفت:

-میگه مهندس جلسه گذاشته، میگم بگو پاگشای نعمیه، میگه اون رئیسمه زن پاگشا سرش نمیشه …

اختیار ما افتاده دست یه الف بچه میبینی ترو خدا من نمیدونم…

دلم میخواست برم به آرمین زنگ بزنم بگم «ترو جدّت بذار بابام بیاد خونه وگرنه مامانم تا دو هفته این مراسمو دیر اومدن بابارو … انقدر میگه و مرور  ِ جریان میکنه تا ما رسم ا  دیوونه بشیم… مامان-میخوام یه فسنجون درست کنم ،یه باقالی پلو،یه زرشک پلو،یه…

نگین-چه خبره؟شاهزاده که پاگشا نمیکنی همین نعیمه دیگه «از لحنش خنده ام گرفت مامان لبشو گزیدو گفت:»

-نه مادر آبرو بچه امه این پاگشا ،من نمیذارم برامون حرف در بیارن یه سفره میندازم دهن مادر زنش قفل بشه

_مگه دهن ادعای اونا بسته بشوا مادر من؟اصلا خود شیفتگی تو این خونواده بیداد میکنه«نگین ادای چشمو ابرو اومدن مادر زن نعیمو درآورد و منو مامان خندیدیم و مامان یه نگاه به ساعت آشپز خونه کرد و گفت:»

-وای بدویید بدویید دیر شد ساعت چهاره

مامان تا رفت که لباسشو عوض کنه گوشیم که رو سایلنت بود تو جیب شلوار جینم لرزید برداشتم دیدم شماره خشایار… نه بهتره بگم آرمین   و اس داده:

-امشب پاگشای نعیمه؟نه؟

وای نه؟

نگین- چی شد دستتو بریدی؟

-نه هیچی

مامان اومدو گفت: امشب این پسره هم میاد

نگین- شروین؟

مامان- شروین که میاد پاگشای خواهرشه ها، نه بابا مهندسه رو میگم

-وای نه

مامان- باباتونم مارو کشته باشراکتش چشم دنیا رو کور کرده شریک پیدا کرد شد ما یه جا بریم اینو دنبال ما راه نندازه ؟شده سر جاهازی باباتون…

نگین-اشکلا نداره آرمین حال بگیره آخ حال ملیکا و ننجونشو بگیره من حال کنم

مامان- چی میگی نگین این مهمونی خصوصیه یه غریبه نباید بیاد

نگین- آرمین که غریبه نیست !

مامان_این پسره یه چیزی داره که…

منو نگین-که دلتو آشوب میکنه

مامان-آخه دینو ایمون که نداره همه رو هم از راه به در میکنه

نگین- ما چیکار به دین و ایمانش داریم؟ موسی به دین خود عیسی به دین خود

مامان- یه شب میاد اینجا تا سه روز خونه بوی سیگار میده،گوشتمون لای دندونشه باید با آقا راه بیاییم خاک بر سر باباتون…

– ا ! مامان با شروع کردی ؟

مامان- آخه کدوم عاقلی خونه و زمینو دم و دستگاهو میفروشه پول میکنه بعد بی مدرکو سند میده دست یه آدم غریبه؟ توی این دوره زمونه آدم به خواهر برادر خودش شک داره چه برسه به غریبه حالا به خاطر اینکه نمک گیرش کنه همه جا دنبال خودش میکشونتش تو همه کار مهندس ،همه چیز با اجازه مهندس ،آخ خدا شوهر احمق داشتنم نعمتیه…

-مامااان!

مامان با اخم گفت: کوف باز در مورد بابات حرف زدیم؟

نگین- خب مامان راست میگه دیگه بدبخت مهندس که سه سال بیشتر حقمونو داده کمتر نداده

مامان- چه میدونم ولاله من که دلم همش آویزونه،این خونه که استجاریه ،تا اومدیم خودمونو جمع وجور کنیم آقا نعیم عاشق شد حالا هم خرج عروسی و خونه و… اوهَه کجاشودیدین؟

نگین محکمو سنگدلو مغرور گفت:نکنید ، خرج نکنید بگید خانم بشینه تا آقازاده پولاشو جمع کنه،کم ولخرجی میکرد مگه کم حقوق میگیره؟کمتر خرج عیاشیاش میکرد جمع میکرد واسه امروز

مامان- خاک بر سرم عیاشی چیه ؟خب پسره باید تفریح کنه یا نه؟بعدشم خب مادرجون خرج عروسی رو پدر داماد میده

نگین- کی گفت؟ کجا نوشته؟ عاشق شده؟ زن میخواد؟ خیله خب هر کی خربزه خورده پای لرزشم بشینه

مامان باحرص گفت: از کجا؟ سر قبر… لاله و اکبر

نگین هم با حرص گفت:پس ن قشو سر ما نزنید«چاقو گذاشت زمین و گذاشتو رفت … مامان چپ چپ نگاش کرد و گفت»

-چه پاشنه دم ساوییده سه سال پیش چند برابر همین خرجو واسه خانووم کردم اشکلا نداشت حالا چه شعار میده «نکنید ،خرج نکنید»…ایی نفس برنج وارفت

– آخ مامان ببخشید حواسم رفت به حرف شما…

مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت:

-آره تو که راست میگی معلوم نیست چیکار کردی که انقدر مضطربی

خلاصه بابا ساعت0:31اومد خونه دلم داشت از جا در میومدیعنی آرمین هم همین الان اومده؟

-سلام باباجون«قامت متوسطی داشت ،موهای جوگندمی با زمینه قهوهای روشن ،ابرو های بلند ولی نه زیاد پر پشت ،چشمای مشکی ،بینی گوشتی ای که به صورتش میومد ،سیبیل های جوگندمی… ولی چرا انقدر جذابه؟ یه جاذبه خواست داره با این که تک تک اعضای صورتش به تنهایی خوشگل نیستن ولی کنار هم از اون یه مرد جذاب میسازند والبته بسیار خوش تیپ…

لبخندی با شعف به طرفم زد و رفتم جلو طبق عادت همیشه بوسیدمشو گفت:

-سلام باباجان،نیومدن که؟

-نه هنوز خیالتون راحت از غر مامان نجات پیدا کردی

لبخندی از خنده زدو گفت: خدا پدر مهندسو بیامرزه حداقل منو درک میکنه

-جلسه نموندید؟

-نه منو فرستاد گفت :«خودم هستم»

چه باشعور ازامروز انقدر فهمیده شده ؟! تأثیر دوستیه؟! خب.. حداقل واسه من شره واسه خونواده ام خیرّ شد

بابا- وقتی شعورش میرسه میگه برو خودم هستم خب منم باید دعوتش کنم دیگه درسته ؟ به هر حال مهندس که غریبه نیست ،شریکمه.

مامان- حسین؟

بابا عاصی شده گفت :بله خانم ؟بلـــــــه ؟

مامان- زود باش برو حموم هفت میانا

بابا- بذار برسم

صدای زنگ اومد بند دلم پاره شدمانیتور آیفنونگاه کردم نفس راحت کشیدم نعیم بود در رو باز کردم صدای دوییدنش از تو حیاط اومدتا زودتر به خونه برسه در ورودی رو تا باز کرد گفت:نیومدن؟

-نه

-تو چرا این ریختیی؟

با اخم گفتم: چه ریختیم؟

-چرا لباس نپوشیدی؟ میخوای اینطوری جلوی ملیکا اینا ظاهر بشی؟

– وای دیدی چی شد؟ ملیکا داره میاد خونه امون من هنوز حاضر نیستم این یعنی فاجعه!!!

نگین از تو اتاق اومدو گفت:

-ملیکا نه ملیکا خانو…وم

نعیم-دهنتونو ببندید، حرف نزنید میگن لالید؟

بابا-شد یه بار بیام تو این خونه ، آرامش داشته باشیم؟

نعیم-مامان ،بلوزمو اتو کردی؟

مامان- آره مامان جان رو تختته

نگین با حرص نگاهی به نعیم کرد و گفت: همه چیزو حاضر رو آماده میخواد

نعیم –تا چشت دراد

مامان با ذوق و شعف نگاهی به نعیم کرد و گفت :

-ای قربونش برم که داماد شده

منو نگین با هم ادای عق زدنو دراوردیم : اعُ

مامان به هر دومون چشم غره رفت و بابا از تو حموم گفت:

-ناهید حوله من کو؟

مامان- باز رفت حموم هیچی با خودش نبرد همش باید دنبالش بود…

رفتم تو اتاقم یاد آرمین افتادم وای امشب میاد منم دق میده میدونم بهم وحی شده نگین هم اومد تو اتاقو گفت چرا آماده نمیشی؟

-چی بپوشم؟

نگین – من که یه تیپ اسپرت میزنم حالا« پشت چشمی نازک کردو گفت:» مگه کی هستن ؟ – -ملیکا…ا خانو….وم

موهامو جمع کردم و یه ساپرت مشکی و یه پیرهن کوتاه مخملیه قرمز جیگری با آسین سه ربع و کفش عروسکی قرمز پوشیدم که دیدم آرمین اس داد:

«عزیزم نگرانم نشو جلسه ام یه کم طول میکشه ولی خودمو میرسونم خودتو آماده کردی؟؟»با حرص به گوشیم نگاه کردمو گفتم : خبی ث  رذل

نگین از تو آینه نگاهم کرد و گفت:کی بود ؟!

-دوستم

-پس چرا قیافه ات اون شکلی شد؟!

-چرتو پرت زده بود

نگین- خیله خب بیا یه کم به خودت برس

در یهو چار طاق باز شد منو نگین از ترس یه جیغ بنفش زدیم دیدیم نعیمه شاکی دادزد:

-نگین!

نگین با اخم گفت: شاید ما لباس تنمون نیست که این در بی صاحابو میبندیم که یهو میپری باز میکنی

نعیم – انقدر آرایش نکن داداششم داره میاد

نگین با ذوق تصنعی و مسخره ای گفت:

-وای آخ جون شروین هم میاد«جدّی گفت»:به تو ربطی نداره که چقدر آرایش میکنم

نعیم- پاک کن اون سایه اتو

نگین-تو برو زنتو جمع کن من بابا دارم تو نمیخواد آقا بالا سر من باشی مامان، مامان بیا این تفحه اتو ببر

من که بین دعوای اونا داشتم آرایش میکردم ؛چشم نعیم به من افتادو گفت :

_تو چرا انقدر مالیدی؟

-نگین که گفت تو برو ملیکا…ا خانوومو جمع کن ما در برابر اون ساده ایم

نعیم- مامان ، مامان

«نگین با لحن مسخره ای گفت:»

– وای نفس، نعیم مامانو صدازد زود باش آرایشامونو پاک کنیم

« با لحن نگین گفتم: »

-وای دارم از ترس میمیرم نعیم ترو خدا مامانو صدا نکن

مامان اومد و گفت: چیه؟

نعیم – مامان این چه وضعشه؟ «به منو نگین اشاره کرد»

مامان _نگین؟چرا بلوز شلوار پوشیدی؟مگه داری میری پیک نیک؟

نعیم- مامان !آرایشاشونو میگم

مامان گنگ دو تا مونو نگاه کرد و گفت:

-کدومشون؟

نعیم عاصی شده گفت:

-ا ی بابا، مامان توأم که ، اهَ «نعیم رفت و مامان رو به نگین گفت»:نگین انقدر نمال برات حرف در میارن ،تو حاضری نفس؟

صدای زنگ اومد و مامان هول شدو گفت:

-بدویید ،بدویید شالاتونو سر کنیدو بیایید ، اومدن

نگین دوباره با شادی مصنوعی برای مسخره کردن گفت:

-آخ جون اومدن «محکمو جدّی گفت:»برن بمیرن

مامان لب گزیدو رفت ؛شال مشکیموسرم کردم ورفتم بیرون و به جمع استقبال کنندها اضافه شدم خونواده شمس وارد خونه امون شده بودن اولین کسی رو که دیدم« آقای شمس» پدر ملیکا بود که توی این خونواده از همه قابل تحمل تر بود،قدی متوسط سری نیمه طاس ،چشمای سبز عسلی،بینی پهن و ریش پروفسوری   جو گندمی یه پیرهن مردونه زیتونی و کت و شلوار دودی پوشیده بود و ادکلن گرم و شیرینی زده بود، با روی باز و مهربونی با هام دست داد و سلام علیکی کردیمو رفت

نفر دوم

«خانم  ِ شمس » بود قدی کوتاه که با واسطه ی اون پاشنه ی ده سانتی شده بود قدی متوسط موهای بلوند آفتابی ،پوستی گندمی  ِ تیره ،ابرو های نازک هلالی ،چشمای مشکی ،بینی ای زیبا !)خب خوبو باید گفت خوب دیگه(و لبایی که گویا با دمپایی ابری خیس ده بیست بار زده بودن تا اون طوری باد کنه «پرتزی»و البته کوله باری از فیس، افاده،خود شیفتگی  ِ حاد…

نگین اومد نزدیکمو زیر لب گفت :

-خدای من ،یه عطر خریدن همه اشون از همون عطره زدن

-نزدن دوش گرفتن ،ته حلقم از بوش میسوزه

خانم شمس-نفســــــــــس!چقدر این رنگ بهت میاد !عزیزم!

-ممنون ،سلام خوش اومدید

خانم شمس-نگیــــــــن!

نگینم با همون لحن کش دار خانم شمس گفت:

-خانم شـــــــمس!

نعیم چشم غره غره ای به نگین رفت و نگین هم رو هوا خانم شمسو بوسید …

نفر بعد ملیکا ملکه زیبایی بود ، اوه ،اوه قند تو دل نعیم آب شد

نگین آروم زیر لب کنارگوشم گفت:یعنی میخوام یه روز که از حموم اومد یه عکس ازش بگیرم بذارم رو فیس بوک

ملیکا ترکیبی از مادرش بود ولی جوون تر دیگه هیچ تفاوتی نداشتن حتی رنگ موهاشون !

ملیکا اومد جلو با من دست داد و رو هوا بوسم کرد و با مهربونی تصنعی گفت:

-نفس جان ،خیلی وقت بود ندیده بودمت خوبی؟

لبخندی زدمو گفتم:ممنون خوش اومدی

با نگین هم رو بوسی ای کرد و گفت:

-دختر تو چرا جواب اس ام اسای منو نمیدی ؟… راستش مسابقه رو کم کنی نگین و ملیکا استارت خورده بود …

-سلام

نگاش کردم «شروین» بود با همون قد تقریبا  ِ بلند و بدن تو پر و موهای مشکی ،چشم و ابروی مشکی،تیپ اسپرت که قیافه اشو شیطون تر میکردبا همون شیطونی گفت:

-فرق کردی نفس!!

نگین که کنارم ایستاده بود وسط حرفش با ملیکا برگشت شروینو نگاه کردو و شروین با لحن با نمکی گفت :

-نگین !سلام

نگین پشت چشمی نازک کردو گفت :

-نگین خانم «بعد به طرف پذیرایی اشاره کرد و گفت»:

– بفرمایید

شروین هم با لحن قبلیش دستشو دراز کردو گفت:

فرست لیدی-

نگینم بی محل به مسیر پذیرایی که شروین اشاره کرده بود به طرف آشپز خونه رفت و شروین با تعجب و خنده گفت :

-نفس خواهرت عاشق من «همیشه وقتی نگین باهش بی محلی میکرد به خاطر رفتار نگین این حرفو به مسخره میگفت»

من هم برای اینکه بهش رو ندم بدون اینکه دیگه تعارفش کنم به طرف آشپز خونه رفتم

نگین- تو چای ببر -نگین ترو خدا…

نگین-منو که میدونی از ریختشون خوشم نمیاد

ناچار سینی چای رو بردم و شروع کردم به تعارف کردن خانم شمس یه فنجون چای برداشتو گفت:

-یاد خواستگاری ملیکا افتادم

نگین که تازه وارد پذیرایی شده بود گفت:

-ولی خانم شمس ملیکا جون که چای نیاورد شما آوردید

ملیکا غر و قمزه ای اومدو پشت چشمی نازک کردو گفت:

-الان که دخترا چای نمی برن ،مادرا چای می یارن ؛تو توی خواستگاری ازدواج سابقت خودت چای بردی؟

نگین شاکی ملیکا رو نگاه کردو شاکی تر به نعیم چشم دوخت که باز ملیکا رو دیده بودو دیگه تو باغ نبود نگین به من نگاه کرد و اشاره کردم ولش کنه ارزش حرص خوردن نداره

دیگه کم کم داشتیم سفره مینداختیم که بابا گفت:

-صبرکنید مهندسم بیاد

مامان-کی میخواد بیاد ساعت نه همه گرسنه اند

آقای شمس_مهندس همون جوونی   که با شما شریکه؟ورئیس نعیم جانه؟ -بله این آقا مهندس ما توی ایران تنهان گفتم ما که دور همیم این بنده خدا هم دعوت کنیم که دور از خونواده است گناه داره

آقای شمس- کار بسیار خوبی کردید مساعدت با چنین جوونایی مثل مهندس شما سعادته

خانم شمس- ظاهرا مجردند نه؟

نگین آروم گفت: از کدوم ظاهر حرف میزنه ؟

آرومتر گفتم :از ظاهر فضولی

نگین با همون تن صدا گفت:

-آخه حیف دیر شده دیگه ملیکاو نعیم عقد کردن

خانم شمس- خوش به حال اون دختری که باآقای مهندس  ِ ،شنیدم پسر با کمالاتیه

مامان با قرو قمزه گفت:بله،البته اگر کمالات به پول و ماله که بله با کمالاتن خوبه آدم کنار اینطور کمالات اخلاق مناسبی هم داشته باشه

بابا- ناهیـــــــــد!!!

خانم شمس-یعنی میگید از نظر اخلاقی مشکل دارن؟!!!

بابا- نه خانم کی میگه ؟!!جوون مردم «بابا چشم غره ای به مامان رفت و سری به طرفین تکون داد»

مامان شونه بالا انداخت و گفت:

-من که چیزی نگفتم فقط گفتم اخلاق مهم تره

بابا عاصی شده مامانو نگاه کردو صدای ملودی وار آیفن فضا رو در برگرفتو تپش قلب منم تنمو می لرزوند

بابا- فکر کنم جناب مهندسن ،نفس جان چرا خشکت زده بابائی پاشو دختر خوشگلم در رو باز کن

از جا بلند شدم تا به آیفن برسم انگار هزار متر راهو با پاهایی که بهشون آجر وصل بود طی کرده بودم با دستای لرزون آیفنو برداشتم:

-کیه؟

-شوکت هستم

-بفرمایید «جرئت نکردم از تو آیفن نگاه کنم میترسیدم !!! نمیدونم چرا انقدر ازش هولو ولا داشتم»

در باز کردم ومنتظر شدم تا بیاد و این انتظار چند ثانیه ای داشت قلبمو تو دهنم میاورد،تموم خاطرات صبح اومد تو ذهنم یاد حرفاش ،نگاهاش،تهدیداش…یعنی الان عکس و العملش چیه؟نکنه یه حرفی بزنه یه چیزی بگه یکی بو ببره ،مخصوصا نگین که خیلی تیزه اونم تو اینطور مسائل،منو یه جور نگاه نکنه که مامان بفهمه،یعنی الان مثل همیشه سرد و جدی و تلخه که نمیشه با یه من عسل هم خوردش؟دستام یخ کرده بود به جلوی در رسید…

یه شلوار جین سرمه ای تیره پوشیده بود با یه بلوزسفید جذب مشکی و روی بلوز یه ژاکت فیت تنش از جنس کشمیر یقه هفت بزرگ که همه دگمه های ریزشو بسته بود با یه پاتوی کوتاه تر ازپالتوی صبحی که تنش بود … خداوکیلی که خوشتیپ بود یه دسته گل خیلی خوشگل گل شیپوری سفید که شامل 5 شاخه گل بود و با رمان ساتنیه صورتیه سیکلمَه هم تو دستش بود ؛عاشق گل شیپوریم با اون شکل شیپور شکل سفیدشو زبونه ی زرد بلندش

با استرس نگاش کردم و گفتم:سَ …سلام

منو بی احساس نگاه کرد !!اصلا نمیشد تشخیص داد که چه مدل نگاهی تو چشماشه و چه احساسی داره مثل قدیم شده بود …حالا سر تا پامو نگاه کرد رفتم کنار ،اومد داخلو گفتم:

-کفش…هاتون…«اشاره کردم به کفشاش همیشه یادش میرفت تو خونه ما باید کفشاشو در بیاره»

بدون اینکه به حرفم اهمیتی بده دسته گلو طرفم گرفت و گفت:

-بهم بگو منظورم از اینکه گوشیتو نباید خاموش کنی چی بود؟

-چی؟!«برگشتم طرف پذیرایی راهروی ورودی در راستای دید پذیرایی نبودو مکلامات افراد حاضر در پذیرایی اعلام میکرد که کسی حواسش به ما نیست و متوجه حضور آرمین هنوز نشدن»

-گوشیمو خاموش نکردم!

-ولی جواب تماسای منم ندادی چه فرقی با خاموش کردن داره؟

-گوشیم تو اتاقم بود نشنیدم

کفششو در آورد و دسته گلو گرفتم و اشاره کرد به راه و گفت:

-برو «از جذبه اش هول شده بودم یه تماس جواب ندادن که انقدر عصبانیت نمی خواد چرا اینطوریه دیوونه»

آرمین-خوشگل شدی ،قرمز بهت میاد

جوابشو ندادم و گفت:

-ادب حکم میکنه حداقل برگردی با نگات ازم تشکر کنی

با استرس به طرف پذیرایی نگاه کردم و بعد به طرفش برگشتمو گفتم : ترو خدا، امروز کلی آدم…

-جناب مهندس…«قلبم هری ریخت و چشمامو رو هم گذاشتم و آهسته گفتم:

وای»چشمامو که باز کردم دیدم آرمین همون طور خیره،مغرور،جدی و با سری که زاویه اش به طرف با لا متمایل بود داره نگام میکنه سریع رو برگردوندم و بابا به طرفش رفت نخیر کمر همتو بسته بود که منو سکته بده

رفتم گلدون آوردم و توش آب ریختمو گلهای قشنگو سفیدو توش گذاشتم و مامان اومدو گفت :

-نفس برای مهندس چای بیار ،این گلا رو مهندس آورده؟

-آره خیلی قشنگند

دنبال مامان راه افتادمو گلو رو میز گذاشتم و مامان گفت:

-نعیم ,ملیکا جون جناب مهندس براتون چه گلهای قشنگی آوردن

ملیکا باز صداشو تو دماغی کردو با عشوه گفت:

-وئوو،بسیار زیباست ،سپاسگذارممن که سورپرایز شدم سلیقه اتون بی نظیره

«به آرمین نگاه کردم که انگار نه انگار با اون داشتن حرف میزدن یه جوری سرد به ملیکا نگاه میکرد که هر بیننده ای میفهمید که از ملیکا خوشش نمیاد البته که آرمین به همه اینطوری نگاه میکنه»

نعیم-ممنون خیلی زیباست

رفتم چای ریختمو سینی چای رو مقابلش گرفتم روی مبل تک نفره نشسته بود روی مبل کناریشم باباو آقای شمس بودن؛ در حالی که فنجون چای رو برمیداشت آروم گفت:

-گل ها برا نعیمو زنش نبود برای تو آوردم

به آرمین با نمیدونم چه حسی نگاه کردم اسمشو بلد نبودم یه حس لطف بود آخه قبلا   هیچ پسری بهم گل نداده بوداونم گل مورد علاقه ام و این اولین بارم بود

-خیلی ممنون «لبخندتو جمع کن نفس  ِ نفهم خوب فهمید ندید بدیدی»

آرمین –در واقعه نعیمو زنش برام اهمیتی ندارن که به خاطرشون گل بیارم «ییه یعنی من اهمیت دارم ؟»

-مرسی «به طرف هال رفتم گل رو میز اونجا بود آهسته لبه های گلو لمس کردم و خندیدم خُ ُِ ُِ ُِ …. بُ اینا گلهای منند لبمو زیر دندونم کشیدم ته دلم ذوق کردم آخه اولین بار بود که از طرف یه جنس مخلاف در مرکز توجه بودم برگشتم آرمینو نگاه کردم زیر چشمی منو نگاه میکرد،انگشتاموآهسته جمع کردم و راهمو کشیدم و رفتم به اتاقم و گوشیمو برداشتمو دیدم 7تا میسکلا از آرمین رو گوشیمه براش بزنم ممنون؟نه ولش کن پررو میشه گفتی دیگه،نه بذار بزنم تشویق بشه بازم از این کارا بکنه –ندید بدید – خب آره ندید بدیدم چیه؟

براش زدم:«ممنون من عاشق گل شیپوریم، وَ …،ممنون»و..

 سند

سریع زد :وَ …،چی؟

زدم:هیچی خواستم تشکر کنم همین

 سند

برام زد:صبح بهت گفتم حس خوبی نداری؟ جوابمو ندادی خواستم کاری کنم اعتراف کنی که حس خوبی داری،داری؟»

زدم :گلایی که آوردی رو دوست دارم

زذ: پس حس خوبی داری و از اینکه از من گل گرفتی خوشحالی

خود شیفتگی در این حد؟ پررو گوشی رو روی تختم گذاشتمو از اتاق بیرون رفتم و شروع کردم به نگین و مامان کمک کردن تا سفره چیده بشه ولی تموم حواسم به آرمین بود یعنی از من واقعا خوشش اومده یا همش یه سرگرمیه چند روزه است؟از کجا میدونست من این گل ها رو دوست دارم ؟!!! اگر دارم گول میخورم پس چرا از این حال و هوا بدم نمیاد؟!!!به آرمین یه نیم نگاهی کردم حواسش نبود صدای خانم شمس توگوشم پیچید:«خوش به حال…»الان من اون دختره ام –آره نفس جون خیال بافی کن بدبخت الان داره به ریش سادگیتمیخنده-خدایا کمکم کن نیوفتم تو چاه

شروین-خانم پناهی کمک نمیخوایین؟

مامان خندیدو گفت: نه پسرم

شروین-آخه دیدم الان ملیکا تو یه حالو هوای دیگه است بلند نمیشه من جاش یه کمکی بکنم

نگین-بازم تو

شروین خندیدو گفت:دله پره ها

مامان- نگین!

شروین سینی لیوانو برداشتو اومد طرف منوگفت: چیکار میکنی؟

سربلند کردمو تک تک لیوانا رو روی میز چیدمو گفتم :

-معلوم نیست ؟

خندیدو گفت:درسو میگم

-خودمو برای کارشناسی آماده میکنم

شروین-میخوای بیای شرکت ما؟

مامان از تو آشپز خونه گفت:

-نه اول باید درسشو تموم نکنه

چشمامو عاصی شده رو هم گذاشتمو نفسمو پوفی کردم انقدر بدم میومد مامان جای من جواب میدادهمیشه هم همین کاررو میکرد

شروین-من که ادامه نمیدم کارمو که دارم

-خب از اول هم کارداشتی

شرووین-خب یه کم اطلاعات درسی لازمه،البته دفترچه کارشناسی گرفتم ولی قبول نشدنش مهم نیست ،میگم ما تو شرکت یکی رو جای ملیکا میخواییم کی از تو بهتر فکرا تو بکن، بیا

-فکر نکنم مامانم بذاره درس مهم تره حالا حالا ها…«سربلند کردم دیدم آرمین داره نگام می کنه دقیقو موشکافانه گفتم حرفمو باشروین تموم نکنم الان همه بو میبرند که یه چیزی بین منو آرمین هست که داره اون طوری نگام میکنه…

نگین-بفرمایید غذایخ میکنه

همه دور میز نشستن

آقای شمس-جناب مهندس پدر رو مادر کجا تشریف دارن؟

آرمین خشک وسرد جواب داد:پدرم که در قید حیات نیستن ،مادرم کلمبیاست

خانم شمس چشماشو درشت و هیجان انگیز کردو گفت:

_کلمبیا؟ چرا اونجا؟

آرمین- اگر یه زمانی دیدمشون ازشون میپرسم«چرا اونجا؟»

منو نگین از لحن آرمین خندمون گرفتو آقای شمس گفت:

-حتما شما حرفه پدر رو دنبال کردید؟

آرمین-کاملابرعکس

آقای شمس با تعجب گفت:

-نه؟!!!

آرمین- کار ما تجارته کسی تاجر میشه که مورو از ماست بکشه بیرون ،دوتا چشم رو صورتش داره دوتا هم پشت سرش باید داشته باشه به کسی نباید اعتماد کنه حتی به همخونش چون تجارت وکسب نامرده باید به موقعه ر  ِ ند باشه وباید عین میگو باشه«سرشو بلند کرد به جمعی که همه سرتا پا گوش بودن و محو اون تن صدای بمو گیراش بودن نگاهی سرسری کردو ادامه داد:»

میگو قلبش تو سرشه یعنی احساسو بذاره کنار،تجارت بی رح م  بی انصافه، اصلا معامله ایجاب میکنه که اینطور باشی که سرتو عین کبک زیر برف نکنی و بگی اعتماد«به بابا چشم دوخت و گفت:»با اسم اعتماد هیچ اعتمادی به بار نمی یاد متأسفانه پدر من درست انسانی برعکس این صفات بود و من طریقه ی مادرمو پیشه گرفتم

خانم شمس باز قیافه اشو هیجان زده کردو گفت:

-پس از همچون مادرزبلو زیرکی چنین پسری بار میاد؟«ارمین انقدر مسخره خانم شمسو نگاه کرد که منو نگین سرامونو انداختیم پایینو خندیدیم»

سربلند کردم دیدم آرمین چشم دوخته به بابا وبابا هم سرش پایینو با فکرش درگیره و با غذا بازی میکنه یعنی چه؟!!!!!!!!!

آرمین درحالی که نگاهشو آهسته از طرف بابا به من متمایل میکرد میگفت:

-البته من کاملا به مادرم نرفتم وگرنه منم الان تو کلمبیا بودم منو نگین متعجب همدیگررو نگاه کردیم این دیگه واقعا   یعنی چی؟!!!!!

خانم شمس-الان پس تنها زندگی میکنید؟ یا شایدم با خواهرو برادری؟

آرمین-تنها «به من با شیطنت نگاه کرد و گفت»:فعلا تنها

یعنی چی؟!!!منظورش چیه؟چرا منو نگاه کردو گفت؟

شروین-نفس این کتلت ها رو تو درست کردی؟

مامان خندیدو گفت:از کجا فهمیدی؟!!

شروین –یه بار درست کرده بود آورده بود دانشگاه هنوز مزه اش زیر دندونمه الان خوردم یادم افتاد خیلی خوشمزه است

اومدم بگم :نوش   جا…«شروین کنار آرمین نشسته بود و آرمین با چهره ای بسیار آروم ولی،چشمایی که به بشقاب شروین دوخته شده بود چشمای آدمی بود که گویا حرص یا عصبانیتی در سر داره که من علتشو نمی فهمیدم انگار از شروین خوشش نمی اومد » کلمه امو کامل کردم:

-نوش جان

سر بلند کرد دقیقا همون نگاهو به من دوخت نگاهی با جذبه و جدّت تمام بدون ذره ای لطافت و رئوف بودن ولی همواره با آرامشی عمیق در چهره اش که هر بیننده ای در نگاه اول به این آرامش  ِ در او پی می برد

سرمو به زیر انداختمو آرمین گفت:

-نفس دیس کتلتو بده

دیس بیشتر جلوی شروین بود که روبروی من و کنار آرمین نشسته بود ؛به آرمین نگاه کردم هنوز همون طوری نگاهم میکرد به اطرافیام سرسری نگاه کردم نه کسی حواسش نیست ،دیسو دادم بهش در حالی که دست دراز میکرد می تونست از رو میز برش داره …ما سه سال بود که آرمینو میشناختیم اصلا   از این اخلاقا نداشت و برای من این مدل جدید اخلاقش خیلــــــــی عجیب بود…

آرمین-ظاهرا نفس با…،اسمتو نمیدونم )منظورش شروین بود(

خانم شمس با ذوق گفت: «شروین» مهندس جان

نگین زیر لب آروم گفت :

-نفس این زنه تنش میخاره انگار، نگاه چشم پسره رو از کاسه دراورد «نگاه کردم به خانم شمس ،نگین راست میگفت کاردو چنگال کم داشت»

آرمین – با شروین همکلاس بودن؟

خانم شمس با حالت نه چندان خوشایندی گفت:

-بله علت آشنایی ملیکاو نعیمم هم کلاس بودن شروین و نفس بوده

آرمین به من نگاه کرد و قاشقو چنگالشو تو بشقابش گذاشت و دست به سینه شد و تکیه داد به پشتیه صندلی و گفت: موضوع جالب شد ،

خُب؟

به شروین نگاه کردم همیشه نیشش باز بود از جرز دیوار هم خنده اش میگرفت ؛با خنده گفت:

-خیلی هم جالبه

آرمین از گوشه چشم با همون فیگورش نگاش کرد البته به علاوه ی سردی وجذبه ای که تو نگاش هویدا بودو بعد به من نگاه کرد بی احساس !بدون منظور

!بعد هم چشماشو دیمونی کرد ومحکم تر گفت :خُ ُِــــــــب نفس؟

نگین آروم گفت:اگر میدونستم با دانشگاه رفتنت بانی این ازدواج میشی کاری میکردم که دانشگاه قبول نشی

شروین جای من به آرمین جواب داد:خونه ما همین دو سه تا چهارراه بالا تره خب بیشتر اوقات من نفسو میرسوندم …«آرمین به من نگاه کرد …وا!!! عین قصاب که به بُزش نگاه میکنه ،نگام کرد حالا خوبه خودش با دخترا کوری میذاره نوری برمیداره ها» شروین ادامه میداد:

-یه روز ملیکا به من زنگ زد و گفت :«سر راه بیا دنبالم »منم رفتم دنبالشو سه تایی تو ماشین بودیم که از قضا تو بزرگراه با نعیم تصادف کردم همین که پیاده شدو دید نفس همراه ماست، آقا ،ماشینو ول کردو یقه مارو چسبیدبه قول معروف غیرت تروکوند اگر ملیکا پیاده نمیشد و میانجه گری نمیکردو چشمه نعیم بهش نمیخورد الان من بین حور و پریا بودم ..«جمع جز منو آرمین که چشم دوخته بود به منو جدی نگام میکرد ،خنده ی کوتاهی کردن و شروین گفت:»

-الانم که دیگه پاگشاشونه

نگین آهسته گفت:

-پاش میشکست پیاده نمیشد

آرمین مسخره خندیدو گفت :

-چه جالب و«جدّی باز منو نگاه کردوبدون اینکه نگاه از من بگیره به شروین گفت:»

www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان عذاب پارت 15

رمان عذاب جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عذاب از اینجا کلیک کنید  …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *