خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان ازدواج توتیا / رمان ازدواج تو تیا پارت 6

رمان ازدواج تو تیا پارت 6

رمان ازدواج توتیا

اثر نیلوفر قایمی فر

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

  • حقله امونو می ریم بازار طلا و تازه سرویس هم قرار بود از انجا بخریم ولی من از این خیلی خوشم اومد. ” سرویسو از جعبه درآوردم و مامان وا رفته گفت:”

  • تویتا! چرا انقدر سبک؟

  • من ظریف دوست دارم.

تارا- وای چقدر قشنگه بذار ببینم.

  • محمد صدرا گفت طلاهام باد دست مامانش باشه که سر عقد بهم بدن فک کنم یادش رفته ببره.

تارا- چه بهتر، ما هم دیدیم. “انداختم گردنم و تارا گفت” خیلی قشنگه، وای چقدر بهت می یاد توتیا.

مامان پوزخندی زد و گفت: این خیلی ظریفه مگه محمد صدرا نداره که اینو انتخاب کردی؟ – مگه من به خاطر طلا با محمد صدرا ازدواج می کنم؟ تازه نمی خواستم فکر کنند دارم از شرایط مالی محمد صدرا سوءاستفاده می کنم. بعدشم خواهر منم عروس اون خونواده ـست باید ثابت می کردم باباون ما رو چشم و دل سیر پرورش داده مگه نه تارا؟ تارا سری تکون داد و گفت:

  • آره خواهر، بهتر که اینو انتخاب کردی، خونواده ی امیر مسعود اینا وظیفه شناسند. من قول می دم سر عقد، خوشدون کلی طلا بهت می دند چون با این سرویسی که تو خریدی خوب بهشون نشون دادی که آدمی با حیایی هستی و تو خرید ولخرج نیستی.

مامان- آره، به همین خیال باشید. گربه رو دم حجله می کنشد. الان داعند و هر چی بگی می گن چشم پس فردا می گن «می خواستی بخری ما که گفتیم هر چی می خوای انتخاب کن»   زرنگ باشین.

  • نه مامان خانم، از قدیم گفتن دم روباز از زرنگی تو تله است. این کرا زرنگی روباهه .

طلا بخریم یک کیلو جلوی فامیل نداشتمون قمپز در کنیم و شوهرای بدبختمون جلوی کوره ی آتیش کارگاه عرق بریزند که چیه ما زرنگیم؟ مامان- اوه، حالا بذار عقدش بشی بد بگو شوهر شوهرم.

اخم کردم و گفتم: الانم ما زن و شوهریم، زن و شوهری به همون یه خط عربیه که می خونند؟ آدم این موقع ها همراه بودنشو نشون می ده.

مامان- ما نکردیم پشیمونیم، شما هم نکیند پشیمون بشید. از ما گفتن.

به مامان نگاه کردم و مامان گفت:

  • باز اونطوری داری نگاه می کنی؟ انگار به نعل بندش چشم دوخته.

  • اگر قراره برام طلا بخره که دور از جونش دور از جونش سرشو گذاشت زمین کفن خشک نکرده برم سراغ هم سفره اش تا نخریده هاشو برام جبرام کنه برام نخره سنگین ترم.

 —

مامان با عصبانیت بالش کوپیگ امیر علی رو پرت کرد طرف من و گفت:

  • ای پاشنه ی دم ساوییده ی چشم سفید، زبون نیست که نیش عقربه. حرفای بند تمبونی ـت تموم نداره، بچه نزاییدم که. قاتل جون و سوهان روح زاییدم. دست زائو سنگین بود وگرنه نه بابای خدا بیامرزت و نه منِ بخت برگشته دریده و بریده نبودیم.

تارا یه سقلمه بهم زد. به مامان نگاه کردم و سری تکون دادم و گفتم:

  • ببخشید.

مامان- ببخشید و  زهرمار، مثل مار نیش می زنی بعد می گی ببخشید؟ بلند شدم و صورت سرخ و برافروخته ی مامانو بوسیدم و گفتم:

  • ببخشید دیگه

مامان با اخم نگاهم کرد. دوباره بوسیدمش و گفت:

  • خیله خب توتیا، ولی از من به تو نصیحت اونایی که زبونشون درازه شخصیت ـشون کوتاهه. این زبون درازیتو بذار کنار. همه مادرت نیستن که مهرت به دلشون باشه و با یه ببخشید همه چیزو به دست فراموشی بسپرن.

  • گفتم باشه دیگه. ” امیر علی رو بوسیدم و نگاهش کردم. چقدر تپل و با نمک شده بود. بعد از جا بلند شدم و رفتم به اتاق و تارا هم پشت سر من اومد. به اتاق که رسیدیم تارا گفت “مگه قرار نبود یادش نیاریم؟

  • حرصم گرفت. راستی فردا شب امیر مسعود و محمد صدرا می یان که با هم لباس عروس برای هردومون انتخاب کنیم، تازه محمد صدرا گفت: «با امیر مسعود حرف می زنم که عروسیتونو جلو بندازم و خودم کمک می کنم.» تارا لبخند پررنگی زد و گفت: راست می گی؟

  • آره، گفت: «بعد عروسی خودمون عروسی اونا رو راه می اندازیم.» تارا با کمی نا امیدی گفت: امیر مسعود..

  • امیر مسعود با محمد صدرا. تو خیالت نباشه. اونا زبون همو بهتر می فهمند.

تارا با ذوق گفت: وای من همیشه دوست داشتم لباس عروس دنباله دار باشه، حالا بالا تنه ـش هر مدلی هست..

اون شب با تارا کلی مدل لباس عروس طرح دادیم و کلی خیال بافی کردیم. فردا شب هر دو شام درست کردیم تا محمد صدرا و امیر مسعود برای شام بیان اونجا. مامان که دست به سیاه و سفید نزد انگار نه انگار قراره دو تا داماداش بیان. فقط با امیر علی سرگرم بود.

از تو آشپزخونه سرکی به هال کشیدم و دیدم داره امیر علی رو می خوابونه. رو کردم به تارا و گفتم:

  • اصلاً نمی پرسه چی دارید درست می کنید؟ کمک می خوایید حداقل شما دو تا تو آشپزخونه اید من یه جارو بزنم. مامان هم گندم خورده بهش درو شده.

تارا- چیکار داری آخه؟

  • تارا!! این مامان، مامان پارسال نیست.

تارا- وا!! عوض شده؟!

  • آره، اونم خیلی. اخلاقش، رفتارش عوض شده. خواسته هاش عوض شده. من تا صبح فکر کردم. مامان آدم مادی گرایی نبود. اگر بود با بابا نمی ساخت. ولی دیشب تا سرویس منو دید عین یه زن پول پرست رفتار کرد.

تارا- تو حساس شدی. این حساسیت نمی خواد. هر مادری برای بچه اش آرزو هایی داره که خودش به اون آرزو ها نرسیده.

صدای مامان اومد که گفت: تارا، توتیا. من می رم برای شب یه کم میوه بخرم. چیزی نمی خوایید؟

تارا با صدای خفه ای گفت: بفرمایید… ” بعد بلندتر ادامه داد” نه مامان برو.

رو به من گفت: حساس شدی.

سری تکوم دادم و گفتم: شاید.

مامان اومد تو آشپزخونه و چادرشو سر کرد و گفت:

  • امیر علی خوابیده. حواستون بهش باشه، می رم تره بار اگه میوه هاش خوب نباشه می رم چهار راه بالایی. نگران نباشید. دم عصری میوه ی خوب به زور پیدا می شه صبح یادم نبود برم بخرم .الان داشتم امیر علی رو می خوابوندم یادم افتاد.

  • مراقب باش، پول داری؟

مامان- آره مادر دارم، نگران نباش. خداحافظ.

  • خداحافظ.. می گم تارا خوبه این چهار پنج میلیون ارثیه ی مامان هست که دایی باهاش کار کنه. سر ماه یه چیزی بهمون بده وگرنه چه آبرو ریزی ای جلوی محمد صدرا اینا می شد.

تارا- آره خدا مادر جون پدر جونو بیامرزه. ” پدر بزرگ و مادر بزرگمون”.

شامو درست کردم و خونه رو جارو زدیم و گردگیری کردیم. لباسامونو عوض کردیم تازه مامان برگشت. نگران به ایوون رفتم و گفتم:

  • سلام. وای چقدر طول کشید.

مامان خسته گفت: مگه میوه  ی خوب پیدا می شه؟ همه ی میوه های پلاسیده مونده بود .

انقدر این مغازه اون مغازه رفتم تا میوه ی خوب به قیمت مناسب پیدا کنم. سر راه هم

محبوبه خانم خیاطو دیدم اون چونه اونم که گرمه دو ساعته منو تو خیابون نگه داشته بهش گفتم: «توتیا داره عروسی می کنه.» انقدر خوشحال شد. گفت: «مدل لباس عروسشو انتخاب کنه بده من براش بدوزم.»

  • اتفاقاً خودمم همین فکر رو کردم. محبوبه خانم خیلی خوب لباس می دوزه، نه تارا؟ می تونیم لباسامونو بدیم اون بدوزه. از امیر علی نپرسید؟ آخه خیلی دلش می خواست بدونه امیر علی چه شکلیه.

مامان- اِم.. چرا، عکس ـشو نشون دادم. انقدر نازش داد. خدا ایشالا به اونم بچه بده.

تارا سری به تأیید تکون داد و صدای زنگ اومد. رفتیم در رو باز کردیم. محمد صدرا و امیر مسعود جلوی در بودند. من و تارا با روی باز گفتیم: سلام.

امیر مسعود و محمد صدرا جواب سلام ما رو دادن و امیر مسعود سریع اومد طرف تارا و از ما جدا شدن. با خنده و تعجب به امیر مسعود و تارا نگاه کردم و محمد صدرا آروم از پشت سرم گفت: تو چرا همیشه وقتی این دو تا رو می بینی تعجب می کنی؟

با خنده گفتم: آخه محمد صدرا تو نمی دونی اینا روزی چند بار با هم تلفنی صحبت می کنند .

همین امروز صبح امیر مسعود اومده جلوی در با هم صحبت کردند. بعد الان دیدی؟ انگار صد ساله همدیگر رو ندیدند. من موندم اینا چه حرفی دارند آخه؟ محمد صدرا- یه لحظه صبر کن یه چیزی از تو ماشین بیارم.

محمد صدرا بیرون رفت و منم جلوی در رفتم و با تعجب به محمد صدرا که سرشو تو ماشین کرده بود نگاه می کردم. محمد صدرا یه جعبه ی کوچیک که روش یه ربان سرخ بود به طرف من گرفت. یه جعبه ی تلقی. ازش گرفتم. توی جعبه پر رز سفید بود که از ساقه جدا شده بود. با شوق گفتم: وای محمد صدرا این خیلی قشنگه. دستت درد نکنه.

محمد صدرا با لبخندی مهربون گفت: خواهش می کنم. نمی خوای در جعبه رو باز کنی؟

  • نه، آخه تزئینش خراب می شه.

محمد صدرا- من درستش می کنم. تو در جعبه رو باز کن.

ربان پهن روی جعبه رو باز کردم. تازه اون زنجیر طلایی رو دیدم و در جعبه رو باز کردم و با شوق گفتم: وای محمد صدرا. “دستبند طلا سفیدی که حلقه های نگین دار توی دستبند بود ـو برداشتم و تو دستم گرفتم و گفتم:”

  • وای محمد صدرا. این خیلی خیلی خیلی قشنگه. وای تا حالا دستبندی به این قشنگی ندیده بودم. بنداز دستم.

محمد صدرا با خنده گفت: خوشت اومد؟

  • خیلی. عاشقش شدم.

محمد صدرا تو چشمم نگاه کرد و گفت: بیشتر از من.

با لبخندی با شوق نگاهش کردم و گفتم: احساس من به تو دنیایی فرق داره. با هر عشقی. 

چشمای محمد صدرا برقی زد و دستبند ـو تو دستم انداخت و دستم ـو بوسید. بند دلم پاره شد. بهش نگاه کردم و گفتم: محمد صدرا!

محمد صدرا تو چشمام نگاهی عمیق کرد و گفت:

  • خیلی دوستت دارم. باورت نمی شه که چقدر این حس به من تسلط داره و منو احاطه کرده. دلم می خواد وقتی می یام تو خیابون هر چیزی که خوب و قشنگه برات بگیرم تا خوشحال بشی. می خوام تموم دنیا رو به پات بریزم تا بدونی چقدر دوستت دارم. با تعجب و یکه خورده گفتم: واقعا؟ً!!!

محمد صدرا با کمی وارفتگی گفت: تو هنوز باورت نشده که من دوستت دارم؟!

سریع برای این که از ناراحتی درش بیارم گفتم: چرا، چرا می دونستم. باور دارم.

ولی حقیقت این بود که من احساس پاکِ محمد صدرا رو درک نمی کردم. نمی گم دوستش نداشتم اتفاقاً خیلی هم دوستش داشتم ولی.. مطمئن بودم که احساس من دور از عشقه. برای محمد صدرا شوهری به خوبی اون دوست داشتن بدون عشق نامردی بود و من اینو خوب می دونستم و تو قلبم عذاب وجدان داشتم.

وارد خونه شدیم. به طرف مامان رفتم که امیر علی تو بغلش بود و داشت امیر علی رو دست امیر مسعود می داد. گفتم:

  • مامان یه لحظه بیا.

مامان دنبالم به اتاقش اومد و گفت: چیه؟ دستبندمو نشونِ مامان دادم و گفتم:

  • تحویل گرفتی؟ محمد صدرا خیلی وظیفه شناسه. می دونه چیکار کنه.

مامان لبخندی زد و گفت: مبارک باشه، خیلی قشنگه.

با لحن آرومتر گفتم: ممنون. می دونی مامان محمد صدرا خیلی پسر خوبیه. مثل یه شاهزاده با اسب سفید که آرزوی خیلی هاست احساس می کنم براش کمم.

مامان اخمی کرد و گفت: بیخود احساس می کنی. چیت کمه؟ چه نقصی داری که برای محمد صدرا کم باشی؟ تازه بار خرید خونه رو هم که از رو دوشش برداشتی. دیگه چی می خواد؟ زیادشم هستی.

لبم به زیر دندون کشیدم و گتفم: اون منو بیشتر دوست داره.

مامان- خب مردا باید بیشتر زناشونو دوست داشته باشند. عشق بیشتر در دوران زندگی به وجود می یاد نترس.

نفسی کشیدم و گفتم: آره، حتماً همینطوره.

محمد صدرا صدام زد. شالمو رو سرم گذاشتم و به هال رفتم و دیدم امیر علی دست محمد صدرا ـست. لبخندی بهش زدم و امیر مسعود گفت:

  • داداش چقدر بهت می یاد.

محمد صدرا خندید و گفت: ا؟ِ ” با مهربونی به من نگاه کرد و تارا گفت:”

  • ایشالا سال دیگه پسر خودتو بغل داشته باشی.

  • تارا!!

محمد صدرا با شیطنت گفت: بسه، خانمم خجالت می کشه.

امیر مسعود و تارا خندیدند و مامان از اتاق اومد بیرون و گفت:

  • موضوع چیه؟!

  • هیچی. “تارا همزمان با من گفت:” که بچه چقدر یه محمد صدرا می یاد.

مامان لبخند پر رنگی زد و گفت: ایشالا به موقع ـش. تارا چای آوردی؟

  • تارا دیگه امیر مسعود ـو دیده حواس براش نمونده.

تارا- اوِا. عجب آدمی ای ها!

امیر مسعود با شیطنت گفت: عیب نداره عزیزم من که دیگه عادت کردم.

تارا با اخم و خنده آروم به بازی امیر مسعود زد و گفت: بس کن.

بعد شام چهار تایی به طبقه ی بالا رفتیم و از تو اینترنت مدل لباس عروس های جدید ـو دربیاریم. همینطور که همه مشغول انتخاب و اظهار نظر بودیم. مامان اومد طبقه ی بالا و گفت: فکر کنم تلفنمون قطع شده.

تارا- وا!! مامان ما رفتیم تو اینترنت. قطع چی شده؟

مامان- اِ! دیدیم یه صدایی می یاد فکر کردم یه بلایی سر تلفن اومده.

  • مگه می خواستی جایی زنگ بزنی؟ مامان با کمی هول زدگی گفت: نه، مهم نبود.

محمد صدرا- اگر می خوایید زنگ بزنید موبایل من هست..

مامان- نه، نه. می خواستم حال داداش رسولو بپرسم. حالا از اینترنت اومدید بیرون زنگ می زنم. مهم نیست.

تارا- مامان ببین چه لباس عروس هایی.

مامان- اِ، دارید لباس عروس انتخاب می کنید؟

  • آره، گفته بودم بهت که.. ببین من و محمد صدرا این مدل ـو انتخاب کردیم. وای خیلی قشنگه نه؟

مامان- آره، ایشالا مبارک باشه.

  • محمد صدرا می خواییم بدیم محبوبه خانم برامون بدوزه. حتماً می شناسیش. مهری خانم هم لباساشونو می دن محبوبه خانم بدوزه. کارش خیلی خوبه.

امیر مسعود- خدا کنه. حالا لباس عروس دوختشم خوب باشه. لباس عروس با لباسای دیگه فرق داره.

  • اگر این مدل بلد نبود بدوزه چی؟

محمد صدرا- غصه نداره که. مدلو می بریم می بیریم می دیم به یه مزون عروس. خیاطِ اونجا برات می دوزه.

فردای اون روز با تارا رفتیم خونه ی محبوبه خانم.

محبوبه خانم با روی باز گفت: خیلی وقته که ندیدمتون. چه خبرا؟ خوبید؟ شنیدم داداش دار شدید؟ چه شکلیه؟ خوشگله؟

من و تارا وبا تعجب همدیگر رو نگاه کردیم و گفتم:

  • مگه خبر نداشتید، مگه امیر علی رو ندیدید؟

محبوبه خانم با خنده و تعجب گفت: شنیده بودم ولی ندیدش.

  • ندیدین ـش؟

تارا- امیر الان نزدیک نه ماهشه، چطوری ندیدین ـش؟

محبوبه خانم با خنده گفت: خب شما نیومدید، نیاوردیش که ببینیمش.

  • ولی مامانمونو چند روز پیش دیدید!!! فکر کردم حتماً عکس امیر علی رو نشونتون داده.

محبوبه خانم اخمی کرد و با لبخند گفت: نه عزیزم، من مامانتو وقتی امیر علی رو حامله بود دیدم. دیگه ندیدیم.

  • وا!! مامان گفت شما رو دیده شما هم گفتید لباس عروسمو بیارم شما بدوزید.

محبوبه خانم با شوق گفت: مگه تو هم داری عروسی می کنی؟!

من و تارا با تعجب همدگیر رو نگاه کردیم و محبوبه خانم گفت:

  • با کی ایشالله؟ من می شناسمشون؟ یا از فامیله؟

  • با پسر حاج آقا بلور چی، محمد صدرا!

محبوبه خانم با شوق گفت: یعنی داری جاری خواهرت می شی؟ پس چرا مهری خانم بهم نگفت؟!! گفت محمد صدراشون داره زن می گیره نامزد کرده ولی نگفت نامزدش تویی ،وای چقدر خوشحالم ایشالله مبارکت باشه. ایشالله مبارکت باشه. ایشالله به همین وقت عزیز خوش بخت بشی.

  • خیلی ممنون، ولی مامانم… یعنی شما چند روز پیش مامانمو ندیدید؟

محبوبه خانم- نه عزیزم، بعدشم من لباس عروس نمی دوزم. یعنی به دردسرش نمی ارزه.

  • واقعا؟ً!!

تارا- عجب!!

تارا به من نگاه کرد. گوشه ی لبمو جوییدم پس مامان کجا بوده؟ یعنی باز رفته سراغ محسن؟!!

 —

محبوبه خانم- خب اومدی لباس حنا بندونتو بدوزی؟

  • نه اومده بودم برای لباس عروس ازتون سوال بپرسم که چه نوع پارچه ای خوش فرم و خوشگل تره. و این که چقدر می گیرید بدوزید. که شما گفتید نمی دوزم.

محبوبه خانم- آره توتیا جون. آخه لباس عروس خیلی دنگ و فنگ داره. ” رو کرد به تارا و  ادامه داد” تو کی ازدواج می کنی؟

یعنی ماجرا تموم نشده؟ به دلت بد راه نده شاید رفته بوده پیش محسن حرف آخر ـو بزنه و آب پاکی رو رو دستش بریزه. بعد نخواسته بگه رفتم پیش محسن. تا ما بد بین نشیم. حتماً همینه. مامان دوباره آروم و  قرار گرفته همینه وگرنه مثل همیشه باید تلفن می زد. با هر بهونه ای از خونه بیرون می رفت. بیچاره مامان هم از دست ما نمی دونه چی بگه که شک نکنیم. شدیم مفتش.

تارا- خب بلند شو بریم توتیا.

محبوبه خانم- من تازگی ها عروسی یکی از آشناهامون رفته بودم. لباس عروسش خیلی زیبا بود. رفتم پارچه اشو دیدم فهمیدم جذابیت لباسش به خاطر پارچه ـشه. واقعاً پارچه ی قشنگی بود. ازش پرسیدم اسم پارچه ـش چیه؟ گفت بهش می گن: «ساتن آمریکایی» سفید  و براق نیست. یه رنگ استخوونی قشنگی داره. حتماً مدل پارچه اشو ببین شاید خوشت بیاد.

  • باشه، مرسی

محبوبه خانم- سلام به مامانت برسون.

  • باشه چشم خداحافظ.

از در خونه ی محبوبه خانم که اومدیم بیرون تارا گفت:

  • چی فکر می کنی؟!

  • به احتمال زیاد رفت حرف آخرشو به محسن بزنه نخواسته ما شک کنیم واسه ی همین نگفته که محسنو ببینه.

تارا چشماشو ریز کرد و گفت: آره شاید، چون.. اون دستنبده که محسن واسه ی مامان خریده دیگه دست مامان نیست.

  • نیست؟! یعنی پس داده؟

تارا- آره، حتماً همینطوره. مبادا به روش بیاری فهمیدیما.

  • باشه خیالت تخت.

 ***

کم کم خریدای عروسی رو کردیم. یه آینه شمعدون نقره ای، یه قرآن با جلد مجلل و آب طلا کاری شده، خرید حلقه که البته این یکی رو همراه مادرمانون رفتیم، یه جفت حلقه ی نر و ماده که برای من طلا سفید  و برای محمد صدرا پلاتین یه حلقه ی ساده که ردیف روش نگین برلیان بود. محمد صدرا زیر لفظی برام یه جفت گوشواره هم خرید و گفت: قشنگه.

خندیدم و گفتم: آره، خیلی. کی بهم می دی؟ محمد صدرا- دوستش داری؟

سری با شعف و شور تکون دادم و گفت: پس باید بهم بله بدی اون وقت این بله علاقه بر این که یه دنیا به پات می ریزم این گوشواره هایی که دوست داری هم بهت می دم.

  • پس این زیر لفظی منه.. ” با شیطنت گفتم” گه گوشواره ها رو گرفتم و بله رو ندادم چی؟ محمد صدرا ملتسمانه نگاهم کرد و گفت:

  • پس قصد داری جوون مرگم کنی؟

اخمی کردم و جواب دادم: محمد صدرا شگون نداره این حرفا، زبونتو گاز بگیر.

محمد صدرا خندید و گفت: مادر، این گوشواره ها رو نگه دار. گروگانه.

من خندیدم و مهری خانم با خنده گفت: یعنی چی؟!

محمد صدرا- تا من بله بگیرم دیگه.

مامان و مهری خانم خندیدند و برای ادامه ی خریدامون راه ـو ادامه دادیم.

روزی که می خواستم برم پرو لبسا عروسم هفت نفر بودیم. صاحب مزون لباس عروس می گفت: تا حالا انقدر همراه برای یک عروس ندیده بودم.

لباس عروسم ـو دستم داد و گفت: این فقط پرو ـه. زیبایی لباست کار داره.

یه لباس عروس دکلته ی مدل عروسکی بود با اون دامن پفی با نمکش. لباسو که تنم کردیم نه تزئینات روش داشت و نه پف و دامن. نا امید از تو اتاق گفتم:

  • خانم پس پفش کو؟

همه از پشت در اتاق خندیدند و مامان گفت:

  • مادر اونو که الان نمی ذارن.

محمد صدرا- در رو باز کن ببینمت.

با شیطنت گفتم: نه محمد صدرا. تو باید روز عروسی لباسمو تو تنم ببینی. شگون نداره.

محمد صدرا نا امیدانه گفت: توتیا اذیت نکن من دل تو دلم نیست که تو رو تو لباس عروسی ببینم. در رو باز کن.

تارا- نه محمد صدرا، تموم مزه ی عروسی به اینه که تو ناگهونی توتیا رو توی لباس عروس ببینی.

مهری خانم- آره مادر. تو بیا برو کنار بذار ما ببینیم.

در اتاق پرو رو باز کرد و گفتم: محمد صدرا رفتی کنار؟ محمد صدرا با حال گرفته گفت: بله.

  • اون طوری حرف نزن دلم برات می سوزه بعد سورپرایز بی سورپرایز.

معصومه چشمکی به من زد و با آب و تاب گفت:

  • وای داداش نمی دونی توی این لباس عروس توتیا چی شده. هلو.

ملیحه خندید و گفت: معصومه اذیت نکن داداشمو گناه داره. داداش لباس کامل نیست. الان زیاد شبیه لباس عروس نیست همون بهتر که روز عروس تو تن توتیا ببنیش.

مهری خانم سریع یه پولی دور سرم گردوند و گفت:

  • الهی قربون قد و بالات برم عروسم توی این لباس با این که نصفه کاره و نا تمومه ولی عین عروسکا شده.

محمد صدرا- خب مادر اونطوری نگو دل من آب شد.

مامان رد زیر گریه و من با تعجب گفتم: مامان!

تارا هم با گریه گفت: مامان، گریه نکن. توتیا که قراره پیش خودمون باشه.

مامان- آره می دونم باور نمی شه دخترم انقدر بزرگ شده.

خیاط لباسمو وارسی ای کرد  وچند جای لباسو تنگ و گشاد کرد. خلاصه لباسو از تنم درآورد و لباس خودمو پوشیدم و اومدم بیرون و محمد صدرا رو با خنده نگاه کردم و رفتم طرفش و گفتم: اخماتو باز کن.

محمد صدرا با قیافه ی شیطنت بار گفت: بدجنس

پر رنگ خندیدم و آرنجش ـو گرفتم و گفتم: عوضش اون روز قیافه ـت دیدن داره.

معصومه- وای توتیا بیا اینجا تاج ها رو ببین .فکر کنم یه تاج کوتاه واسه ی مدل لباست خیلی قشنگ شه.

تارا- آره معصومه این که تو دستته از همه قشنگ تره. نظر تو چیه توتیا؟ به محمد صدرا با خنده نگاه کردم و با شیطنت گفتم:

– دیگه وقتی خواهر شوهر و جاری انتخاب می کنند عروس بیچاره چه حرفی بزنه؟ همه خندیدند و ملیحه گفت: تو هم چه خواهر شوهر و جاری ای داری.

با شیطنت گفتم: خدا بهم نظر داشته ملیحه جون.

ملیحه با چشم ابرو نازک کردن تصنعی با لحن خودم گفت: خدا شانس بده خواهر.

محمد صدرا- موافقید بریم یه رستوران ناهار بخوریم و یه خستگی ای در کنیم و بعد بریم سراغ خرید کت و شلوار و کفش و.. ؟ همه با هم گفتیم: بله.

بعد از اون روز تموم خریدای عروسی پنج نفر دیگه هم دنبال من و محمد صدرا بودند و همه با هم برای عروسی ما خرید می کردیم.

برای رزرو تالار طبق قرار یک هفته ی بعد از سال بابا، بنا بود عروسی رو برپا کنیم ولی تالاری که مد نظرمون بود تا یک ماه و نیم بعد زمان قرار جای خالی نداشت. ما هم تصمیم گرفتیم واسه ی همون روزی که تالار خالیه و وقت می ده عروسی رو برپا کنیم.

خیلی زود سال بابا سر رسید. یادمه اون روزی که سال بابا بود از صبح من و تارا عین مرغ سرکنده بودیم و گریه و زاری می کردیم. مامان هم کم از ما نبود ولی در حد ما بی تابی نمی کرد و شاید برای این بود که اگه آرامششو اگه از دست می داد ما بی تاب تر می شدیم. صبح زود حلوا درست کردیم و خرماها رو توی دیس چیدیم. محمد صدرا و امیر مسعود میوه خریده بودند. همون صبح آوردند و میوه ها رو هم شستیم و توی دیس های گرد گذاشتیم و روش سِلفون کشیدیم. قرار بود ساعت ده صبح همراه همه ی اعضای خونواده بلورچی و دایی رسول و خونواده اش و همسایه ها و دوستان نزدیک به طرف بهشت زهرا بریم، تو ماشین محمد صدرا من و مامان و تارا و امیر مسعود بودیم و بقیه هم جدا می اومدند.

امیر مسعود جلو نشسته بود. برگشت یه نگاه به تارا که مثل من گریه می کرد انداخت و گفت: تارا بسه، الان نرسیده به بهشت زهرا داری از گریه هلاک می شی. برسیم اونجا چیکار می خوای بکنی؟ می خوای مثل شب های اول که بابای خدا بیامرزت فوت کرده بود هی می رفتی زیر سرم باز بری زیر سرم؟

محمد صدرا یه نگاه از آینه به من کرد و گفت: امیر مسعود راست می گه. تمومش کنید. این بچه شما دو تا رو می بینه و می ترسه.

امیر مسعود- نرگس خانم امیر علی رو بدید به من. توتیا و تارا که دست برنمی دارند امیر علی هم می ترسه اینارو ببینه.

مامان با بغض و گریه گفت: بیچاره بچه ام که جای باباش باید قبر باباشو ببینه.

من و تارا باز گریه امون از سر گرفته شد و محمد صدرا گفت:

  • ای بابا نرگس خانم. امیر علی رو گرفت که سه تایی شروع به مرثیه خونی کنید؟ تو رو خدا اینطوری نکنید توتیا!

  • بابام جوون مرگ شد. چقدر آرزو داشت که امیر علی رو ببینه. عروسی من و تارا رو ببینه. چشمش به دنیا بود و رفت.

امیر مسعود- خدا بیامرزه، پیمونه ی عمرش تا همین اندازه بود. ایشالله هر چی خاک اون خدابیامرزه عمر نرگس خانم باشه.

با گریه من و تارا گفتیم: ایشالله.

تازه سر خاک رسیدیم و مداح هم که اضافه شد شیون ها و گریه ی ما سه تا تازه شروع شد.

از دست دادن پدر برای یک دختر خیلی سخته. به خصوص اگه اون پدر پدری مثل پدر من باشه .مهربون و عاشق دختراش..

هرگز صدای بلند ـشو نشنیده بودم، هرگز اخمشو به طرف خودم ندیده بودم. حتماً اگه سری بعد نیمه شب اراده می کردیم برامون کاری کنه اون کار رو به هر قیمتی انجام می داد.

روی قبرش دست کشیدم و گفتم:

  • باباجون چرا داغمون کردی تو که از این کارا بلد نبودی چرا انقدر زود پشتمونو خالی کردی؟

تارا با گریه گفت: بابا جون انقدر عجله داشتی که پسرتو ندیده باید می رفتی؟ عرسوی دختراتو ندیده؟

محمد صدرا آرنجمو گرفت و گفت: توتیا بسه بلند شو، تارا.. تارا بلند شو بسه. ملیحه معصومه بیایید به نرگس خانم کمک کنید. امیر مسعود کجا رفته. تارا بلند شو دیگه.

من و تارا هنوز خودمونو روی قبر انداخته بودیم و گریه می کردیم و محمد صدرا که کنار من چنباتمه زده بود مراسمو جمع و جور می کرد. محسنو صدا زد و گفت:

  • محسن، آدرس رستورانو بده مهمونا برن اونجا، بگو آدرسو با بلند گو اعلام کنه.

بعد چندی آدرس رستورانی که محمد صدرا رزرو کرده بود ـو مداح از پشت بلند گو گفت و محمد صدرا گفت: رضا.. رضا داداش این میوه ها رو پخش کن هنوز مونده.

رضا- باشه، توتیا. توتیا بلند شو. بسه تارا. امیر مسعود بیا این تارا رو از رو قبر بلند کن .

عمه بسه تو رو خدا. دخترات تو رو می بینند گریه رو از سر می گیرند. مامان بیا کمک عمه نرگس کن.

محمد صدرا من ـو از رو قبر بلند کرد و گفت: توتیا! حالت بد می شه ها بیا یه لیوان آببخور.

رو کرد به تارا و گفت: تارا.. تارا جان بسه.. “سر بلند کرد و گفت” امیر مسعود کجایی؟ امیر مسعود- رفتم خرما بخش کنم. تارا وای تارا خودتو کشتی. بلند شو ببینم.

امیر مسعود هم تارا رو ازم گرفت و با گریه گفتم:

  • مامانم کو؟

امیر مسعود- اونور رو صندلی نشسته نگران نباش ملیحه و مادرم پیششونه.

  • امیر علی دست کیه؟ ” سرگردوندم ولی امیر علی رو ندیدم و با هول و هراس گفتم”..

  • وایی یا حضرت عباس! امیر علی کو؟ امیر علی.. تارا امیر علی نیست..

 —-

محمد صدرا در حالی که سعی می کرد هول و هراس خودشو پنهون کنه گفت:

  • نگران نباش، هول نکن

  • مامان.. مامان!

تارا دنباله ی حرف منو گرفت و گفت: امیر علی کجاست؟ دست کیه؟

تارا انقدر هول کرد که جلوی پاش ـو ندید که ظرف خالی میوه هست و به پاش گیر کرد و خورد زمین. امیر مسعود و من زیر بازوی تارا رو گرفتیم و بلندش کردیم. امیر مسعود گفت:

  • تارا هل نکن. حتم اً دست یکی از آشناهاست.

  • دست کی؟ وای محمد صدرا بچه گم شده، مامان..

مامان سرشو تازه بلن کرد و گفت: چیه؟

  • چیه؟! امیر علی نیست. امیر علی دست کیه؟

  • دست منه.

سر چهار نفرمون )من و تارا و امیر مسعود و محمد صدرا( به طرف صدا که متعلق بهمحسن بود برگشت و با تعجب به محسن نگاه کردیم که امیر علی رو تو بغلش خیلی آروم بود و ما رو نگاه می کرد. با تعجب گفتم: دست تو بود؟!

محسن- مادرت داشت گریه می کرد و امیر علی هم دست کسی نمی موند. ولی به من عادت داره واسه ی همین گرفتمش.

سری تکون دادم و گفتم: ممنون.

صدای هیاهو از پشت سرمون اومد و همه برگشتیم، دیدم حال مامانم بهم خورده. من و تارا به طرف مامان دویدیم. گفتم: مامان چی شد؟!

تارا- چرا حالت به هم خورد؟

مهری خانم- نترسید. واسه ی گرمای هوائه. حتماً گرما زده شده…

پشت مامانو آروم ماساژ دادم و تارا گفت: بیا یه کم شربت بده.

محسن دلواپس تر از ما گفت: نه، شربت شیرینه حال ـشو بدتر می کنه.

برگشتم به محسن نگاه کردم و محسن با نگرانی رو به من گفت: آب بده.

امیر مسعود لیوان آب ـو آورد و گفت:

 – نرگس خانم یکم آب بخورید.

زن دایی طاهره- نرگس بهتری؟

تارا با گریه گفت: وای مگه نمی بینی حالش چقدر بده؟ ببریمش دکتر.

محسن- دورش اونطوری جمع نشید. بدتر می شه. یه گرما زدگی ساده ـست. دکتر نمی خواد..

مامان- بهترم مادر جون..

مامانو باد زدم و گفتم: وای مامان جون طورت نشه..

مهری خانم- نترس مادر، بهتر شده.. امروز خیلی گرمه واسه ی همینه.

معصومه از دور اومد و گفت: چی شده؟! اوا! اوِا!! نرگس خانم جون چی شده؟

محسن- این دو تا کم بودند تو هم اضافه شدی؟ بذارید به بنده خدا هوا برسه. همه ریختید رو سرش.

برگشتم به محسن نگاه کردم و محسن هم با من چشم تو چشم شد. محمد صدرا یه نگاه به من و یه نگاه به محسن کرد و به طرف محسن رفت. زیر لب گفتم:

  • خجالت نمی کشه تو چشم من نگاه می کنه. انگار نه انگار که کاسه ی داغ تر از آش شده. حیا هم خوب چیزیه.

مامانو بلند کردیم و امیر مسعود گفت: می رم ماشینو بیارم نزدیک.

صدای محمود خان اومد که علت نیومدن معصومه و ملیحه و مهری خانم ـو می پرسید و امیر مسعود از حال مامان مطمئن ـش می کرد. به طرف محمد صدرا و محسن نگاه کردم دیدم آهسته دارن با هم مشاجره می کنند. محمد صدرا امیر علی رو گرفت و سرشو به معنی برو تکون داد. محسن به طرف من نگاه کرد. جدی و با اخم نگاهش کردم و محسن با یه کم حرص نگاهم کرد و از محمد صدرا جدا شد. رومو برگردوندم و دیدم محمود خان هم به جمع اضافه شده. خلاصه سوار ماشین شدیم و محمد صدرا گفت:

  • نرگس خانم ببرمتون دکتر.

زن دایی- آره محمد صدرا حتماً ببرش.

مامان- نه نه، من خوبم. دکتر برم چیکار ؟ حالم که خوبه دکتر هم بریم می گه یه گرما زدگی بود.

  • ولی من نگرانتم مامان.

مامان- بیخودی نگرانی حال من خوبه.

امیر مسعود که امیر علی رو تو بغل گرفته وبد گفت:

  • راستی نرگس خانم رفتید دنبال شناسنامه ی امیر علی؟

مامان- نه ایشالا بعد عروسیِ محمد صدرا و توتیا می رم می گیرم.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان ازدواج تو تیا پارت 14

رمان ازدواج توتیا اثر نیلوفر قایمی فر جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *