خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان دالیت / رمان دالیت پارت آخر

رمان دالیت پارت آخر

پارت اول تا اخر رمان دالیت نوشته نیلوفر قایمی فر

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دالیت از اینجا کلیک کنید

-چرا گریه می کنی مامان؟!!

-هیــــس!بابا خوابه

-بچه مرد از گشنگی چرا بیدار نمیشه؟!اونقدر بی حال گریه نمی کنه

-تو توی دل بچه ای که حرف می زنی؟!میگم هیــس!

-ای بابا گلو درد گرفتیم از بس با صدای خفه حرف زدیم

-ماشاءا… وا… ما که از تو صدای خفه ای نشنیدیم،صداش از شجریان بازتره میگه صدای خفه

یکی دو نفر خندیدند و یکی دیگه گفت:

-میدیش به من؟!

-دستش دستــش!

-بابا هرمان مگه کوره؟!خودش دکتره ها

-چون دکتره دست بچه رو…

-بیدار شد بیدار شد هیـــس!

-دیگه چرا هیس؟!میخوای پیش پیش کنی دوباره بخوابه؟

دوباره یکی دو نفر خندیدند وای چقدر درد دارم چشامو نمی تونم باز کنم نمی دونم چرا اولین کسی که به ذهنم اومد بابام بود!چشم باز کردم بین جمعیت دنبال بابام گشتم،چرا نیومده؟!من کجام؟!!

-نگارجان!؟

به کسی که صدام کرد نگاه کردم..صداش تو گوشم پیچید…

« -نگار شد ما یه جا بریم تو نیای؟!

با صدای بچگی هام جواب دادم:

-امیرعلی تو از من بدت میاد

علیرضا بغلم کرد و گفت:

-امیرعلی چیکار بچه داری؟!

امیرعلی گفت:

-داریم میریم پارک گل کوچیک بزنیم یا بچه داری کنیم؟!

با حرص جواب دادم:

-مــن بچــه نیستم

-تو خانومی،امیرعلی اذیتش نکن »

-امیرعلی!

امیرعلی دستمو بوسید و گفت:

امیرعلی-سلام

با تعجب نگاهش کردم و هرمان آروم گفت:

هرمان-امیر نکنه دارو بیهوشی زیاد زدن حافظه اش پاک شده باشه،مشکوک نگاه می کنه ها!

بهزاد-دارو زیاد بزنند میره تو کما که!

نینا-برادرا کی تخصص گرفتن؟!نگارجان؟

-نینا بابا کو؟!

هرمان-یاعلی،دیدید گفتم این دارو رو زیاد زدند دیدید دیر بهوش اومد؛نگار رفت به پنج شیش سال قبل شایدم به بیست سال قبل..!نینا رو شناخت!

اکرم-منو می شناسی؟!

بهزاد-تو رو نشناسه که دیگه مخش تعطی ل،خودتو یادش نیاد حرفاتو یاد     ش !

هرمان-یعنی چی؟!با …

نینا-هیــس..نگار؟نگار عزیزم یادته اومدی بیمارستان پسر خوشگلتو به دنیا بیاری؟

به بچه ای که بغل علیرضا بود نگاه کردم…

-بچه ی من؟!

امیرعلی-آره عزیزم بچه ی من و تو

-تو؟!!

من با امیرعلی ازدواج کردم؟!!صدای جیغ بچگی هام تو گوشم پیچید…

«جیغ کشیدم و با گریه گفتم:

-علیرضا!؟امیرعلی موهامو کشید منو زد

امیرعلی با عصبانیت گفت:

-نگو دختره ی کولی

با گریه گفتم:

-مـن،کولــی نیستم»

چشمامو بستم،مغزم سنگین بود،مامان با وحشت گفت:

مامان-امیرعلی بچه ام چرا اینطوری نگاه می کنه؟!چرا اینطوری حرف می زنه؟؟!!!

امیرعلی اسممو صدا کرد..انگار صداکردنش یه تلنگر بود،همه چیز به سرعت نور یادم اومد،چشمامو باز کردم امیرعلی رو دیدم که نفسم اومد بالا…

-امیرعلی..؟بچه ام..؟!

نفس امیرعلی هم بالا اومد و گفت:

امیرعلی-علیرضا؟محمدسام رو بده

به علیرضا نگاه کردم با محبت به بچه نگاه کرد و بعد گذاشتش تو بغلم و گفت:

علیرضا-مبارکه

با تردید نگاش کردم و بعد به پسرم و انگار تموم غم دنیا یهو افول کرد،کوچیک خیلی کوچولو،کم مو ولی با پوست سرخ..از ضعیفیشو معصومیتش گریه ام گرفت،دستشو نوازش کردم و امیرعلی دستمو بوسید و گفت:

امیرعلی-خسته نباشی

-بچه ی ماست،بالأخره به دنیا اومد!

امیرعلی-دیگه تموم شد،دیگه کسی ما رو از هم جدا نمی کنه

علیرضا-بهتره که.. «مکثی کرد و گفت» بهتره که تنهاسون بذاریم

نینا سریع گفت:

نینا-آره این اولین لحظه ی سه نفرشونه

علیرضا نگاه کوتاهی بهم کرد و رفت..یعنی زندگیمو بهم نمی زنه؟!عاقل شد؟!می ذاره زندگی بکنم؟!

امیرعلی-فردا روز عقدمو ن،روز شناسنامه گرفتن برای پسرمون،روزی که علیرضا دوباره پزشک همین بیمارستان میشه،روزی که من و تو و محمدسام یه خونواده میشیم و خبرش بین همه می پیچه،فردا رو ز  که مامانم باورش میشه که نمی تونه عشقمو ازم بگیره،روز  ی که دیگه کسی صیغه بودنتو به روت نمی آره…

-ممنون،خیلی دوستت دارم،خیلی دوستون دارم هردوتونو

امیرعلی سر من و محمدسام رو بوسید و گفت:

امیرعلی-منم دوستون دارم…

فردا روز عقدمون بود مامان،باباجون،هرمان،علیرضا…همه بودن اولین زوجی بودیم که توی اون محضر با بچه اشون میان عقد…مامان از خوشحالی خنده اش جمع نمی شد،علیرضا..نمی دونم چه حالی داشت ولی دیگه منو مثل چند روز قبل نگاه نمی کرد حس گناه از نگاهش نداشتم..آروم بود به روی امیرعلی لبخند می زد و آهسته و کوتاه بهم تبریک می گفت…صیغه رو که فسخ کردن هرمان با شیطنت گفت:

هرمان-حاجی نخون..نخون بذار یه چیزی بگم..امیرعلی تو از حالا تا ده ثانیه مجردی میخوای فرار کنی می تونی ها ولی ده ثانیه تموم بشه یه زن و بچه و دو تا برادرزن و یه باجناق و یه مادرزنی که خیلی هم با هم تفاهم دارین نصیبت میشه!انتخاب کن..

مامان-هرمـــان!

هرمان-ای بابا بذارید یه حق انتخاب بهش بدیم بچه ی مردم رفیق سی سلامهها،ها رفیق بشمارم؟!

امیرعلی به من نگاه کرد و گفت:

امیرعلی-نشمرده چاکر همشونم

هرمان-نه این هنوز سرش داغ   بخون حاجی..لیاقت نداری امیرعلی فرصت بهت داده شد حرومش کردی ای کاش من جای تو بودم!

اکرم-هــرمــــــان!!!

همه خندیدند و خطبه ی عقد جاری شد…

عاقد-عروس خانوم برای بار اول میگم وکیلم؟!

به امیرعلی نگاه کردم و گفتم:

-همین بار اول بسه اگر جدائیمون از یه دقیقه بیشتر طول بکشه قلبم می ایسته پس با اجازه ی بابا که می دونم اینجاست و مادرمو مادرت که می دونم دلش اینجاست و باباجون بله

همه دست زدند و امیرعلی هم بله رو گفت و دست دومو زدند و بعد چند لحظه دیدیم فرح خانوم از در محضر اومد داخل،همه متعجب نگاه کردند و امیرعلی گفت:

امیرعلی-مامـان!!!!

فرح خانوم جعبه ی شیرینی رو باز کرد و گفت:

فرح خانوم-خب باید تو مراسم ازدواج پسرم باشم یا نه؟!

لبخندی زدم و گفتم:

-خوش آمدید

***

-امیرعلــی!مراسم ساعت سه هستا الان دو و نی م  تو تازه از بیمارستان اومدی؟!

امیرعلی-جراحی داشتم نگار نمی تونستم سنبل کنم بیام که!

محمدسام کراوات امیرعلی رو برداشت و دوئید،از جا بلند شدم و گفتم:

-محمدسام نگفتم دست به کراوات بابا نزن؟!از دست تو از صبح تو بار شستم واتوش زدم

صدای تلفن اومد،محمدسام رو بغل کردم و تلفن رو برداشتم و فرح خانوم گفت:

فرح خانوم-نگـار!شما که هنوز خونه اید،مهمونا اومدن..

-مامان به خدا امیرعلی الأن اومد

فرح خانوم-شماها حاضرید؟لباساتونو پوشیدید؟!

-ما بله،امیرعلی تازه رفته حموم

فرح خانوم-الأن عاقد میاد مامان جان -نگران نباشید تا سه می رسیم

تلفن رو گذاشتم و حوله ی امیرعلی رو براش بردم و گفتم:

-امیرعلی بدو،مامانت میگه همه ی مهمونا اومدن مثلا ما باید اول از همه اونجا باشیم ها!

امیرعلی حوله رو روی سرش کشید و گفت:

امیرعلی-من که دو ساعت نباید مثل شما برم آرایشگاه موهامو درست کنند بیا آ..آ یه برس کشیدم تموم شد رفت الأن کت و شلوار می پوشم میریم دیگه مگه نه پسرم؟تو چقد خوشتیپ شدی کی برات کت شلوار خریده؟برای من داماد شدی؟!

محمدسام-بابا

-بابا؟!کت و شلوار باباتم من خریدم کجا بابا برات خریده آدم فروش؟!پس ر  نمک نشناس  … «امیرعلی محمدسام رو بوسید و گفت» سرباز باباش ،می تونی یه دختر بیاری اونم سرباز تو      ش؟!

-مگه میدون جنگه؟!

امیرعلی-اینا گول می خورن،بچه ان «منو بوسید و گفت» ما پشت پرده نشستیم و می خندیم که هنوز نمی دونند مامان و باباشون چقدر عاشق همند

محمدسام رو دادم به امیرعلی و کراوات امیرعلی رو زدم و تا خواست محمدسام رو بذاره زمین گفتم:

-نه نه زمین نذارش که می دوئه یه خراب کاری ای می کنه بدو بریم

امیرعلی-تو از عروس بیشتر استرس داری ها!عزیزم ما دو سال پیش عروسیکردیم تموم شد رفت،دو سال که نه چهارسال..عروس یکی دیگه است..البته اگر بخوای باز میتونیم عروسی کنیم من… -امیرعلـــی!!وای از دست تو زود باش..

راهی خونه ی فرح خانوم شدیم جلوی در تا هرمان ما رو دید گفت:

هرمان-نچ نچ دکترا نه تنها خطشون بده آن تایم بودنشونم بده!..ببخشید شما؟!بده من این شاه دوماد کوچولو رو ببینم..

-هرمان ولش کن بریم سر سفره ی عقد

چهار تائی رفتیم بالا جلوی در علیرضا ایستاده بود تا ما رو دید گفت:

علیرضا-کجائید شما؟!عاقد نیم ساعته اومده می خواستم بیام دنبالتون دیگه کم کم!نگار من بهت زنگ زدم گفتم زودتر از همه بیاید

-امیرعلی جواب بده

امیرعلی علیرضا رو بوسید و گفت:

امیرعلی-چاکر شاداماد گلمون ببخشید..

علیرضا رفت کنار عروس نشست و گفت:

علیرضا-نگار تو بالاسرمون قند بساب

لبخندی بهش زدم و سری به تأیید تکون دادم و محمدسام رو به امیرعلی دادم و رفتم کله قندا رو گرفتم و زیر لب بسم لاله گفتم و قند ساویدم اونم بالا سر همون علیرضائی که داداش مهربون دوران کودکیم بود اونکه بازم مثل همون بچگی هام هوامو برادرانه داشت،اونکه هنوز مثل بچگی هام نگارکوچولو صدام می کرد..انگار دیگه خاطرات تلخ خاک شده بودن و الأن عقد علیرضا با دختر ی  که عاشقشه،این بار قدرشو می دونه این بار انتخاب خودش   این بار همه خوشحالند انگار پاقدم محمدسام سبک بود!

عروس-با اجازه ی پدر و مادرم و بزرگترها بلــه…

پایان

نیلوفر قائمی فر

81/1/98  AM 01:55

تایپیست : علی بلاغی

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دالیت پارت 17

پارت اول تا اخر رمان دالیت نوشته نیلوفر قایمی فر جهت مشاهده پارت های منتشر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *