خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان شب و تنهایی / رمان شب و تنهایی پارت 5

رمان شب و تنهایی پارت 5

رمان شب و تنهایی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

باز دلم شروع کرد به بی قراري  

هر وقت چنین حرفی به تینا میزدم اون…

کلافه شدم مشتم رو کوبیدم رو قلبم و گفتم می خوام ببینمت شیدا…

براي اینکه دلش رو بلرزونم گفتم دلم برات تنگ شده  

لرزیدن صداش خبر از حال درونیش می داد نیما…این چه حرفاییه می زنی؟ چطور دوست نداري این جور حرف ها رو؟ منظورم این نبود

با شیطنت گفتم پس تو هم از این حرفا خوشت میاد  با حرص صدام زد نیما با حرص جواب دادم جانم  

ساکت شد از این تغییر ناگهانی لحنم  گفت نیما خیلی عوض شدي…چرا؟

صادقانه جواب دادم چون دیگه خسته شدم از تنهاییم  با غم جواب داد همین؟ فهمیدم چی می خواد بشنوه  

نفس عمیقی کشیدم بعد از 4 سال گفتن این حرف به کسی به غیر از تینا کمی که نه…خیلی سخت بود  

باز نفسی گرفتم و غیر مستقیم اشاره کردم به چیزي که دلش می خواست بشنوه:اگه احساسی تو قلبم نبود هیچ وقت حرفی نمی زدم  

سکوت کرد ادامه دادم ساعت 7 میام دنبالت تا بریم گردش به مامان و بابات بگو که شامم بیرون می خوري

شیدا هل گفت باشه منتظرم  

گوشی رو زود قطع کرد به گوشی تو دستم نگاه کردم و ناخودآگاه لبخندي زدم  

عرفان که تمام مدت با یه لبخند کمرنگ نگاهم می کرد با این کارم یه لبخند زد و گفت آفرین پسر هنوزم مثل جوونیات خوب مخ می زنی  

زدم زیر خنده و به ساعت نگاه کردم با دیدن تایم چشمام درشت شد ساعت 6:30 بود پس براي همین بود که شیدا با عجله گوشی رو قطع کرد  یهو ایستادم و به عرفان گفتم من یه سر می رم خونه  

خندید و گفت کت و شلوار نپوشیا مثل این مرداي قدیمی می شی  برگشتم و گفتم دلتم بخواد و سیبیل هاي تخیلیم رو تاب دادم  خندید و گفت دل من که می خواد منتهی شیدا خانوم خوشش نمیاد  از کجا میدونی؟شاید شیدا عاشق این نوع تیپه  

خندید و گفت اونم یه دختر امروزیه و همه ي دخترا عاشق اینن عشقشون لباس تنگ بپوشه و حسابی جلوش خودنمایی کنه  یهو ناخودآگاه گفتم درست مثل تینا  

عرفان با جدیت گفت تینا مرد…تینا تموم شد… اونقدر اینا رو تکرار کن تا ملکه ي ذهنت بشه  تکرار کردم تینا مرد…تینا تموم شد  

لرزش دلم رو نا دیده گرفتم و محکم تر از قبل گفتم تینا مرد…تینا براي تو و خانواده اش مرد…

مصمم راه افتادم سمت در…فقط یه تلنگر لازم داشتم تا به این نتیجه برسم حالا اینجا بودم…بعد از 4 سال انتظار بالاخره تمومش کردم…به همین راحتی

بی انصافی بود اگه می گفتم به همین راحتی…اصلا راحت نبود…تاوانش 4 سال از عمرم بود سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه

زنگ رو زدم صداي خدمتکار پیچید تو آیفون:کیه؟ با گفتم منم…

در با صداي تق باز شد و راه افتادم سمت خونه مثل همیشه قبل از ورود به اتاق تینا نگاهی کردم و آه کشیدم  

تو دلم گفتم امروز آخرین بار بود که به اون اتاق نگاه کردم دیگه تینایی برام وجود نداره دیگه فقط شیداست  وارد خونه شدم بادیدن تینا دلم لرزید  

پوزخند زدم…اون تانیاست…تینا مرد…تانیاست که مرتبا جلوم راه میره و هر بار من رو یاد اون می اندازه…شیدا…فقط شیدا باید باشه تو قلبم  با صداي تانیا از افکارم بیرون اومدم:سلام داداش  لبخند زدم و گفتم سلام آبجی حالت چطوره؟ مرسی چی شده این موقع برگشتی؟

با یاد آوري قرارم همون طور که از پله ها بالا می رفتم گفتم با شیدا قرار دارم شام رو بیرونیم  

رسیدم به اتاقم لباس هام رو عوض کردم طبق گفته ي عرفان پیراهن جذب پوشیدم و شلوار لی  کفشهام رو پوشیدم و به چهره ام نگاه کردم  

موهام روي پیشونیم ریخته شده بود با ژل موهام رو بالا دادم و باز به خودم نگاه کردم  باز برگشتم به گذشته…دستاي تینا حلقه شد دور کمرم و چسبید بهم  

سرش رو گذاشت پشتم و گفت واي نیما باز با این مدل مو می خواي دلبري کنی؟ مگه چیه؟

اومد رو به روم گردنم رو بوسید و گفت فقط موهات رو پیش من اینجوري درست کن…فقط براي من صداي تینا پیچید:فقط براي من…براي من…من

با کلافگی دستم رو تو موهام فرو کردم و مشتم موهام رو دربر گرفت زیر لب گفتم بسه…تمومش کن…تینا تموم شد…تینا مرد  

صداي قلبم در اومد:نه تینا نمرده…تینا هنوزم عشق توئه  ناخودآگاه فریاد زدم من ازش متنفرمممم

تند نفس می کشیدم و سرم رو انداخته بودم پایین

دستم مثل یه جسم اضافی از موهام دست کشید و افتاد کنارم  

صداي لرزون تانیا باعث شد برگردم و نیم نگاهی بهش بندازم:حالت خوبه نیما؟ نگاهم رو از چشماش جدا کردم و سرم رو انداختم پایین  به یه نقطه نامعلوم خیره شدم و گفتم نمی دونم…نمی دونم با غم گفت باز تینا؟

دندون هام رو به هم سابیدم و گفتم نه…اون برام مرده  گفت می فهمم دلت می خواد فراموشش کنی اما نمی تونی  باید بتونم…باید یک بار براي همیشه تمومش کنم  

اومد جلو و درحالی که دستم رو می گرفت و من رو می نشوند رو تخت گفت تو می تونی…فقط کافیه خودت بخواي از پسش برمیاي  

به چشماش نگاه کردم و گفتم به نظرت می تونم به زندگی عادي برگردم؟

معلومه که می تونی…تو از پس هر کاري بر میاي لبخند دلگرم کننده اي زد و گفت شیدا عاشقته  با درد گفتم ولی من نیستم…

پس چرا باهاش قرار گذاشتی وقتی بهش هیچ حسی نداري اینجوري هم نیست من…من دوستش دارم  

می شه این حس تبدیل به عشق بشه فقط نباید کسی جز شیدا تو قلبت باشه  

وچه تلخه به زبون آوردن حسی که خودتم نمی تونی تحملش کنی و دوست داري تموم بشه:مشکل اینه که کسی جز تینا تو قلبم نیست

پس یا باید تا ابد تنها بمونی و یا یه قلب جدید براي خودت پیدا کنی یا اینکه براي همیشه تینا رو نابود کنی تو قلبت  

نالیدم اگه…اگه برگرده چی؟

یعنی اونقدري دوستش داري که می تونی اون زن هرزه رو تا اخر عمرت تحمل کنی؟ آره…نه…

آره؟پس هر لحظه باید بترسی که یه روز رهات می کنه و میره…یا وقتایی که با پسرا و مردا گرم می گیره دست و پات رو گم می کنی که نکنه امشب…

یا با هر کس آشنا بود به این فکر می کنی که اونا قبلا با هم بودن می تونی تحملش کنی؟ نه…نمی تونم…

اگه نه پس این حرفا رو تموم کن و بلند شو برو دنبال شیدا…

به ساعت نگاه کردم…حق با تانیا بود

حتی اگه برگرده اون دختر پاکی نیست که من می شناختم  موهام رو که خراب شده بودن درست کردم و سریع رفتم سمت باغ…

اینجوري نمی شد باید بگم ریموت در رو به منم بدن

رسیدم به ماشینم و سوار شدم سریع حرکت کردم سمت خونه ي شیدا  

تو راه فقط به شیدا فکر کردم و تمام مدت سعی می کردم صداها و خاطرات تینا رو فراموش کنم  رسیدم خونه اشون لعنتی 10 دقیقه دیر کرده بودم همین که پیاده شدم در خونه باز شد و شیدا بیرون اومد  

دروغ چرا یه لحظه از دیدنش دلم لرزید از اندامش که تو مانتوي تنگش واقعا عالی دیده می شد تا چهره ي زیباش که با یه آرایش کامل بی نقص دیده می شد اومد جلوم نگاهم خیره بود به صورتش گفت چرا دیر کردي؟

نگاهم خورد به لباي خوش فرمش که یه رژ قرمز کمرنگ روش نشسته بود  هنوزم خیره ي لب هاش بودم که گفت نیما

به چهره ي سرخ شده از خجالتش نگاه کردم و لبخند زدم و گفتم شرمنده حاضر شدنم طول کشید  مغزم بود که پوزخند زد و گفت بهتره بگی عشق تینا باعث تاخیرت شده آقا نیما  خودم جوابشو دادم خفه شو چطور تینا هر روز حال می کنه پس چرا من اینکارو نکنم؟ سرم رو تکون دادم و گفتم سوار شو  با هم سوار شدیم و راه افتادم  

سر حرف رو باز کردم:مامان و بابات خوب بودن؟ آره سلام رسوندن  سلامت باشن  باز سکوت برقرار شد  

ترجیح دادم ادامه بدم:می شه بدونم دلیل اینکه می گی هنوزم خوب نشدم چیه؟ ببین نیما تو باید همه ي عذاب هات رو فراموش کنی و به زندگی عادي برگردي  یعنی می گی هنوزم علائم جنون دارم؟ نمی گم بلکه مطمئنم  خب یه سوال بگو  

نگاهش کردم و گفتم به یه پسر 25 ساله با بیماري جنون…

مکث کردم مطمئن نبودم که ادامه بدم یا نه  

دلم گفت زوده و عقلم گفت موعد مناسبیه  

تو قضیه تینا به حرف دل گوش کردم و اون همه بلا سرم اومد و حالا می خوام یکبار هم که شده با عقلم جلو برم  گفت خب…

به نظرت به یه همچین آدمی زن هم میدن؟ با بهت نگاهم کردو گفت چی؟

گفتم می خوام دست از گذشته بکشم…می خوام ازدواج کنم حالا خانوم روانشناس به نظر شما به آدمی که در گذشته یه نامزد داشته که به خاطر رفتنش به جنون کشیده شده زن میدن؟ اخماش رفت تو هم گفت می شه بزنی بغل؟ ایستادم و گفتم چی شده؟ می خوام برم خونه

زدم کوچه علی چپ:چرا؟نکنه بهم زن نمیدن و تو روت نمی شه بهم بگی؟

با چشماي پر نگاهم کرد و با بغض گفت چرا به شما زن می دن چون خیلی موقعیت خوبی دارین و خوش قیافه این به قدري که آرزوي هر دختري هستین  

دستش رو به دستگیره گرفت تا در رو باز کنه دست چپش رو گرفتم و بر گردوندمش سمت خودم  نگاهم کرد و با تعجب گفت چیکار می کنی؟

به چشماش نگاه کردم چشمایی که حالا خیس از اشک بودن  چشمایی که پر بود از احساس  

تپش قلبم تند شد…خدایا من به این دختر علاقه دارم…درسته احساسم نسبت به اون به اندازه ي احساسم نسبت به تینا نیست اما نمی تونم بگم که حسی ندارم  گفتم این مرد دیوونه آرزوي تو هم هست؟ با تعجب گفت چی؟ من آرزوي تو هم هستم

هنوز با تعجب نگاهم می کرد با لبخند گفتم مگه پشت تلفن بهت نگفتم که اگه حسی نبود بهت زنگ نمی زدم  

هنوز با تعجب نگاهم کرد  

گفتم شیدا…بیا با هم شروع کنیم…بیا با هم یه زندگی جدید بسازیم…شیدا من…

سکوتم بابت چی بود؟مگه احساسم واقعی نبود…

دلی که هنوز داد میزد نه…تینا…تو عاشق اونی رو ساکت کردم و محکم گفتم من دوستت دارم…

براي لحظه اي اشکاش که می بارید متوقف شد آروم گفت نیما…

بازم با محبت جواب دادم جونم؟ نفسش گرفت گفت اما نامزدت…

پوزخند زدم و گفتم از کی حرف میزنی؟از کسی که مرده؟ ولی…

حیف نیست این لحظه ها رو با حرف زدن در مورد اون دختر خراب کنی؟

نه نیما…من بیشتر از یک ساله که پزشک توام…تو حتی اسمش رو هم به من نگفتی…تو از اون با من هیچ حرفی نزدي  

دونستن درمورد اون به دردت نمی خوره  

می خوره…من…نمی تونم انکار کنم که دوستت دارم  

نگاهش کردم و تو دلم اعتراف کردم منم نمی تونم انکار کنم که خوشحال نشدم

نفسی گرفت گونه هاش گل انداخته بود ادامه داد:به خاطر این احساس…باید بدونم کسی که قبلا عشقم…عاشقش بوده کی بوده باید بدونم  

خندیدم و گفتم دونستن گذشته ي من به دردت نمی خوره  چرا نمی گی نکنه می ترسی بفهمم چقدر دوستش داشتی  سعی کردم اضطرابم رو پنهون کنم دوست نداشتم این رو بفهمه  

گفت نیما یادت باشه سعی نکن به من دروغ بگی چون خیلی زود متوجه دروغ گفتنات می شم  نگاهش کردم و گفتم من الان فقط تو رو دوست دارم و این تمام حقیقته

تو چشمام نگاه کرد و با فهمیدن اینکه حقیقت رو می گم لبخند زد  به جلو نگاه کردم و گفتم اصلا بیا از تو حرف بزنیم البته تو راه رستوران رستوران؟ آره دیگه یه ربعه این گوشه ایستادیم و الکی وقتمون رو با حرفاي چرت حروم کردیم بهتره بریم رستوران  

احمق جون منظورم این بود که کی ساعت 7 میره رستوران؟ خندیدم راست می گفت گفتم خوب کجا بریم ؟ اوم بریم خرید  

واي خداي من نجاتم بده آخه چرا شما زنا اینقدر عشق خریدین؟ خندید و گفت خیلی دوست داریم خرید رو  

و با شرم اضافه کرد شنیدم لذتی که تو خرید با عشقت هست تو خرید دسته جمعی با دوستات نیست  

لبخند زدم و درحالی که دنده رو عوض می کردم تا حرکت کنم گفتم چشم هرچی خانومم بگه  لبخند زد و سرش رو انداخت پایین  

رفتیم یه پاساژ بزرگ رفتیم تو و شروع کردیم به گشت زدن شیدا زیاد سخت پسند نبود و زود انتخاب می کرد البته من اجازه نمی دادم حساب کنه

یک ساعت بعد شیدا هرچی لازم داشت خرید البته به اصرارش منم یه دست لباس خریدم و یه شلوار  با هم سوار شدیم گفتم چطور بود خانوم؟ لبخند زیبایی زد و گفت ممنون عالی بود خندیدم:قابلی نداشت خانومم سرخ شد و سرش رو انداخت پایین  

دوباره اون مقایسه ي لعنتی اومد تو سرم وقتی به تینا می گفتم خانومم می خندید و می گفت جانم آقامون  

پسش زدم این افکار رو و گفتم حالا کجا بریم؟

نمی دونم من زیاد با رستوران ها آشنا نیستم  پس به انتخاب من اعتماد کن نیما؟ جونم؟

میشه…میشه باهام حرف بزنی؟درمورد نامزدت  چرا اینقدر اصرار می کنی؟ می ترسم…

از چی؟

شاید…شاید خیلی خودخواهی باشه اما من می ترسم برگرده و تو رو از من بگیره با اینکه دلم براي خانواده اش می سوزه و دلم می خواد برگرده  

نگاهش کردم و گفتم از اینکه من رو از دست بدي میترسی؟ اوهوم

مگه به من اعتماد نداري؟

چه ربطی داشت حرف رو نپیچون امروز…همین الان جواب می خوام  

حتی اگه اونم برگرده من دیگه با اون نخواهم موند چون اون یک بار قبلا درس پس داده و من رو رها کرده  

نفسی گرفتم و در حالی که پارك می کردم گفتم آدمی که قبلا از یکی دل کنده و همه چیز رو رها کرده و رفته لیاقت یه فرصت دوباره رو نداره  

اون پدر و مادرش رو رها کرد کسانی که اون رو به وجود آورده بودن و سالها اون رو بزرگ کرده بودن  فکر می کنی چنین آدمی براي من که مثلا عشقش بودم ازرشی قائله؟

فقط نگاهم کرد ادامه دادم از همه ي اینا گذشته من بهت گفتم که دوستت دارم یعنی فکر می کنی که دروغه؟

نه نه من هیچ وقت این رو نگفتم پس حرف زدن درمورد اون رو تموم کنیم یه سوال دیگه قول می دم آخریش باشه نگاهش کردم و گفتم بگو خانوم  

می خوام بدونم چرا با خانواده ي آقاي مجد زندگی می کنی؟دو هفته است که خانواده ات از آمریکا برگشتن ولی تو هنوزم اونجایی  

درضمن تو که دختر نیستی که بخواي از تنها زندگی کردن بترسی می تونی خونه ي جدا داشته باشی  

چرا با خانواده ي آقاي مجد اینقدر صمیمی هستی درسته خواهر آقاي مجد زن پدرته اما این صمیمیت بینتون خیلی غیر معقوله  

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم بریم تو رستوران بهت می گم از ماشین پیاده شدم و گفتم بیا دیگه…

اومد بیرون با هم وارد رستوران شدیم جز سه چهار تا میز بقیه اش خالی بود  با هم نشستیم گارسون منو رو آورد هر کدوم یه چیز سفارش دادیم و گارسون رفت  به شیدا که نگاه کردم دیدم هنوزم منتظر جواب سوالشه

براي فرار کردن و فکر کردن در مورد اینکه چی جوابش رو بدم ایستادم و گفتم من می رم دستام رو بشورم  

گفت فرار نکن نیما خواهش می کنم زود برمی گردم و جوابت رو می دم  

اجازه ندادم که حرفی بزنه و راه افتادم سمت دستشویی  دستام رو گذاشتم روي رو شویی و خم شدم  

کلافه به خودم نگاه کردم و گفتم خدایا جوابش رو چی بدم؟

بگم رفتم اونجا چون اونا خانواده ي عشقم هستن و با دیدنشون دلتنگیم کم می شه؟ یا بگم رفتم اونجا تا به تانیا نگاه کنم  

یا با بغل کردن عرفان بوي تینا رو استشمام کنم؟ چی بگم خدا؟

فکرم پر کشید به سال پیش  

دو ماه بود که تحت درمان شیدا بودم و هر روز حالم بهتر می شد  

تو خونه ي خودمون بودیم و زندگی می کردیم که خبر دادن شرکت بابا تو آمریکا به مشکل برخورده  بابا باید می رفت آمریکا تا اوضاع رو درست کنه درحالی که من دوست نداشتم از ایران برم چون ممکن بود تینا برگرده خونه

به بابا گفتم که بره و می خوام تو ایران بمونم  

اصرارش فایده اي نداشت و نتونست من رو راضی کنه  بابا براي یک سال رفت و شرکت ایران رو سپرد به من  عرفان هم تو شرکت بابا کار می کرد و کنار من بود  

یک هفته از رفتن بابا و ایران جون زن بابام عرفان دعوتم کرد تا شام برم خونشون  سر میز شام تانیا پرسید نیما تنهایی اذیتت نمی کنه؟

نگاهش کردم و گفتم خودت که می دونی چقدر از تنهایی متنفرم  

عرفان درحالی که قاشق پر از برنج رو به لبش نزدیک می کرد گفت خب تنها نمون تو موقعیت هاي خوبی براي ازدواج داري  با غم گفتم اما من نمی تونم  

عصبی قاشق رو پرت کرد تو بشقاب غذا و گفت بس کن پسر…تا کی به اونی وفادار می مونی که رهات کرده؟

آه پدرش و غم نگاه مادرش باعث شد بگم بس کن عرفان  

ایستاد و گفت این شمایین که باید تمومش کنین دست بکشین از کسی که رهاتون کرده  با درد گفتم تو نمی فهمی عرفان…هنوز عاشق نشدي تا بفهمی من چی می گم  داد زد این حس که داره نابودت می کنه عشق نیست دیوونگیه دیوونگی  

ایستادم و فریاد زدم آره من دیوونه ام چون خواهرت رهام کرد من دیوونه ام چون عاشقش بودم چون هنوزم عاشقشم چون هیچ وقت نمی تونم فراموشش کنم لعنتی نمی تونم  

عرفان مشت زد رو میز و داد زد:نمی تونی؟بهتر نیست بگی نمی خواي فراموش کنی اون هرزه رو  

داد زدم اون هرزه هنوزم زن منه…عشق منه…دنیاي منه…تیناي منه  

عرفان دهنش رو باز کرد تا فریاد بزنه که مادرش فریاد زد تمومش کنید مگه نمی دونید قلب رحمان ضغیفه؟

چشمام رو بستم و کلافه گفتم ممنون از شام ولی فکر می کنم برگردم به خونه بهتره  خواستم برم که آقا رحمان گفت بگیر بشین نیما  گفتم اما…

محکم گفت گفتم بشین

به حرمت موي سفیدش نشستم و گفتم بفرمایید  

گفت پسرم من کاري ندارم که تو می خواي در آینده چیکار کنی و نمی گم باید این کار رو بکنی اما دختر خودم رو خوب می شناسم و می دونم اون وقتی خوشحاله هیچ خبري از خودش به ما نمی ده  آقا رحمان مکث کرد نفسی گرفت و محکم گفت فراموشش کن…تینا…تینا براي همیشه رفته اگه فقط یک درصد غم و ناراحتی اي داشت برمی گشت  

نیما به قول عرفان تو موقعیت هاي خوبی براي ازدواج داري و می تونی خوشبخت بشی  وقتی این عذاب و ناراحتیت رو می بینم احساس گناه می کنم  

گفتم کسی من رو مجبور به منتظر نشستن نکرده من فقط می خوام بدونم چرا رفت مگه من چه بدي اي در حقش کرده بودم  

تو خیلی خوبی نیما تینا هیچ وقت لیاقت تو رو نداشت تو براي اون زیاد بودي  

نه تینا عالی بود خیلی خوب بود همیشه فکر می کنم که من خیلی کم بودم که گذاشت و رفت اینطور نیست تو عالی هستی  

عرفان کلافه گفت بس کنید تعارف تیکه پاره کردن رو من یه پیشنهاد دارم  همه کنجکاو نگاهش کردیم گفت خب نظرت چیه اینجا بمونی براي یه مدت کوتاه؟ اونوقت چرا بمونم؟

چون تو تنهایی و دوست ندارم تو تنها بمونی اما من دوست ندارم باري روي دوش شما باشم  تو بار نیستی بلکه یه مرهم روي زخمی  به مادرش که چنین چیزي گفته بود نگاه کردم  

نمی دونم توي چشماش چی بود که گفتم باشه من می مونم  عرفان با رضایت خندید و گفت می گم اتاق مهمان رو آماده کنن  گفتم می خوام تو اتاق اون بمونم  عرفان گفت اما…

دوست دارم اونجا بمونم…وقتی اینجام فقط دوست دارم اونجا باشم  هرجور خودت دوست داشته باشی  

با صداي زنگ گوشی صاف ایستادم و دست کردم تو جیبم  اسم شیدا رو صفحه ي گوشی خاموش روشن می شد گوشی رو قطع کردم و دستام رو شستم  

از سرویس بهداشتی خارج شدم و به سمت شیدایی رفتم که از موقع خروجم بهم نگاه می کرد  همین که نشستم غذاها رو آوردن لبخندي زدم و گفتم شروع کن

شروع کردم به خوردن شیدا اما هنوزم منتظر نگاهم می کرد و نمی خورد  گفتم بخور دیگه  

گفت نه…جوابم رو می خوام  

قاشق رو گذاشتم تو بشقاب و گفتم خب…دلیل می خواي باشه بهت می گم

نفسی گرفتم و گفتم من از تنهایی متنفرم براي همینم هست که خونه ي جدا نمی خرم  وقتی پدرم رفت تنها شدم

همون طور که می دونی خونه ي ما رو به روي خونه ي آقاي مجده و عرفان تو شرکت بابا کار می کنه  

یه روز بهم گفت برم شام خونشون منم قبول کردم

آقاي مجد از من خواست پیش اونا بمونم منم از خداخواسته قبول کردم  درحالی که قاشقم رو برمی داشتم گفتم اینم دلیل حالا بخور  

گفت پس چرا برنمی گردي خونه ي پدرت؟ نمی دونم ولی همین روزا می خواستم برگردم  یعنی دلیل دیگه اي نداره؟ چه دلیلی می تونه داشته باشه؟

نمی دونم اما حس خوبی در این مورد ندارم  

داشته باش چون هیچ دلیل خاصی پشت این موندن نیست  نفسی گرفت و قاشقش رو برداشت و شروع کرد به خوردن  

نفسی گرفتم و تو دلم گفتم به خیر گذشت ولی تا کی میخواي فرار کنی؟ یه بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک بار سوم کف دستی ملخک  بالاخره که می فهمه آقاي مجد پدر عشق توئه  نه نه اون دیگه عشقم نیست  چرا نمی خوري؟

به خودم اومدم و گفتم الان می خورم

بعد از شام رفتیم یکم گشت زدیم و بعد رسوندمش خونه  

رفتم خونه ي آقا رحمان بعدش وسایلم رو جمع کردم و بابت این یک سال تشکر کردم بعدش به خونه رفتم و مدتی طول کشید تا جابه جا بشم  بعد از انجام کارها دراز کشیدم و چشمام رو بستم

روز بعد رفتم سرکار عرفان نشسته بود من رو که دید گفت سلام مخ زن چیکار کردي؟ مخ زدم  

خندیدم که گوشیم زنگ خورد و دوباره اسم شیدا روي گوشیم نمایان شد  لبخند زدم و جواب دادم جانم؟ سلام آقا سلام عزیزم  خوبی؟

ممنون تو چطوري  

حالا که صدات رو می شنوم عالیم  صداش لرزید  

نیما؟ جونم

دلم برات تنگ شده  

چه زود همین دیشب دیدمت  

شاید براي تو زود باشه اما من حس می کنم مدتهاست ندیدمت  دلم لرزید خدایا این دختر عاشق منه اما من فقط دوستش دارم  با صداي لرزون جواب دادم منم همین طور  پس امشب بیا خونه ي ما خونه ي شما؟براي چی؟

به مامان گفتم که تو و من…حالا هرچی امشب دعوتت کرد امشب…بذار فکر کنم ببینم کار خاصی ندارم…

شروع کردم به فکر کردن که عرفان گفت امشب با خانواده خونه ي ما دعوتین فردا شب قولش رو بده  

گفتم شیدا جان امشب با خانواده خونه ي آقاي مجد دعوتیم فردا می تونم بیام  حیف شد دوست داشتم ببینمت  فردا هم رو می بینیم  

باشه عزیزم برو به کارت برس  بعدا بهت زنگ میزنم فعلا خداحافظ  خداحافظ  

گوشی رو قطع کردم و رو به عرفان گفتم ما کی دعوت شدیم که من خبر ندارم؟ فعلا دعوت نشدین قراره به زودي دعوت بشین  

یعنی چی؟

یعنی بابا میخواد زنگ بزنه دعوتتون کنه نشستم و گفتم وا براي چی؟خبریه؟

یادت رفته؟اون خانومه زنگ زد و گفت که به بابا قرض داره و می خواد پسش بده  آهان ولی ما چرا بیایم؟

بابا دلش براي عمه ایران تنگ شده بود فرصت رو مناسب دید و شما رو هم دعوت کرد  واي خدا اصلا حوصله اش رو ندارم  می خواي نیا  

نه نه نمی شه که بابا و ایران جون جایی برن و من نرم که  تو هم خود درگیري داریا

سرش رفت تو گوشیش فرصت رو مناسب دیدم و محکم زدم پس کله اش  مثل برق گرفته ها پرید بالا و متعجب نگاهم کرد  

از دیدن چهره اش زدم زیر خنده و اونم یه دونه زد پس گردنم و گفت کوفت  شروع کردم به کار کردن عرفان هم همین کار رو کرد  

اون روز کار تموم شد خیلی زود رفتم خونه تا لباس هام رو عوض کنم  

قلبم تند می تپید دستم رو گذاشتم روي سینه ام و گفتم چته؟چرا اینقدر بی قراري؟ چند تا نفس عمیق کشیدم و به خودم تو آینه نگاه کردم و با خودم گفتم آروم باش  با صداي بابا که صدام میزد نگاهم رو از خودم گرفتم و راه افتادم سمت در  با بابا همراه شدم جلو رفتیم و از خیابان عبور کردیم زنگ رو زدیم و وارد شدیم  یه نگاه به عمارت انداختم نفسی گرفتم تا این نگرانی تموم بشه  یاد خواستگاري افتادم اون روز هم همین قدر استرس داشتم  باز به خودم گفتم بس کن نیما…هیچ اتفاقی نمی افته  نفسم رو رها کردم و وارد خونه شدم تینا:

از خستگی داشتم می مردم بالاخره این مسابقه ي لعنتی تموم شد به خاطر استرس و اضطراب بیش از حدم که دلیلش رو نمی دونستم خراب کردم

به استادم قول داده بودم اول بشم اما با زور چهارم شدم  با بوق بلند یه ماشین به خودم اومدم واي خدا این کی سبز شد؟ راه افتادم سمت خونه ساعت یه ربع به 9 بود  

رسیدم و اول رفتم لباس هام رو عوض کردم وقتی براي دوش گرفتن نداشتم  بعد از یه آرایش خیلی کمرنگ راه افتادم سمت خونه ي آقاي مجد  باز با به یاد آوردن اسمش دلم لرزید  نفسی گرفتم و راه افتادم  

آدرسش رو حفظ کرده بودم رسیدم و بوق زدم  

سرایدار در رو باز کرد من رو که دید چشماش درشت شد  متعجب از این رفتار گفتم چیزي شده؟ ن…نه خانوم بفرمایید

راه افتادم و بعد از پارك کردن پیاده شدم به عمارت نگاه کردم با دیدن عمارت حس کردم قلبم یه لحظه ایستاد  

نفس هام تند شده بود من چم شده مگه این خونه چی داره که اینقدر دگرگونم کرد؟ سعی کردم نگرانیم رو پنهون کنم  

اما بازم با اضطراب راه افتادم سمت در ورودي  

همین که وارد شدم خدمتکاري که ایستاده بود جلوي در با بهت نگاهم کرد  

دلم داشت می لرزید بی توجه به بهتش به سمت پذیرایی راه افتادم درحالی که هنوزم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید  نیما:

یک ساعتی بود که نشسته بودم تو خونه  نگرانیم به جاي اینکه کم بشه زیاد شده بود  خدمتکار گفت مهمونا رسیدن  

همه ایستادیم دوتا دختر با هم وارد شدن فوق العاده سربه زیر بودن همین که نشستیم یکی ازدخترا با صداي بلند گفت یا ابوالفضل  

همه متعجب به اون نگاه کردیم دقیقا به من نگاه می کرد  متعجب شده بودم گفت تو…تو…

من؟

همین که خواستم بگم چی شده با صداي سلام همه برگشتیم به سمت در با دیدن کسی که سربه زیر ایستاده بود و سلام کرده بود حس کردم زمان متوقف شد  دختر هنوزم سربه زیر بود که با صداي تانیا به اون نگاه کرد:تینا…

تینا:

درحالی که می رفتم یه صداي آشنا شنیدم:من؟

اونقدر نگران بودم که بی خیال شدم سرم رو انداختم پایین و رفتم داخل و گفتم سلام

سکوت جمع اذیتم می کرد کم کم داشتم متعجب می شدم که چرا هیچ کس جواب سلامم رو نداد که یکی صدام زد:تینا…

صداش…صداش شبیه صداي من بود با تعجب به کسی که صدام زده بود نگاه کردم و یه لحظه حس کردم قلبم ایستاد  

به خواهرم نگاه کردم نمی دونم چرا اینقدر آروم بودم  خواهرم جلوم بود اون صدام زده بود  

خواهرم داشت تار می شد اول فکر کردم اشکه اما با تاریک شدن دنیا فهمیدم از حال رفتم نیما:

همین که تینا جلوي چشمام به زمین افتاد به خودم اومدم  تینا از حال رفت تینا چش شده؟چرا از حال رفت؟

هنوزم داشتم نگاهش می کردم که همون دختره که فریاد زده بود یا ابولفضل جیغ زد تینا

دختره دوید سمت تینا سرش رو تو آغوش گرفت و با درد گفت تینا…تینا بیدار شو آبجی تینا توروخدا…

هیچ حسی نداشتم…نه غم…نه شادي…خدایا چهار سال دور بودم ازش  

خدایا چرا الان؟الان که تصمیم گرفتم فراموشش کنم؟چرا الان باید پیداش بشه  تو افکار خودم بودم که دختره باز گفت تینا….تینا خوبی؟ تینا:

سوسن داشت صدام می زد آروم چشمام رو باز کردم گفت تینا…تینا خوبی؟ لبخند زدم و گفتم خوبم…

با یادآوري خوابی که دیده بودم گفتم سوسن نمی دونی چه خوابی دیدم  سوسن با گریه گفت تینا اما…

گفتم خواب دیدم برگشتم خونه…خونه ي خودم…دیدم خواهرم صدام زد  مسخره اس مگه نه؟اونم بعد از 4 سال  

سوسن با غم اون طرف رو نگاه کرد مسیر نگاهش رو دنبال کردم و رسیدم به پدرم  نفسم باز بند اومد اینبار چشمام داشت پر می شد  با سختی بلند شدم و یه قدم رفتم جلو  

پدرم…مادرم…یه زن و مرد غریبه…خواهرم…برادرم

وقتی نگاهم رو چرخوندم نفسم بند اومد اون…اینجا بود…اون پسر  قلبم داشت منفجر می شد از استرس از دیدن اونا  با درد گفتم واي خداي من…

نفسام تند شده بود مادرم بود که از حال رفت  افتادنش رو مبل برابر شد با فریاد مامان خواهرم

بابام دستش رو روي قلبش گذاشت و خم شد اون زن و مرد گریه می کردن برادرم به بابا کمک کرد و من بازم نگاهم کشیده شد سمت اون

اونی که هنوز نشسته بود و بی هیچ احساسی نگاهم می کرد  اشک هام رفت روي گونه ام بغضم بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر شد سوسن با بغض صدام زد خوبی تینا؟

نگاهش کردم و گفتم خوب…خوبم…عالیم… من…من اینجام… تو خونه ي خودم…من واقعااینجام…اینجا

سوسن دستش رو گذاشت روي دهنش تا هق هقش کم بشه  به زانو افتادم و فریاد زدم:خدا گریه ام شدت گرفت  

لیلا دستم رو گرفت و گفت توروخدا آروم باش تینا

با درد نگاهش کردم و گفتم آروم؟من اینجام… بعد از 4 سال…چطور آروم باشم؟

سوسن دست دیگه ام رو گرفت و گفت تموم شد تینا…همه ي زجرا تموم شد…تو حالا اینجایی و تا ابد همین جا می مونی

همین که حرفش تموم شد برادرم محکم گفت نه!

نیما:

حرفاي تینا یه جوري بود…یه جوري که حس کردم این مدت فقط زجر کشیده  نگاهش چرخید و چرخید و چرخید

نگاهش هنوزم همون حس قدیمی رو داشت اما نگاهم خالی بود شاید چون نمی دونستم حالا چی میشه  

فریاد خداش تمام تنم رو لرزوند دختره دلداریش داد تا اینکه عرفان گفت نه!

دختره با تعجب گفت نه؟

عرفان گفت خونه ي ما جاي یه زن خراب نیست  چشماي درشت تینا دلم رو لرزوند  ایستاد و با درد گفت خراب؟

خدایا این تیناي منه نه همونی که رهام کرد اونی که دوستم داشت این همونه  

عرفان گفت آره خراب…چیه… نکنه فکر کردي ما یه مشت احمقیم که اول رفتی پی خوشی خودت بعد با این نقشه ي مسخره برگشتی چیه نکنه قبول نداري؟

نکنه کفگیرت خورده ته دیگ؟هر چقدر می خواي نقش بازي کن ما باور نمی کنیم من پاکم…

نیستی تو یه هرزه اي

تانیا فریاد زد بس کن مگه نمی بینی بابا داره سکته می کنه همه به آقا رحمان نگاه کردن حتی تینا…

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان شب و تنهایی پارت 16

رمان شب و تنهایی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *