رمان شب و تنهایی

رمان شب و تنهایی پارت 10

Rate this post

رمان شب و تنهایی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب و بدون معطلی از این رمان از اینجا کلیک کنید

تقریبا یک ساعت دیگه مهمون ها می رسیدن

یه لباس آستین بلند با شلوار چسبون مشکی پوشیده بودم  آرایش ملیحی داشتم و موهام رو بافت هلندي زده بودم  کفش هام رو پوشیدم و رفتم بیرون  

تو راهروي طبقه ي بالا بودم که یهو پام گیر کرد به فرش و داشتم می خوردم زمین که یهو یکی من رو گرفت  

وقتی ازش جدا شدم تازه فهمیدم آرتین بود که من رو گرفته بود  خجالت زده گفتم مرسی آرتین  لبخند زد:قابلت رو نداشت دختر عمو  

گفتم حالا بذار برم و به دستهاش که هنوزم دور کمرم حلقه شده بود اشاره کردم  بدون اینکه به من توجه کنه کمرم رو محکم فشار داد  اخم کردم و گفتم برو کنار  و اگه نرم؟

پوزخند زدم:خودت که می دونی چقدر براي خانواده عزیزم…می تونی امتحان کنی…فقط یه جیغ با نابودي خودت فاصله داري  گفت :می تونم قبلش خفه ات کنم

منظورش رو فهمیدم اما گفتم و اونوقت عرفان گردنت رو می شکنه  دستام رو گذاشتم رو سینه اش و محکم هلش دادم  

عقب کشید اما گفت:تینا دیگه نمی تونم تحمل کنم…می خوامت لامصب  تو غلط می کنی

زل زد تو چشمام:می بینیم، این رو یادت باشه… تو فقط مال آرتینی  گذاشت و رفت  

تو فکر بودم این یهو چش شد؟چرا همچین کرد؟ یهو تانیا گفت واي خداي من تینا این چش بود؟ نگاهش کردم:نمی دونم فکر کنم دیوونه شده  مگه دوستش داري؟

دیوونه شدي؟اون فقط پسر عموي منه نه بیشتر نه کمتر پس چطور به خودش جرات می ده این حرفا رو بزنه؟ گفتم که یه چیز خورده تو مخش  تینا به عرفان بگو

براي چی؟اون هیچ غلطی نمی تونه بکنه مطمئنی؟

آره حالا هم بیا بریم پایین

نیم ساعت از مهمونی گذشته بود اما هنوزم من ناراحت بودم  

درسته من با اکثر پسرا راحت بودم اما فکر نمی کردم که اونا بد برداشت کنن  و حالا با آرتین چیکار کنم؟من هیچ احساسی بهش ندارم  مطمئناً زن عمو اگه از علاقه آرتین باخبر بشه خیلی عصبانی میشه برعکس عمو و بابا که اگه این موضوع رو بفهمن خیلی خوشحال میشن  چشمام رو بستم…هیچ احساسی ندارم…هیچ حسی تو فکر بودم که تانیا گفت بیا بهار اومده  

بلند شدم و رفتم جلو بهار رو بغل کردم و گفتم چطوري عزیزم؟ لبخند زد:خوبم ولی با خودم مهمون آوردم  لبخند زدم:خوش اومدین حالا معرفی نمی کنی؟ به پسري که کنارش بود اشاره کرد:این بهنام برادرمه  

خوش آمدي گفتم و منتظر شدم هویت دختر بعدي فاش بشه  بهار دست دختره رو گرفت و گفت:اینم نیکا نامزد بهنام  دستش رو گرفتم و گفتم خوش اومدین  

هنوز حواسم پی نیکا بود که یه صداي آشنا شنیدم:شماها اینجایین یه ساعته دارم دنبالتون می گردم  

متعجب به همون پسر یه هفته پیش که هنوز متوجهم نشده بود نگاه می کردم که بهار گفت:اینم آقا نیما برادر نیکاجونه

رو کرد به بقیه و گفت دوست عزیزم تینا  

پسره که فهمیده بودم اسمش نیماست من رو که دید یهو چشماش درشت شد  با تعجب به هم نگاه می کردیم که بهار گفت آهاي کجایی دختر؟ تا خواستم حرفی بزنم نیما گفت:خوشحالم که دوباره می بینمت  سرم رو انداختم پایین و گفتم خوش اومدین  

لبخند زد:ممنون تینا خانوم…خداخدا می کردم ببینمتون تا ازتون عذرخواهی کنم بابت رفتار نادرستی که داشتم  

شما باید من رو ببخشید بابت کاري که کردم  

خندید:اشکال نداره…به هرحال از آشناییتون خوشوقتم  لبخند زدم:منم همین طور خواهش می کنم بفرمایید  به صندلی ها اشاره کردم همه به جز بهار رفتن  

همین که اونا دور شدن بهار زود دستم رو گرفت و من رو کشید گوشه ي سالن  متعجب گفتم چته؟

گفت نیما رو از کجا می شناختی؟

خندیدم:میگم خانوم چرا عجیب شده نگو کنجکاویش گل کرده  مرض مثل آدم حرف بزن

ماجرا رو که تعریف کردم زد زیر خنده  گفتم رو آب بخندي دختر  

ولش کردم و رفتم پیش مامان که اشاره می کرد برم پیشش  مامان ازم خواست با تانیا دوتایی برقصیم تا یخ جمع آب بشه  

سري به نشونه ي تایید تکون دادم و رفتم سراغ تانیا و قضیه ي رقص رو گفتم  آهنگ مورد نظر مامان رو گذاشتن و من و تانیا رفتیم وسط تو کل رقص دو نگاه آزارم می داد  

یکی نگاه هرزه ي آرتین روي تنم بود و دیگري نگاه گرم نیما که باعث معذب شدنم می شد رقص که تموم شد با تانیا رفتیم بشینیم  

همین که نشستم آهنگی براي رقص تانگو گذاشته شد  مامان و بابا رفتن و بقیه زوج ها هم رفتن  حتی تانیا و عرفان هم با هم رفتن وسط سالن  

با خودم شروع کردم به حرف زدن:ایش انگار نه انگار من عشق تانگوام اونوقت یه نفرم پیدا نمی شه دستمون رو بگیره ببره وسط

تو افکارم بودم که آرتین دستم رو گرفت و گفت بیا بریم برقصیم  تو اون خلوت هیچ کس حواسش به من نبود  محکم پسش زدم و گفتم راحتم بذار

رفت و من موندم و عصبانیتی که هرلحظه بیشتر میشد  نگاهش آزارم می داد  

دوست نداشتم بیش از حد نزدیکش باشم  باز تو فکر رفتم که آهنگ تانگو تموم شد  جوان تر ها گفتن دوباره  

بزرگتر ها نشستن و یه آهنگ دیگه پلی شد  

خداخدا می کردم که یه آدم پیدا بشه که یکی گفت:ببخشید خانوم تینا

به نیما نگاه کردم و لبخند زدم:بله آقا نیما  

گفت نمی دونم درسته یا نه اما اگه میشه این رقص رو همراهیم کنید  متعجب گفتم من؟ میشه همراهیم کنید؟

چشم هام رو ریز کردم و شروع کردم به فکر کردن  

بد فکري هم نبودا از طرفی تنها بودم و از طرف دیگه دوست داشتم برقصم این نیما هم بد نبود براي یه رقص  

گفتم:اوم قبوله  

دستش رو گرفتم و باهم رفتیم وسط سالن  

بعضیا با تعجب نگاهمون می کردن اما از همه بدتر نگاه عصبی آرتین بود که به ما دوخته شده بود  رقص رو شروع کردیم نیما خیلی خوب می رقصید  

وسطاي رقص گفت:از اون روز که دیدمت مرتبا تو فکرت بودم  نگاهش کردم:چه فکري؟ همش به چشمات فکر می کردم  چشمام؟

آره چشمات خیلی قشنگن ناخوداگاه گفتم جون من؟ خندید:به جون تو  گفتم چند سالته؟

19 سالمه  

جدي؟منم 17 سالمه  پس چجوري کنکور دادي؟

نیمه ي اول سال به دنیا اومدم  آهانی گفت به رقص ادامه داد  کمی بعد رقص تموم شد همین که نشستم آرتین محکم دستم رو گرفت و کشید  متعجب گفتم هوي چته؟

چمه؟نمی دونی؟اون کی بود که باهاش رقصیدي؟ فکر نمی کنم به تو مربوط باشه  هست لعنتی به من ربط داره  

ببین آرتین حدواندازه ي خودت رو بدون تو در حدي نیستی که بخواي به من بگی چیکار کنم و چی کار نکنم  

این کسی که حد تو نیست به زودي تنها مرد زندگیت میشه  

زل زدم تو چشمام و گفتم:تنها مرداي زندگی من عرفان و بابامن…اگه قرار باشه به این حریم کس دیگه اي رو راه بدم اون تو نیستی  

محکم بازوم رو فشار داد:خیلی زود خواهی فهمید فقط من تنها مردت میشم…دیگه حتی اجازه نمیدم بابات و عرفان هم پا تو این حریم پا بذارن

محکم بازوم رو از حصار دستش خارج کردم:شتر در خواب بیند پنبه دانه  پوزخند زد:می بینیم  ازم دور شد  

عصبی نشستم رو صندلی و گفتم لعنتی  

تانیا نزدیکم شد:تینا…به عرفان بگو به خدا یه بلایی سرت میاره ها غلط کرده…هیچ کاري نمی تونه بکنه تینا من می ترسم…آرتین خیلی شروره  خنده ام گرفت:شرور؟

کوفت الان وقت شوخی کردنه؟ آخه خیلی باحال گفتی شرور  راست میگم دیگه  

نگران نباش خواهري…اگه دوباره بخواد غلطی بکنه به عرفان می گم چشماش رو دربیاره تو بشقاب بذاره جلوت کوفت چندشم شد  

داشتم می خندیدم که بهار اومد جلو و دستم رو گرفت و من رو کشید سمت سالن:خیر سرت مهمونی قبولی شماست،به خدا من معماري قبول میشدم روپام بند نبودم  خندیدم و همراهیش کردم  

مهمونی تموم شده بود و همه داشتن می رفتن  

نیما ایستاد جلوم و گفت خیلی خوشحال شدم که باز دیدمت لبخند زدم و گفتم ممنون که اومدین

یه چیزي بگم دچار سوء تفاهم نمیشی و نمی زنی تو گوشم؟ خنده ام گرفت و با خنده گفتم:بگو

دوست دارم بازم ببینمت…دوست ندارم این آشنایی به همین جا ختم بشه  باید ببینم تقدیرمون چیه منظورت رو نمی فهمم  اگه قرار باشه بازم همدیگه رو ببینیم حتی اگه خودمون هم نخوایم بازم هم رو خواهیم دید…باید ببینیم تقدیر چی میگه  

اگه تو اینجور می خواي باشه…گرچه دوست داشتم بیشتر باهات آشنا شم  بهار صدا زد:آقا نیما…وقتشه که بریم  

نیما دستش رو دراز کرد سمتم:خب من دیگه میرم دستش رو گرفتم:به سلامت  

بعد از رفتن آخرین مهمون خسته به اتاقم رفتم و افتادم روي تخت با صداي زنگ گوشیم از افکارم بیرون اومدم  سوسن بود که زنگ میزد:جانم خواهري؟

تینا جان من رسیدم و کاري که خواسته بودي رو انجام دادم  

دستت درد نکنه  

عزیزم من فردا برمی گردم امشب می مونم پیش ترنم  باشه عزیزم…مراقب خودت باش  

تو هم مراقب باش…آبجی خواهش می کنم دست به کار ابلهانه اي نزن لبخند هایت روي لبت باعث شادي همه خواهد شد  

اي کاش همه می فهمیدند این لبخند هزار بار بدتر از گریه است خندیدم:چشم عزیزم  کاري نداري؟ نه دیگه استراحت کن  باشه توهم مراقب خودت باش

گوشی رو قطع کردم و دوباره غرق در خاطرات شدم  یک ماه از روز جشن گذشته بود که قرار شد اسباب کشی کنیم  خونه ي جدید برخلاف خونه ي قبلی ویلایی بود  

چند روزي بود که عرفان گیر داده بود می خواد شرکت خودش رو بزنه بابا می گفت سرمایه می خواد اما عرفان پافشاري می کرد  جو خونه اصلا خوب نبود  

اون روز قرار بود با تانیا بریم خرید سوار ماشین شدیم و راه افتادیم  همین که از در خارج شدم یهو یه پسره جلوي ماشین سبز شد  محکم زدم رو ترمز  

با ترس به پسره نگاه کردم که اونم با بهت نگاهم می کرد  سریع پیاده شدم و گفتم خوبی؟ متعجب گفت:تینا؟اینجا چی کار می کنی؟ عینکش رو که برداشت تازه شناختمش  متعجب گفتم:نیما؟

لبخند زد:انگار تو تقدیرمونه که هم رو ببینیم  سرم رو تکون دادم و گفتم اینجا چیکار می کنی؟ به خونه ي روبه رویی اشاره کرد و گفت اونجا خونمونه  متعجب گفتم خونتون؟

سرم رو خاروندم و گفتم انگاري همسایه شدیم  

به خونمون اشاره کردم و گفتم چند روزي میشه که اسباب کشی کردیم خندید:جالبه  گفتم:جایی می رفتی؟ آره یه سر می رفتم شرکت شرکت؟اونم پیاده؟ ماشینم دیروز خراب شد  کدوم سمته؟بیا برسونمت  خوشحال شد و مسیرش رو گفت  تقریبا هم مسیر بودیم گفتم سوار شو  عقب نشست و گفت ممنون  

خواهش می کنمی گفتم و راه افتادم  

کمی بعد گوشیش زنگ خورد جواب داد:سلام داداش  

یعنی چی؟ما قرار گذاشته بودیم که هفته ي بعد شرکت رو افتتاح کنیم یعنی چی که سرمایه نداره،اگه سرمایه نداشت غلط می کرد می گفت می تونه پس من الان چه غلطی کنم؟ لعنت به همتون…

گوشیش رو قطع کرد  گفتم چیزي شده؟

پوفی کرد و گفت کسی که مثلا قرار بود شریکم بشه الان زده زیر همه چیز و می گه سرمایه نداره  شرکت می زنی؟

آره قرار بود بزنم اما حالا موندم چیکار کنم چه شرکتی؟ ساختمان سازي  

یهو من و تانیا با هم گفتیم ساختمان سازي؟ متعجب گفت آره…مگه چیه؟

خندیدم:چه تصادفی…عرفان ما هم دنبال شریک می گرده عرفان شما؟ آره داداشم  

واقعا؟چه خوب…می تونی بگی بیاد پیشم؟ شماره اش رو میدم بهش زنگ بزن  گوشیش رو برداشت و منتظر شد  

شماره ي عرفان رو بهش گفتم و اونم تماس گرفت  حدود 20 دقیقه بعد رسیدیم شرکتش  رفتیم بالا و منتظر اومدن عرفان شدیم  

عرفان اومد و شروع کردن به حرف زدن درمورد کار و شرکت به عرفان گفتم که میرم به خریدم برسم  

گفت برو اومدنی بیا دنبالم تا ناهار رو بیرون بخوریم  باشه اي گفتم و رفتم پی خریدم  

اون روز بعد از یه ناهار حسابی به خونه برگشتیم  

خوشبختانه عرفان با نیما به نتیجه رسید و قرار شد 10 روز دیگه شرکتشون رو افتتاح کنن یک ماه گذشته بود که بابا گفت می خواد به خاطر موفقیت هاي عرفان یه جشن بگیره  عرفان از نیما خواست که با خانواده اش بیاد اونم قبول کرد  روز مهمونی بود  

حضور گاه و بیگاه آرتین خیلی عصبیم می کرد  

تو سالن تنها نشسته بودم که در باز شد و عمه ایران اومد تو  پریدم هوا و گفتم عمه جون  

دویدم سمتش و محکم بغلش کردم و گفتم واي عمه دلم برات تنگ شده بود  خندید و گفت منم دلم برات تنگ شده بود خانم کوچولو  پا کوبیدم روي زمین:عمه من کوچولو نیستم  خندید و لپم رو کشید:کوچولویی خوب  

خندیدم و محکم لپش رو ماچ کردم و گفتم چمدونت رو بده به من چمدون رو گرفت سمتم و گفت مرسی عزیزم چمدون عمه ایران رو بردم تو اتاق مهمان  خودش هم رفت به مامان سلام کنه  بالاخره مهمونی شروع شد  

عمه ایران داشت خوش امد می گفت  نیما و یه مرد میانسال وارد شدن  

من و عرفان رفتیم استقبالشون عمه ایران هم اومد کنارمون  نیما جلو اومد و گفت سلام  

خوشامد گفتیم که مرد همراهش رو معرفی کرد:ایشون پدرم آقا نریمان هستن  خوشامد گفتیم که عمه ایران گفت ببخشید شما…

حرفش رو قطع کرد  

متعجب به عمه که به آقا نریمان نگاه می کرد نگاه کردم و گفتم ایشون رو می شناسی؟ مطمئن نیستم که ایشون همون آقا نریمانی باشه که من می شناختم  

آقا نریمان که تا حالا ساکت بود و به عمه نگاه می کرد یهو با حیرت گفت ایران خانوم؟

با تعجب به اونا نگاه می کردم که بفهمم این آشنایی از کجا سرچشمه می گیره که عمه ایران چشماش پر شد و با بغض گفت باورم نمی شه…بعد از این همه سال؟

آقا نریمان گفت:باورش براي منم خیلی سخته  گفتم داستان چیه؟بگین ما هم بدونیم

عمه ایران لبخندي زد و گفت:فعلا بفرمایید داخل  با اعتراض گفتم اما عمه من خیلی کنجکاوم  

عمه لبخند زد:بعدا می تونیم در مورد این مورد حرف بزنیم زشته مهمان ها رو راهنمایی کن  عصبی چشمی گفتم و نیما و پدرش رو راهنمایی کردم  وقتی قضیه رو به تانیا گفتم اونم متعجب شد  اواخر مهمونی بود که همه رفتن  نیما و پدرش هم می خواستن برن  

رفتم جلو و گفتم خواهش می کنم برام تعریف کنید  

آقا نریمان لبخندي زد:دیر وقته دخترم خونه هامون هم که به هم نزدیکن بعدا می تونیم در این مورد بیشتر حرف بزنیم  

خودم رو لوس کردم:آقا نریمان…خواهش می کنم  بابا گفت:تینا زشته  گفتم:بابا خوب کنجکاوم  مامان گفت تینا بسه…

مامان

اي بابا از دست تو…خیلی خب آقا نریمان فردا بیاین خونه ي ما تا کنجکاوي این خانوم برطرف بشه نیما:

رسیده بودیم تهران  

نمی دونم نیکا چجوري موضوع رو به بابا گفته اما هر پنج دقیقه زنگ می زنه می گه که چرا نرسیدید

شیدا رانندگی می کرد و امیلی جلو نشسته بود  سینا با نگرانی بیرون رو نگاه می کرد  

زدم رو دستش:نگران نباش داداش  

نمی تونم نیما…نمی تونم آروم باشم اونم بعد این همه سال

دستش رو فشار دادم و گفتم هیچ اتفاقی نمی افته فقط الان می ریم بابا رو می بینی گفتنش براي تو آسونه  شاید اینطور باشه  

نگران زیرلب گفت بیچاره تینا…حالا احساسش رو درك می کنم  عصبی گفتم چه ربطی به اون داره؟ یه لحظه گفت:سرنوشت اون خیلی تلخه

زیرلب گفت واي تینا…اگه به خاطر اون قسم نبود…

ساکت شد گفتم:قسم؟

تینا اونقدر مهربونه که گناه نا کرده رو به گردن گرفت تا تو خوشحال باشی چه ربطی داره؟

ربط داره،وقتی تو گفتی شیدا…اون ساکت شد چون فکر می کرد اینجوري براي تو بهتره…اون ازت گذشت درحالی که براش خیلی راحت بود عروسیت رو خراب کنه اونم فقط با یه کلمه  کافیه…کافیه سینا دوست ندارم حرفی در مورد اون بزنی  شیدا بلند گفت خب رسیدیم  سینا باز نگران به خونه نگاه کرد  نگران بودم به خاطر بابا  

خدا کنه همه چیز به خیر و خوشی تموم بشه  از ماشین پیاده شدم  

دست سینا رو گرفتم شیدا هم کنار امیلی ایستاد  وارد خونه شدیم  

بابا پشت به همه روي مبل نشسته بود  نیکا زودتر از همه ما رو دید  ایستاد و گفت:واي خداي من…داداشی  سینا با تعجب گفت:باورم نمی شه،نیکا؟ بابا لرزون ایستاد و برگشت سمتمون  زل زده بود به سینا…نه اشکی نه حرفی ساکت خیره بود به سینا  

سینا اما گریه می کرد و می گفت بابا…بابا جون بابا آروم جلو اومد  

اما قبل از اینکه دستش به صورت سینا بخوره بی هوش افتاد روي زمین  تیکا جیغ زد:بابا

سینا زیر دست بابا رو گرفت و نشوندش روي مبل  

ایران جون سریع یه لیوان آب قند آورد براي بابا و نیکا کمی به بابا آب قند داد  کمی بعد بابا به هوش اومد  سینا دست بابا رو گرفت:بابا…خوبی؟ بابا محکم سینا رو بغل کرد  

زیر لب می گفت:باورم نمی شه،باورم نمی شه که تو زنده باشی پسرم  سینا:بابا…من فکر کردم تو مردي یعنی فکر کردم همه اتون مردید  بابا زل زد تو چشماي سینا:بهم بگو که چه اتفاقی برات افتاده  سینا شروع کرد به تعریف کردن ماجرا همه نشستن و گوش دادن  

داستان که تموم شد نیکا گفت واي خداي من تو داري پدر میشی همه به امیلی چشم دوختن  بابا گفت:بیا اینجا دخترم

امیلی پیش بابا نشست و گفت بله پدر  بابا خندید:نوه ام پسره یا دختر؟

امیلی خندید:دختره پدر تازه اسمش هم نگینه بابا گفت خداروشکر خب کی به دنیا میاد؟ حدودا 20 روز دیگه

نیکا گفت واي خدارو شکر زود تر از اون چه که فکر می کردم دارم عمه میشم  همه خندیدن  

خداروشکري زمزمه کردم و به سوال ها جواب دادم تینا:

سوسن ساعت 12 ظهر برگشت  

خوشحال شدم چون اون تنها کسی بود که داشتمش

من باوجود خانواده،خونه و زندگی تنها و بی کس بودم و حالا،باز قرار بود باري روي دوش سوسن باشم

تازه نشسته بودیم که سوسن گفت:تینا،باید… باید یه چیزي بهت بگم یه لحظه قلبم ایستاد دلم گواه خوبی بهم نمی داد  نگران زل زدم به لب هاش  

با زبونش لب هاش رو خیس کرد و گفت:من راستش…

نفسی گرفتم و این بار زل زدم تو چشماش  

دست هام رو گرفت:تو تنها کسی هستی که من دارم دست هام یخ زده بود اونم فهمید:چرا دستات یخه؟ زیر لب گفتم:بگو تا سکته نکردم  لبش رو گزید:تینا من باید برم آمریکا زمان ایستاد،همه چیز یهو متوقف شد  مغزم قفل کرده بود  

خیلی آروم گفتم:می خواي تنهام بذاري؟

گفت:می خوام برم آمریکا…باهام بیا  براي چه کاري؟ در مورد شرکته…معماري پیشرفته ي غربی  حتما باید بري؟

اگه بخوام شرکت جدیدم خیلی زود موفق بشه آره  باشه  من بودم که گفتم باشه؟چرا این رو گفتم؟من کی راضی به رفتنش شدم که اینقدر راحت گفتم باشه؟

متعجب گفت یعنی مشکلی نداري؟

سرد گفتم:نه چه مشکلی؟تو حق داري پیشرفت کنی من حق این رو ندارم که جلوت رو بگیرم  متعجب گفت:این حرفا یعنی چی تینا؟

یعنی نمی فهمی یعنی چی؟خب تو می خواي بري حق این رو داري  تینا با من بیا  کجا بیام؟یادت رفته؟

به اطراف اشاره کردم و همزمان گفتم اینجا جاییه که من باید باشم،اینجا خونه ي منه  تینا من خواهرتم…چطور تنهات بذارم

خیلی راحت،همون طور که خانواده ام رهام کردن  صداش لرزید:تینا

زل زدم تو چشماش:حق داري سوسن،حق داري زندگی کنی،درس بخونی،حتی ازدواج کنی…من مانعت نمی شم من بدون تو نمی رم میري چون من می گم

این یه دوره ي 5/1 ساله است چطور تنهات بذارم؟ من نمی خوام سربارت بمونم

تینا…

حرفش رو قطع کردم:سوسن جان،من دوست دارم تو این کشور باشم تو کشوري که خانواده و عشقم توش زندگی می کنن ولی تو تهران رو ترك کردي

ترك کردم چون می دونستم ممکنه یه روزي یه جایی من رو ببینن،اما اینجا،تو این شهر دور امکانش کمتره  خواهري

هر وقت دلتنگم شدي فقط کافیه که بهم زنگ بزنی  باشه

فقط یه چیزي ازت می خوام قسم بخور به هیچ کس در مورد گذشته ي من حرفی نزنی  ولی…

قول بده  

باشه پس تو هم یه قولی بهم بده  دستش رو گرفتم:هر چی که باشه  

یه حساب برات باز می کنم همش هم پول میریزم تا اگه نیاز داشتی بتونی برداري اخم کردم:نیازي…

بسه قول دادي  لبخند زدم:چشم  

سوسن خندید و گفت آفرین دختر خوب  سوسن دراز کشید  

منم دراز کشیدم و باز شروع کردم به فکر کردن  

روز بعد،همه تو خونه ي ما جمع بودن و منتظر حرف زدن عمه ایران و آقا نریمان بودن  اما هر دو نفر ساکت نشسته بودن و در کمال آرامش چاي می خوردن یهو ایستادم و گفتم اي بابا خسته شدم نمی خواین شروع کنین؟

عمه خندید و گفت:آقا نریمان من شروع کنم یا شما می گین؟

آقا نریمان لبخند زد:تجربه نشون داده خانم ها بهتر گذشته رو تعریف می کنن  عمه لبخند زد و شروع کرد به تعریف کردن گذشته:

پدر من خان یه روستاي بزرگ نزدیکی هاي تبریز بود  بابا دو پسر داشت و یک دختر  

من کوچکترین فرزندش و تنها دخترش بودم  هم برادرام هم پدرم تعصب خاصی روي من داشتن  

اما پدر من یه اخلاق خیلی خوب داشت و می گفت هیچ کدوم از بچه هاش رو مجبور به ازدواج نمی کنه  

خان بابا خیلی مهربون بود با بچه هاش  

مخصوصا من رو دوست داشت و همیشه عزیز کل روستا بودم  

عمه خندید:بعضیا می گفتن یعنی خان چه کسی رو به عنوان داماد خودش انتخاب می کنه؟ بعضیا هم می گفتن خان اونقدر دخترش رو دوست داره که هیچ وقت راضی نمیشه شوهرش بده  این حرف ها اکثرا تو روستا رواج داشت تا اینکه…

عمه به آقا نریمان نگاه کرد و گفت یه روز خبر دار شدم قراره مهمون بیاد خونه ي ما  

زن هایی که اومده بودن غذا رودرست کنن می گفتن مهمونمون دوست بچگی خان باباست که داره با خانواده اش میاد دیدن بابا

خان بابا هیچ وقت اجازه نمی داد برم جلوي مهمون ها  

براي همین بی خیال مهمونی شدم و یه سبد برداشتمو رفتم کوه تا کمی کنگر پیدا کنم و به خونه ببرم  

تو همین زمان مهمان ها رسیدن به خونه ي ما

آقا نریمان که یه پسر جوون بود از بودن تو جمع بقیه خسته میشه  

خان بابا که این موضوع رو می فهمه به نریمان پیشنهاد میده کمی بره اسب سواري  نریمان هم قبول می کنه اما راه رو گم می کنه  

منم که حسابی کنگر چیده بودم و تو راه هم یه عالمه قارچ پیدا کرده بودم بی خیال تو دامنه ي کوه نشسته بودم

من دختر کوه و دشت بودم  

یه آتیش درست کرده بودم قارچ ها رو تو رود شسته بودم و از یه چوب دراز به عنوان سیخ استفاده کرده و قارچ ها رو به سیخ کشیده بودم  

می خواستم قارچ هام رو روي آتیش کباب کنم و بخورم که متوجه یه مرد غریبه سوار بر اسب شدم  مرد پیاده شد زل زد بهم و گفت دبشمه (تکون نخور) ترسیده گفتم نمنه(چی) به پشت سرم نگاه می کرد  

ترسیده بودم خواستم بلند شم که داد زد ددیم دبشمه (گفتم تکون نخور) اومد جلو و خم شد روم  

باز ترسیدم چون اون یه غریبه بود و حالا اینقدر بهم نزدیک شده بود  یهو چاقوي کوچکی در آورد و زد روي زمین  سریع برگشتم و یه مار دیدم که کشته شده بود  گفتم خداي من  

متعجب گفت فارسی بلدي؟ آره بلدم  

اینجا چیکار می کنی؟نمی دونی چقدر خطرناکه؟ بی خیال نشستم و گفتم حالا اتفاقیه که افتاده  

قارچ ها رو گرفتم رو آتیش و گفتم ممنون که نجاتم دادي راستی تو کی هستی؟ چوب رو از دستم گرفت:سوزوندیشون بده ببینم  کمی بعد بدون توجه به من شروع کرد به خوردن معترض گفتم:بده به من ببینم  

نمی خوام نجاتت دادم حالا اینا دست مزد منه  

نخیر اینا مال من بود بعدا دستمزدتو بهت میدم نخیر من فقط اینا رو می خوام  خیلی نامردي حداقل یکم بده بهم  کمی نگاهم کرد و گرفت سمتم  خوشحال شروع کردم به خوردنشون  

تموم که شد ایستادم و گفتم خب من دیگه میرم ایستاد جلوم:وایسا،من راهم رو گم کردم  یه قدم رفتم عقب:فاصله ات رو با من حفظ کن یه قدم اومد جلو:دختر کوچولو اگه حفظ نکنم چی؟

بدون تکون خوردن زل زدم تو چشماش:اونوقت بابام تیکه تیکه ات می کنه  خندید،بلند بلند  متعجب گفتم دیوونه  

همین که خواستم بچرخم پام گیر کرد به دامنم و محکم خوردم زمین مطمئن بودم پام پیچ خورده نشستم و پام رو لمس کردم و اشک هام جاري شد  زانو زد:چی شد؟

نگاهش کردم و با بغض گفتم پام.  

گفت کدوم پات؟

به پام نگاه کرد و گفت بذار ببینم  خودم رو عقب کشیدم:نمی خواد بهتره برم  می تونی بایستی؟ آره  عقب ایستاد  سعی کردم بلند شم  

همین که پام خورد به زمین جیغی کشیدم و محکم خوردم زمین  

اومد جلوم و گفت چی شدي؟ بدتر از قبل زدم زیر گریه  

دستم رو گرفت و گفت بلند شو دختر هوا داره تاریک میشه باید قبل از بیرون اومدن گرگ ها بریم روستا

با کمکش ایستادم و گفتم ببین اگه فکر بدي تو سرت باشه…

ببین دختر جون اینقدر فکر نکن من هر چی باشم کثافت نیستم  به هر حال من که گفتم  

ایستاد روبه روي اسب و گفت:می خوام سوارت کنم رو اسب آماده اي؟ آره  

کمرم رو گرفت و بلندم کرد و من رو سوار اسب کرد  خودش افسار اسب رو گرفت و گفت حالا از کدوم راه برم؟ باید از حاشیه ي رودخونه به سمت جنوب بریم  باشه  

چند دقیقه سکوت برقرار شد  گفتم:راستی اسمت چیه؟ نریمان تو چی؟ ایران  

لبخند زد:چه جالب  چیش جالبه؟ شباهت اسم هامون  

ساکت شدم که گفت:دخترجون تنها تو این دشت چیکار می کردي؟نترسیدي که گرگ ها تکه تکه ات کنن؟

من ازشون نمی ترسم

این دلیل نمیشه که سرت رو برباد ندي  

نمی دم پسر شهري  

می دونستی خیلی زبون دراز و گستاخی؟ آره

ببین دختر جون من اگه بخوام می تونم کاري کنم که تنبیه بشی  مسخره بازي در نیار،جرات این کار رو نداري  

ایستاد و زل زد تو چشمام:می خواي بدم چشمات رو در بیارن؟

مثل اینکه با من سر جنگ داري،خوب گوش کن پسرجون…بلایی سرم بیاد کل روستا نابودت می کنن چون اگه بلایی سر تنها دختر خان بیاد خان بابا کل خاندانت رو نابود می کنه  خان؟منظورت اینه که تو دختر خانی؟ در سکوت نگاهش کردم  

یهو زد زیر خنده:پس تو عزیز دردونه ي این روستایی،کسی که پدرم برام در نظر گرفته  یه لحظه نفسم گرفت

در نظر گرفتنم؟براي ازدواج با نریمان؟ یه لحظه سرخ شدم از خجالت  نریمان بی خیال راه می رفت  یه لحظه نگاهش کردم و دلم لرزید  

اون تنها کسی بود که اینقدر بهم نزدیک شد  تنها کسی که رفتارش باهام متفاوت بود  تنها پسري که شاید دوست داشتم شوهرم بشه  رسیدیم به روستا  مستقیم رفتیم خونه  

خان سریع اومد جلو و گفت چی شده دختر؟ البته ترکی حرف می زدیم  

گفتم افتادم زمین این مرد غریبه کمکم کرد

خان نگاه عجیبی به ما کرد و گفت حالا خوبی؟ سرم رو انداختم پایین:فکر کنم پام پیچ خورده  

بابا من رو برد تو اتاق دیگه اي شکسته بند اومد و پام رو دید و گفت که در رفته  پام رو جا انداخت البته خیلی درد داشت  

همه که رفتن خان بابا اومد پیشم و گفت:وقتی بیرون بودي با پدر نریمان درمورد تو حرف می زدیم  سرخ شدم که گفت می خواي ازدواج کنی؟

لبم رو گزیدم:هر تصمیمی برام بگیري قبول می کنم خان بابا  خان بابا فهمید راضی ام به ازدواج  سرم رو بوسید:مبارك باشه دخترم  مراسم هاي مختلف زود انجام شد  

دقیقا قبل از عروسی و عقد عموم کشته شد  یکی گفت که دیده پدر نریمان عمو رو کشته

نمی دونم اون راست می گفت یا نه اما همه چیز خراب شد  نریمان و پدرش رفتن تهران چون همه ي روستا دنبالشون بودن  ازدواج به هم خورد  

از اون روز ها 28 سال می گذره اما من تا امروز ازدواج نکردم  و حالا بعداز این همه سال،دیدن دوباره ي نریمان برام عجیبه  

آقا نریمان گفت:پدرم در لحظات آخر عمرش قسم خورد عموت رو نکشته  

نفسی گرفت و گفت:بعد از برگشتن به تهران،اونقدر دوستت داشتم که نمی خواستم ازدواج کنم اما پدرم قسمم داد که ازدواج کنم  

پدرم اصرار داشت که عروسی من رو ببینه و نوه هاش رو بغل کنه  

به خاطر پدرم با دختر خاله ام یلدا ازدواج کردم و صاحب دو پسر و یه دختر شدم  اما یلدا و سینا پسرم تو سالهاي جنگ کشته شدن  

حالا ایران خانومی که هیچ وقت فکر نمی کردم دوباره ببینمش اینجا دیدمش  

پریدم هوا و با شیطنت گفتم:چه قشنگ حق شماست مال هم بشین  مامان نیشگون ریزي از بازوم گرفت و گفت بگیر بشین  ریز ریز خندیدم و گفتم مگه بد می گم؟

عمه چشم غره اي به من رفت و گفت بگیر بشین  نشستم و گفتم عمه جون به دل نگیر  

صداي زنی که پرواز تهران رو اعلام می کرد بغضم رو بیشتر می کرد  سوسن کنارم نشسته بود  

گفتم پرواز آمریکات که هفته ي دیگه است چرا از حالا میري تهران؟

می دونم عزیزم اما یه سري خورده ریزه باید از تهران بخرم تازه باید یه سر به لیلا و ترنم هم بزنم  اي کاش…

سکوت کردم،حقش رو نداشتم  بیا با من بریم تهران خواهش می کنم نه نمی خوام  براي چی؟ فقط می ترسم  

دوست داشتم تا لحظه ي آخر کنارم باشی نه، دوست داشتم با من به آمریکا می اومدي  قبلا هم بهت گفتم  تینا

کافیه سوسن خواهش می کنم دیگه خواهشت رو تکرار نکن چون دوست ندارم بازم این جواب رو بهت بدم

سوسن بغلم کرد:باید برم،مواظب خودت باش  

محکم بغلش کردم:نگران من نباش و با خیال راحت برو به آموزشت برس  بوسیدمش و ازم جدا شد  

همین که از دیدم خارج شد برگشتم و اشک هام جاري شد  

به آرامش برگشتم  

دیگه آرامش مثل قبل نبود،دیگه حس می کردم خونه ام نبود  حس می کردم من رو آوردن دیوونه خونه  احساس راحتی نمی کردم،برام خیلی سرد بود  زدم بیرون و روي شن هاي ساحل نشستم  

روابط خانواده ي ما و خانواده ي نیما خیلی خوب شده بود  عمه هم مدتی می شد که خونه ي ما مونده بود  

با تمام اینا حضور آرتین با حرف هاش و کار هاش باعث آزارم می شد  کم کم داشتم از دستش عصبی می شدم  می دونستم آخرش عرفان یه بلایی سرش میاره  صداي تانیا من رو از فکرم در آورد:هوي تینا  هوي به خودت چیه؟

بابا می گه اگه آخرهفته کلاس نداري بریم شمال کمی فکر کردم و گفتم نه کلاس ندارم  آخ جون  

دوید بیرون و بلند گفت:بابا حله برنامه رو ردیف کن  خندیدم و گفتم آخ جون یه سفر  

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن