آخرین مطالبرمان مثل اینکه اومدن

رمان مثل اینکه اومدن پارت هفتم

Rate this post

رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار

ناهید گلکار نویسنده رمان های یکی مثل تو,قاصدک,آنجلینا,و اینک اثر جدید از این نویسنده با نام رمان مثل اینکه اومدن

جهت مشاهده پارت های منتشر شده به ترتیب رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

و همینطور بازوی من تو دستش بود منو با خودش برد به اتاق ..ولی من تو فکر حرفای قلیچ خان بودم که لحظه ی آخر به من زد ..در حالیکه به خونه نزدیک می شدیم ..بدون اینکه به من نگاه کنه گفت : مرد ترکمن دوست نداره نُقل مجلس زن ها و مرد ها باشه ..من راز گفتم نگه دار ….
وقتی رسیدیم به اتاق درو بست ولی ندا درو هل داد و اومدتو …
پرسید; کجا رفته بودی همه رو بهم ریختی به منم چپ ;چپ نگاه می کردن ..مادر آرتا هم ناراحت شده ….مامان گفت : پدر بزرگشم عصبانیه از این کار شما ها همه رو ناراحت کردین اینا از این رسم ها ندارن ..اینجا تهران نیست بلند شدی دنبال قلیچ خان رفتی ؟
گفتم : منو اسیری آوردین ؟به من چه می خواستن ناراحت نشن …خوب اومدیم بگردیم من که نمی خواستم بیام؛؛ منو به زور آوردین ..

خوب رفتم اسب ها رو ببینم چه کار بدی کردم ؟..
گفت : چرا نمی فهمی ؟ اینجا این کارا رسم نیست ..صبر می کردی با هم میرفتیم …
گفتم : خوبه که اومدم بهتون گفتم دارم میرم …با تندی گفت : خوبه که منم گفتم نرو توام چقدر گوش دادی ..حالا جواب بابات رو خودت بده …
اونا نمی دونستن من چه حالی دارم ؛؛ روانم بهم ریخته بود و خودمم نمی دونستم چرا حالم اینقدر بده ..از کسی نمی ترسیدم ..چون ندا و مامان نگران آبروی خودشون جلوی خانواده ی آرتا بودن …بابا رو هم می دونستم خود مامان می تونه آروم کنه..
سفره رنگین دیگه ای برای ما پر از مرغ و گوشت غذا های مخصوص ترکمن ها پهن شده بود ..ولی من دلم نمی خواست برم ؛ اما به صلاح دید مامان که می گفت شورش رو در نیاریم و به قول اون عسس بیا منو بگیر نکنیم …رفتم و نشستیم سر سفره … قلیچ خان اون بالا با همون سینه ی جلو داده و مغرور نشسته بود ..آتا دعا خوند همه امین گفتن و قلیچ خان که صاحب سفره بود بسم الله گفت و دستی به صورتش کشید و همه شروع کردن ..ولی اول برای عروس و داماد توی یک سینی غذا کشیدن گذاشتن جلوشون و دست زدن ….

من بر خلاف شب قبل چند لقمه به زور بیشتر نتونستم بخورم …رفتم به اتاقم و یک پتو بر داشتم و دراز کشیدم …باید فکر می کردم ..امکان نداشت بتونم قبول کنم که زن قلیچ خان بشم ..تازه مادر آرتا می گفت : چقدر طول کشیده تا آنه و آتا با ازدواج پسرشون با ندا موافقت کردن چون ترکمن ها فقط از خودشون دختر می گرفتن ..ولی بازم یادم اومد که آنه خودش پیشونی منو بوسید و شال بهم داد …
آخه مگه میشه ؟ من ؟ نیلوفر بیایم اینجا زندگی کنم ؟ بالاخره به این نتیجه رسیدم که همه چیز رو فراموش کنم و خودمو مثل احمق ها دست اون مرد ترکمن ندم …تا غروب خوابیدم چون نمی خواستم با کسی روبرو بشم ..مامانم از دستم عصبانی بود و ظاهرا قهر کرده بود ..و بابا هم مدام تو مردونه بود ..وقتی بیدار شدم ..سر و صدای زیادی نبود …از اتاق اومدم بیرون که آی گوزل رو دیدم …پرسیدم : چرا اینقدر خونه خلوت شده ؟ گفت : آرتا و ندا خانم با مادر و پدر شما رفتن برای گردش ..خیلی ها هم برگشتن گنبد ..شما خواب بودین خدا حافظی نکردن ..دیگه ببخشید …
بی اختیار دنبال قلیچ خان می گشتم ….
آنه و آتا تو حیاط کنار سماور نشسته بودن هنوز یک عده دیگه بودن که من نفهمیدم چه نسبتی با هم دارن …آی گوزل و آقچه گل ..منو بردن تو حیاط تا ازم پذیرایی کنن…

آنه تا چشمش به من افتاد دستشو برد بالا و خواست که برم پیشش بشینم …و خیلی با محبت با من رفتار کرد ولی بقیه زن ها
و مخصوصا زن دوم آتا معلوم بود که زیاد از من خوششون نیومده ..آنه با من حرف می زد ولی متوجه نمی شدم چی میگه …سرمو تکون می دادم و لبخند می زدم …ولی معلوم بود که داره تعارف می کنه …مدتی بعد با آی گوزل راه افتادیم تو حیاط ..ازش پرسیدم ..چند سال داری ؟ گفت : هفده سال ..پرسیدم با قلیچ خان چه نسبتی دارین ؟ گفت : ایشون دایی من میشن ..خیلی دوستش دارم ..یعنی من تنها نه …همه دوستش دارن ..گفتم : این خونه مال کیه ؟ گفت : مال آتا ..ولی الان دایی قلیچ بزرگ اینجاست همه خرج با اونه …گفتم : با اینکه برادر کوچکتره ؟ گفت : آنه چهار تا پسر داره سه تا رفتن ..و آتا از زن دوم هفت تا بچه داره که سه تا شون اینجا زندگی می کنن بقیه یا گنبد رفتن یا گرگان و شهر های دیگه برای کار فقط یک پسر اینجا به دایی قلیچ کمک می کنه ..خوب وقتی خرج این همه آدم رو میدی میشی بزرگتر دیگه ….
پرسیدم : قلیچ خان این همه پول رو از کجا میاره ؟
گفت : خوب پرورش اسب؛؛ رام کردن؛ ومسابقه ..تربیت سوار کار ..خیلی کارا همون کاری که آتا می کرد ….
با چیزایی که شنیدم احساس می کردم هرگز نمی تونم قبول کنم که چنین زندگی داشته باشم ..با خودم گفتم دیوانه مگه مغز خر خوردی ؟ از بس هیچکس تو رو نخواست زود تحت تاثیر قرار گرفتی ..باید هر چی زود تر از اینجا برم …
اینو می گفتم ولی بازم منتظر بودم قلیچ خان از در بیاد تو …

ولی اون نیومد ..اونشب سفره بدون اون پهن شد …فردا صبح زود بیدار شدم و تو حیاط دنبال باللی گشتم ..ولی نبود معلوم بود قلیچ خان شب رو هم نیومده … منم با بقیه در حالیکه سعی می کردم همه چیز رو فراموش کنم رفتم تا جا های دیدنی اونجا رو ببینیم ولی به هر طرف نگاه می کردم قلیچ خان رو می دیدم …و غم عالم میومد به دلم ..واقعا نمی خواستم؛؛ با تمام قوا ذهنم رو دور می کردم ….گیج و منگ دنبال مامان میرفتم و اصلا حواسم به هیچ چیز نبود …خدایا چرا اینطوری شده بودم ؟ با خودم فکر می کردم نیلوفر فراموش می کنی شایدم عقده ی شوهر کردن داشتی نباید به خاطر این موضوع زندگی خودتو به باد فنا بدی …محاله ,, نه , نه ؛؛ ولش کن قلیچ خان کیه ؟ من ؟ یعنی اینقدر بدبخت شدم که بیام اینجا زندگی کنم ؟ محال ممکنه ..بعدم مرتیکه اینقدر مغروره که گذاشت و رفت .خوب آخه برای چی اینا رو به من گفت ؟ به خدا می خواست منو دست بندازه ..انگار تقدیر منم اینه ..یادم نمیره خواستگار مرضیه رو ..اینم مثل اون حتما با خودش گفته بزار یک دختر تهرونی رو مچل کنم …و توام که به هر بادی سر خم می کنی ..احمق ِ بیشعور ….ولی وقتی دو روز گذشت و از قلیچ خان خبری نشد ..دلم مثل پرنده ای تو قفس براش بال بال می زد ..می خواستم ببینمش در حالیکه خودمم نمی دونستم چم شده ….هر کس سراغشو می گرفت ؛ می گفتن ببخشید کورس داره شروع میشه سرش شلوغ شده کارش زیاده …میاد خدمتتون ..
.و شبی رسید که باید صبح زود ما برمی گشتیم تهران ..در حالیکه قلب من پیش قلیچ خان مونده بود

خودم می فهمیدم که با تمام حرفایی که به خودم می زدم نمی تونستم به یادش نباشه ..دلم می خواست ببینمش و ازش خدا حافظی کنم …اگر امشب هم نیاد ؟نه ؛دیگه طاقت نداشتم ..نزدیک غروب بود تو حیاط روی تخت نشسته بودم و بی اختیار چشمم به در بود …آی گوزل اومد پیشم و به من گفت : آنه باهات کار داره ..خوشحال شدم ..فکر کردم می خواد در مورد قلیچ خان با من حرف بزنه ..فورا رفتم پیشش و با اشتیاق دستشو گرفتم ..اونم با دو دست پر چروک و نرمش دستم رو فشار داد وبا چشمانی که از پشت اون پف معلوم می شد تو چشمم نگاه کرد ..حس خوبی بهم دست داده بود …بعد یک چیزی به آی گوزل گفت که اون از اتاق بیرون رفت .. همینطور که دستم رو گرفته بود و رها نمی کرد یک چیزایی گفت : من که ترکی بلد نبودم ..گفتم : آنه نمی فهمم چی میگن …یکم فکر کرد و گفت : قلیچ خان ..تو ..اغشام گلین ..و باز به ترکی چیزایی گفت …سری تکون دادم و گفتم چشم ..ولی نمی دونستم منظورش چیه ..معلوم بود که این رازی بود بین آنه و قلیچ خان که اجازه نمی دادن کس دیگه ای بدونه …خوب چیکار باید می کردم ؟…قلیچ خان منو رو زمین آسمون رها کرده بود ؛؛ چرا نمی اومد؟ نمی فهمیدم ؛؛ ..شاید اگر بهم اصرار می کرد ..یا از عشقش به من می گفت دلم قرار می گرفت ولی این کار دور از مردانگی که همه می گفتن قلیچ خان داره بود ….داشت شب میشد و نزدیک شام ولی بازم نیومد ….اونقدر غمگین بودم که دلم می خواست زار و زار گریه کنم ..مثل این بود که نه راه پس داشتم نه راه پیش ..اگر می رفتم نمی دونستم چطور باید با دلم کنار بیام و قلیچ خان رو فراموش کنم ..و اینجا هم جای من نبود …حتی زبون اونا رو هم بلد نبودم ..اصلا از اونا نبودم . ای خدا چیکار کنم خودت کمکم کن …
هر چی به شب بیشتر نزدیک می شدیم اضطراب من بیشتر میشد …

دیگه از دستش عصبانی بودم ..نه ,, حق با من بود قلیچ خان نباید چنین کاری با من می کرد …اینطوری بدون اینکه حرفم رو بهش بزنم نمی تونم بزارم برم ..اگر این کارو می کردم یک عمر برای خودم عقده درست کرده بودم … باید حرفم رو بهش بزنم فکر نکنه من احمق بودم …با حرص رفتم آرتا رو صدا کردم و گفتم :ببین یک چیزی ازت می خوام بین منو تو بمونه به هوای یک جایی که خودت می دونی منو ببر پیش قلیچ خان …حیرت زده پرسید : عمو قلیچ ؟ چیکار داری باهاش ؟ گفتم نپرس باید یک چیزی بهش بگم ..خواهش می کنم کسی نفهمه …گفت : نیلوفر خانم اتفاقی افتاده ؟ به منم بگو …گفتم : تو منو ببر می فهمی ….
آرتا به نداگفت : نیلوفر خانم می خواد بره تا جایی میریم و بر می گردیم …اون اصرار داشت با ما بیاد به زحمت راضیش کرد و در حالیکه بازم توجه همه به ما جلب شده بود ..از خونه زدیم بیرون ..و سوار ماشین بابای آرتا شدیم و رفتیم بطرف باشگاه سوارکاری ….تو ماشین که نشستم تردید افتاد به جونم طوری که می خواستم بگم برگرد پشیمون شدم ولی دلم چیز دیگه ای می گفت …آرتا پرسید : نیلوفرخانم تو رو خدا به من بگو چی شده چرا می خوای عمو قلیچ رو ببینی ؟خیلی کنجکاوم ….. که من بغضم ترکید و های و های گریه کردم ..مگه دختری از من بدبخت تر هم وجود داشت ؟ اون مال خواستگارام ..اون طعنه ها و دلسوزی های اطرافیانم که گاهی فکر می کردم مرضی غیر قابل علاج گرفتم که همه دلشون برای من می سوزه ..و اینم از مردی که مثلا خیر سرم عاشقم شده بود ..چرا من مثل بقیه ی دخترا نبودم؟

این همه استرس برای چیزی که حتی خودمم زیاد بهش مشتاق نبودم ..و فقط به خاطر اینکه نگن شوهر گیرم نیومده کشیده
بودم … و حالا اینم از کسی که به من گفته بود دوسال چهارماهه منتظرت هستم …
آرتا از گریه من ناراحت شده بود و اصرار می کرد بهش بگم چی شده ولی می دونستم قلیچ خان دلش نمی خواد کسی بفهمه ….وقتی به اصطبل رسیدیم از آرتا خواستم تو ماشین منتظرم بمونه ؛؛و اونقدر ناراحت عصبی بودم که اعتراضی نکرد و چیزی نپرسید ..
اتاق قلیچ خان رو بلد بودم …تو ذهنم حرفایی رو که باید بهش می زدم رو مرور کردم …آخه به تو میگن قلیچ خان بزرگ؛؛اینه اون همه ی مردونگی تو؟؛ همین بود ؟ من نفهمیدم چرا اون حرفا رو به من زدی و با نا مردی مهمون خونه ت رو که سر سفره ی تو می نشست رو ول کردی و نیومدی..مگه تو نباید بسم الله می گفتی تا همه شروع کنن …من اومدم بهت بگم ..نیستی اون چیزی که وانمود می کنی ..مهمون خونه ات رو با ناراحتی فرستادی رفت ..من اومدم ازت خدا حافظی کنم و بگم اصلا به خونه ی تو خوش نیومدم .اغشام گلین هم نیستم …بعدم درو می زنم بهم و بدون اینکه پشت سرمو نگاه کنم بر می گردم اینطوری دلم خنک میشه ……چراغ های محوطه روشن بود ولی اتاقها که پشت محوطه قرار داشت جای تاریکی بود و به جز یکی دوتا چراغ نوری نبود ..از دور دیدم که چراغ اتاق قلیچ خان روشنه …یک بار دیگه حرف هامو مرور کردم و با عزمی راسخ رفتم جلوتر …نزدیک تر که شدم صدای ساز دلنواز و غم انگیزی به گوشم رسید …جلو تر رفتم تا پشت در…

از لای پرده نگاه کردم ..قلیچ خان ساز به دست داشت و می نواخت …و می خوند ..چنان سوزی توی صداش بود که قلبم رو آتیش زد ..معصوم و بی گناه به نظرم اومد ..از اون صدا بوی عشق به مشامم رسید من اینو با تمام وجودم حس کردم قلیچ خان برای من می خوند …دلش گرفته بود و غمشو با صداش بیرون می داد … ….قلبم تند می زد و نمی دونستم چیکار کنم …همون جا ایستادم و اشکم مثل بارون روان شد ..نمی خواستم منو اونطوری ببینه ..برگشتم تا از اونجا برم چون حس می کردم اگر اون در رو باز کنم برای همیشه پیشش می مونم …ولی قلبم جلوی قدم هامو گرفت و ایستادم ….باید تصمیم می گرفتم ..کمی فکر کردم …ولی تپش قلبم چنان بود که قدرت هر کاری رو ازم گرفته بود ..انگار چیزی زیر پوستم راه میرفت ….دوتا نفس عمیق کشیدم و گفتم : نیلوفر شجاع باش ..هر چی باداباد ..قلیچ خان ارزش هر کاری رو داره ..دوستش دارم چرا باید ازش جدا بشم …..و دوباره برگشتم ..هنوز اون داشت می خوند …..انگشتم رو خم کردم و دو ضربه زدم به شیشه ؛؛
ادامه دارد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن