خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان پسر همسایه / رمان پسر همسایه پارت 13

رمان پسر همسایه پارت 13

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

نگاهم روی صورتش ماسید. داشتم هضم میکردم چی داشت میگفت که با تکون دادن فنجان حواسم جمع شد.

جرعه ای چای خوردم و فنجان رو پایین گذاشتم که گفت: الان می شنوم. میتونی هرچی توی دلت میگذره رو بدون کم و کاست بگی.

آب دهنمو قورت داده گفتم: محسن قول میدی بین خودمون بمونه و هیشکی خبردار نشه؟

نگاهشو از صورتم کنار نمی کشید. کمی فکر کرد بعد سری تکون داده گفت: باشه قول میدم. تو راحت باش.

با تمام ترس و هراسم گفتم: ببین محسن…… من واقعا از اینکه نمی تونم بهت جواب مثبت بدم شرمنده ام …… ولی خب خودمم معذوریاتی دارم……… راستش من یه نفر دیگه رو دوست دارم و اگه خدا یاریم کنه فقط با اون ازدواج میکنم…….

باور کن اصلا نمیتونم کس دیگه ای رو جایگزینش کنم و بهش فکر کنم…… همین……. هیشکی نمیدونه و از چیزی خبر نداره حتی مامانم……….. الانم که تو اینهمه اصرار به این ازدواج داری دیگه راه چاره ای برام نموند که گفتم……. وگرنه عمرا دهن باز میکردم…..

سینه ی محسن محکم بالا پایین شد بعد رنگ صورتش به زردی زد……… بعد کم کم به سیاهی مایل شد……..

نگاهشو به میز دوخت و بعداز کمی فکر آهسته گفت: حدس میزدم ماجرایی توی کار باشه……… از حرفهای لیلا هم این حدس رو زده بودم………. ولی باور نمیکردم……. یعنی سعی میکردم به خودم بقبولونم همچین اتفاقی نمیفته ……

آروم فنجان خالیشو برداشت و دوباره سر کشید. نمیدونم چیزی توش بود یا نه، ولی حسم گفت باهاش دهنشو خیس کرد.

دوباره نگام کرده گفت: پارلا فقط یه سوال، این عشقی که اینهمه مخفی هستش و هیشکی ازش چیزی نمیدونه حتی مامانت……… محرم اسرارت…….. واقعا در حد تو هستش؟؟

اگه این طرفت یه روز خواستگار بیاد پدر مادرت به راحتیِ من، قبولش میکنن……….. بهش جواب مثبت میدن…… اصلا اجازه میدن باهاش ازدواج کنی؟؟

از چند کلمه حرفت که اینجوری عشق و خواسته تو مخفی کردی و به هیشکی نگفتی، حدس میزنم اصلا باهاتون جور نیست……… چون اگه جور بود در این اوضاع قدم پیش میذاشت و خواستگار اومده خودی نشون میداد…..

من از لیلا می بینم دخترای این روزگار با مادرهاشون خیلی راحتن و همه ی حرفاشونو بهشون میگن ……. ولی این مخفیکاری تو……..

صاف و پوست کنده بگو ببینم پدر مادرت با ازدواجتون موافقت میکنن یا نه؟

محسن انگشت روی بد زخمی گذاشته بود. چی داشتم بگم ……. فقط نگاش کردم و فکر کردم……..

محسن سری تکون داده گفت: منتظرم پارلا! واقعا فکر میکنی جواب مامان و بابات به این عشقت چی باشه؟؟؟ منکه از همین گفته ها و این سکوت خفنی که کردی میگم جوابشون منفی هستش بی بروبرگرد…..

چشمام پراز اشک شد. بغضمو به سختی و صدادار قورت دادم و گفتم: کاملا میدونم اونا مخالفت میکنن…… ولی محسن…….. طرف من واقعا عالیه…… من می شناسمش….. انتخابمو هم کردم……. من نمیتونم بدون ماهیا…….

محسن بطرفم خم شد و آروم ولی تند گفت: پارلا دیگه تمومش کن……… حتی نمیخوام اسمشو بشنوم…… وقتی خودت میدونی و داری به زبون خودت اقرار میکنی هیچکس قبول نمیکنه همینجا تمومش کن…….

عمه به کنار…… خودت بابات رو بهتر از من می شناسی و میدونی چیکارا که نمیکنه…….. آخرین کارش اینه اسم تک فرزندش رو جلوی چشم همه از شناسنامه خط میزنه ……

پس خواهش میکنم بیخیال شو و بزار همه با خیالی آسوده به زندگیشون برسن………. همینجا تصمیمت رو بگیر و فراموشش کن……. پارلا….. تو با من ازدواج کن…… تو فقط مال من شو……. بحدی نازتو میخرم…… بحدی توی عشقم غرقت میکنم…… تازه بفهمی عشق و عاشقانه یعنی چی………. قول میدم همچی رو کنارم فراموش میکنی و دیگه حتی یاد عشقت نمیفتی……

اصلا نمی پرسم کیه……. نمیخوام بشناسمش….. نمیخوام فکرم بمونه پیشش که هربار دیدمش از فکرم بگذره تو دوستش داری…….. ولی فقط میخوام همینجا تموم بشه و تمام زندگیت بشه محسن نه کس دیگه……..

فهمیدی پارلا……. تموووووووومششششش میکنی فقط بخاطــــــــــر خودت نه کسای دیگه……. چون خودتم میدونی اینکار به هیچ وجه شدنی نیست…..

منم همینجا هرچی رو ازت شنیدم چالش میکنم و فراموشش میکنم تا تو توی زندگیت راحت باشی …….

دهنمو بزور باز کرده گفتم: ولی محسن من این حرفارو بهت نگفتم تو بازم در مورد خواسته ت پافشاری کنی و منو مجبور به کاری ناخواسته کنی……. من گفتم که تو……..

انگشت محسن روی لبش نشست و گفت: سوووووووس…… دیگه نشنوم. فردا شب به امیدخدا میایم خونه تون و بله برون راه میفته……. فقط بخاطر خودت پارلا……. فقط خودت…… تو هم همچی رو کم کم فراموش میکنی بازم بخاطر خودت…….

چه جوری حرفامون ادامه پیدا کرد رو نفهمیدم……. چه جوری از کافی شاپ بیرون اومدم رو نفهمیدم….. چه جوری جلوی ماشین محسن نشستم و به خونه برگشتم رو نفهمیدم……..

فقط میدونم توی دلم …… توی سرم…… توی مغزم غوغایی به پا بود سرسام آور……. طاقت تحمل نداشتم……. داشتم پس میفتادم……. قلبم…… قلبم….. قلبم….. حس میکردم رفته رفته ضربانش کند و کندتر میشه……

اشکام هم خشک شده بود….. شاید اگه قطره اشکی از چشمم فرو میریخت آبی بر آتش پرالتهاب درونم بود ولی ……. دریغ از یک قطره….

محسن حرف میزد ولی اصلا نمی فهمیدم چی میگفت……… دود و بخارهایی که توی سرم می چرخید ماورای تحملم بود…….

مثل اینکه به خیابونمون پیچیدیم……. مثل اینکه وارد کوچه مون شدیم…… هیچ حسی نداشتم……… فقط محسن رو دیدم که درو برام باز کرد و بیحال پامو زمین گذاشتم.

در خونه ی ماهیار باز شد……. ماهیار بیرون اومد…… چشمام دو دو میزد ……. ولی خب…… بیرون بیاد خونه شون بود و صاحب اختیار……..

بدون نگاهی بهش بطرف درمون رفتم و با کلیدم درو باز کردم……

صدای دور …… دور …… دور محسن رو شنیدم که از کنارم گفت: برای فردا شب آماده باش خانومممممم…. خودم همه رقمه در خدمتت هستم………. فعلا خداحافظ که بهت زنگ میزنم…….

ایستادم…… در پشت سرم بسته شد……. صدای دنده عقب گرفتن ماشین محسن بگوشم نشست………

قدمی برداشتم…….. زمین رو کلا حس نمیکردم…… اصلا روی زمین نبودم…….. در حال پرواز بودم و همه جارو پراز دود …… بخار…… کدر ……. مات ….. میدیدم……

کاش جایی همین نزدیکیها میتونستم دراز بکشم بلکه نفسم در بیاد…… کاش میتونستم بیخیال همچی بشم و فقط کمی بخوابم……… فقط خواب دیگه هیچییییی

درو با دست کوبیدند…… صدایی خفه …….. صدایی پراز بغض …….. صدایی پراز خشم……. صدایی اشکآلود…….. صدایی که از ته چاه بیرون میومد……… بگوشم نشست که گفت: این درو تا نشکستم تند باز کن ببینم چه خبره اینجا…….. پارلاااااااااا……

چشمام داشت سیاهی میرفت…… یعنی صدای ماهیار بود داشت توی دهنش پیچ میخورد……….. مگه برای دعوا اومده بود…… چرا؟؟؟ ….. مگه چیکار کرده بودم…….. اصلا ماهیار کجا بود که ……..

دوباره در کوفته شد…… یعنی باید جواب میدادم؟؟…….

گیجزده دو قدم رفته رو به عقب برگشتم و با دستان لرزان اما سرد و کرخت شده ام زبانه ی درو بزور باز کردم……

نگاهم بیحال بالا اومد……. بزور بازشون میکردم……..

ماهیارو پشت غباری از دود دیدم…….. ماهیار سرخ بود….. ماهیار سفید بود…… ماهیار چشماش خونین بود…… ولی چرا…….. اتفاقی افتاده بود؟؟؟؟؟؟

چشمام داشت سیاهی میرفت……. قلبم لحظه به لحظه داشت از کار می ایستاد……. چیزی حس نمیکردم …… فقط میدونم دستان ماهیار محکم بازوهامو گرفت و بشدت عقب رونده شدم………

صدای بسته شدن در بگوشم رسید…….. نمی فهمیدم چی به چیه، فقط میدونستم اگه بازوهامو ول کنه حتما زمین میفتم………

محکم به دیوار فشرده شدم ……. نه کوبیده شدم…… حس کردم تیره ی پشتم به دیوار خورد و درد گرفت……. آخی کم جان از دهنم بیرون اومد…..

هیچی برام مهم نبود…….. فقط دلم میخواست میتونستم بگم…….. پسر همسایه حلالم کن نفسهای آخرمه……. دیگه نمیتونم……. دیگه تحمل ندارم…….. اما…….. حتی نمی تونستم دهنمو باز کنم……..

اگرخاموشم این شبها ،درون سینه غم دارم
اگر دلگیــرم و تنهــا ، تو را ازدیده کم دارم

حذر کردی تو از عشقم! خیالی نیست دلدارم
اگر بگـریزی از دامـم ، به وصلت باز امیدوارم

من آن صیـاد آهـویم … به خال تو گرفتارم
زعشقت در تب و تابم ، من از عشـق تـو بیمارم

هوای شب چه دلگیرست ومن هم غصه ها دارم
بیـا برگرد به بالینم ، تـو را من دوست می دارم

با تمام بی حس بودنم …….. با تمام دردام…….. خشم…… آتش…… شراره های چشمان ماهیارو حس میکردم………. از تمام بدنش حرارتی بیرون میومد که بدن سردم رو گرم میکرد………

چقدر به گرمای بدنش نیاز داشتم ……. چقدر….. چقدر……

ته دلم آرزو کردم: ماهیار بغلم کن…….. فقط بغلم کن……. خیلی به آغوش گرمت نیاز دارم……. ماهیار دارم میمیرم ولی صدام …….. به جایی نمیرسه………
ماهیار …….. الانه که بهت نیاز دارم نه وقت دیگه…….

قلبم به آرامی می لرزید……. حس میکردم قلبم هم کم آورده……..

دستان ماهیار دورم حلقه شد و بین بازوانش فشرده شدم!

چنان محکم دستاشو دورم پیچیده منو بخودش فشرد، نفس تنگم اینبار بدتر توی سینه ام گره خورد.

خودمو در آغوشش ول کردم…….. میدونستم نگهم میداره و رهام نمیکنه زمین بیفتم……

دهنشو دم گوشم گذاشته با خشم تمام زمزمه کرد:
پارلا این کی بود کنارش نشسته بودی…….. کی بود از ماشینش پیاده شدی اونم از جلوی ماشین………

کی بوووووووووووود بگوووووووو که فقط دارم سکته میکنم……. چه اتفاقی داره میفته…… حرف بزن…… فقط بگو داری چیکار میکنی بــــــــــا من……. با خودت…….. با آینده مون……..

پارلا ……… حرف بزن میخوام بشنوم…….. ولی همین اول کار …….. بخدای خودم سوگنــــــــــد میخورم………. یــــــــــه باررررررر دیگه جفت پا این مدلی روی اعصابم راه بری و از این غلطهای گنده بکنی جلوی ماشین هر نره خری بشینی ………. بلایی سرررررررت میارم خودت به غلط کردن بیفتی…..

یعنی تو هنوز ماهیارت رو نشناختی گاهی میتونه چقــــــــــدر جلاد باشه و حسابی ازت برسه اونورش ناپیدا…..

فشار بازوانش بحدی زیاد بود که استخونام به صدا در اومده بود.

جایی برای تکون خوردن نبود! هوایی بزور پیدا میکردم و فرو می دادم……. حالشم نداشتم دهنمو باز کنم……

چشام بسته شد…….. بلندتر دم گوشم گفت: چرا هیــــــــــچی نمیگی…….. چرا توضیح نمیدی……. میخوام بشنوم……. دارم دیوونه میشم تند باش فقط……

پارلا…….. پارلا…….. تو چرا اینهمه بدنت لمسه…… چرا اینهمه شُلی تو………. چیزی شده …… اتفاقی افتاده……..

گردنم دیگه نمی تونست سرمو تحمل کنه……. سرم پایین اومد و روی شونه ی ماهیار نشست.

لبای ماهیار بناگوشمو قشنگ لمس کرد و گفت: توووووو مگه نمیدونی چقدهههههههه دوستت دارم باهام اینکارارو می کنی……….. تو مگه نمیدونی چقدر به خودت و کارات حساسم حالا کنار یه گردن کلفت می شینی و عذابم میدی………

میدونی یه لحظه با دیدنتون فشار خونم بالا چقدر رفت……….. میدونی اعصاب نذاشتی برای ماهیار حســــــــــوووووووودت…. فقط…… فقط …… فقط بار آخرررررت باشههههههه خبببببببب؟

الان دهن باز کن بگو ببینم کی بود اون اجنه ی بی صفت؟؟؟

صدای مامانم بگوشم نشست که صدام میزد.

ماهیار تند لباش به گونه ام چسبید و گفت: میرم ولی بهت زنگ میزنم کامل توضیح بدی. منتظرم باش.

دستاش سریع از دورم باز شد و بطرف در رفت. چه جوری خودمو نگه داشته بودم رو نمیدونم. ولی با صدا زدن دوباره مامانم نفسی بلند فرو دادم و دستمو به دیوار گرفته قدمهایی بزور برداشتم.

مامان بالای پله ها ایستاده بود و منتظرم بود. با دیدنم گفت: اومدی؟ فکر کردم صدای درو شنیدم ولی از کسی خبری نشد نگران شدم………

تند به عقب برگشت و گفت: الان سیب زمینی هام برشته شد….

کاش لیوانی آب بود و میخوردم…….. چقدر تشنه بودم…….. خودمو به زور روی پله های حیاط انداختم.

نشستم. عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود………. آروم آروم هم تمام بدنمو فرا میگرفت……

باید هرجور شده خودمو به تختم میرسوندم……. ولی آیا میتونستم……. حالم بشدت بهم میخورد…….. اگه کمی هم تکون میخوردم حتما بالا میاوردم……

ولی باید خودمو جایی میرسوندم دراز می کشیدم…… دستمو به نرده های فلزی حیاط گرفتم و خودمو بالا کشوندم…..

تا به راهرو برسم فقط از حسم استفاده میکردم که سالهای سال میدونستم چندتا پله داریم……. چند قدم بردارم به راهرو میرسم……… چیزی نمی دیدم….. همه جا تاریک بود…..

فرش راهرو رو زیر پام حس کردم……. همینجا برام کفایت میکردم……… کیفم رها شد و …….. دراز کشیدم ………..

چقدر دلم خواب میخواست…….. چقدر دلم دوری از همه رو میخواست…….. چقدر دلم میخواست من باشم و ماهیار…….. کل دنیا میتونستن به درک برن…….. فقط من و ماهیار…………

قیافه ی خشن ماهیار جلوی چشمم اومد……. باید خودمو به اتاقم میرسوندم…….. میخواست زنگ بزنه……. ولی…….. نمی تونستممممممممم….

دیگه چیزی نفهمیدم………..

با صدای چندنفر که بالای سرم حرف میزدند کمی حواسم جمع شد…….. سعی کردم چشمامو باز کنم ولی واقعا سخت بود……. مثل اینکه روی چشمام سنگ چیده بودند و سنگین تر از هر سنگینی بود…..

آروم دستی بصورتم خورد…… صدایی گفت: آخه باید تا الان بهوش میومد …… مثل اینکه چشمش تکونی خورد……..

صدایی دیگه جواب داد: درسته خونواده اش فقط در مورد خوا‌ستگاری و اجبار گفتند، ولی هرچی بوده خیلی فشار تحمل کرده ……….

تمام بدنش رو معاینه کردیم اثری از هیچی نبود ……. دختر بیچاره ……. خوبه زود فهمیدن و به موقع به بیمارستان رسوندنش وگرنه یه ساعت هم دیرتر میاوردن که ……..

کنجکاو شده بودم….. سعی کردم بپرسم درمورد کی دارید حرف میزنید……. یعنی از منهم بدبخت تر توی دنیا هست به دیدنش برم و کمی باهاش بحرفم بلکه نیرو و قدرتی بگیرم………

لبام تکونی خورد ولی صدایی ازش درنیومد…….

یکی گفت: لباش تکون خورد. داره بهوش میاد…..

سعی کردم کمی لای چشمامو باز کنم و نگاهی به صاحبان ناشناس صداها بندازم…….. صداها اصلا بگوشم آشنا نبودند….

نوری چشممو زد و تند بستم. صدایی دم گوشم گفت: آفرین دختر خوب…… لامپ رو خاموش کردم…….. آروم آروم سعی کن چشماتو باز کنی……… همه منتظر این لحظه هستند……. همه چشم براه برگشتنت هستن…..

لای چشمامو کمی باز کردم. دیگه نوری نبود …… چشمم تارگون روی دو مرد سفیدپوش‌ افتاد که یکیش روبروم ایستاده بود……….

درسته زیاد نمی دیدم ولی مشخص بود دکتر هستند….. پرستاری هم کنارشون ایستاده بود تند گفت: من به خونواده شون خبر میدم……….. سه روزه فقط اشک می ریزن و بیمارستان رو گذاشتن روی سرشون……….. فکر کنم کلی ماچ و بوسه هم تحویل بگیرم ها……..

دهنم مثل چوب کبریت خشک بود. نگاهمو آهسته بطرف یکیشون برگردوندم و فقط گفتم: آب میخوام….

یکی از دکترهای بالای سرم اشاره ای کرد و چیزی گفت. پرستاری جلو اومد و سرمو با بالش بلند کرده لیوانی آب به دهنم گذاشت…….

چقدر تشنه بودم رو فقط خدا میدونست….. تا تهش خوردم…….

احساسم گفت جیگرم حال اومد……. کاش بازم بود و میخوردم…….

پرستار گفت: میتونی سرت رو برگردونی مامانت میخواد ببینتت……. و با دستش بطرفی اشاره کرد…..

خودشم کمکم کرد و بیحال سرمو برگردوندم. مامان…. مادربزرگام…… بابام…… داییم…… زنداییم…….. محسن……. لیلا…….. عمه……. عمو……. همه وسط در ایستاده بودند و دورادور منو نگاه میکردند……

فکر کنم همه گریه میکردند…… چرا……مگه چه اتفاقی افتاده بود……..

همه رو دیدم و نگاهم روی صورت محسن ایستاد که از پشت سر همه با قد بلندش نگام میکرد……. نگاهش خسته …… خسته……. نگران……. ناامید…….. بود……

لحظه ای خواستگاریش یادم افتاد که قرار بود زوری همسرش بشم……. زوری سر سفره عقد بشینم…….. زوری صاحب خونه زندگیش بشم…….. زوری…… زوری…….

ماهیار جلوی چشمام قد علم کرد که عصبانی ازم توضیح میخواست…….. ماهیار الان کجا بود…….

بدنم یخ زد…… شروع به لرزیدن کردم…….. دستی که کنارم روی تخت بود رو گرفتم و فشردم ………

صدایی فقط گفت: حالش بازم بد شد……. آمپولشو بیارین……… تند……. براش خطرناکه…… ضربانش خیلی بالاست…….. زود باشین……. تیروطایفه شو از جلوی در دور کنین……. زود……. زود…….

چشام بسته شد…….

از من ای هستی مـن دور مشــــو
می من مستی مـن دور مشــــــو

رشتـه عمـــــر منـی جان منـــی
عشـــق مـن دین مـن ایمان منـی

تـار و پــــود دل بیمــــــار تـوئــی
خــــواب و بیـــداری و پنــــدار توئی

گـرچه همـچون خم می در جوشم
خـــــون دل می خورم و خامــــوشم

رشته ی مهــــــر تـو شد زنجیـرم
گــــر جـــــدا از تو شــوم می میرم

پس مــــرا یـکه و تنهــــا مگـــــذار
مست و افتــــاده از پـا مگـــــذار

#هما_میرافشار

فقط میدونم میلرزیدم و جمع و جور شدنی در کار نبود.

بهم آمپول زدن یا از طریق انژوکتم آمپول تزریق شد رو نفهمیدم. فقط کسی دستمو گرفته صدایی دم گوشم گفت: آروم باش دختر خوب……

آروم باش فقط……. حالت که خوب بشه کمی باید با هم حرف بزنیم……. پدر مادرت زیاد راهنمایی مون نکردند….. فقط خودت میتونی اینکارو بکنی………

فشار دستش رو بیشتر حس کردم و ادامه داد: انشاا… با کمک هم مشکلت رو حلش میکنیم دختر قشنگ……. الان فقط سلامتیت مهمه که باید ضربان قلبت کنترل بشه……. تو که نمیخوای خودتو ناقص کنی مگه نه؟؟؟

لرزشهام داشت کم میشد…….. نمیدونم چرا با حرفاش اطمینانی پیدا کرده بودم……… مثل اینکه در این دنیا کسی بود کمکم کنه و دستی به سمتم دراز کنه…..

بشدت خوابم میومد……. شنیدم همون صدا گفت: به خونواده ش بگین دکترش گفت دیگه تا حالش خوبِ خوب نشه اجازه نمیدم ببیننش……. کاری کردن کارستون که با دیدنشون بازم به این روز افتاد………. دختر بینوا……….

وقتی تکونی بخودم دادم از درد بازوم کمی بیشتر حواسم جمع شد. چشمامو باز کردم و اینبار اطرافمو بهتر می دیدم.

مثل اینکه بیمارستان بودم…… پرده ای در دو طرفم کشیده شده بود ولی از روبرو همه جا رو می دیدم.

پرستارهایی دورتر از من پشت ایستگاهشون بودند و هرکدوم مشغول کاری……. نگاهمو چرخوندم. دستگاههایی بالای سرم بود و سیمهایی ازش پایین اومده به بدنم وصل بود.

نگاهم به سرمهایی افتاد که بالای سرم آویزون بود و صدرصد به بازوم وصل بودند.

جوری احساس آرامش داشتم. جوری بدنم راحت و اعصابم آروم بود. مدتها بود این آرامش و آسایش رو نداشتم و حس نکرده بودم.

پرستاری نزدیکم شد و با لبخند حالمو پرسید. آمپولی در سرمم تزریق کرد و گفت: حالت بهتره ها….. رنگ و روت واقعا خوب شده…..

لبخندی زدم و چیزی نگفتم. همچنانکه برمیگشت گفت: دکتر معالجت میاد کمی باهات حرف بزنه …….. میخواد مشکلت رو اساسی و از ریشه پیدا کنه که بنظرش همه ی بهم ریختگی عملکرد قلبت از اعصابته که همه دست به دست هم دادن و به همش ریختن…..

فکرم بطرف اعصاب ناآرام و ماجراهایی که داشتم رفت. پرستار راست میگفت. همگی دست بدست هم داده کار قلبمو قشنگ ساخته بودند.

هرچی فکر کردم فقط تا زمانیکه روی فرش راهرو دراز کشیدم رو یادم افتاد ………. هیچی یادم نمیومد. اصلا نمیدونستم چه جوری سراز بیمارستان درآوردم.

توی افکارم غرق بودم که چشمم به فرد آشنایی افتاد داشت بطرفم میومد. از لباسش که دکتر بود.

آهــــــــــان….. من ایشونو بالای سرم دیده بودم!

تا رسید نگاهی به دستگاهها انداخته گفت: شکر خدا ضربانت عادی شده ………. واقعا نگرانت بودم. باید سعی کنیم این حال و ضربان تثبیت بشه وگرنه کمی به مشکل برمیخوریم.

تا خبر دادند حالت خوبه خودمو رسوندم با خودت حرف بزنم ببینم چرا به این وضعیت افتادی. الان حالشو داری برام کمی حرف بزنی؟

برگشته صندلی کنارم گذاشت و نشست که چشم بمن دوخت.

داشتم نگاش میکردم. دکتری حدودا ۵۰ ساله با قیافه ای دلنشین و مهربان با اندامی پُر بود.

از فکرم گذشت دکترها همیشه به درددل مریضهاشون میرسن یا من ایندفعه رو شانس آوردم!!!

وقتی نگاهمو دید گفت: اینجوری با تعجب نگام نکن. وقتی قلبت سالمه و بدون هیچ ایرادی، یهو ضربانش کند میشه یا به سرعت نور بالا میره که در هردو حالت احتمال ایستادنش میره، پس یه مساله ی جدی در کاره که ربطی به کار خودِ قلب نداره. فقط میخوام ببینم تشخیصم درسته یا نه!!!

الان تو حرف میزنی و من میشنوم ببینم آخرین تجویزم برای این قلب درمونده و بلاتکلیفت چی میتونه باشه! فقط راحت باش و برام همچی رو تعریف کن.

کمی فکر کردم و …….. دیدم دکتر بهترین گزینه برای درد دلهام هستش.

با آبی که کمی خوردم دهنمو خیس کردم و ماجرای خودمو از پسر همسایه که لوطی و مهربون محل بود شروع کردم.

نظر منفی مامان و بابام و تصمیمشون برای ازدواجم با پسر داییمو گفتم که عاشقم بود و اگه مریض نمی شدم و بیمارستان بستری نبودم، بزور و اجبار همکه شده سر سفره ی عقد نشسته بودم درحالیکه هیچکاری از دستم برنمیومد…………

ازدواج میکردم درحالیکه نه دلم باهام راه میومد نه خودم علاقه ی خاصی به پسر داییم داشتم.

دکتر فقط گوش میکرد و چیزی نمیگفت. در پایان توضیحاتم چند سوال هم ازم کرد و بعد گفت: درسته در این شکی نیست همه ی پدر مادرها با دیدگاه خاص خودشون خیر و صلاح بچه هاشونو میخوان، ولی از این لحظه به بعد به عنوان دکترت دیگه اجازه نمیدم با زندگی و قلبت اینجوری بازی بکنن.

فقط میتونم بگم عمرت به این دنیا بوده که الان داری با من حرف میزنی. اون قلبی که فقط با تک ضربانی تحویل من دادند ، حتی امیدوار نبودم بتونم نجاتش بدم.

اول شرط و شروط هامو با پدر مادرت در میان میذارم و بعد به احتمال ۹۰ درصد اگه وضعت ثابت شده باشه فردا به بخش می فرستمت که بازم باید چند روزی تحت نظر باشی!

آروم گفتم: یعنی میتونین کمکم کنین این مخمصه رو رد کنم؟ دکتر خیلی درموندم …. خیلییییی

دکتر که نگاهش به نوار قلبم در صفحه ی مانیتور بالای سرم بود گفت: اولا امیدت بخدا باشه.

دوما ما هم تلاشمونو می کنیم و با کمک خدا موفق می شیم.

اونشب گذشت. خداروشکر حالم بهتر شده بود. پرستارم که بالای سرم اومده بود از مامان و بابام پرسیدم.

گفت: هر ساعت میان حالت رو می پرسن و اصلا از جلوی CCU جم نمیخورن. ولی دکتر به هیچ عنوان اجازه ملاقات نمیده بهشون. بنظرم جوری پای حسابرسی در میونه که دکتر میخواد دست و بالشون رو جمع کنه………. ولی……. آخه دکتر ما که اینجوری نبود!!!

خندیدم. دلم براشون تنگ بود ولی………. فکر کنم دکتر هم کارش رو بلد بود……… همون بهتر که کمی ازم دور می موندن و …….. می فهمیدن زندگی بدون تک دخترشون چه جوری و چه مدلی می تونه باشه!

همون دختری که حتی نمیخواستن به حرف و خواسته ی دلش اهمیتی بدن……… فقط هم حرف حرف خودشون بود.

فردای اونروز بود که به بخش منتقل شدم و تمام خونواده ام دوره م کرده بودند.

هم منو می بوسیدن …….. هم گریه میکردند……. که هم اشک ناراحتی، هم اشک شوق بود. هق هقهای لیلون همکه تمومی نداشت. گردنمو بغل کرده بود و با های های می گریست.

عزیزجوونم ( مادربزرگ پدریم) محکم در آغوشش کشیده اشک میریخت و میگفت: یه بار دیگه اذیتت کنن نمی بخشمشون. عزیزدلمو برمیدارم می برم خونه خودمون ببینم کی حق داره دهنشو باز کنه……….. کی حق داره بهش زور بگه…….. کی حق داره بهش بگه بالای چشمت ابروست…..

مامانم…… بابام……. چقدر رنگ و روشون پریده بود…… رسما لاغر شده بودند.

نگاهم روی محسن نشست. گوشه ای ایستاده بود و با چشمان پراز اشکش فقط نگام میکرد و چیزی نمیگفت. حتی جلو هم نیومده بود.

فقط نگاهش پراز سوزش……. ناراحتی……. درد بود.

با ورود دکترم به اتاق همه سکوت کردند که دکتر کنارم ایستاده با گوشی به ضربان قلبم گوش داد.

بعد نگاهی به همه انداخته گفت: الان از همگی خواهش میکنم اشکهاتونو جمع کنین که بیمار من نیاز به ا‌شک و آه و ناله نداره.

وقتی همگی میتونین و وسعش رو دارین یه زندگی آروم و پراز شادی بهش هدیه کنین گریه معنی نداره.

همونطور همکه بهتون اطلاع دادم و حرفامو گفتم، کافیه کمی ناراحتش کنین دوباره همون حالتهای خطرناکش برمیگرده که این بار دیگه قولی بهتون نمیدم دخترتونو صحیح و سالم تحویلتون بدم. اتاقم هرچه زودتر خلوت میکنید دخترمون به استراحت نیاز دارن.

دکتر رفت. همه خونواده هامون از عمو و عمه و دایی که خیالشون راحت شده بود بیمارستان رو ترک کردند.

اتاق که خلوت شد، تازه محسن جلو اومد و آروم بطرفم خمیده گفت: میتونم تنها به عنوان پسر داییت حالتو بپرسم و خیالم ازت راحت باشه؟

نگاش کردم. چیزی رو که می شنیدمو باور نمیکردم. فکر کنم نگاه پراز سوالم رو کاملا خوند که گفت: حالت بحدی بد بود و ازت دست شسته بودیم که وقتی عمه رو اونجوری گریان و از حال رفته روی تخت بیمارستان دیدم داشت خودشو کتک میزد، فقط از خدا خواستم تورو به ما برگردونده و دیگه اصراری روی خواسته ام نکنم.

پارلا هرجوری تو بخوای همونو انجام میدم و دیگه ناراحتت نمیکنم. فکر میکنم تمام این ناراحتی ها از گور من بلند شده……

حتما اونجوری که من توی منگنه گذاشتمت خیلی اذیت شدی و قلبت ناراحت شده، وگرنه تو که قلبت تا اونروز چیزیش نبود!

چشمام به اشک نشسته بود و حرفی برای گفتن نداشتم.

فقط در سکوت پتو رو روی صورتم کشیدم و اشکام راه گرفت.

محسن ناراحت و غمگین اتاق رو ترک کرده بود. منم دلم می سوخت……. می سوخت……. می سوخت……. ولی کاری از دستم برنمیومد.

اونشب فقط مامانم اجازه داشت همراهم بمونه که فکر میکنم خودشم نیاز به مراقبت داشت.

رنگ و رو که چه عرض کنم……. خودشم پیر شده بود.
ولی بازم کاری از دستم برنمیومد. این ماجراها بازیهایی بودند که خودشون شروع کرده بودند نه من……..

بیشتر از همه هم این وسط من اذیت شده بودم…… ولی اوضاع خونواده ام هم اصلا خوب نبود…… اصلا……

همونشب بود که در اتاقم باز شد و با وارد شدن کسی تمام قلبم دوباره شروع به لرزیدن کرد….

بگذار دلتنگت شوم گاه به گاهی
بگذار از یادت بسازم تکیه گاهی

بگذار خوابت را ببینم گه گداری
یا لااقل عکست بماند یادگاری

بگذار با رویای تو بیدار باشم
بگذار از احساس تو سرشار باشم

بگذار هر جا عطر یادت هست باشم
بگذار از عطر خیالت مست باشم

بگذار در راه عبورت خاک باشم
بگذار از عشق تو، سینه چاک باشم

بگذار باشم تا ابد چشم انتظارت
تا می تپد قلبم ، بمانم بی قرارت…

همه رفتند. چشمامو بسته بودم و داشتم فکر میکردم.

مامان هم کنارم روی صندلی نشسته بود و بخیال اینکه خوابیدم حرفی نمیزد.

فکرم به سوی ماهیار پرواز کرده بود. یعنی میدونست چه بلایی سرم اومده…….. تونسته بود از منی که چند روزی به هیچ عنوان نبودم خبری بگیره…….. اگه خبری ازم داشت کاش میتونستم اوضاعش رو به عینه ببینم که بدون من چیکارا میکرد…..

چقدر وروجک شیطون گنده بگم رو دلتنگش بودم……
آیا این من بودم تونسته بودم چند روز بدون دیدنش دوام بیارم و زنده هم بمونم؟؟

ولی همین الان دلم برای دیدنش یه ذره بود …….. فقط یه ذره…..

دلم لرزید….. کاش می دیدمش حتی شده برای یه لحظه…….. نفس عمیقی فرو دادم که در اتاقم بصدا دراومد.

چشمامو آروم باز کردم. مامانم بطرف در رفت و بازش کرد.

با دیدن چهره هایی که وسط در پدیدار شد لحظه ای خواستم جیغ بزنم……….. نه کم موند از سر جام بپرم و رقصی بکنم…….. ولی تند خودمو جمع کردم…….. مثلا من مریض بودم و امروز از CC‌U مرخص شده بودم.

سعی کردم چشمامو ببندم ولی راستش فقط و فقط نگاهم به پشت سر ناهید خانم دوخته شده بود که ماهیار با اون قد و هیکلش پشت مامانش ایستاده چشمان مهربون و نگرانش رو بمن دوخته بود.

ولی ……. ولی چقدر لاغر شده بود…… استخونای گونه هاش رسما بیرون زده چشماش بزرگ شده بود…..

مامان کنار کشید و ناهید خانم وارد شد. ماهیار همچنان ایستاده بود و دسته گلی که در دست داشت رو بطرف مامانش گرفته گفت: مزاحم نمیشم تا پارلا خانم استراحت کنن. همینجا بیرون منتظر می مونم.

قلبم لرزید…….. خیلیم لرزید…….. فقط توی دلم گفت: خداجووووونم آخــــــــــه خیلی دلتنگشم……. نزار بره…… نزار ازم دور بشه…..

مامان گفت: خواهش میکنم آقا ماهیار این چه حرفیه. پارلا راحته شما بفرمایید. کم بهتون زحمت ندادیم که حالا بخواین اینجوری شرمنده مون کنین. بفرمایید.

و با دستش داخل اتاق رو نشون داد که ماهیار بعداز مکثی سرشو پایین انداخته با سلامی وارد شد.

بازم قلبم می لرزید و راستش می ترسیدم دوباره کار دستم بده.

ناهیدخانم جلو اومد و درحالیکه خوشحالی از صورتش مشخص بود حالمو پرسیده بطرفم خم شد و قشنگ صورتمو بوسید.

چشماش پراز اشک بود که گفت: الهی بمیرم و دیگه تورو اینجورجاها نبینم. میدونی همه مون مردیم و زنده شدیم…….. میدونی همه مون چه اوضاعی داشتیم……..

فکر کردم: پس اوووووووه یعنی از اول ماجرارو میدونستن ها…….

ماهیار که پایین تختم ایستاده بود. چشمان نگران و پراز عشق و مهربونشو که نم اشکی توشون میدرخشید رو بمن دوخته بود گفت: خوبید پارلاخانم……….. خدارو هزار مرتبه شکر حالتون بهتر شده. ولی باور کنین همه مونو نصفه عمر کردین.

با اون صحنه ای که من دیدم این چند شب رو هم خواب به چشمم نیومده……. از بس نگرانتون بودیم….

فقط گوش میدادم و از حرفاش سر درنمیاوردم. کدوم صحنه…… کدوم نصفه عمر…… کدوم بیخوابی آخه…..

خیلی دلم میخواست بپرسم ولی خب……. فعلا مریض بودم و جای ولنگاری زیاد نبود.

مامانم با شیرینی پذیرایی کرد که پرستاری سرشو داخل اتاق کرده گفت: همراه مریض لطفا به ایستگاه پرستاری بیان.

مامانم از ناهیدخانم و ماهیار معذرتی خواست و از اتاق خارج میشد که ماهیار گفت: اگه نیاز باشه منم بیام. در خدمتم.

مامانم بازم تشکری کرده گفت: نیاز باشه خبرتون میکنم. لطف دارید. و رفت.

ناهیدخانم نگام میکرد و لبخندی پراز حزن روی لبش داشت.
نگاهمو کنار کشیدم که آروم بطرف در راه افتاده گفت: منم برم کنار اعظم خانم باشم شاید کاری داشته باشه. اون بیاد پیش پارلا و من برم دنبال کارا ….

تا بیرون رفت ماهیار خودشو دم در رسونده نگاهی بیرون انداخت. بعد خودشو نزدیکم رسوند و کنارم ایستاد.

فقط نگاهم به حرکاتش بود و اصلا نمیدونستم چه تصمیمی داره.

تند خم شد و لباش روی پیشونیم نشست.

چنان از عمق وجودش منو بوسید که دلتنگی کاملا از حالاتش مشخص بود.

چکیدن اشکی رو روی پیشونیم حس کردم که گفت: میدونی این سه چهار روز رو ماهیارت مرده بود…… اصلا فکر کردی بدون تو چه بلایی سر من میاد دیوووووووووونه!!! این چه کاری بود باهامون کردی دختروی همسایه!!!!

لباش سرید و روی گونه ام نشست. ادامه داد: دیگه با من از اینکارا نکن. باور کن طاقتشو ندارم!!!

بعد با عجله بلند شد و دستی روی چشماش کشیده، نگاهش روی صورتم نشست.

دستشو جلو آورد و گونه های خیس منم با دستش پاک کرد. گفت: میدونی چه بلایی سرمون آوردی ………. منکه فقط داشتم لحظه به لحظه می مردم……….. هرلحظه زجرکش میشدم …….

دستشو از صورتم کنار کشید و کمی ازم فاصله گرفته با بغضی شدید توی صداش گفت: یعنی پارلا باور کن تا دنیا دنیاست خودمو نمی بخشم……. هیچوقت نمی بخشم اونجوری باهات بد تا کردم……… اصلا میدونی ندونسته و ناخواسته چه بلایی سرت آوردم…….. من داشتم تورو دستی دستی می کشتم……. من داشتم با دستای خودم تورو ……..

چشماش دوباره به اشک نشست که گفت: چرا یک کلمه بهم نگفتی پسر داییته فکرم ازت راحت بشه……….. هیچی نگفتی……. هیچی………. توی بیمارستان که دیدمش از حرفهای مامانت تازه شناختمش………. اونموقع بود تازه آهم دراومد چه خبطی کرده بودم…….

معذرت میخوام پارلا………. اینبار ماهیارو داغش میکنم حرف اضافه ای بهت بزنه………. باور کن این چند روز رو فقط پیر شدم……. مُردم……. نه میتونستم صدامو دربیارم……… نه اون لحظات رو فراموشش کنم یا خودمو ببخشم………. فقط داشتم دیوونه میشدم که با دیوونه بازیام باهات چیکار کرده بودم……

آروم گفتم: ولی گناه تو نبود ماهیار باور کن………. من خودم بشدت بیحال بودم و و احساس مریض بودن میکردم………. یادته خودت گفتی چقده تو بیحسی…….. حتی حالشو نداشتم بهت جواب بدم. خیالتو راحت کن و اینهمه خودتو عذاب نده……

نگاهی به عقب انداخته، سرجاش برگشت و پایین تخت ایستاد.

آروم گفت: تو هرچی بگی من سر حرفم هستم. من تورو به این روز انداختم. وگرنه تو که صحیح و سالم از ماشین پسر داییت پیاده شدی.

لحظه ای فکر کردم: الان وقتش نیست ماهیارو توجیه کنم، بعدا هم میشه همچی رو توضیح داد. فقط آروم گفتم: بازم میگم گناه تو نبود. الانم وقتش نیست توضیح بدم. ولی میگم تو گناهی نداشتی پس بیخیال…..

فقط ماهیار…….. چطور تونستی ازم خبر بگیری چی شده و کجام! اصلا انتظارشو نداشتم خبر داشته باشی.

ماهیار چشماشو بست و دستی روی صورتش کشید. جواب داد: خدا اونروز رو ببره و نیاره…… تا یادم میفته فقط سکته میکنم…….. ولی الان خوشحالم کنارتم و خدا تورو به ما ارزانی داشته! بیا این حال خوب رو از دست ندیم.

و شروع به گفتن حرفهای پراز احساس و شوخیهای زیرجلکی کرد که صدای خنده هام بلند شده بود.

(در بخش ماهیار تعریف می کند تمام شوخی و کل کلها آورده شده که روزهای آتی در کانال ارائه میشه)

وارد شدن ناهیدخانم و مامان رو به اتاق رو دیدم که با دیدن خنده های من، خودشونم خوشحال شدند. ناهید خانم رو به ماهیار کرده کاغذی رو بطرفش گرفت و گفت: ماهیارجان این نسخه باید از بیرون بیمارستان تهیه بشه که توی داروخونه بیمارستان نیست. زحمتشو خودت بکش.

اعظم خانم میخواست زنگ بزنه نادرخان بیان که من اجازه ندادم.

ماهیار رو به مامان گفت: خودم در خدمتم و براتون میگیرم. آقانادر هم بهتره کمی به استراحتشون برسن که این چند روز همه تون میدونین چی گذشته بهشون.

بعد نسخه رو گرفت و با تکان سری برام از اتاق بیرون رفت.
خیلی دلم میخواست بدونم وقتی از همه جا بیخبر بودم چه اتفاقهایی افتاده. باید می پرسیدم.

ناهید خانم روی صندلی کنار تختم نشست و دستمو بدستش گرفت. گفت: انشاا… به سلامتی هرچی زودتر مرخص میشی و بخونه تون برمیگردی.

لبخندی تحویلش داده رو به مامان گفتم: مامان من اصلا هیچی یادم نمیاد، فقط میدونم حالم بدبود و چشمام سیاهی میرفت که نتونستم طاقت بیارم و راهرو خونه دراز کشیدم. همین. بعدش چه اتفاقی افتاد؟

مامان که دوباره چشما‌ش به اشک نشسته بود با گوشه ی روسریش اشک چشماشو گرفته گفت: یادته بیرون رفته بودی؟ وقتی صدای در اومد و از خودت خبری نشد، نگران شدم. خودمو به حیاط رسوندم و صدات کردم که دیدم اومدی.

نمیدونم چرا حواسم جمع نبود و اصلا حس نکردم حالت خوب نیست. سیب زمینی هامم درحال سرخ شدن بود که می ترسیدم بسوزن و تند به آشپزخونه برگشتم.

حدود ده دقیقه ای نگذشته بود که احساس کردم صدای زنگ گوشیت به گوشم رسید.

کمی گوش دادم از کجا میتونست این صدا بیاد!!! آخه تو که حتما توی اتاقت بودی…….

زنگ گوشیت قطع نمیشد و کسی هم جواب نمیداد. نگران شدم و خودمو به راهرو رسوندم صدات کنم که چشمم به تو افتاد.

جلوی در روی زمین افتاده بودی و کف سفیدی از دهنت بیرون میریخت……

دیگه نمیدونم چیکار کردم و فقط میدونم جیغ زدم و صدات کردم. اصلا بلد نبودم چیکار کنم………… فقط صدای خودم توی گوشم بود و کسی هم نبود کمکم کنه……

هنوزم برام جای سواله و تا امروز فرصت نشده از آقا ماهیار بپرسم چطور سر از خونه مون درآورد و یهو دیدم بالای سرمون ایستاد……..

خودمو نمی فهمیدم ولی فقط میدونم زندگی تورو مدیون آقا ماهیاریم که بدون هیچگونه معطلی منو کنار زد و تورو به سرعت برداشت و به بیمارستان رسوندیم.

فقط متعجب گوش میکردم و منم مثل مامان هیچی نمی فهمیدم…… یعنی در کوچه مون باز مونده بود که ……..

فکرمو زیاد مشغولش نکردم . حتما از ماهیار می پرسیدم. در این لحظه فقط و فقط میدونستم هنوزم بیشتر از قبل عاشق این اعجوبه هستم …… و هستم و ……. خواهم بود……….

چه کرده ای در آسمان ستاره عاشقت شده؟
دوصد هزاره سوخته دوباره عاشقت شده

سر کلاس درس خود اجازه ای گرفته ای
معلمِ تو با همان اشاره عاشقت شده

دم اذان که رد شدی از آستان مسجدی
موذنش که جای خود مِناره عاشقت شده

هنوز در تعجبم که شیخ مسجد محل
چه دیده که زمان استخاره عاشقت شده!

از عشوه ی لبان تو که گفت: “عاشقم تویی؟”
“نهاد جمله” مُرده و “گزاره” عاشقت شده…

اونروز برای بردن بعضی لوازم یدکی ماشین که توی زیرزمین خونه ذخیره داشتیم بخونه برگشته بودم و آخرین قوطی رو از خونه خارج میکردم چشمم به پژویی سفید افتاد که جلوی خونه پارلا ایستاده بود.

نگاهم روی پارلا نشست.
کنار مرد جوان خوش برو رویی نشسته بود و میخواست از ماشین پیاده بشه…….

نگاه پارلا به ملایمت روی صورتم نشست ولی……… ولی انگار اصلا منو ندید ……….. انگار من وسط در نایستاده بودم………. انگار نگاهش نمیکردم…… انگار بود و نبودم اونجا براش هیچ اهمیتی نداشت……

چنان بیحس و حال نگام کرد که برابر با ندیدن من بود…… نفسهام داغ داغ پره های بینی مو می سوزوند.

یارای نگه داشتن قوطی رو نداشتم و تند در صندوق عقب ماشین انداخته دوباره نگاهشون کردم.

پارلا جلوی در خونه شون بود و با پسره که کنارش ایستاده بود خداحافظی می کردند. بعد وارد خونه شون شد و حتی بدون برگشتن بطرفم در خونه شون بسته شد.

حیران از این ماجرا که اصلا هم سر در نمیاوردم کل بدنم آتیش گرفته بود و چشمام داشت می سوخت!

پسره دنده عقب گرفت و از کوچه خارج شد. فقط میدونم دیوونه شده بودم و در همین لحظه اگه عالم و آدم هم جمع می شدند باید می فهمیدم این پسره کیه که پارلا کنارش هیچ اهمیتی بمن نداد.

میدونستم پارلا زیاد دور نشده که در خونه شونو کوفتم.

هیچکس جوابی نداد. با صدای بغض آلود و خفه ام دوباره درشونو کوفتم و عصبانی از پارلا خواستم تا درشونو نشکستم باز کنه ………. فقط داشتم خفه میشدم…… پارلا به چه حقی کنار یه مرد غریبه نشسته بود رو اصلا نمیتونستم هضم کنم…..

ما حتی حق نداشتیم جلوی چشم بقیه نگاهی بلندبالا به همدیگه بندازیم ولی الان…… پارلا از ماشین یه نفر دیگه پیاده میشد اونم از ورِ دلِ طرف…

در باز شد و در آنی از دیدن پارلا که رنگ و روش هیچ خوب نبود وا رفتم…… ولی خشمم بحدی زیاد بود که بازوهاشو گرفتم و ……

متعجب دیدم پارلا در آغوشم کم موند زمین بیفته که دستام دورش پیچیده شد…….

کاملا از حالش تعجب میکردم، ولی بحدی بهم ریخته اعصابم قاطی بود کمتر به بیحالیش دقت کردم.

حرفامو زدم و متاسفانه هیچ جوابی نگرفتم. اگه مامانش صداش نمیزد فکر کنم همونجا خودمم سکته میکردم……. حالم بشدت بد بود…….. خیلی بد…..

با شنیدن صدای اعظم خانم تند پارلا رو رها کردم و وارد خونه خودمون شدم.

قلبم می کوبید و حتی نمی تونستم داخل خونه برم.

با غیض خودمو روی پله های حیاط انداختم و منتظر شدم پارلا به اتاقش برسه و زنگ بزنم.

تا خبردار نمیشدم اون مرتیکه ی کنار پارلا کی بود امکان نداشت از خونه تکون بخورم.

اصلا نمیدونستم مامان خونه بود یا نه، فقط میدونم الان و در این لحظه باید باید بایــــــــــد با پارلا حرف میزدم.

حدود یه ربعی که گذشت به موبایلش زنگ زدم.

زنگ خورد و خورد بعد قطع شد…… دل توی دلم نبود. کمی صبر کردم. دوباره زنگ زدم. بازم جوابی نگرفتم.

اینبار توی حیاط راه میرفتم و با خشم پاهامو روی زمین می کوبیدم.

پارلا جواب منو نمیداد…… نمیداد…… و این چیزی بود که امکان نداشت…… هرزمان کسی کنارش بود و نمی تونست جوابگو باشه رد تماس میداد……. ولی اینبار…..

قلبم کاملا توی سرم می تپید و گرومب گرومب صدا‌ش اذیتم میکرد……

دوباره زنگ زدم که در زنگ چهارم بود صدای جیغ اعظم خانم بگوشم خورد …… فریاد میزد پــــــــــارلاااااااا……. پارلاااااااا چی شده مادررررررررررر

وسط حیاط ایستاده بودم و چشم به پنجره ی اتاق پارلا داشتم…… اصلا سر در نمیاوردم ماجرا چیه که……

با جیغ بلند اعظم خانم که کمک میخواست بطرف در خونه شون دویدم……. بسته بود.

زنگشونو میزدم…… به در میکوبیدم ولی کسی نبود درو باز کنه……

صدای کمک اعظم خانم همکه فقط قلبمو از کار مینداخت….

برای عشق من…… قلب من…… روح من…… همه ی عمر من اتفاقی افتاده بود و من حتی نمی تونستم خودمو بهش برسونم.

درو کوفتن بیفایده بود و جای درنگ هم نبود. باید کاری میکردم.

خودمو به حیاطمون رسوندم و از بشکه ی روغن ماشینی که گوشه ی حیاط بود بالا رفتم. خودمو روی دیوارشون رسوندم.

پایین اومدن در حیاط همسایه آسان بود و با یه جهش خودمو روی پله های حیاط انداختم.

از چیزی که دیدم داشتم در آن واحد جان می کَندم….. پارلا با همون لباس بیرونش وسط راهرو افتاده بود و اعظم خانم هم با لباس خونه سر پارلا رو در آغوشش کشیده داشت گریان صداش میزد.

بدون هیچ فکری فقط با تپشهای قلبم جلو رفتم و پارلا رو سریع از آغوش مادرش بیرون کشیدم.

داد زدم: تند باشید باید به ییمارستان برسونیمش.

پارلا همچون پرنده ای بی دفاع توی آغوشم بود و چنان به قلبم فشارش میدادم که انگار قرار بود در همین لحظه از من دورش کنند.

در عقب ماشین رو باز کردم و عزیزکرده مو روی صندلی عقب گذاشتم. شالش از سرش افتاده بود که کمترین اهمیتی برام نداشت….

دستام میلرزید……. دلم میلرزید……. چشمام پراز اشک بود…… تمام بدنم سرتاپا سرّ بود ……. اصلا نمیتونستم سویچمو پیدا کنم و ماشین رو روشن کنم درحالیکه سویچ دستم بود و از این دستم به اون دستم میدادم و توی جیبهام دنبال سویچ می گشتم.

ماشین رو روشن کردم که اعظم خانم هم رسید و خودشو بزور کنار پارلا جا داد و راه افتادیم.

خیابونهارو با سرعت نور طی میکردم و از راههایی میرفتم که خلوت تر بود.

دلم میخواست برگردم و نگاهی به پارلا بندازم که …… اونم امکان نداشت. با این سرعت نورم برگشتنم همان و تصادف کردنم همان…..

در اورژانس پارلا رو درجا از دستمون گرفتند و بعداز معاینه ی دکتر بسرعت به CCU منتقلش کردند. تنها چیزی که تحویلمون دادند یک کلمه بود …… فقط دعا کنید کاری از دستمون بربیاد….. اوضاعش خوب نیست….

صدای گریه ها و ضجه های اعظم خانم ویرانم میکرد و زمانیکه دیگه نتونستم جلودار اشکام باشم خودمو به حیاط بیمارستان رسوندم و در گوشه ای خلوت خودمو رها کردم……

عذاب وجدان داشت منو از پا در میاورد….. من باعث تمام اتفاقات افتاده بودم……. من پارلا رو تحت فشار گذاشته بودم در حالیکه جوجوی نازک نارنجی خودم قدرت تحمل اینهمه فشار و خفقان رو نداشت……

میتونستم عوض اینهمه منگنه گذاشتنش، با تلفن خبری از اوضاع جاری بگیرم و پسره طرف پارلا رو بشناسم….

درحالیکه دیوونه وار و ناخواسته اذیتش کرده بودم و عشق بینوامو به این روز انداخته بودم…….

ازشدت ناراحتی و پشیمانی فقط میخواستم بمیرم…… بمیرم……. بمیرم…… تا دیگه چشمم به پارلا نیفته….

چگونه میخواستم توی چشمان نازش نگاه کنم و بگم مسبب تمام ماجراها منم رو نمیدونستم……..

زمانی رو دیدم گوشه ای از بیمارستان دور از چشم همه با صدای بلند می گریستم و زیر زبونم از پارلا معذرت میخواستم.

ته دلم بشدت خالی بود. اونجوری که پارلا رو سریع از دستمون گرفته با یک معاینه به CCU اعزام کرده بودند، فقط دعا میکردم خداوند مهربونِ من و پارلا این دخترو به ما برگردونه و منم هرچی پارلا میگفت همونو انجام میدادم…..

حتی اگه میگفت دیگه دوستم نداره…… به دیده منت قبول میکردم فقط ….. فقط پارلا صحیح و سالم پیش ما برمیگشت که برای همه ی عمرم کفایت میکرد….

اگرخاموشم این شبها ،درون سینه غم دارم
اگر دلگیــرم و تنهــا ، تو را ازدیده کم دارم

حذر کردی تو از عشقم! خیالی نیست دلدارم
اگر بگـریزی از دامـم ، به وصلت باز امیدوارم

من آن صیـاد آهـویم … به خال تو گرفتارم
زعشقت در تب و تابم ، من از عشـق تـو بیمارم

هوای شب چه دلگیرست ومن هم غصه ها دارم
بیـا برگرد به بالینم ، تـو را من دوست می دارم

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان پسر همسایه پارت 21

رمان پسر همسایه جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *