خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان دالیت / رمان دالیت پارت 17

رمان دالیت پارت 17

پارت اول تا اخر رمان دالیت نوشته نیلوفر قایمی فر

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دالیت از اینجا کلیک کنید

علیرضا-من مراقبشم

تأکیدی گفت،اونقدر تأکیدی گفت که من و نینا یکه خورده نگاهش کردیم و مامان نفسی آسوده کشید و گفت:

مامان-علیرضا،مامان جان هرطوری خدای نکرده شد به من خبر میدی؟

علیرضا-بله لیلاخانم ولی چه اتفاقی اینجا بیمارستانه هیچ اتفاقی نمی افته

مامان منو بوسید و گفت:

مامان-مراقب خودت باش خداحافظ

نینا هم نو بوسید و گفت:

نینا-غروب میام آبجی

-نه نمیخواد بچه اتو تنها نذار سیروس هم گناه داره همش گرفتار منی

نینا به علیرضا نگاه کرد و گفت:

نینا-تو میری؟

علیرضا-کجا؟! «نفسی با رنج کشید و گفت» می مونم

نینا-اینجا بخش زنان هست میان بیرونت می کنند

علیرضا-همه اینجا می شناسنم،پزشک همینجا بودم کاری با من ندارند… نینا سری تکون داد و گفت:

نینا-منتظر تماستم،اگر خواستی بری زنگ بزن بیام

علیرضا-هستم خیالت راحت

نینا یه نگاه به مامان کرد که داشت از در می رفت بیرون و بعد با انگشت تهدید گفت:

نینا-به اندازه کافی دو سال قبل عذاب کشیده،با یادآوری کابوس های دو سال قبلش اذیتش نکن،اون نگاری که تو می شناختی نیست دیگه…

علیرضا فقط به نینا نگاه کرد و نینا رفت،علیرضا رفت پشت پنجره ی اتاق و به بیرون نگاه کرد،چشمامو بستم تا نبینمش،امیرعلی بیا بالا علیرضا تو اتاقمه عزیزم دلت به شور بیفته برام و بیا سر بزن بهم نمی خوام باهاش تنها باشم…

علیرضا-دیگه کی می دونه؟

چقدر صداش گرفته بود!!

-هستی

با صدای گرفته تر و بغض آلود گفت:

علیرضا-چرا بهم نگفته بودی حامله بودی؟

با بغض گفتم:

-می موندی؟!قید سمانه جونتو می زدی؟!می تونستی؟!جرئت داشتی رو قسم مامانت پا بذاری؟!مرد میدون بودی؟!

علیرضا عصبانی و با حرص نگاهم کرد و گفت:

علیرضا-تو چه می دونی که چی به من گذشت؟!

با گریه ای آمیخته از عصبانیت گفتم:

-به تو چی گذشت علی؟یه زن مجرد با شناسنامه ی دوشیزه بودی؟!اعتیاد پیدا کردی؟!سقط جنین داشتی؟!بردنت پزشک قانونی؟!زیر کتک ل هت کردند؟!تحقیر شدی؟!فحشت دادن و حبست کردن و مسخره شدی؟!از خونه فرار کردی؟!شدی کنیز برادر کسی که بهت خیانت کرده؟!

علیرضا با حرص گفت:

علیرضا-من خیانت کردم؟!

سرمو با حرص تکون دادم و گفتم:

-خیانت نکردی،قتل عام کردی،کاش خیانت می کردی ولی با بی وجدانی قلبمو دریّدی

علیرضا-اسمم روش بود،همه می دونستند قراره باهاش ازدواج…

جیغ زدم:

-من چـــی؟!!فقط اسمت روش بود ولی من ازت یه بچه تو شکمم داشتم «انگار نفس تو سینه اش موند،با لرزه گفتم» عشقتو تو سینه ام داشتم،آبرومو قربونیت کردم اگر..اگر اون روز دانشگاهم نمی اومدی شاید..شاید هیچ کدوم از اتفاقای الأن به این شکل وحشتناک نمی افتاد..منو داغون کرد اتفاق اون روز چون فهمیدم تو هم منو می خوای ولی سمانه رو به من ترجیح دادی،منو برای هوست می خواستی…

علیرضا یه جوری عصبی شد که مثل امیرعلی که شب تولد دوست هستی از عصبانیت خودشم می زد،دو سه تا تو سرش زد و گفت:

علیرضا-تو هوسم نبودی..نیستی..نیستــی… «زدم زیر گریه و با حرص گفت» نمی بین پیرم کردی؟!کمرمو شکوندی؟آره آره مرد نبودم..چوب بی عرضگیمو خوردم که زن داداشمی..زن امیرعلی «زد رو سینه اش و گفت» پاره ی تن من…

با همون حال گفتم:

-منو رها کردی و رفتی چیکار می کردم؟!با مصیبت هام چیکار می کردم؟!هرمان و بهزاد و مامان روزی صدبار منو تو گور می کردند و در می آوردند،نمی تونستم بگم علیرضا بود اون بود که منو به این خاک سیاه نشوند..نمی تونستم…

علیرضا-تو نشوندی نه من،تو رفتی اون ویلای لعنتی رو گرفتی تو وادارم کردی صیغه ات کنم،حالمو خراب کردی اونقدر تو گوشم خوندی زنتم حلالتم علی،علی رو بدبخت کردی رفت،از یه روزی خواهرم می دیدمت فرداش شدی عشقم و دیگه به هیچ چیز تبدیل نشدی،هر جای این دنیا رو دیدم جز تو کسی رو ندیدم…با سمانه ازدواج کردم ولی نتونستن حتی یک روز..حتی یک روز لعنتی باهاش زندگی کنم،جدائی ما نقل یه هفته پیش و یه سال پیش نیست،حرف لحظه ی اول زندگیمونه چون تو رو تو قلبم داشتم نتونستم زندگی کنم…

با حرص گفتم:

-تو بخاطر یه احساس نتونستی زندگی کنی ولی من چی علیرضا؟!امیرعلی رو خدا،خدائی کرد بهم داد برام مُردی علی همون وقتی که منو کشتی همون روز توی پمپ بنزین..من زن امیرعلی ام،زنش می مونم،مادر بچه

اش،عشقش،زندگیش حتی اگه بخواد پاسوزش و مرده کشته اش،خاک زیر پاش،کنیزش می مونم می دونی چرا؟چون مرد م ن ..عشق یعنی امیرعلی می گفت نگار تو تموم ننگ های دنیا رو داری ولی نمی تونم ازت دل بگذرم..هرمان و بهزاد باهاش در خونه دعوا راه انداختن آبروشو بردن،مادرم تهمت زد،مادرت عاقش کرد…بازم گفت نگار..اون هستی پست فطرت منو خار کرد ذلیل ترم کرد،آبرومو بیشتر از اون چیزی که پیش امیر رفته بود برد،امیر زیر مشت و لگد لهم کرد ولی بازم گفت نگار..امیرعلی کجا،تو کجا!؟رفتی دنیا رو روی سرم خراب کردی حالا اومدی دم از عاشقی می زنی؟!کدوم عشق علیرضا؟!امیرعلی میگه اگر عشق مشتی باشه باید به عرش برسونتت اگر نه به فرش می رسونتت منو با خاک یکسان کردی ولی امیرعلی منو این کرد نگام کن!

علیرضا-زن صیغه ای؟!

-زن صیغه ای امیرعلی بودن شرف داره به زن نامرد بی عرضه ای مثل تو بودن که وقتی لبریزی از احساس دم از مجنون بودن می زنی..می کشی..از دنیا میخوری…وقتی به آرزوت می رسی میشی یخ میشی مرده،وجود خارجی نداری دیگه اصلا…اومدی فهمیدی زن امیرعلی ام چرا بر نمی گردی؟!منتظری امیرعلی بفهمه و ولم کنه و صیغه فسخ؟! «دست روی شکمم گذاشتم و گفتم» دیگه تا تو دنیائیم به هم وصلیم می دونی چرا روز زایمانمو می شماره؟نه به خاطر به دنیا اومدن بچه اول،اول بخاطر اینکه فردای روز زایمانم وقت تو محضر داریم،چون می خواد روزی که پدر میشه و روزی که به عشقش می رسه توی یه روز باشه..با دنیا عوضش نمی کنم،با بهشت عوضش نمی کنم «زدم رو سمت چپ سینه ام و گفتم» می ایسته علی،اگر یه لحظه نبینمش می ایسته تو رو دو سال ندیدم ولی قلبم عین ساعت کار می کنه…

علیرضا همراه با پوزخندی روی لباش گفت:

علیرضادو سال قبل هم این حرفا رو به من می زدی

-دو سال قبل امیرعلی رو نداشتم

علیرضا-فردا هم یکی دیگه رو داری!

با حرص گفتم:

-من هرزه نیستم،علیرضا زن برادرتم،زن پاره ی تنتم

علیرضا-برگشتم ایران که بیام سراغت…

پریدم وسط حرفش و گفتم:

-تو اگر می خواستی برگردی همون روزی که رفتی بر می گشتی،مگه نمیگی با سمانه یه روزم زندگی نکردی؟!قسم حضرت عباسو قبول کنم یا دم خروسو؟!

علیرضا-فکر می کردم از سرم می افتی

با حرص گفتم:

-دو سال؟!دو سال هر روز از خواب بیدار می شدی می گفتی امروز از سرم می افته؟!

علیرضا وا رفته گفت:

علیرضا-نگار عوض شدی؟!

-عاقل شدم،علیرضا اگر می خوای امیرعلی رو داشته باشی اون سه روز لعنتی توی سینه ات می مونه،امیرعلی بخاطر بچه اش هم که شده با نفرت هم که شده با من زیر یه سقف می مونه ولی نمی دونم تو رو دیگه جونش می دونه یا نه! «به آرومی گفتم» برگرد علیرضا بذار هر دومون زندگی کنیم من نگار مجرد بیست ساله نیستم من زن برادرتم مادر برادرزاده ای که کمتر سه هفته ی دیگه به دنیا میاد،من عاشق امیرعلی ام،حتی یه لحظه تو رو نمی تونم ببینم برو بذار همه چیز به روال عادیش برگرده،برو سراغ کسی که قلبشو بهت بده و اینبار قدرشو بدون،اگر میخوای ببخشمت اگر میخوای آهم دوباره دامنتو نگیره

برگرد،بذار زندگیمونو بکنیم،امیرعلی گذشته امو فراموش کرده همونطور که من فراموش کردم داریم به زندگیمون سامون میدیم با اینکه مادرت هنوز منو عروس خودش نمی دونه،با اینکه پشت سرم کلی شایعه است و کلی حرف پشت سرم می زنند..مادرم همیشه با امیرعلی در حال جر و بح ث،برادرام به ظاهر با امیرعلی می خندند و خوشند ولی پشت سرش می زنندش و می کوبنش…من با همه ی این اوصاف با امیرعلی دارم طعم خوشبختی رو می چشم،به من نگاه کن!اگر دوستم داری باید بری چون من مادر شدم..نگاه کن پسر امیرعل ی  تو عموشی نمی تونی به حقش به حق پدرش خیانت کنی،علیرضا اگر..اگر کاری کنی امیرعلی ازم جدا بشه من گناه کبیره می کنم،خلاص!چون نمی تونم دیگه جون ندارم…

علیرضا چشم به شکمم دوخته بود و حرفی نمی زد که صدای امیرعلی اومد:

امیرعلی-سلام نگار عزیزم،علیرضا چرا خبر ندادی بیدار شده؟!مردم از نگرانی «اومد بالا سرم و سرمو بوسید و معاینه ام کرد و گفت» حالت بهتره

-آره نگران نباش

امیرعلی-علیرضا ممنون که موندی،نینا بهم زنگ زد گفت می مونی..نگار ببخشید جراحی اورژانسی داشتم وگرنه به خدا…

-می دونم امیرعلی جونم قسم نخور فدات شم،من خوبم پسرمون هم خوبه،تازه عموش هم مراقبمون بود..

علیرضا مأیوس و با حسرت نگاهم کرد و امیرعلی گفت:

امیرعلی-من چاکر عموشم که جای من می ایسته «علیرضا لبخندی تلخ زد و امیرعلی پرستار رو صدا زد و گفت» به فشار از خانومم می گیری؟

پرستار-حتما آقای دکتر،شما نگران نباشید ما حسابی پارتی بازی می کنیم -فکر کنم تا بچه امون به دنیا بیاد کل بیمارستان بفهمند چون دیگه منو نمی بینند!

امیرعلی-علیرضا برو استراحت کن صبحونه خوردی؟

علیرصا-میل ندارم نگار چیزی نخورده بهش برس

امیرعلی-هنوز صبحونه نخوردی؟!خوب اون بچه الأن آروم و قرار داره چون دیگه انرژی ای واسه فوتبال بازی کردن تو شکمت نداره دیگه

خندیدم و امیرعلی سریع بساط صبحونه رو فراهم کرد و برام لقمه می گرفت،علیرضا یه کم نگاهمون کرد و بعد بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون هنوز نگران بودم یعنی حرفامو قبول کرده؟!امیرعلی یه چیزائی تعریف می کرد و می خندید ولی من تموم حواسم پیش علیرضا بود،یعنی چه تصمیمی می گیره؟!از بی گدار به آب زدنش می ترسیدم…بعد اینکه به خونه اومدم،علیرضا دیگه به خونمون نیومد مامان تا زایمانم قرار شد خونمون بمونه چون تا زایمان دکتر بهم استراحت مطلق داده بود..تا حدود زایمان از استرس علیرضا مردم…روز بیستم بود که ساعت دو شب با درد طاقت فرسائی از خواب بیدار شدم طفلک امیرعلی فقط می دوئید،به کجا؟!نه ما فهمیدیم نه خودش!!آخر هم از بس هول کرده بود زنگ زد به علیرضا!!!اون هم از پشت تلفن داد زده بود «چرا به من زنگ می زنی؟!برو ماشینتو روشن کن ببرش بیمارستان چت شده تو؟!ناسلامتی دکتری ها!!» مامان که فقط گریه می کرد و قربون صدقه ام می

رفت،همسایمون با مادرش اومدند کمک کردند تا سوار ماشین بشم از درد داشتم دیوونه می شدم..خدا می دونه با چه وضعی راهی بیمارستان شدم،با یه لباس بلند حاملگی و یه شال که نیمه رو سرم بود و نیمه تو هوا!از یه طرف از کارهای امیرعلی خنده ام می گرفت از یه طرف از درد زایمان گریه ام می گرفت!تا رسیدیم بیمارستان ماشینو جلوی قسمت اورژانس نگه داشت و بدون من دوئید رفت داخل!مامان صداش زد:

مامان-امیرعلی کجا میری نگـــار!!؟

وسط راه دوئید و برگشت و گفت:

امیرعلی-وای من اونقدر هول کردم یادم رفت اصلا!!

-امیرعلی فکر کنم خودمو خیس کردم!

امیرعلی زد رو پیشونیش و گفت:

امیرعلی-کیسه ی آبت پاره شد!

-نه نه هنوز چهار روز مونده،حتما خودمو خیس کردم..خاک بر سرم

مامان-درد زایمان داری،کیسه ی آبته،بچه داره به دنیا میاد…

علیرضا-امیرعلــی؟!چرا نشستی تو ماشین؟!!!

صدای علیرضا بود!امیرعلی درحالی که روی صندلی جلو پشت کرده به سر ماشین رو به ما برگشته بود تا علیرضا رو دید پرید بیرون و گفت:

امیرعلی-علیرضا من اونقدر هول کردم مغزم هنگ کرده!

علیرضا-امیــرعلی!؟نگار از درد مرد بیا ببریمش تو،چته تو پسر؟!

امیرعلی و علیرضا از تو ماشین کشیدنم بیرون،از درد جیغ بلندی زدم و امیرعلی گفت:

امیرعلی-هیــس هیس نگار!

علیرضا-درد داره،نفس های عمیق بکش نگار

تند تند نفس کشیدم ولی یه آن چنان دردم گرفت که چاره ای جز جیغ نداشتم؛سوپروایزر اورژانس تا ما رو دید گفت:

سوپروایزر-آقای دکتر به سلامتی داره به دنیا میاد؟!

علیرضا-دکتر صالحی امشب هست؟

سوپروایزر-بله

علیرضا-شماره اش رو بگیر،یه برانکارد هم بیار

-امیرعلی اگه من مردم سریع برو یه زن خوب بگیر بچه امو بزرگ کنه،بچه ام بی مادر بزرگ نشه ها

امیرعلی تا این حرف رو شنید زد زیر گریه،باورم نمی شد داره گریه می کنه!صورتمو چندبار بوسید و گفت:

امیرعلی-این چه حرفیه؟!الأن میری سلام و سرحال وضع حمل می کنی خودت هم بالا سر پسرمون می مونی

با گریه گفتم:

-امیر حلالم کن خیلی اذیتت کردم

امیرعلی دستمو که تو دستش گرفته بود رو بوسید و گفت:

امیرعلی-الهی قربونت برم حلالت

-به پسرمون بگو خیلی خیلی عاشقشم چون تو رو به من داد…

امیرعلی دست روی صورت خیس از اشک و عرقم کشید و گفت:

امیرعلی-خودت بهش میگی عزیزم،عشقم همچی خوب تموم میشه تحمل کن نفسم

-خیلی دوستت دارم امیرعلی «از درد جلوی دهنمو گرفتم که جیغ نزنم و بعد گفتم» عاشقتم و عشقت هر روز بیشتر تو قلبمه،حتی اگه بمیرم…

امیرعلی-منم عاشقتم عزیزدلم

تخت آوردن و روش خوابوندنم..چشمم به علیرضا افتاد که همینطوری نگامون می کرد..وقتی داشتن به اتاق عمل می بردنم امیرعلی دستمو بوسید و گفت:

امیرعلی-به خاطر من سلام از این تو درمیای…

فقط یه لحظه

بذار ببینمت شاید بار آخر

دیگه نبینمت

عشقت داره دیوونه ام می کنه

سیر نشدم از نگاه کردنت

اگر قرا ر  دیگه پیشت نباشم

دعا کن بمیرم با روحم کنارت باشم

نمی تونم ازت دل بکنم

تو رو خدا بهم داده مچکرم

دارم آروم،آروم،آروم با تو خو می گیرم

جونمو نمی خوام من با تو جون می گیرم

کی می تونه با تو به من زندگی رو اینطوری هدیه کنه

وقتی بی تابم موهامو ببافه و چشماش واسه ندیدنم گریه کنه

کی می تونه جای تو باشه

وقتی دلم اونقدر عاشق چشاته

کی می تونه منو آرومم کنه

وقتی دلم با همه جز تو خون به پا می کنه

-هیـــس هیـــــسـس!

-اهَ تو هی میگی هیس که بدتره از صدای ما!

-مامان ببینم یه بار دیگه

-نکشش نکشــش نکشــــش دستش درد می گیره دائی جون نوزاده ها!نینا مراقب باش

-خیله خب توأم8داره به من بچه داری یاد میده!!

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دالیت پارت آخر

پارت اول تا اخر رمان دالیت نوشته نیلوفر قایمی فر جهت مشاهده پارت های منتشر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *