آخرین مطالبرمان مثل اینکه اومدن

رمان مثل اینکه اومدن پارت هشتم

Rate this post

رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار

ناهید گلکار نویسنده رمان های یکی مثل تو,قاصدک,آنجلینا,و اینک اثر جدید از این نویسنده با نام رمان مثل اینکه اومدن

جهت مشاهده پارت های منتشر شده به ترتیب رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

کمی صبر کردم مثل اینکه متوجه نشده بود چون به خوندن ادامه داد ..
دوباره محکم تر زدم ..صداش قطع شد ..
کمی صبر کرد و بلند پرسید کیم دی ؟
درو باز کردم و آهسته رفتم تو …
همینطور که ساز دستش بود حیرون و بهت زده بلند شد و ایستاد ..و هیجان زده به من نگاه کرد …
احساس می کردم نفس کم آوردم قفسه ی سینه ام بالا و پایین میرفت ..
قلیچ خان آهسته ساز رو گذاشت زمین و اومد جلو ..اونم مثل من بود تو نور کم اتاق می شد دیدکه چقدر دگرگون شده …
ولی آروم مثل یک عاشق بی قرار به من نگاه می کرد ..
صدای نفسش رو می شنیدم ..گفت : اومدی ؟ این وقت شب چطوری خودتو رسوندی اینجا ؟
گفتم : با آرتا اومدم ..اومدم خدا حافظی کنم صبح زود ما میریم …
گفت : بیا بشین ..چایی می خوری ؟
گفتم نه باید برم …
گفت : تا اینجا اومدی که بری ؟ دل خون می کنی ؟ بشین اینجا ….
چنان قاطع گفت که روی لبه تخت نشستم و اونم کنارم نشست …
گفتم : میزبان خوبی نبودی قلیچ خان کسی نبود سر سفره ای که تو پهن کردی به مهمونت بسم الله بگه..
گفتی اغشام گلین تو هستم ولی فقط گفتی و رفتی … می دونم مردی؛؛ ..می دونم مرام داری ؛؛ ولی با من چیکار کردی ؟ …
همینطور به من نگاه می کرد ..سکوت کرده بود ..
بلند شد و یک چایی برای من ریخت و گذاشت روی میز و گفت : از دلم خبر نداری گلین من ..
پای اومدن نداشتم که تو رو ببینم و بازم آه بکشم؛؛ برای مرد روا نیست که گفتی با مرامم ..
من نباید خود خواه باشم اونشب بعد از اینکه به خونه رسیدیم فکر کردم توقع بی جایی از تو داشتم …کاش تو دلم می موند نمی گفتم …
ولی طاقتم تموم شده بود و ذوق زده از اینکه تو اومدی راز دل گفتم …
نخواستم تو رو تحت فشار بزارم ..نخواستم اسمت رو لکه دار کنم و خودمم سر زبون بندازم که برای من شایسته نیست …

فردا بچه ها هم منو دست میندازن ..چون شاید به عقل جور در نیاد که مردی مثل من عاشق و حیرون و دیوانه ی دختری باشه؛ که تو خواب اونو دیده ..
اگر دست رد به سینه ی من بزنی و بری؛؛؛؛ قلیچ خان باید از اینجا بره چون رو نداره سر بلند کنه …. با خودم گفتم :…حق با نیلوفره ..ولی من در تو آغشام گلین رو دیدم …
نمی دونم چرا حکمت خدا در این بود ..ولی اگر رفتی اینو بدون که قلیچ خان هرگز جز تو زنی رو اختیار نمی کنه …
برای تو ساز می زنم می خونم و با اسبت بولوت که همزمان با خواب من به دنیا اومد و از همون موقع به نام تو کردمش , درد و دل می کنم … که اسب راز نگهداره و عشق منو می فهمه …
گفتم : اگر من بخوام آغشام گلین تو باشم باید چیکار کنم؟ ..
به تو چی بگم که بفهمی ..وقتی از این در اومدم تو باید می فهمیدی ؛؛ حالا چی بگم ؟ ..
لبشو گاز گرفت و چشمش رو بست مشت هاشو گره کرده بود .. بلند شد در حالیکه می فهمیدیم کاملا دگرگون شده .. وضو گرفت و به نماز ایستاد …
من تماشا می کردم و معنای اون نماز رو می دونستم ..از هزاران حرف عاشقانه بیشتر به دلم نشست ..
سلام داد. و گفت : می دونی ؟چون خدا تو رو به من داد ..هر دو باید در مقابل بزرگتر ها بایستیم ..
گفتم : بله به امید خدا فکر کنم تو اون خونه فقط آنه با ما موافقه ..
من از بابام نمی ترسم از مادرم می ترسم …

گفت : اغشام گلین من ..خدایی که عشق تو رو تو دل من انداخت به پاکی و زلالی آب و تو رو تا اینجا آورد اونا رو هم راضی می کنه ..
شاید از همه سخت تر آتا باشه .ولی اونم رضا میده چون ما می خوایم …تو مطمئنی که از نظرت بر نمی گردی ؟ من باید از تو قول بگیرم ؛؛؛..هنوز می ترسم …
تو دختر شهر تهران اینجا می تونی زندگی کنی ؟ ..
سرمو انداختم پایین …
گفت : بگو آره من نمی زارم تو سختی بکشی به حرفت گوش میدم ..
آزادی که بگردی و سواری کنی ….
گفتم : اگر خدا منو به خواب تو آورده خودشم منو نگه می داره ..باکی ندارم ….
که آرتا کنجکاوانه زد به درو اومد تو ..حیرت زده به من نگاه می کرد و گفت : سلام عمو چیزی شده ..ببخشید نگران شدم اومدم دنبالتون …..
قلیچ خان خوشحال بود ..دستشو برد جلو و با آرتا دست داد و اونو کشید تو بغلش و محکم گرفت و چند بار زد تو پشتش و سمارو شو خاموش کرد ..
وسایلشو جمع کرد و گفت : بریم خیلی کار داریم آرتا تو و اغشام گلین جلو برین من دارم میام …از اتاق اومدیم بیرون …
هنوز نمی دونستم می خواد چیکار کنه …
ولی وجودم سر شار از عشق اون مرد ترکمن شده بود . من و آرتا راه افتادیم قلیچ خان رفت به اصطبل ….
وقتی افتادیم تو جاده …و یکم رفتیم ..یک چیزی مثل برق از کنار ما رد شد ..
قلیچ خان چنان می تاخت که از ما جلو افتاد و تو نور چراغ گم شد ….
آرتا پرسید : تو رو خدا جون ندا به من بگین چی شده که عمو اینقدر خوشحاله ؟
گفتم : به کسی نمیگی ؟ من می خوام زن عمو قلیچ تو بشم اومدم امشب ازش خواستگاری کردم ..
گفت : شوخی نکنین تو رو خدا راست بگین چی شده ؟
گفتم : چرا فکر می کنی دروغ میگم ؟
گفت : آخه عمو قصد نداره ازدواج کنه …
گفته می خوام خودمو وقف کارم بکنه زن بگیرم اذیت میشه …
گفتم : پس سئوال نکن به زودی روشن میشه چه اتفاقی افتاده ..

وقتی ما رسیدیم سفره رو به همون زیبایی شب اول پهن کرده بودن باز مامان و ندا معترض من شدن که تو کجا رفته بودی … و از حرفای ضد و نقیض من و آرتا بهمون شک کردن ..
و اوقات ندا سخت تلخ شده بود …
همه دور سفره نشستن …
آتا دعا خوند و امین گفتیم و قلیچ خان با حالتی که معلوم بود کاملا فرق کرده بلند رو به بابا گفت : همه بسم الله بفرمایید ….
وقتی غذا خوردن شروع شد ادامه داد :منو ببخشید که چند روز نتونستم بیام ..
حالا از شما دعوت می کنم به خاطر من دو روز دیگه اینجا بمونین …
فردا کورس بهاره شروع میشه و اسب ما مسابقه میده دلم می خواد شما هم باشین و به پدر آرتا بایرام خان گفت: نگه داشتن مهمون ها با شما قار داش ..
بایرام خان گفت : راستش من خودم باید برم سرکار؛؛
احمد آقا رو نمی دونم ولی اگر ایشون بمونن منم یک کاری می کنم …
بابا گفت:به اندازه کافی زحمت دادیم ..چند روزه اینجایم و خیلی خوش گذشت مهمون نوازی کردین ..
دیگه زحمت رو کم می کنیم …با اجازه میریم ..
قلیچ خان گفت : حالا این راه دراز رو اومدین اقلا مسابقه رو هم ببنین که صفای خاص خودشو داره ..
واقعا حیف میشه چون الان همه دارن برای مسابقه میان گنبد …بمونین لطفا ….
بابا نگاهی به مامان کرد ..
اون مردد بود و ندا مخالف ولی مادر شوهرش دلش می خواست بمونه و کورس رو تماشا کنه ..
می گفت : واقعا جالبه حیفه که از دست بدین ….. و بالاخره تا پایان شام قرار شد دو روز دیگه بمونیم …..
دلم می خواست بدونم قلیچ خان چی تو فکرش میگذره ….
حالا نمی دونستم به مامان بگم یا نه ….

بعد از شام مردا رفتن تو حیاط به قلیون کشیدن و چایی خوردن …از در اتاق که اومدم بیرون قلیچ خان رو دیدم ..نگاهمون برای اولین بار با هم تلاقی کرد و آتیشی به جون هر دو مون انداخت ..
انگار سست شدم و می دیدم که قلیچ خان هم حالش بهتر از من نیست …
گونه هام سرخ شده بود ..با همون حال سریع پرسیدم به مامانم بگم ؟
گفت : نه به من اجازه بده …؛؛شما خبر ندارین …آنه درستش می کنه …
چند تا زن ما رو دیدن که با هم حرف می زنیم داشتن پچ ؛پچ می کردن …
فورا بلند گفتم ..پس فردا تو مسابقه خودم می ببینم دیگه ..
و برگشتم تو اتاقم … مامان نگاهی به من کرد و و یک طوری که انگار برام خط و نشون می کشید پرسید : چی شده نیلوفر ؟ حرف بزن؛؛ ببینم این نرفتن ما ربطی به تو نداره که ؟
گفتم : چی میگی مامان به من چه ..
گفت : دروغ هم بلد نیستی بگی ..حرف بزن به خدا اگر پای تو در میون باشه من نمی زارم …
گفتم چی رو نمی زاری ؟
گفت : یک مادر اگر نفهمه تو دل بچه اش چی می گذره مادر نیست ..
بگو ببینم داری چه خاکی تو سرم می ریزی ؟
گفتم : اگر بگم قول میدی نزاری کسی بفهمه که می دونین … تو رو خدا اول باید قول بدین چون دلم می خواد به شما بگم …..
ندا درِ اتاق رو باز کرد و گفت بیاین دیگه مادر آرتا سراغ تون رو می گیره ..
مامان گفت : باشه تو برو ما هم الان میایم ندا یک جوری به بابات بگو قلیون نکشه ..
چند روزه افراط کرده .. عادت نداره سینه اش خراب شده …
همش سرش درد می گیره …
تا ندا درو بست مامان نشست رو زمین و گفت : همه رو بگو زود باش فکر کنم ما باید صبح زود بریم کورس رو هم نمی خوایم ببینیم …بوی های بدی به مشامم می رسه ..
گفتم : تو رو خدا مامان شلوغ نکن بزار از اول بگم …..ولی دستت رو بزار رو سر من و قسم بخور

و همه چیز رو براش تعریف کردم …..
خیلی جالب بود مامان اول تحت تاثیر قرار گرفت و سرش کج شده بود و مدام می گفت : آخیش بمیرم الهی …وا ؟ مگه چنین چیزی ممکنه ؟ نکنه دروغ میگه ؟ ..
بعد یک فکر کرد و گفت : نه قلیچ خان با اون برو بیاش چرا باید دروغ بگه ؟ … آخیش طفلک …وای نه نیلوفر نکنی مادر این کارو من میمیرم ..
به خدا نمیشه تو اینجا وسط این همه آدم با این فرهنگ نمی تونی زندگی کنی ..
مثل این میمونه که یک دختر از اینجا ببریم و بخواد تو تهران زندگی کنه …
گفتم : این حرفا چیه مامان ؟ مردم میرن چین و ژاپن ترکیه ..آمریکا زندگی می کنن چرا من نتونم اینجا زندگی کنم در حالیکه خیلی هم دوست دارم …
گفت : تو اینجا رو دوست نداری قلیچ خان چشمت رو گرفته …
گفتم : براتون که تعریف کردم دست خودم نبود ..
می خوام این کارو بکنم مامان جونم ..راضی کردن بابا با شما …
گفت : یا علی کمکم کن ؛؛ نمی تونم قبول کنم ..نیلوفر این کارو نکن یک مدت که از ما دور شدی .. دل تنگی هات شروع میشه همش احساس می کنی غربیی …
قلیچ خان هم که سرش شلوغه .. نکن مادر این مرد هم یک مدت بگذره فراموش می کنه …نیلوفر جان دخترم تو هنوز جوونی به خدا برات شوهر پیدا میشه …
گفتم : وای ..وای مامان … از دست شما فکر کردی از بی شوهری دارم این کارو می کنم ؟ به خدا دوستش دارم …
گفت : ده آخه احمق تو چطوری فهمیدی تو چند روز عاشق شدی ؟ فردا یک مرتبه چشم باز می کنی و می ببینی گیر افتادی و با خودت می گی این چه غلطی بود کردم …
گفتم : قلیچ خان نمی زاره من ناراحت بشم می دونم …
گفت : اصلا اون برای تو خیلی بزرگه ..می دونی چند سالشه ؟
گفتم : نه نپرسیدم …ولی برام مهم نیست …اگر مخالفت کنین یکم طول می کشه ولی من این کارو می کنم …
مامان گفت : نیلوفر به خدا لهجه گرفتی …
گفتم : آره وقتی با قلیچ خان حرف می زدن جملاتم مثل اون شده بود ..عجب آدم تاثیر بپذیری هستم من ….

که در باز شد ندا دوباره ما رو صدا کرد ..میوه و آجیل گذاشته بودن ومنتظر ما ؛؛؛ این بود که رفتیم حیاط ..آرتا اومد در گوش من گفت : نیلوفر خانم نکنه راست گفته باشی کبک عمو خروس می خونه ….
گفتم : حالا تو باور نکن …راستی تو می دونی عموت چند سال داره ؟
گفت: فکر کنم چهل سال داشته باشه ..نمی دونم ..می خوای از آنه بپرسم ؟
گفتم بپرس …
و اینطوری من فهمیدم قلیچ خان سی و هشت سال داره ولی خیلی بیشتر معلوم می شد …
شاید به خاطر زحمت زیاد بود ولی خیلی خوش تیپ و قوی و مردی بود که هر زنی آرزوش رو داشت …. تا وارد حیاط شدیم ..
باز آنه صدا کرد من برم پیشش بشینم .. این بار دست انداخت دور گردن منو صورت و پیشونی منو بوسید ..
منم دستش رو بوسیدم ..و بلند به ترکی چیزی گفت …
آتا و بقیه به من نگاه کردن …آنه باز چند جمله دیگه به اونا گفت و دوباره منو بوسید ..(من بعدا فهمیدم که اول گفته بود من عروسم رو پیدا کردم …و بعد وقتی دید همه نگاه می کنن گفته بود …سه عروس آتا پسندیده ..
حق داره برای پسر کوچیکش خودش عروس بگیره ..) که آتا در جواب با ناراحتی به ترکی گفت : این حرف رو تو جمع نمی زنن بی عقل …و ما نفهمیدیم چی میگه …
همه شروع کردن به حرف زدن و ما این وسط مونده بودیم …بابا که یکم ترکی بلد بود ..
به مامان نگاه کرد …و قلیچ خان انگار نه انگار دارن در مورد ما بحث می کنن ..کمی بعد آتا قلیچ خان رو برد به ساختمون و آنه هم دنبالش رفت …و مادر شوهر ندا و بایرام خان هم رفتن ….
بابا هم به منو و مامان گفت با من بیاین …
ندا و آرتا هم اومدن ..توی دو اتاق بحث در مورد ما شروع شد ..حرف زدن؛؛
مخالفت کردن ؛؛دلیل شنیدن ؛؛ ولی من مست عشق بودم و قلیچ خان رو می خواستم …و می دونستم که قدرت عشق ماورای این حرفاست و خدا آدم هایی رو که عاشق واقعی هستن دوست داره …
می دونستم این خدا بود که همه ی اون خواستگارا رو از دورم فراری داد تا من به قلیچ خان برسم …خودشم ما رو از هم جدا نمی کنه …
ادامه دارد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن