خانه / آخرین مطالب / رمان مثل اینکه اومدن پارت ششم

رمان مثل اینکه اومدن پارت ششم

رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار

ناهید گلکار نویسنده رمان های یکی مثل تو,قاصدک,آنجلینا,و اینک اثر جدید از این نویسنده با نام رمان مثل اینکه اومدن

جهت مشاهده پارت های منتشر شده به ترتیب رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

….همینطور که داشتم می رفتم به ذهنم رسید نکنه منظورش شالی بود که مادرش به من داده ؟ …
خوب برای چی اینو ازم خواست ؟ …
مامان هنوز خواب بود بهش گفتم :مامان من دارم میرم سواری …
خواب آلود گفت : باشه برو ..چی گفتی ؟ سواری چیه ؟ تو تا حالا سوار اسب نشدی …
نه لازم نکرده میافتی و دست و پات می شکنه ..
همینطور که شلوارمو پام می کردم گفتم : با قلیچ خان میرم نگران نباشین …و با عجله شالم رو بر داشتم و از اتاق زدم بیرون ..
قبل از اینکه بابا هم بیدار بشه … اما داشتم فکر می کردم به حرف قلیچ خان گوش کنم و سرم کنم یا ,,نه ..
شایدم برای اینکه شکل محلی های اینجا باشم ازم خواسته بود …
آره همینه؛؛؛ سرم می کنم …و همون جا جلوی در ورودی انداختم رو سرم ..ولی هنوز تردید داشتم که …
تا وارد حیاط شدم قلیچ خان مبهوت به من نگاه می کرد …
همینطور بی ملاحظه چشم ازم بر نمی داشت .. خجالت کشیدم و رفتم به طرف اسب …
به اون مرد ترکمن ؛ با قامتی بلند و صورت آفتاب سوخته و خشن نمی اومد چنین کاری بکنه …
قلیچ خان حتی پلک هم نمی زد …. وقتی رسیدم بهش گفتم : قلیچ خان طوری شده ؟.. احساس کردم یک حال عجیبی داره …سرشو تکون داد و گفت : آقچه گل؛ بیا به خانم کمک کن بشینه رو اسب …
آقچه گل خواهر ناتنی اونا بود از مادر دوم …یک چهار پایه آورد و گذاشت جلوی اسب و دستم رو گرفت و من سوار شدم …

قلیچ خان یک تسمه ی چرمی بست پشت زین و به من گفت بگیرین دور تون ..
من دو طرف تسمه رو گرفتم آوردم جلو ازم گرفت و بست به جلوی زین …و با دو تا تسمه چرمی دیگه پا هامو بست به رکاب …
انگار یک طوری روی اسب بسته شده بودم ..بعد در حالیکه دهنه ی اسب من دستش بود سوار شد و راه افتاد..آقچه گل گفت : آغا (یعنی برادر ).. و یک چیزایی گفت که من نفهمیدم …
و قلیچ خان جواب داد تو باشگاه می خوریم … تو فکر ناهار باش …..
و راه افتادیم به طرف در …
دهنه ی اسب من روگرفته بود و جلو می رفت ……
می ترسیدم ولی دلم می خواست جلوی اون شجاع به نظر برسم …
وقتی اسب می خواست از در بره بیرون ..بلند گفتم : وای وای …برنگشت نگاه کنه و به راهش ادامه داد انگار می دونست که اتفاقی نمی افته ….
من که زین رو محکم گرفته بودم ..
گفتم : قلیچ خان چرا بندشو نمی دین دست خودم …
خندید و گفت : یکم عادت کنین بندشو میدم … آغشام گلین اسمش تسمه ی دهنه است …
گفتم : واقعا ..پس بقیه اش رو هم یادم بدین .. می خوام همه چیز رو بدونم خیلی تجربه ی خوبیه .. نگاهی به من و اسب انداخت و گفت : برای بار اول خیلی خوب سواری می کنین ..
گفتم : شما به این میگین سواری ؟ میشه تند تر بریم ؟…

وای اینو گفتم برای اینکه اون خوشش بیاد ولی خودم داشتم از ترس میمیرم …
یکم تند تر رفت ولی احساس کردم دوست دارم …یک حال خوبی داشتم که باور کردنی نبود ..
خیلی از سواری خوشم اومده بود ..وارد یک دشت وسیع شدیم ..آسمون آبی و کوه های ابر گرفته در دور دست …و یک دشت سر سبز و پر از گل جلوی رومون بود ….
قلیچ خان ازم پرسید ..حالا می خواین تسمه دهنه رو بهتون بدم ؟
گفتم : بدین ولی مطمئن هستین منو زمین نمی زنه ؟ ….
اسبشو به من نزدیک کرد و تسمه رو داد به من و گفت همینطور شل نگه دار نکش …و سعی کن اسب نفهمه ترسیدین ..گاهی با دو پا آهسته بزنین به پهلو هاش تا بفهمه رئیس کیه ….
با خنده گفتم : رئیس که مامان منه …اون خودش پا پایی کرد و گفت : مادر شما رئیس خونه اس ؟
گفتم : نه شوخی کردم ما اینطوری بهش میگیم ….یو دوش ممکنه یک دفعه سرعتشو زیاد کنه ؟ ….
گفت :نه اصلا نگران نباشین اون داره دنبال من میاد …اگر چنین احتمال می دادم شما رو نمی بستم به اسب کار خطرناکیه …یک وقت زین شل بشه و رو شکم اسب بچرخه جون سوار کار به خطر میفته چون دیگه نمی تونه خودشو نجات بده ..ولی این اسب پیره میشناسمش ..از همون وقتی که کره بود دلش نمی خواست تند بره برای همین هیچوقت کورس نرفت ..
گذاشتیم تو خونه که بچه ها سوارش بشن ….

گفتم : آخیش موهای یالشم سفید شده …..خم شدم و دستی کشیدم به بغل گردنش و گفتم : یودوش ببخشید من سوارت شدم ….گفت : اگر می خوای سواری یاد بگیری .. خودتون رو سفت روی زین نگه ندارین ..راحت باش و با حرکت اسب بالا و پایین برین اینطوری سواری برات راحت تر میشه …همین کارو کردم دیگه نمی ترسیدم احساس می کردم قلیچ خان مثل کوه پشتمه ….
من و اون کنار هم داشتیم آهسته میرفتیم …توی یک دشت زیبا و سر سبز پر از گل ِشقایق ..نفس آدم رو بند میاورد ..این همه گل اینجا بود و کسی نبود اونا رو تماشا کنه …..خدایا این دنیا چقدر عجیب و باور نکردنیه ..به خواب و رویا بیشتر شبیه بود ….داشتم کنار مردی توی یک دشت گل,, سواری می کردم که بهش بی جهت اعتماد داشتم … قلیچ خان مغرور سینه جلو داده بود ومی تاخت …و من احساس می کردم سالهاست اینجا رو می شناسم ..هیچ حس بیگانگی نداشتم …
قلیچ خان میرفت و آروم آروم سرعتشو بیشتر می کرد . یودوش به دنبال اون با همون سرعت می رفت ….گاهی تعادلم بهم می خورد ولی می دونستم که اون هست و نمی زاره چیزیم بشه ….یکبار که شونه به شونه شدیم ..پرسیدم : میشه بگین چرا منو اغشام گلین صدا می کنین …همینطور که به جلو نگاه می کرد گفت : میگم …به زودی …

گفتم : پس یک جریانی داره …حتما دلیلی هست همین طوری این اسم رو روی من نذاشتین ..شما می دونستین که مادرتون به من شال هدیه داده ؛؛ درسته ؟ گفت : این شال رو خودم خریده بودم..دوسال پیش برای شما …صورتم داغ شد ..قلبم برای اولین بار یک طور خاصی به تپیدن افتاد و پرسیدم : برای من ؟ …گفت: میگم به زودی ..و سرعتشو زیاد کرد …و یودوش هم دنبالش رفت ولی این بار واقعا ترسیده بودم و محکم خودمو به زین فشار می دادم ….با دست اشاره کرد اغشام گلین رسیدیم اونجاست ..
اصطبل اسب ها اونطوری که من فکر می کردم نبود ..محوطه ی وسیعی خیابون کشی شده بوده و اسب های زیادی از هر نژاد اونجا بودن ..قلیچ خان منو برد تا اسب های خودشو نشون بده …وقتی نزدیک شدیم صدا شیهه ی اسب ها بلند شده بود انگار می دونستن که صاحبشون داره میاد ….اتاق های آجری با دری آهنی که قسمت بالاش یک دریچه داشت ..تا باز می کرد سر یک اسب میومد بیرون …من تازه متوجه ی این حیوان زیبا شده بودم ..یکی از یکی قشنگ تر و زیبا تر …و اون خیلی جدی منو به اون اسب ها معرفی می کرد و ..جالب اینجا بود که به همه می گفت : اغشام گلین اومد ….بایرام …(جشن) ..بایات( سخت کوش ) آق منگلی ( دارای خال سفید )…وقتی به بولوت ( ابر ) رسیدیم که اسب سفید ی بود با لکه های خاکستری ..من عاشقش شدم ..اونقدر دلم براش رفته بود و به هیجان اومدم ..که مدام قربون صدقه اش می رفتم …قلیچ خان خونسرد رفت به کاراش رسیدگی کنه …هر کس بهش می رسید احترامش می کرد و به نظرم شایسته ی احترام هم بود ….و من همینطور کنار بولوت مونده بودم و سعی می کردم باهاش دوست باشم ..

مثل اینکه اونم نسبت به من همین حس رو داشت …وقتی برگشت …گفت : اغشام گلین صاحب بولوت از این به بعد شمایید …من می دونم که روزی سوار این میشین ….گفتم : نه بابا ؛ این چه کاریه من بولوت رو می خوام چیکار دو روز مهمون شما م صدسال دعا گو ..مبارک صاحبش باشه …..گفت : با من بیاین براتون سفره پهن کردن …گفتم : مرسی اتفاقا خیلی گرسنه شدم بعد از شام دیشب فکر می کردم تا چند روز نتونم چیزی بخورم …با هم راه افتادیم ..طول اصطبل رو پیاده رفتیم و پشت اون ساختمون اصطبل یک اتاق بود که جلوش دوتا تخت گذاشته شده بود ..یک کارگر ترکمن داشت خدمت می کرد …روبروی هم نشستیم …با دست اشاره کرد اون اتاق منه ..بیشتر وقتم اینجا میگذره …زندگیم تو ی این اسب ها و این باشگاه خلاصه میشه …آدم ساده ای هستم و از زندگی چیز زیادی نمی خوام ..گفتم : خوب برای اینکه همه چیز دارین ….از همه مهم تر خانواده ی پر جمعیت و مهربون …که همه دوستتون دارن …یک لبخند زد و پرسید : از کجا می دونین منو دوست دارن ؟ گفتم : وقتی دیشب وارد خونه شدین همه چشمشون از خوشحالی برق زد …گوش به فرمان شما بودن ..اگر این دوست داشتن نیست پس چیه ؟ ..یک چایی برای من ریخت و با مهربونی خاص خودش گذاشت جلوم و گفت : بفرما ….شما چیکار می کنی منظورم اینه که …کار و بار چطوره ؟ گفتم : این ترم دانشگاهم تموم میشه راستش کار نمی کنم ..چون باید تا قزوین برم و بر گردم فرصتی نیست که یکجا بمونم و کاری رو انجام بدم ندارم ….گفت : از اینجا خوشتون اومده ؟ گفتم : خیلی زیاد ….دلم می خواد حالا که این راه رو اومدم همه جا رو بگردم …آرتا می گفت خیلی جا های دیدنی داره ….ساکت شد و یک لقمه درست کرد و گذاشت دهنش …منم همین کارو کردم ..

اون دوباره یک لقمه ی دیگه آماده کرد و گرفت طرف من ؛؛ بدون اینکه حرف بزنه …نمی دونم احساس کردم درست نیست ..اون داشت زیاده روی می کردو من نمی دونستم چی تو سرش میگذره ….گفتم : شما بفرمایید خودم می خورم ..گفت : لطفا برای آشنایی بگیرین …آروم در حالیکه قلبم بشدت می زد لقمه رو گرفتم چون طوری این حرف رو زد که انگار چاره ی دیگه ای نداشتم …بعد در حالیکه به آسمون نگاه می کرد گفت : من سه سال پیش خواب عجیبی دیدم ….داشتم توی یک شب بارونی با اسب تو تاریکی میرفتم …به انتهای یک جاده که رسیدم ..زنی رو دیدم که زیر بارون اصلا خیس نشده بود ..با چشمان درشتش به من نگاه می کرد ولی مضطرب بود به من گفت : منتظرت بودم …از خواب پریدم …خوب خوابی بودو گذشت ؛ اهمیتی نداشت …ولی وقتی چند شب بعد دوباره اون زن رو دیدم ..مدتی فکر منو به خودش مشغول کرد …وتا اومدم فراموش کنم ..باز خواب می دیدم …بیشترتو تاریکی میومد و وقتی می رسید همه چیز روشن می شد …دیگه می دونستم یک روز میاد ..من بی جهت خواب نمی ببینم ..از اونایی هستم که خواب هام تعبیر می شن …سه سال و چهار ماه خواب اون زن رو دیدم …و باهاش زندگی کردم …گاهی که دلم می گرفت براش آواز می خوندم و گاهی درد دل می کردم …شاید این یک قصه به نظر بیاد ولی واقعیت داره …حتی براش اسم گذاشتم …اغشام گلین ….زنی که در شب آمده ….و می دونستم یک شب از راه می رسه ؛؛ چطور ؟ و کی ؟ زمانش برام مهم نبود ..ولی می دونستم که میای …

من مات و متحیر بهش نگاه می کردم ..نمی فهمیدم داره چه اتفاقی میفته ولی به صحت حرفش ایمان داشتم …چون آنه هم می دونست و برای همین پیشونی منو بوسید …قلیچ خان از همون بر خورد اول منو به این اسم صدا کرد ….با لرزشی که تو صدام افتاده بود گفتم : از کجا می دونین من همون زنم ؟ گفت : بار ها و بارها شما را دیدم شک ندارم …گفتم : قلیچ خان می دونین چی دارین به من میگن ؟ من تازه دیشب رسیدم نمی تونم با این حرف شما کنار بیام ….گفت : با اینکه همه به من میگن صبرم زیاده ..صبورم ..ولی صبح که از اتاق اومدین بیرون فهمیدم همین امروز وقتشه …راستش خودمم فکر نمی کردم به این زودی بهتون بگم …ولی شاید دیگه تاب ندارم ..چون انتظاری طولانی کشیده بودم …پرسیدم : شما گفتین چه مدت خواب منو می ببینین ؟ گفت : سه سال و چهار ماه ..گفتم : آهان …و من فکر می کنم با خیلی چیزا ها توزندگی من تطبیق داره ..ولی فکر نکنم شدنی باشه حد اقل من آمادگی ندارم …از جاش بلند شد و سینه شو داد جلو و گفت : ولی باید می گفتم ..اغشام گلین باید برم منتظرم هستن؛؛ اینجا میمونین یا میاین تماشا؟ …در حالیکه تمام بدنم داغ شده بود و قدرت حرف زدن نداشتم ..گفتم : تماشای چی ؟ گفت : رام کردن اسب باید سواریش کنم امروز دهنه می زنیم …..وقت زیادی برای رام کردنش ندارم ..گفتم میام …ببخشید دستشویی کجاست ؟ گفت : تو اتاق هست بفرما ….خیلی جدی درو باز کرد و من رفتم تو …یک تخت فلزی ساده ..یک رادیو ..و یک میز کوچیک و دوتا صندلی و یک ساز که فکر می کنم کمونچه بود کنار تختش …همون طور که گفته بودخیلی ساده و پاک …

رفتم بیرون که منتظرم بود ..حالا طوری رفتار می کرد که انگار واقعا من زنشم …جلو تر با قدم های محکم میرفت و من دنبالش می دیدم …کنار زمینی حصار کشیده ایستادم ..قلیچ خان یک شلاق دستش بود و اسب رو دور زمین می دواند ..خوب که خسته شد دهنه رو بر داشت دنبال اسب کرد و با قدرتی باور نکردنی سر شو گرفت و دهنه رو به زورکرد تو دهن اسب و اونو بست…اون اسب تقلا می کرد تا خودشو رها کنه .. حتی چند بار به کسی که به قلیچ خان کمک می کرد لگد زد ولی نتونست به قلیچ خان صدمه ای بزنه …این کار نزدیک سه ساعت طول کشید و اون بدون توجه به من و یا اطرافش اسب رو وادار کرد دهنه رو قبول کنه …و در حالیکه اسب بالا و پایین می پرید …از زمین اومد بیرون …و گفت : معذرت می خوام معمولا اینقدر طول نمی کشید ..مثل اینکه حواسم درست جمع کارم نبود …بریم ؟

در تمام مدتی که اونو نگاه می کردم تو این فکر بودم آیا می تونم دوستش داشته باشم اونم به این شکل عجیب و باور نکردنی ؟ احساسم کاملا مثبت بود بله از همون لحظه که دیدمش توجه منو جلب کرد ….ولی نمی تونستم زندگی خودمو خانواده ام رو به امید واهی رها کنم و بیام اینجا …خدایا تو برای من چی می خواستی ..
قلیچ خان متوجه ی تغییر حال من شده بود …اسب ها رو آورد و کمک کرد سوار بشم دوباره منو روی اسب محکم بست …و گفت : با بولوت خدا حافظی کردین ؟ اون شما رو میشناسه ..چون من همیشه با اون در مورد شما حرف می زدم ….من بازم حرفی نزدم ….تو راه برگشت دیگه نه دشت شقایق رو می دیدم ..نه از آب و هوا لذتی می بردم …انگار بین زمین و آسمون رها شده بودم ..حتی از سواری هم ترسی نداشتم ..که وقتی قلیچ خان سرعت گرفت و یودوش هم دنبالش ..فقط سعی کردم خودمو نگه دارم ….
وقتی رسیدیم ..همه صدا می کردن ..اومدن …اومدن ….و من متوجه شدم همه منتظر قلیچ خان بودن که سفره رو پهن کنن …مامان با یک لبخند پر از حرص اومد جلو و بازوی منو گرفت و محکم فشار دادو گفت : تو داری چیکار می کنی ..چشمم روشن آبروی ما رو بردی از صبح همه میگن با قلیچ خان رفتی ..مگه تو صاحب نداری ؟ بابات کاردش بزنی خونش در نمیاد ….

ادامه دارد

رمان های ناهید گلکار
دانلود رمان مثل اینکه اومدن
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دیازپام فریده بانو

رمان دیازپام

عاشقانه آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *