رمان شب و تنهایی

رمان شب و تنهایی پارت 12

Rate this post

رمان شب و تنهایی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب و بدون معطلی از این رمان از اینجا کلیک کنید

لبخند تلخی زدم و گفتم وایسا تا بیام  

وارد ساندویچی شدم و دوتا ساندویچ سفارش دادم  بعد از آماده شدنش بیرون اومدم و گفتم:بیا بخور  

ساندویچ رو گرفت و نشست روي جدول و شروع کرد به خوردن  روبه روش ایستادم:اسمت چیه؟

بچه ها سحر صدام می کنن اما اسم واقعیم رو نمی دونم  زانو زدم جلوش:یعنی چی که اسم واقعیت رو نمی دونی؟

نمی دونم دیگه،من اولین چیزي که یادم میاد این بود که تو یه پیاده رو رها شده بودم  رها شده بودي؟از کی؟ از سه ماه پیش  بعدش چی؟

یه سري دختر جلوي چهار راه دست فروشی می کردن  

یکیشون من رو برد پیشش اما امروز سروکله ي رییس پیدا شد و انداختم بیرون نگاهم کرد و گفت:امشب باید تو خیابون بخوابم

لبخند تلخی زدم:من یه روزي مثل تو بودم تنها و بی کس اما خدا من رو رها نکرد  نگاهش کردم:یک روز یک نفر دست من رو گرفت حالا نوبت منه این کار رو بکنم  ایستادم و دستم رو به سمتش دراز کردم:بلند شو،باید بریم  دستم رو گرفت و بلند شد و با تعجب گفت:کجا؟ امروز نوبت منه،من باید به آدم هایی مثل تو کمک کنم  بردمش آرامش و یه اتاق بهش دادم  اما این روز ها کمی تنها و افسرده شده بودم  

زنگ زدم به سوسن و ازش خواستم که کمی حسابم رو پر کنه روز بعد دنبال یه خونه گشتم،یه جا مثل آرامش  

هدفم رو پیدا کردم من تو کل ایران دنبال کسانی می گردم که مثل گذشته ي من هستن  من جایی رو تاسیس می کنم که افرادي مثل من توش زندگی کنن  

جایی رو تاسیس می کنم که افرادي مثل من راحت دنبال خانواده هاشون بگردن  جایی که همه ي اون افراد کاملا توش راحت باشن  جایی که خبري از ترحم و دلسوزي نباشه  

من جایی رو تاسیس می کنم که آروزي تیناي قبل از به یاد آوردن بود  نیما:

عید رسیده بود  

سال نو رو تو خونه ي خودم با شیدا جشن گرفتیم یک ساعت بعد از سال نو رفتیم پیش بابا اینا

با دیدن خانواده ي مجد لبخند زدم و بعد از سلام و احوال پرسی رفتم پیش عرفان و نشستم  از برنامه ي رفتنش پرسیدم که گفت روز سوم فروردین قراره بره آمریکا گفتم:چه مدت اونجایی؟ احتمالا یک سال و نیم حالا نمی شه نري؟

زد روي شونه ام:می دونی که اگه برم چقدر براي شرکت خوبه  

لبخند تلخی زدم:به خاطر خودم نمی گم اگه بري آقا رحمان خیلی تنها می شه  دستی روي صورتش کشید:می دونم،براي همینم هست که ازت یه خواهش دارم  چه خواهشی؟

خانواده ام رو رها نکن،اونا تو رو به اندازه ي من دوست دارن

باشه،تو این مدت براشون میشم مثل پسرشون خیالت راحت،خوب درس بخون و موفق شو ممنونم داداش نیما

لبخندي زدم و به آینده ي نامعلوم فکر کردم واقعا که نمی شه هیچ چیز رو پیش بینی کرد فصل دوم

19 ماه بعد

یاسمن:می گم خونه رو تزیین کنیم؟

ملکا:خب معلومه دیوونه باید بعد از اینکه رفت بیرون شروع کنیم

مهلا:خب نهایتا دو ساعت میره،اون وقت ما چجوري باید خونه رو تزیین کنیم؟ نازنین:دیوونه امروز کلا سرش شلوغه بعد از سر زدن به کارخونه باید بره آرامش نگار:بسته دیگه می شنوه لو می ریما  زهرا:راست می گه تمومش کنید متفرق شید نیما:

عزیزم آماده شدي؟

کراواتم رو بستم و بلند گفتم آره خانومم  گوشیم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم

به شیدایی که پشت میز نشسته بود و دو لپی صبحانه می خواد نگاه کردم

لبخند کمرنگی زدم،تو این مدت کم دعوا و مشاجره نداشتیم اما با این حال هنوز همدیگه رو دوست داشتیم

صداي درونم بلند شد:مطمئنی اون رو دوست داري؟یا شاید به قول شیدا هنوزم عاشق تینایی  چشمام رو بستم و دندون هام رو بهم سابیدم دیگه بسه،6 سال گذشته هنوزم دلت پیش اونه؟

احمق نشو تو شیدا رو داري تو دیگه نباید به کس دیگه اي فکر کنی شیدا یه لقمه گرفت دستش و گفت بریم  دستش رو گرفتم و باهم راه افتادیم سمت در  بعد از یک ساعت رسیدیم به فرودگاه  آقا رحمان و بقیه زودتر رسیده بودن  

بعد از یه سلام احوال پرسی به شیدا گفتم بشینه  خودمم کنار آرتین ایستادم و گفتم چطوري؟ خندید:عالی،حالا که عرفان داره برمی گرده دیگه می تونم به عشقم برسم  

خندیدم:تانیا دوستت داره،خوشبختش کن فکر نکن که من یه فامیل دورم منم مثل عرفانم اگه اذیتش کنی قبل از عرفان می کشمت  

خندید:اوه اوه پس حق ندارم از گل نازك تر بگم،نگران نباش آدم عاشق به عشقش اهمیت می ده و اذیتش نمی کنه  

لبخند تلخی زدم و به زندگیم با شیدا فکر کردم

به تمام دعواهامون،به شکستن بشقاب ها،به سیلی اي که بهش زدم و لبخندم تلخ تر شد وقتی یاد زندگی اي که با تینا داشتم افتادم

زندگیم با تینا عاشقونه و قشنگ بود اما،تمام اون زندگی گذشته داره زندگی امروزم رو به آتیش می کشه  

همه ي اون فریادها،دعواها،قهرها و آشتی ها فقط به خاطر تینا بود  

شیدا حساس شده بود از هر حرفی که در مورد گذشته می زدم یه چیزي می ساخت و اون رو به عشقم به تینا نسبت می داد  

اما من،منی که یک طرف قضیه بودم همیشه عصبی می شدم و داد می زدم که بس کنه  شاید چون می ترسیدم،می ترسیدم دستم رو بشه،که نه تمام مدت،فقط گاهی به یادش میفتم  که بفهمه هنوزم قلبم رو نتونسته تصاحب کنه که هنوزم که هنوزه صاحب قلبم یه هرزه ي بی ارزشه  با اعلام شماره ي پرواز آمریکا به ساعت نگاهی کردم و لبخند زدم و گفتم بالاخره اومد  آقا رحمان نگران گفت:اما،نیما یه چیزي رو باید بدونی  

نگاهش کردم که گفت:عرفان،اون می خواد با سوسن ازدواج کنه الان هم با همن ته دلم لرزید،سوسن یعنی بهترین دوست تینا یعنی دوباره به خاطر اون دیدن تینا دست شیدا دستم رو گرفت:چرا دستات یخ کرده عزیزم؟

بهش نگاه کردم،حضور سوسن و متقابلاً حضور تینا یعنی خراب تر شدن زندگی ما،زندگی اي که داشتم به سختی حفظش می کردم  

با صداي تانیا که گفت واي اومد به سمت در خروج نگاه کردم  

عرفان کنار سوسن،سوسن درحال لبخند زدن و عرفان کمی عصبی  رسیدیم به هم  

عرفان بعد از دیدن خانواده اش اومد سمتم  مرد شده بود واقعا  دستش رو گرفتم:خوش اومدي داداش  زد رو بازوم:ممنون  

سوسن بهت زدم به من و شیدا نگاه کرد  شیدا آروم سلامی گفت  نگاه سوسن بین من و شیدا در گردش بود  بهت زده گفت:اون،اون…

لبخند زدم:ماه دیگه دنیا میاد و پسره  چشماش پر شد و دست هاش مشت  عرفان گفت:چی شد عزیزم؟ شیدا رفت پیش تانیا  

سوسن با درد گفت:بیچاره تینا تینا:

کارها که تموم شد راه افتادم سمت خونه  امیدوار بودم که کارشون رو تموم کرده باشن دوست نداشتم بفهمن متوجه سورپرایزشون شدم  

وارد خونه شدم انتظار یه خونه ي تاریک رو داشتم اما با دیدن چراغ هاي روشن تعجب کردم سحر جلو اومد و گفت:خوش اومدي  لبخند زدم:مرسی  

فردا اول آذره مهرداد و احسان قراره بیاد احسان زنگ زد یادآوري کرد که کارها رو تموم کنی  لبخند زدم:تموم می کنم فقط یه ضبط مونده  

پس زود برو ضبطش کن  

سرم رو تکون دادم و گفتم دخترا کجان؟

دخترا یه عده رفتن تو ساحل یه عده تو آشپزخونه ان بقیه هم تو اتاقاشون  پس فعلا می رم کار داشتی صدام کن  سرش رو تکون داد  

وارد اتاقم شدم و نگاه کردم به اتاق  

یه تخت یک نفره،یه کمد لباس،گیتار و ارگی که بیشتر جا رو گرفته بود،وسایل ضبط  و در آخر،عکس هایی که طی این مدت با بچه ها گرفته بودم  

دل چرکین از امروز،از تولد 26سالگیم جلوي آینه ایستادم و به خودم چشم دوختم  لبخند تلخی زدم و گفتم:پیر شدي تینا  دستی به صورتم کشیدم:هیچ چروکی نیست

دستم رو کشیدم سمت موهایی که تا باسنم می رسید:هیچ مویی سفید نشده  دستم رو گذاشتم رو قلبم:اما این،بهم می گه پیر و ناتوان شدي  کشوي مخفی تختم رو باز کردم و اون قاب رو در آوردم  قابی که نقاشی همه ي خانواده ام رو توش کشیده بودم  خاك هاي روش رو پاك کردم و نگاهشون کردم  

بعد از بوسه زدن روي همه اشون بر گردوندمش تو کشو و روتختی رو کشیدم روش

ایستادم و لباس هام رو عوض کردم و بعد از شستن دست و صورتم شروع کردم به ضبط کردن کار احسان  

بعد از تموم شدنش نشستم روي تخت  

امروز از روزهایی بود که هر چقدر سعی می کنی اون پوسته ي محکم رو دور خودت بپیچی اما بغض پیاپی تو بهت این اجازه رو نمی ده

لبم رو گزیدم و به خودم گفته نه تینا،ضعیف نباش  

امیدوار بودم بچه هاي آسایشگاه پروانه حداقل برام یه جشن کوچولو بگیرن

گرچه من خرجی بهشون می دادم و اونم زیاد نبود  نمی تونستم بیشتر بهشون بدم  

اینجا 15 تا دختر داشتم که هر کدوم به دلیلی حافظه اشون رو ازدست داده بودن  اي کاش یه تبریک بهم می گفتن  چی داري می گی تینا؟به خودت بیا  

پوزخند زدم و همین که خواستم دراز بکشم یکی در زد  گفتم بیا تو  

سحر گفت اجازه هست؟

پاهام رو تو شکمم جمع کردم و دست هام رو حلقه کردم دور پاهام و گفتم:بیا عزیزم  نشست کنارم و گفت آبجی؟ جونم؟

نرگس می گفت داري یه سرنخ هایی از خانواده ام پیدا می کنی راسته؟

بغضم رو قورت دادم و با غم نگاهش کردم و با خودم گفتم چطور بهش بگم هیچ کس رو تو دنیا نداره؟

چطور بهش بگم پدرش به مادرش خیانت کرد مادرش دق کرد و باباش هم بعد از زدن همه چیز به نام اون زن خودکشی کرد؟

خدایا چطور بهش بگم که یه زن پلید به خاطر پول اونقدر به اون گرسنگی داده و بعدش با چوب زده به سرش و از ماشین پرتش کرده تو پیاده رو؟

چی باید بهش بگم؟به این دختر که همیشه امید داشت پدر و مادرش رو پیدا می کنه چی بگم خدایا؟

بگم باید به جاي آغوش گرم مادر باید سنگ سرد قبرش رو به آغوش بکشه؟ بگم براي بوسیدن پدرش فقط باید روي یه تصویر بی جون بوسه بزنه؟ به سحري که همیشه پر بود از انرژي و قدرت و امید،خدایا چطور اینا رو بگم؟ دستم رو گرفت:خواهر،نگاهت من رو می ترسونه.جوري که هم دوست دارم همه چیز رو بفهمم هم می ترسم و دوست ندارم  

آهی کشیدم:می دونی به هیچ کدومتون داستانم رو نگفتم اما بهت قول می دم فردا همه ي داستان رو برات بگم و در مورد پدر و مادرت،همون فردا بهت می گم چرا امروز نه؟

چون…خودم توانش رو ندارم دستم رو گرفت:باشه  

لبخند زد:پاشو،پاشو بریم پایین بچه ها امروز درست حسابی ندیدنت  لبخند زدم:باشه برو منم چند دقیقه دیگه میام  بیرون که رفت نگاهی به خودم کردم  

یه لبخند زدم و گفتم:تینا برو بیرون انگار نه انگار که امشب تولدته  یه لبخند پررنگ تر زدم و در رو باز کردم وارد سالن که شدم یه لحظه بهت زده شدم  یه عالمه ریسه ریخت تو سرم  بچه ها دست می زدن  احسان و مهرداد هم بودن

اما نگاه من،فقط روي خواهري بود که با لبخند زیبایی نگاهم می کرد خواهري که تو این مدت خیلی خوشگل تر شده بود اشکم که جاري شد اشکهاش بارید  

اومد جلو،انگار به کف پام چسب چسبونده بودن  اومد روبه روم و بغلم کرد  

بو کشیدم،نمی تونستم خودم رو گول بزنم  

خیلی دلتنگش بودم شاید به اندازه ي ثانیه هاي تمام این 19 ماه  ازم جدا شد و صدام زد:تینا جان خیلی دلتنگت بودم  

لبخند زدم و سعی کردم گریه ام رو متوقف کنم گفتم:کی رسیدي؟

خندید:سلام ساعت 10 صبح  

زدم رو شونه اش:پس چرا زودتر خبرم نکردي نامرد؟ چون دوست نداشتم بیاي استقبال  اخم کردم:حالا غریبه شدم؟

نه غریبه نیستی منتهی می دونستم اومدن به تهران و زود برگشتن خسته ات می کنه  احسان گفت:حالا بیا این شمع ها رو فوت کن که همه اش آب شد رفت رو کیک  لبخند دیگه اي زدم و گفتم چشم داداش  

جلوي کیک نشستم و فکر کردم خدایا چی آرزو کنم؟

به بچه ها نگاه کردم،خدایا این بچه ها رو تا سال دیگه به آرزوشون برسون  به احسان و مهرداد نگاه کردم:خدایا تنها تکیه گاه هام رو ازم نگیر و درآخر به سوسن نگاه کردم:خدایا سوسن رو دیگه ازم دور نکن  فوت که کردم دست زدن و گفتن مبارك باشه  کادو ها فوق العاده بودن  

بچه ها برام گردنبند اسمم رو خریده بودن

سوسن یه ماشین خیلی خوشگل برام خریده بود و مهرداد یک دستبند و احسان یک جفت گوشواره  لبخند زدم و گفتم:راضی به زحمت نبودم مرسی بچه ها  همه فقط لبخند زدن  

آخر شب همه رفتن اتاق هاشون  

یه اتاق هم براي مهرداد و احسان دادم و با سوسن رفتیم تو اتاقم  نگاهی به اتاق کرد  

دستش رو گرفتم و کشوندمش سمت تخت  نشستم و گفتم:خوب؟

متعجب گفت خب چی؟

نمی خواي از این مدت تعریف کنی؟ تو چی؟قصد نداري حرفی بزنی؟

تقریبا همه چیز رو پشت تلفن گفتم تو اصلا حرف نمی زدي ولی می دونم یه چیزایی رو بهم نگفتی  باشه می گم اما اول تو از دلیل این کارهات بهم بگو چی می خواي بدونی؟از سحر شروع کنم

اون رو یه روز بعد از رفتنت دیدم که تنها و بی حافظه بود یاد خودم افتادم و آوردمش پیش خودم به خاطر فضاي سرد آرامش این خونه رو خریدم و اسمش رو گذاشتم آسایشگاه پروانه

از شهرهاي نزدیک کسایی که حافظه اشون رو از دست داده بودن اوردم اینجا زیر نظر بهزیستی الان هم همه ي اونا مثل خواهرامن  اسماشون رو می خواي بدونی؟

سحر،زهرا،شقایق،یاسمن،نازنین،مهلا،نگار،ملکا ،آوا،لیلی،یلدا،نیکی،هانیه،مریم،رها و بهناز اونا الان به من متکی هستن  

دارم دنبال خانواده اشون می گردم من دارم سعی می کنم یکی از اونا تینا نشن،نمی خوام به سرنوشت من دچار بشن  

دستم رو گرفت:باشه من قانع شدم  لبخند زدم:نوبت توئه  

سرش رو انداخت پایین و گفت:تینا من…

لبش رو گزید و سرش رو انداخت پایین  

نگاهش کردم و گفتم بگو،مگه من خواهرت نیستم؟بدون خجالت بگو زیر لب گفت:می خوام ازدواج کنم  چشمام درشت شد  یه لخظه نفسم رفت  این،اینکه عالی بود  

دستش رو گرفتم و چشمام پر شد  نگاهم کرد و گفت:ناراحت شدي؟ زدم زیر خنده و گفتم واي،واي چه خوب  

نگاهش کردم:دیوونه شدي؟مگه دیوونه ام ناراحت بشم؟ لبخند کمرنگی زد  

گفتم:حالا این داماد خوشبخت کیه؟ باز لبش رو گزید:می شناسیش  متعجب گفتم من می شناسمش؟ سرش رو تکون داد  شروع کردم به فکر کردن  

من پسراي مجرد زیاد می شناسم اما نمی دونستم منظور سوسن کیه  گفتم:سوسن جون من بگو حوصله ي بیست سوالی ندارم  اگه باهاش ازدواج کنم،شاید ازت دور بشم اون،اون از تو متنفره  اخم کردم:متنفره؟ کی از من متنفره؟

گفت:تینا من،من خیلی دوستش دارم اما دلم نمیاد به خاطر اون از تو بگذرم  الان هم هرچی تو بگی همون کار رو می کنم  دلم لرزید

دستش رو گرفتم و گفتم:سوسن نگاهم کن نگاهم کرد  

لبخند زدم:من به خاطر نیما،به خاطر عشقم بهش،به خاطر اینکه خوشبخت بشه از خانواده ام گذشتم  محکم دستش رو فشار دادم:حالا چطور از تو بخوام به خاطر من از کسی که عاشقشی بگذري اشکی از چشمش پایین چکید و گفت:من،من وقتی رفتم آمریکا فهمیدم برادرت هم تو اون کلاس ها هست

اوضاع وقتی بدتر شد که ما شدیم هم اتاقی  چشمام درشت شد و با تعجب گفتم:عرفان؟

اوایل محل نمی دادم بهش اما نمی شد یکی دو روز که نبود،یک و نیم سال بود  اون هم اوایل کاري به کارم نداشت مثل دو نفر عادي کنار هم زندگی می کردیم  

کم کم سوال هاش شروع شد می گفت می دونه چه بلاهایی سرم اومده و آدم پاك و ساده اي هستم می گفت چنین آدمی چطور پیش یه هرزه است  

سوسن لبش رو گزید لبخند تلخی زدم و گفتم اشکال نداره من به این حرف عادت کردم  سوسن ادامه داد:بهش گفتم تو که اینقدر کنجکاوي چرا نرفتی پی فهمیدن گذشته ي خواهرت  می گفت چه چیزي رو باید بفهمم؟وقتی همه ي حقیقت رو می دونم گفتم آقا عرفان تو همه چیز رو نمی دونی  گفت براي من تینا مهم نیست  گفت تو برام مهمی  

گفتم من با کسی که خواهرش رو باور نداره هیچ کاري ندارم  گفت تو با اون کاري نداشته باش تو فقط من رو ببین  گفتم این کار رو نمی کنم  گفت عاشقتم

من رو بوسید من نمی خواستم اما اون من رو بوسید و گفت که هر جوري شده من رو به دست میاره  خودش می گفت نمی دونه چطور عاشقم شده اما دوست نداره به خاطر تو بین ما فاصله بیفته  بهش نگفتم که منم نمی دونم از کی عاشقش شدم  من دوستش دارم اما،تو رو نمی تونم رها کنم بارها خواستم بهش همه ي حقیقت رو بگم  

گریه کردم زار زدم و گفتم عرفان تینا رو باور کن تو هیچی نمی دونی  بارها کلافه شد چون موند تو دوراهی که چی رو باید باور کنه  اما بازم موند رو حرف خودش و گفت من رو می خواد اما بدون تو  تمام این مدت با هم بودیم

آزارش دادم تا فریاد بزنه و علت کار هام رو بپرسه اما هیچ وقت نپرسید  فقط عصبانی شد و داد زد سرم  

گاهی بغلم می کرد و می گفت عاشقمه پس تمومش کنم  گاهی فقط نگاهم می کرد  دلم لرزید و اشک هام جاري شد  گفت من چیکار کنم تینا؟

محکم بغلش کردم با صداي لرزون گفتم خوشبخت شو  

خواست ازم جدا بشه که اجازه ندادم و گفتم: هیس همون جا بمون،می خوام بوت رو یادم بمونه  آروم گرفت گفتم سوسن به خاطر من زندگیت رو خراب نکن باشه؟به خاطر من به عرفان آسیب نزن قلبت رو با دستاي خودت نابود نکن خوب؟

هق هق سوسن که شروع شد منم دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه  کمی بعد ازش جدا شدم و گفتم بسته سوسن جان  

دستش رو گرفتم و گفتم قول بده،قول بده تا وقتی خانواده ام خودشون نیفتادن دنبال گذشته ام تو چیزي نگی خوب؟ چطور چنین قولی بدم؟ این تنها خواسته ي منه باشه؟ باشه

نگاهش کردم و گفتم فعلا بخواب باید خیلی خسته باشی  لبخند زد و روي تخت دراز کشید  گفت پس تو کجا می خوابی؟ اینجا اتاق زیاد هست راحت بخواب  چشماش رو بست و خیلی زود خوابش برد  

پتو رو کشیدم روش و لبخندم تلخ تر شد به خاطر اینکه قراره ازش دور بشم

با یادآوري آرزوم اشکم چکید  

من آرزو کردم سوسن دیگه ازم دور نشه  حالا شاید براي همیشه ازم دور بشه  

آهی کشیدم و بلند شدم که برم که با ویبره ي گوشی سوسن بهش نگاه کردم  روي تخت بود  بر داشتمش و به اسم عرفان روش لبخند تلخی زدم  رفتم تو بالکن  

سومین بار که شد نتونستم بذارم بیشتر نگران بشه  دکمه ي سبز رو زدم و گوشی رو گرفتم دم گوشم  عرفان گفت:کجا بودي عزیزم؟چرا اینقدر دیر جواب دادي؟ حرفی نزدم که گفت:سوسن جان نمی خواي حرفی بزنی؟ نفسی گرفتم و گفتم سلام  

از سکوت پشت خط استفاده کردم و گفتم سوسن خونه ي منه خسته بود زود خوابش برد دیدم زنگ می زنید جواب دادم  گوشی رو بده بهش  

آقاي مجد گفتم که خوابیده  دلم از گفتن آقاي مجد فشرده شد  

عصبی گفت:میشه بپرسم خانوم من پیش یه هرزه چیکار می کنه؟

دل چرکین از تمام این مدت گفتم:چیه؟نکنه می ترسید این هرزه خانومت،نه بهتره بگم عشقت رو بکشونه تو راه هاي بد؟ فریاد زد:از توي…بعید نیست

فحشش اونقدر بد بود که دستم مشت شد و فریاد زدم:حرف دهنتو بفهم عوضی  ساکت شد  

باز استفاده کردم از سکوتش:یه روزي برادرم بودي الان شرمم میاد بگم برادرمی می دونی چرا؟چون یه مرد 29 ساله که خیلی باهوشه فقط به خاطر یه اعتراف دروغ بلندگو گرفته دستش و جار میزنه آهاي مردم اون خواهر هرزه ي منه بدون اینکه به خودش اجازه بده بره تحقیق کنه  نفس گرفتم و گفتم:دلم رو بد شکستی داداش

پوزخند زدم:ببخشید یادم رفته بود شرمت میاد بگی این زن یه روزي خواهرت بود  

باز سکوت کرد که گفتم:فقط سوسن،فقط اون برام مونده بود که ازم گرفتیش اما دیگه مهم نیست چون اون عاشقته و تو هم عاشقشی  

فقط یه خواهش دارم ازت فقط خوشبختش کن  

اونقدري از دست اون نامرد کشیده که دیگه توان تحمل شکست دیگه اي رو نداره  این حرفی بود که از طرف خواهر سوسن بهت زدم  

حالا می خوام از طرف تینا مجد حرف بزنم،اگه بخواي سوسن رو اذیت کنی نابودت می کنم عرفان  دیگه قطع می کنم

صبر کن،اگه ادعا داري خواهرشی و خوشبختیش رو می خواي هواییش نکن،اجازه بده با من خوشبخت بشه  

تنها خواسته ي من شادي و خوشبختی سوسنه،اون تنها کسیه که هیچ وقت رهام نکرد و همیشه باورم داشت نگران نباش کاري نمی کنم پشیمون بشه  قطع که کردم گوشی رو گذاشتم پیش سوسن و رفتم بیرون  همه ي اتاق ها پر بودن  

روي کاناپه دراز کشیدم و زود خوابم برد نیما:

رفتیم خونه ي آقا رحمان اینا  سوسن مرتبا به ساعتش نگاه می کرد  

شیدا کنارم نشسته بود و عرفان هم پیش سوسن بود  عرفان عصبی شده بود و با سوسن حرف می زد  یکدفعه عرفان عصبی گفت:تمومش کن سوسن بهت اجازه نمی دم بري پیش اون عوضی  

سوسن گفت:از آقا و خانوم مجد معذرت می خوام اما آقا عرفان شما هنوز نسبتی با من ندارین براي همین هم اجازه ندارین بگین من کجا برم یا نرم  سوسن

عرفان من می خوام برم دیدن خواهرم چون امشب تولدشه تو هم نمی تونی جلوي من رو بگیري  گوشی سوسن زنگ خورد و جواب داد:آقاي معصومی خریدین؟ شاسی بلند سفید؟خوبه  

قیمتش مهم نیست کادوییه که می خوام به خواهرم بدم پس مطمئن باش مشکلی نداشته باشه تعجب کردم از اینکه سوسن چنین کادویی به تینا قراره بده  یه ابروم بالا رفته بود از تعجب که سوسن قطع کرد  ناهار رو که خوردیم دوباره گوشی سوسن زنگ خورد  جواب داد:داداش مهرداد کجایی؟

شیدا دستم رو گرفت:دلم براي مهرداد تنگ شده اي کاش می اومد می دیدمش لبخند زدم و گفتم شاید اومد  نیم ساعت بعد زنگ خونه رو زدن  

سوسن ایستاد و گفت مهرداده،اومده دنبالم من فعلا می رم  سوسن با بقیه خداحافظی کرد  عرفان گفت:سوسن نرو،خواهش می کنم

سوسن زل زد تو چشماي عرفان:من باید برم،می دونی چرا؟ مهرداد وارد خونه شد و گفت سوسن خانوم باید بریم  شیدا گفت:داداش مهرداد  

مهرداد با تعجب به شکم برامده ي شیدا نگاه کرد  کمی بعد به خودش اومد و گفت مبارك باشه شیدا خانوم  اشک شیدا سرازیر شد و با بغض گفت:داداش  

مهرداد رو کرد به سوسن و گفت بریم

سوسن راه افتاد که بره که عرفان دستش رو گرفت:چرا؟چرا باید بري؟ سوسن نگاهش کرد:بذار یه چیزي براتون تعریف کنم  می دونی اون نامرد چه بلاهایی سرم آورد شاید همه بدونن  می دونستیم،همه  

عرفان به مادرش گفت و مادرش به همه ي ما  سوسن ادامه داد:روزهام شده بود تکراري،جهنم فقط زنده بودم بدون اینکه زندگی کنم  

بارها فکر کردم به مرگ،به پیوستن به همه ي خانواده ام  اما می دونی چی جلوم رو گرفت؟ عرفان گفت چی؟

صداي سوسن لرزید و کم کم اشک هاش شدت گرفت:

یه روز،جایی که زندگی می کردم یه دختر آوردن  یه دختر که خیلی زیبا بود  آسیب دیده بود،اما محکم بود  

ته چشماش یه چیزي بود یه چیزي مثل روحیه ي مبارزه با دنیا  با تمام سختی هاش،با تمام دردهاش لبخند می زد  

وقتی دیدمش اول با خودم گفتم دلت رو به چی گرم کردي دختر بیچاره،محکم بودنت رو از دست می دي وقتی زیر بار غم دنیا له بشی وقتی بشی مثل من

اما اون دختر با امیدش خودش رو که هیچ،من رو هم به زندگی برگردوند  

دختري که همه ي امیدش به خانواده اش بود به اینکه یه روزي می رسه دوباره ببیندشون  می دونید؟به رویاش رسید اما می دونید چی شد بعدش؟

زل زد تو چشماي آقا رحمان و ادامه داد:اون روز ها شما سکته ي ناقص رو رد کرده بودین  تینا فهمید،فهمید که اگه شما حقیقت رو بفهمید ممکنه بازم سکته کنید  

آخه شماها نمی دونید  

بلاهایی که سر من اومد در برابر بلاهایی که سر تینا اومد مثل قطره و دریاست  می فهمید؟قطره و دریا  

تینا بعدا به من گفت که اگه اون روز پدرش به خاطر شوکه شدن می مرد تا ابد زیر بار سنگین احساس گناه له می شد  می فهمید یعنی چی؟

اي کاش قسم نخورده بودم،اي کاش قادر بودم به گفتن تمام حقایق  اما نمی تونم می دونید چرا؟

روزي که اومدیم عروسی نیما می خواست فریاد بزنه و همه ي حقایق رو بگه می دونید چی مانعش شد؟

سوسن زل زد تو چشماي من:اون روز پدر و مادر شیدا رو دید  بعدا ازش پرسیدم چرا چیزي نگفتی؟

گفت که چون تو چشماي پدر و مادر شیدا آرزوي خوشبختی براي دخترش رو دیده  می فهمی اینا رو؟

تینا پاکه بی گناهه اما این آدم پاك خیلی تنهاست  

می دونی چرا؟چون اولویت اولش خودش نیست چون به بقیه ي چیزها بیشتر از خودش اهمیت میده  

سوسن رو کرد به عرفان:حالا می فهمی چرا؟ عرفان گفت:سوسن،داري من رو سست می کنی  شاید اینجوري به خودت بیاي  سوسن گفت دیگه بریم داره دیر میشه  مهرداد و سوسن رفتن،اما دل من بیشتر لرزید  

شاید،شاید باید با دقت می دیدم شاید بهتر بود کمی تحقیق کنم کمی صبر کنم

به شیدا و شکمش نگاه کردم و با ناامیدي گفتم نه،دیگه دیره من حالا پدرم،حالا دیگه نمی تونم به تینا فکر کنم  

غم می شود دنیایت وقتی می فهمی باید کمی صبر می کردي اما فقط چشمانت را بستی وآرام عبور کردي و حالا فقط باید قدم برداري بدون نگاه کردن به گذشته تینا:

روز بعد بعد از رفتن احسان و مهرداد،نشسته بودیم تو حال که شقایق گفت:تینا جون گفته بودي سر نخی از زندگی نگار و سحر پیدا کردي  

لبخند تلخی زدم و گفتم آره اما،امروز فقط یکیشون خوشحال می شه شقایق گفت:یعنی چی؟

صدام لرزید:یعنی یه خبر خوش و یه خبر بد یعنی یکیشون از فهمیدن حقیقت خوشحال میشه دیگري غمگین  

نگار و سحر به هم نگاه کردن  

سحر گفت:خیلی سخته تینا جون،هم دوست دارم شنونده ي خبر خوب من باشم هم دوست ندارم چون اگه من خوشحال بشم دوستم ناراحت خواهد شد  

لبخندم تلخ تر شد و گفتم اول همه ي داستان زندگیم رو براتون می گم تا اگه نرسیدید به چیزي که می خواید ناراحت نشید چون یکی هست که از شما تنها تر و بدبخت تره  نفسی گرفتم و خلاصه ي اتفاقات رو گفتم  بچه ها برام اشک می ریختن  

لبخند تلخی زدم و گفتم:نگار تو تازه یک ماهه اومدي تو جمع ما و حالا،پدر و مادرت میان دنبالت  نگار یه لحظه خوشحال شد اما سریع نگاهش رنگ غم گرفت و خیره شد روي سحر  

لبم رو گزیدم و گفتم سحر جان،دیدي من چقدر تنهام؟تو،تو حداقل یه خاله و عمه و عمو داري که…می دونم نمی تونن جاي پدر و مادرت رو پر کنن اما،اما به هرحال اونا خانواده ات هستن  اشک سحر ریخت و گفت مامان و بابام…

سرم رو انداختم پایین:متاسفم،هردو رو از دست دادي  

نگار دستش رو گذاشت روي دهنش تا هینی که گفت رو خفه کنه  سحر نگاهم کرد:چه اتفاقی براشون افتاد؟

گفتم دروغی رو که حقیقتش رو کی دونستم:از جزئیات خبر ندارم  امروز،میان دنبالتون نگار و سحر  وسایلتون رو جمع کنید  

صداي زنگ در نگاه همه رو روي آیفون کشوند  

با دیدن خاله ي سحر و مادر و پدر نگار در رو باز کردم  رو کردم به سوسن:طاقت دیدنش رو ندارم،مراقبشون باش وارد اتاق تنهاییم شدم و در رو قفل کردم  پشت در نشستم و به جاي نامعلومی خیره شدم  خودم رو گذاشتم جاي سحر  واي خدایا چقدر براش سخته  

خدایا باهاش بمون تا بتونه تحمل کنه این سختی رو  

نمی دونم چه مدتی بود که روي فرش خیره بودم اما با صداي تق تق در بلند شدم  در رو باز کردم نگار و سحر بودن  لبخند تلخی زدم و گفتم دارین می رین؟

نگار گفت:آره اومدیم باهات خداحافظی کنیم،ممنون آبجی به خاطر تمام زحمت هایی که براي ما کشیدي  

نگار رو بغل کردم و گفتم:مراقب خودت باش  

نگار ازم جدا شد و سحر جلو اومد:اگه تو نبودي معلوم نبود الان چه بلایی سر من اومده بود  به خاطر تو من تونستم پاك بمونم به خاطر تو من تنها نموندم به خاطر تو،به خاطر مهربونی تو من تو خیابون نموندم تو به من خونه دادي زندگی دادي تو تا همیشه خواهر منی  

دستش رو گرفتم و گفتم من فقط کاري رو انجام دادم که دلم بهم گفت،مراقب خودت باش و هر وقت زندگی بهت سخت گرفت یاد خواهر تنهات بیفت  

سحر ازم دور شد و با نگار رفتن پایین

منم دوباره نشستم و شروع کردم به فکر کردن نیما:

شب شده بود و ما هنوز اونجا بودیم  

عرفان نگاهی به ساعت کرد و بلند شد و رفت یه گوشه و گوشیش رو گرفت دم گوشش  کمی بعد عصبی داد زد:میشه بدونم خانوم من پیش یه هرزه چیکار می کنه؟ فهمیدم تینا پشت خطه  

کمی بعد باز داد زد:از توي…بعید نیست  

یه لحظه همه جا ساکت شد و فریاد تینا به گوشم رسید:حرف دهنتو بفهم عوضی  متعجب گفتم جواب عرفان رو داد!

عرفات که قطع کرد اومد پیشمون و گفت:اشتباه کردیم،اي کاش می شد برگشت به گذشته  آقا رحمان گفت درسته حق با عرفانه  

تانیا دل چرکین گفت:فکر می کنید به زبون آوردن پشیمونیتون الان فایده اي هم داره؟ عرفان عصبی گفت تانیا

تانیا داد زد:چیه؟مگه دروغ می گم؟هر چی از دهنت در اومد به خواهرت گفتی و حالا می گی پشیمونی؟فکر می کنی حالا سودي هم داره؟ آره من تند رفتم اما…

اما چی داداش؟چشمات رو بستی و هرچی که خواستی گفتی…هیچ می دونی اگه تینا بی گناه باشه چقدر شرمنده می شی؟

عرفان سرش رو انداخت پایین و گفت اما تینا اعتراف کرد

ترنج خانوم گفت:ولی سوسن علت اون دروغ رو گفت پس بهتره زنگ بزنی و بگی بیاد اینجا  عرفان دست برد سمت گوشی اما منصرف شد و گفت:یعنی تینا بی گناهه؟ جواب قاطعی که به سوال عرفان داده شد ما رو متعجب کرد:نه  

سوسن ازم جدا شد و گفت:اي کاش می اومدي تهران،نمی تونم تنهات بذارم  

به بچه ها اشاره کردم:ولی من تنها نیستم  راستی یه چیزي رو یادم رفت  چی؟

تو قبل از رفتنم به هیراد گفتی که آرتین مسبب همه ي بدبختی هاي توئه خب هست  

چرا پیگیري نکردي؟

اون مرد که باهام تماس گرفت ناپدید شده باید پیداش کنم تا ازش به عنوان شاهد تو دادگاه استفاده کنم  

پس چیکار می خواي بکنی؟ نمی دونم

تینا،هرکاري که می خواي بکنی سریع تر انجامش بده  چرا مگه قراره اتفاقی بیفته؟ آرتین،اون الان نامزد تانیاست  

به گوش هام اعتماد نداشتم متعجب گفتم:چ…چی؟

دستم رو گرفت:نمی دونم چطور این کار رو کرده اما،باید عجله کنی کی؟کی نامزد کردن؟ دو ماه پیش  

فریاد زدم:پس چرا الان این رو می گی؟اگه دیر شده باشه چی؟ امیدوارم دیر نشده باشه  

امیدواري؟سوسن بحث زندگی تانیاست یعنی خواهرم اونوقت تو فقط می گی امیدواري؟ تینا بهتره عجله کنی  کی قراره عروسی بگیرن؟

منتظر بودن عرفان بیاد ایران تا مقدماتش رو آماده کنن جلوش رو بگیر

متعجب گفت:چی؟

بلند گفتم:مهم نیست چطوري،مهم نیست با چه کاري فقط جلوش رو بگیر  من چطور این کار رو بکنم؟من نمی تونم  دستش رو گرفتم:باید بتونی  چطوري؟

پاتو بکن تو یه کفش که اول تو می خواي عروسی بگیري  

عرفان و تانیا خواهر و برادرن اگه این رو بگم می گن که می شه یه جشن عروسی براي هر دو گرفت  پس،لفتش بده  چطور؟

تاریخ رو عقب بنداز خرید رو طول بده چه بدونم فقط یه کاري بکن که تاریخ عروسی عقب بیفته  تینا من مطمئن نیستم بتونم این کار رو بکنم اما باشه ممنونم حالا برو داره دیرت میشه  

سوسن که رفت رفتم تو اتاقم و گوشیم رو برداشتم  

یه چیزي به ذهنم رسیده بود با اینکه غمگین بود اما امیدوار بودم حدسم درست باشه  

موضوع رو که با هیراد درمیون گذاشتم کمی فکر کرد و گفت تحقیق می کنه ببینه حدسم درسته یا نه  

نشستم روي مبل و شروع کردم به نقشه کشیدن براي آرتین  نیما:

متعجب به چهره ي آرتین نگاه کردیم که تانیا گفت:نه؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن