خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان من بد نیستم / رمان من بد نیستم پارت21

رمان من بد نیستم پارت21

رمان من بد نیستم

جهت مشاهده پارت های پخش شده این رمان از اینجا کلیک کنید.

بدون هیچ حرفی دوباره بیرون زدم باید برمیگشتم بیمارستان
جواب زنگای مهرشاد رو ندادم میدونستم خیلی سوال داره و تا بهش نگم چه اتفاقی افتاده دست از سرم برنمیداره

#مهرسا

درد عمیقی تو سرم پیچید چشمامو باز کردم نگاهمو تو اتاق چرخوندم
نگاهم به مردی که روی صندلی نشسته بود مات موند
کم کم ذهنم به کار افتاد
دیشب…سرگیجه…نرسیدن دستم به نرده…افتادنم…خونی که از پیشونیم جاری شد…
دستمو بالا اوردم روی پیشونیم گذاشتم که درد شدیدی احساس کردم

_اخ…

مَرد چشم یخی خوابیده روی صندلی یهو بلند شد بهم نگاه کرد خستگی از چشماش میبارید
نتونستم دلخوری چشمام رو پنهون کنم به نوک زبونم اومد بپرسم
“چرا گذاشتی کیارش کسی که بچگیم رو نابود کرد دوباره بهم نزدیک شه؟”
ولی نگفتم…نپرسیدم…حالا من دختری روی تخت بودم که حافظش رو به دست اورده بود ولی نمیخواست به کسی بگه…انگار دلخور از همه بود و میخواست قهر کنه

_خوبی؟

خوبم؟ الان جواب این سوال رو چی بدم؟ وقتی منو به داداشت پیشکش کردی چرا نپرسیدی خوبی؟ وقتی بهت گفتم دوستت دارم و پسم زدی چرا نپرسیدی که خوبی؟
الان برای گفتن این حرف دیر نیست؟
تنها پاسخ ممکن رو بهش دادم وقتی که اشکی از گوشه چشمم چکید و اون رد اشک رو دنبال کرد

_خوبم!

برای گفتن حرفش تردید داشت نگاهش کردم و اون باز پرسید

_حافظتو به دست اوردی؟

از سوالش شکه شدم ولی سعی کردم به روی خودم نیارم و بهترین جواب ممکن رو بهش دادم

_کیارشم کجاست؟

کیان چشماشو بست…چرا بست؟ خیالش راحت شد که حافظم برنگشته؟ اره خب بایدم راحت باشه از اولم میخواست من با کیارش باشم!
در باز شد نگاهی به در انداختم کیارش بود اومد سمتم
کیان خیره ما بود دستمو به سمت کیارش دراز کردم اخم کمرنگی میون ابروهای کیان نشست

_کجا بودی کیارش؟ میخواستم وقتی چشمامو باز میکنم به جای داداشت تورو ببینم…

داداشت رو کشیدم پوزخند روی لبای کیان نشست با قدم های بلند از اتاق رفت بیرون و درو بهم کوبید
مگه خودش نمیخواست بشم معشوقه کیارش؟ خواست خودش بود پس اخماش دیگه واسه چیشه؟

_اومدم خونه پیشت که نازنین گفت اوردنت بیمارستان زنگ زدم از مهرشاد ادرس گرفتم

دستمو از دستش بیرون کشیدم چشمامو بستم

_میشه بری بگی مرخصم کنن؟ حالم داره بد میشه!

ندیدم چکار کرد چون چشمام بسته بود فقط داغی لباشو روی گونم حس کردم همچنان مصر بودم چشمام بسته باشه بعد چند دقیقه صدای در اومد و رفت بیرون

#کیان

گلدون روی میز رو برداشتم به دیوار کوبیدم مهرشاد از جا پرید

_چخبرته پسر؟ چیشده؟ چرا رم میکنی؟

اعصابم حسابی خورد بود دکتر گفته بود ممکنه به خاطر ضربه به سرش حافظش برگرده ولی برنگشته بود
میخواستم برگرده چون از اولشم اشتباه بود که مهرسا رو بفرستم تو دهن شیر
حداقل اگه حافظش سرجاش بود میتونستم براش توضیح بدم چکار کنه ولی الان که فکر میکنه نامزد کیارشه چی میتونستم بگم؟
وقتی کیارش بهش گفته من عاشق دلباختشم حرفمو باور میکنه؟ معلومه که نمیکنه!

_مهرسا باید حافظش برگرده مهرشاد…باید برگرده و کیارش رو یادش بیاد…یادش بیاد کیارش باهاش چکار کرده

مهرشاد اومد سمتم دستش روی شونم گذاشت

_کیان اون دختر مظلومه باید بهش بگیم کیارش نامزدش نیست عشقش نیست…کیان چطور راضی شدی از اولش اینکارو باهاش بکنی؟ کیان اون دختر با تموم سادگیش دوستت داشت…بی غرور دوستت داشت…کیان تو کـ..

وسط حرفش پریدم دستشو از روی شونم پس زدم کلافه بودم

_بسه مهرشاد بسه برو بیرون

خندید…خیلی تلخ…به تلخی قهوه بدون شکر

_تحملش سخته واست؟ مگه پسش نزدی؟ پس چرا کلافه ای؟ فقط منتظرم این نقشه مسخرت تموم شه بعد دست مهرسا رو میگیرم میبرم دیگه نمیذارم با کارات عذابش بدی

نمیدونم چطور برگشتم یقه مهرشاد رو گرفتم کوبیدمش به دیوار

_ببند دهنتو مهرشاد تو بیجا میکنی

خودم از حرفم و حرکاتم تعجب کرده بودم دیگه مهرشاد جای خود داشت

_نگو که عاشق مهرسا شدی…کیان‌ تو نمیتونی عاشقش بشی میفهمی؟ اون دختر پاک لیاقتش بیشتر از ایناست خودت بهتر میفهمی چی میگم

یقشو ول کردم

_من عاشقش نیستم…من عاشق نمیشم…عاشق شدن قلب میخواد یه قلب قرمز یه قلب شفاف…مهرشاد میدونی که قلب من سیاه شده قلب من فاسد شده…مسموم شده…

#مهرسا

الان دیگه اون مهرسا احمق نبودم بسم بود…نبود؟
تو سالن نشسته بودم که صدا در اومد برگشتم‌ کیارش بود خواستم بی تفاوت باشم اما دیدن کیان بالای پله ها که میومد پایین نظرمو عوض کرد لبخندی قشنگ زدم به استقبال کیارش رفتم

_خوش اومدی عزیزم

به کیارش رسیدم سنگینی نگاه کیان رو حس میکردم دستمو روی شونه های کیارش گذاشتم پشتم به کیان بود رو پنجه پا بلند شدم لبام روی گونه کیارش گذاشتم سریع عقب کشیدم

تعجب رو به راحتی میتونستم از چشمای کیارش بخونم لبخند زشتی روی لباش نشست سرشو کم کم بهم نزدیک میکرد
خدایا نه…یه بار لباشو بوسیدم ولی اون موقع نمیدونستم کیه ولی حالا که میدونستم محال بود اجازه این کارو بهش بدم!
حضور کیان رو پشتم حس کردم صورت کیارش چند سانت بیشتر باهام فاصله نداشت خواستم کیارش رو هل بدم که دستم از پشت کشیده شد

_اینجا جای اینکارا نیست!

خیره به دست کیان که دور مچم حلقه شده بود نگاه میکردم
قهقه کیارش بلند شد دستشو روی بازوم گذاشت
بازوی چپم گیر دست کیارش بود دست راستم گیر دست کیان…
از کاری که کیان کرد ته قلبم شیرینی خاصی حس کردم
لبخندی ناخواسته روی لبم نشست ولی سریع قورتش دادم که البته از چشمای کیان دور نموند

_کیان خان واسه تو مشکلی نداره به ما که میرسه جیز میشه؟

کیان فشاری به مچم داد میخواست حرصش از حرف کیارشو با فشار به دست من خالی کنه
انگار کِرم افتاده بود به جونم میخواستم کیان رو بچزونم
دستمو از دستش کشیدم بیرون

_دستمو ول کنید کیان خان…بار اخرتون باشه…حتی دیگه از فکرتون خطور نکنه که کوچک ترین‌ تماسی با من داشته باشید!

کیان ناباور نگاهم میکرد مستقیم به چشماش نگاه میکردم…کی انقدر تلخ شدم؟
کیارش خنده روی لباش نشست دستمو دور بازوی کیارش حلقه کردم
چشمم خورد به نازنین که گوشه ای ایستاده و به دستم خیره بود حتی از اونم دلخور بودم…چرا چیزی بهم نگفت؟…اونکه میدونست کیارش چه ادم پست فطرتیه…

_عزیزم بریم بیرون؟

چشم از نازنین گرفتم کیان پشتشو کرد به سمت پله ها رفت
به کیارش نگاه کردم نمیخواستم باهاش برم ولی مگه من برای همین نیومده بودم خونه کیان؟ مگه قصدم کمک کردن بهش نبود؟

_فکر خوبیه…حوصلم سر رفته بود

کیان لحظه ای ایستاد حس کردم میخواد چیزی بگه ولی بدون هیچ حرفی پله ها رو دوتا یکی کرد رفت بالا…

_باشه برو حاضر شو منم میرم بیرون منتظرتم

سری تکون دادم رفتم بالا اصلا راضی نبودم با کیارش برم بیرون ولی خب حرفی بود که زده بودم نمیتونستم زیرش بزنم
وارد اتاق شدم که دستم کشیده شد
تا به خودم اومدم در بسته شد به در چسبیدم
با تعجب به کیان نگاه کردم

_اینجا چکار میکنی؟

بی توجه به حرفم سرشو تو گودی گردنم فرو کرد نفس عمیق کشید

_کدوم گوری میخوای بری؟

مهرسا کم نیار دختر! میگن پسرا عاشق بی محلی دخترا میشن پس چرا انقد میخوای خودتو بهش بچسبونی؟
دستمو روی سینش گذاشتم هولش دادم

_به تو هیچ ربطی نداره

سرشو اورد بالا نگاهم کرد
نگاهش یکجوری بود عصبی و ناراحت نبود ولی عجیب خاص و عمیق بود

_میخوای ربطش بدم؟

اخمی چاشنی ابروهام کردم و بی پروا بهش زل زدم

_برو بیرون میخوام اماده شم کیارش منتظره

سرشو خم کرد چشماش با فاصله کمی مقابل چشمام بود نوک بینیامون بهم میخورد

_اگه حوصلت سر رفت به من یا مهرشاد بگو خودمون میبریمت بیرون لازم نیست با کس دیگه ای بری

پوزخندی زدم دیگه نمیخواستم پا پس بکشم حالا که تا اینجاش اومدم چرا عقب برم؟

_تا وقتی نامزدم هست دلیلی نیست با غریبه ها بـ…

خفم کرد
لباش بود که حرفمو تو دهنم خفه کرد با چشمای درشت به چشمای بستش نگاه میکردم بعد چند بوسه کوتاه سرشو عقب برد

_دیگه حرفی نباشه

به در بسته اتاق نگاهی انداختم…از رفتن کیان چند دقیقه ای میگذشت که با صدای گوشیم به خودم اومدم
کیارش بود…چرا نباید با کیارش برم؟ من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم!
من دخترونهام رو از دست دادم…من عشقمو از دست دادم پس چرا دیگه این همه سرسختی کنم؟
یاد ناله های سمیرا تو بغل کیان افتادم…اون با سمیرا خوش گذروند چرا من نباشم؟ مگه من دل ندارم؟

_بله کیارش؟

_دختر کجا موندی؟ بیا دیگه منتظرم!

_دارم حاضر میشم

با کی لج میکردم؟ خودم یا کیان؟ نمیدونم فقط دلم میخواست برم بیرون
گوشی رو قطع کردم یاد سمیرا افتادم
یعنی سمیرا خواهر مهرشاد بود؟
خدایا اینجا چخبره؟
تاپ سفیدی تنم بود شلوار تنگ مشکی پوشیدم مانتو جلو باز ساده مشکی به تن کردم
رژ ملایمی به رنگ کالباسی زدم خط چشم نازکی کشیدم ریمل هم تمیکل کننده ارایشم بود
شالم ازادانه روی سرم انداختم موهامو از شالم ریختم بیرون
بوسی برای خودم تو ایینه فرستادم کالج سفید پوشیدم کیف چرم تیره هم برداشتم از اتاق زدم بیرون

کیان_رفتی ازمایشگاه؟

مهرشاد_اره امروز نمونه مو رو بردم گفتن وقتی اماده شد خبر میدن

از پله ها پایین میرفتم که صدای صحبت کردن کیان و مهرشاد رو شنیدم!
بدون اینکه نگاهشون کنم به سمت در قدم برداشتم

_کجا میری مهرسا؟ برسونمت؟

با صدای مهرشاد برگشت سمتش…دلم برای اغوش برادرانش تنگ شده بود ولی ازش دلخور بودم چرا اون راضی شد کیارش باهام همچین کاری کنه؟
پوزخندی زدم لبامو تکون دادم حرفی بزنم که صدای عصبی کیان توجهم رو جلب کرد

_هه….خانوم میخواد با کیارش بره بیرون

مهرشاد نگاه از کیان گرفت و نگران به سمتم اومد

_مهرسا میخوای با کیارش بری بیرون؟

چرا وقتی گذاشتید کیارش انقدر نزدیکم بشه نگران نبودید؟
حیف که نمیتونستم این حرفو بهشون بزنم…
سری تکون دادم بدون هیچ حرفی زدم بیرون کیارش رو دیدم که تو ماشین منتظر نشسته بود
خدایا خودت مواظبم باش!

#مهرشاد

با داد کیان از پنجره فاصله گرفتم برگشتم سمتش

_من میرم دنبالشون…اون دختره احمق داره با من لجبازی میکنه…با این لجبازی خودش رو تو دره پرت میکنه

ابروم انداختم لبخند محوی روی لبم نشست…اقا کیان از کی این دختر واست مهم شده؟
خودمو زدم به بیخیالی

_بذار بره از اول هم قصدت همین بود که به کیارش نزدیکش کنی

اخمی کرد صورتش سرخ شده بود وضعیت شدیدا قرمز و خطرناک بود

_مهرشاد چیو میخوای ثابت کنی با این حرفات؟

لبخند بزرگی روی لبم نشوندم

_اینکه بالاخره دم به تله دادی

چپ چپ نگاهی بهم انداخت زیر لب برو بابایی نثارم کرد به سمت در رفت

_من میرم دنبالشون توام بشین مثل دخترا رویا بباف

از حرفش خندم گرفت دنبالش رفتم دست روی شونش گذاشتم

_رویا رو تو باید ببافی اقا کیان من هنوز یارم پیدا نکردم پیداش کنم چشم اونم میبافم

لبخند کمرنگی روی لباش نقش بست سوار ماشین شدیم

#مهرسا

نیم ساعتی میشد که فقط داشتیم خیابونا رو دور میزدیم

_بریم خرید؟ یا خونه؟

با شنیدن اسم خونه سریع برگشتم سمتش عمرا باهاش برم خونه….خدایا چه غلطی کردم باهاش اومدم لعنت بهت کیان

_بریم خرید…

باشه ای گفت از دوربرگردون دور زد نفس عمیقی کشیدم فعلا که به خیر گذشت

_این چطوره؟

به لباسی که اشاره کرده بود نگاه کردم اصلا حوصله خرید نداشتم ولی خوب میدونستم به محض اینکه این جمله رو بگم راه حلش رفتن به خونشه و خدا بقیشو به خیر بگذرونه
دستمو گرفت کشید

_معلومه خوشت اومده یه ساعته بهش خیره شدی بیا بریم پروش کن

اصلا حتی به طرح لباس هم دقت نکرده بودم یعنی افکارم درهمم این اجازه رو بهم نداد
منو به سمت اتاق پروو برد رو به خانومه گفت

_از اون لباس مشکیه سایز ایشون بیارید

خانومه لبخندی زد که دل کیارش هیچ فکر کنم دل منم رفت لبای کیارش هم از هم کش اومد لبخند دخترکشی زد
پسره هیز
رفتم داخل اتاق پرو
مانتوم رو دراوردم درحال دراوردن تاپم بودم که در زده شد

_مهرسا جان لباسو بگیر

درو کمی باز کردم لباسو از کیارش گرفتم دوباره درو بستم
تاپم رو دراوردم لباس رو پوشیدم زیپش از بغل بود
بعد مرتب کردن لباس تو تنم به سمت ایینه برگشتم
عالی ولی حسابی لختی بود
یقش تا نافم باز بود فقط روی سینه هامو میپوشوند
شونه هام برهنه بود و استیناش از روی بازوم میومد بلندی قدش تا کمی پایین تر از زانوم بود
پیله هایی که از کمر میخورد قشنگی لباس رو چندین برابر کرده بود

_پوشیدی مهرسا؟

اصلا دلم نمیخواست جلوی کیارش اینجوری باشم پس جواب دادم

_نه صبر کن

صدایی نیومد سریع لباس رو دراوردم لباسای خودم رو پوشیدم

اومدم بیرون با چیزی که دیدم پوزخند روی لبم نشست
کیارش کارتی به سمت دختره گرفت بود دختره هم ازش گرفت زیر میز گذاشت
نگاه کیارش به سمتم کشیده شد

_مهرسا چرا صدام نکردی؟

به سمت میز قدم برداشتم ابروم انداختم بالا

_حس کردم مشغولی نخواستم مزاحم شم

دختر سرشو انداخت پایین خوبه حداقل یکم حیا و شرم داره!
اصلا برام‌ مهم نبود که کیارش با دختری لاس بزنه ولی حس میکردم وقتی پیششم با یکی دیگه لاس بزنه غرورم خورد میکنه
کیارش خندید
لباسو روی میز گذاشتم به کیارش خیره شدم
حق داشت حساب کنه مگه نه؟

_حساب کن بیرون منتظرم

رفتم بیرون نگاهم روی پالتو تو ویترین مغازه رو به رو خیره موند
مدلش خیلی خاص بود کوتاه بود به رنگ گلبه ای دکمه های ناز سفید داشت که روش طلایی کار شده بود
سریع چشم ازش گرفتم به کفشام نگاه کردم چند دقیقه گذشت که کیارش با کاور لباس اومد

_من خسته شدم بیا بریم

سریع با چشمای درشت شده گفتم

_کجا؟

چشمکی زد

_بریم یه شام‌ بخوریم بعدش…

_بعدش چی؟

_واس بعدش برنامه های قشنگی دارم!

اب دهنمو با سر و صدا قورت دادم خدایا خودت کمکم کن
هنوز که خیلی نگشتیم خسته شده! فقط یک مغازه رفتیم دستام میلرزید
خدا لعنتت نکنه کیان که همش تقصیر توعه!
پووف حتی دلم نمیاد لعنتش کنم

سفارش کوبیده دادیم منتظر شدیم بیارن حس میکردم از استرس شدید نمیتونم کاری کنم کف دستام عرق کرده و خیس شده بود
کیفم روی میز گذاشتم

_کیارش من میرم دستامو بشورم

سرشو تکون داد ولی چشم از صفحه گوشیش نگرفت
پسره نفهم شک ندارم داره مخ اون دخترِ فروشنده رو میزنه
برای چند لحظه دلم برای دختره سوخت ولی خوب اونکه بچه نیست میتونست کارت کیارش رو نگیره
از تابلو فهمیدم دسشویی کجاست دستامو شستم با دستمال پاک کردم
دستی به لپ های ملتهبم کشیدم

_اروم باش مهرسا

الکی خودم رو دلداری میدادم چجوری میتونستم اروم باشم؟
اومدم بیرون به میزی که نشسته بودیم نگاه کردم با دیدن جای خالی کیارش متعجب شدم
شاید اونم رفته دستاشو بشوره به میز رسیدم
پسره احمق اگه رفته دستاشو بشوره چرا کیفم همینجوری ول کرده اینجا؟
میتونست وایسته تا من بیام
با اخم نشستم که گارسون به سمتم اومد

_خانوم سفارشی دارید؟

با تعجب نگاهش کردم ما که الان سفارش دادیم پس چی میگه باز؟

_خیر چند دقیقه پیش اومدید سفارش گرفتید

پسره سرشو انداخت پایین خیلی مودبانه گفت

_اخه اقایی که با شما بودن سفارش رو کنسل کردن رفتن…

با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم
یعنی چی کیارش سفارش کنسل کرده رفته؟
بلند شدم

_ممنون سفارشی ندارم

هوا تاریک شده بود

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان من بد نیستم پارت24

رمان من بد نیستم جهت مشاهده پارت های پخش شده این رمان از اینجا کلیک کنید. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *