آخرین مطالبرمان مثل اینکه اومدن

رمان مثل اینکه اومدن پارت پنجم

Rate this post

رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار

ناهید گلکار نویسنده رمان های یکی مثل تو,قاصدک,آنجلینا,و اینک اثر جدید از این نویسنده با نام رمان مثل اینکه اومدن

جهت مشاهده پارت های منتشر شده به ترتیب رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

پدر و مادر و خواهر و برادرای آرتا با یک ماشین خواهر بزرگش با شوهر و بچه هاش با یک ماشین و منو و ندا و آرتا عقب ماشین بابا نشستیم رفتیم بطرف گنبد …
وقتی وارد‌ منطقه ی مازندران شدیم ..من از زیبایی اونجا به وجد اومده بودم ..
بهار بود همه چیز طروات تازگی خاصی داشت ..
تا اون زمان ما همیشه فکر کرده بودیم شمال ؛؛ یعنی رفتن کنار دریا ..باور کردنی نبود این همه زیبایی ..
مدام این جمله رو تکرار می کردم اینجا ایرانه ؟… .ما از میون بهشتی پهناور عبور می کردیم ..
دشت های سر سبز و پر گل …دریا دریا گل قرمز ..بنفش و زرد …سفید …نهر های پر آب ..
اونقدر همه چیز زیبا بود که نفسم داشت بند میومد ..
گاهی پیاده می شدیم و من از شادی دیدن اون مناظر نمی دونستم باید چطور ازش لذت ببرم …
روحم تازه شده بود و نشاط خاصی پیدا کرده بودم …
تازه وقتی به دشت گنبد رسیدیم زیبایی واقعی رو دیدم …
آرتا تعجب می کرد و از اینکه اینقدر سرزمین مادری اونو دوست داشتم ذوق زده بود و برای من از همه جای گنبد کاووس می گفت …
اون گفت : خونه ی پدر بزرگم که ما داریم میریم نزدیک باشگاه سوار کاریه ..اجدا د من از قدیم کارشون پرورش اسب بوده ..و حالا فقط عموی کوچیکم تو این کاره …
پرسیدم : پرورش برای چی ؟
گفت : برای سواری کردن و مسابقه ..ما خودمون هم اسب داریم ..
تو مسابقات هم شرکت می کنیم …فکر کنم عمو الان باید هجده ؛ نوزده تا اسب داشته باشه …که سه تاشون برای مسابقه هستن ….

#ناهید_گلکار

و یک چیزایی در مورد سوار کاری و خانواده ی خودش گفت که توجه منو کاملا جلب کرده بود .. ندا که وسط ما نشسته بود حوصله اش سر رفته بود و می گفت : بسه دیگه از یک چیز دیگه بگین ..
ولی برای من خیلی جالب بود که تا اون زمان با وجود درسی که خونده بودم و دانشگاهی بودم هیچی در مورد مردم کشورم نمی دونستم ..و این به نظرم نکته ی بسیار مهمی بود …
چقدر مردم ما پول خرج می کنن و میرن کشور های دیگه رو می گردن ولی از این بهشت و فرهنگ غنی مردم خودشون خبر ندارن …
بیشتر ذوق داشتم برم و باشگاه سوار کاری رو ببینم …
دیگه شب شده بود که رسیدیم گنبد کاووس …
ولی ما باید مقداری دیگه از شهر دور می شدیم و نزدیک یک روستا به خونه ی پدر بزرگ آرتا که نزدیک اصطبل سوار کاری بود می رسیدیم …. البته می گفت خونه عمو و فامیل هاشون تو شهر هست و الان همه اونجا منتظر رسیدن ما هستن ..
این سفر برای این بود که فامیل آرتا ندا رو ببینن ..
خوب حتما کسی با من کاری نداشت و می تونستم به راحتی برم و همه جا رو بگردم ….

در چوبی کوچکی که سر در بلندی داشت به روی ما باز شد …
اهالی خونه همه با هم به استقبال ما اومدن و دود اسپند و بوی کباب از همون جا بهو مشام می رسید …
شادی می کردن دست می زدن تا از عروس شون استقبال کنن ….
دوتا خانم ترکمن و چند تا مرد اومدن بیرون و بقیه تو خونه موندن …ما رو تعارف کردن باید با یکی یکی رو بوسی می کردیم …
داشتیم با مردمی آشنا می شدیم که از هر لحاظ با هم فرق داشتیم …
ترکمن یعنی یک دنیای دیگه …وارد که شدیم پدر آرتا ..ما رو برد جلوی ساختمونی که وسط یک زمین سبز و خرم و پر دار و درخت ساخته شده بود ..
یک جوی آب از کنارش رد می شد و زمزمه ی دل انگیزی داشت …
پدر بزرگ و مادر بزرگ اونجا کنار تخت های چوبی و فرش کرده با پشتی های ترکمن سمارو و استکان های کمر باریک ..منتظر ما ایستاده بودن ..
پدر بزرگش پیر مردی بود با ریش سفیدی که فقط از پایین چونه اش بلند شده بود و نه سیبل داشت و نه بقیه ی صورتش مو ..
ردایی نارنجی رنگ به تن داشت و کلاه پوستی سرش گذاشته بود که پشم های اون تا پایین ابرو تو صورتش آویزان بودن ..
نمونه کامل یک مرد ترکمن ..و مادر بزرگش با چثه ای کوچک و چشم هایی که در میون چین و چروک صورتش بسته به نظر میومد با خوشرویی از ما استقبال کردن … ..
عموی آرتا معرفی کرد …آتا و آنه ….

من دیدم از گوشه و کنار خونه یک عالم زن و دختر و مرد جوون با خجالت یواش یواش میان بیرون …. و به هر طرف نگاه می کردی چند تا بچه ترکمن می دیدی که با کنجکاوی ما رو تماشا می کردن …
دخترا و زن ها با لباس های گلدار و شال های زیبا ..همه سرحال و سفید و با طراوت؛؛ دور ما حلقه زدن …
چنان به ندا نگاه می کردن که انگارلذت تمام دنیا رو می بردن ….
دو تا مرد گوسفند کشتن و خونش رو به پیشونی ندا مالیدن ……
یک مرتبه در باز شد و عموی کوچیک آرتا در حالیکه دهنه ی یک اسب دستش بود اومد تو ….
پدرش گفت برادر کوچیکم قلیچ خان هم اومد …
منم مثل بقیه برگشتم …مرد ترکمن قوی هیکل و با ابهتی بود …نمی دونم چی شد که همینطور که سلام و احوال پرسی می کرد به صورت من خیره موند …
انگار از دیدن من تعجب کرده بود …..با مردا دست داد و با زن ها احوال پرسی تا رسید به من و بی پروا و با هیجان تو صورتم نگاه کرد وکلاهشو از سر بر داشت و محکم گفت : اغشام گلین … خوش اومدین …
یک لحظه احساس کردم حالم دگرگون شد ..
معلوم بود که خوش اومد گفتن اون خیلی عادی نیست …
برای همین نتونستم چیزی بگم اون فورا رفت کنار مادرش و خم شد چیزی در گوشش گفت و اونم به من نگاه کرد ..و با یک لبخند گفت آی جیک ….

زن عموی آرتا ..می خواست بقیه رو به ما معرفی کنه ..
یک چیزایی گفت که ما نفهمیدیم بعدم شروع کرد با یک خنده شیرین ..گفت : آغا …آنا که ..اوغول ..آغتیق …قیز دوغان ..
آرتا گفت : زن عمو زحمت نکشین بزارین من بگم ..آغا یعنی برادر زاده …
اوغول یعنی پسر …آنا که ؛؛ دایه عمو هام بودن ..
بقیه رو هم بعدا چون زیادن یواش یواش یاد می گیرین ….
گفتم : پس حتما آرتا هم معنی داره ..گفت : بله یعنی مقدس و با صفا …
پرسیدم قلیچ یعنی چی اسم عموت منظورمه …
گفت :شمشیر همون عموم که تو راه براتون تعریف کردم ..بهترین رام کننده ی اسب تو این منطقه ….
بعد ما رو بردن تو ساختمون تا وسایلمون رو بزاریم ؛؛؛
بیرون سرد بود ولی تخت و پشتی گذاشته بودن و خودشون سردشون نبود …
وارد یک هال خیلی بزرگ شدیم شاید 60 متر بود و چندین اتاق دیگه هم داشت همه بزرگ با فرش های دستباف ترکمن و پشتی ….
یک اتاق به ما دادن ..رختخواب های تمیز و دست دوزی شده کنار اتاق آماده بود …
بوی کباب میومد و دلم داشت ضعف میرفت …
منو و مامان ندا کت پوشیدیم و برگشتیم تو حیاط دیدیم با ظرف های خیلی زیبا و سنتی برامون میوه و شیرینی و تنقلات مخصوص به خودشون رو بطور زیبایی چیدن ..
یک کلوچه هایی بود که من وقتی یکی خوردم فکر کردم این خوشمزه ترین شیرینی دنیاست ….
دور و اطراف رو نگاه کردم بی اختیار دنبال قلیچ خان می گشتم ادم جالبی به نظرم رسیده بود..ولی ندیدمش ..
منو و مامان کنار هم رو لبه ی تخت نشستیم و تو استکان های کمر باریک چایی خوردیم که نظیر نداشت واقعا مزه ی شوکولات می داد ….
به جز مادر بزرگش و چند تا از خانما که ما بالاخره نفهمیدیم چه نسبتی با خانواده دارن بقیه فارس بلد بودن ….

و وقتی توی اون اتاق بزرگ سر تا سر سفره پهن کردن تازه فهمیدیم که واقعا تعدادشون خیلی زیاده ..
آرتا گفت : سه تا عمو دارم که یکی شون دوتا زن داره و نه تا بچه ..
سه تا از خانم ها عمه های من هستن که دوتا شون نا تنی یعنی از زن دوم پدر بزرگم هستن … و اون خانم رو ما نشون داد زن بسیار جوونی بود که من فکر کرده بودم دختر اون خانواده است ..
آرتا گفت : .این زن ها هم عروس ها و دخترای همین عمه ها و عمو ها هستن ..
پرسیدم زن عمو قلیچت کدومه ؟
گفت : عمو قلیچ زن نداره ..با اینکه رسم اینجا نیست اون نمی خواد زن بگیره …
یک دلیلی داره که خودشو و آنه می دونن برای همین آنه اصرار نمی کنه ..خیلی دخترای اینجا عاشقش بودن حتی به خاطرش خودکشی کردن ولی عمو زن نگرفته …
تو فکر رفتم ممکنه چه دلیلی داشته باشه ؛؛ و این مدتی ذهن منو مشغول کرد ..
من از سفره ای که پهن شده بود نمی تونم تعریف کنم ….
فقط این سفره و با اون غذاها می شد تو فیلم ها دید ..گوسفند کباب شده و دیس های بزرگ پر از پلو که روش زرشک داده بودن ..و پلویی که رنگین بود ..
و چند نوع خورش مخصوص به خودشون و یک غذایی که بهش باسترمه می گفتن که با ماهی و انار درست شده بود …
و یک پلوی دیگه مثل لوبیا پلوی ما بود که بهش پاکدرمه می گفتن که اون سفره بشکل چشم گیری رنگ و وارنگ کرده بود قلیچ خان و پدر آرتا اومدن تو ..
همه از قلیچ خان تشکر کردن انگار بانی سفره اون بوده ..بعد دست آنه و آتا رو گرفتن و بردن بالای سفره …
ایستادن که اونا نشستن …من دست مامان رو تو دستم گرفته بودم و از هیجان فشار می دادم انگار اونم مثل من بود …بابا هم کنار قلیچ خان و پدر آرتا نشست ..

آتا دعا خوند همه امین گفتن و بعدم بسم الله ..و وقتی قلیچ خان بلند گفت ..بسم الله نوش جان همه شروع کردن ..
به تعارف کردن به همه ..اول برای ندا و آرتا توی یک سینی بزرگ همه نوع غذا کشیدن گذاشتن جلوی اونا و دست زدن …
قلیچ خان با ابهت خاصی اون بالا نشسته بود …و با باباو پدر آرتا حرف می زد …..و این طوری ما شب به یاد مونی و خیلی استثایی رو گذروندیم …..
بعد مردا رفتن تو حیاط روی تخت ها نشستن و براشون قلیون و چایی و شیرینی بردن..و زن ها و دخترا دور ندا جمع شده بودن ویکی یکی بهش کادو می دادن و دست می زدن که یکی از اون دخترا به اسم آی گوزل اومد یواش در گوش من گفت : آنه با شما کار داره ….
رفتم و جلوی روی آنه نشستم و با یک لبخند پرسیدم ..آنه با من کاری دارین بله بفرمایید ؟ چون اون فارسی نمی دونست ..
آی گوزل براش ترجمه کرد ؛ و حرفای اونو برای من …
آنه گفت :اغشام گلین ..خوش اومدین به خونه ی ما …
با تعجب گفتم : ممنونم ما به شما زحمت دادیم خیلی خونه ی خوبی دارین ..شهر خوبی هم دارین ……
دست شو دراز کرد و خواست سر منو بگیره ..
اینو متوجه شدم و بطرفش خم شدم ..سرمو گرفت کشید جلو و پبشونی منو بوسید ….

خواستم دستشو ببوسم ..
فکر کردم نمی زاره ..ولی راحت داد به من که واقعا بوسش کنم ..بعد یک بسته که جلوش بود برداشت و گفت : اینو برای تو کنار گذاشتم ..قابلی نداره
گفتم : …آخه برای چی گوزل جان بگو چه لزومی داشت ؟
آنه گفت : بازش کن ….؛؛ باز کردم ..یک شال ترکمن سفید بود با گلهای درشت زرد و نارنجی و آبی و قرمز و سبز ..ترکیبی بسیار زیبا ..با علامت ترکمن اصل …
گفتم : این برای چیه ؟
آی گوزل گفت : آنه میگه سرت کن مبارک باشه …. عروس بشی ….
دلم فرو ریخت نکنه به گوش اینا هم رسیده بخت من بسته است ؟ حالا می خوان بازش کنن ..ای خدا چطوری بفهمم ؟ …
شال رو بر داشتم و تشکر کردم و نگاهی به بقیه انداختم هنوز زن ها دور ندا بودن و می خواستن باهاش آشنا بشن ..
شال رو بردم تا بزارم رو ساکم ولی احساس کردم دیگه خوابم میاد چون تمام طول راه چشمم به زیبایی های اون جاده بود و چشم رو هم نذاشته بودم یکی از رختخواب ها رو پهن کردم سرم به بالش نرسیده خوابم برد ..و صبح خیلی زود بیدار شدم ..
هنوز خورشید در نیومده بود ..
نماز خوندم و رفتم تو حیاط …
آی گوزل و چند تا دختر دیگه داشتن بساط صبحانه رو مهیا می کردن …
سلام کردم و یکم تو اون هوای عالی قدم زدم ..
تا رسیدم کنار جوی آب هنوز اون زمزمه شب قبل رو داشت ..گوش می دادم ..
یک مرتبه یکی از پشت سرم گفت : آب دوست دارین ..
برگشتم قلیچ خان بود گفتم : آب زیادی نیست ولی دوست دارم ..

برام جالبه که از تو حیاط خونه ی یکی آب رد بشه ..یک صدای زمزمه ی خوبی داره ..
گفت : آرق …
با تعجب پرسیدم : چی ؟
گفت : اغشام گلین ما به جوی آبی که از تو خونه رد میشه میگیم آرق …
گفتم : برای چی منو به این اسم صدا می کنین ؟ …..
در حالیکه میرفت بطرف اسبش گفت : اسم شما همینه … بلند گفتم :اسم من نیلوفره ..
گفت : اغشام گلین ….
دنبالش رفتم و گفتم :وای چه اسب قشنگی …
اون اسب شماست ؟
گفت : معلوم نیست ؟
گفتم :سئوال احمقانه ای بود ولی ما عادت نداریم یکی از خونه سوار اسب بشه و باهاش بره سر کار ….برام جالبه ..اسمش چیه …
گفت : بیاین جلو باهاش آشنا بشین …
باللی؛؛ باللی این خانم اغشام گلین …و سرشو برد جلو و به اسبش گفت : دیدی گفتم ؟ ….
و دهنه ی اسب رو داد دست من ..
گفتم : آخی چه اسب قشنگی دارین ..رنگ پوستش طلاییه …
معنی باللی چیه ؟
نگاه پر از محبتی که نمی فهمیدم برای چی به من کرد و گفت : معنی شو خودتون گفتین ..یعنی عسلی .. تا حالا سوار اسب شدین ؟
گفتم : نه هیچوقت …
گفت : شدین من می دونم …
خندیدم و گفتم : نه والله چرا دروغ بگم ..اصلا برای چی شما این فکر رو می کنین ؟
گفت : می خواین سوار شین ؟
گفتم : نمی دونم فکر می کنین از عهده اش بر بیام ؟

گفت : بله حتماً ؛؛چرا نه ؟
من دارم میرم اصطبل می خواین با من بیاین ؟ دیدنیه ..
گفتم بله خیلی دوست دارم …ولی فکر نکنم درست باشه ..اینجا بد نیست من سوار اسب بشم ؟
گفت : تو این کشور تنها جایی که بد نیست اینجاست .. برای همه عادیه ..نگران نباشین اگر دوست دارین من براتون اسب بیارم …..
گفتم : نمی دونم چی بگم ؟
آی گوزل گفت : سوار شو اگر می ترسی منم همراهت میام ترس نداره ….
گفتم : توام بلدی ؟
گفت همه بلدن کاری نداره ….
قلیچ خان گفت : ..دهنه رو محکم نگه دار ولش نکنین ؛ من الان بر می گردم …
با سرعت و قدم های بلند رفت پشت ساختمون …
من یکم باللی رو ناز کردم باهاش حرف زدم انگار داشت به حرفم گوش می داد ..
گاهی یک شیهه می کشید و سرشو تکون می داد و منو می ترسوند ولی دهنه رو ول نکردم …
قلیچ خان از اون پشت با یک اسب زین کرده برگشت …
و گفت : یودوش …اسمش اینه ..یعنی رفیق …
گفتم : آوردین من سوار بشم ؟ نه …نه پشیمون شدم ؛ ممکنه آبرو ریزی راه بیفته …اگر منو بزنه زمین چیکار کنم ؟
گفت : نترسین من هستم ..یودوش پیر شده و از اولم اسب خوبی بود آرومه محاله شما رو زمین بزنه …
گفتم : اگر شما مطمئنی باشه سوار میشم …
اول اجازه بدین به مامانم بگم نگران نشه …
بلند گفت :میشه خواهش کنم شالتون رو سرتون کنین؟
ادامه دارد

رمان های ناهید گلکار
دانلود رمان مثل اینکه اومدن

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن