خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان ازدواج توتیا / رمان ازدواج تو تیا پارت 5

رمان ازدواج تو تیا پارت 5

رمان ازدواج توتیا

اثر نیلوفر قایمی فر

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

مهری خانم با شوق خندید و گفت:

  • معلومه که به خیر بود. ” دو مرتبه خندید و ادامه داد” نرگس خانم؟!

یه سقلمه به مامان زدم و مامان با هول  و ولا گفت: بله؟!! بله؟!!

ملیحه خندید و گفت: بالاخره شما مادر عروسید. ” با شیطنت ادامه داد” نظرتون در مورد خان داداش ما چیه؟ دختر دست گل ـتونو می دی دستش؟

 —

یه سقلمه به مامان زدم و مامان منو نگاه کرد. اصلا ً انگار مهم نیست که برای زندگی من نظری بده. به مامان نگاه کردم و مامان انگار نگاهمو نخوند ولی گویا مهری خانم خیلی حواسش جمع من بود که گفت:

  • اگر شما اجازه می دید ما یه هفته ی دیگه بیاییم که اگر که ایشالا به امید خدا جواب توتیا جون مثبت باشه حلقه ی نشونو بیاریم.

مامان لبخند تلخی زد و گفت:

  • شما خودتون بزرگ مایید. ریش و قیچی دست شما.

به محمود خان نگاه کردم، بدجوری تو کوک مامان بود. آهسته خودمو به طرف تارا کشیدم و گفتم:

  • تورو خدا ببین محمود خان چطوری تو کوکِ مامانه و مامان با این قیافه ـش سر رسوایی گذاشته، هر چند دقیقه یکبار به محمود خان نگاه می کنم رنگ عوض کرده، به همین خدا که حاضر و ناظر جمعه اگر روش می شد یه چیز گنده بار مامان می کرد که لقمه ای برداشته که مالِ اون نیست.

تارا- به خدا دارم قد به قد جلوی امیر مسعود آب می شم. اینا خاندان شوهرند. هزاری هم

خوب باشند تحملشون که تموم شه عین کورک سر باز می کنند و واویلای من، واویلای تو می شه. اینطوری که پیوند ها داره محکمتر می شه اوضاع از اینور هم بد تر می شه. توتیا مامان چرا اینطوری می کنه؟ تو دلم دارند رخت می شورند الان عزیز دوردونه ایم بذار دو روز بگذره و این روی مامانو توی سرمون می زنند. من مرده شما زنده.

محمود خان- با اجازه بهتره که زحمت کم کنیم.

مامان همراه مهمونا از جا بلند شد انگار زبون مامان هم با رفتن محسن رفته بود. من و تارا هول شده گفتیم:

  • اوِا، شما شام گذاشتید، مگه شما غریبه اید که شام نخورده برید.

تارا- تو رو خدا آقا جون، بفرمایید. اینطوری که نمی شه.

  • محمود آقا، مهری خانم شما که می دونید بابام دوست نداشت هیچ مهمونی گرسنه از خونه اش بره. تورو خدا ما رو سیاه بابامون نکنید.

مهری خانم- الهی قربون عروسام برم. ما به اندازه ی کافی نمک گیر هستیم ” با خنده ادامه داد” که دو تا عروس از این خونواده گرفتیم.

یه سقلمه دیگه به مامان زدم و مامان گفت:

  • به خدا نمی ذارم برید یه نون و پنیر خوردن که این حرفا رو نداره.

محمود خان با جدیت ولی صدای پرُ از احترام و آرامش گفت:

  • ایشالا تو یه فرصت دیگه مزاحم می شیم.

محمود خان راه افتاد و همه به دنبالش راه افتادن. لب گزیدم و به تارا نگاه کردم. تارا دست پاچه شد و رفت طرف امیر مسعود که آخرین نفر بود و باهاش پچ پچ کرد. مستأصل به محمد صدرا نگاه کردم که گویا خوب می دونست که علت این برپایی که محمود خان بود چیه که خودشم مشتاق رفتن بود. خونواده ی بلورچی که رفتن همون جلوی در دست به کمر شدم و گفتم:

  • با کی داری لج می کنی مامان؟ با من؟ با تارا؟ ” با حرص ادامه دادم” مامان! مامان به خودت بیا! با این کارات نشو چماق تو سر من و تارا. چرا زدی زیر حرفایی که به محمود خان گفتی؟ چرا شدی دختر چهارده ساله که یه پسر بهش ابراز علاقه کرده و اونم دلباخته بدون فکر، بدون منطق دلباخته ی پسره شده؟ محمود خان با این حالت هر لحظه کبودتر می شد. فهمید که تو از پسرش بدتری که از جا بلند شدند. رفتند که مبادا صداشو روت بلند کنه .

” با حرص بیشتری گفتم” مامان، مامان هنوز به سال بابای من دو ماه مونده، انقدر ازش بیزار بودی که نمی ذاری به سالش برسه و بعد عشق و عاشقی راه بندازی، دارم از خجالت آب می شم. نمی تونم، نمی تونیم دیگه تو در و همسایه سر بلند کنیم. هر کی مارو می بینه پچ پچ می کنه. شدی نقل دهن مردم. همه می گن زن جعفر آقا می خواد جای دخترش بشه ،مامان به خودت بیا تورو خدا تو رو ارواج خاک مرده هات انقدر رسوامون نکن. خسته شدم، خسته شدم انقدر که برات شدم ننه و هی گفتم اینطور کن  واینطور نکن. خسته شدم انقدر حرصشو خوردم. انقدر مامان باشی برات درآوردم. دندن رو جگر سوخته ی بی پدرم گذاشتم و گفتم: «شاید مرور زمان تو رو به حال بیاره.» مامان تمومش کن دیگه نمی تونم .

دیگه کشش ندارم، ای خدا” سرمو به آسمون بلند کردم و با حرص بیشتری گفتم:” خدایا داغ دل داره ازم زبونه می کشه مادرم داره بادم می زنه فوت می کنه زیر این آتش که بیشتر الَو بگیرم. ” به مامان نگاه کردم و گفتم” شدی مرغ سرکنده. محسن که رفت عین مرغ سرکنده شدی. هوش و حواستو محسن برده مادری رو از یادت برده؟ اینکه بیوه ی جعفری، اینکه مادر زن برادر محسنی، اینکه..

مامان با حرص جیغ زد: به تو ربطی نداره، اختیار من دست خودمه. به خودم ربط داره چیکار می کنم، خیال کردی قد دراز کردی بزرگ شدی، تو هنوزم بچه ای  و حق نداری برای من تعیین تکلیف بکنی. من هرکاری که بخوام می کنم و به تو یکی ربطی نداره توتیا .

به خدا قسم اگر یکبار دیگه صداتو رو من بلند کنی و ادای مادر شوهرارو در بیاری زبونتو عین دمت می چینم. شدی بختک و افتادی رو سر من و محسن؟ زبونت شش متره خیال کردی عقلتم زیاده؟ تو چی می فهمی که از آبرو دم می زنی؟ کی تو رو داده به خونواده ی بلور چی که خودتو قاتیشون می کنی؟ اگر حرف حرفِ تارائه که می بینی که حرفی نمی زنه. اگه حرفی  داشت که می گفت. اگر تو حرف تو دهنش نذاری تارا حرفی نداره که بزنه. اصلاً می دونی که چیه؟ ” با حرص گفت” محمد صدرا می خوادت فانوس دستش بگیره و بدوئه دنبات. نامزدی تارا رو هم بهم می زنم.

تارا با گریه گفت: من چرا؟!! مامان!!

مامان گذاشت و رفت و من همینطور به مامان نگاه کردم. ممکن نیست که این مامان من باشه، عشق عقلو ازش ربوده. زده به سرش؟!! داره دختراشو بدبخت می کنه به خاطر خوش بختی خودش؟!! کی باورش می شه؟!! به قرآن اگه عکس نوزادیمو ندیده بودم باورم نمی شد مادری باشه که من و تارا رو زاییده، شده هوو! داره چیکار می کنه؟!!

سوپاپ این دیگ بخار کجاست؟ چی جلوی مامانمو می گیره؟

تارا با گریه گفت: من و امیر مسعود شدیم چوب دو سر نجس؟! توپ دست رشته شدیم؟ توتیا! ” منو تکون داد و گفت” می گه می خواد نامزدی من و امیر مسعود رو بهم بزنه.

تارا رو زدم کنار و به طرف خونه رفتم. اگر یکی می تونه مامانو تهدید کنه اون منم، مامان ـو هول برداشته پسر مجرد و جوون عاشق ذایدش شده، مامان ـو توهم گرفته. باید پنبه های خوش باوری رو از گوشش بکشم بیرون. رفتم تو خونه، دیدم امیر علی رو تو بغل گرفته و با حرص بلند بلند داره غر می زنه. دست به کمر شدم و گفتم:

  • همین چند ماه پیش که شنیدی محسن اومده خواستگاری تا چونه ـت لب گزیدی و گفتی:

«خاک به سرم، پسره زده به سرش.» راه می رفتی تو خونه و هوارِ آبروت ـو می کردی؟!

محسن چه وردی خونده که آروم گرفتی؟! خودتو زدی به بی خیالی یا کوچه معروفه؟ نرگس خانم، نرگس خوشگل، دلداده ی محسن، بذاره پنج سال دیگه دو تا چین زیر چشمت بیوفته ببینم محسن هنوز سینه می زنه می گه نرگس؟ محسنو هوا برداشته تو رو خیال، خیال کردی محسن تا ابد محوته؟ نه بنده ی خدا دو سال که بگذره می گه: «خاک به سرت محسن، دختر ریخته تو شهر جوون و مجرد و بی بچه، رفتی عاشق یه زن سی  و چند ساله با سه تا بچه شدی؟» چیزی که زیاده زنه. چیزی که زیاده زنهایی که حاضرند به خاطر سرپناه صیغه بشن، زن دوم بشن… بعد نرگس دلداده می شه چی؟ یه اسم تو شناسنامه ی محسن بلورچی. بعد می زنی پشت این دست و می گی: «ایَ داد بی داد، اِی دل غافل سرمو کردم زیر برف و خیال کردم دنیا همیشه به وقف مرادمه.» این پرنده ای که رو شونه ـت نشسته سیمرغ بخت و اقبال بلندت نیست. یه کرکسه که لباس سیمرغ پوشیده. وقتش که برسه تیکه های گوششتو می کنه و داغ به دلت می ذاره بعد اون موقع تارایی که نذاشتی به سر برسه می شه تف سر بالا. همین که زبون نداره می شه بدتر از امروز من.

مامان امیر علی رو گذاشت رو زمین و گفت:

  • حرفای بند تنبونیت تموم شد؟ خیال کردی داری با کی حرف می زنی؟ هان؟! کارم به جایی رسیده که تو میشینی منو نصیحت می کنی؟ ببین دخترم هر داغی سرد می شه ولی هیچ پخته ای “اشاره به خودش” خام نمی شه. برو، برو توتیا جان من ـو بیشتر از این حرص نده. شیرم خشک می شه. هِــه. اولاد بزرگ کردم برای روزای تنگم شده بلای جونم. کم مونده واسه نفس کشیدنم از این اجازه بگیرم. خوبه پسر نشدی که انقدر هارت و پورت داری. وگرنه واویلای من می ش.

تارا با گریه اومد و برای اولین بار جیغ زد:

  • مامان خانم حق نداری نامزدی من و امیر مسعود ـو به هم بزنی.

مامان دست به کمر شد و گفت:

  • خوشم باشه، تو هم دم در آوردی! این چه مدل ویروسیه که افتاده تو جون شما دو تا؟ یکی یکی زبون دراز می شید و دم در میارید. “مامان با حرص ادامه داد” من هر کاری که صلاح می دونم می کنم.

تا تارا اومد جواب بده آرنجشو کشیدم و منو نگاه کرد. اشاره کردم که صبر کن. تارا رو دنبال خودم به طرف اتاق بردم. مامان با حرص گفت:

  • آره ببرش، پرش کن لنگه ی خودت کن..

  • فکر کردی امیر مسعود قبول می کنه؟ مامان می خواد حرص ما رو در بیاره. مامان صدای محمود خان ـو بشنوه قالب تهی می کنه. تو غمت نباشه.

تارا با گریه گفت: به خدا اگر مامان بخواد چوب لای چرخم بذاره ها خودمو جلوی چشمش به آتیش می کشم تا عذاب وجدان یه عمر ولش نکنه. “به تارا نگاه کردم. مثل مامان بود .

خدا نمی کرد اینا عاشق بشن. عاشقی زنهای این خانواده مثل دیوونگی بود”..

روی تختم نشستم و لب جوییدم و فکر کردم. خدایا یعنی واقعاً محممد صدرا منو دوست داره؟ حتماً محسن هم تو خونه اشون از این اداهای مامانو در میاره دیگه، شاید واقعاً محمد صدرا به خاطر مامان و محسن جلو اومده باشه.. ولی.. محمد صدرا بهترین گزینه ی عاقلانه برای هر دختری بود چون به معنی واقعی “انسان” بود. و انسان بودن کم نیست ..

من از احساس خودم دلگیر بودم چون همچنان به محمد صدرا به چشم برادر بزرگ نگاه می کردم. مثل تارا یا مامان نبودم. انگار قلب نداشتم. هر احساسی که بلند می شد از سرم بود نه از سینه ام. وجود محمد صدرا کنار من درست مثل تصور یه خواهر و برادر بود. چشمامو بستم و یهو ته دلم خالی شد. تفاوت سنی مامان و بابا تقریباً عین من و محمد صدرا بود.

مامان همیشه می گفت تا مدت ها احساسی به بابا نداشت با این که بابا خیلی دوستش داشته .و نمی تونست اونو به عنوان یه عشق ببینه. همیشه فکر می کرد که اون فقط مردشه و تنها کسیه که مورد اعتقادشه و باهاش مهربونه. درست فکری که من در مورد محمد صدرا ارم .

اگر مامان هم عاشق بابا بود شاید هرگز امروز محسن عشق اول مامان نمی شد.

عشق اول انگار مته داره. وقتی وارد زندگیت می شه روی قلبت حک می شه. هزار تا عشق دیگه بیاد اونو هرگز فراموش نمی کنی. هرگز..

عشق اول انگار آتیش داره. داغت می کنه. به خاطرش دیوونگی می کنی. عقل در عشق اول اصلاً معنا نداره. عقل و این عشق درست عین آب و روغنند که هرگز با هم قاتی نمی شند. موهامو آهسته به چنگ گرفتم و کفت دستمو روی سرم گذاشتم. به دلم رجوع کردم .

جای محمد صدرای به این خوبی کجاست؟!! قبلم انگار حتی یکم بخار هم نداشت. انگار دارم از پسر همسایه حرف می زنم. باباجون محمد صدرا اومده خواستگاریم. منتظر جوابند حرارت از خودت نشون بده.. نه این قلب انگار کر بود!

 ***

توی خونه ای که سه تا آدم بزرگ زندگی می کند دو گروه تشکیل شده بود. یه طرف من و تارا یه طرف مامان. انگار با هم قهر بودیم. فقط یه سلام. تمام حرف این دو گروه همین بود.

مامان هنوز با محسن حرف می زد و می رفت دیدنش. انگار نه انگار هفته ی قبل تو مجلس خواستگاری من آقا محمود حرفی زد و قراری با مامان گذاشت. گویا قضیه بدتر هم شده بود.

من و تارا داشتیم دیوونه می شدیم. تارا هم روش نمی شد به امیر مسعود بگه: «جلوی داداشتو بگیر.» آخه مادرمون بدتر از محسن شده بود و خونواده ی بلور چی خیال می کردند که مامان دیگه محسنو نمی بینه. چون علت ازدواج ـش با محسن کاملاً حل شده بود و کسی خبر نداشت که مامان بدتر شده نه بهتر.

دیگه توان کل کل نداشتم. تصمیم گیرفتم که با محمد صدرا ازدواج کنم. اینطوری خود به خود رابطه ی مامان و محسن قطع می شد. چون اون وقت محمد صدرا تو خونه ی ما ساکن می شد و تا ازدواج تارا رفت و آمد امیر مسعود هم به اون خونه مجاز می شد. اینطوری مامان و محسن دیگه نمی تونستن همو ببینند. محمد صدرا و فکر کردن به ازدواج با اون بهترین انتخابی بود که من تو عمرم می تونستم بکنم چون از نظر من اون بی ایراد بود .

واقعاً از نظر من نقص نداشت. خیلیا اعتقاد دارن که بعد ازدواج عشق می یاد و با اخلاق پسندیده ای که محمد صدرا داشت حتماً عشق به قلب منم می اومد و من به این ایمان داشتم. —

دو روز مونده به بله برون من بود که رفته بودم خرید که هستی رو دیدم، دوست دوران دبیرستانم. همکلاسیم بود. هر دو با هم روی یک نیمکت می شستیم. از وقتی از دبیرستان فارغ التحصیل شده بودیم دیگه ندیده بودمش. فقط تو مجلس بابام با خونواده اش دیده بودمش که اون موقع اصلاً حال جالبی نداشتم و نتونسته بودم باهاش حرف بزنم. خونواده هامون همدگیه رو می شناختند. کنار کارگاه بلور محمد صدرا اینا کارگاه ریخته گری داشنتد ،پدرش خدا بیامرز کنار مغازه ی محسن چندین دهانه مغازه داشت. همین همسایگی دوستی من و هستی رو نزدیک کرده بود، هستی آخرای دبیرستان نامزد کرده بود. همون موقع پدرش سکته می کنه و می میره…

  • توتیا! وای خدایا باور نمی شه که دیدمت.

  • وای هستی تویی؟ به خدا صدام نمی کردی نمی شناختمت چقدر عوض شدی دختر.

  • ولی تو همون توتیایی.

  • ای بابا تا حالا که با حساب زندگیم باید خوب جا افتاده باشم که.

  • مگه خدای نکرده اتفاقی افتاده؟!! ییه! مامانت فارغ شده؟! حالش خوبه؟ بچه سالمه؟

  • آره بابا امیر علی ماشاءلله الان هفت ماهشه، الحمدلله مامانمم خوبه. اونم چه خوبی. خدا رو شکر..

هستی با تردید گفت: نکنه.. نکنه می خواد شوهر کنه که می گی اونم چه خوبی؟ نفسی با آه کشیدم و گفتم: ای بابا هستی دست رو دلم نذار که خونه.

هستی مستأصل گفت: بیا بریم اونجا رو نیمکت بشینیم ببینیم چی می گی.

به طرف نیمکت پارک رفتیم و نشستیم. هستی گفت:

  • خب تعریف کن ببینم.

  • اول تو بگو به سلامتی رفتی خونه ی شوهر.

هستی بدتر از من آه کشید و گفت:

  • اگه نسلمون منقرض نشه ایشالا چند ماه دیگه عروسیمه.

خندیدم و گفتم: چرا؟!! تو که قرار بود پارسال ازدواج کنی

هستی- به چهلم این نرسیده اون می میره. به خدا این لباس سیاه از تنمون در نمی یاد .

بدبختی همه هم از فامیل من می میرند. صدای مادر شوهرم اینا در اومده. هی می گن کی عروسیه کی عروسیه؟ همه به کنار دهن فریبرز ـو نمی شه با هیچی بست. ” پشت دستش زد و ادامه داد” واسه بسته شدن دهنش هر کاری می کنم کم مونده دیگه.. استغفرلله .. دل من از تو خون تره. سر دلم باز نشه بهتره وگرنه خون گریه می کنم.

  • اِی بابا. شما که خون بودید.

هستی- مگه می ذارند توتیا جون؟ این هادی و حسام و هانی شدند هوره.  غافل می شی می افتند به جون زندگی من و هر عقده ای که دارند سر ما خالی می کنند. ” اخمی کردم و گفتم”: چرا؟!! مگه پدر کشتگی دارند؟

هستی نفسی کشید و گفت: هادی که پاک زده به سرش اون دو تا هم انگار عقل و هوششون زبون و رفتارِ هادیه. هادی اخم می کنه حسام و هانی گاز می گیرند.

  • آخه حرف حسابشون چیه؟

هستی- تو که غریبه نیستی از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون، هادی ما عاشق یه دختر شده که واویلا داره.

  • آره یادمه که می گفتی. اسمش چی بود؟ شیره؟ هستی خندید و گفت: شیده بابا شیده، شیره چیه؟ خندیدم و گفتم: حب ازدواج کردند؟

هستی- اِی بابا درد ما همینه ای کاش آقام خدا بیامزر اجازه می داد اینا ازدواج می کردند ی رفتند پی زندگیشون من ریخت هادی رو نمی دیدم.

با هیجان و اشتیاق گفتم: حالا چی شده؟

هستی- تو که می دونی آقا جون از شیده خوشش نمی اومد می گفت دختره می لنگه.

با اخم گفتم: می لنگه؟! یعنی پاش ایراد داره؟

هستی- اِی بابا تو هم انگار آیکیوت نم کشیده ها. کاراش می لنگه. کاراش بو دار بود. آقام هم که تیز. یکی قدم بر می داره می گه طرف اهل کدوم راهه ولی مگه تو گوش هادیِ دلباخته ی کور چشم می رفت.؟! پاشو کرد تو یه کفش که من شیده رو می خوام، خلاصه روی هادی  و اقا جون که به هم باز شد هیچ دعوا و مرافعه ای که وعده ی هر شب بود هیچ، کشمکش و قهر و برو و بیا. اوه.. خدا می دونه که ما چی که نمی کشیدیم. به جون تو که من جواب مثبت به فریبرز دادم فقط چهل پنجاه درصد به خاطر این بود که از اونوضعیت کوفتی دعوا و مرافعه نجات پیدا کنم.

با اشتیاق گفتم: خب.

هستی- خب به جمالت، خلاصه اینطوری که یه شب آقا خوابید  و صبح کج و کوله پیدا شد .

یادته که من نیومدم مدرسه بعد ها فهمیدی که به خاطر بابام بوده که سکته کرده.

  • آره آره. به همین خاطر سکته کرد؟

هستی- آره دیگه، فقط می خواست بابامو سکته بده بشینه سر جاش. بعد اون هادی لالمونی گرفت. بابام که خوب شد به ما گفت: «هادی سرش به سنگ خورده. دختره رو ول کرده که ساکت شده به روش نیارید. نه خانی رفته نه خانی اومده.» ولی خانمی که شما باشید ماجرا یه چیز دیگه بود.

  • دختره مرده بود؟ هستی- ای کاش که می مرد.

  • اوا! هستی!!

هستی- خون به جگر شده رفته بود اونور آب، برزیل.

هستی نفس دیگه ای کشید و گفت: کم کم هادی هم زمزمه می کرد که می خواد بره. ما که نمی دونستیم دختره اونور آبه، آقام دوزاریش افتاد که یه کاسه ای زیر نیم کاسه است که هادی رخ عوض کرده و برم برم می کنه. فرستاد تحقیق فهمید که دختره هم اونوره و هادی هم داره می کشونه اونور. روز از نو روزی از نو. اینبار کشمکش سر رفتن و نرفتن بود .

هادی می خواست بره ولی تموم داراییش به نام آقا بود و پول رفتن نداشت. هر کاری می کرد که آقا جون داراییشو بهش بده تا همه رو پول کنه آقا جون می گفت: «که بری بدی به اون دختره و سرـتو یه کلاه گشاد بذاره و آس و پاس برگردی؟ این یه ذره عقلتم که واست مونده رو سر با زندگیت بپرونی و بیوفتی گوشه ی تیمارستان؟ نه، تا من زنده ام نمی ذارم که اون دختره تو رو آواره  ی خودش کنه..» می دونی که هادی اینجا واسه ی خودش کسیه و برو بیایی داره. می خواست همه ی این عزت و مقامی که جمع کرده رو بذار و بره که اونور با اون دختره باشه. هادی صبر کرد تا آقام آروم بشه تا مدت ها همه چیز آروم بود دوباره همه با هم کار می کردند و کم کم بساط عروسی من محیا شد که می زنه دو ماه مونده به عروسی من آقام دو مرتبه سکته می کنه و فوت می کنه.

  • خدا بیامرزه.

  • خدا بابای توو رو هم بیامرزه، بابا که مرد هادی هم انگار مُرد. نه حرف می زد نه کار می کرد. با زور و گریه ی مامانم یه لقمه می خورد. هر وقت که شب از خواب می پریدی می دیدی هادی بیداره و زل زده به عکس بابام. توتیا می رفت تو اتاق بابام می شست و در هم قفل می کرد هر چی از اینور اونور صداش می کردی مگه جواب می داد. سه بار تا حالا در اون اتاقو شکوندند رفتیم و دیدیم آقا هادی جای بابام نشسته و داره به عکسش نگاه می کنه. بعد که می گفتیم :«چرا جواب نمی دی؟» تازه آقا شاکی هم می شد که می ذارید من تو حال خودم باشم یا نه؟! خلاصه خواهر یه چهار ماهی هم اینطوری طول کشید تا هادی به خودش بیاد. به قول مامانم تا حالا خان عمومو صدا می زدیم بیاد هادی رو از خر شیطون اون دختره بلند کنه بعد مرگ بابا باید خان عمو رو صدا می زدیم بیاد هادی رو به زندگی برگردونه. هادی که از جا بلند شد تازه فهمید تموم مدتی که تو خلسه بود کی حجره ها و کارگاهشو می گردوند.

  • کی؟!!

  • خان عمو.

  • خب این چه مشکلی داره؟

  • بابا تموم داراییش و دارایی برادرام ـو به نام خان عمو زده. از جمله هادی.

با چشمای گرد گفتم: نکنه خدای نکرده خان عمودم ادعا می کنه که این دارایی برای خودشه؟

هستی لب گزید و گفت:

  • نه بابا، استغفرلله، خان عمو از اون خدا شناساست. هنوز داغ دو رکعت نماز قضا رو به دل شیطون گذاشته، مردم روش قسم می خوردن. خیلی آدم درسته، اصلاً آقام چون به خان عمو اعتقاد ااشت این کار رو کرد تا هادی بعد مرگش ارثشم علاوه بر داراییش نگیره بره اون سر دنیا دنبال دختره. و مادر خواهر و برادراشو ول کنه. این حسام و هانی قد رزافه قد دارند و واسه ی همه ننه اند ولی واسه ی خودشو زن بابا. فقط تو دهن هادی رو نگاه می کنند. بابام خدا بیامرز می دونست که اگر هادی بره حسام و هانی راه رفتن هادی رو نگاه می کنند. می دونست اگر سر رو زمین بذاره هادی می ره سراغ دختره. انگاری بهش الهام شده بود که روزای آخره که خان عمو رو با خودش به محضر برد و همه ی دارایی ها رو به نامش زد و گفت: «فقط طبق این شرط ارث پسرامو بهشون بده.» انگار فیلم سینمایی داره برام تعریف می کنه، با هیجان گفتم: چه شرطی؟

هستی- که هادی تو ایران باشه و با یه دختر غیر از شیده ازدواج کنه و یکسال پس اززندگی با اون دختره خان عمو ارث و میراثشو بهش بده.

خندیدم و گفتم: چقدر با مزه.

هستی منو با اخم نگاه کرد و گفت:

  • چی با مزه؟!! چیِ این داستان با مزه ـست؟ هادی با کسی ازدواج کنه که دختره قبول کنه یکسال بعد از زندگی شرعی و قانونیش زیر یه سقف اونم طبقه ی دوم خونه ی پدری هادی که مادرم و برادرام چهار چشمی نظاره گر زندگیشونند جدا بشن بدون حق و حقوق آنچنانی ای که امروزه دخترا یاد گرفتن می ذارند؟ تازه خونواده ی دختره رو باید خونواده ی من بپسندند، دختره از نظر مادر من ایراد نداشته باشه خب یه دختر مجرد، خونواده دار، مطابق ایده آل های مامان من می یاد زن هادی می شه که سال دیگه طلاقش بده برگرده خونه ی باباش؟

نفسی کشیدم و گفتم: خب نه.

هستی- هادی هم می دونه نمی شه. قاطی کرده تا حالا هم خیلی دختر پیدا کرده ها ولی هیچ دختری زیر بار نرفته. خونواده ی دختره ها زیر بار نرفتند. تازه از همه بدتر اینکه هادی نمی تونه با یکی مصلحتی ازدواج کنه تا آخر کار بهش پول بده و طرف بره دنبال زندگیش و هادی هم بره دنبال شیده چون مادرم سریع می فهمه. همینطور هانی و حسام که همچین شرطی هم آقا جون برای اونا گذاشته که این کار هادی به منزله ی خیانت به اونا می شه .

از طرفی اون دختره باید یکسال زیر یک سقف با هادی باشه و یک زندگی زناشویی واقعی تازه کی با هادی می سازه؟ ” هستی قیافه اشو جمع کرد و با حالت بیزاری گفت”

  • اهَ من که بودم عمراً.

  • عنقه؟

  • زهرماره، من که از خدامه دختره پیداش بشه تا هادی زودتر بره که انقدر به من بدبخت و به فریبرز بیچاره گیر نده، از ترس آقا که جرئت نداریم یه جا بریم. مثلاً عقد کرده ی همیم ” صداشو کلفت کرد و با ترش رویی گفت” کجا می ری؟! کی می یای؟ ساعت یازده شب خونه نباشی من می دونم و تو و فریبرز. چرا دیشب خونه ی مادر شوهرت موندی؟ کی اجازه داد؟ کی گفت؟ تو بی جا کردی، فریبرز بی جار کرد تو رو می خواد ببره شیراز یک هفته اونجا باشید، خیال کرده بابات مرده دیگه شهر هرته.. وای توتیا جون دست رو دلم نذار که اگر می تونستم و دلم به مهر داداشم گرفتار نبود از حرص صد بار کشته بودمش .

صد بار..

  • وا!!

هستی چشماشو درشت و ریز کرد و گفت: واا!! تو بگو ببینم چه خبر، شوهر نکردی؟ لبخندی زدم و گفتم:

  • قراره یه خبرایی بشه.

هستی با شوق و شعف گفت: با کی ایشالا؟!!

  • محمد صدرا.

هستی از جا پرید و گفت: محمد صدرا بلور چی؟!! بگو جون هستی.

  • جون هستی.

هستی خندید و با خوشحالی گفت: خوش به حالت، محمد صدرا خیلی پسر خوبیه.

لبخندی زدم و گفتم:

  • وای ممنون. ” لبخندی از رو غمگینی زدم و گفتم: ” می دونی هستی من به علاقه ی محمد صدرا مشکوکم.

هستی با قیافه ی نگران گفت: آخه چرا؟!! یعنی.. یعنی میگی محمود خان واداش کرده که با تو ازدواج کنه؟

با قیافه ی عاصی و مستأصل اینور و اونور رو نگاه کردم و گفتم:

  • هستی می دونی رسوایی چیه؟ هستی نگران تر نگاهم کرد و گفت:

  • یا قمر بنی هاشم چی شده توتیا؟!!

  • وقتی بابام مرد خیال می کردم حالی که دارم یعنی کمر شکستن، آخه پشت پناه یک دختر باباشه. خدا بابامو ازم گرفته بود ولی هستی بعد مرگ بابام مامانم کاری داره می کنه تازه فهمیدم که کمر شکستن یعنی چی، داغ شدن یعنی چی، اگر مرگ بابام کمر شکستن بود پس حال امروز من بدون شک مردنه..

هستی دلواپس گفت:

  • دلم اومد تو دهنم مامانت چی کار کرده؟

می خواد با محسن بلور چی، برادر شوهر تارا و برادر شوهر آینده ی من ازدواج کنه .

می تونی بفهمی من چی می کشم. داره رسوامون می کنه، ازدواجش رسوایی نیست اینکه محسن ده سال ازش کوچیکتر گناه نیست ولی این که داره با خواستگار قبلیِ دخترش با برادر شوهر دخترش، با شریک جوون شوهر مرحومش که شوهرش همیشه از اون به عنوان پسرش یاد می کرد، داره با پسر کسی ازدواج می کنه که یه تهران به اسم اون همه ی عالم و آدم می شناسنشون. کفن بابام خشک نشده عاشقی به سر مامانم زد. اونم نه با یه پسر غریبه با محسن که شریک بابام بود. مردن دارن حرف در می یارن. به همین وقت ظهری که داییم ـو سه چهار ماهه ندیدم، رضا رو که سر تهشو می زدی خونه ی ما بود، الان خیلی وقته نیومده. دلم به داییم و رضا گرم بود که اونا هم به خطر این کار های مامانم دور ما رو خط کشیدن.

دهن هستی باز مونده بود، پلکی زد و چشماشو چند ثانیه بسته نگه داشت و بعد باز کرد و دهنشو بست. به آسمون و بعد به من نگاهی انداخت و گفت:

  • ولی محسن به هادی گفته بود تو رو می خواد.

  • به هادی؟!

هستی- محسن و هادی رفیق های قدیمی و صمیمی همدگیرند.

  • پس هادی هم حتماً می دونه که دوستش هوس عاشقی با کی رو کرده.

هستی- نه هادی هم نمی دونه آخه اگر می دونست ما هم می فهمیدیم.

  • هستی دارم شب و روز رو قاتی می کنم تو سرم یه عالمه نقشه ـست. یه عالمه افکار متفاوت، می گم اگر مامانم دست از کاراش برنداره کار دست خودم بدم.

هستی- مگه دیوونه شدی؟ تو کار دست خوت بدی مامانت می گه دیگه محسن نه من نه تو؟!

اصلاً اگر ازدواج کنند و بعد تو یه بلایی سر خودت بیاری فکر کردی به کی بر می خوره جز خودت؟ زنگدی رو برای خودت زهر مار کنی و تلخ کنی، همه چیز رو به هم بزنی که به مامانت بفهمونی اشتباه کرده؟ نه این راهش نیست. این حقت نیست که به خاطر مامانت خودتو از بین ببری..

  • پس چیکار کنم؟ محمد خان وقتی همراه خونواده اش محمد صدرا رو به خواستگاری آورد علت خواستگاری رو اینطور بیان کرد که انگار مهم اینه که جلوی ازدواج مامان و محسنو بگیرند. با ازدواج من و محمد صدار انگار اول این مهمه بعد علاقه بعد نظر ما، مامان به محمود خان علت رضایت ـشو به محسن ای گفته بود که از پس زندگی به تنهایی بر نمی یاید و خونه ی مرد نداره چشم نامحرم دنبالمونه و.. از این حرفا محمود خان هم گفت:

«مرد می خوای؟ برای خونه ات مرد آوردم که دامادت باشه هم شوهرِ دخترت.» به قول محسن مجلس خواسنگاری نبود، مزایده بود بعد که اعتراض کردم که لازم نیست به خاطر مامان و محسن، آقا محمد صدرا رو گرفتار یه ازدواج مصلحتی کنید محمد صدرا بلند شد و گفت: «نه، من خودم می خوامت. آقا جونم وادارم نکرده و..» هستی من بچه نیستم، عروس محمد صدرا شدن آرزوی هر دختریه ولی من نمی خوام محمد صدرا که همیشه یه ترازو دستشه که موقعیت ـو وزن کنه و ببینه چی به خیر همه ـست اون کار رو بکنه و منو به خاطر موقعیت خونوادگیش انتخاب کنه. محمد صدرا برام از داست داشتن چند ساله ـش گفت. ولی من به ی کلام حرفش دلم روشن نیست. “سر به زیر انداختم و گفتم”

  • اگر گناه نباشه این حرفم می دونی.. “لبمو گزیم و چشمامو بستم و ادامه دادم” اگر بخوام محسن و محمد صدرا رو با هم مقایسه کنم می گم محسن بیشتر بهم تعلق خاطر داره تا محمد صدرا، اینو من می فهمم.

هستی- مگه محسن مامانتو نمی خواد؟!! نکنه..

  • نه نه، چند وقت پیشا دم مغازه منو دید و به گریه افتام رنگش عوض شده بود و عصبی بود. انگار داشت زجر می کشید که اشکامو می دید. محمد صدرا هم گریه های منو دیده ولی اون عکس العمل نشون.. نمی گم نشون نداد ولی.. اهَ هستی من محمد صدرا رو به چشم شوهر دوست ندارم.

هستی جدی به من نگاه کرد و گفت:

  • خب بگو دل خودم پیشِ محسنه.

  • نه به خدا، من فقط نمی تونم محمد صدرا رو چیزی غیر اینکه برام عین برادره ببینم .

اصلاً می بینمش نه دلم می لرزه نه هول  و ولایی منو می گیره. انگار نه انگار که قراره یه اتفاقی بیوفته.

هستی چشماشو ریز کرد و دقیق نگاهم کرد و گفت: محسن چی؟ با حرص به هستی نگاه کرد م و گفتم: چرا حسی به اون دارم.

هستی با تعجب نگاهم کرد و گفت: چی؟!!

  • اینکه خفه ـش کنم.

هستی با اخم و گنگی منو نگاه کرد و گفتم:

  • محمود خان فکر می کنه از وقتی اومدند خواستگاری نم ددیگه مامان محسنو نمی بینه. خب برو یه خبری بهشون بده.

  • که خون به پاشه؟ همینطوری هم میونه ی امیر مسعود و محمود خان با محسن شکرابه ..

می ترسم اگر بدونند مامان و محسن هنوزم همدگیر رو ببینند و روی تصمیمشون مصمم هستند یه اتفاقی بیوفته. هستی.. ” با خجالت نگاهش کردم” ایراد از مادر منه. محسن جوونه و سرش داغ هیجان عشقه.. مادر من چرا؟ اونم اول جوونیشه و ناپخته ـست؟ هستی دستمو میون دستاش گرفت و گفت:

  • ایشالا مشکل تو هم حل بشه، من برم تا هادی برنگشته خونه.

  • آره، برو دیرت می شه. خیلی خوشحال شدم دیدمت.

هستی- منم همینطور. به من زنگ بزن. خیلی وقت بود از هم بی خبر بودیم. دلم خیلی برات تنگ شده بود.

لبنخند زدم و هستی رو بوسیدم. از هم خداحافظی کردیم. وقتی بر می گشتم خونه دلم سبک شده بود.

 ***

محمد صدرا حلقه ی نشون ـو توی دستم کرد و لبخند بهم زد. سرمو به زیر انداختم و به حلقه نگاه کردم. یه حلقه ی سفید که چند ردیف نگین داشت. سنگ دتموم گذاشته بود. سرمو بلند کردم و دیدم مامان روی لبش لبخنده. از این که محسن توی جمع نبود گویا دلگیر نبود!!

ملیحه چادر سفید عروس ـو بازد کرد و گفت:

  • داداش محمد صدرا بفرمایید سر عروس خانم کنید.

محمد صدرا چادر رو گرفت و همه در حالی که دست می زندن و ملیحه کل می کشید. به مامان نگاه کردم که خیلی آروم نظاره گر جمع بود. نمی دونم چرا آرامش مامان به من دلشوره می داد. به تارا نگار کردم. اوه، انگار بله برون خودشه! نیشش تا بناگوش باز بود.

محمود خان- ایشالا خوشبخت بشید، به پای هم پیر بشید.

مهری خانم با شوق خاصی خندید و گفت:

  • ایشالا.

لبخندی پر رنگ زدم و به محمد صدرا نگاه کردم که با شور خاصی بهم نگاه می کرد. از قضاوت هایی که در موردش کرده بودم پشیمون شدم، چقدر نگاهش گرم به دلم قدرت می ده انگار خدا یه بار دیگه یه پشت گرم مثل بابا بهم داده. نگاهم به دایی رسول افتاد انگر

رنگش باز شده بود و با لذت نگاه می کرد. سری به تأیید تکون داد و زن دایی ساره با یه حالت خاص از ته دل گفت:

  • آقا محمد صدرا هوای این دختر ما رو خیلی داشته با ها.

محمد صدرا با شوق گفت: چشم رو چشمم.

مصی بلند شد و ظرف شیرینی برداشت. اول جلوی من و محمد صدرا گرفت و محمد صدرا یه شیرینی برداشت و جلوی دهن م گرفت. یه گاز کوچیک به شیرینی زدم. همون شیرنیی رو محمد صدرا هم یه گاز زد و هخمه دوباره دست زدند و دایی رسول گفت: ایشالا زندگیتون هم مثل این شیرینی شیرین باشه.

معصومه به تموم مهممون های حاضر در جمع شیرینی تعارف کرد و محمود خان گفت:

  • ایشالا بعد سال جعفر آقا عروسی رو بر پا می کنیم. شما موافقید نرگس خانم؟ مامان به محمود آقا نگاهی کرد و گفت:

  • اجازه ی ما دست شماست. چرا که نه.

محمود آقا لبخندی زد و گفت: مبارک باشه.

به مامان چشم دوختم. چی تو سرش می گذشت؟ چی باعث شده انقدر آروم باشه؟ یعنی واقعاً عشق محسن از سرش رفته؟ پس دیروز کجا بود اون همه مدت؟ خیال می کردم رفته پیش محسن، شاید رفته بود سر خک بابا. محمد صدرا آروم گفت:

  • به چی خیره شدی؟

  • به مامانم. اون آرومه ولی آرامشش منو آشوب می کنه.

  • چرا؟!! این که خیلی باید خوشحالت کنه!

  • آره ولی یه حسی بهم می گه که آرامش مامانم عین آرامش قبل طوفانه، می گن سر مار رو که قطع کنی تا نیم ساعت می تونه نیشت بزنه. عشقی که میون مامان و محسن بود شاید هنوز هست و عین مار می مونه. همه خیال می کنیم سر مار رو زدیم نمی دونیم هنوز ممکنه نیشمون بزنه.

محمد صدرا دستمو گرفت و گرمای دستش اولین باری بود که به دستای سردم گرما می داد و آرومم می کرد. با محبت زیادی گفت:

توتیا جان، انقدر نگران نباش، همه چیز تموم شد. من بهت اون شب اولی که ماه رمضونی اومدی دم در خونه و با محسن جر و بحث کردی قول دادم که همه چیزو درست کنم. الان هم بهت قول می دم نذارم درست کرده هامون خراب بشه.

به محمد صدرا نگاه کردم و گفتم: اگر واقعاً عشق بود که به این سادگی ها ماجرا تموم نشده.

محمد صدرا سری تکون داد و گفت: تموم شد عزیزم.

لبخندی زدم. اون منو عزیزم صدا زد و من تا حالا این کلامو از دهن یه پسر نشنیده بودم .

این کلمه ی لذت بخشو اولین بار از دهن نامزدم محمد صدرا شنیدم.

اون شب با محمد صدرا بعد مجلس بله برون رفتیم بیرون و شامو توی یه رستوران مجلل خوردیم و بعد شام به بام تهران رفتیم و محمد صدرا از خاطرات دوران بچگیمون گفت .

خاطراتی که من از کودکیم یادم نبود ولی اون خوب به یاد داشت و من هم ازش خجالت می کشیدم هم می خندیدم.

محمد صدرا ساعت یازده شب منو به خونه برگردوند و قبل این که به داخل خونه برم دستمو گرفت و گفت:

  • توتیا من جای خالی خییلی ها رو برات پرُ می کنم و تا لحظه ای که کنمارتم نمی ذارم احدی آزاری بهت برسونه حتی اگر اون یه نفر مادرت یا برادر من باشه. اینو بهت قول می دم.

دلم انقدر گرم شد که تو چشمای سیاه محمد صدرا چشم دوختم و گفتم:

  • من تو زندگیم هرگز حرفی به این دلگری حرفی ای که تو بهم زدی و خیالم راحت شد نشنیده بودم. مطمئنم که تو این کار رو برام می کنی واقعاً ممنونم.. خدا کنه هیچ وقت اذیت نکنم تا جبران این همه محبتتو بکنم.

محمد صدرا لبخندی زد و گفت: همین که تو مال من شدی کافیه.

فکر کنم زیبا ترین و آخرین لبخند عاشقونه یا با عشق تازه متولد شده ام نسبت به محمد صدرا رو روی لبهام نشوندم و محمد صدرا زیباترین لبخند ـو بهم زد. از هم خداحافظی کردیم و داخل خونه شدم. همه چیز امن و امان بود. ساکت.. انگار همیشه خونه همینطوری بود. یعنی اتفقای تا حالا نیوفتاده بود؟ یعنی کابوس های من به پایان رسیده؟ نفس راحتی کشیدم و وارد خونه شدم. دیدم مامان داره با شیشه به امیر علی شیر می ده. با تعجب گفتم:

  • سلام. شیر خشک می دی؟

مامان- آره. استخونام خیلی درد می کرد رفتم دکتر، دکرت گفت دیگه شیر نده. خوش گذشت؟

لبخندی زدم و گفتم: آره جای شما خالی. تارا کو؟ مامان- تو اتاقه.

رفتم طبقه ی بالاو دیدم تارا نشسته و با چه هیجانی داره گل درست می کنه.

  • گل درست می کنی؟!!

تارا خندید و گفت: آره ببین چه قشنگه؟ با امیر مسعود بعد رفتن شما رفتم وسایل خریدم .

اینارو برای خونه ی خودم درست می کنم. خیلی قشنگه، نه؟

  • آره. تارا! راستی با امیر مسعود در مورد عروسیتون صحبت کردی؟ تارا با تعجب به من نگاهی کرد و گفت:

  • تازه امروز بله برون تو بود و دو ماه دیگه عروسی تو و محمد صدراست. من برم در مورد عروسی خودمون با امیر مسعود حرف بزنم؟ خب معلومه دیگه فعلاً موضوع تو و محمد صدرایید. کسی به فکر عروسی ما نیست. تازه بازم بگم امیر مسعود می گه: «درسم هنوز منده. تارا اگه الان عروسی بگیریم باید نون خور بابام بشیم.» امیر مسعود دوست نداره آقا جون خرجمونو بده گرچه آقا جون راضیه.

  • ای کاش حداقل تا امیر مسعود درس می خوند تو هم درس می خوندی.

تارا با نارضایتی گفت: امیر مسعود نمی ذاره، خوشش نمی یاد من بم دانگشاه. خیلی اصرار کردم ولی.. می گه دوست ندارم بری دانشگاه. ببینم محمد صدرا می ذاره تو ادامه تحصیل بدی؟

کمی فکر کردم و گفتم:

  • تا حالا بهش نگفتم ولی حتماً می گم. منم خیلی دوست دارم برم دانشگاه.

تارا- حتماً محمد صدار می ذاره که درس بخونی. اون خیلی روشن فکر و دور اندیشه.

  • خب اگر محد صدرا نظرش مثل امیر مسعود منفی نبود می گم با امیر مسعود صحبت کنه تا با هم درس بخونیم، چطوره؟ تارا خندید و گفت: خوبه جاری.

خندیدم و جواب دادم: جاری؟!

تارا- خب آره دیگه جاری شدیم. به همه چی فکر می کردم جز جاری شدن با تو. “خندیدم و گفتم” خیلی هم دلت بخواد. تارا مامان که به محسن زنگ نزد؟ تارا کمی فکر کرد و گفت: نه، فکر نکنم.

  • دیدی چقدر آرومه؟

تارا- شاید همه چیز بینشون تموم شده. بذار به روش نیاریم اینطوری بهتره.

کمی فکر کردم و گفتم: آره، به روش نیاریم. بهتره..

 —-

روی تخت دراز کشیدم و به انگشتر نشونم نگاه کردم. چقدر به دستم می اومد. چقدر قشنگه .

آفرین به سلیقه ی محمد صدرا. اون خیلی خوب و مهربونه. چطوری می گفتم به اجبار محمود خان منو می خواد؟ آدم زمانی می تونه با یکی انقدر مهربون باشه که دوستش داشته باشه. آره اون منو دوست داره اینو احساس می کنم. چقدر شرمنده ام که محسنو با محمد صدرا مقایسه کردم، محمد صدرا کجا و محسن کجا!

تارا با شیطنت گفت: فکر کنم داری عاشق محمد صدرا می شی ها.

دستمو از جلوی چشمام آوردم پایین و گفتم: چی؟!!!

تارا- آخه هی انگشتر ـتو نگاه می کنی و لبخند می زنی.

بلند شدم و روی تخت نشستم و گفتم:

  • می دونی تارا محمد صدرا جزو اون مرداییه که واقعاً مرد بودن برازنده ـشه. اینو این روزا که با هم صمیمی تر شدیم می فهمم. قضاوت من در موردش اشتباه بود. عذاب وجدان دارم..

تارا لبخندی زد و گفت خب مدل محمد صدرا اینطوری بود که نشون نمی داد تو رو دوست داره و حالا که نازمزد کردین تو متوجه علاقه اش شدی. قضاوت تو به خاطر رفتارش بود .

خودتو ناراحت نکن.

  • آره. ” لبخندی زدم و گفتم:” فکرکنم دوستش دارم. کم کم حس خواهری ای که بهش دارم داره از بین می ره. شاید واسه ی این اینطوری هستم چون تا حالا عاشق نشدم و نمی دونم عشق یعنی چی؟

تارا لبخند پر رنگی زد و گفت:

  • خب اگر عاشق محمد صدرا بشی اون می شه عشق اولت و هیچ عشقی مثل عشق اول نمی شه.

  • امیر مسعود عشق اولته؟

تارا چشم ابرویی اومد و با خنده گفت: خب معلومه من چشم باز کردم امیر مسعود ـو دیدم.

  • یعنی تو از بچگی هم امیر مسعود رو دوست داشتی؟

تارا خندید و گفت: راستشو بخوای آره. از اول هم که فهمیدم دست راست و چپم چیه امیر مسعود رو که می دیدم قلبم می کوبید.

خندیدم و گفتم: اوه.

تارا- من خیلی دوستش دارم توتیا با این که دو ساله با اهم نامزدیم ولی حتی یه ذره از

احساسم کم نشده بلکه بیشتر هم شده. اگر یه روز ازم جدا بشه فکر کنم بمیرم. آره من می میرم.

  • شوخی می کنی؟

تارا با خنده گفت: نه معلومه تو هنوز مونده تا عاشق بشی، اینار نمی فهمی ولی بعد ها حتماً درک می کنی.

کمی فکر کردم و گفتم: شیاد.

دو مرتبه رو تخت دراز کشیدم و به اتفاقات قشنگ اون روز فکر کردم.

هر روزی که می گذشت بیشتر  برای آینده امون طرح می ریختیم. قرار بود یک هفته پس از سالگرد بابا جشن عروسی من و محمد صدرا رو بگیرند و تا سال بابا فقط دو ماه مونده بود. واسه ی همین بیشتر اوقات با محمد صدرا می فرفتیم خرید یا پی تدارکات عروسی.

یادمه اون روز غروب با هم رفتیم دویدم دنبال طلای عروسی فقط من  محمد صدرا بودیم .

محمد صدرا دستم ـو گرفته بود تو رده ی مغازه ی طلا فوش ها با هم قدم می زدیم از پشت ویترین های درخشان طلا به طلا ها نگاه می کردیم، محمد صدا از پشت ویترین یکی از طلا فروشی ها به یه سرویس سینه ریز اشاره کرد و گفت:

  • تویتا از اون خوشت می یاد فکر می کنم. خیلی برازندت باشه.

  • وای محمد صدرا خیلی قشنگه به نظر خیلی گرون میاد.

لبخندی زدم و گفتم: محمد صدرا عروسی به اندازه ی کافی خرج داره، خرج اضافی کردن من بی انصافیه.

محمد صدرا اخمی با لبخند زد و گفت: نمی خوام نگران جیب من باشی، من برای تموم مراسم و لوازم عروسی و زندگیمون پول کنار گذاشتم. ده ساله داره کار کار می کنم انقدر دارم که برای خانمم خرج کنم.

لبخندی زدم و گفتم: دلم راضی نمی شه، انتخات خیلی قشنگه ولی من ظریف تر و ساده تر و سبک تر می خوام ایینطوری هر وقت که می بینم تو گردنمه حس بهتری بهم دست می ده.

محمد صدرا با مهربونی نگاهم کرد و گفت:

  • کدومو دوست داری؟ هر ککدومو که می خوای انتخاب کن نمی خوام طلایی که من به عنوان کادوی عروسی برات می خرم تو رو جز یاد شادی یاد چیز دیگه ای بندازه، پس هر کدومو که دوست داری بردار.

به طلاهای پشت ویترین نگاه کردم یه سرویس طلا سفید ساده که تنها یک نگین روی سرویس بود اشاره کردم و گفتم: اون.

محمد صدرا- توتیا!! اون که خیلی سبکه.

  • تو که گفتی هر کدمو که انتخاب کنم.

محمد صدرا- آره عزیزم ولی نه اون انقدر سبک و ساده است طلای عروسی باید یه کم زرف و برق دار باشه.

  • ولی خیلی قشنگه خواهش می کنم، همینو بگیر.

محمد صدرا نا امیدانه قبول کرد و همون سرویسو گرفتیم، نمی خواستم از ظرایط سو استفاده کنم، علی علخصوص که خواهرمم قرار بود عروص همون خونواده باشه نمی خواستم وجهه ی چشم و هم چشمی به وجود بیاد، انتخاب های من و تارا نشونه ی شخصیتمون بودند. نمی خواستم کسی احیاناً فکر کنه چون محمد صدرا کرگاه داره و وضع مالی بدی نداره من از شرایطش سوء استفاده می کنم یا شرایط بد حالی خونواده ی خودم باعث شده که عقده ی طلا و بریز و بپاش چیدا کردم. اون شب هم شام با محمد صدرا به یکی از رستوران های اطلاف همون معازه ها رفتیم و کباب ترکی که من خیلی دوست داشتم سفارش دادیم و خیلی از معازه ها رو برای خرید آینده امون نشون کردیم، محمد صدرا دست و دلبازانه واسم خرید می کرد و حتی صبر زیادی تو خرید داشت. از این که

همسر آینده ام به سلیقه ی انتخابم احترام می ذاشت و برای خرید های من وقت می ذاشت و صبر داشت خوشحال بودم. از این که درک می کرد خرید برای خانم ها محمه و همراهم و همپام بود حس خوبی داشم و قویت به طرف خونه می رفتیم بهش نگاه کردم و لبخندی زدم و گفتم: محمد صدرا، خیلی ممنون. ممنون که بین تموم دخترا منو انتخاب کردی چون فکرمی کنم اگر یک مرد می تونست منو خوشبخت کنه اونم تویی.

چشمای محمد صدرا برقی زد و لبخندی شیرین رو لبهاش نشوند و گفت:

  • مطمئن باش که منم قدر تو خوشحالم و از خدا ممنونم که خدا تو رو به من داد. همش فکر می کنم که چقدر خدا دوستم داشت که تو رو به عنوان همسر تو زندگی من قرار داد. اینکه دختری باشه که با فکر باشه و زیاده خواه نباشه، این یعنی که تو زن زندگی ای، بسازی، با لحظه های بد زندگی منم می سازی و کنارم هستی، تو این روزا که کنارمی همش فکر می کنمم که تمام ماجرا های زندگی ما حکمت خدا بود تا محسن تو رو از من نگیره. چون فکر می کنم اگر این اتفاق می افتاد ..نمی دونم واقعاً نمی دونم چه بلایی سرم می اومد.

  • خب.. ” حق به جانب گفتم” نباید حتماً می ذاشتی محسن بیاد جلوو. خدا روزی رسانه ولی بنده اش باید یه کاری هم بکنه یا نه؟! فکر می کنم این مدت کشمکشی که سر محسن و مامانم داشتیم به خاطر صبر زیاد تو بود محمد صدرا، به خدا اگر زودتر اومده بودی شاید اون روزای بد رخ نمی داد.

محمد صدرا با کمی غم گفت: توتیا، بهرته همه چیزو به دست فراموشی بسپاریم.

سری تکون دادم و گفتم: انقدر که اون رابطه ی ناخوشایندِ مامانم و محسن برام سنگین بود که اگر تو وارد زندگیم نمی شدی به نظرم دق می کردم. واقعاً بهت احتیاج داشتم.

محمد صدرا لبخندی زد و گفت: واسه ی منم سخت بود من به تو احتیاج داشتم.

گوشه  ی لبمو جوییدم و گفتم:

  • محمد صدرا، حتماً مامانم و محسن توی خیلی از مهمونی ها و مجلس ها همدیگر رو می بینند.

محمد صدرا- توتیا، عزیزم. بهتر نیست از خودمون حرف بزنیم؟ تو همش نگران مامانت و محسنی.

  • به خدا دست خودم نیست محمد. دلم عین سر و سرکه هنوز می جوشه. همش خیال می کنم که این آرامش به این زودی پس اون عشق سوزانِ غیر قابل کنترل مشکوکه، تو مشکوک نیستی؟

محمد صدرا- نه، چون مطمئنم که مادرت راضی شده.

  • محسن تو خونه چطوریه؟

محمد صدرا- هیچی، خیالت راحت، فکر کنم مامات جواب محسنو داده بعدش اونا دیگه بهونه ای برای با هم بودن ندارند. بعد از عروسیمون مطمئناً شرایط از این بهتر می شه.

  • امیدوارم.

محمد صدرا- باید خیلی زود دنبال تالار بگردیم، بریم کارت سفارش بدیم، تازه لباس عروسم که انتخاب نکردی به فکر اینا باش. جای نگرانی های کاذب.

با شوق لبنخدی زدم و گفتم: آره، وای لباس عروسم.

محمد صدرا- فردا شب با هم می ریم توی اینترنت مدل ها جدید  لباس عروسو می بینیتم.

با شوق  و شعف گفتم: واقعا؟ً “بعد لبهامو روی هم فشردم و گفتم: ” محمد صدرا، اگر جلوی تارا دنبال لباس عروس بگردیم شاید غصه بخوره..

محمد صدرا- وای توتیا! تو چرا انقدر نگران مادر و خواهرتی؟ تارا هم به زودی ازدواج می کنه برای چی غصله بخوره؟! ایشالا بعد عروسیت آستین بالا می نزم سر عروسی تارا و امیر مسعود می گیریم دو سال نامزد بودن بسه، امیر مسعود هم بیاد کوتاه بیاد. این همه دانشجو که ازدواج می کنند. امیر مسعود هم یکیشون. خودم کمکشون می کنم تو نگران نباش.

لبخند زدم و گفتم: وای ممنون که می دونی. آخه تارا دو سالِ نامزده و حالا منی که کوچکتر از تارام دارم عروسی می کنم.

محمد صدرا- اصلاً تارا رو هم صرا می کنیم اونم با تو لباس عروسشو انتخاب کنه.

خندیدم و گفتم: چه خوب، پس بگیم امیر مسعود هم بیاد همه با ه.

محمد صدرا- فکر بدی نیست، من بهش می گم.

خلاصه رسیدیم خونخ و محمد صدرا اومد تو یه استکان چای خورد و رفت.

محمد صدرا که رفت مامان گفت:

  • چی خریدید؟

  • سرویس طلامونو خریدیم.

مامان- خب اول حلقه می خریدید.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان ازدواج تو تیا پارت 17

رمان ازدواج توتیا اثر نیلوفر قایمی فر جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *