خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان پسر همسایه / رمان پسر همسایه پارت 12

رمان پسر همسایه پارت 12

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

پارک زیبایی رو انتخاب کرده بودند و همگی دور هم نشسته درحال خوردن تخمه با چای بودند.

لیلا که کنارم نشسته بود متوجه تمام ماجرا بود و می فهمید با تمام دلشوره هام چه عذابی می کشم، ولی با تمام شلوغ بازیهاش سعی میکرد کمی حالمو بهتر کنه.

محسن هم بشدت حواسش بهم بود و گاهی که سرمو بالا میاوردم، با نگاه پراز عشق و خواستنش مواجه میشدم و فقط دلشوره هام بیشتر میشد…….

لحظه ای آنلاین شدم و چشمم به پیامی از ماهیار افتاد. از وقتی بخونه دایی اومده بودیم پیامی بهش نداده بودم. حالم خوب نبود و دست و دلم به کار نمیرفت.

نوشته بود:
هرلحظه نِتم روشن و چشمم به پیامی
یک حالِ شما و عاشقتم عرض سلامی

پارلاجان مثل اینکه خیلی خوش میگذره منو کلا فراموش کردی؟؟

دلم بدتر پراز غصه شد. اگه میدونست چه اتفاقاتی در شرف وقوع هستش………. اگه محسن رو می دید……. اگه می فهمید خواستگار پروپا قرصم هستش…….. اگه می فهمید همه هم راضی به این وصلت هستند چیکار میکرد؟

با استیکری جوابشو دادم و آف شدم.

گونه هام میسوخت. لیلا که نگاهش بصورتم بود آروم طوریکه فقط خودم بشنوم گفت: حسم میگه کاملا رو به موتی و داری دار فانی رو وداع میکنی…… البته دیگه از حس گذشته ، مطمئنم باور کن!

بطرفش برگشته آروم براش سری پایین آوردم و گفتم: فقط دارم جون می کنم و تمومی نداره…….. چنان آواره و سرگردانم میخوام چشمامو برای لحظه ای ببندم و دیگه باز نکنم………

بحدی از همچی خستم دلم آرامش همیشگی و ابدی میخواد همین……. دیگه از خدا چیزی نمیخوام.

لب و دماغ لیلا همزمان بالا رفته با حالتی پراز شوخی گفت: اللهــــــــــم اشفع کل مریض……. ما بَینکَ دخترعمه ی مجنون و دیوانه ما……..

هنوز نه به داره نه به باره تو اینجوری میکنی…… بشین ببین تقدیر برات چی درنظر داره…… شاید اصلا قسمتت محسن نیست که آسمون به زمین هم بیاد این اتفاق نمیفته. فقط تو فعلا اینجوری خودکشی نکن تا ببینیم چی پیش میاد….

سری پایین آوردم و فنجان چایمو برداشتم.

افسردگی و نگرانی تمام وجودمو مثل خوره میخورد.

نگاهم به چای درون فنجانم دوخته شده بود که بخاری ازش برمیخواست. کاش کمی تامین بودم…… کاش کمی آرامش داشتم و میتونستم در آرامش تصمیم بگیرم………

کاش کسی بود میتونستم بهش تکیه کنم و حرف دلمو با تمام جراتم به همه اعلام کنم. بگم انتخابم کیه و چیه……… بگم انتخابم عوض نشدنیه و تا پای جوونم براش می جنگم…….

ولی ……. ولی هیشکی…….. هیشکی رو نداشتم……. خودم بودم و خدای خودم…….. خودم بودم و تمام دلهره هام……. خودم بودم و تمام دلشوره هام………

حتی نمی تونستم دهن باز کنم و چیزی بگم.

همه داشتند در مورد موضوعی بحث میکردند که نمیدونستم چیه. لیلون دستی روی پام گذاشت و گفت: یخ زد بخورش. چای بیچاره رو از بس نگاش کردی رنگشم پرید که چیکار کرده اینهمه مورد خشم تو هستش!

قلپی خوردم و گفتم: خشم که نه، فقط دارم از کل زندگیم و آدماش فاکتور میگیرم، می بینم کسی رو ندارم کمکم کنه همین…… چقدر بیکس هستم لیلا…..

لبخندی زده گفت: در مورد محسن چیزی به پسرهمسایه گفتی؟ نظرش چی بود؟

گفتم: هیچی نگفتم. فقط میدونم بشنوه دیوونه میشه به اونشم راضی نیستم.

لبخندی زد و گفت: منم اون دیووونه رو می شناسم و به کارهاش خوب وارد هستم. فقط کلمه ای بشنوه قمه قداره شو رو میکنه توی کوچه داد میزنه آهــــــــــااآااای نفس کششششششش…..

در همین دنیا قیــــــــــامت میکنم گر بشنوم
تو عروس مادرِ دیوانه ای چون من شدی…..

چنان چشم و دمار از از خواستگارت درمیارم
که از کرمانیان درآورد آقا محمدخان قاجاری …

والا در تمام دارو دنیا یه داداش نصفه نیمه داریم اونم میزنه درب و داغونش میکنه که دنیایی بهم میریزه.

نگاهم به روی لیلا دوخته شده بود و چیزی برای گفتن نداشتم. هرچی میگفت همش حقیقت بود. فقط اون سروصدا و آهای نفس کش گفتن رو اغراق کرده بود. ماهیار من غیرتی بود و لوتی، ولی اهل اینکارا نبود که نبود…..

دوسه روزی هم گذشت و ماهیار هم متوجه پریشونیم شده بود. ولی همه شو به امتحاناتم ربط میدادم و چیزی بهش نمی گفتم.

به فصل امتحانات نزدیک می شدیم و من سعی میکردم کمی حواسمو جمع کنم بلکه بتونم کتابهای صاحب مرده مو که بدون خوندن سرم تلمبار شده بودند، پاس کنم.

اونروز خسته از صفحاتی که بزور توی مغزم فرو کرده بودم، از اتاقم پایین اومدم.

یخچال رو باز کردم و موزی برای خودم برداشتم که مامانم گفت: پارلا برای فردا کاراتو از امروز ردیف کن فقط باید بمن کمک کنی.

با تعجب نگاش کردم که گفت: فردا شب انشاا… خواستگاریه. زنداییت الان زنگ زده بود گفت میان. میخوام دستی به سرو روی خونه بکشم.

فقط نگاه کردم و نگاه کردم. خنکی موز داشت در تمام بدنم بالا میومد، ولی حرارتی هم بهمراه داشت سوزنده……..

دهنمو باز کردم…….. حتی نفسم هم گره خورده بود و درنمیومد چه برسه به حرف! اصلا چی داشتم بگم وقتی هیچ رقمه درکم نمیکردند.

فقط میدونم از درونم یخ بودم ولی سراپام داشت می سوخت. مطمئن بودم اگه زیر دوش می ایستادم صدای جلز و ولزم بلند میشد همین…..

موز رو روی میز و خودمو روی صندلی پشت میز انداختم. آرنجهامو روی میز گذاشتم و دستام صورتمو پوشش داد.

مامان گفت: چت شد پارلا؟ حالت خوب نیست؟

دستامو کنار کشیدم و گفتم: ولی مامان منکه به شما گفته بودم اصلا به محسن فکرم نمیکنم بیخیال اینکار بشین! آخه شما کی میخواین کمی هم بحرف من گوش بدین!!!

مامان محکم گفت: بله فرمایشاتتون متین، ولی قرار نیست همه از اول عاشق باشن. عشق بعداز ازدواج مهمتره و ماندگاری و محبتش مادام العمره که اونم به امیدخدا بدست میاری. دیگه نبینم و نشنوم حرف اضافه ای بزنی……

هرچی باشه بزرگترهات بهتر از تو صلاحت رو میدونن و آرزوشو دارن. فامیل گوشت آدمم بخوره استخونشو دور نمیندازه. نه برادری داری نه خواهری بعداز ما حواسشون بهت باشه و ما هم با خیال راحت سرمونو زمین بذاریم.

ولی میدونم محسن بحدی هواتو داره تا آخر عمرش ممکن نیست دردونه ی عمه شو اذیت کنه…… در تمام دنیا همین برام کافیه…….

فقط میدونم داشتم سکته میکردم….. تصمیم ها گرفته شده بود…… نظرشون مثبت بود و فقط این من بودم آب در هاون می کوبیدم و حرفهام با عقیده و نظرم در کنار عشقی که لحظه به لحظه در قلبم رشد میکرد و بزرگ میشد هیچ جایی نوشته نمی شد…..

خودمو بیصدا و بی حرف به اتاقم رسوندم. دیوارهای اتاقم داشت منو میخورد…… طاقت تحملش رو نداشتم…… باید میرفتم…… فقط باید دور میشدم……..

اولین مانتو شلواری که دستم رسید رو پوشیدم و بدون اطلاع به مامان از خونه خارج شدم….

تا درو باز کردم نگاهم به در خونه ی ماهیار افتاد.

ایستادم نگاش کردم و نگاش کردم. تمام خاطرات ریز و درشتم ذره ذره داغونم میکرد…..

راه افتادم…… رفتم….. رفتم…… رفتم…… فقط میخواستم دور و دورتر بشم……. هیچکس رو نبینم و نشنوم……..

نمیدونم چقدر رفته بودم …… چطور رفته بودم …… با چه افکاری رفته بودم، ولی جایی بودم که پارکی همون نزدیکیها داشت……… خودمو روی نیمکتش انداختم و تازه اشکام راه گرفت.

هق هقهام گریه نکرده راه افتاده بود….. تازه می فهمیدم دارم خفه میشم و خبری از خودم نداشتم.

دلم میخواست داد بزنم:
ماهــــــــــیارممممممممممم کجایییییییییییییییییی……… چرا الان که باید باشیییییییییییییی نیستییییییییییییی…………

دستامو دور تنهاییهام پیچیدم و باریدم و باریدم. زمزمه کردم:

ماهیار مثل یک‌معجزه ای
علت ایمان منی !

همه هان و بله هستند
و تــــــــــو
فقط جان منی …

#ابراهیم‌خطیبی

هرشب اینجا بغلم، جای کسی هست که نیست!
و به روی دل من، پای کسی هست که نیست!

گفته بودی که فقط میل به رفتن داری
در سرم “شاید” و “اما”ی کسی هست که نیست!

به امیدت دو بغل سیب و گندم خوردم
من ِ دوزخ زده حوای کسی هست که نیست!

قند خوش باوری ام، رفته به زیر دندان
در دل قوری شب، چای کسی هست که نیست!

دفترم خسته شد امشب… و سرم داد کشید!
کنج ماتمکده بلوای کسی هست که نیست!

بعد آن رفتن ِ تو… شهر به قندیل نشست!
کوچه ها یخ زده! سرمای کسی هست که نیست!

پشت هر پنجره برف است! فقط برف… و برف!
روی این شیشه ولی… های کسی هست که نیست!

چشمان تار با صورت خیسمو بطرف آسمون بلند کردم. با هق هقهام زمزمه کردم:

خٌـــــــــدايـــــا
حَـــواسَـــت هــســــت؟
مــــــــــی بینــــــــــی
صِـــــداى هِــــــق هِـــــق گِـــــريــــــــــه م
از هَـمـــــون گـلــويــــى مــى یــــاد
كـــه تـــــو از رگ گَـــــردن
بـــــه اون نــزديــــــک تــــری….

کمکــــــــــم کــــــــــن….. فقط کمکم کــــــــــن

هرکاری میکردم، هر فکری میکردم آروم نمیگرفتم…… قرار نداشتم……. آرامش نداشتم……. واقعا هم نمیدونستم چیکاره ام و چیکار باید بکنم.

دلهره ها و دل آشوبه هایی که ته دلم چنگ میزد داشت منو از پا مینداخت…….. حس میکردم هرلحظه کم کم تحلیل میرم و کم میارم ……. ولی …… باز هم زنده بودم و نفسی میومد و میرفت.

نگاه سوزان و اشکیم همه جا می گشت ولی چیزی نمی دیدم. هیچی…… هیچی…… فقط ماهیارو می دیدم با صورت در هم فشرده و خاکستری از فشار روزگار……

خودمو می دیدم با رنگ و رویی پریده درحال مرگ که هیچ کاری هم از دستش برنمیومد………

زمزمه کردم: بیچاره عاشقی که شود مُبتلایِ چشم……

اگه یه روز از ماهیار بیخبر می موندم یا از پشت پرده نمی دیدمش فقط می مردم…….. ماهیار همکه …… بماند…..

به تمام راههای گریزم از این ازدواج فکر کردم. تمام راههارو درنظر گرفتم. چیزی به ذهنم نرسید. تمام راهها بسته بود و من با تمام مقاومت هام جلوی مامان و بابام میدونستم آخرش شکست میخورم……….

لحظه ای حس کردم تمام دلواپسی هام پر کشید…… یه جــــــــــور تلــــــــــخ آروم شدم…….. یه جور تلخ آرامشی پیدا کردم انگار خودمو به تقدیر سپرده بودم……..

جوری لرزشهام ته کشیده بود انگار پشتم به چیزی گرم بود و یادم نمیومد چی میتونه باشه….

ساعتمو بیحس نگاه کردم…… درست دو ساعت تمام بود از خونه بیرون اومده بودم………. باید کم کم راه میفتادم…… حال نداشتم به بابام جواب پس بدم…..

انگار پای عقربه ها لنگ می شود
وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

با قدمهایی که دنبالم کشیده می شدند، دلتنگ ماهیار راه افتادم. ولی پاهام نسبت به اومدنم بهتر همراهیم کرده تحملم میکردند………. لرزششون، بی حسی شون کم شده بود.

وارد خونه که شدم مامان فقط نگام کرد و سرشو با تاسف تمام برام تکون داد.

از پله ها که بالا میرفتم بلند از پشت سرم گفت: چرا حرف دلتو نمیزنی؟ چرا نمیگی چی میخوای و چه جوری میخوای؟ خب تو نگی که ما نمی فهمیم چی به چیه‌‌!!!! لالمونی گرفتی و فقط داری خودتو داغون میکنی که بدتر از تو هم من دارررررررررم عذاب می کشم!!!

والا من خودم که بهتر و برتر و بیشتر از محسن رو برات سراغ ندارم. بَر و رو نداره که داره……… درآمد نداره که داره، ……….. خونواده دار نیست که هست……. مهربونترین پسریه که خودمم عاشق محبتها و مهرش هستم……. خونه ماشین نداره که داره……. سربه زیر نیست که هست…….. دیگه از خدا چی میخوایم رو نمیدونم……. بخــــــــــدا نمیدونم…..

ایستادم. لبخندی تلخ زدم. فقط کافی بود در این لحظه سرِ درد دلم باز بشه و اسم ماهیار به دهنم بیاد و تمام…….

چیزی برای گفتن نداشتم حتی به مامانم…….

مامان ادامه داد: منکه میدونم دردت چیه!!! منکه میدونم حرف دلت چیه!!! ولی فقط دعا میکنم اشتباه کرده باشم………. فقط اشتباه……….

کلاهتو قاضی کن و بشین درست فکر کن…….. ببین ما صلاحت رو میخوایم یا خودت…….. که تیشه برداشتی و داری ذره ذره به ریشه ات میزنی….

دیگه نایستادم……… بغض داشت خفه ام میکرد…… از پله ها بالا رفتم. شناختشون از ماهیار صفر بود………. ماهیار من حرف نداشت……. درسته زورگو بود……. درسته برای جنگ و جدل جوونش درمیرفت……. درسته خیلی مغرور بود………. ولی برای من یه عشق راستین داشت که کنارم آرومترین پسر روی زمین با خواسته های بزرگش میشد……..

ولی من در حدی نبودم بتونم ماهیارو به همه معرفی کنم. دهن باز کردن و از شناختم گفتن همان بود و جنگی خانگی راه افتادن همان………. فقط باید صبر میکردم و صبر میکردم……

ماهیار که در چتهامون بیحالی و بی قراری هامو حس کرده بود، هرکاری کرد براش دهن باز نکردم……. یعنی نتونستم و دلم نیومد چیزی بهش بگم.

فوق فوقش یا جلوی محسن رو میگرفت و سعی میکرد به انحا مختلف از خواستگاری منصرفش کنه، یا تکونی میخورد و با خونواده اش خواستگار میومد که در این شرایط بغرنج هیچکدومشو نمیخواستم………

فقط میدونستم اوضاع بدتر از بد میشه.

تا رسیدن زمان خواستگاری نفهمیدم چطور گذشت. مثلا به مامانم کمک میکردم، ولی گاهی با حرفهای کنایه آمیز مامان حواسم جمع میشد که می دیدم کارو خراب کردم.

مامان چید…… مامان شست…… مامان انتخاب کرد…. .. مامان برام لباس و شال خرید…… همچی با مامان بود……. من فقط چون روحی بی سروصدا و گیجزده نگاه میکردم و دور خودم می چرخیدم.

وقتی خونواده ی دایی وارد خونمون شدند، اتاقم پشت پرده ایستاده بودم و نگاه میکردم.

با دیدن مادربزرگم ( مادر مامانم) که جلوتر از همه وارد حیاط شد آهی بلند از سینه ام بیرون اومد و قلبم رسما تنگی کرد.

دیگه امکان نداشت از این خونه دست خالی برگردند. حتی شده کفن پوش باید سر سفره ی عقد می نشستم.

میدونستم امشب این لرزشهای بی تابانه ی قلبم با کوبشهای محکمش کار دستم میداد. آرزو کردم: کاش تحمل نمیکردم و برای همیشه می ایستاد……. برای همیشه……. از دست این قلب آواره هم خسته بودم…..

دستمو روی قلبم فشردم و زمزمه کردم:

کاش کسی باشد
بیـاید بَر قلبِ مَن ،
فقط یِکــ بـار ،
فقط یکبار
برای همیشه
فـاتِحـه‌ بِخـواند و
برود….
برای قلب منی که
زیـرِ آرِزوهـایِ مَحـال ،
زِنـده‌ به گـور شده ام

نگاهم روی محسن نشست. عجب تیپی زده بود…….
پسردایی من چه زیبا و قشنگ بود…… ولی من با این حال خرابم احساس نفرتی ازش داشتم بی حد که حتی چشم دیدنشم نداشتم.

نگاهم پایین اومد. دسته گل زیبایی بدست داشت و فکر کنم راه نمیرفت ……. پرواز میکرد…… ولی من چی……. من کجای این زندگی و خواستن و کار بودم……. من کجای این زندگی بودم…….

خواستگارام تازه وارد خونه شده بودند که چشمم اینور به حیاط ماهیار افتاد…….. ماهیار وارد حیاط شد و نگاهش راست روی پنجره ام نشست. فهمید پشت پرده ام. کاملا بودنمو حس میکرد…

دستشو برام بالا آورد و سلامی داده بوسه ای حواله ام کرد.

اشکی به چشمام نشست. اگه میدونست امشب اینور دیوار چه خبره …….. یعنی چیکار میکرد!!! فقط چند دقیقه دیر رسیده بود وگرنه با دیدن محسن و دسته گلش همچی رو می فهمید و ……..

نگاهمو بهش دوخته با خودم زمزمه کردم:

دوستت دارم
خیلی آرام…
خیلی نرم!
خیلی با “حسرت”!
مانند دخترکی که
از پشت شیشه ی مغازه
عروسک زیبایی را دوست دارد!

#حامد_نیازی

صدای لیلارو شنیدم که منو صدازنان بالا میومد.

از پشت پرده عقب کشیدم و بطرفش برگشتم.

تا رسید جلو اومده منو محکم در آغوشم کشید و گفت: فــــــــــدای اون چشمای پراز غمت بشم که هیچکس درکشون نمیکنه. باور کن پارلا توی خلوت خیلی پوشیده به محسن اشاره شو دادم که ممکنه دلت جای دیگه ای باشه و مجبور به این کار بشی.

ولی دیوونه فقط بهم نگاهی انداخت و گفت خودمو قاطی این ماجرا نکنم که بیشتر از همه خودش با مامان و بابات خیر و صلاحت رو میخوان ……

راستش از بابات ترسیدم چیزای دیگه ای بگم. نمیخواستم حرف عشق و خواستنت از دهن من دربره که ……… خدای نکرده اتفاقای بدی بیفته…..

از آغوشش بیرون اومدم و دستی به اشکام کشیدم. بازومو گرفت گفت بریم. همه منتظر تو هستن.

بطرف آینه برگشتم. تونیک شلوار ساده و شیک ست و کرم رنگی که مامان برام خریده با اجبارش تنم کرده بود رو نگاهی انداختم. عالی بود. ولی شال سیاهی که سرم کرده بودم رو حتما دعواشو باید تحمل میکردم. شال خرید مامان کرم قهوه ای بود که عمرا سرم میکردم……..

به نوعی باید دلگیر و ناراضی بودن خودمو به همه نشون میدادم …….

لیلا گفت: لباسهات حرف نداره ولی شال سیاه و این صورت رنگ پریده و قروقاطی اصلا مناسب امشب نیست.

فقط گفتم: معذرت میخوام لیلا….. بیشتر از این در وسعم نیست. ببخشید…… دل و روح و قلب و جانم داره با هم از تنم خارج میشه که واقعا برام عذاب آوره…..

سری تکون داده گفت: بهت حق میدم. ولی تا قسمت چی باشه که تلاشهامون انشاا… به جایی که دلخواهته برسه…..

وارد پذیرایی شدیم. همه درحال صحبت بودند که نگاهشون بطرفمون برگشت.

اول مادربزرگم دستاشو برام باز کرد که در آغوشش فرو رفتم.

راستش چشمامو به شونه هاش کشیدم و اشکامو پاک کردم. که فکر کنم سینه ام لرزید چون محکمتر در آغوشش فشرده شدم.

دم گوشم زمزمه کرد: چه خبرته تو دختر…… شاد باش عزیزدل مادربزرگ……

خودمو کنار کشیدم. ممکن بود اشکام به بدترین وجه سرازیر بشن……

بعد دایی جانم دستاشو برام باز کرد که بطرفش رفتم و در آغوشش فشرده شده پیشونیم بوسیده شد.

نوبت زندایی که رسید کنار محسن نشسته بود.
نگاه محسن لحظه ای روی صورتم چرخیده به فرش دوخته شد! بطرف زندایی رفتم و صورتمو بوسید.

چقدر چقدر چقدر آرزو داشتم در این شب خاص ماهیار با خونواده اش بودند و اینگونه تحویلم میگرفتند.

آروم بطرف لیلا رفتم و کنارش نشستم.

چشمان پراز اشکمو بالا آوردم و نگاه مهربون و نگران مادربزرگم توی چشمان غمگین و سوزانم زوم شد…..

دوست دارم در شب ديدارِ ماه
با تو بنشينم لبالب ، گاه گاه

دوست دارم با تو باشم تا سحر
چون غزل باشي و من چون اشك و آه

دوست دارم شب نشيني با تو را
فارغ از هر زخم و نفرين و گناه

دوست دارم با تو گويم راز دل
تا تو باشي مَحرم و ديوان راه

دوست دارم در تبِ آغوش من
چون سحر منجي شوي ،شب را پناه

دوست دارم هر شبِ وصل سحر
عطر آغوش تو گيرم تا پگاه

دوست دارم نازنين چشم تو را
چَشم شويم در نگاهت از نگاه

حواسم جمع نبود. فقط میدونستم درمورد همچی صحبت می کنند و حال همه شونم خوب که نه، عالیییییییییی بود.

فقط من بودم داشتم ذره ذره جون می کندم و از خودم بیخبر بودم. آرزوی بودن ماهیار و خونواده شم در این مجلس خواستگاری که داغونم میکرد……. ولی به هیچ جایی راه نداشتم جز دق کردن……

مامان و لیلا که اوضاع بدم رو دیده بودند، لیلا بود که عوض من پذیرایی میکرد. منم صم و بکم نشسته بودم.

وقتی دایی جان شروع به صحبت کرد گفت: امشب همگی مون دور هم جمع شدیم تا تصمیماتی جدی راجع به زندگی این دو دلبند عزیزمون بگیریم و فکر هم نمیکنم کسی مخالفتی داشته باشه که دست خالی برگردیم. نیازی هم به گفت و گو و توضیح زیاد نداریم.

لیلا دستشو بالا برده گفت: والا اگه اجازه بدید من فعلا مخالف این خواستگاریم و ……

دایی ابرویی بالا انداخته تند گفت: لیلا تو سوووووووووس……. مجلس رو بهم بزنی بیرونت می کنیم.

همه خندیدند که دایی ادامه داد: همه عزیزان تمام و کمال با همدیگه آشنایی دارند و میدونیم انتخاب این دو جوان برای کنار هم بودن و ساختن یه زندگی جدید، اصلح ترین کاره که واقعا حرف نداره و بی نقصه.

هر خواسته و سوالی هم باشه همینجا جواب میدیم و برای تصمیمات بعدی آماده میشیم ………. نادرخان به عنوان دامادِ عزیز و چشم و چراغ و پدر عروس خانممون هر حرفی داشته باشید به دیده منت می شنویم……

بابام نگاهی بصورت مامان انداخته بعداز لحظاتی فکر کردن گفت: اولا از اینکه اینهمه به ما لطف داشتید اولین انتخابتون برای محسن خونواده ی ما و دخترمون بود باعث افتخاره. تا اونجایی همکه عمریه با همدیگه آشنا هستیم فکر نمیکنم نیاز به تحقیق و پرس و جو باشه. چون واقعا به زیر و بم و ریز و درشت زندگی همدیگه آشناییم.

فقط باید دختر و پسرمون با هم راه بیان و اخلاقهاشون بخونه که منم مثل شما امیدوارم مشکلی با هم نداشته باشن. بقیه مسایل رو هم تا خدا چی بخواد و قسمتمون چی باشه!

دایی گفت: همه مون یه خونواده ایم و با شناخت کاملی که از همدیگه داریم انشاا… فقط خیر و خوشی در انتظارمونه. الانم اگه اجازه بدید محسن و پارلا حرف و شرطی با هم داشته باشن بین خودشون در میون بزارن که من بازم بااجازه از طرف همه عزیزان این رخصت رو بهشون میدم……

صدایی از هیچکس درنمیومد. فقط لیلا گفت: شرمنده از حضور همه ی بزرگان، ولی من حتی توی فیلمها هم شاهد خواستگاری و توافق طرفین به سرعت برق و باد رو ندیده بودم. فکر کنم انشاا… هفته ی بعد همین موقع توی تالار عروسی باشیم نه؟؟؟

دوباره صدای خنده همه بلند شد که زندایی گفت: بچه ها لطف کنین گوشه ای کنار هم باشین و هر حرف و خواسته ای دارین با هم بزنین تا بدونیم چیکاره ایم و از این به بعد رو میخوایم به امیدخدا چیکار کنیم.

مبهوت فقط کارم نگاه کردن بود و هضم نصفه نیمه ی حرفها……

همچی جوری تند جلو میرفت انگار در طی روزها برای چندمین بار ازم خواستگاری کرده بودند و منم جوابم مثبت اندر مثبت بود.

بلند شدن محسن رو دیدم. مامانم نگام کرده آروم گفت: برین اتاق مهمون….. اونجا خوبه.

هنوز نشسته بودم و داشتم لود میکردم الان باید چیکار کنم.

دست لیلا پشتم نشست و فشاری داده آهسته گفت: بلندشو پارلا…….. باید بری….

نگاهم روی محسن افتاد که چشماش داشت میدرخشید و منتظرم بود.

چاره ای نبود. همه نگامون میکردند. آروم بلند شدم و بطرفش رفتم.

وارد اتاق که شدیم محسن درو تا حدودی بست ولی کنارش باز بود. روی مبل تکی گوشه ی اتاق نشست. منم روی تخت نشستم. ولی جوری زورکی خودمو بند تخت کرده بودم انگار روی صندلی الکتریکی برای اعدام دارم آماده میشم.

فقط میدونم میخواستم از پیش محسن فرار کنم…… فقط فرار……..

کاش میتونستم جوری برم پشت سرمم نگاه نکنم…… فقط برم و…….. برم……

به نحوی احساس ریزشی ته قلبم داشتم و داشت دم به دم فرو می ریخت. نمیدونستم چی بگم و چیکار کنم، فقط میدونستم فعلا که با آقا محسن تنهام و ………

محسن روی مبل جابجا شد و نگاهشو بصورتم دوخته گفت: پارلا منکه حرف خاصی ندارم. چون واقعا با اخلاق و رفتارت آشنام و همه ش مورد پسندمه. تو اگه حرفی داری من در خدمتم.

آب دهنمو قورت دادم. تمام جراتمو جمع کرده گفتم: محسن ………. میشه از این خواستت دست برداری. چند روز پیش هم بهت گفتم من آمادگی برای ازدواج و حس مسوولیتش رو ندارم.

من میخوام در آرامش و بدون دغدغه درسمو پایان بدم. من هنوزم میخوام کنار مامان بابام باشم و حسشون کنم و هزارتا دلیل دیگه که فعلا نمیخوام ازدواج کنم. این حرف آخر منه.

حالا شماها همگی چه اصراری به این ازدواج ناخواسته دارید رو من نمیدونم. فقط میدونم من نیستم همین……… اصلا هم بهش فکر نمیکنم……

بلند شدم. محسن محکم گفت: کجا؟؟

گفتم: من حرفامو زدم. من ازدواج نمیکنم چون نمیخوام و آماده هم نیستم ……… حرف دیگه ای هم برای گفتن ندارم…….

و بطرف در اتاق رفتم. از پشت سر گفت: الان میخوای بری بهشون چی بگی؟؟ فکر میکنی حرفات عامه پسنده؟

بدون برگشتن گفتم: منکه خواستگار نیومدم. من آروم و بدون ذره ای فکر و خیال سرجام نشسته بیخیال ازدواج بودم که جنابعالی شروع کردید و همه رو به جنب و جوش انداختید. پس خودتونم تمومش می کنید. من حرفی برای گفتن به هیچکس ندارم.

از پشت سر گفت: من همچین کاری نمیکنم. سالها برای این شب صبر نکردم الان خودم به همش بزنم. اگه میتونی خودت تمومش کن همین……..

لحظاتی ایستادم. بغضی که توی گلوم چمبره زده بود مانع از زدن هر حرفی بود. فقط داشتم خفه میشدم.

قدمی برداشتم. فقط خفه ….. خفه…… خفه گفتم: اصلا انصاف نیست….. اصلا……

محسن هم بیقرار جواب داد: راست میگی. اصلا انصاف نیست سالها برای دخترعمه ی عزیزت صبر کنی و الانم اینجوری رودست بخوری. من تا تهش میرم….. ته تهش پارلا………. با تو هم ازدواج میکنم……. میتونی از همین لحظه برای ازدواج آماده باشی……

قلبم داشت جوری خاص اذیت میکرد……. نه …… داشت می ایستاد……. قلبم همراهیم نمیکرد……. بینوا قلبم …….. بیچاره دلی که گیر من افتاده بود…..

فقط میدونم آویزون و پریشون بدون اینکه بطرف مهمونا برگردم، داشتم از پله ها بطرف بالا میرفتم و لحظه لحظه فرو ریختن آرزوهامو پشت سرم حس میکردم…….

امشب آواره ترین و سرگردان ترین دختر روی زمین فقط پارلا بود و بس که فقط آرزوی مرگ ….. مرگ ….. مرگ داشتم….

از فکرم گذشت:

ای اجل باری بمان تا که نگارم جان رسد
بعد آن جانم ستان، گر دل ستانم سر رسد

#سجاد_حسن_زاده

وارد اتاقم شدم و چشمم به پنجره ام دوخته شد.

اشکام راه گرفت. چقدر بی پناه بودم من…… اگه ماهیار اوضاعمو می دید می تونست تحمل کنه…… اگه می فهمید چه رنجی رو دارم به دوش می کشم یعنی می ایستاد و فقط نگام میکرد؟؟؟

امکان نداشت……. امکان نداشت……. ولی دیوونه ای بود که همتا هم نداشت…… تلاشش رو میکرد و زمانیکه دستش به جایی بند نمیشد، صدرصد دستمو میگرفت و منو به چنان جای دوری میبرد حتی……

حتی…… اجازه نمیداد هیچ بنی بشری ازم اطلاعی بگیره…… تا زمانیکه به ازدواجمون راضی باشن……..

و من ….. پارلا……. دختر نادرشاه اینو نمیخواستم…… من راضی نبودم سکته کردن مامان و بابام رو از بی آبرویی ببینم و خودم با دستان خودم کفن شون کنم……. من همچین کاری نمیکردم…… هیچوقت…..

صدای لیلا از پشت سرم بلند شد که گفت: پارلا چی شد؟؟؟ چرا وسط اتاق ماتت برده؟؟ چی گفتین بهم که محسن هم اینهمه بهم ریخته هستش…… پایین همه خشکشون زده و اصلا نمیدونن چی به چیه…..

زبونمو بزور چرخوندم بلکه آبی پیدا کنم و دهن خشکمو خیس کنم. خفه زمزمه کردم: محسن به همه چی گفت؟

لیلا جلوم ایستاده گفت: هیچی، فقط گفت کمی اختلاف عقیده دارین که باید بیشتر با هم صحبت کنین شایدم پیش مشاور برین……. بزرگترها باید کمی صبر کنن همین…..

نفسی که نه میرفت و نه میومد رو بلند و صدادار فرو دادم. دستمو روی قلبم گذاشتم…… امشب حدودا جسته بودم ولی بعدها چی……… بعدا رو میخواستم چیکار کنم؟؟

با اصرار لیلا حرفامونو کم و بیش بهش گفتم که جواب داد: باور کن من فقط و فقط از بابات میترسم که نمیتونم زیاد دخالت کنم.

فقط میترسم چنان ولوله ای به پا کنه خشک و تر با هم بسوزه و آتیش بیار این دعوا و مخمصه هم من باشم که اینو نمیتونم تحمل کنم……..

وگرنه چنان برنامه ی این ازدواج رو بهم میریختم همه حظ کنن مخصوصا خودت…….. ولی……. فقط ترس از نادرشاه…….. که خیلی احترامشو دارم دست و بالمو بسته ……

لیلون رو می شناختمش. میدونستم درست میگه و اهل هرکاری هستش ولی خب…….

اونشب حتی برای بدرقه ی مهمونا پایین هم نیومدم. فقط مامان به اتاقم اومد و عصبی بلند گفت: به اون بچه چی گفتی اینجوری آشفته از خونمون رفت……. وای بحالت پارلا ادا دربیاری و سعی کنی همه رو ناراحت کنی………… میدونی بابات پایین چه اوضاعی داره……. واقعا خجالت بکش…..

همه ی فامیل دست بدست هم دادن، تورو خو‌شبخت کنن و فکرشون از تویی که تنهایی و هیچکسو در آینده برای حمایتت نداری راحت بشه، ولی تو یه قرآن زدی زیر بغلت که الا و بلا خوشبختی برای من نیومده و من یه عمر بدبختی و فلاکت رو میخوام………

آروم گفتم: اگه زندگی منه اجازه بدید خودم تصمیم بگیرم…….. بدبختی و فلاکتش هم به پای خودم…..

فقط فهمیدم جیغ مامان چنان بلند شد که داد زد: تووووووو غلط میکنی دختره ی خیره سر تنهایی برای زندگی خودت تصمیم میگیری! تو هنوز از زندگی و مشکلات هزار چهره ش چیزی ندیدی داری اینجوری سنگ انتخابت رو به سینه میزنی……

فقط بهتره پایین نیای که حال بابات اصلا خوب نیست….. ممکنه کاری دستت بده……..

اشکام بود که با هق هق هاش اجازه هیچ حرفی رو بهم نمیداد.

اونشب محسن برام فرستاده بود:

میشود روزی عزیزت من شوم؟
قاب عکس روی میزت من شوم؟

با نگاهی من به آغوشت کنم؟
دستهایم حلقه بر دوشت کنم؟

وقت غم با خنده آرامت کنم؟
روی قلب عاشقم خامت کنم؟

مست احساس لطیفت من شوم؟
محو چشمان عفیفت من شوم؟

یاس خوشرنگ لبت بوسیدنی
تا سحر خوانم ز شوقت مثنوی

یار خوبم ، آسمان تقدیم تو
قلب پاک عاشقان، تقدیم تو

بی من از فردا تو رویایی نخواه
عشق را در عمق قلبم کن نگاه

دفتر شعرم دگر تقویم نیست
برگ آن بر بارشی تسلیم نیست

تا تو را دارم به سر فصل دلم
قهرمان قصه هات هستم گلم

با تمام اشک و آه هام و با چشمایی که بزور میدید شعر محسن رو خوندم.

راستش دلم براش سوخت. خب اونم عاشق بود…… اونم پارلارو دوست داشت……… اونم مدتها به من فکر کرده بود…….. اونم برای زندگی با من نقشه ها کشیده بود…….. ولی……

ولی وقتی دلم باهاش نبود چه کاری از دستم برمیومد…… وقتی خودم دلم بند ماهیارم بود چیکار باید میکردم …….. وقتی خودم برای زندگی باهاش هیچ فکری نکرده بودم، چیکار باید میکردم…….

روی تخت افتادم. اشکامو پاک کردم و آنلاین شدم.

راستش از آنلاین شدن هم می ترسیدم. میدونستم ماهیار منتظرمه.

درست حدس زده بودم. پیام پشت پیام که کجام و چیکار میکنم. چرا نیستم.

نوشتم مهمون داشتیم و سرمون شلوغ بود. ولی راستش دلم میخواست همچی رو براش تعریف کنم بلکه خودش بتونه راه حلی پیدا کنه و منو از این مخمصه نجات بده …….

ولی میدونستم خبردار شدنش بدتر اوضاعمونو بهم میریخت. همون بهتر که چیزی نمیدونست.

در اوج دلمردگی هام کی خوابیده بودم رو نمیدونم. ولی گاهی صدای بلند بابا از پایین بگوشم میرسید. هنوز عصبانی بود.

با چه اوضاع و جون کندنی خوابیدم رو نمیدونم. فقط صبح که از خواب بیدار شدم چشم به پرده دوخته گیجزده فکر کردم

ماهیار به همین صبح سوگند ؛
دلم
بیدار شدنی می خواهد
که جان بدهم کنج آغوش تو !

ولی حیف کار سختی پیش رو داریم خیلیییییییی سخت….

ساعت 10 بود و همچنان روی تخت افتاده بودم. تا چشمم به کتابهام میفتاد بهم دهن کجی میکردند که هیچی نخونده بودم. این ترم واقعا کارم زار بود. هفت هشت روز بعد امتحان بود و من هنوزم درجا میزدم …….

تکونی خورده فکر کردم: خدا بر باعث و بانیش لعنت کنه که این اوضاع رو برام ساخته…………. پسره ی میمون مثل اینکه دختر قحط بود سرراست اومده منو چسبیده………

آخه یکی نیست بهت بگه نونت نیست آبت نیست دخترعمه گرفتنت اونم از نوع زوریش دیگه چه صیغه ایه…..

خدارو هم شکر که خوش شانسی داره از سرو کولم فوران میکنه…..

وارد شدن مامان رو به اتاقم حس کردم ولی برنگشتم. دلم ازشون پر بود …….. خیلی پر بود.

مثل اینکه در دنیای به این بزرگی قرار نبود شوهری برام پیدا بشه که برای ازدواجم اینهمه عجله میکردند دست و پامو جایی بند کنن.

بطرفم اومد و کنار تختم نشست. گفت: بیداری؟ پاشو بیا صبونه تو بخور میزو جمع کنم. کار دارم.

آروم گفتم: نمیخورم. جمعش کنید.

آروم ولی شاکی گفت: بچه بازی درنمیاری ها پارلا. با هزار زور و زحمت و دغدغه بچه بزرگ نکردیم الان بخواد تیشه برداره به ریشه ی خودش بزنه.

تو هنوز عقلت کامل نشده بفهمی چی به چیه و چی به صلاحته. الانم پاشو چیزی بخور ساعت 12 محسن میاد دنبالت برین بیرون حرف بزنین.

زنگ زده بود دیشب نشد راحت کنار همدیگه باشین و بیرون راحتترین.

سریع بطرف مامان برگشته گفتم: اصلا من نخوام این محسن خان شمارو ببینم چیکار باید بکنم؟ بــــــــــاااابــــــــــاااا من نمیخوام بهش فکر کنم و اصلا باهاش ازدواج کنم………. مگه براش دختر قحطه اومده چسبیده بمن…….. مــــــــــن نمیخواآآآآآآآآممممم باهاش ازدواج کنمممممممم……… شماها چرا دست از سرم برنمیدارین؟؟؟؟

مامان بلند شده دادزنان گفت: اولا غلط کردی نمیخوای! مگه سرخود و بی کس و کار هستی خودت تصمیم بگیری…….. دوما این تصمیم رو داشته باشی باید کل فامیلم که هردو طرف رضایت کامل دارن رو هم بیخیال بشی….

سوما چه ایرادی میتونی روی محسن بزاری اون بچه ی معصوم رو اینجوری ناراحت میکنی!

اونهمه صادقانه جلو اومده و داره برای داشتن تو هرکاری میکنه، ولی تویِ عنتر……. توی عجوزه…… تویی که خدا کلهم عقلت رو ازت گرفته اونجوری ناراحتش میکنی………

نمیگم خودم دختر بدی بزرگ کردم، ولی فعلا به هرطرفش نگاه میکنم می بینم باید از خداتم باشه این ازدواج…….. که یه عمر خوشبختی بالای سرت پر میزنه……..

والا بیچاره محسن با چه مشنگی میخواد خودشو گره بزنه که خانوممون اینهمه هم خودشو طاقچه بالا گذاشته……

الانم بلند میشی باهاش بیرون میری که من حالشو ندارم دعوای باباتو تحمل کنم………. از دیشب بقدر کافی اعصابمو داغون کرده………

آخه بابا من چه گناهی دارمممممممم ….. تو از یه طرف بابات از یه طرف……… پاشو تند که منتظرتم پایین…… همه به فکر تویِ خل و دیوونه هستن الا خودت……..

مامان رفت درحالیکه اشکام می سریدند. از این پدر مادر آبی برام گرم نمیشد. باید با خود محسن حرف میزدم. باید بهش میگفتم عاشق یکی دیگه هستم……. اونموقع حتما خودش کنار می کشید……..

ساعت ۱۱.۳۰ بود که از تخت کنده شدم و دست وصورتمو شستم. بدون پایین رفتن و خوردن صبحانه لباسهامو پوشیدم. خدایا شلوارم به تنم زار میزد…..

چشمامو بستم و بدتر غصه ام گرفت.

خیلی بیحال بودم. چند روز بود غذای درست حسابی هم نخورده بودم و الانم احساس سرگیجه داشتم.

راستش قلبم هم کمی اذیتم میکرد ……… ولی فعلا که باهام راه میومد….

از داخل کشوی میزم شکلاتی برداشتم و دهنم گذاشتم. باید دوام میاوردم. الان وقت غش و ضعف نبود……. باید تنها و تنها سینه سپر میکردم و جلوی این طایفه شمر ذی الجوشن می ایستادم…….

آروم پرده رو کناری زدم و نگاهی به حیاط ماهیار انداختم.

دلم بدتر گرفت. الان موقعی بود که باید پشتم می ایستاد و کمکم میکرد. الان زمانی بود که باید خودشو به آب و آتیش میزد و اجازه نمیداد من غصه ای ته دلم بشینه……….. ولی میدونستم تا قدم به میدان بزاره اوضاع بدتر بهم میریزه………

هرکاری بود فقط باید خودم راهش مینداختم و خودم جمع و جورش میکردم. از دست ماهیار کاری ساخته نبود.

صدای مامان از پایین پله ها بگوشم نشست که بلند گفت: محسن دم در منتظرته. بیا پایین……

نگاهی توی آینه بخودم انداختم. چقدر رنگ و روم زرد بود. اصلا خونی توی صورتم پیدا نبود ………

دلم بحال پارلایی سوخت که عین مرده های متحرک بود و فقط نفس می کشید.

از پله ها پایین اومدم. مامان از پذیرایی دید دارم از خونه خارج میشم ولی چیزی نگفت.

دل توی دلم نبود. راستش هراس داشتم. درسته ماهیارو حیاطشون ندیده بودم، ولی گاهی چنان سربزنگاه سر میرسید که ……….

اگه الان سر میرسید و منو توی ماشین محسن می دید چی میگفت؟؟؟

تا در خونه مونو باز کردم اول نگاهم به در بسته شون افتاد بعد کوچه مونو درنوردید که کسی نبود.

چشمام روی محسن نشست. با دیدنم در ماشینشو باز کرده پیاده میشد.

خدایا محسن عالی بود…… اگه کنج قلبیمو…… اگه ماهیارمو نداشتم……. اگه عاشق نبودم……. محسن برای مرد زندگیم بودن بهترین گزینه بود……. ولی من انتخابمو کرده بودم و محسن رو اصلا نمی دیدم….

سری براش پایین آوردم و درو بستم. با برگشتنم دیدم کنارم ایستاده که نگاهش به نگاهم دوخته شد. سلامی داد و حالمو پرسید.

از احوالپرسیش دلم بشدت سوخت. سری با تاسف تکون داده گفتم: اگه بگم خوبم واقعا دروغ گفتم. چون دارم میمیرم محسن………… فقط مرگ و مردن چاره ی کارمه…….

نگاهش شدیدا رنگ غم گرفته گفت: بشین توی ماشین. اینجا جای این حرفا نیست.

بدون حرف برگشتم و بطرف در عقب ماشینش رفتم که در جلوی ماشین رو برام باز کرد. گفت: جات اینجاست بشین جلو…….. حتی توی خیالاتمم جات اینجا بوده…..

گفتم: ولی من عقب ماشین راحتترم….. خواهش میکنم ….

چشماش کمی جمع شد. گفت: ولی من راحت نیستم. حالشم ندارم به کسی توضیح بدم تو کی هستی و چرا عقب ماشین نشستی. پس بشین جلو…

نفس سوزانی بیرون دادم. توی دلم دعا کردم فقط ماهیار سر نرسه که الم شنگه ای به پا میشد دیدنی…..

می شناختمش…..

جلو ماشین نشستم که محسن درو بسته خودشم چرخی جلوی ماشین زده نشست.

بطرفم برگشت و جدی گفت: این حرفا چیه در مورد مردن میزنی! هرکی ندونه فکر میکنه داریم به صلابه ات می کشیم.

درحالیکه چشم به جلو دوخته بودم فقط گفتم: راه بیفت …… نمیخوام همسایه ای مارو ببینه….

راه افتاد. فقط گفت: دلم میخواد بخاطر اون حرفات انقده گلوت رو فشار بدم واقعا نفسهای آخرو بکشی……..

توی دلم آرزو کردم: کاش همچین کاری میکردی و برای همیشه خلاص میشدم. ولی ……..

دیگه هیچکدوممون حرفی نزدیم. نگاهم فقط در روبروم به دوردورا دوخته شده بود و هیچیییییی نمی دیدم.

محسن جلوی کافی شاپی نگه داشت و گفت: اینجا چندجای دنج داره که میتونم راحت بشینیم و حرف بزنیم.

فقط گفتم: چرا کافی شاپ؟ مگه جای دیگه ای نبود؟؟ اینجا دلم میگیره….

درحالیکه در ماشینو باز میکرد گفت: پیاده شو بگم چرا اینجا!

جای خوبی بود که اصلا هم دلگیر نبود. محسن دستی برای صاحب کافی شاپ بلند کرده بطرف گوشه ای راه افتاد.

وقتی روبروش پشت میز نشستم سفارش کیک خیس و چایی داد.

نگاش میکردم که گفت‌: عمه بهم گفت چند روزه چیزی نخوردی و فقط داری با اکسیژن زندگی میکنی! الان میخوری و جوون میگیری تا ببینیم چیکاره ایم……

زمزمه کردم: ولی من اصلا میلی ندارم………. وقتی اسم خوردن میاد حالم بهم میخوره باور کن….

نگاهش جمع شده گفت: میدونی چه بلایی سر خودت آوردی؟ درست نصف شدی!

کیک رو تحویل گرفته به ملایمت جلوم گذاشت. فنجان چای هم کنارش نشست. گفت: اول میخوریم بعد ……

خودش تکه ای از کیکمو برش داد و به چنگال زده بطرفم گرفت. گفت: خوشمزه ترین کیک خیس کاکویی رو فقط اینجا میتونی بخوری…. مزه ش کن……

نگاهم توی نگاه مهربونش نشست. سری تکون دادم و بیحال چنگال رو گرفتم. نگاهش میگفت عقب کشیدن و دست برداشتنی در کار نیست پس باید میخوردم و ……..

هیچی نمی فهمیدم. فقط دیدم قسمت زیادی از کیک رو ناخواسته به خوردم داده و فنجان رو بطرفم گرفت.

زمزمه کرد: حیفِ پارلای قشنگمون نیست باهاش اینجوری تا میکنی؟؟؟ فقط بفهمم حرف دلت چیه و خودت عاقلانه مهم تصمیم زندگیت رو گرفتی که منم بشنوم و به حرفات صحه بزارم و عقلم قبولشون کنه، شاید عقب کشیدم ولی اونم در حد یک درصد……. زیاد بهت امید نمیدم……..

جرعہ جرعہ عشق را سر مي ڪشم
نقش عشقـم را بہ ساغـر مي ڪشم

خستہ ام از شڪ و تردید و هراس
خستہ از چفتي ڪہ بردر ميڪشم

اعتمـــادم خـدشہ دار از حیلـہ شـد
روی قلبــــم نقــش باور مي ڪشم

باورت ڪـــردم ببا در محضـــــرت
بر غم و تردید ضـــربدر مي ڪشم

دوستـت دارم عــــــزیـز جــاڹ مـڹ
با تو باشم تا خــــدا پر مي ڪشم

با تو مستــــم مست شادی ، دربرت
جرعہ جرعہ عشق را سر ميڪشم

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان پسر همسایه پارت23

رمان پسر همسایه جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *