خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان من بد نیستم / رمان من بد نیستم پارت20

رمان من بد نیستم پارت20

رمان من بد نیستم

جهت مشاهده پارت های پخش شده این رمان از اینجا کلیک کنید.

#مهرسا

حوصلم سر رفته بود از بیکاری اعصابم بهم ریخته بود با اخم روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف سفید زل زده بودم میترسیدم زخم بستر بگیرم!
هروقت میرفتم پیش نازنین ازم فاصله میگرفت نمیدونم دلیل رفتارش چی بود؟
نه به اون روز که تا منو دید با گریه بغلم کرد نه به این چند روز که هروقت منو میبینه راهشو کج میکنه
با شنیدن دوتقه که به در خورد از افکارم بیرون اومدم

_بله؟

خوشحال از اینکه یکی اومده پیشم روی تخت نشستم
یک دختر که تا به حال ندیده بودمش اومد داخل چشمای قرمزش نشون از این بود که گریه کرده
دلم براش سوخت عمق چشماش انگار لبریز از غم بود

_سلام مهرسا…

ابروهام بالا پرید…منو میشناخت
تصمیم گرفتم وانمود کنم که حافظم رو از دست ندادم چون ممکنه مثل نازنین با فهمیدن حافظه ی نداشتم رفتارش باهام عوض شه
بدون اینکه اخم کنم یا بخندم جوابش رو دادم

_سلام

اومد کنارم نشست نگاهش کردم چند ثانیه گذشت که خودش رو انداخت تو بغلم
متعجب شدم
خدایا چرا هرکی منو میبینه خودش رو میندازه بغلم؟
مظلومانه هق هق میکرد حالِ بدم با دیدن گرفتگی این دختر بدتر شد

_مهرسا…میدونم خیلی اذیتت کردم خیلی ازارت دادم ازت متنفر بودم نمیتونم بگم الان از متنفر نیستم حتی میشه گفتم تنفرم نسبت بهت چند برابر شده

سکوت کرد متعجب شدم دستامو که برای نوازش پشتش بالا اورده بودم دوباره پایین بردم
پس این دختر که حتی اسمشو نمیدونم قبلا ملکه عذابم بوده

_چرا اومدی؟ چرا ازم متنفری؟ مگه من چکارت کردم؟ چرا نفرتت بیشتر شده؟

خودش رو کنار کشید میون اشکاش خندید ولی خیلی زود ساکت شد
چشماش دیگه نه غم داشت نه اندوه فقط خشمگین بود!

_چون اون تورو میخواد…منو قبول نکرد چون من مثل تو ادم خوبه این دنیا نیستم من ادم بده شدم ولی مگه من خواستم بد شم؟ من خواستم تن فروشی کنم؟

پووف لابد این یکیه که عاشق کیارشه وقتی کیارش منو انتخاب کرده شکست عشقی خورده و ازم متنفر شده
خواستم حرفی بزنم که با شنیدن حرفاش کلا افکارم بهم ریخت

_مهرشاد داداش منه…ولی منو نمیخواد خودم شنیدم گفت کاش مهرسا خواهرم باشه میدونی وقتی بهش گفتم من خواهرشم به جای برق شوق تو چشماش فقط انزجار دیدم چه حالی داشتم؟

چی میگفت؟ مهرشاد گفته کاش مهرسا خواهرم باشه؟ منکه خواهرشم پس چرا این حرفو زده؟ ناباور بهش چشم دوخته بودم که دستامو تو دستای سرد و یخیش گرفت

_براش خواهری کن…از اولشم نخواست من باشم حتی الانم نمیخواد یعنی اگه بخواد هم نمیتونم بمونم…من دیگه اون مهرناز معصوم نیستم…چند سالیه که مهرناز ظلم دیده رو دفن کردم به جاش سمیرا شیطان صفت رو متولد کردم

حرفی نداشتم که بزنم ذهنم حسابی درگیر بود…مهرشاد چرا خودش رو داداشم معرفی کرد؟ دیگه حتی به خودمم اعتماد ندارم
دوباره با صدای مهرناز یا سمیرا نمیدونم, از افکارم اومدم بیرون

_خداحافظ مهرسا…

نذاشت حرفی بزنم سریع رفت بیرون…چشمامو بستم دستمو روی شقیقه ام گذاشتم و فشردمش
حالا چکار کنم؟

از اتاق رفتم بیرون صدای صحبت کردنشون از اتاق بغلی اومد بدون اینکه در بزنم رفتم داخل
اعصابم خیلی خورد بود
کیان و مهرشاد با دیدنم از روی مبل بلند شدن بهم چشم دوختن
نمیدونم قیافم چجوری شده بود ولی اونا رو حسابی متعجب کرد

_مهرسا حالت خوبه؟

با شنیدن صدای کیان با پوزخند نگاهمو ازش گرفتم به مهرشاد زل زدم با چند قدم خودم رو بهش رسوندم
به چه جرعتی خودش رو داداشم معرفی کرده بود؟
بی اراده یا شایدم با اراده دستمو بالا بردم روی صورتش کوبیدم
سرش به سمت چپ برگشت هیچ صدایی از کسی نمیومد

_پسره عوضی…به چه حقی خودت رو داداشم معرفی کردی؟

سرشو چرخوند سمتم دستشو اورد بالا مقابلم گرفت سعی داشت ارومم کنه

_مهرسا اروم باش…چی داری میگی؟ من داداشتم

چشماش دو دو میزد و این نشون میداد که داره دروغ میگه

_خفه شو…خسته نمیشید انقدر دروغ میگید؟

برگشتم سمت کیان دیدم کیارش جلوی در ایستاده…اونم متعجب بهم چشم دوخته بود

_من کیم؟ شماها کی هستید؟ چرا بازیم میدید؟ یکی اومده میگه برادرمه…یکی اومده میگه نامزدمه…یکیم پیدا شده که عاشقم بوده ولی من پسش زدم

سرم درد گرفته بود دستمو روی سرم گذاشتم هق هق کردم احساس بی پناهی میکردم از صدای جیغ جیغام نازنین هم بالا اومده بود
کیارش به سمتم اومد

_مهرسا گلم اروم باش من برات توضیح میدم

حالت پرخاشگرانه به خودم گرفتم تو روش براق شدم

_عقب وایستا نزدیکم نشو…حتی به توام شک دارم چه مدرکی داری که ثابت کنه من نامزدتم؟ اصلا چجور نامزدیم که حلقه ندارم؟

صدای پوزخند کیان خطی بود که روی اعصابم کشیده شد صدا از هیچکس نمیومد حدودا اروم شده بودم
به جای خالی نازنین نگاه کردم
کی رفته بود؟
نفس عمیقی کشیدم باید بفهمم اینجا چخبره پس بهتره تا اون موقع بشم عروسک خیمه شب بازی اینا…ببینم تا کجا میخوان پیش برن

_بیخیال…شاید من خیلی حساس شدم…شاید حق با شما باشه…میخوام برم استراحت کنم بلکه یکم اعصابم اروم شه

کیان با ابروی بالا رفته نگاهم میکرد مهرشاد متعجب از تغییر حالت یهوییم بهم چشم دوخته بود کیارش دستشو به سمتم گرفت

_اره فداتشم به چیزای الکی فکر کردی بیا بریم باید استراحت کنی خیلی به خودت فشار اوردی

نگاهی به دستش و بعد به چشماش کردم خیلی خونسرد بود اول از همه باید از کیارش مطمئن شم هنوزم شک دارم که نامزدم باشه!

دستمو تو دستش گذاشتم فشاری به دستم وارد به سمت اتاقم رفتیم روی تخت با فاصله کمی کنار هم نشستیم

_مهرسا خیلی ازت دلخورم

بدون هیچ عکس العملی نگاهش کردم

_اونوقت چرا؟

_چون منو تو عاشق همیم تو جلوی مهرشاد و کیان عشقمون رو با خاک یکسان کردی

دستمو از دستش بیرون اوردم دور گردنش حلقه کردم خودم رو به سمتش کشیدم مگه نمیگفت عاشقشم؟ مگه نمیگفت عاشقمه؟
شاید بشه اینجوری به خودم ثابت کنم…شاید با لمس لباش خاطرهایی که باهاش داشتم یادم اومد
چشمامو بستم

_مهرسا…

لبمو روی لبش گذاشتم…لبم فقط روی لبش بود بدون هیچ بوسه ای ولی دریغ از هیچ حسی
نه خاطره ای بود نه حسی
حس کردم لباشو داره روی لبام حرکت میده که سریع خودم رو کشیدم عقب

بدون توجه بهش روی تخت دراز کشیدم مچ دستمو روی چشمام گذاشتم اروم گفتم

_میخوام بخوابم برو بیرون لطفا

چند دقیقه هیچ حرکتی نکرد ولی سنگینی نگاهشو حس میکردم بالاخره بلند شد رفت بیرون دستمو از روی چشمام برداشتم
احساس یه ادمی رو داشتم که از کلافگی دلش میخواد سرشو به دیوار بکوبه
سعی کردم بخوابم با جیغایی که زده بودم گلوم به سوزش افتاده بود

_داری باهام چکار میکنی؟ ولم کن توروخدا ولم کن دردم میاد

سعی داشتم پسش بزنم ولی اون محکم منو گرفته بود میخواستم برگردم نگاهش کنم ولی اون مانع میشد گلوم رو محکمتر بین انگشتاش گرفت فشرد نمیتونستم نفس بکشم
با تکون شدیدی که خوردم با جیغ از خواب پریدم
یکی روم خم شده بود هوا تاریک بود و فقط سایه ای دیده میشد
هنوز تو جو خواب بودم بلند زدم زیر گریه التماسش میکردم راحتم بذاره

_تورو خدا ولم کن چی از جونم میخوای؟ برو کنار

دستمو گرفت کشید پرت شدم یک جای گرم صداش زیر گوشم پیچید

_اروم باش عزیزم…اروم باش داشتی خواب میدیدی نمیذارم کسی اذیتت کنه

نمیدونم چرا ولی دیگه گریه نمیکردم انگار واقعا باور داشتم وقتی اون پیشمه کسی اذیتم نمیکنه دلم نمیخواست سرمو از روی سینش بردارم
جوری اروم شده بودم که حتی اون خواب کذایی رو فراموش کردم

_بهتری؟

نمیدونم چقدر گذشته بود که تو همون حالت بودیم تکونی به خودم دادم و از اغوشش اومدم بیرون
به چشمام نگاهم میکرد دستشو روی صورتم کشید اشکام رو پاک کرد به محض اینکه دستشو برداشت قطره اشک مزاحمی از چشمم روونه شد
چشمم به چشماش بود ولی نگاه اون قطره اشکمو دنبال میکرد
مقصد نهایی قطره اشکم لبام بود ناخواسته زبونمو روی لبم کشیدم مزه شوری دهنمو گرفت
سرش هرلحظه نزدیکتر میشد
اسمشو زمزمه وار صدا زدم

_کیان…

با شکار لبام اجازه هرحرفی رو ازم گرفت بی اختیار چشمام بسته شد دستمو بالا اوردم و از زور هیجان بازوش رو تو چنگم گرفتم
گرم و نرم لبام رو میبوسید هیچ احساس بدی از لمس لباش نداشتم

★★★★★
_دوستت دارم

_تو چی فکر کردی؟ بهم بگی عاشقمی منم بگم منتظر همین جمله بودم و عاشقتم؟ اشتباه فکر میکنی خانوم کوچولو خیلی خودتو دست بالا گرفتی من فقط به اندازه همون خدمتکار بهت بها میدم شاید کمتر باشه ولی بیشتر نیست

★★★★★

چشمامو باز کردم این حرفا چی بود؟ انگار داشتم خواب میدیدم یک خواب کوتاه در حد چند ثانیه…
دیگه جواب بوسه های کیان رو نمیدادم دستمو گذاشتم روی سینش از خودم جداش کردم
حسابی گیج شده بودم سرمو تکون دادم صدام میلرزید به بیرون اشاره کردم

_برو بیرون

حرکتی نکرد اعصابم بی دلیل خورد شده بود اینبار دیگه از لرزش قبل خبری نبود دستمو تکون دادم و با صدای بلند حرفمو تکرار کردم

_بهت گفتم برو بیرون نمیفهمی؟

با اخم از کنارم بلند شد رفت بیرون با بسته شدن در با صدای بلند, هق هق منم اوج گرفت

_خدا لعنتتون کنه…همتون برید گمشید عوضیا

سرمو روی زانوم گذاشتم دستمو روی لبم کشیدم وقتی لبای کیان روی لبام نشست و چشمام رو بستم پشت پلکام صحنه های عجیبی دیدم انگار خواب میدیدم ولی واقعی تر از هرخوابی که دیدم بود
من بودم و یه جفت چشمی که نمیتونستی بفهمی چی ازت میخوان
من مقابل اون یه جفت چشم اعتراف کردم که عاشقشم ولی اون منو پس زد
مثل روانیا شروع کردم به حرف زدن با خودم

_شاید همه اینا ساخته ذهن خودم حتی و توهم باشه! ولی پس چرا وقتی کیارش رو بوسیدم همچین حسی نداشتم؟ چرا توهم نزدم؟ حالا واقعا توهمه یا…؟

باز دوباره یاد اون خواب کذایی افتادم
خدایا یعنی اینا بهم ربط دارن؟
باید بفهمم اینجا چخبره و هیچکی بهتر از اون نمیتونه کمکم کنه
صدای رعد و برق برای چند لحظه اعماق وجودم رو به لرزه دراورد ولی باعث نشد از تصمیمم برگردم
پله ها رو اومدم پایین سالن تو تاریکی فرو رفته بود نیمه شب بود و همه خواب!
به سمت اتاق گوشه راهرو رفتم درشو باز کردم
مثل یک جنین تو خودش فرو رفته بود نفسای عمیقش نشون از این میداد که خوابیده
کنارش رفتم تکونش دادم

_نازنین…نازنین

بیدار شد برای چند لحظه گیج به اطرافش نگاه کرد

_مهرسا چرا نخوابیدی؟ کیان باز حرفی زده؟

انگار تو یه عالم دیگه بود ولی یهو به خودش اومد

_منظورم اینکه…یعنی من منظوری نداشتم…یعنی داشتم ولی…

حسابی هول شده بود منظورش از اینکه کیان حرفی بهم زده چیه؟
به صورت ناگهانی حرفشو قطع کرد با اخم نگاهم کرد سعی داشت خودش رو جمع و جور کنه

_اینجا چکار میکنی؟ برو بیرون

پوزخندی زدم اینجا نمیشد حرف بزنیم ممکن بود بقیه صدامون رو بشنون
دستشو کشیدم بردمش بیرون میخواست مانع شه ولی دیگه نمیخواستم کوتاه بیام
بردمش ته باغ حالا میدونستم اگه جیغ و داد کنیم کسی متوجه نمیشه
بارون نم نم میبارید ولی اصلا برام مهم نبود برگشتم سمتش خواست چیزی بگه که پیش دستی کردم و گفتم

_بهم بگو من کیم…من اینجا چکار میکنم؟ اینا ازم چی میخوان؟ فکر نکن نفهمیدم وقتی کیارش میاد پیشم نگاهتو ازمون میدزدی و صورتت گرفته میشه

_ولم کن اصلا اینطور نیست…من نمیدونم تو کی هستی و برای چی اینجایی من هیچی از تو نمیدونم فهمیدی؟

جمله اخرشو یکجوری گفت میدونستم داره دروغ میگه باید هرطور شده به حرف بیارمش دیگه تحمل این همه کلافگی رو ندارم

چونم از زور بغض لرزید نگاهشو ازم دزدید چونشو گرفتم تو دستم سرشو بالا اوردم مجبورش کردم به چشمام زل بزنه

_چرا نگاهم نمیکنی؟ میخوای منکر این بشی که اشکام ناراحتت میکنی؟ میخوای منکر این بشی که بهترین دوست براهم بودیم؟

چونه اون هم زیر دستام لرزش گرفت بازم پایبند بود روی حرفاش

_من حرفی برای گفتن ندارم…من هیچی ازت نمیدونم

بارون که روی صورتم شلاق میزد و معلوم نمیکرد کدوم اشکه کدوم قطره بارون!

_یعنی برات مهم نیست شب و روزم از این سردرگمی پر از گریه است؟

پشتشو بهم کرد

_به کیارش اعتماد نکن…حرفشو باور نکن…عشقت پاک و خاصه ولی برای کیارش نیست…

رفت انقدر زود که حتی من نتونستم جلوش رو بگیرم
حرفاش تو گوشم زنگ‌ میخورد

“به کیارش اعتماد نکن” عجیب دلم میخواست به این دختر و حرفاش اعتماد کنم…پس با این حساب کسی که دروغ میگه کیارشه
یاد جمله بعدیش افتادم

“عشقت پاک و خاصه ولی برای کیارش نیست” همونطور که خودم حدس زده بودم…من هیچ حسی به کیارش نداشتم ولی عجیب دلم پر میکشید برای اون چشمای یخی…چشمایی که صاحبش کیان نام داشت
رو به اسمون بردم

_خدایا خودت کمکم کن خدایا دیگه نمیتونم تحمل کنم

به زحمت قدم سمت عمارت برداشتم از لباسام اب میچکید و سرم حسابی درد گرفته بود
پا رو اولین پله گذاشتم درد شقیقه باعث شد چند لحظه چشمام رو ببندم
پله دوم و سوم و چهارم رو بدون باز کردن چشمام سپری کردم

نمیدونم چند پله بالا اومدم که حس کردم سرم گیج میره خواستم دستم رو به نرده بگیرم اما یهو زیر پام خالی شد و سرم به هر پله بالا اومدم میخورد و دیگه نفهمیدم چی شد فقط گرمی مایع لزجی رو روی پیشونی خیسم حس کردم و دیگه هیچ…

#کیان

با صدای جیغی از خواب پریدم نگاهی به دور و برم کردم هیچ خبری نبود حس کردم اشتباه شنیدم سر دوباره روی بالشت گذاشتم ولی صدایی بلند دوباره به گوشم خورد

_مهرساااا…مهرسااا چشماتو باز کن…

صدای لرزون دختر بی شک صدای نازنین بود سریع از روی تخت پایین اومدم از اتاق خارج شدم صدا از پایین میومد بالای پله ها ایستادم به مهرسا که روی زمین افتاده بود و موهاش صورتش رو پوشنده بود نگاه کردم
نازنین کنارش زجه میزد…نمیدونم چطور خودم رو به پایین رسوندم

_چیشده؟

نگاه نازنین ترسیده روی صورتم نشست نگاهشو از میدزدید و میدونستم داره چیزی رو مخفی میکنه ولی الان اصلا وقت بازخواستش نبود لباسای خیس و چسبیده مهرسا نشون از این میداد که بیرون بوده ولی این وقت شب چرا بیرون رفته؟

_برو از بالا لباسم رو بیار باید ببرمش بیمارستان

نازنین از کنارم بلند شد پله های خیس نشون از این میداد که از پله افتاده موهاش رو از روی صورتش کنار زدم
خون قرمز رنگ کنار پیشونیش با صورت مهتابیش عجین شده بود
نرم تکونش دادم

_مهرسا…مهرسا

حرکتی نکرد نگران شدم…برای این دختر افتاده روی زمین نگران شدم
نازنین اومد پایین لباسم رو از دستش چنگ زدم با عجله تنم کردم بدون بستن دکمه هاش مهرسا رو به اغوش کشیدم از خونه زدم بیرون
هوا طوفانی بود و ابرا غرش میکردن باران سیلی وار قطره هاشو به صورتم میکوبید
مهرسا رو روی صندلی عقب خوابوندم خودمم پشت فرمون نشستم با عجله به سمت بیمارستان روندم
تا رسیدن یه دست به فرمان و یه دست به بستن دکمه هام بودم

_کیان چیشده؟ چرا مهرسا رو اوردی اینجا؟ کیارش اذیتش کرده؟

اعصابم حسابی خورد بود و مهرشاد با حرفاش بیشتر روش خط مینداخت
با داد توپیدم بهش

_بسه مهرشاد یه دقیقه اینجا میشینی تا من‌ برم بیام هر خبری شد بهم میگی…دکترا دارن معاینش میکنن منم سعی میکنم خودم رو زود برسونم

منتظر نموندم حرفی بزنه با گام های بلند رفتم بیرون حالا وقتش بود بدونم مهرسا چرا بیرون رفته…
وقتی رسیدم به خونه با دو خودم رو به داخل رسوندم
خودش اومد جلو با نگرانی و استرس پرسید

_اقا مهرسا چیشد؟ حالش خوبه؟

دستمو اورد بالا چونشو تو دستم گرفتم کمی فشردم صورتش جمع شد

_مهرسا بیرون چکار میکرد؟

_اقا…لطفا ولم کنید…دردم میاد

پوزخندی زدم هولش دادم افتاد روی زمین دست به کمر زدم منتظر نگاهش کردم

_حالا بنال بینم

_من خواب بودم اومد تو اتاق کلافه بود میخواست باهام حرف بزنه ولی اونطور که شما خواستید نمیخواستم چیزی بهش بگــ…

پریدم وسط حرفش

_برای من صغرا کبرا نچین…اینایی که گفتی ربطی بهم نداره فقط سوال اصلی رو جواب بده

_منو برد بیرون ازم پرسید کیه..گفت از کجا میشناسمش

سکوت کرد و این سکوت چقدر عذاب اور بود چشم غره ای بهش رفتم اون ادامه داد

_ولی من چیزی بهش نگفتم همونطور که شما خواستید

نفسمو بیرون دادم

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان من بد نیستم پارت24

رمان من بد نیستم جهت مشاهده پارت های پخش شده این رمان از اینجا کلیک کنید. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *