آخرین مطالبرمان مثل اینکه اومدن

رمان مثل اینکه اومدن پارت دوم

Rate this post

رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار

ناهید گلکار نویسنده رمان های یکی مثل تو,قاصدک,آنجلینا,و اینک اثر جدید از این نویسنده با نام رمان مثل اینکه اومدن

جهت مشاهده پارت های منتشر شده به ترتیب رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

چون این خواستگار رو عمه پیدا کرده بود ..از صبح خودش و خانم جانم ..
یعنی مادرِ پدرم اومده بودن خونه ی ما ….
خانم جان زن مهربونی بود ولی خرافاتی ..وای نمی دونین حرفایی می زد که تو دکان هیچ بقالی پیدا نمی شد و تازه این خرافات رو می خواست به زور به خورد ما هم بده ..
ما که زیر بار نمی رفتیم ولی در مورد عمه و بابام که زیر دست اون بزرگ شده بودن کاملا موفق شده بود …
حالا فکرشو بکنین سه تایی بالای سر من و مامان و ندا نشسته بودن و مدام ایراد می گرفتن …
خدا رو شکر حامد اون هند جگر خور من خونه نبود ….بابام هم ماشا الله وقتی چشمش به مامانش میفتاد یک جورایی خودشو لوس می کرد که آدم باورش نمی شد این همون باباست …
مثلا هر وقت از در میومد تو صدا می زد عفت جان؟ … خانمم ؟…
و ما ندیده بودیم غیر از این باشه ولی اینم می دونستیم وقتی خانم جان اونجاست از در که میاد تو صداشو کلفت می کنه و با اخم میگه …
خانم اینا رو از دستم بگیر …خیلی خسته شدم ……
و من از صبوری مامان در عجب بودم و اون همه چیز رو با خوشرویی بدون اینکه به کسی بر خوره منتفی می کرد ……
من داشتم انگور ها رو با قیچی تیکه می کردم که خانم جان دستپاچه گفت : نه مادر .. نه ..نه قیچی رو سر بالا نگیر ؛ خبر بد میرسه …
خندیدم و قیچی رو سر پایین کردم و یک بار زدم بهم ..
داد زد مادر نکن تو رو خدا …دعوا میشه …
گفتم : آخه خانم جان قیچی بیچاره چه ربطی به خبر و دعوا داره ؟ قربونتون برم ..ولی بازم ..چشم …
و موقعی که ندا یک عطسه کرد یکساعت همه ی ما رو نشوند و گفت هیچکار نکنین که اومد نداره ….
حالا دل مامان مثل سیر و سرکه می جوشید که نکنه کاراش تا اومدن خواستگارا تموم نشه .. ولی رو حرف خانم جان حرف نزد و نشست به صحبت کردن …

نزدیک ساعت مقرر که شد ..خانم جان و عمه اومدن تو آشپز خونه و به مامان گفتن ..نمک و شکر حاضر کردی ؟
مامان بهت زده پرسید برای چی می خواین ؟
گفت :برای کفش مادر داماد نمک و برای خود داماد شکر آماده کن .. تا داماد ؛ جَلد خونه ی شما بشه و مادرش فراری ….
گفتم : خانم جان ؟ این کارو نکنین می فهمن آبرومون میره ..تازه مگه شما خودت مادر شوهر نیستی ؟مگه کسی فراریتون داد ؟
گفت : مادر تو نمی دونی زمونه خیلی خراب شده ..همه که مثل ما آدم های خوبی نیستن …نمی خوایم که بکُشیمش .. تو کفشش نمک میریزم …
اگر آدم خوبی بود همون دور باشه بهتره اگر بد بود تو رو اذیت نمی کنه ..
مامانم گفت : خانم جان اون زمون ها گذشت که مادرشوهر می تونست عروس رو اذیت کنه ..دخترا حالا زیر بار این حرفا نمیرن ..
گفت : شما کاریت نباشه عفت خانم ضرر که نداره کار سختی نیست شما تو یک دستت شکر تو یکی نمک باشه .. به هوای جفت کردن کفش اونا بزیر و به روی خودت نیار …
مامان گفت : وا ؟ خدا مرگم بده من دولا شم کفش اونا رو جفت کنم ؟..نه خانم جان کار من نیست ..
ندا با شیطنت گفت : خوب بزارین منم تو خواستگاری باشم کفش اونا رو هم جفت می کنم … نمک و شکر رو هم خودم می ریزم ..
یواش یک نیشگون ازش گرفتم و گفتم بشین سر جات تو حرف نزن …
نزدیک اومدن خواستگارا که شد ندا باز رفت پشت پنجره ..
تا اولین نفری باشه که اونا رو می ببینه …که باز صداش بلند شد؛؛ مثل اینکه اومدن,, ..عه ؛ یک رنو داره ..وای گلا شون رو ببین ..
نیلوفر این به درد نمی خوره ..
عمه اخمشو کشید تو هم وگفت : وا ؟ مگه رنو چشه ؟ ندیده قضاوت نکن خیلی هم خوبن ….
مامان گفت : ندا بیا برو تو اتاقت …
ندا گفت : به خدا عمه اینا رو نیلوفر نمی پسنده از کجا گیرشون آوردین ؟گل گلایل سفید فقط برای مراسم ختم می برن …
مامان سرش داد زد ندا ببر صداتو؛؛ برو تو اتاقت …
همینطور که داشت میرفت به من گفت سیبیلش قیتونیه …و قاه قاه خندید …

وقتی وارد شدن ….قبل از اینکه خانم جان موفق بشه به مامان در مورد شکر و نمک تذکر بده ..همه با کفش رفتن اون بالای اتاق نشستن ….
ولی من اصلا از پسر مربوطه خوشم نیومد از مادر و پدرشم همینطور ..
بابا کنار پدر اون نشست و مامان دستور چایی داد …
رفتم تو آشپزخونه ولی خیالم جمع بود که این اون کسی نیست که من می خوام ….
با بی میلی چایی ریختم و گفتم خدا به خیر بگذرونه اینا کین دیگه عمه برای من تیکه گرفته ؟ ..
اما وقتی چایی ها رو تعارف می کردم دیدم اونقدر ها هم که اولش فکر می کردم بد نیست ..با این حال ازش خوشم نیومده بود ….
این بار به لحاظ اینکه عمه با اونا آشنا بود همه با هم حرف می زدن و سکوتی در کار نبود ..
و طوری به من نگاه می کردن که معلوم می شد از اینکه من عروس اونا بشم ذوق زده شدن …
مامانش مرتب تعریف می کرد ….و می گفت : جعفر من خیلی مشکل پسنده …زیادم دوست نداره بره خواستگاری .. ولی خوب من می ترسم یکی سر راهش بیاد که در شان خانواده ی ما نباشه …
من کنار شالم رو لوله می کردم و با بی تفاوتی باز می کردم ..و دوباره ..
تو فکر دانشگاه و کارای خودم بودم و انگار تو اون جلسه حضور نداشتم …
یک مرتبه مامان صدام کرد ..نیلوفر؟
مامان جون حواست کجاست؟ چرا جواب نمیدی ؟
گفتم : ببخشید چی پرسیدین ؟
گفت : ..می خوای با آقا جعفر یکم صحبت کنین ؟ دوتایی ؛؛
گفتم : نمی دونم ..یعنی همین الان ؟ ..
یک چشم غره به من رفت و گفت : آره مامان جان ..می خوای تو اتاق حامد حرف بزنین ؟ ..
گفتم : باشه …
بعد مامان خودش اومد و به جعفر تعارف کرد روی صندلی نشست و منم رو تخت حامد ….درو بست و رفت …

یکم سکوت ..و بعد جعفر گفت : رشته تون رو دوست دارین …
گفتم : رشته ام منو دوست داشت ..خودش اومد سراغم …
خندید و گفت : امروز هوا خیلی سرد شده بود …
گفتم : واقعا ؟ …چند تا دستمال از رو میز کشید و عرق هاشو پاک کرد و گفت : بله سرد بود ….
گفتم : باشه …
گفت : ببخشید بازم باید دستمال بردارم من وقتی هیجان دارم خیلی عرق می کنم …
گفتم : بر دارین اشکالی نداره …و جعبه رو گرفتم جلوش ..
همین اینکه که داشت دستمال می کشید بیرون .. حامد درو باز کرد و اومد تو …
هر دوی ما درست مثل اینکه گناه کبیره کرده بودیم از جا پریدیم ..
مامان پشت سرش بود و گفت ..پسرم دارن صحبت می کنن ..شما بیا …
حامد یک نگاه غضبناک به من کرد و درو زد بهم و رفت و از پنجره ی اتاقش دیدم که رفت تو حیاط …
جعفر گفت: برادرتون بود ؟ اینجا اتاق ایشونه ؟
گفتم : بله ایشون که هند جگر خوار منه …
با یک لبخند گفت : برادرا رو خواهراشون حساسیت دارن ..منم همینطور بودم می فهمم …
گفتم : بد کاری کردین ..برای چی حساسیت دارین ؟
مگه خواهر شما آدم نیست؟ چرا شما باید کنترلش کنین ؟ خوب اونم به اندازه ی شما می فهمه ..خوب و بد رو تشخیص میده …
گفت : نه ..منظورم این بود که خیلی دوستش دارم ..برادر شما هم به همین علت این کارو می کنه چون دوستتون داره ……
باز سکوت کردیم من اولین تجربه ام بود و اصلا نمی دونستم چی باید بگم و اونم مونده بود انگار حرفی برای گفتن نداشتیم …. و اون فقط عرق هاشو خشک می کرد …
گفتم : اینجا گرم شده بریم بیرون ؟
گفت : هر طور میل شماست …

اما احساس کردم جعفر یک طوری با من رفتار می کنه که به نظرم خیلی از من خوشش اومده …
مدتی بعد خدا حافظی کردن و رفتن …
تا درو بستن دلم شور افتاد که الان با حامد چیکار کنم که ندا یک آهنگ قر دار با صدای بلند گذاشت و خودشم همینطور که می رقصید اومد تو هال.. بشکن می زد و می گفت : عروسیه؛؛ عروسیه ..
مامان گفت : کمش کن هنوز پشت درن … و اون در حالیکه می رقصید گفت : مامان تو رو خدا بیا یک قر بده ..نیلوفر بیا ..بیا وسط ..
منم با اون شروع کردیم به رقصیدن و بعد دوتایی به زور عمه رو بلند کردیم اونم مثل اینکه بدش نمی اومد قر می داد و می خندیدیم … که …
حامد با اخم های در هم کشیده اومد و گفت : مامان..این چه بساطیه هر روز راه انداختی خوشتون اومده ؟
خانجان گفت : بیا اینجا بوست کنم پدر سوخته … دلم برات تنگ شده گردن کلفت ..بیا ببینم قربونت برم مرد شدی … بد اخلاق …
من و ندا و عمه همچنان با اون آهنگ می رقصیدیم و سه تایی دست حامد رو گرفتیم ..
حالا اون بکش ما بکش بالاخره یخش باز شد و اومد وسط ..و بزن و بکوب راه افتاد ….
خانم جان می گفت : این نشونه ی اینه که این وصلت حتما میشه و خیر م هست ..
تو این خونه شادی راه میفته ..پا قدمشون خوب بود …
اما من که اصلا قصد نداشتم این جعفر آقا رو به عنوان شوهر قبول کنم بازم منتظر بودم زنگ بزنن و این من باشم که جواب رد بدم ..
البته پای حیثیت من و مامانم هم در بین بود ..
چون دیگه جلوی دهن عمه رو نمی تونستیم بگیریم و همه خبر دار می شدن …
و در نهایت خوشحالی؛؛ همون شب مادر جعفر زنگ زد و پرسید نظرتون چیه ؟
با دست اشاره کردم بگو نه ….
ولی مامان گفت : ما هنوز فکرامون رو نکردیم چند روز فرصت بدین چشم …
اونم گفته بود پس من شنبه مزاحم میشم اشکالی نداره ؟
مامانم گفت : نه خواهش می کنم چه اشکالی لطف می کنین …

گفتم : مامان چرا اینطوری گفتی اینا حالا ول کن ما نمیشن …. گفت : بزار حالا شنبه زنگ بزنه یک کاریش می کنیم ..شایدم قسمتت باشه …
ولی شنبه که هیچی یکماه گذشت و خبری نشد و بعدا به عمه گفته بودن رفتن یک جای دیگه خواستگاری و سر گرفته …..
خانم جان نظر می داد به خاطر اینکه نمک نریختیم تو کفشش اینطوری شد …..منو میگی .. سوسک شده بودم ..
گاهی میرفتم جلوی آیینه تا ببینم عیب و ایرادی دارم …
ولی نه ….خدایش شکلم بد نبود .. ظاهرا هم همه چیز رو براه بود ..
از ندا پرسیدم ..ندا تو عیبی تو صورتم می بینی ؟
گفت : برای چی می خوای؟ خیلی زشتی ..زشت ..
گفتم : راست میگی یا داری اذیت می کنی؟
گفت : بزار ببینم جای یک جوش اینجا کنار لپت مونده ..وای وای اینم عیب بزرگیه به خدا برای همین کسی تو رو نمی پسنده ..
و بلند خندید و گفت : دیوونه شدی شوخی کردم ….
دیگه تصمیم گرفتم خواستگار قبول نکنم واین بار که رفتم دانشگاه از همون جا برای خودم دوست پسر پیدا کنم …. و توجه ام به پسرای اطرافم جلب شد …
این یکی ..نه بابا هنوز سیبلش در نیومده ..
اون؟ آب دماغش رو نمی تونست بکشه بالا …..
تازه متوجه شدم که اینا همه تازه از دبیرستان در اومدن وارد دانشگاه شدن به درد من نمی خورن …..
با خودم گفتم … بی خیال نیلوفر ..تو باید با تنهایی و بدبختی های خودت بسازی ..تو این دنیا هیچکس تو رو دوست نداره …
بی یار و یاور موندی و باید برای عشق آه بکشی …

والله فکر نمی کردم یک روز به همچین چیزایی فکر کنم ..
شاید اگر اون دوتا مراسم خواستگاری که رفتن و پشت سرشون رو هم نگاه نکردن، نبود من حتما به ذهنم هم نمی رسید که دنبال کسی بگردم که منو دوست داشته باشه ..
حالا می خواستم حتی به خودمم شده ثابت کنم که میشه یک مرد عاشق من بشه ..و مثل اینکه گمشده ای داشته باشم تو دانشجو های مرد می گشتم و باز کسی تحویلم نمی گرفت ..
آخه من اونطوریم نمی خواستم که خودم برم جلو و باب دوستی رو باز کنم خوب غرورم اجازه نمی داد فکر می کردم اونا باید خودشون بیان سراغم …
ولی هیچی نشد ….
این موضوع برای من شد در درجه ی اول اهمیت ..در حالیکه خودمم نمی دونستم ته قلبم چی می خوام ……..
تا دوسه ماه بعد یکبار که برگشتم تهران مامان گفت: یکی زنگ زده برای تو ،، شب جمعه میان ..
گفتم : نه دیگه مامان خواهش می کنم بسه دیگه ..اگر اینا هم منو نخوان من بیماری روحی روانی می گیرم … دارم از خودم ناامید میشم …
نه تو رو خدا دیگه حاضر نیستم تن به این کار بدم ….
مامان گفت : این حرفا چیه برای یک دختر صد تا خواستگار میاد زن یکی میشه ..حتما قسمت نبوده …
ندا گفت : خره کاش من جای تو بودم بزار بیان بخندیم ….
گفتم : برای تو آسونه و خنده داره من عذاب می کشم …
تا شب جمعه شد اتفاقا حامد از همون اول خونه بود و دیگه مخالفتی نداشت و یک جورایی هم سر بسر من میذاشت …
وقتی مامان پسر جونشو خوشحال دید وسوسه شد و گفت : الهی مادر دور سرت بگرده …قربون اون قد و بالات برم .. توام به عنوان برادرِ بزرگ نیلوفر بیا جلو بزار ببینن تو پشت پناه خواهرتی …
بی یار و یاور نیست …
حامدم بادی به غبغب انداخت و قبول کرد …
و من می دونستم اونشب به همون راحتی تموم نمیشه …
اعتراض کردم وگفتم : تو رو خدا نیازی به حامد نیست من احتیاجی به پشت و پناه ندارم …..میاد اخم می کنه حال همه رو می گیره …
بابا گفت : چه حرفا حامد بعد از من رئیس این خونه است باید باشه ….
دندون هامو بهم ساییدم و زیر لب گفتم : خودتون هم رئیس نیستین ..چه برسه به حامد ….

ادامه دارد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن