خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان عذاب / رمان عذاب پارت 10

رمان عذاب پارت 10

رمان عذاب

جهت مشاهده پارت اول تا اخررمان عذاب به ترتیب از اینجا کلیک کنید 

رفتم پیش مامان تا میوه ها رو بشورم ،همینطور ذهنم درگیر بابا بود و نگاه و حرکاتشو، اون حلقه…و آرمین هم اونطرف تر روی مبل های حصیری چوبی حیاط نشسته بودو ما رو نگاه میکردو اون نوشیدنی مزخرفشو می خورد که گفت:

-خانم پناهی

مامان سر بلند کردو…خدایا این مامان من دیگه کیه ؟تو خلقتش خودتم موندی استغفرلاله تا دیروز با آرمین لج بودا حالا که باغشو داده تا عروسی بگیریم بهش میگه:

-بله پسرم؟!!!

آرمین-میشه ازتون خواهش کنم شنبه بعد از ظهر به شرکت تجاری میردامادم بیایید ؟

مامان-شرکتی که نعیم توش کار می کنه؟!!اتفاقی افتاده؟!!!

آرمین –میخواستم در مورد یه موضوعی،شخصا با شما صحبت کنم

مامان به من با تردید نگاه کرد و من بدتر از مامان تو دهن آرمینو نگاه میکردم :

چی میگه؟!!!با مامان چیکار داره وای این کمر همتشو بسته که منو دق بده این همه میگم بی خیال مامانم باش ،دور مامانمو خط بکش …کو گوش شنوا؟

نگاه تخس سرتق؛ به من یه نگاهم نمی کنه که براش چشمو ابرو بیام اه…آرمین  ِ ناجنس…

مامان –خب همین جا بگید

آرمین با چشم اشاره به زنو بچه ی میکاییل که به ما کمک میکردن کردو گفت:

– اینجا،جاش نیست،لطفا هم بین خودمون بمونه

از رو مبل بلند شد وبا سردی و خشکی و غرور گفت :

-تو نفس زهر مار لحنشو تو رو خدا انگار پدر کشتگی داره تو هم از این قرار به کسی حرف نمی زنی و اگر خواستی می تونی با مادرت بیای

آخ من تو رو تنها گیر بیارم پررو معلوم نیست باز تو سرش چی داره میگذره مغزش عین مغز چرچیله پر از توطئه و مکره…

رفتو مامان هم با تعجب گفت :

-وا!!!!منو چیکار داره؟!!!!یعنی در مورد چی میخواد حرف بزنه؟چند کیلویی از میوه ها مونده بود تا بشوریم که من دیگه بلند شدم برم،رفتم دیدم بابا یه گوشه ی حیاط در کنار ساختمو ن   ِ ویلای باغو همین طور سیگار و با سیگار روشن میکنه و امان نمیده قبلی خاموش بشه تا بعدی رو روشن کنه ،غرق در فکر و سیر در عالمی دیگه است بابا، شاید اگر میدونستی که تب داغ هوست دختراتو می سوزونه و وقتی هوست خاکستر شده دختراتو با حرارت خودش جزغاله میکنه ،خودتو می سوزوندی تا با آتیش خودت هوست بسوزه

نمیدونم تا حالا شده یکی رو بی نهایت دوست داشته باشی ولی بی نهایت ازش متنفر هم باشید؟دلت میخواد بکشیش چون هر روز تو رو می کشه ولی یه چیزی تو وجودت حتی نمیخواد خار به پاش بره ؛ من درست همین حالو نسبت به بابام داشتم و این حس داشت منو می کشت

وارد ویلا شدم دیدم آرمین جلوی اون ال ای دی بزرگ نشسته و داره تلویزیون نگاه میکنه و اون لیوان لعنتیش هنوز تو دستشه چرا سیر نمی شه؟ وقتی تو جمع نیست کمتر می خوره ولی خدا نکنه بابا رو ببینه اون روز دیگه یه شیشه رو کم کم تموم میکنه ..من می شناختمش ،تلویزون نمیدید اون داره نقشه اشو زیر رو میکنه وقتی اینطوری چشماشو ریز کرده و گوشه ی لبشو میجو ء،تا منو دید،نگاهشو بهم دوخت و نفسی کشید و پوزخندی پیروز مندانه زد معلوم بود تو سرش داره در موردم فکر میکنه که اون طوری نفس عمیقی کشیدو بعد پوز خند زد ،نعیم از تو آشپز خونه که با میکاییل داشتن جعبه های شیرینی رو که تازه از سرویس شیرینی فروشی تحویل گرفته بودن جابه جا میکردن منو دیدو گفت:

نعیم-نفس بیا اینجا…

انگشت اشاره امو بالا به طرفش گرفتمو گفتم:

-نعیم پر رو نشو روتو کم کن، نگاه دستامو از سردی  ِ آب یخ زده تموم میوه هاتو شستم

نعیم حق به جانب گفت:

-وظیفه اته

-وظیفه ی زنتو خونواده اشه ،من کنیزه تو نیستم ،بی لیاقت ،نمک نشناس نعیم-نخواستم کار کنی شده تا حالاشده یه کار کنی سرم منت نذاری؟نوبت توأم می شه

-اون روز تو جنی و من بسم لاله نعیم دنبال میکاییل از ویلا رفتن بیرون

برگشتم دیدم آرمین هنوز داره نگام میکنه اومدم که از کنارش رد بشم با حرص زیر لب گفتم:

-کاردو چنگال میخوای؟

آرمین-نه راحت الحلقومه فقط یه کم لیزه از دستم سُر میخوره کلافه ام کرده

به طرف اتاقی که نگین توش بود رفتم درست پایین اون سه تا پله ای که به راهروی اول اتاقا منتهی میشد ،بدون اینکه در بزنم در رو باز کردم …

یکی نبود بگه احمق خب وقتی کامیار تو خونه و تو حیاط نیست خب معلومه پیش کیه در بزن؛ وایــــــــی تا حالا فکر میکردم من احمقم و به آرمین اجازه میدم هر کاری دلش میخواد با تهدیدو ،قانونی بودن رابطه امونو،نهایتا گاهی هم آقا یاد این می افتاد که شناسنامه ای مسلمونه و منو به باد انتقاد مذهبی میگرفتو و نتیجه اش خر کردن منو رسیدن به مقصودش بود حالا با دیدن نگین دیدم انگار نگین بدتر از منه،بدتر از کامیار  ِ چته بابا پسره رو خفه کردی همچین به گردنش آویزون شده ، اون کامیار دیگه تو حال خودش انگار نبود که متوجه نشد در باز شده نگینم که بدتر از اون…به سرعت نور در رو بستمو حالا عین مسخ شده ها به در نگاه میکنم خدایا چیکار کنم الانه که مامان بیاد تو، اول هم می ره سراغ نگین تا حالشو بپرسه …آرمین از رومبل بلند داشت میشد که همونطور نیم خیز به من نگاه کردو سر تکون دادیعنی:

-چیه؟!!!

بی صدا لب زدم و اشاره کردم:

-کامیار این جاست اونم با چه وضعی ،مامانم الان میاد می بینتشون سکته میکنه

آرمین کمرشو صاف کردو بعد اون لبخند شیطونشو پهن لباش کردو خونسرد نگام کرد هر وقت من لنگشم ادا بازیش شروع می شه با همون حالت قبلی گفتم:

-تورو خدا آرمین

ابرو هاشو داد بالا و گفتم:

-زنگ بزن

اومد جلو و گفت:

-می یای بالا یانه؟

-آرمین ،باز داری از هر فرصتی سوءاستفاده میکنی؟

آرمین شونه بالا دادو پاشو گذاشت رو پله که بره بالا که آرنجشو گرفتم و گفتم: -آرمین!

جدی گفت :میای بالا زنگ بزنم

-میام، می یام بدو زنگ بزن الان مامانم میاد تو

گوشیشو از جیبش در آوردو کامیار رو گرفتو گفت:

-الان مادرش میاد

بعد هم سریع قطع کردو گفت:

-جبران کن زود باش

-چی؟!!!گفتم میام دیگه

-اون حسابش جداست

با حرص گفتم:

-خدا سازنده ی اون مشروب لعنتی رو لعنت کنه که تو…آرمین اومد جلو کمرمو گرفتو بی پروا بوسیدتم و با وحشت نگاه به درخونه کردمو به عقب هولش دادمو گفتم:

-مامانم داره میاد مگه نمی بینیش؟

آرمین نگاه به صورتم میکردو تشدید وار میگفت:

-وای نفّس، ِّّنفس وای…جلوی دهنشو گرفتمو گفتم:

-چندتا خوردی هان ؟الان باید انقدر بخوری که نمی تونی جلوی خودتو بگیری؟

کف دستمو بوسیدو گفتم:

-آرمین !مست شدی می فهمی؟

دستمو از رو دهنش آورد پایین و سرشو تا خواست دوباره بهم نزدیک کنه کامیار در رو باز کردو سریع گفت:

-کامیار جلوی اینو بگیر مست کرده

آرمین جدی با اخم وشاکی گفت:

-کی گفته من مستم؟

-پس حتما دیوونه ای که…

مامان وبابا اومدن و سریع دستشو از کمرم پس زدم و یه قدم ازش فاصله گرفتم و کامیار گفت:

-آرمین !بیرون ده متراونور تر نعیم ایستاده و….

آرمین-تو رو خدا ببین کی داره منو نصیحت میکنه خوبه موبایل ساختن که تو رو از تو اتاق بکشیم بیرون

آرمین از پله ها رفت بالا وکامیار هم پشت سرش راهی یه اتاق دیگه شد….

سر شام که نگین نیومد همه سر میز نشسته بودیم و مامان و نعیم که یک دم از فردا حرف میزدن ،کامیار هم که چشمش به در اتاق نگین بود و بابا هم بدجوری دمغ بودو اما اصل کاری…که هوا زده بود به سرشو چشم از من بر نمی داشت منم راه به راه لقمه تو گلوم گیر میکرد هر چی به شب نزدیکتر می شدیم من استرس بیشتری میگرفتم چه غلطی کرده بودم قبول کردم شب برم پیشش حالا اگر یکی می فهمید چی؟!!!فکر کن همه چیز شب عروسیه نعیم رو بشه وا..اییی فکرشم تنمو می لرزوند ،به مامان نگاه کردم انقدر خوشحاله که خدا می دونه آخه چطوری این خوشحالی این آرامش و آسودگی خیالش با واقعیت بهم بریزه ؟…روز شنبه رو بگو معلوم نیست چی میخواد به مامانم بگه خدا ازت نگذره آرمین که نقشه هات تمومی نداره…

مامان-پاشید ،پاشید زودتر بخوابید که فردا کلی کار داریم ،باید صبح بریم آرایشگاه نعیم هم که کله سحر باید بره تهران دنبال ملیکا و آرایشگاه و….اوه …حسین؟!!!

بابا عاصی شده گفت:

-من که نباید برم آرایشگاه ،که برم زود بخوابم شما برید بخوابید

آرمین یه لیوان برای خودش از شیشه ی ویسکیش ریخت ویه لیوان برای بابا و بعد هم رو به کامیار گفت:

-می خوری؟

کامیار-نه دهنم بو میگیره

آرمین پوزخندی از خنده زدو بعد هم به من نگاه کرد حداقل که کامیار به فکر نگی ن   ِ این آرمین همین طور فقط میخوره تا جون منو بگیره …

مامان زیر لب غرید:

-این پسره باز رو دنده ی خوردن افتاده پای باباتم کشید وسط حالا یه باغ به ما داده یه شب عروسی بگیریم دیگه باید لال مونی بگیریم …وای وای دارم از خستگی میمیرم .من که رفتم بخوابم دیگه نمیتونم بیدار بمونم

مامان به طرف اتاق خودشون رفت ولی قبل رفتن یه سر به نگین هم زد و رفت منم بعد چند دقیقه از دست اون نگاهای آرمین به طرف اتاق ی که با نگین توش ساکن بودم ،رفتم دیدم نگین خوابه انگار بارداری روش تاثیر گذاشته بود خیلی می خوابید ؛تی شرتی که صبح کامیارتنش بود هم همینطوری تو بغلش گرفته بود یاد آرمین افتادم که با چه لحن خنده داری گفت:

-ویارت بوی کامیاره؟ نگین کار عقل و نکرد باید از اول قرص میخورد من بعد از فردای شب مهمونی دیگه همیشه قرص خوردم البته دور از چشم آرمین اگر میفهمید که واویلا میشد …

رفتم لباس خوابمو پوشیدم اونم چه لباس خوابی؟ خب باغ سرد بود برای همینم یه لباس خواب بلوزو شلوار آورده بودم ،من که سرمایی بودم تو ویلا باغ همیشه لباس پوشیده می پوشیدم….

تازه چشمم گرم شده بودو اون خواب باحاله اومده بود سراغم وکلی هم عمیق شده بود که…یکی زد به شونه ام به سختی تونستم فقط بگم:

-هوووم ؟

-پاشو نفس ،بسه هرچی ق  صر در رفتی پاشو کارت دارم …صدای خنده ی دونفر اومد گفتم:

-آه مامان، من نمیام آرایشگاه ولم کن خوابم میاد

-کی گفت بری آرایشگاه؟ من همینطوری هم قبولت دارم نمی خواد خودتو برام خوشگل کنی..بازم صدای خنده ی همون دوتا چقدر صدا آشناس….ییههه…

چشمامو با تعجب تا ته باز کردم و گفتم:

-ییه آرمین؟!!!

آرمین با تمسخر گفت:

-ییه نفس تویی؟تو اینجا چیکار میکنی مگه تو شوهر نداری که با خیال راحت اومدی اینجا خوابیدی؟

کامیار-نگین،عزیزم خوبی؟

نگین-خیلی گرمه…

کامیار-الان پنجره رو باز میکنم …پاشید برید دیگه

آرمین باز با همون لحن مسخره وشیطونش گفت:

-هیس نفس داره استخاره می گیره…

به کامیار با تعجب نگاه کردمو گفتم:

-میخوای اینجا بخوابی؟

کامیار-نه فقط آرمین دل داره پیش زنش بخوابه،نگین پاشو لباست زیاده ،بلوز روییتو در بیارم …رو کرد باز به ما که من رو تخت نشسته بودمو ،آرمین هم بالا سر من منتظر ایستاده بودو شاکی گفت:

-آرمین.

آرمین با خنده و شیطونی گفت:

-من که روم اینوره ..خب پاشو دیگه نفس..دستمو گرفتواز رو تخت بلندم کردو وگفتم:

-اگر مامانم…

کامیار رو آرمین باهم گفتن :اهََهَ 

آرمین –مامانت عمرا امشب بیدار بشه انقدر خسته بود که از ساعت یازده شب به همه اعلام خاموشی دادنگین بلند شدو تا دید دستم تو دست آرمینه و داره منو میبره با هول پرسید:

نگین-نفس کجا میری؟

آرمین-سیزده بدر، تو بخواب زیاد بیدار بمونی بچه ات از کمبود خواب چشماش شبیه ژاپنیا میشها

آرمین منو با خودش به همون اتاق تکی که تو راهروی دوم اتاق خوابا قرار داشت برد و من سریع رفتم چپیدم ته تخت ،آرمین دست به کمر نگاهم کردو گفت:

-فکر کردی نگران جای خوابت بودم که گفتمبیای اینجا روی تشک آبی بخوابی که یه وقت بد خواب نشی؟

-سرم درد میکنه

آرمین اومد رو تختو گفت:

منم با سرت کاری ندارم یالا اینور اشاره کرد به بغلش و گفتم:

-آرمین من…

آرمین-چیزی نمیخوام بشنوم نفس گفتم:اینجا باز اشاره کرد به بغلش و دید که مردد نگاش میکنم دستشو دراز کرد منو کشید تو بغلشو گفت:

-با زبون خوش کارت راه نمیوفته نه؟من باید هر دفعه همین طوری با تو چونه بزنم ؟شد کوفتم نکنی یه بار؟

شاکی نگام کرد و گفت:

-این چیه پوشیدی؟دَم نمیای؟!!خب یه روزنه رو حداقل نمی پوشوندی الان فرق من با کامیار چیه؟می خوای روسریتم سرت کن خیالت بابت حجابت راحت باشه که اسلام به خطر نمی افته

همونطور شاکی به لباسم نگاه میکردکه دستشو پس زدم بلند شدم چهار زانو نشستم رو تخت و گفتم:

-آرمین میخوای به مامانم چی بگی؟

آرمین- قبل هرچیزی باید بهش بگم که اصلا تو تربیت تو کوشا نبوده رسم شوهر داری بلد نیستی تو رو خدا لباسشو انگار آوردنش اردوگاه پسرا از ترسش چی پوشیده اه اه اه

-میخوای بگی بابام با مادرت رابطه داشته؟

عصبانی و عاصی گفت:

-ا َِ هَه میشه انقدر در مورد این موضوعو مسائل مربوط به این موضوعو مامانتو نگینو کامیار حرف نزنی؟

-هیس ا  ِ !همه رو بیدار کردی

با اخم نگام کردو گفت:

-من به خاطر سرکار خانم باید هر کاری بکنم،باغو در اختیار خونواده ات بذارم،زنگ بزنم داداشم از اتاق خواهرت بیاد بیرون مامانت نرسه ببینتشون،از تو در برابراون داداش زور گوت پشتیبانی کنم که کار ازت نکشه بعد تازه منتتو هم بکشم بلند بشی بیای تو اتاقم بعد بیای روبرو ی من با این لباس بیریختت بشینی داداگاه راه بندازی و حرف همه ،دیده و شناخته رو بزنی وعذابو مصیبت های منم یادم بیاری؟ من تو چی شانس داشتم از تو شانس داشته باشم ؟پاشو برو تو اتاقت لازم نکردی اینجا بمونی آینه دق من بشی، ا َ ه خیر سرم عقدت کردم که ناز کردنت کم بشه ولی اداهای تو تمومی نداره حداقل نگین وحشیه ولی زود هم راه میاد تو رامی ولی انقدر خامی که نپذا شدی

اه مرده شور شانس منو ببرن .. خودشو سُر داد رو تختو پشت کرد بهم خوابید باید بگم آخیششش ولم کرد ولی نگفتم چون دلم میخواست پیشش باشم نمیدونم چی منو پیشش نگه میداشت؟من ازش متنفر بودم مگه این نبود؟!!!پس چرا حالا که میگه برو ،نمی رم؟ همون جا نشستم ؟دارم نگاش میکنم ؟!!!من چرا انقدر احمقم که دلم میخواد بغلم کنه چون با وجود این که آزارم میده آرومم میکنه چون مثل خودمه اونم قربانی بوده میدونم طعمه اشم تا بابا رو به دام خودش بندازه …ولی یه جاذبه ای این جا هست که منو روی اون تخت نگه میداره دستمو به طرف شونه اش میکشونم تا به طرف خودم برش گردونم

آرمین برگشت وجدی وبا جذب و سرد نگام کرد و گفت:

-چرا نمی ری؟

چشمام پر از اشک شد ،تار میدیدم لبمو زیر دندون کشیدم نگاهش از چشمم با همون تن جدی بودن به لبم کشیده شد و رنگ جذبه اشو باخت و تبدیل به توجه ی خاص شد

-میخوام که برم…رو هوا تردیدمو زد معطل نکرد که عقلم جای دلم تصمیممو اصلاح کنه…

دستمو از رو شونه اش گرفت و تو دستش نگه داشتو گفت:

-چرا نرفتی؟ من که امشب حکم آزادی دادم

اشکم فرو ریخت

انگار منتظره همین بود تا بهش ثابت بشه که من هم حالم خوب نیست ..

بلندشد و شونه هامو گرفتو به عقب هولم داد و اومد روم و موهام و از کنار صورتم کنار زدوتپش قلبم شروع شد همینو میخواستم تا قلبم به کار بیفته صداش تو گوشم بپیچه…بوم بوم…بوم بوم بوم…همین حرارت دستاشو که میدونه چطوری گرماشو به جونم تزریق کنه، گفت:

-چیه جوجه عاشق ببر شده؟

اشکام از گوشه ی چشمم سُر خورد و فروریخت نفسش به هیجان افتادو گفت: -واسه چی گریه می کنی؟ ببر جوجه اشو نمیخوره دلش برای جوجه اش انقدر می سوزه که حتی چنگال های تیزشو پنهان کرده ،که وقتی نوازشش میکنی زخمیش نکنه ،سرمو ناز کردوبه چشمای خیسم نگاه کرد سرشو به گردنم فرو برد مثل همیشه بو میکشید و وقتی مشامشو چاق میکرد نفس گیرم کرده بود همه کینه ام رنگ باخت…سر بلند کردو گفت:

-اگر نری ولت نمی کنم نفس

دستمو دور گردنش پیچوندم چونه ام از بغض می لرزید همین چند ساعت قبل نگینو محکوم میکردم ما  چمون شده مگه مقتول به قاتل میتونه حسی داشته باشه ؟!!!یادمه یه جا خوندم هیچ وقت کسی رو سر زنش نکنید چون محاله که گرفتار درد اون نشدید

سرشو از گودی گردنم بلند کردو گفت:

-باهام بازی نکن ،خودتو سرد نشون نده من اینو میخوام مثل امشب این طوری آروم میگیرم

-سوال دارم

-بعدا

-نه الان سرم پر از این سواله

-صد بار میگم انقدر حرف نزن که حرف زدن تو چیزی جز خاموش کردن آتیش من نیست ،تو سر به زنگا کلیدتو میزنن اهَ

-آرمین!

سرشو بلند کردو تو چشمام با یه مَن اخم نگاه کرد و گفت:

-چیه بپرس راحتم کن که هی دق نیام همین یکی روجواب میدما زود باش

-پام خواب رفت پاشو

عصبی گفت:

-سوال داری یا نق زدن؟

-بابا جای این بخیه هنوز درد میکنه نمی فهمی؟

بلند شد نشست و گفت:

-چیه سوالت؟ما که توی این شانزده سال با افکارمون آرامش نداشتیم حالا فکره ولمو کرده گیر یاداوری های تو افتادیم

بلند شدمو ملافحه رو دور شونه هام گرفتمو همون طور که پشت کرده بهم نشسته بودو سیگار شو روشن میکرد گفتم:

-جریان حلقه چیه؟چرا تو کامیار اون حلقه های یه شکلو دادید؟چرا بابا وقتی می بینتشون می ره تو فکر

آرمین سرشو به طرف شونه ی راستش متمایل کرد ولی بر نگشت نیمرخشو میدیدم ،پک عمیقی به سیگار زدوبعد تو جاسیگاری کنار پا تختی لهش کردو از جا بلند شد ،یه شلوار راسته ی نخی سفید پاش بود که به اون تن برنزه اش جلوه میداد چقدر هیکلشو دوست داشتم ،فیت نس با عضلاتش چه کرده بود درست مثل یه مدل شده بود عضلات برجسته ی سرشونه ،سینه،بازو،سیکس پک شکمش…اون شوهر منه؛ دلم فرو ریخت لعنتی تورو به بدترین شکل آزار داده ،تمام هستو نیستتو گرفته …دلت براش فرو میریزه این چه

حماقتیه؟!!!خاک برسرت …نمی دونم فقط باید جای من بود تا این حالو حس کرد راست میگه خوب تشبیهمون کرده من همون جوجه ایم که تو بغل ببرم میدونم یه لقمه اشم میدونم ببر گوشت خواره گرسنه که بشه بهم حمله میکنه ولی اون در حین خوی وحشی داشتن منو تو بغلش میگیره تا حمایتم کنه وقتی نوازشم میکنه یادم میره توی این جنگل تاریک من طعمه اشم تا شکار بزرگتر ی بکنه …حال خودمو درک نمیکنم ازش بیزارم به خدا هرگز نمی بخشمش ولی قلبم…قلب لعنتیم…آه بهش…آه…

آرمین- براش یه حلقه خریده بود ،یه حلقه ی تک نگین ،طلا سفید،درست عین حلقه ی تو ،حلقه ی پدرمو در آورده بود اون حلقه ی خیانتو انداخته بود چون عشق کثیفش براش خریده بود چون قاتل بابام تو دستش کرده بود چون بابای بی شرفت اون حلقه رو جای شرافت پدرم بهش هدیه کرده بود …«عصبی با نفس های بلند و نامنظم نگام کرد سرش متمایل به زیر بود و چشماش به طرف من بلند شده بود ،سینه اش با هر نفس چقدر بالا می اومدو با هر بازدم فرو می رفت،گردنش شد رنگ خون مشتاشو کنار پاش نگه داشته بود دستش از فشار گره ی مشتش می لرزید نفهمیدم کی بلند شدم و خودمو رسوندم بهش صورتشو به احاطه ی دستم در آوردم و تو چشماش نگرانیمو ریختم ودیگه هیچی مهم نبود نمی خواستم تو اون حال باشه آهسته گفتم:

-آروم باش«با همون نگاه عصبی و سینه ای برافروخته نگاهم میکرد آرامشو نگرانیمو تو چشماش پخش کردم با انگشتام آروم صورتشو لمس کردم زیر لب گفتم:»

-باشه ،باشه عزیزم آروم باش،آروم

هنوز عصبی بود ولی نگاهش تو چشمام سرگردون شد تو قرنیه ی چشمم به راست و چپ حرکت میکرد ،نفسش آهسته از شدتش کاسته شد فک منقبضشو از انقباض آزاد کرد ،سرشو به طرف کف دست چپم که رو گونه اش بود متمایل کرد وکف دستمو بوسید چشماشو بسته بود ،دستاش دورم پیچید و چشماشو باز کردو به گردنم چشم دوخت و آروم گفت:

-منو آروم نکن وقتی تو اوج خشمم،داغونم میکنی…

«بی اختیار بود انگار لبمو بوسید ولی عصبی سرشو عقب کشوند ولم نکرد فقط سرشو عقب کشوند نگاه به لبم کرد و بعد به چشمام و دوباره به لبم ، زیر لب گفت:»

-عادت به محبت ندارم ،با من این کار رو نکن

دوباره منو بیشتر به خودش نزدیک کرد و همون بوسه همون عقب نشینی ،نفساش تو سینه اش نیمه کاره بالا وپایین میکردن کمی دور حصار دور کمرمو شل کرد و نگاهشوبه دستاش دوخت وزیر لب گفت:

-نمی تونم

حصار رو بست و به تخت هدایتم کرد….

نه این قاتل آینده ام نیست …مگه قاتلا این طوری رفتار میکنن ؟ داره منو دیوونه میکنه ،انگار با هر بوسه اش افسون میشدم من به بدبختیم توی اون حال گریه می کردم ولی آرمین چرا چشماش خیس؟!!!…

صبح از سر و صدا بیدار شدم ، یادم افتاد تو اتاق آرمینم …هول شدم تا خواستم بلند بشم،دستشو دورم پیچوند و جدی گفت:

-بخواب

-وای آرمین مهمونا اومدن الان مامانم میاد تو اتاق نگین، تا بیدارم کنه بریم آرایشگاه،کامیار هم اونجاست معلوم نیست بیدار شده یا نه مامانم اگر ببینتشون چی؟

-گفتم :«بخواب»

اصلا محل به حرفم نذاشت و گفتم«بذار چند دقیقه بگذره خوابش برد بلند میشم ولی تا زمانی که مامانم صدا نزده بود «نفس» همینطور دورم می پیچید و نمیذاشت من جنب بخورم تا هم حرف میزدم میگفت:

-سیس نمیخوام چیزی بشنوم

نمیدونستم از هولم چطوری آماده بشم و برم بیرون

آرمین دست چپشو جک زده بود زیر سرشو منو نگاه میکردو گفت:

-دور وبر اون پسره نمیریا ،بعد هم برای تو بد میشه هم اون، نذار که عروسی رو به عزا تبدیل کنم

روسریمو سرم کردمو گفت:

-حلقه اتم از دستت در نمیاری فهمیدی یا نه؟

-در اتاقو آروم باز کردمو گفتم:

-یعنی کامیار…«دیدم کامیار پله ها رو سلانه سلانه اومد بالا تا منو دید گفتم:»

-مامانم دیدتون؟

-کامیار عاصی شده گفت:

-نه نه نه

آرمین –اون فقط بلده بگه مامانم دیشب تا صبح خواب مامانشو دیدم

کامیار –من دیشب تا صبح از بس که هول مامانشو داشت که بیدار نشه بیاد تو اتاقمون ،نخوابیدم

به کامیار و آرمین نگاه کردم و گفتم:

-میدونید چیه ،اگر لو هم نمیدادید که برادرید از این اخلاقای گندتون معلوم میشد که هم خونید

رفتم به طرف اتاق نگین و دیدم نگین با سرو صورت خیس از دستشویی اومد بیرونو گفت:

-برسیم تهران تمومش میکنم جونم اومد بالا توی این دوهفته

در اتاق باز شدو مامان منو نگاه کردو گفت:

-چرا هرچی صدات میکنم جواب نمیدی گفتم :

-هنوز خوابی ،نگین بهتر شدی؟

نگین-نه زیاد خوب نیستم

مامان- این مسمومیته دیگه کجا بود گیر تو افتاد

رو کرد به منو گفت:

-بپوش بریم خاله ات منتظره ،نگین مامان تو هم میای؟

-نه نمی تونم

مامان-پس برو صبحونه اتنو بخور

-مامان من سریع دوش بگیرم الان میام

مامان-الان ؟همه منتظرند نمیخواد دوش بگیری مگه تازه حموم نبودی؟چرا انقدر حموم میری؟

-دیشب گرمم بود عرق کردم

مامان- خب لباس نازک تر میاوردی،زود بیاییا

مامان که رفت نگین یه پوزخند تلخ زدو گفت:

-میگه چرا انقدر حموم میری،برای اینکه جواب گناه شوهرتو از رو تنمون پاک کنیم

رفتم سریع دوش گرفتمو …و لباس عوض پوشیدمو با مامان اینا راهی آرایشگاه شدیم من تمام مدت زیر دست آرایشگر خواب بودم

مامان زد به دستمو با حرص گفت:

-دیشب تا صبح بچه شیر میدادی؟

با تعجب مامانو خاله هامو نگاه کردم که می خندیدو مامان باحرص گفت:

-عین معتادا چرت میزنی زشته بیدار باش یه دقیقه،تو و نگین مرگ خواب دارید انگار

موبایلم زنگ خورد ،کیفم پیش مامان بود گوشیمو برداشتو یه نگاه به صفحه اش کردو با تعجب گفت:

-اسم نیوفتاده!!!

-بده من بنفشه است

یعنی آرمینه،مامان گفت:مگه دعوتش کردی؟

-آره دیگه …گوشی رو گرفتمو گفتم:

-الو..

آرمین- چهار ساعته رفتی آرایشگاه؟

-خب من که تنها نیستم ،نگین خوبه؟

آرمین با غیض گفت:

-آره تو فقط بلدی حال مامانتو نگینو بپرسی؟

-وا!!!تو خوبی؟

آرمین عصبی گفت:

-نه با این فامیلای وحشیتون باغ من با خاک یکسان کردن تا تونستن بچه زاییدن انقدر داد زدم صدام دو رگه شده مثلا بابات میخواست دونفر رو بذاره که طرف درختا و گل ها نرن ،بابات این زنه رو دیده باز رم کرده به قوت الهی توانایی غیب شدن آموخته و غیبش زده حالا نمیتونم پیداش کنم اُلتی مالتوم و بهش بدم ؛حالا که دخترای فامیلتو نو دیدم به این نتیجه رسیدم که تو خونواده ی شما شیوه ی بابات رسمه…و…

نمیدونم چرا ولی همچین که حرف دخترا رو کشید وسط اونم دخترای فامیل ما که همه دنبال پسرایی مثل آرمین هستن انقدر حرصم گرفت که با عصبانیت گفتم:

-خبله خب دارم میام

آرمین خونسرد گفت:کی؟

با حرص جای اینکه جواب سوالشو بدم گفتم:

-تو آروم بشین سر جات اونا جرئت ندارن بهت نزدیک بشن ماشاءلاله تو قیافه گرفتن که استادی؟یکی از اون نگاهایی که به من میندازی زهره ترکم میکنی ،بهشون بنداز ،اونا غلط میکنن که بیان سمتت

آرمین- خب عزیزم من اگر یکی از اون نگاهایی که به تو میندازم به اینا بندازم که برای تو دیگه شوهر نمی مونه صدتا هوو پیدا میکنی…

با حرص گفتم:

-گفتم دارم میام

گوشی رو قطع کردم دیدم مامانو خاله هامو و آرایشگره همینطوری شوکه منو نگاه میکنن

مامان-بنفشه بود؟!!!

-آره

مامان-وا!!!!پس چرا اینطوری باهاش حرف زدی؟

خاله با خنده گفت:

-تو که کم مونده بود از پشت تلفن اون بد بختو یه فس بزنی

-چون داشت حرف مفت میزد

مامان- چی میگفت؟کسی اذیتش کرده بود مزاحمش شده بود؟

-نه کرم از خود درخته ،خانم تموم نشد عروس یکی دیگه استا

آرایشگر-نه این که بیدار بودی تونستم کارمو انجام بدم برای همین غر میزنی آره؟

وای ،اعصابم بهم ریخته بود آرمینو میکشتم اگر طرف یکی از دخترای فامیل میرفت،عین خوره این فکر داشت منو میخورد قیافه یکی یکی دخترا می اومد جلوی چشمم

نره طرف کیمیا اون بوره خوشگله ظریفه…

www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان عذاب

رمان عذاب پارت آخر

شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان و کتاب الکترونیکی رایگان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *