خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان پسر همسایه / رمان پسر همسایه پارت 11

رمان پسر همسایه پارت 11

رمان پسر همسایه

سوار آمبولانس و روی برانکارد بودم. با تمام کوفتگیها و زخمام، کل بدنم درد میکرد. اما من فقط چشمان گریان پارلا……. صورت سرخ و نگاه هراسانش رو می دیدم……..

راه نفسم بسته بود و تمام صورتم بشدت می سوخت، استخونام گزگز میکرد و دردی که توی تمام صورتم می پیچید ماورای تحملم بود، ولی صورت پراز اشک پارلا جلوی چشمام زوم بود و قلبم لحظه به لحظه براش از جا کنده میشد…….

به محض رسیدن به اورژانس تند زخمهای عمیق روی بینی و پیشونیمو بخیه زدند. طبق توصیه ی پزشکی که معاینه ام کرد، بحدی ظریف کار میکردند بلکه جای کمتری از بریدگیهام مونده باشه!

دکتر بعداز معاینه و تشخیص شکستگی بینی م گفت: اول باید شریانهای بینی م که شدیدا آسیب دیدن و بشدت خونریزی دارند بخیه خورده کامل جوش بخورند، بعد شکستگی دماغمو عمل کنن.

همونشب بعداز چند ساعت تحت نظر بودن به خونه برگشتیم. حالم خوب نبود و بدنم بشدت درد میکرد.

ولی با تمام این احوال بدم، فکرم فقط پیش پارلا بود.

به محض ورود به حیاط چشمم باز بسوی پنجره ی پارلا پر کشید………. حسی بهم میگفت از پشت پرده نگام میکنه …… ولی چیزی ندیدم……. دلم شدیدا بطرفش پر میکشید …….

در این لحظات بحدی به کنارم بودنش، به خبری ازش، به گوشه ی چشمی از عشقم، به یه احوالپرسی از زبون خودش نیاز داشتم که حدی براش متصور نبودم…..

تا بالای پله ها رسیدم، مامانم خودشو بهم رسوند و بغلم کرد. با چنان هق هقی گریه میکرد که دنیام زیرو رو شد.

با دیدن چشمان سرخ و صورت پف کرده ی مامانم از اشکهای بی دریغ، برای خاطر خودش همکه شده باید دعوا و مرافعه رو کنار میذاشتم و سعی میکردم از این به بعد مسالمت آمیز همچی رو حل کنم.

در دنیای به این درندشتی مادرم گناهی نداشت که پسری مثل ماهیار داشت! آرامش حقش بود که اونم از این به بعد من براش به ارمغان میاوردم.

اونشب بخاطر آمپولهایی که نوش جان کرده بودم کلا بیحس و حال بودم، ولی بعداز روشن کردن گوشی خاموشم، هرلحظه چشمم به موبایل بود و پیامی از پارلا که جویای حالم باشه………… ولی دریغ از یک پیام یا یک زنگ…….

صبح بود که دیدم تمام انتظارم بیفایده بوده و قلبم هم قاطی بقیه ی دردهام شده بشدت داره عذابم میده……… قرار نداشت……… آروم نداشت………. از بی توجهی که بهش شده بود داشت می رنجید و آروم آروم از گوشه کناراش ترک برمیداشت………

چشم براه بودم ولی…….. خبری از پارلا نشد که نشد……… آواره و سرگردان فکر میکردم و نمیدونستم اشکها و نگرانیهاشو توی کوچه بین همه ی همسایه هارو باور کنم یا این بی اعتناییهاشو که حتی خبری ازم نمیگرفت…….

اونروز کامیار که کنارم نشسته بود گفت: بی قراریهاتو می بینم…………. هرلحظه که چشمت به گو‌شی دوخته شده رو می بینم……….. ساییده شدن دندونات رو هم به هم می بینم……….. میدونم در انتظار چی هستی تا درخشش چشمات بدرخشه و قیافه ی بهم ریخته ت آروم بشه……

هردفعه که افسرده گوشی رو خاموش میکنی و کناری میندازی کاملا می فهممت……….. اصلا خبری از پارلا نیست؟ پارلا آنلاین میشه یا نه؟؟

آروم گفتم: لست سن ریسنتلی هستش که کلا مشخص نمیشه.

کامیار کاملا بطرفم چرخید و گفت: شاید مشکلی براش پیش اومده و واقعا نمیتونه خبری ازت بگیره!!! اصلا و ابدا فکر نمیکنم پارلا همچین دختر بی فکری باشه با اینکه میدونه همه ی این اتفاقا بخاطر اونه، هیچ حالی ازت نپرسه……… اصلا بنظرم جوری میاد این ماجرا……

سری تکون دادم و فکر کردم: پس چطور میتونست منو با فامیلشون سر کار بزاره و مسخره کنه، ولی نمیتونست یه احوالپرسی ساده رو ازم بکنه؟!!!

اصلا در حال و هوای من و احساس و عشقم نبود که به این چیزا فکری هم نمیکرد که براش اهمیتی داشته باشه.

سعی میکردم با دلتنگیام کنار بیام…….. ولی رسما داشتم جان به عزراییل میدادم…..

نادرشاه با همسرشون به ملاقاتم اومدند. سبد گل زیبایی با جعبه ای شیرینی آورده بودند که کامیار سبد گل رو کنار تختم گذاشت.

فقط آروم گفت: باور کن خرید گلها جوان پسندانه است و کار پارلا. ببین بهت کی گفتم!!!
آه و حسرتهامو فرو دادم و نگاهم روی گلها نشسته بود. با تمام رنجشهام آرزو داشتم حرف کامیار درست باشه و پارلا این گلهارو خریده برام فرستاده باشه.

از احوالپرسیهای مامانم و جواب اعظم خانم فهمیدم حال پارلا خوبه ………. پس…….. تنها فراموش شده ی عالم که اصلا به حساب نمیومد من بودم….

بازم قلبم برام آه و ناله سر داد. پارلا کلا حالی ازم نپرسیده بود، یعنی یادش میفتاد برام گل بفرسته؟ چقدر دیوانه بودم من که اینهمه ازش انتظار انتظار انتظــــــــــار داشتم….

نمیتونستم چشم از سبد قشنگ گلها بردارم. دلسوخته و ناخواسته شاخه گل سرخی از سبد بیرون کشیدم و جلوی بینی م گرفتم.

آهم در اومد. با پانسمان که نمیشد بوش کرد. ولی کاش می تونستم سینه مو بشکافم و گل رو تقدیمش کنم…… دروغی هم تحویلِ دل بیقرارم بدم و بگم از طرف پارلاست بلکه کمی……. در حد خیلی کم آروم بگیره و منم بتونم نفسهای حبس شده مو کاری بکنم که رسما ته گلوم بهم پیچیده خفه م میکردند………

نمیتونستم زیاد بیرون برم بلکه سرم گرم بشه، سر دردها و سرگیجه اذیتم میکرد. خونه هم فقط داشتم خفه میشدم.

گاهی قدم میزدم….. گاهی می نشستم….. گاهی میخوابیدم…… ولی حالم اصلا خوب نبود…. اصلا..

یک هفته ای که گذشت برام سخت ترین روزها بود که خدا نصیب گرگ بیابونم نکنه.

اونشب تا آنلاین شدم و پیامهام بالا اومد، لحظه ای اسم پارلا از جلوی چشمم رد شد.

از ذوق بود…… از ناراحتی بود……. از هرچی بود نمیدونستم……. فقط میدونم قلبم می کوبید……… بشدت هم می کوبید……. اصلا صداش کوبیدنش توی گوشام اکو میکرد.

چندین پیام داشتم ازش. دلم در تب و تاب بود بفهمم برام چی نوشته اونم بعداز یه هفته…….. ولی راستش غرورم راه نمیداد…… این احوالپرسی دیگه به هیچ دردی نمیخورد……. هیچ دردی…….

پارلا در طول این هفته با بی توجهی هاش کل وجود منو شکسته از بین برده بود……. چنان خوردم کرده بود که فقط آرزو داشتم بتونم برای همیشه فراموشش کنم.

تلفنهایی که میشد رد تماس میدادم و پیامکهایی که از طرفش برام میومد بدون خونده شدن حذف میکردم.

هرکاری میکردم بلکه جوابی به کارها و بی اعتنایی هاش گرفته باشه و دلم خنک بشه……. دیگه بیخیال این عشق و عاشقی شده بودم!

از بس جواب ندادم و ندیده گرفتم، پیامهای پارلا هم ته کشید و دیگه هیچی نداشتم……. هرچند خودم خواسته بودم ولی بازم دلتنگ دلتنگ دلتنــــــــــگش بوووووودم..

چهار روز مونده به عید شکستگی بینی مو عمل کردیم. فقط تنها اتفاق و ماجرایی که اصلا انتظارشو نداشتم به ملاقات اومدن پارلا بود.

چشمام بسته بود. چشم راستم درد داشت و بشدت اذیت میکرد. فقط دعا میکردم ربطی به عمل بینی م نداشته باشه.

حضور کامیارو کنارم حس کردم. بدون باز کردن چشمام آب خواستم که با باز شدن چشمام نگاهم به پارلا افتاد کنارم ایستاده بود.

متعجب نگاهش کردم. داشتم دیوونه میشدم. این از کجا اومده بالای سرم ایستاده بود!

اصلا حال خودمو نمی فهمیدم…….. خوشحال بودم؟ غمگین بودم؟ بی حس و احساس بودم؟؟ هیچیییی نمیدونم……… فقط میدونم دلم قرار نداشت…….. فقط میدونم جوری جدی عذرشو خواستم که خودم دلم به درد اومد!

میدونستم با حرفی که تحویلش دادم و پای استراحتمو به میون کشیدم که رفع زحمت کنه، هر کسی بود بدون چون و چرا از اتاق بیرون میرفت. ولیییییییییییی……

ولی زبونم چیزی میگفت و تمام تک تک سلولهام چیزی دیگر میخواست…..
زبونم ازش بوضوح میخواست بره و تنهام بزاره…….. ولی تمام روح و تنم با بند بند وجودم فریاد میزد و ازش میخواست به حرفام گوش نکنه و بی اعتنا باشه و بمونه…….

دلم در تب و تاب بود که صداش بلند شد…… شاکی تر از شاکی حرفهای دلشو گفت……. بدون حرف، گوش دادم و گوش دادم…… گله کرد……. شکایت کرد…… گناهان منو شمرد که اصلا هیچکدوم به مغزم هم راه پیدا نکرده بود……..

جای افسوس بود…….. من اصلا به اتفاقهایی که برای پارلا افتاده بود فکر هم نمیکردم…….. به فکرمم نمیرسید گوشیشو ازش گرفته باشن و شماره مو هم نداشته باشه……

تمام حرفاش درست بود. همسایه ها حرفهای منو شنیده بودند و ………… ووووووآآآآآآآآیییییییی…. بینوا پارلا……

ولی بازم رنجشها و شکستگیهای این مدت اون گوشه کنارها عذابم میداد و زخمیم میکرد…….. خیلی داغون شده بودم خیلییییییییی…….

با حرفهایی که در مورد نحوه سِت کردن لباسهام، چشم و ابروم، نحوه ی راه رفتن و قدم برداشتنم میگفت چنان ذوق و شوقی تمام قلبمو پرکرده بود دیگه اوج گرفته بودم.

پس دختر همسایه هم منو میخواست و دلش برام ضعف میرفت که اینجوری خودشو بمن رسونده بود.

همراه با تپیدنهای قلبم و گوش دادن بحرفاش فقط دعا میکردم نره و موندگار با‌شه……… من تازه پیداش کرده بودم……. من تازه میخواستم عاشقی رو بهش یاد بدم و خودمم عاشقترین عاشق دنیا براش باشم……

واقعا داشت میرفت. حتی کل کل هامونم جواب نداد.
وقتی پشت سرش گفتم: زگهواره تا گور عاشقتم جوجوووووووو……

دیگه با بقیه ی حرفام، عشقم …….. پارلای من……. موندگار بود و تازه دوران عاشقیمون شروع شده بود……. اما از چشماش مشخص بود فقط میخواد جوری منو خفه و سربه نیست کنه که خدا باید بدادم میرسید……….

اولین روز عید که پشت بام ملاقاتش کردم بحدی برام رویایی، پر از لطافت و خاطره انگیز بود که تا دنیا دنیاست فراموشش نمیکنم.

مخصوصا وقتی در آغوشم فرو رفت، حاضر بودم در اون لحظه همه ی دنیارو بهم بریزم و عشقمو بدون چون و چرا صاحب بشم.

از پله های پشت بام در تاریکی خوشحال و خندان دوتا یکی پایین میومدم که لحظه ای پیچیدن پامو حس کردم و صدای آخم بلند شد……. فکر کنم پام جاییش دررفته بود…..

با صدای آخم، لحظاتی نگذشته بود که چراغ روشن شد و کامیار بالای سرم ایستاد……

‌ ﻧﯽ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺩﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ
ﺟﺎﻧﺎ ﺑﺰﻥ ﺁﺗـــﺶ ﺗﻨﻢ ﺑﻪ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ

ﺳﺎﺯ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﮐﻮﮎ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺳﺎﻏﺮ ﻭ ﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺏ
ﺩﻟﺪﺍدگان ﺭﺍ ﺗﺎ ﺳــــــﺤﺮ ﺑﺮ ﺩﺍﺭ ﯾﻠﺪﺍ ﻣﯿﺰنی

ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﭼﻨﮕﯽ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺰﻥ ﺭﺣﻤﯽ ﻧــــﻤﺎ
ﺍﻣﺸﺐ ﮐﻪ ﻣﻬﻤﺎﻧﺖ ﺷﺪﻡ ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ

ﺗﻨﺒﻮﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺳﺎﺯ ﮐﻦ ﺭﻗﺺ ﺳﻤﺎﻉ آﻏﺎﺯ ﮐﻦ
ﺩﺭ ﻭﺍﺩﯼ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻨﻮﻥ ﺣﺮﻑ ﺍﻫﻮﺭﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ

ﯾﮏ ﺑﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺧﻤﺎﺭ، ﮐﻦ ﻣﺴﺖ ﻣﺴﺖ ﺑﯿﻘﺮﺍﺭ
ﺩﺭ ﻣﺤﻔﻞ ﺳﯿﻤﯿﻦ ﻭَﺷﺎﻥ ﺟــــــــــﺎﻡ ﮔﻮﺍﺭﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ

ﯾﻮﺳﻒ ﺑﯿﺎ ﻭ ﺩﺭﺱ ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﻣﮑﺘﺐ ﻋﺸﺎﻕ بین
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺯﻟﯿﺨﺎ ﺣﻀـــﺮﺕ ﺍﺳﺖ ﺫﮐﺮ ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ

هنوز ده دقیقه ای نشده بود ازش جدا شده از پشت بام پایین اومده بودم، ولی ته دلم می جوشید. نگرانش بودم مرد گنده رو……..

تند سری به پیویش زدم و پیامی برا‌ش گذاشتم. خبری نبود. اصلا آنلاین نشده بود.

نمیدونستم نصفه شبی زنگ بزنم یا نه که بلاتکلیف روی تختم نشسته بودم.

از وضعیت خونه شون بی اطلاع بودم و نمیدونستم اتاقش اختصاصیه یا با برادرهاش شریکه که دست و بالمو می بست.

لحظه ای حس کردم از حیاط ماهیار اینا صدایی بگوشم نشست.

آروم بلند شدم و زیر پرده رو کنار زدم.

چشمم به ماهیار و کامیار افتاد. داشتند بطرف در میرفتند. ولی ماهیار پای چپش رو نوک انگشتاشو روی زمین میزا‌شت و لنگان راه میرفت.

فقط ماسیده بودم و نگاه میکردم. تا کامیار در کوچه رو باز کنه نگاه ماهیار بطرف پنجره ام برگشت.

متوجه شد دارم نگاه میکنم. چون دستم که پرده رو گرفته بودم بوضوح دیده میشد.

صورت ماهیارو زیاد تشخیص نمیدادم. ولی برام سری پایین آورد و از حیاط بیرون رفت.

مبهوت فکر میکردم: یعنی چی شده؟؟ این پسره ی خنگول و پررو که دقایقی پیش صحیح و سالم پیش خودم بود و حالشم عالی اندر عالی……… چرا الان می لنگید…….

روی تخت نشستم و گوشم به راه افتادن ماشینشون بود.

گوشیمو دستم گرفتم. نمیدونستم بهش زنگ بزنم یا نه!! اونم پیش کامیار، خودشم نصفه شبی ……..

لبامو ورچیدم. چقدر سردرگم بودم. اما دلم مثل سیرو سرکه می جوشید.

تا من بتونم تصمیمی بگیرم زنگ گوشیم بصدا دراومد. گودزیلای لنگان همسایه بود. جواب دادم و تند گفتم: این وقت شب میشه بگی چه بلایی سرت اومده؟؟؟؟ تو که الان صحیح و سالم اون بالا داشتی بلبل زبونی میکردی؟

در حالیکه میخندید ولی آهی هم توی صداش بود گفت: والا فک کنم اونجوریکه تو چشم بهم دوخته بودی و منو برانداز میکردی، به سرعت برق و باد چشمم زدی!!

فقط گفتم: کووووووووفت و درررررد و وررررررم چشمت زدم!!! چه بلایی سرت اومده آخــــــــــه!

بازم تک خنده ای کرد و ادامه داد: چیزی نشده بابا، فقط چنان توی تاریکی پله ها، پام پیچ خورد، فکر کنم حتما اتفاقی براش افتاده که اینهمه درد میکنه! خیلیییییی عذابم میده.

گفتم: اووووووووه چه خبرته توووووو، مواظب خودت باش آخه پسره ی خل و چل! تو چرا با گیج بازیات با خودت اینجوری میکنی! جوونتو که از سرراه پیدا نکردی، کردی؟؟؟!

ولی……… آقاهــــــــــه حالا که هرکی هرکی هستش و هربلایی خواستی سر خودت میاری، الهههههههههی اون زبونتو مار نیش بزنه …….

اولا چشم شور و سق سیاه خودتی و خودتی و بازم خودت، دوما سعی نکن گیج بازیهاتو گردن یکی دیگه بندازی! بمن چــــــــــه تو بلد نیستی از دوتا دونه پله پایین بیای و چلمنگ بازی درآوردی! حتما کله پا خوردی زمین نه؟؟

خندان گفت: زرنگ بانو نه بخدا! فقط پام از مچ پیچ خورد همین. الانم میریم اورژانس ببینیم چی شده! خیلی عذاب داره.
گفتم: فقط منتظرم ببینم تو آخرش سر سالم به گور می بری یا نه! میترسم مور ملخ ها هم نتونن چیزی برای خوردن پیدا کنن. باور کن آدم دلش میخواد تورو با اینهمه زخم و زیلی که داری خفه کنه که از دست تو حوصله م پکید!!!

خندان آهی کشید و گفت: اصلا نگران نباش که حالم بدتر گرفته میشه. چیزیم نیست. فقط فکر کنم دررفته!

با حرص گفتم: تو تب داری، داغــــــــــی نمی فهمی….. اون آه هایی که از ته دلت درمیاد میگه اتفاق بدتری برات افتاده! ولی انشاا… که چیزی نیست!

از اونور صدای کامیار بلند شد که گفت: پارلا خانم دعا کنین این داعش سرراست بیاد اینو بگیره بخورتش، بلکه ما هم خلاص بشیم که دیگه راهی برامون نذاشته…….. والا کار و زندگیمون شده دنبال ماهیار افتادن……. فقط توی اورژانس ها تلپ شدن و باند و باندپیچی……

اصلا باید از مامانم بپرسم، ولی مطمئنم نافشو توی بیمارستان چال کردن که راه براه بطرف بیمارستان کشیده میشه و صداش از اونجا میاد!

گفتم: راست میگه دیگه ماهیار….. من اینور داره تنم از ترس اتفاقایی که فقط برای تو میفته میلرزه!!! والا بازم فدای معرفت دادا‌شت که اصلا بیخیالت نمیشه……….. من بودم الان تورو به نون خشکی فروخته بودم و خودمم خلاص……..

صدای کامیار بگوشم نشست که می خندید. گفت: والا ایوووووووول داری آبجی پارلا! انشاا… فردا صبح خودم به نمکی می فروشمش و خلاص میشیم از دستش……… والا این وضعیت مونه. نصف شبی بخاطر شازده که نمیدونم پشت بام چیکار میکرد افتادیم خیابونها…..

خندان گفتم: دیگه مزاحم نمیشم. چون فکر میکنم کمی هم ادامه بدیم کامیار همون گوشه ی خیابون ولت کنه که دیگه نتونی حتی خونه تونو پیدا کنی! مواظب خودتون باشید. نیم ساعت بعد دوباره زنگ میزنم.

دیگه خوابم هم پریده بود. این زلزله فقط با کارهاش آدمو ناکار میکرد و تن و بدنمو ده ریشتری میلرزوند.

بعداز چندین بار تلفن و احوالپرسی و گزارش گرفتن، بالاخره دکتر با نگاه کردن به عکسهای رادیولوژیش گفته بود قسمتی از پاش دررفتگی داره و طبق گزارش خندان کامیار، در برابر صورت سرخ از درد ماهیار که حتی نمی تونست صداشم دربیاره، پاشو جا انداخته بودند.

دکتر هم براش استراحت جدی تجویز کرده بود تا پاش زیاد زمین گذاشته نشه بلکه زودتر خوب بشه و پشت بندش مشکلاتی پیش نیاد!

اونشب تا خیالم از ماهیار راحت شد، وقتی در راه برگشت بخونه بودند، شب بخیری حواله ش کردم و حتی نفهمیدم کی سرمو زمین گذاشته بودم.

فرداش بود که من غش غش میخندیدم و آه و ناله های ماهیار به آسمون میرفت.

گله کنان میگفت: دیشب دارویی به پام زدن که پام عین پوست خربزه شده و رنگ و روشم عوض شده! دیگه این پا برام پا نمیشه و دختر مورد علاقه ام هم پرید.

حالا من تصمیم داشتم خودمو بازار برسونم و برات کادوی تولد بگیرم، ولی بحدی پام درد داره حتی نمیتونم تا سرکوچه مغازه ی احمد ماست بند برم و یه ظرف ماست برات بگیرم………

منکه فقط می خندیدم گفتم: همچی فدای سرت. منکه گفتم انتظار زیادی ازت ندارم. تو فقط سلامتی خودتو اونم در حد نوک سوزن حفظ کن و اینهمه تن و بدنمون رو به رعشه و رقص بندری ننداز برامون کفایت میکنه.

گفت: دیشب بحدی مراعات کرده بودیم که مامان و بابام خبردار نشده بودند. صبح که مامان پای باندپیچی شده پوست خربزه ایمو دید اصلا باور نمیکرد این اتفاق برام افتاده باشه.
فقط وقتی کم کم باورش شد بازم بلایی سرم اومده با تاسف گفت شکر خدا از بالا و پایین فقط بانده که بهت می پیچن! دور کمرتم یه دور بپیچن عالی میشه و حرف نداره ها…….

غش غش می خندیدم که ماهیار گفت: بخند جووووونم بخند!! بیچاره ماهیار……… مامانم فقط با طعنه بهم گفت دیگه از اسپند دود کردنم برات خسته شدم که هیچ اثری برات نداره! آدم نمیدونه چه جوری باهات رفتار کنه که ……… فقط مونده تورو مثل بچه کوچیکها ببندم پشتم و نذارم قدم از قدم برداری و خودم مواظبت باشم همین……..

منکه از بس خندیده بودم شکمم درد میکرد و ماهیار هم بیشتر ناراحت میشد و دادش درمیومد.

همون روز بود که عید دیدنی بخونه ی دایی رفتیم و محسن هم از شانسم خونه بود.

راستش نمیخواستم همراه مامان و بابام راه بیفتم. ولی مامان چنان چشم غره ای برام رفت که راست بطرف اتاقم راه افتادم و لباسهامو تنم کردم.

اگه بگم هر لحظه محسن چشمش بمن بود پربیراه نگفتم. فقط با دیدن نگاهاش کل بدنم میلرزید و کم می موند رعشه بگیرم.

روزهامون با عشق و عاشقی اونم مخفیانه میگذشت. گاهی شبها که زیاد دلتنگ هم می شدیم پشت بام همدیگه رو می دیدیم و ماهیار از بس سربسرم میذاشت و باهام کل کل میکرد گاهی قهر میکردم و گاهی از شدت خنده اشکام جاری میشد.

رسید اونروزی که با لیلون تلفنی حرف میزدم و خبر داد دارن برای خواستگاری از من آماده میشن……. محسن آپارتمانشو خریده و خودشم آماده ی ازدواجه!

فقط میدونم سکته رو کرده بودم و با لرزش دستهام اصلا نمیتونستم گوشیمو نگه دارم……

بگو که عاشقم هستی، دلم تکرار میخواهد
برای باتو بودنها ، دلم اصرار میخواهد

بدون تو پریشانم ، پناه خستگی هایم
بگو که بی تو دلتنگم ، دلم اقرار میخواهد

دگر شعری نمی گویم که لکنت دارد احساسم
برای شرح هجرانت دوصد طومار میخواهد

اگرچه خواب هرشب را حرامم کرده ای اما
دل بی تاب و بیمارم ، کمی تیمار میخواهد

تمام ضجه هایم را پسندیدی و خندیدي
نمی دانی دل تنگم تو را بسیار میخواهد …

آب دهنم خشک شده بود و صدام خش خش میکرد. حواسم پریشون تر از هر زمانی خاص بود…….. فقط فکر میکردم ممکنه چه اتفاقی برام بیفته؟؟؟

آب دهنمو بزور قورت دادم و گفتم: لیلون نکنه بزاری محسن اینکارو بکنه ها………… خودت که میدونی من اصلا همچین کاری نمیکنم و کلا به محسن فکر هم نمیکنم چه برسه باهاش ازدواج کردن……………. جووووووون پارلا نزار اصلا فکرش بطرفم پرواز کنه…….. میدونم خودت بلدی چیکار کنی…..

لیلون شاکی گفت: دختره ی بی شعوووووووورررررر…… اولا از خدات باشه اجازه بدیم به محسن خل ما فکر کنی……… والا مثل اینکه نوبرشو آورده، چه زیاده توی این زمونه دخترای بدردنخوری مثل توووووو ……

لعنت بر شیطووووووون هــــــــــا……. دوما جواب این حرفت رو من دو ماه قبل دادم. بنظرت این بنده ی حقیر و بینوا و بدبخت چیکار باید بکنم؟

بنظرت بگم پارلا خانم ما عاشق شده و داره با پسر همسایه شون ماهیارجان جیک تو جیک می پره خوبه؟؟؟؟

بدبختِ مشنگ ……. کافیه دهنمو باز کنم و چیزی بگم درجا به گوش بابات میرسه که اونوقت خر داری برای باقالی و نخود بار کردن یا نه؟؟؟؟

بنده متاسفانه نمیتونم کمکت کنم. چون کار بدتر از بیخ و بن خراب میشه والا!

مصرانه گفتم: خب با محسن حرف بزن. بگو پارلا راضی نیست به خواستگاریش بری……. پارلا هنوز میخواد درس بخونه و ……

لیلا درجا گفت: خواب دیدی خیر باشه. این داداش الدنگ من تا این حرفو بشنوه میزنه چِرت پِرتم میکنه و خیری از این دنیا ندیده جوونمرگ میشم. میگه این حرفو الان باید میزدی که همچی برای ازدواجم آماده ست و خودمو در خیالاتم فقط با پارلا دیدم؟؟

جوووون من بیخیالم شو من اینکاره نیستم. خودت هرکاری بلدی بکن. زبون مامان باباتو خودت بهتر از همه میدونی. منم فعلا بااجازه و خداحافظتون…..

داد زدم: لیلــــــــــا………. تو باید کمکم کنی!

گفت: باور کن راست کار من نیست. خواستی به گودزیلای خودت خبر بده ببین میخواد چیکار کنه! خب هرچی باشه پای خودشم گیره دیگه….. من فعلا…..

مات و مبهوت به گوشیم چشم دوخته بودم و صدای ضربان قلبم توی گوشام می پیچید…..

آخر عاقبتم به کجا می کشید رو نمیدونستم……. فقط باید خدا کمکم میکرد……

اونشب بحدی قاطی بودم که اصلا حال خودمو نمی فهمیدم.

نگاهی به پیوی ماهیار انداختم که عکسهای جدیدی برای پروفش گذاشته بود. زیر هرکدوم هم شعری قشنگ نوشته بود که حتما تقدیم به من بودند.

اشکام راه گرفت. ماهیار من چقدر چقدر چقــــــــــدر لاغر شده بود…….. هنوزم که هنوز بود چسب بینی شو داشت و میگفت استخونهای بینی ش گزگز میکنه ……. همه ش تقصیر من بود که هیچوقت خودمو نمی بخشیدم…..

مخصوصا اینهمه لاغر شدنش مثل دشنه ای توی قلبم فرو میرفت که حالمو بدتر از بد میکرد.

با دلتنگی عکسهای ماهیارو به سینه ام فشردم و زار زار اشک ریختم…..

دیگه نتونستم تحمل کنم و بهش زنگ زدم. میدونستم خونه ست. اومدنشو به خونه دیده بودم.

بعداز احوالپرسی و کمی حرفهای روزمره که خوشحالی از صداش مشخص بود، وقتی زمینه برای حرفم مساعد شد آروم گفتم: ماهیار، اگه من یه خواستگار خوب و پروپاقرص داشته باشم و مامان بابام هم راضی باشن چیکار میکنی؟

اول سکوت کرد. بعد گفت: اولا بگو اون کدوم خریه این جرات رو بخودش داده؟…….. دوما مهم تو هستی که میدونم راضی به اینکار نمیشی تنهام بذاری. سوما بنده اولین کاری که میکنم چندین بار خواستگار میفرستم و به هیچ عنوان هم دست بردار نمیشم……. ولی اگه با نادرشاهت به جایی نرسیدم………..
بغضمو فرو دادم و دستی به اشکای دوباره چکیده ام کشیدم. سراپا گوش منتظر بودم که دیگه ادامه نداد.

آروم گفتم: خب بعداز خواستگاری چیکار میکنی؟

گفت: یه روز دستتو میگیرم و می برمت جاییکه هیشکی دستش بهمون نرسه. کاری میکنم خودشون راضی بشن و اجازه بدن عقدت کنم. مایه ش یه مدت قهره که بعدا مجبورن باهامون راه بیان. خب نظرت چیه؟ میتونم شروع کنم؟

با چشمان اشکآلودم فقط گفتم: دعا کن کار به اونجاها نرسه ماهیار………… چون من نیستم و هیچوقتم نمی تونم دختری باشم که حالا بخودم جرات بدم باهات راه بیفتم……….. عمرا بتونم جرات کنم همراه تو بیام……..

اونشب با چه ناراحتی از هم جدا شدیم رو خدا عالم بود…… اولین بار بود با هم اینجوری اختلاف داشتیم .

تا مدتی فقط اشک ریختم و اشک ریختم …… کی خوابیده بودم رو نمیدونستم…….

و پنجشنبه فردای همونروز بود که زنداییم زنگ زده برای ناهار روز جمعه دعوتمون کرد.

با اشاره ای که به مامان کردم گفتم اصلا قبول نکنه……. ولی زندایی شاکی بود دفعه ی قبل هم بخاطر مریض بودن بابا قبول نکردیم مهمونشون باشیم که ایندفعه واقعا داشت قهر میکرد…

حالا چه چیزای دیگه ای هم به مامان گفت رو نفهمیدم، فقط میدونم جمعه همگی دعوت بودیم و تمام……… چاره ای هم نبود….

خواستم جوری بپیچونم و خودمو از مهمونی کنار بکشم که نگاه خاص و عصبی مامان روی صورتم نشست و فقط گفت: راست میری اتاقت و آماده میشی بدون حرف……….. دیگه نشنوم خودسرانه تصمیم بگیری و خودتو از فامیل کنار بکشی……..

در تمام دار و دنیا دوسه تا فامیل داریم…….. کمی ما خودمونو بخاطر دردونه مون عقب بکشیم، کمی هم تو کنار بری و قاطی هیشکی نشی که چیزی نمی مونه……. برو آماده شو زود….

آویزون و بدون حرف بطرف اتاقم راه افتادم. بابا هم نشسته بود و گوش میکرد. کافی بود دهنمو باز کنم تا دوطرفه اعدامم کنن.

آماده شدم. لباسهای خیلی معمولی و ساده که تونیک شلوار سفیدرنگ طرح دار، اونم مال خونه بود رو پو‌شیدم و حتی دستی هم بصورتم نبردم. نمیخواستم حتی نوک سوزن چشمگیر با‌شم و دل آقا محسن برام ضعف بره!

حالم خوب نبود……. اصلا نبود…….

وقتی نگاه مامانم روی صورت ساده ام افتاد تعجب رو توی نگاهش دیدم.

من زیاد آرایش نمیکردم، ولی اینجوری مثل شفته هم راه نمیفتادم.

صورتمو برگردوندم و بدون گفتن چیزی بطرف ماشینمون راه افتادم.

وقتی وارد خونه دایی اینا شدیم همه به پیشوازمون اومده بودند.

با دایی و زندایی و لیلون روبوسی کردم و تازه نگاهم روی محسن نشست.

اووووووووووووووه بحدی قشنگ بخودش رسیده بود که اگه دلم خالی بود حتما با دیدنش حظ میکردم…….. شایدم عاشقش می شدم…….

موهاشو رو به بالا حالت داده بود و سه تیغ کرده با پیرهن آستین کوتاه سفید و شلوار کتان قهوه ای رنگی که به تن دا‌شت عالی اندر عالی بود.

ولی راستش من یه جور دیگه می دیدمش. جوریکه زیاد ازش خوشم نمیومد…….. جوریکه اصلا دوستش نداشتم…….. آخه چی میشد یه بار مردونگی میکرد و دست از سرم برمیداشت ….

نگاهش بصورتم دوخته شده بود و قشنگ براندازم میکرد.

لحظه ای حس کردم انگشت یکی به پهلوم فرو رفت. حواسم جمع شد و فهمیدم ماسیدم و حواسم کلا پرت هستش.

همونجور دورادور درحالیکه سعی میکردم نگاهم توی چشماش نیفته با محسن هم احوالپرسی کردم و صورتمو برگردوندم. .

اگه بگم چشماش هم میخندید دروغ نگفتم. ولی من هرلحظه احساس میکردم دل آشوبه اذیتم میکنه و کم کم حالم بدتر از بد میشه…….

توی اتاق لیلون مانتومو درآوردم و حس کردم لیلا با دیدن صورت رنگ و رو رفته و لباسهای معمولی و بارها کارکرده ام چشا‌ش باز شد. اتفاقا لباسهام کوچولو هم به تنم گشاد بودند.

آروم خوند:

تو ذاتاً قشنگی، نداری نیاز
به افزودنی های غیر مجاز

#محمد_نظری_ندوشن

بعد شاکی ادامه داد: ولی خب دستی بصورتت می بردی بد هم نمیشد بخدا! الانــــــــــه که باید بگم الخنگولی خاک تو سرونی، حتی تُسکِنهو….

حالا اینا چیه پوشیدی گیجِ محله!!!! توی خونه تون اونجوری شیک میکنی میگردی، الان مثلا اومدی مهمونی اونم خونه دایی جانت!!!

اصلا اون روایت رو شنیدی میگن دختری که موقع پوشیدن شلوار چندبار بالا پایین نپره دختر نیست شلغمه؟ والا تو شلغمم رد کردی با این لباسهای گل و گشادت دیگه!!!

بیحال خندیدم. ولی حالا مامانم مونده بود با دیدنم چی میگفت رو خدا میدونست!!

از اتاق که بیرون اومدیم تا نگاه مامان خانومی مون روی من نشست چشما و دهنش با هم باز شد. سراپامو گشتی زده ولی چیزی نگفت. فقط با افسوس سرشو تکون داد که از هزارتا فحش بدتر بود.

تنها کسی که خودمو بخاطرش به این روز انداخته بودم محسن بود که اصلا توجهی به لباسهام نداشت و نگاهش توی صورتم فقط راهی می جست توی چشمام زوم بشه…….

نتونستم کنار مامان بشینم. صدرصد زیر لب غر غر میکرد و کلی حرف تحویلم میداد که بسوزه پدر ترس …….. کلا دیگه بطرفش نگاهم نکردم……

شایدم از حرصش زیرجلکی نیشگونی ازم میگرفت که مجبور بودم بخاطر آبرومم شده جیغمو قورت بدم و حالا تا مدتها جای نیشگون ریزش سیاه می موند…….. پس بیخیالش شدم و نزدیکشم نرفتم.

بعداز پذیرایی شدن، به کمک زندایی رفتیم. ناهار خوبی رو کنار هم نوش جان کردیم.

قشنگ در مقابل محسن بودم که مثلا سرشو پایین انداخته بود و غذا میخورد.

ولی میتونستم قسم بخورم تمام قاشقهامو هم می شمره! کاملا حس میکردم چقدر حواسش به منه….

لیلون با ریتمی خاص خوند:

اگر آن دخت شیرازی
بدست آرد دل ما را

به او میبخشم ماکارونی
با ته دیگای اعلا را

آقا محسن تو فکری! خودشم نیاد نامه یا پیامکش میاد نگران نباش.

همه خندیدند که نگاه محسن توی چشمام گره خورد….

سرمو پایین انداختم و دیگه بالا نیاوردم. مثلا خیلی اشتها داشتم و فقط با غذام بازی میکردم که با این نگاهش همه ش پرید و دیگه نتونستم چیزی بخورم.

بعداز ناهار بود که خودمونو به اتاق لیلون رسونده روی تختش ولو شدیم.

ناراحت گفت: دلم بحال محسن میسوزه. چقده حواسش بهت هست و نگاهاش بهت چه عاشقانه دوخته میشه……….. ولی خب………. شانس ماهیار بیشتره پسره ی گودزیلایِ زپرتیِ کله خرابِ میمون صفت بدرد نخور…….

گفتم: توروخدا لیلا شروع نکن. خودت میدونی من از اولم عاشق محسن نبودم. اصلا شده یه روز از زبونم چیزی بشنوی! خب پسر داییمه جاش توی دلم محفوظه………. بیشتر از این از دستم برنمیاد…….. میگی چیکار کنم……

فقط نگام کرد و لبخندی غمگین زد. بعد آروم گفت: اگه قراره پیتزا باشی و همه دوستت داشته باشن پس برو……….. من جای محسن باشم ترجیح میدم عشقم خورشت کرفس باشه و فقط و فقط مال خودم……..

نگاش میکردم و گوش میدادم. اما دلم از غمی به سنگینی کوه لبریز بود……..

کاش میشد زندگی
تکرار داشت . . .
لااقل تکرار را یکبار داشت . .
ساعتم برعکس
میچرخید و من . . .
برتنم میشد گشاد
این پیرهن . . .
آن دبستان ، کودکی
سرمشق آب . . .
پای مادر هم برایم
جای خواب . . .
خود برون میکردم
از دلواپسی . . .
دل نمیدادم به دست
هر کسی . . .
عمر هستی ، خوب و بد
بسیار نیست . . .
حیف هرگز قابل تکرار نیست !!

کنار لیلون دراز کشیده بودم و نگاهم به سقف اتاق دوخته شده بود.

لیلون حرف میزد و گاهی برای محسن، گاهی برای من دل می سوزوند، منهم در افکار و بلبشوی ذهنم که مثل پتک در سرم کوبیده میشد غرق بودم.

صدای محسن از بیرون اتاق به گوشم خورد که لیلا رو صدا میزد.

لیلا سری بیرون زده بعد از لحظاتی سرشو داخل اتاق کرد و آروم گفت: پارلا محسن چند لحظه باهات کار داره. داره میاد اتاق…….

تا خواستم بگم چیکارم داره آخــــــــــه……. لیلا رفته بود.

تند بلند شدم و خودمو روی تخت جمع کردم. با ورود محسن به اتاق نگاهم به سراپای جذابش افتاد.

حتی بدون نگاه کردن به چشماش هم میشد متوجه درخشش و خوشحالی نگاهش شد.

کنار تخت رسید و گفت: مزاحم نباشم پارلا!

سری تکون دادم و نگاهی به فرش انداخته گفتم: خواهش میکنم. خونه خودتونه. مزاحمتی هم باشه از طرف ماست.

از وسط تخت کناری کشیدم و پاهامو روی فرش گذاشتم.

خودشم با فاصله کنارم نشست. گفت: اولا خودت میدونی و خبر داری چقده برامون مخصوصا من عزیزی که این حرفارو نداریم.

دوما نتونستم بین جمع خوب حالتو بپرسم. راستش خجالت کشیدم. الان خوبی؟ حسم میگه خیلی پریشونی! یه جوری توی خودتی که اصلا خوشآیند من نیست! اتفاقی که نیفتاده…… حالت واقعا خوبه؟

نگاهی بصورتش کردم. چیزی نداشتم بگم. هرچی میگفتم اوضاع بدتر میشد. کلا باید خفه خون میگرفتم و هیچی هیچی نمیگفتم.

ولی محسن باید جوری پیچونده میشد. حرف لیلا در اینگونه موارد خاص برای از سر واکردن یادم افتاد.

آروم گفتم: مگه دکتری حالمو می پرسی و تشخیص هم میدی اینهمه پریشونی رو!؟

خندید. گفت: خوب یاد گرفتی ها…… آموزشهای لیلا حرف نداره و روی همه تاثیر گذاشته حتی من ……… اگه الان بود میگفت آره متاسفانه دامپزشکم……. قدرت تشخیصم هم با تجویز دارو و علوفه هام حرف نداره…..

از حرفش ناخواسته لبم پرید. برادر همون خواهر زبون دراز بود که بود……… کم آوردن توی کارشون نبود که…… به اسم لیلا جوابمو گرفته بودم….

فقط زمزمه کردم: کووووووفت و درد بی درمون به جمالت دامپزشک………. عجب احوالپرسی خوبی بود……. منو شبیه کدوم یک از جک و جونورات دیدی؟؟؟

با صدای خندانش گفت: اِی وای واقعا معذرت میخوام……….. اصلا فکر نمیکردم اینجوری ناراحت بشی……

پس اگه اجازه بدی کمی از حرفهای عشقولانه ی لیلا تحویل دخترعمه ی عزیزم بدم و بدونی برای چی به اتاق اومدم. بلکه در این روز خوب و خاطره انگیز لبخندی عمیق تر به لبات بیاد.

بروبر داشتم نگاش میکردم و گوش میدادم.

ادامه داد: اومدم بهت بگم، سازمان هواشناسی هرچی میخواد بگه، بگه……….. اصلا فرقی به حالم نداره……… من فقط میگم اگه محسن توی زندگی تو محبوب قلبها……… تو دخترعمه ی قشنگم نبا‌شه هوات خیلی پسه ……… بنظرت بودنم در زندگی و کنارت چطوره؟؟؟؟ قبولش داری؟؟

آب دهنمو قورت دادم. لبخند عمیق که چه عرض کنم ……. دهنم لحظه ای مثل زهر شده بود……… نگاهم هراسان شده بود……. دلم میلرزید…….. داشت از جاش کنده میشد…….چی داشتم بگم……. چی میخواستم بگم……… خدا باید خودش کمکم میکرد همین…….

محسن گفت: واقعا بدور از شوخی خوبی؟؟؟ مثل اینکه حالت خوب نیست……. ببین رنگت داره سرخ و سفید میشه!!

نگاهمو بالا آوردم. زمزمه کنان گفتم: منظورت چیه؟؟ میخوای چیکار کنی محسن؟؟ این حرفا چه معنی میده؟

لبخندی مهربون روی لبهاش نشسته گفت: خب میخوام بیام خواستگاری دخترعمه ی خوب و نازنینم……….

بنظرت هنوز وقت ازدواجم نیست و زوده برام؟؟ باور کن دیگه وقتشم گذشته و دارم پیر میشم ها…….

آب نداشته ی دهنمو قورت دادم. باید چیزی میگفتم. نمیشد لالمونی بگیرم و فقط مثل بز نگاه کنم تا هرکاری دلش خواست بکنه.

آروم گفتم: محسن اینکارو نکن……… من نه آمادگی ازدواج دارم……… نه گزینه مناسبی برات هستم……… نه سنم برای ازدواج خوبه……. نه میتونم زن دلخواهت باشم و زندگیتو سروسامان بدم……. اصلا خیال ازدواج هم ندارم………..

حالا درسم هم مونده که میخوام تا بی نهایت ادامه ش بدم…….. من عاشق درس خوندنم خودت که میدونی……… نمیخوام کسی سد راهم بشه……. پس خواهش میکنم منو کلا بیخیال شو که اصلا بدرد نمیخورم…..

محسن خندید. گفت: شرمنده پارلاجان……. من مدتها قبل تصمیم خودمو گرفتم. دیگه راه دررویی نداری…… تمام این حرفایی همکه گفتی، خودم کاری میکنم کاملا بدردم بخوری و مشکلی هم برات پیش نیاد………. بهت قول میدم….

اشکی به چشمام دوید……. گفتم: محسن چرا نمی فهمی چی دارم میگممممممممم………. من آماده ازدواج نیستم………… اصلا شاید ……… من دلم نخواد با تو ازدواج کنم؟

درحالیکه بلند میشد گفت: میدونم داری ناز میکنی بیشتر هواتو داشته باشم و خریدار نازت……. تو هنوز منو نشناختی دخترعمه ی قشنگم……. محسن همه رقمه پات می ایسته و برای از بین بردن مشکلاتت هرکاری میکنه……..

حس میکردم منو خوب می شناسی!!! من پا پس نمی کشم…….. چون مدتهای مدیده بهت علاقه دارم و باهات توی خیالاتم زندگی کردم…..

پس بهتره خودتو کم کم آماده کنی…….. نمی پرسم چرا این حرفارو زدی و میزنی…….

می ترسم چیزی بگی نتونم تحمل کنم…….. فقط میگم میخوامت و باهات ازدواجم میکنم……. تو هم باید فقط بمن فکر کنی…..

و چرخید از اتاق بیرون بره…….

جدی گفتم: محسن خان، در اینگونه موارد اصلا بحث زور نداریم. شاید……

محسن بدون برگشتن بطرفم گفت: پارلاجان بحث زور نیست. از تمام دارایی و داشته های عمه جانم در این دنیای درندشت، فقط تو یکی رو دارند که منم با تمام وجودم عاشق تو دردونه ی خل هستم.

علاوه بر عشقم بایدم حواسم به تو یکی باشه و نمیگم همیشه پشتیبانت چون خدای خودتو داری، ولی میتونم بگم همیشه کنارت باشم و هرلحظه ازت خبر داشته باشم تا خیالم ازت راحت باشه، وگرنه زندگیم جهنمه همین……. به قول لیلا

من
ایمانم را
میان گره های روسری ات خوابانده ام،
باز کنی بر باد است…

#مجید_وادی

و آرام از اتاق بیرون رفت

اشکی که از چشمام فرو ریخت روی گونه های سوزانم راه افتاد.

کاش میتونستم کاری کنم تا منصرف بشه. اوضاع خیلی وخیم و قاراشمیش بود.

پشت به در کردم و دراز کشیدم. اشکامو پاک کردم که بازم درحال ریزش بودند. الان لیلا می رسید و آبرو برام نمیذاشت.

صدای بسته شدن در اتاق رو شنیدم. لیلا خودشو کنارم جا داده گفت: امیدت بخدا باشه. با پشت بمن کردن و مخفی کردن اشکات اتفاقی نمیفته. اینو یادت نگه دار………. پيچِ جاده ……. چرخش جاده…… به معنايِ پايان جاده نيست…… مگه اینكه نتوني به موقع بپيچي !

تو هم انشاا… اتفاقی میفته و جلوی این قوم قداره بند زورگو که همه شونم یه آرزوی مشترک دارن و تصمیم جدی به این ازدواج گرفتن، قد علم میکنی. منم ببینم چیکار میتونم بکنم برای تو زر زر بانووووووو که فقط کارت گریه کردنه……

پاشو دیگه خوشگل خودم که چشمون خیست رو قربوووووون…….. هروقت اون چشارو می بندی فرشته ها مدام “تبارک الله احسن الخالقین” می خونند……

باهاشون اینکارو نکن جلبک. تا خدا چی بخواد و چی پیش بیاد…..

با هق هقهام حرفی برای گفتن نداشتم. فقط باید خدای مهربونم راهی پیش پام میذاشت. چون تا دهن باز میکردم و اسم ماهیار ازش بیرون میومد قیامت سوزانم رو با چشمان خودم می دیدم.

به پیشنهاد بابام اونروز عصر همگی برای گشت و گزار از خونه خارج شدیم.

محسن که تیپ زده بود فقط با تیپش مثل یه میخ توی چشمم فرو میرفت. بیچاره پسر به اون خوشگلی که چشم دیدنش رو نداشتم……

کنار ماشینش ایستاده بود که میخواستم آروم از کنارش بگذرم. آهسته گفت: میخوای ماشین من باشی و کنار من و لیلا؟

صورتمو با نگاهی نگران بطرفش برگردوندم و سری به علامت نه تکون دادم.

زمزمه کرد: قلبت رو باهام صاف کن پارلا…….. این مردی که جلوی خودت می بینی به قدر کفایت پریشونه…….. دیگه تحمل نداره باهاش بد تا کنی……. همه جوره پات ایستادم……. و از این به بعدش هم می ایستم….

با دل لرزانم بطرف ماشین خودمون رفتم. نمیدونم چرا بشدت سردرگم بودم. هم دلم بحال خود محسن و قلب و عشقش میسوخت، هم دلم میخواست فقط خفه خفه خفه ش کنم دیگه هیچیییییییی……

اونروز چنان توی خودم و اضطراب و استرسهام غرق بودم اصلا نفهمیدم چطور گذشت و چگونه گذشت…….

فقط میدونم نگاههای محسن بود که راه براه از صورتم کنار نمیرفت و بدتر باعث پریشونیم میشد…..

رویا ها …
نفس می کشند
بزرگ می شوند و وقتی
که به تو می رسند
عاشق می شوند..

رویاها در حرکت عمودی خود
ترا نصف النهار می بینند
که تمام من را
عاشقانه
نصف
کرده ای…

رویاها بزرگتر می شوند
عاشقی ازسرشان
می پرد…
تمام من را مچاله ی
چمدانی می کنند دردست تو..

اشکها هم دیگر نمیتوانند
معجزه کنند…
رویاها سنگ می شوند…
می میرند…

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان پسر همسایه پارت23

رمان پسر همسایه جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *