خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان دالیت / رمان دالیت پارت 16

رمان دالیت پارت 16

پارت اول تا اخر رمان دالیت نوشته نیلوفر قایمی فر

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دالیت از اینجا کلیک کنید

مامان-کیه که بخواد زندگیشو خراب کنه؟!تفاهم نداشتن دیگه،امام علی گفته دندونی که درد می کنه رو بکش؛همسایه ای که بده خونه ات رو عوض کن

مریم-من شنیدم اصلا علیرضا دوست نداشته بره کانادا سمانه وادارش کرده بود

نینا-تو کانادا دکترهای ایران رو قبول ندارند برای همین علیرضا برگشته

مریم-شاید همین هم باعث جدائیشون شده!

اکرم-دکتر دکتره دیگه ایرانی یا کانادائی…

نینا شاکی گفت:

نینا-شما اونجا بودید؟!

اکرم حاضرجوابانه گفت:

اکرم-تو اونجا بودی؟!

نینیا-کل خونواده ی سیروس اونجان و هر سال یک ماه میان خونه ی ما مسلما اطلاعات من اونقدر هست که …

علیرضا-نگــار…«قلبم هری ریخت سر بلند کردم با یه لحن خاصی صدا می کرد مثل همون موقع ها نگاه از چشمام بر نمی داشت حس گناه می کردم وقتی اینطوری نگام می کرد» یه استامینوفن داری بهم بدی سرم درد می کنه…

مامان-مامان جان با شکم خالی نخور شام بخور بعد..

علیرضا-معده ام خالی نیست لیلا خانوم،از وقتی… «اومدم از جا بلند بشم اونقدر سنگین شده بودم که به سختی از جا بلند می شدم،علیرضا میون حرفش هول زده گفت» مراقب باش،کمرتو خم نکن نباید توی نه ماهگی روی زمین بشینی،نینا کمکش کن…

من و نینا بهم نگاه کردیم و نینا اومد کمک کرد و مامان گفت:

مامان-هر چی میخوای بهش بگو،زبون امیرعلی مو درآورد اونقدر درمورد نشستن پاشدن و خوابیدنش تذکر داد اگر این بچه رو حالا سلام به دنیا آوردی

به مامان شاکی نگاه کردم چرا آدمو ضایع می کنه؟!رفتم به آشپزخونه تا خواستم از کمد بالای کابینت قرص بردارم دستمو تا اومدم بلند کنم علیرضا هول زده تر گفت:

علیرضا-نگـــار!دستتو بلند نکن «با ترس بهش نگاه کردم و گفت» روزای آخر بارداریته ممکنه کیسه ی آبت پاره بشه

مریم-آره راست میگن اصلا رعایت نمی کنی نگار!

مریم یه دستمال از کابینت برداشت و از آشپزخونه رفت بیرون،اکرم درحالی که سینی لیوان های خالی شده از چای رو روی سینک می گذاشت گفت:

اکرم-من سر رادین همین طوری شدم دیگه وای اگر…

علیرضا اومد نزدیک و گفت:

علیرضا-این بالاست؟

-بله

اکرم از آشپزخونه رفت بیرون و مامان وارد آشپزخونه شد و سینه ای صاف کرد..علیرضا قرص رو از بالای کابینت برداشت و گفت:

علیرضا-یه لیوان آب بده

مامان-علیرضاجا یه روز بیا خونمون کارت دارم می خوام یه صحبتی باهات بکنم

با حرص و خشم کنترل شده گفتم:

-مـامـــان!

مامان شاکی گفت:

مامان-چیه؟تو سرتو عین کبک کردی زیر برف و …

دندونامو رو هم فشار دادم و گفتم:

-مــامـــان!

مامان-چیه هی مامان مامان می کنی؟!به امیرعلی که میگی هیچی نگو،پدرش که همه رو سپرده دست امیرعلی،مادرش هم که ما رو می بینه…

شاکی و عصبی و با حرص گفتم:

-مامان میشه بس کنی؟!میشه بذاری زندگیمو بکنم؟!میشه همه چیز رو بسپاری دست خودم؟!

مامان-که بی گدار به آب بزنی؟!

نینا اومد توی آشپزخونه و به جمع نگاه کرد که به مامان اشاره کردم،دستمو به پیشونیم گرفتم و با حرص آروم گفتم:

-مامان تو رو خدا بس کن

مامان-یه عاقل بین شما دوتاست،حداقل علیرضا باید با امیرعلی حرف بزنه تکلیفتونو روشن کنند..

نینا-مامان؟!مامان من باهات صحبت نکردم؟!دوساعت قبلریالقبل اینکه بیایم اینجا چی گفتم؟!

مامان-تو هم لنگه ی اینی «اشاره به من کرد»،این بی خیال تو هم بی خیال تر،من جواب فک و فامیلو چی بدم؟!این که نشد زندگی!

اونقدر از دست مامان حرص خوردم توی یک دقیقه که یهو بی جون شدم و انگار تنم لخَط شد و قبل اینکه بیفتم نینا و علیرضا که هردو کنارم بودن زیر آرنجمو گرفتن و نینا سریع امیرعلی رو صدا زد و امیرعلی هول شده اومد تو آشپزخونه و گفت:

امیرعلی-نگـــار!چی شد علیرضا؟نگارجان؟

نینا-مامان بفرما تحویل بگیر

امیرعلی شاکی مامان رو نگاه کرد و با خشم کنترل شده گفت:

امیرعلی-لیلاخانوم!لیلاخانم ای بابا،مادر من نگار حامله است ای خداا

مامان-بله من دیگه شدم دشمن بچه ام فقط شما و نینا خوبشو می خواید

هرمان توی چارچوب در قرار گرفت و گفت:

هرمان-چیشده امیرعلی؟!

علیرضا-سرتو بالا بگیر،دستگاه فشارسنج توی خونه داری؟

امیرعلی-آره،نینا میری بیاری؟

علیرضا-به احتمال زیاد فشارش رفته بالا

سیروس-ببریمش بیمارستان؟

هرمان-دو تا دکتر بالا سرشن کدوم بیمارستان؟!

بهزاد-بلائی سر بچه نیاد

علیرضا-یه کم دورشو خلوت کنید،اون پنجره رو باز کن

هرمان پنجره رو باز کرد و امیرعلی شاکی و هجی گویانه با حرص گفت:

امیرعلی-حرص نخور،حرص نخور نگار متوجه میشی؟ «با نگرانی به امیرعلی نگاه کردم و با حرص بیشتر گفت» منو می کشی آخر نگار

نینا-بیا علی

علیرضا و امیرعلی با هم خواستن دستگاه رو بگیرند که امیرعلی نگاهی به علیرضا کرد و گفت:

امیرعلی-تو بگیر من هولم تو آروم تری

به علیرضا نگاه نمی کردم،چشم به امیرعلی دوخته بودم دستمو گرفته بود و نگران چشم به دستگاه دوخته بود،چشماما سیاهی می رفت سرم انگار بزرگ شده بود

علیرضا-فشارش بالاست

اسم یه قرصی رو برد و امیرعلی گفت:

امیرعلی-نه نداریم لیلاخانم شما تو داروهاتون دارید؟

بهزاد کیسه ی داروهای مامان رو آورد و علیرضا از بین قرص ها پیدا کرد و داد بهم و گفت:

علیرضا-می تونی بلند بشی؟

بی جون گفتم:

-نه

امیرعلی-خیله خب عزیز همینجا دراز می کشی،نینا یه بالشت بیار

مامان دلواپس و نگران گفت:

مامان-امیرعلی ببریمش بیمارستان حال بچه ام خراب

علیرضا-الأن فشارش میاد پائین نگران نباشین

مامان-رنگش همینطوری داره عوض میشه،اتفاقی برای بچه ام نیوفته!؟

علیرضا نبضمو دو مرتبه گرفت و گفت:

علیرضا-تا یه ربع بیست دقیقه دیگه حالش جا نیومد می بریمش بیمارستان

امیرعلی بی طاقت و غصه دار گفت:

امیرعلی-وای نگار..وای از دست تو

علیرضا دلجویانه گفت:

علیرضا-خیله خب دیگه

امیرعلی-ببین با خودش چیکار می کنه «مامان زد زیر گریه و امیرعلی گفت» لیلاخانم بالا سرش گریه نکن ذیگه حالش بدتر میشه

مامان-تقصیر تو ا  امیرعلی

امیرعلی یکه خورده اول علیرضا بعد منو بعد مامانو نگاه کرد و گفت:

امیرعلی-من که خبر مرگم اونور بودم!!

-امــیر!

مامان با گریه گفت:

مامان-اگر تکلیف بچه ی منو روشن کنی منم هی نمیگم،نمیشم صابون سرشور که این بلا سرش بیاد

امیرعلی شاکی گفت:

امیرعلی-پس این حکایت،حکایت بچه ی اولمونه؟!

-امیـرعلی!مامـان؟!

علیرضا یکه خورده به امیرعلی نگاه کرد و امیرعلی گفت:

امیرعلی-اون روز اونقدر زدینش که بچمون سقط شد و نگار افتاد

بیمارستان،امشب اونقدر گفتید که هم بچه ام هم نگار یه بلائی سرش بیاد

مامان-تو اگر نگران نگاری..اگر نگار رو دوس داری،به فکر آبروش باش!!

امیرعلی-آبروی نگار چیه؟!کیه؟!چه تکلیفی؟!من شوهرشم اونم زنمه که حامله هم هست خب دور از واقعیته؟!

مامان-یه سال و خرده ای هس که صیغه نگهش داشتی که چی؟!یه بچه هم گذاشتی تو دامنش..منظورت چی میتونه باشه؟!8

امیرعلی شاکی و عصبانی ولی با لحنی آروم گفت:

امیرعلی-چی می تونه باشه؟

-وای!خدایــا

زدم زیر گریه،هرچی صدای مامان بالاتر می رفت و امیرعلی عصبانی تر می شد حال منم هی بد و بدتر می شد اونقدر که دیگه از حال رفتم…

چشمامو تا باز کردم اولین چیزی که به ذهنم رسید بچه ام بود..دست روی شکمم گذاشتم هنوز بزرگ و برآمده بود..یه کم خیالم راحت شد صدای نینا رو تازه شنیدم که حالمو می پرسید و نگران بود،صدای گریه ی مامان از پشت د ر  باز اتاق می اومد که با یکی حرف می زد،از نینا پرسیدم:

-امیرعلی کجاست؟!

نینا-همین الأن اینجا بود ولی پیجش کردن مجبور شد بره

-چندوقته بیمارستانم؟!

نینا-دیشب آوردیمت

-بچه ام خوبه؟

نینا-آره الحمدلله

-خدا رو شکر

علیرضا-نینا بیدار شده؟

صدای اون بود..بیمارستانه..صداش گرفته است..برو..علی برو همون جائی که بودی..داری همه چیز رو خراب می کنی..پا قدمت برام ش ر ..برو..

نینا-آره

مامان با گریه دوید تو اتاق و گفت:

مامان-نگار مامان جان حال خوبه؟

با گلایه گفتم:

-تو میگذاری حالم خوب باشه؟!

مامان-من فقط به فکر آینده اتم مادر

-به فکر بودنات منو نابود می کنه

مامان-خدا مادرتو بکشه که تو رو به نابودی می کشونه

-نچ خدایا…

علیرضا-لیلاخانم،الأن موقعش نیست،شما بهتره برید خونه حالش جا اومده نگران نباشید

مامان-کجا برم علیرضاجان بچه ام رو تخت بیمارستان افتاده

علیرضا-نگار باید استراحت کنه شما کاری از پ      سَتون برنمیاد بهتره شما هم برید خونه استراحت کنید اینطوری خیال نگار هم بابت شما راح ت

نینا-راست میگه مامان

علیرضا-تو هم برو نینا بچه ات از دیشب ندیدتت،الأن حتما بی تابی می کنه

نینا نگران و دلواپس نگاهم کرد،دلم براش سوخت و گفتم:

-برو آبجی بین منو بچه ات،بچه اتو انتخاب کن امیرعلی اینجاست منم که تو بیمارستانم حالم بهتر میشه

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دالیت پارت آخر

پارت اول تا اخر رمان دالیت نوشته نیلوفر قایمی فر جهت مشاهده پارت های منتشر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *