خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان من بد نیستم / رمان من بد نیستم پارت19

رمان من بد نیستم پارت19

رمان من بد نیستم

جهت مشاهده پارت های پخش شده این رمان از اینجا کلیک کنید.

رفت بعد چند دقیقه با دوتا لیوان اومد فکر میکنم شربت البالو بود چون به سرخی میزد!
حرفی نزدم درحالی که شربتم رو مزه مزه میکردم بهش چشم دوختم خیلی منتظرم نذاشت دو قلوپ از شربتش خورد گفت

_کیان عاشقت شده بود…من ایران نبودم اونطور که بعدها فهمیدم کیان و مهرشاد خیلی باهم رفت و امد داشتن و طی همین دید و بازیدها کیان عاشق تو میشه ولی تو ازش خوشت نمیاد…وقتی من برگشتم کیان به مناسبت برگشتنم برام مهمونی گرفت تو اون مهمونی دیدمت خیلی ازت خوشم اومد مثل بقیه دخترا نبودی که به پسرای پولدار و خوشگل بچسبی

شربتشو برداشت تا ته سرکشید دور لبشو با انگشتش پاک کرد لبخندی زد دستشو به سمت شالم اورد از روی سرم کشیدش چند لاخ از موهام رو توی دستش گرفت

_از جسارتت خوشم اومد به هیچ پسری محل نمیدادی ولی خب اینم فهمیده بودم از پسرای اویزون بدت میاد برای همین خیلی نزدیکت نمیشدم ولی کم کم باهام اشنا شدی ازم خوشت اومد منم که عاشقت بودم ولی مهرشاد میخواست تو با کیان باشی به هرحال کیان دوست صمیمیش بود!

سری تکون دادم زندگی من چه ربطی به داداشم داشت که بخواد دخالت کنه من با کی باشم؟ فکرم به سمت کیان کشیده شد پس وقتی کیارش بهم نزدیک شد برای علاقه اش بود که عصبی شد ناخداگاه لبخندی روی لبم نشست نمیدونم چرا ولی حسابی ذوق کرده بودم با صدای کیارش به خودم اومدم

_عزیزم بریم یکم استراحت کن هنوز کامل خوب نشدی

حق با کیارش بود احساس میکردم حسابی خستم با لبخند موافقتم رو اعلام کردم سوالای زیادی داشتم که بپرسم ولی خستگی بیش از حد مانع شد دستمو گرفت به سمت پله ها رفت در اتاقی رو باز کرد واردش شدیم
دو تا در تو اتاق بود یک در که معلوم بود برای سرویس بهداشتیه ولی اون در دیگه عجیب بود

_اون در برای چیه؟

_این در مشترک بین این اتاق و اتاق کیانه اینجا قبلا اتاق من بود…منو کیان قبل از قضیه تو خیلی بهم وابسته بودیم

سری تکون دادم روی تخت نشستم منتظر بودم که کیارش بره تا لباسمو عوض کنم ولی در کمال تعجب لباسشو دراورد با نیم تنه برهنه خودش روی تخت کنارم انداخت

با تعجب زل زدم بهش درسته نامزدمه ولی خب حس خوبی از اینکه باهاش روی تخت بخوابم رو نداشتم…وقتی نگاهمو دید نیم خیز شد گفت

_چرا اینجوری نگاه میکنی؟…لباساتو عوض کن بیا دراز بکش

سرمو انداختم پایین با انگشتام بازی کردم نمیدونم قبل اینکه حافظم رو از دست بدم رفتارم با کیارش چجوری بود رابطم باهاش در چه حد بوده عزمم رو جزم کردم با صدای اروم ولی محکم رو بهش گفتم

_ببین کیارش تو گفتی نامزدمی ولی من هیچی از گذشتم یادم نیست…نمیدونم رابطم با تو چطور بوده…من حتی یک خاطره از خودمون به یاد ندارم…میشه تا وقتی به شرایط عادت کنم…

دستشو اورد بالا از گفتن حرفام پشیمون نبودم ولی حسابی خجالت کشیدم! نگاهش کردم لبخندی زد

_بهت حق میدم…باشه هرطور تو راحتی من نمیخوام حالا که دوباره به دستت اوردم از دستت بدم عزیزم!

لبخندی بهش زدم گونم رو نوازش کرد بعد چند ثانیه روی صورتم خم شد جایی که نوازش کرده بود رو بوسید لباسش رو پوشید رفت بیرون نفس عمیقی کشیدم خوابم میومد نگاهی به ساعت تو اتاق انداختم! ساعت دو ظهر رو نشون میداد

#کیان

نه من حرفی میزدم نه مهرشاد حاضر بود سکوت رو بشکنه حسابی عصبی بودم حس کردم مهرشاد میخواد چیزی بگه بهش نگاه کردم

_چیزی میخوای بگی؟

_چرا واقعیت رو به مهرسا نگفتی؟ چرا گذاشتی همینطور نامزد کیارش بمونه؟ خودتم خوب میدونی کیارش ادم درستی نیست اگه بلایی سر مهرسا بیاره…

ادامه حرفشو خورد سرشو میون دستاش گرفت

_باید ببینیم چرا خودش رو نامزد مهرسا معرفی کرده…درضمن نقشه من از اول این بود که مهرسا رو بفرستم پیش کیارش وقتی کیارش خودش این رو انتخاب کرد کار من رو راحت تر کرد…مهرسا تا وقتی اینجاست کیارش نمیتونه بهش اسیبی برسونه

_فکر میکنی هنوزم برای نقشه بتونی روی مهرسا حساب باز کنی؟

سرمو به علامت ندونستم تکون دادم

تو حیاط روی صندلی نشسته بودیم سکوت دوباره بینمون برقرار شد عمیقا تو افکارم غرق بودم که صدای کیارش توجهمو به خودش جلب کرد

_به به اقایون باهوش…میبینم شمام کم نیاوردید خودتون رو جای فامیلش جا زدید

نگاهش به من بود ولی خب منظورش به مهرشاد بود که خودش رو داداش مهرسا معرفی کرده بود اخمی میون ابروهای مهرشاد نشست کیارش رو به روی من پشت مهرشاد ایستاده بود
مهرشاد با صدایی که قاطی از حرص و عصبانیت بود گفت

_ولی متاسفانه تو اینجور کلک بازیا از تو همیشه چند پله عقب تریم…هرچی باشه دست شیطان رو از پشت بستی

اتمام حرف مهرشاد شروعی بود برای قهقه بلند کیارش…منم اخم کرده بودم مهرسا کجا بود؟ برای چند لحظه نگرانش شدم ولی بروز ندادم
سوالی که میخواستم بپرسم رو مهرشاد پرسید

_مهرسا کجاست؟ تو که تا چند دقیقه پیش مثل مگس دورش میچرخیدی و تو گوشش وز وز میکردی

کیارش دستی به چشماش کشید تا اشکهایی که براثر خنده تو چشماش جمع شده بود رو پاک کنه

_خوب شد یادم انداختید…اگه مهرسا باهاتون بد رفتاری کرد اصلا نگران نباشید

چشمکی به قیافه متعجبم زد…منظورش چی بود؟ نموند که حرفی بهش بزنیم راه خونه رو در پیش گرفت…معلوم بود حسابی خودش رو اماده کرده که وارد یه بازی شه کیارش اصلا برام مهم نبود ولی دلم راضی نمیشد مهرسا وارد این بازی شه…میدونستم بازی کیارش با پایان تلخی تموم میشه

#مهرسا

جیغی کشیدم روی تخت نشستم دستی به صورتم کشیدم خیس بود بدون اینکه کنترلی روی اشکام داشته باشم روی گونه هام میچکید…کابوس دیده بودم ولی انگار واقعیت بود!
دقیق یادم نمیومد چی دیدم ولی انگار یکی به زور منو گرفته بود میخواست بهم نزدیک شه جیغ میکشیدم…فریاد میزدم ولی انگار کسی صدام رو نمیشنید
اتاق تاریک بود…هرچی که بود بالاخره تموم شد خداروشکر که تموم شد

آپاژور کنار تخت رو روشن کردم نگاهم روی ساعت نشست…اوه چقدر زیاد خوابیدم! ساعت سه نیمه شب رو نشون میداد تشنم شده بود دیگه خواب از سرم پریده بود از اتاق اومدم بیرون پله ها رو اروم رفتم پایین انگار همه خواب بودن…صدایی تو گوشم پیچید شبیه قهقه خنده دختری بود لبخند زدم برگشتم زیر لب گفتم

_نازنین

اما به محض برگشتنم صدا قطع شد دستمو روی لبام گذاشتم…من چی گفتم؟ نازنین؟ این شخص دیگه کیه؟ سرم عجیب درد میکرد دری انتهای سالن بود که من رو به اون سمت کشوند

_اینجا چکار میکنی؟

هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که با شنیدن صدا برگشتم…با دیدنش حس کردم ضربان قلبم رفت بالا…نمیدونم از ترس بود یا…
با یاداوری حرفای کیارش اخمی میون ابروهام نشست…لابد کیان ادم بدی بوده که وقتی بهم ابراز علاقه کرده ردش کردم…وگرنه هر دختری ارزوشه همچین پسری رو داشته باشه

_گفتم اینجا چکار میکنی؟

با صداش به خودم اومدم بیخیال تشنگی شدم بدون تغییر حالتی توی چهرم به سمت پله ها حرکت کردم بهش که رسیدم دیدم همچنان داره بهم نگاه میکنه از کنارش رد شدم ولی کنجکاوی نذاشت بالاتر برم بدون اینکه برگردم پرسیدم

_نازنین کیه؟

منتظر جوابش بودم که بازوم کشیده شد این بشر چرا انقدر وحشیه؟ نگاهش کردم نگاهش کمی‌ متعجب بود…چون من روی پله ایستاده بودم حدودا هم قدش شده بودم شاید چند سانتی ازش کوتاه تر نشون میدادم

_تو امروز کلا تو اتاقت بودی پس نازنین رو از کجا میشناسی؟ اون اصلا اینجا نیست سه روزه مرخصی گرفته

سرم حسابی درد گرفته بود ولی خب برعکس حرفای کیارش وقتی کنار کیان بودم اصلا احساس بدی نداشتم حتی میشه گفت ارامش عجیبی داشتم

_من کابوس دیدم تشنم شده بود اومدم پایین اب بخورم که صدای خنده یک دختر شنیدم وقتی برگشتم ناخداگاه از دهنم اسم نازنین بیرون اومد ولی توهم بود!

مشکوک نگاهم میکرد

_باشه برو بالا استراحت کن

دستشو از روی بازوم برداشت با قدم های محکم رفت بیرون بعد چند دقیقه خیره شدن به جای خالیش و حرکات عجیبش از پله ها رفتم بالا

یک هفته از وقتی که اومده بودم به این خونه میگذشت خیلی از اتاق بیرون نمیومدم کیارش مدام پیشم بودم مهرشاد رو اصلا ندیده بودم…کیان رو فقط سرمیز شام میدیدم
طی این یک هفته کلا غذاهای اماده ای که کیان سفارش میداد میخوردیم…اینا همیشه غذای اماده میخورن؟ مگه میشه؟
نشستن تو اتاقم کلافم کرده بود شالی روی سرم انداختم نگاهی به لباسام انداختم شلوار راحتی سفید با لباس ابی روشن که تا رونم بود پوشیده بودم شونه ای بالا انداختم از پله ها رفتم پایین صدای دختری از تو اشپزخونه توجهم رو جلب کرد

_خیلی دلم برات تنگ شده کجایی اخه تو دختر؟

رفتم سمت اشپز خونه با دیدن دختری که پشت به من ایستاده بود متعجب شدم فکر کنم تازه اومده چون طی این چند روزه ندیده بودمش گرچه اصلا از اتاق بیرون نیومده بودم ولی خب اگه کسی تو خونه میبود متوجه میشدم!

همونطور کنار در اشپزخونه ایستاده بودم به دخترک نگاه میکردم مشغول اشپزی بود…حدسم درست بود اولین روزی بود که اومده بود دختر برگشت پیاز های خورد شده رو از روی میز برداشت نگاهی بهم انداخت برگشت گفت

_سلام صبح بخـ….

حرفش رو نصفه ول کرد ظرف از دستش افتاد روی زمین با صدای بدی شکست خیلی سریع برگشت سمتم با تعجب به حرکاتش نگاه میکردم
اروم به سمتم قدم برداشت چشماش پراز اشک شد وقتی رو به روم ایستاد اولین قطره اشکش روی گونش چکید

_مهرسا؟…عزیزدلم…الهی من فداتشم کجا بودی تو دختر؟ نگفتی من بدون تو چجوری اینجا دووم بیارم؟

منتظر نموند حرفی بزنم خودش رو تو اغوشم پرت کرد دستاشو محکم دورم پیچید انگار میترسید فرار کنم اما من بی حرکت با ابروهای بالا رفته مسخ حرفاش شده بودم

_مهرسا…

ازم جدا شد اشکاشو پاک کرد متعجب نگاهم کرد دهنشو باز کرد حرفی بزنه که پشیمون شد دستمو اوردم بالا روی گونش کشیدم زیر لب زمزمه کردم

_نازنین تویی؟

دستشو روی دستم گذاشت چشمای اشک الودش رنگ تعجب به خودش گرفت

_مهرسا داری باهام شوخی میکنی؟ یعنی چی این حرفا؟ میخوای بگی تو این چند ماه منو فراموش کردی؟ اره منم نازنین همونی که وقتی فهمید تو کمایی شب روز کارش شده بود دعا کردن برات…همونی کـ..

_نازنین

صداش باعث شد حرف نازنین ناتموم بمونه نمیخواستم برگردم نگاهش کنم ولی نتونستم برگشتم به چشمای دریاییش نگاه کردم با اخم زل زده بود به نازنین انگار نه انگار من اونجا وجود داشتم

_بیا بالا تو اتاقم…همین الان!

نازنین چشمی زیر لب گفت نگاهی به کیان بعد به نازنین انداختم…نازنین من رو میشناخت از لحن صحبت کردنش, از حرفاش به راحتی میتونستم بفهمم با من خیلی صمیمی بوده…پس اون توَهم خنده ای که اون شب شنیدم و اسمی که زیرلب زمزمه کردم متعلق به همین دختر بود!

#کیان

نگاهی بهش انداختم سرشو انداخته بود پایین بدون اینکه بهش بگم بشینه با تحکم فراوان گفتم

_مهرسا فراموشی گرفته نیاز نمیبینم بیشتر از این چیزی بهت بگم ولی اصلا هیچی درمورد گذشته اش بهش نگو…باهاش صمیمی نباش…ازش فاصله بگیر

بعد اتمام حرفم سرشو اورد بالا برای اولین بار مستقیم به چشمام نگاه کرد…انگار چشماش مملو از حسرت و غم بود بعد چند ثانیه دوباره سرشو انداخت پایین

_چشم اقا

با دست بهش اشاره کردم که بره…رفت درو پشت سرش بست سرمو روی میز گذاشتم چیزی نگذشته بود که در اتاق باز شد با تعجب به فرد رو به روم نگاه کردم بعد سه ماه غیبت ناگهانی اینجا چکار میکرد؟ لبخندی زد…از لبخند معصومانه ای که روی لبش نشست بیشتر تعجب کردم…بعد مهمونی که برای کیارش گرفتم ندیده بودمش

_سمیرا؟

سرشو تکون داد نم اشک تو چشماش نشست…دیگه از زور تعجب نمیدونستم چکار کنم

_میشه منو ببری خونه مهرشاد؟

اخمی روی پیشونیم نشست معلوم نیست باز چه نقشه ای تو سرش داره که اینجور مظلوم نمایی میکنه…سمیرا رو خیلی وقته میخوام از دور بازی خارج کنم با نبودنش طی این مدت فکر میکردم دیگه نمیبینمش ولی حالا…

_ببین سمیرا منم میخواستم بیام ببینمت حرفایی دارم که بهت بزنم…نمیخوام دیگه اطرافم ببینمت…حالا برو بیرون حتی اسمم رو هم فراموش کن

با چشمایی سرخ به سمتم اومد دستاش رو روی میز گذاشت به جلو خم شد از چشماش کلافگی و خستگی میبارید بی توجه به حرفی که بهش زدم با التماس بهم خیره شد

_توروخدا منو ببر پیش مهرشاد یک هفته اس دنبالش میگردم اما پیداش نمیکنم

از اون سمیرای بدجنس و مغرور چیزی نمونده بود صورتش رنگ پریده و دستاش به وضوح میلرزید…شاید این قیافه منقلب هم جزی از نقشه جدیدش باشه!

_چکارش داری؟ نکنه سوژه جدیدته؟

چشماش رنگ عصبانیت گرفت میز رو دور زد رو به روم ایستاد اشکاش خشک شده بود و الان فقط از چشماش میشد خشم رو دید

_بهت میگم منو ببر پیشش…اگه میخواستم با تو حرف بزنم مطمئن باش تا الان حرفام رو گفته بودم

بدون هیچ حرفی نگاهش کردم مهرشاد میخواست بیاد اینجا این یک هفته برای کارای شرکت مجبور شده بود بره جنوب دیشب برگشته بود برای گزارشات قرار بود امروز بیاد اینجا با اخم به سمیرا خیره شده بودم که در اتاق ضربه کوتاهی خورد و بلافاصله باز شد خوب میدونستم این مدل وارد شدن مخصوص مهرشادِ

_سلام به گرمی اغوشم که تورا میطلبد سلام به سردی چشمانت که ان را پس میزند…حال کردی چه شعری برات خونــ…

سرش پایین بود وقتی اورد بالا نگاه خیرش روی سمیرا موند از شعری که خونده بود خندم گرفته بود ولی بروز ندادم الحق که این پسری دلقکی بیش نیست!
سمیرا با دیدن مهرشاد دوباره چشمه اشکش جوشید خودش رو به مبل رسوند روش نشست با دست هاش صورتش رو پوشند هق هق رو از سر گرفت…قیافه مهرشاد دیدنی بود به سمتم اومد اشاره کرد چرا گریه میکنه که در جوابش فقط شونه ای از ندونستن بالا انداختم

#مهرشاد

رو به روی سمیرا نشستم به زمین چشم دوخته بود هنوزم چشماش سرخ بود خواسته بود باهام تنها صحبت کنه واقعا حالات و رفتاراش رو درک نمیکردم منتظر نگاهش میکردم که بالاخره با تک سرفه ای برای صاف کردن گلوش قفل سکوت اتاق رو شکست

_وقتی بچه بودم نمیدونستم اعتیاد چیه…نمیدونستم خمار بودن یعنی چی…نمیدونستم نئشه چیه…دختر بودم و بابایی مثل همه دخترا…میخواستم همیشه بهم افتخار کنه ولی اون نه از نمرهای خوبم خوشحال میشد نه از مهربونیم…فقط وقتی لبخند روی لباش رو میدیدم که مواد مصرف میکرد یا به قول خودش “به خودش صفا میداد” اون موقع بود که خوشحال میشد و باهام مهربون بود

گنگ نگاهش میکردم سکوت کرد صداش خشدار بود پارچ روی میز رو برداشت برای خودش کمی اب ریخت چند جرعه خورد لیوان رو به جای اولش برگردوند
انگار داشت خاطراتش رو مرور میکرد لبخند تلخی روی صورتش نشست

_مادرم رو از دست داده بودم خیلی طول نکشید که جنازه یکی از داداشام هم نصیب خاک شد میدیدم که داداش دیگم از کار بابام راضی نیست ولی یک دختر بچه چطور میخواست کلافگی باباش رو صبح تا شب, شب تا صبح تحمل کنه؟ داداشم از من بزرگتر بود مدرسه ما تموم شده بود ولی برای اونا هنوز چند وقتی مونده بود برای همین قید بازی با دوستام رو میزدم فقط برای خوشحال کردن بابام پا به جای های نادرستی میذاشتم

دستاشو روی صورتش گذاشت هق هقش اوج گرفت دیگه نمیخواستم چیزی بشنوم…حتی از فکر کردن بهش واهمه داشتم چه برسه به اینکه بخواد واقعیت داشته باشه

_چند وقت پیش اومدم اینجا…اومدم پیش معشوقه ام کیان…ولی هق هق های مردونه کسی باعث شد پشت در بمونم فقط به حرفاشون گوش کنم…با تک تک حرفایی که میزدی یک خاطره جلوی چشمام رژه میرفت…ولی بازم مطمئن نبودم با هزار بدبختی قاشق دهنیت رو از اشپزخونه برداشتم…همه حالشون برای نبود مهرسا بد بود کسی متوجه حضورم نمیشد (با پوزخند گفت) یا بهتره بگم وجودم انقدر بی ارزش بود که کسی حتی متوجه بودنم نمیشد!…حتی اون جواب ازمایش نتونست راضیم نگه داره برای همین بازم پا گذاشتم تو این خونه دعا دعا میکردم بتونم یک جور دیگه به خودم ثابت کنم…وقتی صبح با کیان رفتید بیرون اومدم تو اتاقی که بودی شونه ای روی میز بود…

سرشو اورد بالا با چشمای اشکی لبخندی به روم پاشید

_یادته وقتی بچه بودیم موهات رو که شونه میکردی از روی شونه جمع نمیکردی و مامان چقدر دعوات میکرد؟…هنوزم اون عادت رو به همراه داشتی…موهای خودم و تورو بردم ازمایشگاه…اینبار دیگه مطمئن شدم تو…

پریدم وسط حرفش نذاشتم ادامه بده

نمیخواستم بیشتر بشنوم دستمو اوردم بالا جلوش گرفتم

_ساکت باش…سااااکت…نمیخوام دیگه چیزی بشنوم تو خواهر من نیستی….تو نمیتونی خواهرم باشی داری دروغ میگی…من باورت نمیکنم

اونم بلند شد مقابلم ایستاد چشماش اشکی بود…خدای من‌ سمیرا نمیتونست مهرنازم باشه…خواهرم من پاک بود معصوم بود مظلوم بود…
انگار افکارم رو خوند هق هقش بلند شد میون هق هقش گفت

_تو یک دختر هرزه رو خواهر خودت نمیدونی درسته؟ میخواستی یکی مثل مهرسا خواهرت باشه…حتی شنیدم اونشب میگفتی میخوایی مهرسا خواهرت باشه

اشکاش میریخت سمیرایی که الان جلوم ایستاده بود با سمیرای قبلا خیلی فرق میکرد دستشو به سمت کیفش که روی مبل بود برد برگهایی رو از توش کشید بیرون به سمتم گرفت

_بگیر اینا جواب ازمایش هاییه که بهت گفتم

برگها رو از دستش کشیدم بیرون جواب همشون مثبت بود برگها رو مچاله کردم انداختم روی زمین با پا محکم روشون لقد کردم

_دروغه…خواهر من معصوم بود یک فاحشه نبود…

بدون هیچ حرفی تو چشمام خیره شد انگار دیگه اون سمیرای قبلی نبود…چشماش…لعنت به چشماش که منو به گذشته برد…

_مهرداد خیلی اذیت شد ولی مجبور بود برای بابا مواد بگیره…وقتی مهرداد مرد منم نابود شدم…تو همیشه خجالتی بودی گوشه گیر بودی…مهرداد بود که وقتی مامان مُرد برام قصه میگفت…موهام رو میبافت درعوض منم میشدم سنگ صبورش…اون برام از کارایی که باهاش میکردن میگفت ولی من چیزی نمیفهمیدم! از یک دختر بچه چه انتظاری داری که بفهمه تجاوز به پسر یعنی چی؟

هق هق نذاشت ادامه بده چشمام پر شده بود یاداوری مهرداد اتیش به جونم مینداخت…یاداوری خواهر معصومم که حالا دختر خرابی شده بود نفسم رو میگرفت

_میدونم نمیخوای من کنارت باشم…میدونم برات اُفت دارم میخوام از تهران برم فقط یک خواهش ازت دارم…دیگه هیچوقت مزاحمت نمیشم

سری تکون دادم نمیخواستم از پیشم بره ولی خب میخواستم اول با این موضوع کنار بیام و مطمئن شم سمیرا همون مهرناز خواهرمه… بعد میرم برش میگردونم پیش خودم دیگه نمیذارم به این کثافت کاریاش ادامه بده…

_میشه بذاری بغلت کنم؟

گنگ نگاهش کردم چشماش پراز التماس بود…چطور میتونستم گمشده ای که این همه سال دنبالش گشتم رو پس بزنم؟ درسته اونی نبود که میخواستم ولی به هرحال هرچی که میگفت عین حقیقت بود! اون از مهرداد گفت…از عادت های بچگیم گفت…
دستامو باز کردم برای نقشم هم که شده باید قبول میکردم لبخند غمگینی زد با دو قدم خودش رو بهم رسوند دستاشو محکم دورم حلقه کرد هق هق میکرد و نفس عمیق میکشید

_مرسی…مرسی

شالش از سرش افتاده بود دستمو روی سرش گذاشتم و نامحسوس چند تار از موهاش رو کندم…درسته حرفاش درست بود ولی نمیتونستم بی گدار به اب بزنم میخواستم خودم مطمئن شم موهاش بلند بود طوری که تابلو نباشه خم شدم چند تار مو رو گوشه مبل گذاشتم

_هیس بسه دیگه گریه نکن

با گفتن این جمله هق هقش شدیدتر شد خواستم از خودم جداش کنم که سرشو از روی شونم برداشت ملتمس نگاهم کرد

_تورو خدا فقط چند دقیقه دیگه بذار همینجوری باشیم

مقاومت کردم دوباره سرشو روی شونم گذاشت اما چند ثانیه ای نگذشت که منو هل داد و از خودش جدا کرد بی توجه به من و کیفش به سمت در دوید لحظه اخر همونطور که دستاش روی صورتش بود اروم زمزمه کرد

_خداکنه یکروز افسوس این لحظه رو نخوری…خدانکنه روزی برسه که حسرت این روز رو بخوری

خودش رو انداخت بیرون…متعجب وسط اتاق وایستاده بودم به رفتارش فکر میکردم نمیدونم چقدر گذشت که در باز شد کیان اومد داخل

_حرفاتون رو شنیدم

با ناراحتی سری تکون دادم..اروم‌ پرسیدم

_رفت؟

_نه از اتاق اومد بیرون رفت دستشویی تو سالن…

شونه ای بالا انداختم روی مبل نشستم قضیه تار موهایی که از سمیرا کندم برای کیان گفتم اونم با نظرم موافق بود

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان من بد نیستم پارت24

رمان من بد نیستم جهت مشاهده پارت های پخش شده این رمان از اینجا کلیک کنید. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *