خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان شب و تنهایی / رمان شب و تنهایی پارت 6

رمان شب و تنهایی پارت 6

رمان شب و تنهایی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

عرفان بیخیال شد و داد زد بگو…بگو که هرزه اي…بگو که رفتی تا هرزگی کنی بگوووو هرآن منتظر بودم که بگه نه  هنوزم به باباش نگاه می کرد  

عرفان داد زد د بگو.صداي ضعیف تینا باعث سست شدنم شد: هستم تینا:

سوسن متعجب گفت نه؟

داداشم با بی رحمی گفت خونه ي ما جاي یه زن خراب نیست  

نفسم بند اومد تو ذهنم کلمه ي زن خراب هر لحظه پررنگ تر می شد با بهت تکرار کردم خراب؟ و داداشم چه بی رحمانه فریاد می زد و چیزهایی رو می گفت که وجود نداره  آروم گفتم من پاکم  

محکم گفت نیستی تو یه هرزه اي

خواهرم داد زد بس کن مگه نمی بینی بابا داره سکته می کنه  فکرم رفت سمت گذشته  صداي سوسن تو سرم چرخ خورد  

پدر آقاي مجد سکته ي ناقص داشته و الان تو خونه است  

اگه بابا بفهمه من حافطه ام رو از دست داده بودم سکته ي کامل میزنه…نه…نه نمی خوام به بهاي اثبات پاکی خودم پدرم رو بکشم  

نمی خوام پدرم رو نابود کنم نمی خوام من این کار رو بکنم  فریاد بگو ي بردارم من رو از افکارم بیرون کشید

تنها چیزي که همهی اون ها انتظارش رو دارن هرزه بودن منه…من چنین کسی نبودم…اما به خاطرنجات پدرم حتی به دروغ چنین شخصی می شدم  چشمام رو بستم و خیلی آروم با بغض گفتم هستم  چشمام باز شد سریع ایستادم و گفتم من…من باید برم  سوسن دستم رو گرفت:داري چیکار می کنی تینا؟ زل زدم تو چشماش و گفتم باید بریم  سعی کردم با چشمام بهش بفمونم حرفی نزنه  

لیلا بود که گفت چرا تینا؟چرا چیزي رو قبول می کنی که نیستی؟ گفتم بریم…بیا بریم لیلا  

لیلا دستم رو گرفت و گفت اما تینا  عصبی فریاد زدم گفتم بریم لعنتی  

خواستم برم که یکی دیگه دستم رو گرفت وقتی برگشتم با دیدن برادرم اونم با چشماي به خون نشسته هم تعجب کردم هم یه جورایی ترسیدم  

با عصبانیت گفت فقط…فقط می خوام یه چیز رو بدونم…تو که می خواستی هرزگی کنی چرا نیما رو کشوندي تو زندگی کوفتیت؟

عصبی گفتم نیما دیگه کیه؟ولم کن می خوام برم  

چشماي همه درشت شد و در کسري از ثانیه به اون پسر دوخته شد  ته دلم یه چیز تکون خورد با بغض و اشک صدا زدم:نیما…نیما…

با خوشحالی گردنبند رو در آوردم و به N حک شده نگاه کردم  باز صدا زدم:نیما…نیما…نیما  

زدم زیر خنده رو کردم به سوسن و گفتم نیما…اسمش نیماست…سوسن…اسم بابام رحمانه… من تینا مجد هستم…من…من…  

زدم تو سر خودم دارم گند می زنم گفتم باید بریم سوسن…می خوام برم خونه باز برادرم گفت کجا؟هروقت جواب دادي آزادي که هر قبرستونی بري اول جواب بده  به نیما نگاه کردم خدایا هنوزم سرده…پس اون نگاه گرم عاشقانه کو؟مگه دیگه دوستم نداره؟ نگاهم رو ازش گرفتم  

برادرم گفت خب جوابش خیلی سخته؟پس فقط یه چیز رو بهم بگو باز نگاهش کردم گفت چرا از خونه رفتی؟چرا این زندگی رو رها کردي؟ مامان و بابا خیلی دوستت داشتن به حدي که کل ایران رو دنبالت گشتن  صداي برادرم لرزید اشک از چشماي همه جاري شد  برادرم با همون غم ادامه داد چرا تینا؟چی کم داشتی؟

تو پول داشتی پدر و مادري داشتی که عاشقانه دوستت داشتن خواهر مهربونی داشتی که رازدارت بود منی رو داشتی که همیشه تکیه گاهت بود

تو…تو نیمایی رو داشتی که آرزوي هزار نفر بود…تو نیمایی رو داشتی که عاشقانه دوستت داشت نیمایی که بعد از رفتنت داغون شد…

تو با رفتنت دو خانواده رو نابود کردي  چرا تینا…چرا؟

همه سکوت کردن درحالی که اشک هاشون جاري بود

چی جوابشون رو بدم درحالی که خودمم نمی دونم چی شده که رفتم چیکار کنم خدایا  

برادرم باز فریاد زد د بگو چرا لعنتی؟

نفسی گرفتم و به یه عالمه درد گفتم فقط…فقط افتادم تو بازي دنیا مادرم بود که گفت بازي؟

آهی کشیدم و گفتم بازي همیشه برد و باخت داره…من خیلی ضعیف بودم…به دنیایی باختم که این بازي رو راه انداخته بود

دنیایی که شروع کرد تا آخرش پیش رفت و نابودم کرد  

صدام که هیچ تنم هم می لرزید گفتم همیشه باخت بها داره…من باختم و بهاش رو با نابودي خودم دادم

من سوختم…تو این بازي من فقط یه بازنده بودم همه با تعجب نگاهم کردن گفتم مامان…دلم…دلم فقط  سکوت کردم…با این حرفا نابودشون می کنم  

لبم رو گزیدم و گفتم جوابت رو گرفتی پس من دیگه می رم  

قبل از اینکه کسی عکس العملی نشون بده دویدم بیرون و سوار ماشینم شدم و از خونه بیرون اومدم  نیما:

با رفتن تینا به خودم اومدم ایستادم تا برم دنبالش که گوشیم زنگ خورد و اسم شیدا نمایان شد  با یاد آوري شیدا باز افتادم رو مبل دختره که فهمیده بودم اسمش سوسنه جلو اومد یه چک رو گذاشت رو میز و گفت پدرم رو حلال کنید  رو کرد به من و گفت اون خیلی عذاب کشیده  اي کاش باورش کنی  با اون یکی دختر رفتن  

با رفتنشون صداي گریه ي جمع بلند شد  تینا برگشت مثل یه طوفان نابود کرد و رفت  خدایا چرا اسمم رو نمی شناخت خدایا منظورش از بازي چی بود؟  چقدر سوال تو سرمه  

گریه ي جمع باعث می شد عصبی بشم  

دوست داشتم فریاد بزنم یکبار دوبار سه بار این حس رو سرکوب کردم تا اینکه دیگه نتونستم  ایستادم و فریاد زدم بس کنین…تمومش کنید گریه نکنید لعنتیا  گلدون رو کوبیدم رو زمین و داد زدم ساکت باشید

همه با ترس نگاهم کردن دوباره شیدا زنگ زد با دیدن گوشی شروع کردم به خندیدن  عرفان جلو اومد و گفت بسه نیما…آروم باش  

نشستم رو زمین اشک هاي ناتوانیم ریخت روي گونه ام گفتم عرفان…اون…اون اینجا بود

چرا الان برگشته؟چرا حالا که فراموشش کردم برگشت؟

چرا عذابم می ده عرفان؟چرا؟مگه چه اشتباهی کرده بودم؟گناهم چی بود؟

بس کن فراموشش کن پاشو نیما…به درك که اومد به جهنم که برگشت دنیا به آخر نرسیده تو هنوزم شیدا رو داري  شی…شیدا؟ تو دوستش داري.

آره من دوستش داشتم و حالا با برگشت تینا هیچی عوض نشده  اگه تینا بدونه من ازدواج نکردم فکر می کنه منتظر اون بودم درسته که بودم اما باید به اون نشون بدم هیچ وقت منتظرش نبودم  گوشیم رو گرفتم دستم و زدم رو اسم شیدا  چند ثانیه بعد گفت نیما؟

بدون سلام گفتم قرار فرداشب سرجاشه؟ معلومه

به پدرت بگو فردا میام خواستگاري  چی؟

فردا می بینمت  گوشی رو قطع کردم  

به چهره ي بهت زده ي عرفان نگاه کردم  گفت چیکار می کنی؟ ازدواج  

اما تینا…

به تانیا نگاه کردم و گفتم تینا مرده تو از کی حرف می زنی؟ چی؟

اون اعتراف کرد به هرزه بودن…هنوزم از من می خواین با اون باشم؟

نفسی گرفتم و گفتم من فردا می رم خواستگاري شیدا…و باهاش ازدواج می کنم چون دوستش دارم  این رو یادتون باشه  

راه افتادم سمت در درحالی که قلبم هنوزم نا منظم میزد  تینا:

بی هدف تو خیابون ها چرخ می زدم ساعت 3 صبح بود از بس گریه کرده بودم چشمام سرخ سرخ شده بود  

هق هقم قطع شده بود وارد تونل توحید شدم سرم رو بردم بیرون و محکم فریاد زدم خدا چشمام تار می دید باز به ساعت نگاه کردم 3:15 دقیقه  باز گوشیم زنگ خورد و اسم سوسن نمایان شد  

زنگ خورد و خورد و خورد تا اینکه قطع شد و یه تماس به تماسهاي بی پاسخ اضافه شد  به  صفحه گوشیم نگاه کردم 137 تماس بی پاسخ از سوسن  

چقدر دلم می خواست چند دقیقه چشمام رو ببندم ولی دیگه بیدار نشم  خدایا می شنوي؟دلم هواي آغوشت را کرده  پس چرا من را رها کردي؟

فقط به آغوشم بکش و مرا با خود ببر تا رها شوم از این دنیا…

گوشیم زنگ خورد هنوز تموم نشده بود که اسم سامسونگ اومد و خاموش شد  باید برگردم نباید سوسن رو نگران کنم  دوربرگردان رو دیدم راهنما زدم و رفتم سمت خونه…

ناخودآگاه اول رفتم سمت خونه ي بابام همه جا سکوت بود  

پوزخندي زدم و گفتم حتی اگه شلوغ هم باشه از این فاصله نمی فهمی تینا  آهی کشیدم و رفتم سمت خونه ي خودمون  

تا وارد شدم سوسن نگران جلو اومد و گفت کجا بودي آجی؟کجا بودي؟ با غم نگاهش کردم دیگه حتی توان گریه کردن رو هم نداشتم  

گفتم دربه در…تنها…بی کس

اشک هاش جاري شد زد روي دستم و گفت چرا اون کار رو کردي لعنتی؟چرا چیزي رو به گردن گرفتی که نبودي؟مگه تو هرزگی کرده بودي که گردن گرفتی ؟ نه نبودم…نه نیستم…اما…اما اگه قبولش نمی کردم پدرم سکته می کرد  چی؟

تو گفتی خودت گفتی بابام سکته ي ناقص کرده…اگه می فهمید چه بلایی سر دختر عزیزش اومده سکته می کرد…می مرد…تا ابد زیر بار این گناه می مردم

اما نباید این کار رو می کردي به خاطر نجات پدرت تو خودت رو نابود کردي  من؟مگه من مهمم؟دربرابر خانواده ام مگه تینا چیز مهمیه؟ هستی لعنتی هستی

دربرابر اونا نه نیستم  

سوسن گفت اما اونا هنوزم دوستت داشتن…تو با این حرفت خودت رو نابود کردي  بهت زده گفتم چی؟

تو اشتباه کردي…شاید بزرگ ترین اشتباه عمرت رو…

منظورت چیه؟

ساکت شد فریاد زدم گفتم منظورت چیه؟

ما اونجا بودیم…هنوز نرفته بودیم که صداي گریه هاي خانواده ات رو شنیدیم اونا دوستت داشتن اما دیگه ندارن

نشستم رو زمین…من…چرا این کار رو کردم؟ چرا این اشتباه رو انجام دادم؟

مگه نمی تونستم بگم که فقط زجر کشیدم؟

مگه نمی تونستم به برادرم یا خواهرم در تنهایی بگم تا اون هم کم کم به بابا بگه؟ چرا این اشتباه رو انجام دادم؟

گفتم الان…همین الان می رم…همه چیز رو بهشون می گم

دیره تینا…خیلی دیره…اونا براي همیشه فراموشت کردن  نه نه نه نباید فراموش کنن نباید نباید…

ایستادم و درحالی که راه می رفتم گفتم اونا نمی تونن نمی تونن به این زودي فراموشم کنن اوتا نمی تونن الان رهام کنن

تموم شد تینا تو همه ي پل هاي پشت سرت رو خراب کردي  نه سوسن این رو بهم نگو لعنتی  دستاش رو گرفتم با التماس گفتم

بگو سوسن…بگو که اونا دوستم دارن…بگو سوسن  سوسن سرش رو به چپ و راست تکون داد

گفتم نه سوسن…تو که علم غیب نداري…اونا فراموشم نکردن اونا دوستم دارن متاسفم تینا اما…دیگه دیره  

صداي سوسن اکو می خورد تو سرم دیگه دیره…دیگه دیره…دیره…دیره…

دنیا دور سرم می چرخید  

هیچ راهی نداشتم من خودم رو آتیش زدم و حالا در سوگ سوختنم خاکسترم رو به آغوش گرفته بودم و زار می زدم  

دیگه فایده نداره…خدایا می دونم که می تونی…یک بار معجزه ات رو نشونم بده…یا من رو برگردون به چند ساعت پیش یا اینکه به اونا بفهمون بی گناهم  گاهی با تمام وجود به یه چیز ماوراء طبیعه دل می بیندي  گاهی فقط دلت یه معجزه می خواد  

اما انگار ته دلت هم می دونه معجزه اي در کار نیست یا نهایتا اگه هست براي تو اتفاق نمی افته  و چه تلخ تمام امیدهایی که به خداي خودت داري نابود میشه  و شاید براي لظاتی باعث میشه بگی خدایا چرا این کار رو کردي؟ خدایا ازت بدم میاد!

حتی دلتم می دونه این رو از ته دل نمی گی  

و با کوچکترین اتفاقی که باعث شادیت بشه می گی غلط کردم خدایا همیشه عاشقت هستم  به چنین لحظاتی رسیدم خدایا

ازت معجزه نمی خوام فقط فرشته ات رو برسون تا تمومش کنه این زندگی سراسر زجر رو

چند ساعته که منتظر مرگم…می ترسم خودم این کار رو بکنم اگه نمی ترسیدم الان رها شده بودم از زجر  

گاهی تنت دیگه تحمل ادامه نداره و حالا این من بودم که دیگه تحمل نداشتم  خیلی بی هوشی رو دوست دارم…آخه متوجه نمی شی اطرافت چه خبره  نمی دونم چند ساعته بی هوش بودم  داشتم بیدار می شدم  

می دونستم تو بیمارستان بستري شدم  این رو از بوي بد اتاق فهمیدم  دوست نداشتم پلک هام رو باز کنم  

اما آخرش چی؟بالاخره که دکترا می فهمن بیدارم  آروم چشمام رو باز کردم  هیچ نوري نبود  

به پنجره نگاه کردم شب بود و همه جا تاریک بود  

زنگ رو فشار دادم کمی بعد پرستار اومد و همین که من رو بیدار دید گفت بیدار شدي بالاخره؟ گفتم چند روزه اینجام؟ هفت روز  همراهم کجاست؟

نگاهی به اطرافش کرد و گفت حتما رفته دستشویی یا نمازخونه.ببینم گرسنه نیستی؟ هستم  

بذار ببینم چیزي پیدا میشه؟

پرستار رفت بی حال چشمام رو بستم که در باز شد و سوسن اومد تو  صداش زدم آبجی  

مثل برق گرفته ها نگاهم کرد و گفت واي خدایا شکرت بالاخره بیدار شدي گفتم آره  

گفت خدارو شکر دختر تو که ما رو کشتی  معذرت می خوام نمی خواستم نگرانت کنم  نشست و گفت مشکلی که نداري؟

نه من خوبم…اما فقط از لحاظ جسمی از نظر روحی داغونم سوسن  آهی کشید و گفت می دونم که حال خوبی نداري درك می کنم  آهی کشیدم و گفتم حالا چی سوسن؟

اگه نظر من رو بخواي حلال مشکل تو فقط زمانه  به نظر تو زمان همه چیز رو درست می کنه؟ به نظر من تو شرایط تو هیچ راهی جز صبر نداري  

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم پس با زمان همه چیز حل میشه  امیدوارم البته اینم یه احتماله که ممکنه جواب نده و حل نشه اگه این احتمال شکست بخوره اونوقت چی؟ اون وقت فقط یه معجزه می تونه این گره رو باز کنه  معجزه؟مگه وجود داره؟

معلومه…اینکه تو از اون تصادف مهیب نجات پیدا کردي یه معجزه است  اي کاش همون روز مرده بودم باز ناشکري کردي تینا  خندیدم و گفتم حق اینم ندارم؟ چرا داري…اما نه تا حدي که به خدا شک کنی  آه کشیدم و گفتم ساعت چنده؟

5 صبح

در باز شد و پرستار اومد تو  

یه کیک و ساندیس آورد و گفت ببخشید این تایم هیچی نبود تو بیمارستان  اشکال نداره  

داد بهم و شروع کردم به خوردن  تمومش که کردم گفتم ممنون  پرستار خواهش می کنمی گفت و رفت  

به سوسن که رسما داشت چرت می زد گفتم بگیر بخواب  آخه تنها می مونی  

می دونی که همیشه تنها بودم…سوسن من هرشب تنهام…دور از اونا…یه شب هم روش اصلا چه فرقی می کنه

باشه تسلیم من بخوابم  

صندلی همراه رو باز کرد و روش دراز کشید  به دقیقه نکشیده خوابش برد  

به سمت پنجره رفتم یه پنجره ي تقریبا بزرگ بود  

دستام رو گذاشتم رو لبه اش و وزنم رو انداختم رو دستام به چراغ هاي شهر نگاه کردم و اشکم سرازیر شد  

نا امید بودم بیشتر از هر زمانی  صداهاي توسرم بیشتر شده بود  

رفتم سمت جارختی و از کیف سوسن خودکار و دفترچه یادداشتش رو برداشتم  این باید با صداي محمد باقري خونده بشه شروع کردم به نوشتن شعر جدید:

با اینکه موندنم باهات عمر من رو میده به باد تو  اشتباهی هستی که نمیشه انجامت نداد  چشمام رو بستم رو همه اما به چشمات نمیاد هیچ کی مثل من به خدا اینجوري همرات نمیاد  واي از عشق واي از عشق واي از عشق امون از عشق  واي از عشق واي از عشق واي از عشق امون از عشق  

دوتا آدم که بی دلیل عاشق همدیگه بشن یه روز بیاد که بی دلیل رو عشقشون خط بکشن آدم همیشه به چیزي که دوست داره نمی رسه آخر بعضی قصه ها از اولش مشخصه  

رو نقطه ضعف من همش غرور تو پا میزاره به هم میریزم ولی خب چون تویی عیبی نداره   آدم همیشه به چیزي که دوست داره نمی رسه آخر بعضی قصه ها از اولش مشخصه  واي از عشق واي از عشق واي از عشق امون از عشق  واي از عشق واي از عشق واي از عشق امون از عشق

واي از عشق حمید عسگري

برگه رو از دفتر جدا کردم و گذاشتم تو جیب شلواري که اونجا داشتم و سوسن آورده بود  دوباره رفتم سمت پنجره شروع کردم به خوندن آهنگ فکراي منتطقی امیرعلی بهادري  اشکام می ریخت اما ادامه می دادم  دستم رو به سمت حلقه بردم که هنوزم دور گردنم با اون زنجیر وصل بود  درش آوردم و انداختمش تو دستم  

لبخند زدم و ادامه دادم فکر می کردم آرزوتم چه خیال اشتباهی چقدر زود رسیدي به دوراهی با اینکه انتخابت رفتن بود دلم برات تنگ میشه گاهی  

هق هق اجازه نداد بقیه اش رو بخونم داشتم سکته می کردم خدایا داشتم می مردم از تنهایی  خدایا نمی تونی یه فرصت بهم بدي؟فقط یکی  

نمی دونستم دیگه چیکار کنم به تخت برگشتم و چشمام رو محکم فشار دادم تا از این زجرها رها بشم  نیما:

تو آینه به خودم نگاه کردم  

کت و شلوار سرمه اي و لباس سفید کروات آبی آسمونی با خط هاي سورمه اي و سفید  موهاي بالا داده شده کفشهاي براق مشکی  

فقط یه چیز کم دارم  گوشه هاي لبم رو دادم بالا  

یه لبخند کمرنگ… کمی بیشتر لب هام رو کش دادم بهتر شد  اما باز یه چیز درست نیست  

شاید این چشماس سرخ از بی خوابی و گریه…شاید این غم نهفته تو نگاهم زیادي بود  زمزمه ي تینا اومد تو گوشم: هستم…

اون اعتراف به هرزگی کرد پس چرا هنوز بهش فکر می کنم؟ نیما بابا دیره بدو  اومدم  

راه افتادم سمت در اتاق و از پله ها پایین اومدم  بابا منتظرم بود و ایران جون هم حاضر بود  

لبخند پررنگ تري زدم و گفتم خب من اماده ام بریم؟ بابا گفت مطمئنی؟ از عشقم؟یا از تصمیمم؟

من که فکر نمی کنم عشقی باشه  

بابا خواهش می کنم تمومش کن خودت که شاهد بودي  من اونجا بودم اما من به چشماش نگاه کردم…اون دروغ می گفت

پس هنوز تینا رو خوب نشناختی پدر من هر کاري که اون روز کرد همه اش یه نقشه بود  نه نبود  

بود مگه ندیدي چقدر گریه می کرد با اینکه اعتراف به هرزگی کرده بود  

بس کن نیما…تو نمی تونی فراموشش کنی آخه درست مثل منی من با وجود ازدواج با مادرت هیچ وقت ایران رو فراموش نکردم

پوفی کردم که گفت گوش کن ببین چی می گم  بفرما فقط زود تمومش کن دیر شده

تو حتی با شیدا نمی تونی تینا رو فراموش کنی ایران و من ازهم جدا بودیم اما هیچ وقت هم رو فراموش نکردیم  

ما کل جوانیمون رو دادیم تا به هم رسیدیم  

دستم رو آوردم بالا و گفتم همین جا نگهش دار ایران جون عشقش واقعی بود که با گذشت 28 سال فراموشتون نکرد اما اون چی؟اون لعنتی من رو به هوس دلش فروخت و رفت  ایران جون ایستاد و گفت تمومش کنید با هردوتونم  نیما زودتر برو ما هم میایم  چشم  

راه افتادم سمت ماشین و از خونه خارج شدم  افکارم رو مرتب کردم و جلوي مجتمع نگه داشتم  

دستی به موهام کشیدم و نفسی گرفتم گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به شیدا صداي لرزونش باعث شد لبخند بزنم: جانم؟ عزیزم رسیدم بیا  اومدم  

از ماشین پیاده شدم شاخه گل رز قرمز رنگ رو تو دستم گرفتم و باز نفس گرفتم و به آسمون نگاه کردم و گفتم خواهش می کنم…فقط شیدا نشه تینا  چی میگی با خودت؟

به شیدایی که روبه روم بود نگاه کردم لبخندروي لبم به خاطر چهره اش بود  

شیدا خیلی خوشگل شده بود موهاي رنگ شده اش و اون آرایش ملیح واقعا تغییرش داده بود  گفت نیما زشته  

گل رو گرفتم سمتش و گفتم تقدیم به شما  گل رو گرفت و گفت ممنون  

در ماشین رو باز کردم و گفتم بفرمایید بانو  

نشست منم سریع سوار شدم و گفتم فکر کنم دیر بکنیم ساعت 6:15 شد

فداي سرت خداروشکر تهران اونقدر بزرگ هست که این جا نشد میریم یه محضر دیگه لپ هاش سرخ شد و سرش رو انداخت پایین  گفت یه سوال بپرسم راستش رو می گی؟ بپرس خانومم

چرا اینقدر عجله داشتی براي عقد؟تازه یه هفته است که اومدي خواستگاري من  نکنه ناراحت شدي؟یا شایدم منصرف شده باشی  

هیچ کدوم من فقط از این همه عجله ي تو متعجبم حالا خوبه جهیزیه ام اماده است وگرنه نمیشد دو هفته اي تموم بشه  

تصمیم گرفتم دلش رو بلرزونم:میترسیدم تورو از دست بدم صداش لرزید:نیما دوستم داري؟

اگه نداشتم اصرار نمی کردم تا قبل از ماه آینده عروسی کنیم  

لبخند زد ولی با بغض گفت تو فقط میگی دوستت دارم هیچ وقت نمی گی عاشقتم…شاید چون هنوزم عاشق اونی  

نفسم گرفت اما گفتم همیشه دوست داشتن قشنگ تر از عشقه پس اعتراف می کنی هنوز عاشقشی  

جلوي محضر ایستادم و گفتم شیدا نگاهم کن  شیدا توجهی نکرد  

چونه اش روگرفتم و برش گردوندم سمت خودم  با غم نگاهم کرد  

رفتم جلو و آروم ل.ب.م رو گذاشتم روي ل.ب.ش  از حیرت چشماش درشت شده بود و نگاهم می کرد  

بدون اینکه عمیق ب.ب.و.س.م.ش عقب کشیدم و زل زدم تو چشماش گفتم بهت ثابت شد یا ادامه بدم؟

نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم هنوزم دیر نشده می تونی منصرف بشی  

پیاده شدم و کمی قدم زدم  

چند لحظه نگذشته بود که دستی دستم رو گرفت به شیدا نگاه کردم که گفت دوستت دارم  لبخند زدم و راه افتادیم سمت محضر  تا رفتیم همه ایستادن  

لبخند زدم و به همه نگاه کردم  

اقا رحمان…ترنج خانوم همسرش…عرفان و تانیا…

کمی اون طرف تر نیکا خواهرم و همسرش جورج  کنارشون بابا و ایران جون  و بعد پدر و مادر شیدا  تموم شد

خیلی از آدم ها جاشون خالیه  

تینا قل تانیا…سینا قل من که بچگی با مامان مرده بود و شهیاد برادر شیدا که خودکشی کرده و مرده بود با صداي بابا به خودم اومدم:بیا بشین دیگه نیما  لبخند زدم و گفتم چشم ببخشید حواسم پرت شد  دست شیدا رو گرفتم و باهم نشستیم تو جایگاه مون  

یه طرف تور بالاي سرمون رو ایران جون گرفت و طرف دیگه اش رو تانیا قندها رو هم نیکا سابید  اصلا نمی دونم چی گفتن و چی شد  مثل یه مجسمه نشسته بودم و لبخند مسخره اي زده بودم  با صداي بله ي شیدا به خودم اومدم  

عاقد از من هم وکالت خواست لبم رو با زبون خیس کردم و محکم گفتم بله  

صداي دست زدن جمعیت بلند شد لبخند زدم که یه لحظه ترنج خانوم مادر تینا زد زیر گریه و رفت بیرون  

همه با تعجب راه رفته ي ترنج جون رو نگاه کردن و عرفان بود که ماست مالی کرد داستان رو:از همه عذر می خوام مامان خیلی نیما رو دوست داره و حالا خوشحاله که بعد از اون مشکلات حالا خوشبخت شد  

گفتم برو پیشش عرفان جان  

عرفان رفت حلقه ها رو نیکا آورد انداختیم دست هامون و بعد از امضا کردن ایستادیم  دست شیدا رو گرفته بودم راستش هنوزم می ترسیدم اونم تنهام بذاره و بره  

از محضر خارج شدیم رو کردم به جمعیت و گفتم بابا تدارك شام دیده شما برین من رو شیدا هم میایم  

بابا گفت کجا می خواي بري؟ با شیدا یکم گردش می کنیم میایم  باشه فقط دیر نکنی ها  چشم  

سوار شدیم شیدا گفت کجا می خواي بري؟

حال و هواي خونه رو دوست ندارم گفتم بریم بیرون یکم تفریح کنیم  تفریح؟

حالا هرچی بریم؟اگه دوست نداري بریم خونه؟ نه نه هرجا می خواي بري منم میام  راه افتادم سمت یه کافی شاپ  

وارد شدیم و نشستیم سوالی که تو ذهنم بود رو به زبون آوردم:شیدا؟ جانم

یه چیز می خوام ازت بپرسم…

نگاهم کرد و متوجه تشویشم شد دستم رو گرفت و گفت بپرس

واقعا…دوستم داري؟مثل اون نامرد تنهام نمیذاري؟من از شکست دوباره می ترسم لبخند دلگرم کننده اي زد و گفت عاشقتم و هرگز رهات نمی کنم نیما…

ممنون به خاطر بودنت

تشکر لازم نیست من کاري رو می کنم که قلبم بهم می گه  پاشو بیا…

کجا؟

دستش رو گرفتم و بردمش تو ماشین  متعجب گفت داري چیکار می کنی؟

استارت زدم و راه افتادم سه خیابون بالاتر پرنده هم پر نمیزد  سریع دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم  افتاد رو پاهام با بهت گفت چیکار می کنی؟ به ل.ب هاي سرخش نگاه کردم دستم رو گذاشتم پشت گردنش و شروع کردم به ب.و.س.ي.د.ن.ش  با دستش بازوم رو گرفته بود و فشار میداد  

کمی بعد ازش فاصله گرفتم و نگاهش کردم این بار چشماش رو محکم بسته بود  لبخند زدم و پیشونیش رو بوسیدم و گفتم تموم شد نمی خواي چشمات رو باز کنی؟ آب دهنش رو قورت داد و آروم چشماش رو باز کرد  

به چشمام نگاه نمی کرد گفتم خجالت رو ببوس بذار کنار چون از این به بعد جاي خجالت باید من رو ببوسی  

سرخ شد خندیدم و لپش رو کشیدم و گفتم خیلی کوچولویی دختر  عصبی گفت نیستم…

هستی…

نیستم هستی نیم جونم  

اذیت نکن برو خونه دیر شد  

چشم خانوم

راه افتادم سمت خونه یه لحظه دلم گفت تو خیلی خوب می تونی با حرفات شیدا رو خام کنی اما هرگز نمی تونی عشق تینا رو رها کنی  

حق با پدرت بود حتی با شیدا هم قادر به فراموش کردن تینا نیستی  به همه دروغ بگی به من نمی تونی دروغ بگی  

تشر زدم به قلبم خفه شو…شیدا از امروز زن منه…تنها کسی که بهش علاقه دارم شیداست  قلبم گفت تینا هم هنوز زن توئه پس تو هنوز به اونم احساس داري  نیما با توام  

از افکارم بیرون اومدم رو به شیدا گفتم جانم؟ کوچه رو رد کردي…

آخ حواسم نبود

به خونه رفتیم و تا شب تو جمع خانواده با شادي نشستیم و حرف زدیم درحالی که تمام مدت غم نگاه خانواده ي تینا باعث آزارم شده بود تینا:

از ساعت 9 شبه اینجا منتظرم…تازه امروز مرخص شدم و حالا منتظر اتفاقی هستم که بتونم یکی از اعضاي خانواده ام رو ببینم  گوشیم زنگ خورد سوسن بود  جواب دادم بله آبجی؟

کجایی تینا؟نگرانتم برگرد خونه  

نگران نباش جلوي در خونه ي بابام هستم  اونجا چرا رفتی؟برگرد

نه باید همه چیز رو درست کنم  

تینا می ترسم کاري کنی که باز به نابودي خودت ختم بشه  

نگران نباش بدتر از این وضعیتی که الان توش گیر افتادم وجود نداره  

نگران سلامتیتم تو تازه مرخص شدي  

جسمم تو بیمارستان سلامتیش رو به دست آورده روحم هنوز خسته اس  اما تی…

با صداي باز شدن در گوشی رو قطع کردم  

صداي خنده هاي بلند یه دختر به دلم چنگ می زد و دلشوره ي عجیبی بهم می داد  یه دختر زیبا اول اومد بیرون مطمئن بودم که نمی شناختمش  

بلافاصله بعد از اون دختر صداي یکی باعث شد چند ثانیه نفس کشیدن یادم بره:وایسا شیدا کوچولو اگه بگیرمت می کشمت  

جلوي چشمام نیمایی که عاشقانه می پرستیدمش دختر رو به آغوش کشید و گفت حالا از دست من فرار می کنی خانومم؟ خانومم…خانومم  

صداي نیما اکو می خورد تو سرم  

آروم پیاده شدم رعد و برق شروع شد و نم نم باران بود که صحنه ي رو به روم رو عاشقانه تر می کرد  اشکی نمی ریختم…فریادي نمی زدم…فقط به عشقی نگاه می کردم که حس می کردم لحظه به لحظه داره نابودم می کنه  

دختر که حالا می دونستم شیداست زد روي سینه ي نیما که مطمئنا یه روزي جاي سر من بود  شیدا خندید و گفت دیوونه بارون گرفت بیا بریم الان سرما می خورم

نیما پیشونی شیدا رو بوسید و گفت فداي سرت به جاش اولین عروسی میشی که با سرما خوردگی عروس میشه  

به خدا اگه تا پس فردا که عروسیمونه سرما بخورم و خوب نشم همه چیز رو به هم می ریزم  پس فردا…نفس نداشتم  

به یقه ي پیراهنم چنگ زدم تا بتونم نفس بگیرم  این دروغه…همه اش یه بازي مسخره است  همه ي اینا براي ترسوندن منه  

شیدا خانوم صد بار گفتم از کنسل کردن و این جور چیزا حرف نزن  

شرمنده آقا حرفم رو پس می گیرم اگه پس فردا رو به موتم باشم عروسی می گیریم  خدا نکنه  

شیدا با شادي سرش رو برگردوند و من رو دید متعجب گفت تانیا…اینجا چیکار می کنی؟ نیما با بهت نگاهم کرد  اومد جلو و گفت تانیا…

با شک نگاهم می کرد گفت تو…تانیایی؟اون همین الان تو خونه بود…

مستقیم به نیما خیره شده بودم…اون هم فقط به من نگاه می کرد  یهو شیدا گفت خداي من…خداي من تو قل تانیایی…تینا؟ بهش نگاه کردم…هنوز با تعجب نگاهم می کرد  گفت تو کی از آمریکا اومدي؟ زمزمه کردم آمریکا؟

تانیا بهم گفت رفتی آمریکا براي ادامه تحصیل  باز به اونی نگاه کردم که حالا با التماس نگاه می کرد  می دونستم التماسش براي چیه  می خواد عروسیش رو به هم نریزم  

اما پس من چی؟تنهایی هاي من چی؟زجرهاي من چی؟

می دونستم اونم زجر کشیده…تو این پنج روزي که تو بیمارستان بستري بودم از یکی خواسته بودم تمام اطلاعات مربوط به اون و خانواده ام رو پیدا کنه

می دونستم بعد از رفتنم کمر خانواده ام شکسته…می دونستم برادرم از دانشگاه عقب افتاده خواهرم نیمی از این مدت رو به نگهداري و پرستاري از مادرم سپري کرده  

و اون…اون سه سال تمام به خاطر رفتنم به جنون کشیده شده…زجر کشیده…تنها مونده اما خدایا من چی؟دنیاي پر از رنج من چی؟تمام این چهار سال تنهایی هاي من چی؟ خدایا…پس عشق من چی؟

می لرزیدم…از سرما…از شک…از…از بودن نیما کنار یکی دیگه…

شیدا گفت واي خوبی؟تینا…داري می لرزي  

نگاهش کردم…چقدر خوشبختی و عشق پشت نگرانیش براي من محفوظ بود  خدایا…اونم دوستش داره…اونم نیماي من رو دوست داره  اون به اندازه ي من نیماي من رو دوست داره  

شیدا دستم رو گرفت و گفت بیا بریم تو تینا…حالت خوب نیست…

صداي تنها کسم رو از پشت سرم شنیدم:تینا آبجی

برنگشتم…نگاهش نکردم…نمی خواستم ببینه خواهرش له شده…نمی خواستم ببینه نابود شده…کمرش زیر سنگینی این درد شکسته  نمی خواستم بگه دیدي گفتم  

تمام این پنج روز با هم حرف زده بودیم…من می گفتم سوسن اگه خانواده ام و نیما بفهمن اونوقته که من رو قبول کنن

اگه بفهمن…به نظرم تو باعث شدي اونا ازت برنجن…و فکر نکنم دیگه حاضر باشن ببیننت  وقتی نتونی ببینیشون چطور می خواي حقیقت رو بهشون بگی؟

گفتم نه سوسن اونا اونقدري دوستم دارن که به این راحتی ها فراموشم نمی کنن  با تموم وجود امیدوارم جوري که تو می خواي بشه  جوري که تو می خواي…تو می خواي…تو…

من؟مگه منی هم مونده؟مگه تینایی هم مونده که حالا هرجور که من بخوام بشه؟ خواهرم من رو برگردوند سمت خودش  زل زد به من…اما من نگاهش نکردم  

تکونم داد:تینا…تینا خوبی؟جواب بده داري من رو سکته می دي  شیدا گفت نمی دونم چرا جواب نمی ده

با نیما داشتیم حرف می زدیم که دیدم اینجا وایستاده و داره بهمون نگاه می کنه اول فکر کردم اون تانیاست  

سوسن گفت با نیما چه حرفی می زدي؟ هیچی به خدا فقط از عروسیمون…

یهو سوسن گفت واي…

واي؟براي چی اون می گه واي؟واي قلب  من…واي احساسم…واي عشقم…واي دلم  شیدا گفت چی شد؟

سوسن گفت لیلا باید تینا رو ببریم خونه…

لیلا دستم رو گرفت  نیما بود که گفت وایستا…

ایستادم…نگاهش کردم…اومد جلو و دست شیدا رو گرفت و گفت تینا خانوم…

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان شب و تنهایی پارت 14

رمان شب و تنهایی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *