خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 24

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 24

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

آی جیک شروع کرد به گریه کردن ..و گفت بازم تهمت بازم افترا ….گفتم : فایده نداره من تنها شاهد نبودم یکی دیگه هم بود …دلیلی نداره که من این حرف رو در بیارم چون برای خودم خیلی بیشتر از تو بدمیشه ….اینو که گفتم آی جیک دوید رفت طرف آشپز خونه …
.آتا پیر مرد می لرزید و با خشم گفت : چرا زود تر نگفتی این زن بی حیا رو بفرستم سینه ی قبرستون ؟ گفتم : چون شما گوش شنوا نداشتین ..و قلیچ خان ترسیده بود که همون بلایی رو که سر آوا آوردن سر منم بیارن ..که همین کارم کردن ….آی جیک از تو یکی از اتاق ها شروع کرد خودشو زدن و جیغ کشیدن و به ترکی می گفت دروغه ..من کاری نکردم …آلماز خانم دستشو گذاشت رو شونه منو و گفت : دخترم زیاد روی نکن ..تو واقعا داری راست میگی ؟ ..گفتم :بله باید یک روز حقیقت روشن بشه و آتا بدونه که دور اطرافش چی میگذره و متاسفانه آتا این بار پسر تون رو هم تو این کار شریک کرده بود …من از اتاق آلا بای سمی پیدا کردم که به بولوت داده شده و این از همون نوع سمی هست که به آوا دان دخترتون داده بودن آزمایش شده و می خوام شکایت کنم و همه چیز رو ثابت می کنم ……و شاهدی دارم که دیده آلا بای زین رو درست نبسته ….تا منو هم مثل آوا از بین ببرن ..
ادامه دارد

درست مثل آوا که هیچ کس نتونست در مقابل تهمت هایی که به آوا زد به اون شک کنه ….
ولی حالا من اومدم تا یکی یکی همه رو به شما ثابت کنم …
آتا لوله ی قلیون تو دستش می لرزید ….و آشکارا رنگ به صورت نداشت بقیه همه منو نگاه می کردن …
گفتم : آتا به اون قرآن دلم نمی خواد شما ناراحت بشین ولی اگر نگم ممکنه فردا یک اسب دیگه یک آدم دیگه تو این ماجرا جونشون رو از دست بدن و شما پیش خدا جواب گو نباشین که حقیقت رو نمی دونستن ..
عدل و ایمان شما رو قبول دارم ومی دونم آدم با خدایی هستین من همه ی حرفا مو ثابت می کنم وازکسی نقل قول نمی کنم ..
برای حرفام شاهد دارم و مدرک …قلیچ خان برای اینکه شما ناراحت نشین و آرامش تون بهم نخوره ساکت مونده و بالاخره دق و دلیشو اینطوری خالی کرده ….
ولی من قلیچ خان نیستم … از آلا بای شکایت می کنم و تا آخرش میرم ..
اون باید به سزای عملش برسه و من می تونم اینو ثابت کنم اما قضاوت در مورد آی جیک خانم باشه به عهده ی شما ما مطیع امر شما هستیم …… نه شما از قلیچ خان بگذرین که بیست ساله داره از دست آی جیک رنج می بره ,, و نه من از آلا بای ….آل
ابای از جاش بلند شد و با ترس و التماس گفت ” خانیم داداش به خدا من کاری نکردم ..
به خدا مادرم گفت کاریش نمیشه ..سم رو که داد به بولوت بدم گفت فقط یکم می خوابه نمی دونستم .. به خدا نمی دونستم میمیره …
من خودم بولوت رو دوست داشتم ..به جون آتا من نمی دونستم …

گفتم :برای چی بخوابه؟ مگه قلیچ خان خرج همه ی ما رو نمیده ؟
خودت بهتر از همه می دونی چقدر زحمت کشیده بود بولوت رو آماده کنه …
تازه اگر اون سوار کار میمُرد چی ؟ می دونی دوماه تو بیمارستان بود؟ گناهش گردن کیه ؟ ..
به خاطر بی عقلی و بی فکری تو ؟ حالا..مادرت بگه تو باید می کردی ؟
گفت : دلش پر بود پیشم گریه کرد می گفت اینطوری دلم خنک میشه …
گفتم نپرسیدی برای چی دلش پر بود ؟نپرسیدی اگر داداشم ضرر کنه دودش تو چشم همه میره ؟
آیا پول ِ مادرت کم شده بود ؟ قلیچ خان حرف بدی بهش زده بود؟ ..گیرم که اینطور باشه در عوض اون باید اسب رو می کشت؟ که ممکن بود جون یک آدم هم گرفته بشه به نظرت درسته ؟
گفت : به خدا پشیمونم ..خانیم داداش بگذر از من …
گفتم : زین اسب رو هم نمی دونستی شل بستی ؟ تو که می دونستی من خوب سواری بلد نیستم چرا این کار کردی؟ می دونی اگر میمردم دونفر رو کشته بودی ؟
می دونی یک زن حامله رو می خواستی بکشی ؟
بگو ؛؛ اعتراف کن تا ببخشمت همه چیز رو به آتا بگو ….و گرنه فردا باید بری زندان …
هم اون سم وجود داره هم شاهد ها هنوز هستن و تو به جرم اقدام به قتل میفتی زندان ….

گفت :من نمیخواستم به شما صدمه ای بزنم به قران نمی خواستم …
گفتم : به آتا بگو چه کسی ازت خواسته بود این کارو بکنی ؟
گفت : من اشتباه کردم ببخشید ..تقصیر خودم بود …
گفتم یک کلمه,, کی ازت خواسته بود ؟واضح بگو ,,
بایرام خان داد زد حرف بزن نامرد ..کی بهت گفته بود ؟
به گریه افتاد و خودشو انداخت رو دست آتا و تند و تند بوسید و گفت : آتا ببخشید … مادر گفت خانیم داداش منو اذیت می کنه یکم گوش مالیش بدیم …
به خدا خیلی شل نبستم امید داشتم اتفاقی نیفته ..فکر نمی کردم صدمه ی جدی ببینه ..آتا منو ببخش …
آتا با عصاشو زد تو پشتشو گفت گمشو پسرِ نا خلف …
خودتو دادی دست یک زن ؟آدم کشی می کنی ؟ بی عقل ,, گمشو …
بایرام خان رفت جلو و یقه شو گرفت و کشید وسط اتاق و مشتشو پر کرد و برد بالا تو صورتش گرفت و ….
گفت : کجات بزنم که قلیچ خان نزده باشه نا مرد ؛ اون برای تو پدری کرده خاک بر سر .. نون و نمک اونو خوردی ,, کی بیشتر از اون به تو رسیده ؟
بی چشم رو …تو مگه قاتلی ؟ چرا باید به حرف مادرت گوش می کردی؟
عقل تو سرت نیست ؟و پرتش کرد روی زمین ,, در همین موقع از پشت سرمون صدای در اومد ..
آی جیک درو باز کرده بود و داشت فرار می کرد …..
آلماز خانم بدو رفت از پشت پیرهنشو گرفت و کشید تو خونه و پرتش کرد وسط اتاق …..
بلند شد و گریه کنون با آلا بای رفتن تو اتاق عقبی …..
آتا حالش خوب نبود …آقچه گل که به پهنای صورتش اشک میریخت یک شربت درست کرد و گذاشت جلوی آتا ..و اون همینطور سینه جلو داده بود وعصا شو با حرص می کوبید زمین ..و سعی می کرد قدرت خودشو با سکوت نشون بده …

برادر بزرگ قلیچ خان دستشو گذاشته بود روی پیشونیش و زانوی غم بغل گرفته بود و خواهرا با افسوس بهم نگاه می کردن …….
احساس کردم دیگه حرفی برای گفتن نیست …
دلم برای آتا هم سوخت رنگ به صورت نداشت و حالا باید با این واقعیت کنار میومد و می دونستم برای مردی مثل اون کار سختیه …
داشتم تو اون سکوت سنگین فکر می کردم واقعا دنیا ارزش بدی کردن رو داره؟ ..
وقتی می دونیم که بار کج به منزل نمی رسه و بدی یک جا نه خیلی دیر به خودمون بر می گرده ,,, چرا مرگ رو فراموش می کنیم و از عاقبت بدی نمی ترسیم ؟ …
که در باز شدو فرشته ی نجات من اومد تو قلیچ خان با اون قامت بلند و همون طور مقتدر تو چهار چوب در ظاهر شد ….
دلم می خواست فریاد می زدم و خودمو مینداختم تو آغوشش …
با اینکه دو روز پیش از هم جدا شده بودیم دلم بی نهایت براش تنگ شده بود …
نمی خواستم از روی ویلچر بلند بشم ….ولی قلبم برای دیدش تند می زد …
آلماز خانم رفت جلو و گفت : سلام داداش اومدی ؟ چی شد ؟ گفت : شما ها اینجا چیکار می کنین …گلین شما چرا با این کمرت اومدی ؟
آلماز خانم آهسته یک چیزایی در گوشش گفت و قلیچ خان نگاهی به آتا و آقچه گل که کنارش داشت گریه می کرد انداخت و …رفت جلو و خم شد دست آتا رو بوسید ..
آتا در حالیکه خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود ..
دستشو گذاشت پشت اونو دو بار آهسته زد ..و همدیگر رو بغل کردن و بوسیدن بدون اینکه حرفی بزنن …

قلیچ خان بغض کرده بود بلند شدو اول آقچه گل رو بغل کرد ..و اونم گریه اش شدید تر شد و دستشو دور کمر برادرش انداخت و عقده ی دلشو باز کرد …..
بعد اومد پشت ویلچر منو گرفت وگفت : با اجازه من گلین رو ببرم خونه,, مریضه حالش بدتر میشه …اونجا منتظرتون هستم …
آرتا اگر تو اینجا کار نداری با ما بیا …
من نگاهی به آتا کردم و اونم داشت به من نگاه می کرد سری با افسوس تکون دادم و گفتم : آتا منو ببخش ولی خودتون می دونین که مجبورم کردن …
گفت : برو عروس مواظب خودت باش خوب کردی …
اما تو شکایت نکن من خودم به حساب هر دوشون میرسم …
گفتم : به روی چشمم امر شما رو اطاعت می کنم …
من رو صندلی عقب نشستم که راحت تر باشم و قلیچ خان آرتا جلو …وبه محض اینکه راه افتاد پرسید زود تعریف کنین ببینم جریان چی بود ؟
گفتم تو بگو چطوری اومدی بیرون ؟
گفت : همچین تو هم نبودم ..از کجا اومدم بیرون ؟
گفتم مگه باز داشت نبودی ؟
گفت مثلا ..می خواستم آتا رو عذاب وجدان بدم ..مامور آورده منو گرفتن ..خودش یک نفر ور فرستاده بود که آزادم کنن منم لج کردم موندم پیش افسر کلانتری که دوستم بود …
گفتم ..دست شما درد نکنه واقعا ممنونم ..آزار دارین آدم رو حرص جوش میدین ؟
برای همین به من زنگ نمی زدی ؟ آرتا آخه یک جور دیگه تعریف کرد ..اصلا هر کس یک حرفی می زد ..
آرتا گفت : والله منم از مادرم شنیدم قلیچ خان که خودش حرف نمی زنه …
ظهر به مامان زنگ زدم بگم منتظرم نباشه با ندا میرم به من گفت : بابات رفته گنبد و عمو قلیچ خان رو گرفتن سفارش کرده هیچ کس به نیلوفر حرفی نزنه ..

قلیچ خان گفت : آره خیلی عصبانی بودم از راه که رسیدم ساکم رو گذاشتم خونه رفتم سراغ آی جیک …. نبود ..آلای بای هم نبود ..
با آتا حرفم شد, بماند که حرفای بدی بهم زد ..اونقدر عصبی بودم که تو اصطبل هم بند نشدم دوباره برگشتم خونه ی آتا ..ولی هنوز نیومده بود ..
آلابای هم اگر خونه بود رو نشون نداد …
آنه رو بر داشتم و رفتیم خونه ی آلماز ..
گوشیمو توی اصطبل جا گذاشته بودم و …هر چی فکر می کردم کجاست؟ یادم نمی اومد …
اونجا گرفتم خوابیدم تا شب ..
وقتی بیدار شدم به آلماز گفتم زنگ بزنه و حالت رو بپرسه ..بعد که خیالم راحت شد رفتم خونه دوش گرفتم و دوباره خوابیدم ..
فکرم مشغول بود و نمی خواستم تو رو ناراحت کنم …تازه دیر وقت شده بود …
دیروز صبح رفتم اصطبل و مشغول کار شدم ..نزدیک غروب دوباره برگشتم خونه ی آتا ..
آقچه گل می فهمید که اصلا حال خوبی ندارم …ازم پرسید ..گفتم : گلین حالش خوب نیست و نتونستم بیارمش ..معلوم هم نیست کی بر می گرده …
و اون به گریه افتاد و گفت که شنیدم مادرم با آلا بای جر و بحث می کنه و فهمیدم مادر ازش خواسته و بهش فشار آورده زین رو شل ببنده ….
اینو که گفت دیگه یقین پیدا کردم کار خودشونه و آتیش گرفتم …و گرنه من اهل این کارا نیستم …
نمی فهمیدم چیکار می کنم هر دوشون رو کشیدم تو حیاط و بستم به ستون ..و تا می خوردن زدم ..
آتا هر چی داد و هوار می کرد من بیشتر عصبانی می شدم ….
بعدم شلاق رو پرت کردم تو سینه ی آتا و رفتم خونه ی آلماز …..
امروز صبح که تازه رسیده بودم اصطبل مامور اومد و گفت ازت شکایت شده .. رفتم کلانتری ..ولی یکساعت بعد آتا یک نفر رو فرستاده بود که یک کاری بکنه برام درد سر نشه …
آخه تو اون شرایط چطوری بهت زنگ می زدم ؟ شما که می دونی وقتی ناراحتم نمی تونم پنهون کنم نخواستم نگران بشی …
گفتم این بد تر شد که , دلم هزار راه رفت ..اقلا می گفتی آی جیک رو زدی دلم قرار می گرفت …

.گفت : کار خوبی کردم که تعریف کنم؟ این برای من یعنی ننگ که دست روی زن پدرم بلند کردم ….
گفتم : تو از کجا فهمیدی ما اینجا بودیم ..
گفت:زنگ زدم به گوشی تو خاموش بود ترسیدم تماس گرفتم با تهران عفت خانم گفت : تو و آرتا اومدین گنبد …
رفتم خونه نبودی…زنگ زدم خونه ی آلماز ,, گوزل گفت همه خونه ی آتا جمع شدین .. .آخه تو چرا با این کمرت اومدی ؟
گفتم : ..وقتی دیدم آتا ازت شکایت کرده نتونستم طاقت بیارم ..
خندید و گفت : نقشه کشیده بودم تو رو بکشم اینجا ..
گفتم بی انصاف اگر بهم زنگ می زدی اینقدر نگرانت نمیشدم ..
گفت : ..وقتی آلماز و آنه با تو حرف می زدن منم اونجا نشسته بودم
گفتم : آره دیدم آنه بی خیال بودمی خندید ..
فکر کردم اگر طوری شده باشه آنه طاقت نمیاره اینطوری با من حرف بزنه درسته تو پیشش بودی ..
گفت :…امروز صبح هم که یکم حالم بهتر بود آتا برام مامور فرستاد …
گفتم: فکر می کردم از روز قبل تو بازداشت شدی وگرنه اینقدر نگرانت نمی شدم …. حالا بهت سخت گذشت ؟
گفت : نه بابا چه سختی همه ما رو میشناسن ..خودم موندم تا آتا فکر نکنه ازش می ترسم ..
می خواستم تا آخرش برم ..ولی تو اومدی خودت تا آخرش رفتی …
گفتم : می دونی دلم برای آتا سوخت با اینکه به نظرم مقصر واقعی اونه …اصلا نباید آی جیک رو می گرفت ..
بعدم هفت تا بچه ؟ آخه یعنی چی ؟ نمی فهمم ..الان اون زن جوونه و آتا پیر,,
برای یک زن خیلی باید سخت باشه ….نمی دونم چرا با اینکه کاری که می خواستم کردم دلم قرار نگرفته خدا کنه حادثه ی بدی برای کسی پیش نیاد ..

گفت : اون زرنگه نگران نباش …ولی دیگه نمی تونه از آتا استفاده کنه …
گفتم : حالا که آتا می دونه دخترشم همین زن مسموم کرده چیکار می کنه ؟ به نظرت باید چیکار کرد ؟اون نباید جواب قانون رو بده ؟
گفت : نمی دونم ولی اینو می دونم که آتا صداشو در نمیاره ..
چون مردم اینجا بد جوری حرف رو بزرگ می کنن همه ما رو می شناسن میشیم نُقل مجلس یاوه گویان ..آتا حالا خودش تصمیم می گیره چیکار کنه ..
گفتم : طفلک آقچه گل داشت گریه می کرد حالا از چشم من می ببینه ….
گفت : نه اون برای تو نگران بود برای همین به من گفت ..
آرتا جریان رو از اول تا آخر برای قلیچ خان تعریف کرد و من همینطور که گوش می دادم غرق در افکار خودم بودم ….
تصمیم داشتم از این به بعد هیچوقت نزارم کسی بهم ظلم کنه و در مقابل نا حق سر خم نکنم …
تصمیم داشتم هر وقت اتفاقی برام افتاد … زود اسیر غصه ها نشم ….
تصمیم داشتم برای هر ثانیه ای که با قلیچ خان زندگی می کنم خدا رو شکر کنم ….که تازه فهمیده بودم با اون خانواده ی بزرگ حتما درد سر های بزرگی هم خواهم داشت …
ادامه دارد

www.60tip.ir
www.60tip.ir
Rating: 4.4/5. From 7 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان آغشام گلین

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 23

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *