آخرین مطالبرمان مثل اینکه اومدن

رمان مثل اینکه اومدن پارت چهارم

Rate this post

رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار

ناهید گلکار نویسنده رمان های یکی مثل تو,قاصدک,آنجلینا,و اینک اثر جدید از این نویسنده با نام رمان مثل اینکه اومدن

جهت مشاهده پارت های منتشر شده به ترتیب رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

خیلی با ادب گفت : منو ببخشید نتونستم با
دوستتون حرف بزنم میشه این نامه رو به ایشون بدین ..
اگر مایل باشن من مادرم رو بفرستم منزل ایشون …. برای امر خیر …
دیگه طاقتم تموم شد مغزم داغ شده بود و تمام دق و دلیمو سر اون بیچاره خالی کردم ؛؛ کاغذ رو زدم تو سینه اش و گفتم : احمق بیشعور تو با خودت چی فکر کردی ؟ لات بی سر و پا ،، تو غلط کردی مزاحم من شدی ..و با صدای خیلی بلند داد زدم .. پدرت رو در میارم ….میندازمت زندان ….
و دیگه نمی فهمیدم چی از دهنم در میاد …و چنان گریه ای سر دادم که مرد بدبخت دستپاچه شده بود و در حالیکه مونده بود من برای چی این کارو می کنم پا گذاشت به فرار ….
تنها فکری که می تونست کرده باشه این بود که من دیوونه هستم .
با همون چشم گریون رفتم خوابگاه اونقدر عصبی بودم که دلم می خواست همه چیز رو بزنم و بشکم ….
مرضیه با دیدن من فکر کرد اتفاق بدی برام افتاده …
پرسید : چی شده ؟بطرفش حمله کردم و داد زدم و گفتم به تو چه ؟ هان به تو چه ؟ به هیچ کس مربوط نیست …. غلط زیادی نکن ..اصلاً برو بمیر ولم کن ….
و هر چی دم دستم اومد یک لگد بهش زدم ….

بعد نشستم رو تخت و در مقابل چشم حیرت زده ی مرضیه که تا اون موقع از این کارا از من ندیده بود و دلیل این کارم رو نمی دونست..شروع کردم به گریه کردن ..
با ترس پرسید : نیلو جان چیزی شده به من بگو تو رو خدا …
گفتم :از اینجا برو …جلو نیا وگرنه اونقدر می زنمت تا بمیری ..
گفت : نیلوفر چت شده مگه من چیکارت کردم ؟ گفتم : بهت میگم دهنت رو ببند ..حرف نزن اعصاب ندارم ….
اونم ساکت یک گوشه نشست و گاهی زیر چشمی منو برانداز می کرد …. ..
یواش یواش به خودم اومدم و کمی آروم شدم و ..با خودم فکر کردم این چه کاری بود کردی دختر ..
یاد خواستگار مرضیه افتادم و قیافه اش وقتی داشت فرار می کرد …و زدم زیر خنده…..
وای خندیدم ..خندیدم تا ریسه رفتم ..ولی نمی دونستم به مرضیه چه توضیحی بدم …
اون فکر کرده بود دیوونه شدم ..اومده بود التماس می کرد نیلو جان نخند..تو رو خدا نخند می ترسم ؛؛ آخه چت شده ؟
گفتم : برات خواستگار پیدا شده …و باز خندیدم ….
و مرضیه دور از چشم من زنگ زد به خونه ی ما و گفته بود حال نیلوفر خوب نیست بیاین ببرینش …

فردا دیر از خواب بیدار شدم حوصله ی دانشگاه رفتن رو هم نداشتم …که مامان و بابا سراسیمه از راه رسیدن ..
گفتم : خوبم به خدا مرضیه بزرگش کرده بود یکم خسته بودم عصبی شدم ….
خلاصه وسایلم رو جمع کردم و با اونا برگشتم تهران ..و موقعی که از در میرفتم بیرون جریان رو برای مرضیه بطور خلاصه تعریف کردم تا گوشی دستش باشه .. و تا رسیدم خونه رفتم تو اتاقم و دراز کشیدم و هیچ توضیحی به کسی ندادم …
ندا اومد کنار تختم نشست و گفت : به من میگی چی شده ؟مامان و بابا خیلی برات نگرانن ..
من نیستم ها فقط می پرسم که به اونا بگم ..چون خواهر جون خودمو می شناسم ..با هر چی که باشه خودش کنار میاد ..
گفتم : تو رو خدا بگو عیب من چیه ؟
گفت : راستشو بگم ؟
گفتم :آره به خدا خیلی دلم می خواد یکی بهم بگه تا بدونم …
گفت : تو خشکی ..صورتت یک طوریه که انگار داری خودت رو می گیری ..انگار کسی رو آدم حساب نمی کنی ….
تا اونجا که من می دونم و تجربه دارم مردا زن لوند و با ناز و ادا دوست دارن …..
هر خواستگاری برات اومد با بی تفاوتی نشستی و با شالت بازی کردی …نه حرفی زدی نه وجودی داشتی ..
یخ و سرد ..من اگر مرد بودم تو رو نمی گرفتم .. راستشو میگم ..نمی گرفتم والله …. احساس تو وجودت نبود ..یعنی بود بروز نمی دادی ….

گفتم : راست میگی؟ من اینطوریم ؟ آخه ..چون احساسی هم نداشتم ..
برام فرق نمی کرد …دلی به هیچ کدوم نداشتم … حالا که فکرشو می کنم می ببینم خوب شد هیچ کدوم نشدن …من واقعا داشتم برای یک لجبازی بی خودی حرص و جوش می خوردم ..
حالا مگه باید همه ازدواج کنن ؟ …نه دیگه بی خیالش میشم ..
مامان از راه رسید و پرسید : بی خیال چی میشی ؟
گفتم : مامان شما بابا رو دوست داری ؟
گفت : وا ؟ این چه حرفیه ؟ برای چی می پرسی معلومه که دوستش دارم …
گفتم : آخه شنیدم که اومده بودن خواستگاری شما ..چطوری فهمیدی دوستش داری ؟ چیکار می کنی که اینقدر رئیسی ؟
گفت : خوب بابات اومد خواستگاری من ولی اون زمان ما آزاد تر بودیم از حالای شما اوضاع برامون بهتر بود .. چند بار اومد و رفت ..با هم بیرون رفتیم؛؛ تا مهرش که به دلم افتاد قبول کردم ….
اما اینو دیگه جایی نگو بابات رئیس این خونه است ..
گفتم : ولی همه ی حرفای شما رو انجام میده
ندا گفت : واقعا گوش به فرمان شماست …
مامان گفت : …..با هر مردی صبر و ادب به خرج بدی تو دستت مثل موم نرم میشه ..تحقیرش کنی و صداتو از اون بالاتر ببری باید تقاصشو پس بدی ..
خودشون هم نمی دونن چه اخلاقی دارن …به نظر من مردا چه خوب و چه بد خصلت یکسانی دارن و اونم مردانگی اوناست ..
خوب خدا اینطوری آفریده ..زنی تو زندگیش موفق میشه که همیشه مراقب این خصلت مرد باشه …

گفتم : ای بابا برای چی ؟کی می خواد مراقب خصلت های ما باشه ؟ عمرمون رو بزاریم که مردونگی اونا رو نگه داریم غلط کردن …
مامان نشست لب تخت و دست منو گرفت و گفت : خوب گوش کنین ..زندگی برای یک زن در شوهر و بچه هاش خلاصه میشه اینا گنج واقعی زن هستن .. و باید ازش مراقبت کنه برای سعادت و خوشبختی خودشه که نباید اونا رو از دست بده … و برای نگهداری این گنج راهی جز مراقبت مردش نداره …
و گرنه هم خودش آسیب می ببینه هم شوهر و بچه هاش …اما گنج مرد ها در درجه اول آرامش خودشونه ..و اینکه مدام از طرف زنشون تایید بشن …..
سخته ..می دونم آسون نیست که تمام عمر عیب های یک نفر رو حتی گاهی رفتار ناشایست اونو تحمل کنی ..و گاهی بد تر از این هم هست که مورد تحقیر و توهین اونم قرار بگیری …
گفتم برو بابا حوصله داری آدم یک نفر رو می خواد مکملش بشه و با هم زندگی کنن هوای همدیگر رو داشته باشن ..
اینطوری میشه یک رابطه ظالمانه …من نیستم ..
ندا گفت : من که می خوام شوهر کنم تا نازم رو بکشه هر چی خواستم بخره ..حالا بیام ناز و ادای اونو تحمل کنم ؟ ..
مامان گفت : فدات بشم دختر اگر می خوای یک شوهر مهربون و حرف گوش کن داشته باشی من راهشو بهت گفتم خواه پند گیر و خواه ملال …
اما من با این ضربه ی آخری تو قزوین خورده بودم دیگه تصمیم گرفتم دور شوهر رو قلم بگیرم ..
راستش از هر چی شوهر و ازدواج و خواستگار بود بدم اومده بود نسبت بهش حساسیت پیدا کرده بودم …
تا یک روز یک خانمی زنگ زد و گفت برای امر خیر مزاحم شدم ..

مامان گفت : ولی دختر من دیگه خواستگار قبول نمی کنه …
(.انگار خودشم یک طورایی از من نا امید شده بود )..
گفت : من برای دختر دومتون ندا جون تماس گرفتم خدمت برسم …
مامان گفت : نمیشه خواهر بزرگش هنوز ازدواج نکرده …
اون خانم گفت : ..چه اشکالی داره دور زمونه عوض شده ..فرقی نمی کنه کی زود تر عروسI بشه ..
پسر من دانشجوی پزشکیه اجازه بدین یکبار خدمت شما برسیم …
مامان که نمی تونست از داماد دکتر صرف نظر کنه من و منی کرد و نگاهی به من انداخت که یعنی چیکار کنم ..
یک طوری بهش اشاره کردم که خاطرش از من جمع باشه ..اونم فورا قبول کرد و قرار مدار گذاشتن ..
اما نمی دونست که منو ندا از قبل خبر داشتیم که می خواد مادر آرتا زنگ بزنه ..
من واقعا از ته قلبم برای ندا خوشحال بودم اون خواهر من بود و خیلی هم رابطه ی خوب صمیمی با هم داشتیم و بی اندازه دوستش داشتم ..
ولی چون قرار گذاشته بودم اظهار بی اطلاعی کنیم من حرفی نزدم ….
حالا زمزمه های یواشی مامان و بابا که این خواستگاری چقدر برای روحیه من بد میشه و …
اگر ندا رو شوهر بدیم دیگه نیلوفر ترشیده میشه ..و دلسوزی هایی که برای من می کردن و مخالفت خانم جان که سر سختانه می گفت : اول باید نیلوفر شوهر کنه .. و بابا در جواب می گفت : حالا برای اون از کجا شوهر پیدا کنیم ؟ باز اعصاب منو بهم ریخت ….
ولی به روی خودم نمیاوردم …حتی عمه هم مدام زنگ می زد که عفت خانم این کار نکن تو سر دختر اولت نزن …..

مامان خیلی از دست بابا که تا چیزی میشد به خانم جان و عمه خبر می داد عصبانی بود …
و رفت نشست کنارش و گفت : احمد جانم ؛؛آقای من؛؛ ببین بهت گفتم نگو حالا من باید یکسر جواب اینا رو بدم ..
عزیز دل من آخه صبر می کردی ببینیم چی میشه ..
البته که خانم جان بزرگتر ما هست و باید بدونن ولی جون عفت دیگه این خواستگارا اومدن حرفی نزن تا تکلیف معلوم بشه ….
بابا فکری کرد و گفت : چشم عفت جان نمیگم …
والله خودشون می پرسن منم ناچار میشم به خانم جانم که نمی تونم دروغ بگم …
تا روز خواستگاری که برای اولین باربود برای ندا می اومدن …
دلم می خواست برم پشت پنجره و همون کاری رو بکنم که ندا با من می کرد ..ولی اصلا حال و حوصله نداشتم ..
اون روزا خیلی یاد حامد می افتادم ..دلم بشدت براش تنگ شده بود ..
اصلا فکرشم نمی کردم وقتی ازم دور بشه اینقدر دلتنگش بشم ..
هر وقت در اتاقم رو باز می کردم و چشمم به اتاق خالی اون میفتاد حالم گرفته می شد …
حتی گاهی میرفتم تو تختش و گریه ام می گرفت .

اون روز ندا خودش رفت پشت پنجره و بالاخره اعلام کرد ؛؛مثل اینکه اومدن ….
آرتا قد بلندی داشت و چشمانی سیاه و ابرو های بهم پیوسته .. خوشرو و مادب ..و کاملا معلوم بود که ترکمن هستن ….
و من تا دیدمش به ندا حق دادم عاشقش بشه …
خانواده ای بسیار مهربون و متواضعی داشت و خیلی زود با ما جوشیدن و همون شب قرار و مدار دفعه ی بعد رو گذاشتیم ..و دوماه بعد وقتی حامد برگشت یک مراسم عقد ساده و نامزدی بر گزار کردیم تا درس هر دوشون تموم بشه …و خونه ی ما دارای یک پسر دیگه شد که تقریبا هر روز آرتا اونجا بود ..و همه خیلی دوستش داشتیم …
اما نمی خوام دروغ بگم دلم خیلی برای خودم می سوخت ..
راستش رو بخواین جِز و جِز می کرد …در حالیکه همه می گفتن شکلم هم از ندا بهتره اون به همین راحتی بدون درد سر شوهر کرد ….
حامد که بقیه ی سربازی رو دیگه تو تهران می گذروند حالا با من مهربون تر شده بود …
یک طورایی تو خونه همه یک حس ترحم به من پیدا کرده بودن و برای همین میرفتم قزوین و دو هفته یک بار برمی گشتم تهران ….
دو دلیل داشت یکی اینکه اتاقم با ندا یکی بود و می خواستم اونو آرتا راحت باشن و دوم اینکه از حرف های نیش دار خانم جان و عمه و بابا که تا چشمش میفتاد به اونا همون رفتار نا شایست رو با من داشت در امان بمونم ….
سر تون رو درد نیارم ..ایام عید بود و مادر آرتا ما رو دعوت کرد بریم گنبد کاووس ..
حامد که نمی تونست بیاد منم گفتم تو خونه می مونم و به کارام میرسم ولی ندا و آرتا اونقدر اصرار کردن که بالاخره منم با اونا راهی شدم …..
ادامه دارد

رمان های ناهید گلکار
دانلود رمان مثل اینکه اومدن

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن