رمان پسر همسایه

رمان پسر همسایه پارت 19

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا کلیک کنید

گوشی رو به گوشم چسبونده بودم و از حرفهای دیوونه کننده ی پرویز، نگاهم به دیوار روبروم دوخته شده بود.

هیچی نداشتم بگم. یعنی حرف و داد و فریاد زیاد بود که دست روی گوشام بزارم و تا آخر دنیا داد بزنم حرفامو بگم…… ولی……

ولی زبونم نمی چرخید. اصلا نمی چرخید……. مات و مبهوت این قصه بودم که این پسره ی وحشی چطور از آسمون روی سرم خراب شد؟؟؟……. کسی که تا به این سنم یه بارم ندیده بودمش……. کسی که حتی اسمشم توی خونه نشنیده بودم…….

صدای پرویز دوباره بلند شد که گفت: الووووووو……. الووووووو……. پارلا هستی؟؟

بزور گفتم: بله…… می شنوم…..

تند گفت: مگه خوشحال نشدی دختره ی دیووووووووونه! مگه الان خیالت کمی راحت نشد بابات داره نجات پیدا میکنه؟؟…….. مثلا من فکر میکردم پشت تلفن به هوا می پری و منو از اونور چنان بوسه بارونم میکنی اینور آخ و اوخم بره آسمون!! بعدش هزاربار ازم تشکر میکنی…….. اونوقت تووووووووو….

لبامو از هم باز کردم. صدایی درنیومد. دوباره تکونی بهشون دادم و بزور گفتم: تقدیر تشکر از شما جای خودش که ……… حتما اینکارو می کنیم. ولی نمی تونم بفهمم چرا من باید به عنوان جایزه ی شما انتخاب بشم که خودمم اصلا به اینکار راضی نیستم!

گفت: نگران نباش عزیزدلم، خودم راضیت میکنم. اگه بدونی از روزیکه تورو دیدم با چه شور و شوقی دنبال اینکار و کمک به بابات هستم بخودت افتخار میکنی!…….

خواستن تو…….. به دل نشستن تو باعث شد بابات اینجوری خلاص بشه…….. راستش اگه تو نبودی شاید منم خودمو اینجوری توی هچل نمینداختم که نزدیک پنجاه ساعت بدون استراحت روی این سایت و هکش کار کنیم. ولی تو……… تو ……

به بابات هم سرپوشیده گفتم. گفتم من این مشکل رو حل کنم ولی به جاش یه جایزه بزرگ ازش میخوام. اونم قبول کرده و قول داده هرچی بخوام بی چشمداشت در اختیارم بزاره …………. هرچی بخوام و باشه جایزه مو تقدیم میکنه. پس سعی کن خودتو آماده کنی که مال خودم میشــــــــــی……

کمی بلندتر گفتم: جناب نصوحی……. لطفا این افکار به دردنخورتون رو بندازین دور……. من گوشت قربونی نیستم بین خودتون، هرجوری دلتون خواست تقسیمم کنین…………. من یه آدمم که خودمم میتونم برای زندگی و آینده ام تصمیم بگیرم….

اگه شما برای بابام که دوستتون باشه کاری کردین پس واقعا جای مباهات دارین…………. ولی اینکه بخاطر من ……….. منی که هیچ رقمه بهتون فکر نمیکنم و اصلا چشم دیدن شمارو ندارم اینکارو کرده باشین به کاهدون زدین! پس همینجا بیخیال من بشین و کارتونو ادامه ندین…..

خدای بابای منم بزرگه ……. خودش کمکش میکنه و راه چاره ای پیش روش میذاره…. خدا نگهدارتون…..

گوشی رو با حرص خاموش کردم و روی تخت انداختم.

این مردها تصمیم داشتن منو با خواسته هاشون یکجا از میان بردارن. اون از بابام…….. اون از ماهیار با خودسرانه خواستگار فرستادنش در این اوضاع ریخته پاشیده و بلبشو بازار…………. اینم از این پیچکِ خرزهره که بزور همکه شده میخواست خودشو قالب کنه……

اشکام دوباره چکیدند. از آسمون و زمین برام می بارید که می بارید.

صدای رفتن خواستگارام بگوش رسید. از گوشه ی پرده نگاه کردم. کاملا مشخص بود با ناراحتی تمام دارن از خونه مون خارج میشن.

یه ربعی گذشته بود که مامانم از پایین صدام زد. هرچند پاهام نای رفتن نداشت ولی باید میرفتم. باید می شنیدم باهام چیکار دارن.

وارد پذیرایی شدم که مامان و بابام نشسته بودند. بابام با دستش اشاره کرد بنشینم.

کناری نشستم. ولی فکر کنم رنگ به صورت نداشتم. صورتم کلا مور مور میشد و بدنم کرخت بود.

بابام گفت: اینبارم خواستگارای ماهیارخان رو راهی کردم. ولی دفعه ی آخری بود اجازه دادم برای این مساله بتونن بیان خونمون. برای هرکاری قدمشون روی چشم که احترامشونم دارم. ولی برای خواستگاری نه…..

من نمیگم ماهیار خیلیم پسر بدیه. اتفاقا اون بچه خوبیای خودشم داره که میتونه مقبول خیلیا باشه. ولی……….. ولی من برای دخترم ……….. اونم یدونه دخترم چیزای بیشتری میخوام……

من اصلا نمیتونم روی همچین افرادی حساب کنم و زندگی دخترمو بهشون بسپارم. اسماعیل سینه شو سپر میکنه و میگه خوشبختی دخترتو تضمین میکنم، ولی مگه ما چقدر زنده ایم که بتونیم از آینده بچه هامون مطمئن باشیم.

خوشبختی و آسایش زندگیم سفارشی و با وساطت افراد و پدر مادر پسر و دختر جور نمیشه. مرد زندگیشو میخواد که من ماهیارو در این حد نمی بینم.

دهن خشکمو باز کردم و گفتم: ولی بابا…… بخدا ماهیار خیلی خوبه……. من میدونم که میتونم باهاش زندگی خوبی داشته باشم……. فقط اگه شما ……

بابا کمی عصبی گفت: پارلا….. اگه من باباتم و صلاحت رو میخوام میگم این پسره به دردت نمیخوره. ولی اگه حرف منو قبول نداری و واقعا تصمیمت رو برای تمام عمرت گرفتی، میتونی بهش خبر بدی و کارو تموم کنین.

ولی دیگه پدر مادری به اسم ما نخواهی داشت. منم اینجارو میفروشم و میریم که چشمم به شماها نیفته.

مامان کشیده گفت: نــــــــــادر…… این حرفا یعنی چی! در تمام دارو دنیا یدونه دختر داریم اونم اینجوری از در می رونیش! خداروشکر ده تا نیست نتونی جمع و جورش کنی….

رو بمن ادامه داد: منم میگم ماهیار پسر خوبیه. بینوا خودشو این چند وقت نشون داده چه جربزه ای داره. ولی خب وقتی بابات راضی نیست دیگه نباید حرفشم بزنیم. پس همینجا تمومش می کنیم.

خودت میدونی عروس و داماد باید مورد پسند خونواده هم باشن که بشه اون جایگاه خاصشون رو بهشون داد و احترام خاصشون رو نگه داشت که بعدا مشکلی پیش نیاد. خب وقتی ماهیار مورد قبول نیست پس بیخیالش میشیم.

و رو به بابا گفت: تو هم مطمئن باش پارلا هم در مورد مساله به این مهمی هیچوقت سرخود تصمیم نمیگیره….

تمام بدنم می لرزید. دستامو بهم گرفتم و گفتم: ولی اگه اجازه بدین میخوام خودم تصمیم بگیرم. اما من شمارو هم کنار خودم میخوام. بدون شما من نمی تونم بار این زندگی رو بدوش بکشم. خواهش میکنم خودتونو اینجوری کنار نکشین.

بابا ……… این زندگی منه …… اجازه بدین هرجور دلم میخواد باهاش تا کنم………… چرا باید کار دلخواهمو انجام ندم…… چرا نباید زندگی دلخواهمو داشته باشم…..

بابا سری تکون داد و بلند شد. آروم تر از آروم که خیلیم خطرناک بنظر میومد گفت: یا ما………. یا ماهیار……. انتخابت رو بکن…….

و بطرف اتاق راه افتاد.

دستامو روی صورتم گذاشتم و زار زار اشک ریختم. ولی آیا کسی بود به اینهمه سوختن و ساختن توجه کنه……..

دوای دردم بود پاییز
چقدر آروم می‌شدم
وقتی صدای خُرد شدن
برگ خشک‌ها رو زیر قدم‌هامون می‌شنیدم،
دلم قرص می‌شد به بودنت به موندنت.
اما نمی‌دونستم پاییز هم مثل تو بی‌وفاست،
یا شایدم تو مثل پاییز بی‌وفایی،
شایدم برگ‌ها بی‌وفا بودن که از درخت افتادن!
دوای دردم بود پاییز تا اون روزی که تو
معنی‌ش رو عوض کردی و شد
«زهر»، شد «نمک روی زخم».
پاییز خودش معنی نداشت
آدما بهش معنی دادن،
با بودنشون،
با رفتنشون !

همونشب اوضاع بهم ریخته بود. ماهیار بارها و بارها زنگ زده بود که پایین پیش پدر مادرم بودم و نتونسته بودم جواب بدم.

راستش دلشم نداشتم بهش زنگ بزنم. میدونستم چه چیزایی رو برام می شماره!

با آنلاین شدنم پیامهای پراز قهر و داد و فریاد ماهیار بر سرم هوار شد. اشکام نمیذاشت پیامهاشو ببینم. ولی حرفهاش دلمو ریش میکرد. مثل اینکه این وسط من مقصر بودم بابام راضی به ازدواجمون نبود.

مثل اینکه من مقصر بودم خونواده اش با ناراحتی خونه مونو ترک کرده بودند……. چه گناهی داشتم این وسط نمیدونستم. فقط مونده بودم جوابشو چه جوری میخوام بدم….

دوباره گوشیم زنگ زد. خودش بود. با اینکه صدام درنمیومد با بغض تمام جواب دادم.

عصبی بلند گفت: فردا صبح با یه دست مانتو شلوارت از خونه بیرون میای و با من میریم. من باید به بابات نشون بدم خوشبختی رو با چه حروفی می نویسن و چه جور یه دخترو خوشبخت میکنن و برای خوشبختیش تلاش می کنن.

بلندتر داد زد: پسرررررررررررر پدررررررررم نیستم اینو بهش ثابت کنم! فکر میکنه خودش خیلی شماهارو خوشبخت کرده الان هیشکی رو پسند نمیکنه؟؟؟ بهش نشون میدم پارلا…… بهش نشون میدم……

تو فقط فردا صبح با من بیا ببین چیکار میکنم. دیگه ازت چیزی نمیخوام. هیچی….. هیچی…..

اشکامو محکم…… محکم پاک کردم. با صدایی بلند بغضمو قورت دادم که خفه ام میکرد……… با هزار زحمت نفس زنان گفتم: ماهیار……. من نمیتونم بیام……. من اینکاره نیستم………. من اون جرات رو ندارم خودمو به تقدیر بسپارم…….

میدونی……. مامان و بابام درجا …… سکته میکنن…… می میرن…… منم میمیرم چون ……. بابام دیگه منو قبول نمیکنه……. باید فکرای دیگه بکنیم……. راهش اومدن من با تو نیست…..

ماهیار داد زد: پس بگو خودتم با اونا همدستی که این حرفارو میزنی……. مــــــــــنِ خررررررررررر……. مــــــــــنِ الاغ………. مــــــــــنِ بیشعوووووووور و نفهممممممم …….. مــــــــــنِ بی عرضــــــــــه….. رو بگو که پا به پای تو نشستم و فکر میکردم عاشقمی…….. فکر میکردم پابه پای من مقاومت میکنی………

دیگه اینجاشو فکر نمیکردم تو هم اینجوری بهم پشت پا بزنی……..

اشکامو از جلوی لبم پاک کردم که راست توی دهنم می چکیدند. گفتم: تو چرا اینجوری در موردم فکر میکنی………. همین الان پایین دعوای تو بود…….. همین الان بخاطر تو هزارتا حرف شنیدم ……..

بخاطر تو همین الان بابام گفت یا اونا رو انتخاب کنم یا توووووووووو….. اونوقت تو اینجوری بهم بهتان می بندی! آفرین…….. آفــــــــــرین…….. دیگه از کی انتظار داشته باشم.

ماهیار بلند گفت: مگه زندگی تو نیستتتتتتتتتتتتت؟؟؟؟ مگه سرنوشت تو نیست؟؟؟؟ چرا اجازه میدی برات تصمیم بگیرن؟

آروم و گریان با بغی توی صدام گفتم: میگی چیکار کنم وقتی قبول نمیکنن! تو هم که ……. هزار بار گفتم الان موقعیت خونه ی ما مناسب خواستگاری نیست …… کیییییییییییییی گوش کردی هــــــــــان؟ کار خودتو کردی اینم نتیجه ش…..

ماهیار بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد که بدتر اشکام جاری شدند. یعنی بدشانس تر از من توی دنیا بود؟؟

روی تخت افتادم. قلبم درد میکرد ولی الان وقت ایستادن و اینکارا نبود. کاش میتونستم پدر مادرمو قانع کنم دست از سر کچلم بردارن و بزارن کار دلخواهمو انجام بدم……….. ولی کار سختی بود خیلییییییییی سخت…….

حسی بهم گفت مامانم داره با عجله بالا میاد. بدون پاک کردن اشکام پشت به در کردم و منتظر موندم.

در اتاقم بشدت باز شد. دلم تلپی صدا کرد. مامان بلند گفت: پارلااآآآاآااا…….

تند بطرفش برگشتم. صورت خندانش در آنی خیالمو راحت کرد. دادزنان گفت: اونایی که در سایت بابات تغلب کردن رو پیدا کردن. دوست بابا پرویز و دوستاش پیداشون کردند. خدایا شکرررررررررت مشکلمون حل شد…..

از جام بلند شدم. هرچند دل خوشی از پایین رفتن و کار پرویز نداشتم ولی تند با مامان راه افتادم. الان موقعی بود که باید پیش بابا بودم.

بابام روی مبل نشسته بود و با یکی حرف میزد که از ته دل هم با صورت خوشحال و براقش تشکر میکرد. متوجه شدم با پرویز صحبت میکنه.

ایستاده بودم و نگاه میکردم. از طرفی خوشحال بودم مشکلات بابا که ممکن بود به بی آبرویی ختم بشه حل شده بود. از طرفی با یادآوری حرفهای پرویز ناراحت بودم و دعا میکردم دیگه چشمم بهش نیفته.

بابام گوشی رو روی میز گذاشت و دستاشو باز کرد. با چشمانی اشکآلود از اینکه خلاص شده آبروش حفظ شده بود خدارو قشنگ شکر گفت. بعد نگاهی به ما که با چشمان پراز اشک نگاهش میکردیم کرد و

گفت: محبتی که پرویز بمن کرد رو فکر نکنم هیچکس دیگه ای در طول زندگیم بمن بکنه یا کرده باشه. اگه به گناهی نکرده و اسم مفسد اقتصادی کارم به زندان میفتاد همون لحظه می مردم بی بروبرگرد.

الان پرویز ازم جونم رو هم بخواد مضایقه ندارم. چشم بسته تقدیمش میکنم. فقط میدونم خدا این فرشته رو سرراه من قرار داد تا اینجوری آبرویی که یه عمر برای جمع کردنش زحمت کشیدم رو حفظ کنه.

خدایا شکرت….. شکرت….. میلیونها بار شکرت….. هرچقدر بگم کم گفتم……..

نگام به بابام بود و اینبار من داشتم درجا سکته میکردم. بابام بیخبر بود ولی من میدونستم پرویز چه نقشه هایی برای خودش و من داره و چه کیسه ی گشادی دوخته که ……

اشکام بدتر جاری شد…… اینبار که بابام هم اینجوری پشتیبان همه رقمه ی پرویز بود واقعا نمیدونستم چه جوری باهاشون مقابله می کنم و چه جوری جلوشون می ایستم…

مامان هم گریه میکرد. مشخص بود اشکاش اشک خوشحالیه. بابا هم چشماشو پاک میکرد و هی دعای خیر بدرقه ی راه پرویز میکرد.

ولی مــــــــــن…….. اصلا مشخص نبود چرا میگریم. غم و شادی قاطی هم شده بود. ولی غم و اندوه دلم زورش می چربید.

آروم و بیصدا خودمو به اتاقم رسوندم. اونجوری که جواب پرویز رو داده بودم، دیگه نه زنگی زده بود، نه پیامی داده بود. کاش حرفام خیلی بهش برمیخورد و بیخیال این دختر بی ادب میشد.

خداروشکر ماهیار هم کلا قهر کرده بود و دیگه ازش پیامی نداشتم.

اونشب با چه اوضاعی بر من گذشت خدا نصیب هیچکس نکنه. ولی صبح مامان و بابام چهره شون می درخشید و شادمانه دور میز نشسته درحال خوردن صبحانه بودند.

بابام مثل اینکه کلا خواستگاری دیشب رو فراموش کرده بود و از اخم و تخم و قیافه ی اخمآلودش خبری نبود.

با دیدنم اشاره ای برای نشستن بهم کرده گفت: امروز برم اداره کارامو راه بندازم و حساب متغلبین رسیده بشه. احتمالا پس فردا برای شام پرویز و دوستاش که کمکش کردن و مشکلم حل شد رو خونوادگی برای شام دعوت کنم.

تصمیم دارم یه کادوی عالی هم درحد وسع خودم براشون تهیه کنم که به بهترین وجه ازشون تشکر کرده باشم.

بدون حرف……. بدون اظهارنظر…… بدون فکر…… بدون پلک زدن……. چشم به بابام دوخته بودم که خدای بزررررررگ حالا میخوام با پرویز سر یه میز هم بشینم و رودررو چشم به چشماش بدوزم؟؟؟……

هر چه کردی به دلم ، … باز تو را بخشیدم
با زبان زخم زدی … دشنه زدی … خندیدم!

معنی تک تک رفتار تو را … میفهمم
ساده لوحی ست … بگویم که نمی فهمیدم !

غرق تردید شدم ، … باز تحمل کردم
تا زمانی که … به چشمان خودم هم دیدم

دیدم از خشم خداوند … نمی ترسیدی
تو نترسیدی و من سخت از آن
ترسیدم

بسته بودم ، لب از آن درد و از آن بی مهری
تو جفا کردی و من هیچ … نمی پرسیدم

عاقبت سرد شدم ، خسته شدم ، یخ کردم !
مثل خورشید … غروبی که نمی تابیدم

اشک های دل من ، از تو و عشق تو نبود
بلکه از سادگی قلب خودم رنجیدم

پشت میز نشسته بودم و نگاهم به مامان بود که پشت اجاق گاز ایستاده بود و داشت پخت و پز میکرد.

آروم گفتم: مامان میشه امشب من نیام. آخه منو چه به دوستان بابا…….. خب من می شینم خونه شما و بابا باشید کافیه دیگه.

منکه اونارو اصلا نمی شناسم. میگم زنگ بزنید محسن هم بیاد کنارتون باشه و کمکتون ولی من نه…..

مامان بطرفم برگشته شاکی گفت: شــــــــــد ما یه تصمیمی بگیریم تو هم یه بامبولی درسته سر نکنی!!!!! عیب نیست تو نباشی؟! والا در تمام دار و دنیا یه دختر داریم که اونم از شانسمون اینجوری چپکی و خل و چل دراومده….

هرچی بگیم برعکسشو میگه……… هرکاری بکنیم درست مخالفشو دستور میده…….. امشب میای خوبم میای……. منم مثل تو هیچکدومو نمی شناسم. ولی خب محبتشون که تا آخر عمرمون یادمون نمیره…..

یه شب هم هزار شب نمیشه. میریم احترامشونم بجا میاریم و دیگه ما تموم هستیم. از این به بعد باباته که باهاشون در ارتباطه نه ما……

درحالیکه نگاههای تیز و هیز پرویز یادم افتاده بود و دلمو میلرزوند، یاد حرفاش افتادم که دیگه سکته رو کردم.

گفتم: کاش من نباشم مامان…….. باور کنین هیشکی نمی فهمه من نبودم. آخه منو که نمی شناسن!

مامان محکم گفت: خداروشکر ده تا بچه نیستی بینشون گم و گور بشی و دیده نشی! اتفاقا تک دختر نادر خیلیم توی چشم هستش. میای که دیگه تمومش کن.

آهی بلند بیرون دادم که حتی نمی تونستم حرفمو بزنم. نمیخواستم چیز زیادی بگم و مامان رو هم حساس کنم. انشاا… همچی ختم به خیر میشد و پرویز هم از خواسته هاش دست می کشید.

در این اوضاع قاراشمیش تا با ماهیار حرف میزدم و دو کلمه ای همکلام می شدیم و میخواستم کمی باهاش درددل کنم، مصرانه ازم میخواست باهاش همراه بشم و اجازه بدم خودش ازدواج و زندگیمونو براه کنه که خوب بلد بود چیکار کنه.

وقتی هم میگفتم هیچوقت خدا اینکارو نمی کنم که دوتا خونه زندگی رو بهم بریزم و پدر مادرمو با دست خودم دقشون بدم، ناراحت میشد و دیگه با حالت قهر جوابهامو هم نمیداد این پسره ی لووووووس……. که میشدم بلاتکلیف ترین آدم روی زمین و اشکام می چکید.

ولی من هیچوقت اینکارو نمی کردم. هیچوقت به حرف ماهیار گوش نمیکردم. مطمئن بودم اینکارو نمی کنم. حتی اگه چاقو زیر گلوم قرار میگرفت.

من هرطور شده با دعای خیر پدر مادرم از خونه خارج میشدم. و خدا میکرد همراه همیشگیم ماهیار میشد نه کس دیگه…..

چشمامو بستم و بغضمو قورت دادم.

از خونه که بطرف رستوران راه افتادیم دل توی دلم نبود. دعا میکردم اتفاقی بیفته و پرویز نتونه بیاد که نور علی نور میشد منم میتونستم نفسی بکشم. ولی تا اینجا که بابا چیزی از نیومدنش نگفته بود.

رستورانی که مامان و بابا انتخاب کرده بودند یکی از بهترینها بود و قرار بود پذیرایی بصورت سلف سرویس باشه.

بابا وقتی نگاهمو به همه جا دید با خوشحالی گفت: پارلا فقط تعجب کردم در انتخاب رستوران و غذا خودتو کنار کشیدی و نظری ندادی! فکر میکردم خودت مشتاق برای اینکار باشی!

گفتم: علاقه که داشتم فقط دیدین دانشگاه و درسهای فشرده اجازه نداد همراهتون بیام. خب منم به سلیقه ی شما ایمان دارم.

میزمون رو تحویل گرفتیم. همچی آماده بود. نشستیم و منتظر مهمونای بابا شدیم. چهل و پنج دقیقه ای گذشته بود که اول از همه پرویز وارد رستوران شد.

چنان شیک کرده بود و محکم و سربلند قدم برمیداشت که حتما هرکسی میدید حظ میکرد. ولی من …….

دسته گل قشنگی بدست داشت که پشت سرش دوستاش با خونواده هاشون وارد شدند.

از همونجا نگاهشو روی صورتم دیدم. سعی کردم بی توجه باشم و به دوستاش و خانمهاشون نگاه کنم. ولی از لپهام رسما آتیش بیرون میزد. گوشهام هم داغ شده بود و چشمام می سوخت.

بطرفشون قدمی برداشتیم. نزدیکتر رسیدند. دسته گل پرویز همراه با سلام و احوالپرسی تقدیم به مامان شد. مامان درحال تشکر از تمام محبتهای پرویز بود ولی چشم من به تک شاخه گل سرخی در دست پرویز دوخته شده بود!

قلبم می کوبید. نکنه……. نکنه اون شاخه گل رو برای من آورده بود…… وای خدای من……. داشتم می مردم…… یعنی هنوز ……. هنوز….. سر حرفش بود؟؟؟؟

احوالپرسی با بابا هم تموم شد و پرویز بطرفم برگشت. عمرا اگه میتونستم نگاه سوزانم رو بالا بیارم!!

داشت حالمو می پرسید و من گیجزده چشم به سینه ی پیرهن راه راهش دوخته بود. آروم بین لبهام زمزمه کرده تشکری کردم که شاخه گل سرخ بطرفم گرفته شد.

لحظه ای مبهوت فکر کردم: آیا گل رو باید بگیرم؟؟؟ نگیرم؟؟؟ توی سرش بکوبم؟؟؟؟ جیغ بزنم؟؟؟؟

ولی نمی گرفتم هم دور از ادب بود. هرچی باشه مهمون ما بودند و احترامشون واجب…..

دستم بالا اومد. گل رو گرفتم و دوباره تشکر کردم. حرارت اون نگاه وحشی روی صورتم عذاب آور بود و غیرقابل تحمل….

کناری کشید و با بقیه هم سرسری سلام احوالپرسی کردم که مهمونا پشت میز نشستند.

بدون دقت به اطراف آروم کنار مامان نشستم که نزدیک خانمها نشسته بود و درحال خوشآمدگویی بهشون بود.

نگاهم چرخید که پرویز با دو صندلی فاصله از من اونور میز روبروم نشسته بود و درحال صحبت با بابا بود.

میگفت: راضی به اینهمه زحمت نبودیم. شرمنده مون کردید جناب سردارلو.

صورتمو برگردوندم. حوصله ی دیدن پرویز رو نداشتم. حالا چقدر هم نزدیک‌ بهش بودم که ……. کاش این مهمونی هم زود تموم میشد و …….

چقدر گذشته بود رو نفهمیدم. با صدای پرویز بخودم اومدم که پرسید: پارلا خانم رشته تون رو از باباتون پرسیدم که موفق باشید. ترم چندم هستید؟

همه ی نگاهها بدون استثنا بطرفم چرخیده بود.
آب دهنمو قورت دادم و آهسته گفتم: ترم هفت.

پرویز لبخندزنان گفت: موفق باشید. انشاا… هرچه زودتر درستون تموم بشه و بتونیم توی بانک دستتون رو بند کنیم که کنارمون باشید و شاغل…… اونم یه شغل رسمی و دهن پرکن.

بابا خوشحال گفت: پرویزجان اینجوری بشه که عالی میشه. فکرمون از پارلا هم راحت میشه. انشاا… در کنار دوستانی مثل شما به تمام آرزوهامون می رسیم.

پرویز گفت: نادرجان گفتم تا منو داری غم نداری. انشاا… تا پارلاخانم مدرکشونو گرفتند بهم اطلاع بدید مراحلش رو طی کنیم. همچی دست خودمونه.

بابا و مامان دوباره تشکر کردند که فکر کنم خوشحالی شون مضاعف شده بود.

ولی من تمام خونهای بدنم قل قل می جوشید. استخدامم بد نبود ولی نه توسط پرویز که اونهمه ازش بیزار بودم.

نگاهم ناخواسته لحظه ای در چشمان پرویز نشست که برق میزد و بمن دوخته شده بود. سری براش پایین آوردم و مثلا تشکر کردم.

بابا گفت: پرویز خان که با محبتهاشون فقط مارو مدیون خودشون میکنن. امیدوارم ما هم بتونیم به بهترین وجه این محبتهارو جبران کنیم.

پرویز بی بروبرگرد گفت: اولا محبت نیست وظیفست در برابر دوستان لایقی چون شما! شما هم انشاا… با چیزی که ازتون میخوام منو مدیون خودتون می کنید و امیدوارم دست رد به سینه ام نزنید.

فقط شنیدم بابام گفت: پرویز جان تو فقط جونمو بخواه که اونم مضایقه ندارم. تو زندگی منو نجات دادی پس هیچ حرفی روی خواسته ات نیست. امیدوارم بتونم تو دوست عزیزم رو راضی کنم.

فقط چشمام داشت سیاهی میرفت ….

گل شوی در باغ عشقم باغبانت می شوم
در کویر داغ و سوزان سایبانت می شوم

رخ نمایی برمن عاشق میان گل رخان
عمر نوحی را بگیرم جاودانت می شوم

خم ز ابرویم رها کن با نگاهی مهربان
خنده بر لبهایم نهی من مهربانت می شوم

قصه پردازم تویی نقش مرا حاشا مکن
راویم باشی عزیزم قهرمانت می شوم

پر گشا بر اوج مینا تا رسی بر طارق عشق
وا رهم از تیره گی چون آسمانت می شوم

با دلم همراه شو در راه عشق و عاشقی
راهی و همدل شوی من ساربانت می شوم

نفسم در نمیومد. کم مونده بود برای پیدا کردن کمی هوا به دست و پا زدن بیفتم.

صدای بابام دوباره به گوشم نشست که خندان گفت: فقط پرویزجان خواسته ی دلت رو کمی زودتر بگو شاید برای برآورده کردنش نیاز به زمان داشته باشم که جورش کنم. قول میدم هرچی باشه زود تهیه ش کنم و دودستی تقدیمت کنم.تا میتونم هم زودتر آماده ش کنم.

کل رستوران داشت دور سرم می چرخید. چشمامو بستم و دستمو به لبه ی میز گرفتم. خدایا بابام ندونسته و نفهمیده داشت عجب چیزایی میگفت و قولهایی میداد.

بزور هوایی پیدا کردم و نفس عمیقی فرو دادم. گوشه ی لبمو گاز گرفتم. نباید کسی از حالم با خبر میشد. فقط دعا کردم این خواسته و حرفها هم ختم به خیر بشه و شاید نجات پیدا کنم.

جای ماهیار بشدت خالی بود تا ببینه چه اتفاقاتی در شرف وقوع هستش و چه حرفایی زده میشه!

آروم چشم باز کردم. نگاه یکی از خانمهای مهمان روی صورتم بود که با لبخندی زورکی سروته قضیه رو هم آوردم. بقیه داشتند صحبت میکردند.

حس میکردم نگاه پرویز با گرمای خاص خودش هم روی صورتمه، ولی اصلا بطرفش برنگشتم. برای تمام عمرم همچی کفایت میکرد.

با برخاستن مامان و بابام و دعوت مهمونا برای شام، انتخاب غذا شروع شد.

اصلا حوصله و اشتهای خوردن نداشتم چه برسه به انتخابش. کلا از جام تکون نخوردم. نگاهم به مهمونا بود که بطرف میزهای پراز شام در سوفله خوریهای برقی و داغ میرفتند.

مامان نگاهی به اطراف انداخت. مثل اینکه منو ندید و دوباره بطرفم برگشت. با نگاه متعجبش فهمیدم داره توی دلش داد میزنه چرا نشستی؟؟ پاشو دیگه! مگه الان وقت نشستنه!!!

چشمامو بستم. حوصله نداشتم جواب پس بدم. آهسته و بیحال دستمو حائل به میز کردم و بلند شدم.

وقتی کنار میز غذاها رسیدم مامان که فهمیده بود اوضاعم براه نیست، خودش بشقابی دستم داد و زمزمه کنان گفت: لطف کن یه امروز رو آبروداری کن و بزار توی خونه دعوا نشم بخاطرت، بعدا رو خدا کمکمون میکنه.

چی شده اینهمه آویزونی! یعنی اینهمه مهمون که یکی ازیکی بهترن، لایق یه لبخند شادت نیستن شاهزاده خانم اینهمه برای همه افه میای؟؟

لبامو ورچیدم و چیزی نگفتم. حرفی هم برای گفتن نداشتم. تا صورتمو برگردوندم نگاهم روی صورت پرویز نشست که از اونور میز چشماش کمی نگران بمن دوخته شده بود.

سرمو پایین انداختم. چقدر از نگاههای جورواجورش بدم میومد. از غذاهایی که جلوم بود بدون فکر کردن به علایقم هرکدوم قاشقی برداشتم توی بشقابم چیزی دیده بشه و حرف و حدیث مامان تموم بشه.

صدایی دم گوشم گفت: از چی اینهمه ناراحتید؟ اگه دوست دارید و حوصله شو ندارید من براتون غذا بکشم، شما بشینید.

تمام تنم مور مور شده بود. لرزش دستامم کاملا مشخص بود. بدون برگشتن بشقابم از دستم گرفته شد.

حتی نتونستم چیزی بگم ……. ولی دلم میخواست از ته دلم چنان فریادی بزنم بلکه آروم بگیرم……. دلم میخواست های های بلند زار بزنم……… گریه کنم…….. حرفامو با فریاد بگم…….. ولی …….. ولی……

حس کردم چشمام داره به اشک می شینه. سعی کردم خودمو جمع و جور کنم.

نگاهم بالا اومد و روی صورت بابام نشست. نگاهش به ما بود ولی ……. ولی چقدر خوشحال بود……. نگاهش داشت میدرخشید و رضایت توی چشماش پر میزد.

صدای پرویز رو شنیدم که گفت: از هر کباب براتون گذاشتم فقط سالاد چی انتخاب کنم ……..

بطرفش برگشتم. نگاش نکردم. نیازی به دیدن صورت و چشماش نداشتم. بدون اینکه نگاهی به بشقاب دستش بندازم گفتم: سالاد نمیخورم زحمت نکشید.

درست وسط پیشونیم زق زق میکرد و کاسه سرم داشت از جاش کنده میشد. بشقاب رو از دست پرویز گرفتم……… شایدم محکم کشیدم و بطرف میزمون رفتم.

روی صندلیم نشستم و چشم به بشقابم دوختم. حالم داشت بهم میخورد. از هرچی غذای توی بشقاب بود بدم میومد.

ظرفی دسر مقابلم گذاشته شد. دستهای پرویز بود………. چشمامو بستم. حتی تشکری هم نکردم.

همه برگشتن و سرجاهاشون نشستن. خوردن ها شروع شد که من فقط چشم به نوشابه ام دوخته نگاه میکردم.

مامانم محکم فشاری به پام داد. یعنی چه مرگته بخــــــــــور……… ولی من به اندازه تمام عمرم سیر بودم. نگاه خوشحال و براق بابا از جلوی چشمام دور نمیشد…….

دندونامو بهم ساییدم ولی چه کاری از دستم برمیومد انجام بدم!

اینبار مامانم چنان انگشتشو توی رانم فرو کرد که فکر کنم جاش سیاه هم میشد. چنگالمو برداشتم و تکه ای از جوجه کباب رو برداشتم. فقط کاش میتونستم قورتش بدم و حالم بهم نخوره.

حس میکردم کم کم نگاها بطرفم برمیگرده. اجبارا هرطور بود با کمک نوشابه کمی بزور فرو دادم تا مثلا قاطی بقیه شده باشم. ولی فکر کنم تنها کسی که سرش کلاه گذاشتم خودم بودم نه کس دیگه.

نگاهم روی گلی نشست که پرویز بهم داده بود و هنوز روی میز بود. دندونامو به هم ساییدم. کاش دور از چشم همه گل رو زیر پام له میکردم بلکه دلم خنک شه. دیگه از گل هم خوشم نمیومد.

شام خورده شد درحالیکه من اصلا نفهمیدم چطور شروع شد و چطور به پایان رسید. فقط زمانی رو دیدم که مهمونا بعداز کلی تشکر بلند شدند و میخواستند رفع زحمت کنند.

مامان و بابا با هزار زبون و کلی تشکر هدیه هاشونو که سکه بود تقدیم کردند و در میان دلخوشی و لبخندهایی که روی لبها نشسته بود راهیشون کردند. منم مثلا کنارشون بودم. ولی هرطور میخواستم بایستم نگاهم به پرویز نیفته شدنی نبود.

همه با تشکر گذشتند که آخرین نفر پرویز جلو اومد. از همه مون دوباره تشکر کرد. بعد موقع راه افتادن که بابا هم قدمی بطرفش برداشت با همدیگه راه افتادند.

نگاهم از پشت سر بهشون دوخته شده بود و دندونامو بهم می فشردم.

پرویز سرشو نزدیک بابا آورده بود و چیزی میگفت که لحظه ای بابام ایستاد و کامل بطرفش برگشت.

تعجب رو در صورت بابا می دیدم. ولی فقط نگاه میکرد و چیزی نمیگفت. پرویز لبخندزنان دوباره کمی خم شد و چیزی گفت.

مامان زمزمه کرد: دارن چی میگن بابات تعجب کرده؟

حتی حالشو نداشتم سرمو حرکتی بدم. فقط دیدم بابام سری تکون داد و با پرویز دست دادند که پرویز راهی شد.

بطرف ماشینمون رفتیم. ولی اعصابم پراز تنش بود. فکر کنم پرویز چیزی به بابام گفته بود که…..

با راه افتادنمون مامان پرسید: نادر آقا پرویز چیزی گفت اونجوری یهو ایستادی و با تعجب نگاش کردی؟

بابام نگاهی به مامان انداخت که لحظه ای نگاهش روی صورت مامان ایستاده بود. آروم گفت: خواسته ی دلشو گفت……

ای ابر دل گرفته ی بی آسمان بیا
باران بی ملاحظه ی ناگهان بیا

چشمت بلای جان و تو از جان عزیزتر
ای جان فدای چشم تو با قصد جان بیا

مگذار با خبر شود از مقصدت کسی
حتی به سوی میکده وقت اذان بیا

شُهرت در این مقام به گمنام بودن است
از من نشان بپرس ولی بی نشان بیا

ایمان خلق و صبرِ مرا امتحان مکن
بی آنکه دلبری کنی از این و آن بیا

«قلب» مرا هنوز به یغما نبرده ای!
ای راهزن! دوباره به این کاروان بیا

#فاضل_نظری

مامان نگران گفت: مثلا خواسته دلش چی بود؟

بابا بدون حرف فقط سری تکون داد.

با حرکت بابا چیز زیادی برای گفتن و پرسش نبود. ماشین در سکوت فرو رفت.

بعد مامان برای عوض کردن این جو سنگین، در مورد اینکه مهمونی بخوبی و با پذیرایی عالی صورت گرفت و غذاها هم واقعا خوشمزه بودند کمی صحبت کرد که کسی جوابی یا توضیحی براش نداشت.

بابا هم کاملا توی فکر بود که فکر کنم اصلا نشنید مامان چی گفت.

بخونه که رسیدیم یکراست به اتاقم رفتم. لباسهامو عوض کردم ولی فکرم فقط پیش بابام و حرف زدن پرویز باهاش جا مونده بود. خیلی نگران بودم خیلییییییی…..

آروم با قدمهای لرزان از پله ها پایین اومدم. صدای حرف زدن مامان و بابام میومد.

مامان از آشپزخونه گفت: نادر نگفتی پرویز بهت چی گفت؟

بابا تلوزیون رو باز کرد و صداشو کم کرده گفت: من از اینکه برای پارلا شاخه گل داد و اونجوری سر میز شام براش غذا می کشید تعجب کرده بودم. راستش یه حدسهایی هم زدم ولی خب …..

بیرون که کنار پرویز راه افتادم گفت اگه اجازه بدم جایزه درخواستی شو بگه چیه که خودمونو آماده کنیم. بعدا گفت میخواد به خواستگاری پارلا بیاد و جز جواب مثبت چیزی نمیخواد.

خب راستش منم چون می شناسمش و میدونم چه جنمی داره از شنیدن خواستش خوشحال شدم. چه کسی بهتر و لایق تر از پرویز برای دامادی آدم!

مامان گفت: چقدر می شناسیش نادر؟ واقعا آدم خوبیه؟ آخه بنظرم ……. یه جوری میادها……. خدا منو ببخشه عین اون آدم هفت خطها می مونه….. نگاهش جوری ته دل آدمو خالی میکنه…..

بابا متعجب گفت: عجب چیزایی می شنوم امشب گوشام زنگ میزنه……. بینوا پرویز…….. والا تا اونجایی که می شناسمش آدم خیلی خوبیه.

فقط یه ایراد داره….. اونم فکر کنم یه طلاق توی شناسنامه ش داره. مثل اینکه زنش بچه دار نمیشده طلاقش داده و دیگه ازدواج نکرده.

یکی از دوستان تعریف میکرد وگرنه خودم شناخت خیلی زیادی از زندگیش ندارم. ولی واقعا مرد کاری و بالیاقتی هستش. خب کارش عالیه که رییس بانکش کردن، وگرنه هرکسی پشت اون میز نمی شینه.

به منم محبت خاصی داره که خودت دیدی چیکار کرد و چه جوری سینه شو سپر کرد منو از مخمصه نجات داد. وگرنه کار هرکسی نبود بتونه کمکم کنه.

مامان گفت: پس خواستگار بیان با اینکه یکیم طلاق داده نکنه میخوای جوابشونو مثبت بدی؟

بابا فکری کرد و بعداز لحظاتی گفت: چاره ای ندارم. اولا قول دادم هر خواسته ای داشته باشه انجام بدم که اونم پارلا رو خواسته.

دوما مرد خوبیه. اونقدری خوب و لایق هست آدم بتونه چشم روی این ایرادش ببنده. خب نه زنی نه بچه ای عین مجردها می مونه.

فقط میدونم با بدنی یخزده نمیتونستم خودمو نگه دارم و تنها تونستم سرمو به نرده ها تکیه بدم بلکه گردنم بتونه تحملش کنه.

کوبشهای قلبم دیوونه کننده بود و دیگه حال خودمو نمی فهمیدم.

مامان گفت: ولی نادر دختر بزرگ نکردم به مردی بدم قیافش داد بزنه سنش بزرگه….. حالا یه زنم طلاق داده باشه! والا انصافم خوب چیزیه. اگه کلاهمونو قاضی کنیم ماهیار از این پرویز برای پارلا مناسبتره ها!

بابا دادزنان و محکم گفت: حرف اون پسره ی الدنگ رو پیش من نزن. چرا سعی میکنی حال خوب امشبو بهم بزنی و دوباره داغهامو تازه کنی! پارلا با پرویز ازدواج میکنه و میدونم خوشبختم میشه چون طرفمو می شناسم.

مامان گفت: مگه ازدواج زوری هم داریم. شاید پارلا پرویز رو نخواد آخه تو اینجوری تصمیمت رو گرفتی!

بابا بلند گفت: پارلا غلط کرده نخواد. این دیگه ماجرای محسن نیست کوتاه بیام. پارلا اگه عقل داشت و اون مخش کمی فعال بود، انتخابش پسر بی خاصیت و بدردنخور اسماعیل نمیشد.

اون بچه ست نمی فهمه. منکه می فهمم. خودم میدونم دارم چیکار میکنم و بلدم چه جوری خوشبختش کنم. شما سرتون به کار خودتون باشه.

مامان بلند گفت: چشممممممم ما سرمونو میندازیم پایین شما هرکاری دلتون خواست بکنین. فقط دعا کن یه روز این حرفات توی سرت خُرد نشه.

چشمامو بسته بودم و حالم بد بود. کاش فقط میتونستم خودمو به اتاقم برسونم.

دستمو به نرده گرفتم. خودمو بزور بالا کشیدم و در راه پله ی پراز دود و بخاری که جلوی چشممو گرفته بود روی پاهای لرزانم ایستادم.

روی تخت که افتادم سعی کردم نفسی بکشم. داشتم خفه میشدم. آروم آروم نفسهامو عمیق تر کردم و دستم روی قلبم نشست.

الان وقت ایستادن قلبم نبود. الان وقت آروم گرفتن بود تا اگه مساله جدی شد به ماهیار خبر بدم.

خوابیدم رو نمیدونم…… بیهوش شدم رو نمیدونم….. فقط میدونم تا صبح با کابوسهام دست و پنجه نرم کردم و راهی برای فرار نداشتم.

توی خوابم پرویز دورم می گشت و بهم رسیدگی میکرد. منهم از بس خودخوری میکردم و دندونامو بهم می ساییدم، صبح متوجه شدم تمام دندونام از بیخ و بن درد میکنه.

ماهیار با غدبازی سر حرف خودش بود و هرلحظه رفتنم رو با خودش پیش می کشید.

وقتی اصرارش بیش از حدش رو دیدم که تنها میگفت سرنوشتمو به دستاش بسپارم، آخرین حرفمو با دعوا بهش گفتم.

گفتم هیچوقتتتتتتتتتتت خدا اینکارو نمی کنم و خودم از چشم دو طایفه نمیندازم. اگه واقعا مرد هستش و جربزه داره بره یه فکر دیگه بکنه!

اینبار ماهیار چنان بلاکم کرد که مات چشم به گوشیم دوختم.

ماهیار ………. منوووووو……. بلاکم کرده بود…….. ماهیار راه تماس منو بسته بود……. ماهیار الان که باید کنارم باشه منو پس زده بود…….

دلم می سوخت و اشکام فرو می چکید. ولی با تمام کارها، دعواها و خواستهای زوری ماهیار، بازم باها‌ش نمیرفتم.

فردای اونروز بود که توی آشپزخونه کنار مامان بودم و به مامان در پختن پیتزا کمک میکردم. حواسم زیاد جمع نبود و گاهی صدای مامان رو درمیاوردم. ولی مثل اینکه مامان هم میدونست مشکلم چیه زیاد سخت نمیگرفت.

بابام که تازه از مسجد محل رسیده بود وارد آشپزخونه شد و گفت: اعظم فردا شب مهمون داریم ها، میتونی آماده بشی؟

مامان نگاهی بهش انداخته آروم گفت: این مهمون کیه که باید براش آماده بشیم؟

بابا جواب داد: مثل اینکه پرویز با خواهر و مادرش میخوان بیان خونمون. گفت فردا شب میان. آماده باشین.

مامان گفت: ولی نادر…….

بابا درحالیکه از آشپزخونه خارج میشد گفت: نمیخوام هیچی بشنوم. آماده باشین. برای منم کاری بود بگید.

مامان پشت سرش گفت: والا شکرخدا فقط یه بچه داریم تو اینجوری میکنی! ده تا بودن چیکار میکردی!

بابا از پذیرایی بلند گفت: خب یدونست که بیخ گلوم گیر کرده. وگرنه ده تا بود خیالم از عالم و آدم راحت تر بود.

لحظه ای عرقی از بین موهام جوشید. داغی عرق رو در تمام بدنم حس کردم که از کنار گوشهام لحظه ای راه گرفت.

چیکار باید میکردم و چاره ام چی بود رو نمیدونستم. فقط میدونم بابا عزمش رو جزم کرده بود پرویز رو به دامادی قبول کنه!

نفسی داغ رو بیرون دادم. توی دلم دعا کردم: الههههههی خبرت رو بیارن پسره ی هیز صدگرمی بدردنخور با اون چشمای مثل قورباغه ات که اینهمه باعث دردسری…….

چه جوری میخواستم از سرم بازش کنم رو نمیدونستم……

شــبانه های بی تو را، همیشه آه میکشم
به من نگو غزل غزل، چـرا سیـاه میکشم

شبیه شعــــر غم شدم، گلایه های منتظر
دلی کنــــار پنجـــــره، پُر از نگاه میکشم

دوباره دید میــــزنم، تمام طول کوچه را
بغــــض مسافـــــر گمی، کنار راه میکشم

به داد من نمیرسی، خــــراب با تو بودنم
میان غصه ی شـــبم، پلنگ و ماه میکشم

بدون تو چـها کنم ، کجای قصه مانده ای
که شوق کودکانه را، چه بی پناه میکشم

شکسته شد غرور من، بپای لنگ وعده ها
تمام عمــــــــر بی تو را، اگر تباه میکشم

از شدت بغض…… از شدت حرص و خشم داشتم سکته میکردم. بابام از اینور اینجوری روی اعصابم بود……. ماهیار هم از اونور با غدبازی تمام نبود و شماره مو مسدود کرده، اصلا حالی هم ازم نمی پرسید بتونم بهش بگم اوضاع بدجوری بهم ریخته.

حتما بعدا هم که کار بیخ پیدا میکرد از من شاکی میشد چرا بهش اطلاعی ندادم تا کاری بکنه و پرویز رو کنار بزنه.

چشمامو بستم. فعلا مردنم بهتر از زندگی کردنم بود. این قلب بی صاحب مونده ام هم اینبار اصلا غش و ضعفی نمیکرد کارم به CCU بیفته بلکه خلاص بشم.

همونجا با لرزشهاش همراهیم میکرد و اینبار دست به دست بابام داده بود تا منو بخونه ی بخت بفرسته.

که الهی بخت سیاهپوشم روی سرم خرد میشد و من و خودشو یکجا زیر خاک می کشید.

فردای اونروز اصلا نفهمیدم توی دانشگاه چطور گذشت. با حواسی پریشان که هیچ چیز هم توی افکارم بند نمیشد، زمانی رو دیدم کلاسهام تمومه و باید بخونه برگردم.

مامان خونه رو برای خواستگاری امشبم آماده کرده بود. اما مشخص بود خیلی بی حوصله جمع و جور کرده. آروم سلامی دادم و نگاهم توی خونه چرخی زد. چقدر دل گرفته بودم……

حالشو نداشتم زبونم بچرخه. مامان روی مبلی نشسته گفت: بابات ساعت ۱ زنگ زده بود و باز داد و هوارش بلند بود. هرچی هم از دهنشم میومد برام شمرد و چنان گوشی رو روی تلفن کوبید انگار توی سرم زد. هنوزم سرم از حرفها و داد و فریادهاش درد میکنه.

خدا از پرویز نگذره نیومده باعث اینهمه شر شده! اوضاع جوریه انگار من میخوام به پرویز جواب مثبت بدم و باهاش ازدواج کنم که دق دلیها سر من خالی میشه و تمام کاسه کوزه ها سر من می شکنه که الهی خبرمو بهتون بدن خلاص بشم از دستتون! از هردوتون خسته شدم ……. هردوتون……

آروم گفتم: مگه باز چی شده بابا صداش بلند شده اونم توی اداره؟

مامان سری تکون داده گفت: مثل اینکه این پسره ماهیار امروز رفته اداره پیش بابات. اینبار خودش تورو خواستگاری کرده. حالا چی گفتن و چی شنیدن رو نمیدونم. مثل اینکه آخرش هم باباتو تهدید کرده اگه اجازه ازدواج بهتون نده تورو با خودش میبره و ……..

بابات هم خودت حساب کن چه حالی داشت و توی چه وضعیتی بود ……. فقط هوارش بلند بود.

تو که حتما با ماهیار جیک و پوکت یکیه، بهش بگو اینکار شدنی نبوده و از این به بعد هم دیگه اصلا نمیشه. بیخیالت بشه و دنبال زندگیش بره که از این خونه آبی براش گرم نمیشه. امروزم که واقعا خراب کرده…… خیلی خراب کرده….

پاهام میلرزید. دیگه نمی تونستن تحملم کنن. روی زمین نشستم و به دیوار تکیه دادم. اشکام راه گرفت. دستامو روی صورتم گذاشتم و نفسهای داغم از درونم می سوزوند. خدایا این پسر چرا اینهمه خرابکاری میکرد آخه……. چیکار باید میکردم……

اون از رفتارش با من که تمام راههارو برام بسته……. اینم از بابام……

دیگه حوصله شو نداشتم حتی به ماهیار فکر کنم. همه ی دنیا رو بهم ریخته بود و دیگه هیچ امیدی به اینکار نداشتم.

تنها راهم، زدن قید پدرمادرم و رفتن باهاش بود که اونم من نبودم.

ایــــــــــن کــــــــــار …… کــــــــــار من نبود.

ولی ……. ولی توی اتاقم بست می نشستم و بیرون هم نمیومدم. من خودمو به خواستگارام نشون نمیدادم.
مامانم که از تصمیمم آگاه شد دقایقی ایستاد و نگام کرد. بعد گفت: بابات امروز اصلا میزان نیست. قول نمیدم رفتار خوبی باهات داشته باشه. اگه تصمیمت اینه خودتو برای هر اتفاقی آماده کن.

برای شام هم پایین نرفتم. دلم بجز مرگ و مردن هیچی نمیخواست. روی تخت افتاده بودم و حتی گریه هام هم ته کشیده بود. دیگه چیزی به نام اشک از چشمم فرو نمی چکید.

لحظه ای بابام جلوی در اتاقم پدیدار شد. حتی حالشو نداشتم از جام تکون بخورم. قدمی داخل گذاشت و خشن و بلند گفت: این چه اوضاعیه راه انداختی توی خونه؟ یعنی چی پایین نمیای و چپیدی توی بیغوله ی خراب شده ی خودت!

داد زد: کی میخوای از طویله ات بیرون بیای هــــــــــان؟

الان پا میشی لباسهاتو می پوشی و پایین میای. وای به حالته اگه ادا دربیاری! مردی با اون شخصیت و احترام داره میاد خواستگاریت، عوض اینکه کلاهتو هوا بندازی و خداروشکر کنی، برام ننه من غریبم راه انداختی! تند پاشووووووووو…

بغ کرده گفتم: بــــــــــاااااابــــــــــاااااا……. من پایین نمیام چون راضی نیستم با اون دوستت ازدواج کنم…….

بابا محکم بطرفم قدم برداشت و بازومو گرفته چنان بالا کشید که از روی تخت کنده شدم. صورتشو نزدیکتر آورده گفت: تا بیست دقیقه دیگه پایین نباشی خودم میام پایین می برمت.

نمردم و انتخابتم دیدم چه تحفه ای رو انتخاب کردی برای بدبخت کردن خودت! بعد محکم بازومو ول کرده از اتاق خارج شد و داد زد: پایین منتظرتم…….

اینبار سیل باریدم…….. مامانم وارد اتاق شد و گفت: همینو میخواستی؟ جووووون من…… منو کفن کنی پاشو و بیشتر از این منو دق نده! بخدا وسط شما پدر و دختر موندم و دارم می میرم. باهام اینکارو نکن.

خودش کمدمو باز کرد و برام لباس انتخاب کرد. کت دامن بژ رنگی داشتم بیرون گذاشت و گفت اینارو با ساپورت بپوش. شال و دمپاییتم خودت انتخاب کن. من حالم خوب نیست.

با چه وضعیتی پایین اومدم فقط خدا میدونست. با اینهمه تنش قلبم چطور نمی ایستاد برام جای تعجب داشت.

خونواده ی پرویز از در وارد شدند. پرویز شیک کرده و بلندبالا با خواهر و مادرش اومده بودند.

خواهرش با اون لباسهای کوتاه اجق وجقش کاملا شبیه به خودش بود که زرنگی خاصی از صورتش فوران میکرد.

مادرش هم خانمی مسن و شیک کرده که عین پسرش بلندقامت و لاغر بود و با نگاهی خاص که روی صورتم انداخت بنحوی جادوگر شهر اوز رو برام تداعی کرد.

قلبم می لرزید و نفسم به سختی از سینه ام بیرون میومد. اینا کی بودن که منو پیدا کرده بودند.

اگه خدا هم از آسمون میومد و پرویز و با خونواده شو تضمین میکرد بازم مورد قبولم نبودند. چون وجنات و رفتارهاشون اصلا نمی گفت آدمهای خوبی باشن.

پذیرایی میکردم و سعی میکردم رفتارم در حد تحویل گرفتن مهمون باشه. ولی فکر میکنم هر سه شون فهمیده بودن با زور کتک کنارشونم.

مامانم هم که اصلا نمیتونست از جاش تکون بخوره و همچنان بیحال نشسته به حرفهای بقیه گوش میداد….

من شبی سودایِ تو تا صبح در سر داشتم
جان به در بُردم که چون در دست ساغر داشتم

خواب دیدم نیمه شب افتاده بودی در بَرم
وقت بیداری چه نفرت ها ز بستر داشتم

یاد باد آن وعده ها و آن نگاهِ گرمِ تو
جمله را در کُنجِ دل از گنج بهتر داشتم

کارِ تو پیمان شکستن خوش خیالی ها زِ من
این عذابِ سخت را از تو مُکرّر داشتم

دوش صد لشگر زِ غم بر قتلِ من آماده شد
بر همه چیره شدم عشقِ تو در سر داشتم

#محسن_دولتی

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن