خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان همسر دوم من / جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 18

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 18

جلد دوم همسر دوم من

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

_فرشته؟!
با شنیدن صدای آرشام به سمتش برگشتم و لب زدم
_جانم؟!
آرشام با شنیدن این حرفم لبخند محوی زد و گفت:
_آرمین از این به بعد با شما زندگی میکنه اینجا اگه مشکلی نداره؟!
اشک تو چشمام جمع شد با بغض گفتم:
_نه چه مشکلی داشته باشه
_باشه پس من برم دنبالش وسایل خودم و آرمین رو جمع و جور کنم بیایم

_آرشام
به سمتم برگشت و گفت:
_جانم؟!
_آرسین نمیاد؟!
_نه هنوز واقعیت رو نمیدونه سر فرصت باهاش حرف میزنم
_ممنونم

با رفتن آرشام با خوشحالی به مسیر رفتنش خیره شده بودم از این به بعد قرار بود من پسرم و آرشام و سحر و سامان با هم زندگی کنیم خیلی خوشحال بودم اما نبود آرسین عذابم میداد
مطمئن بودم هنوز هم از من متنفره اون هیچوقت من و نمیبخشه هیچوقت من و مادر خودش نمیدونه این و مطمئنم
_مامان؟!
با شنیدن صدای سحر از افکارم خارج شدم و بهش خیره شدم و گفتم:
_جانم دخترم؟!

_بابا کجا رفت؟!
لبخندی زدم و گفتم:
_رفت تا وسایل خودش و آرمین و بیاره قراره از این به بعد با ما زندگی کنند
با خوشحالی داد زد:
_راست میگی مامان؟!
_آره
به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و گفت:
_خیلی خوشحالم مامان
لبخندی بهش زدم خوشحال بودم از اینکه خوشحال بودند تنها چیزی که کمبودش حس میشد نبود آرسین بود
****
#آرسام

نگاهم و به فاطمه دوختم که داشت اشک میریخت کلافه دستی داخل موهام کشیدم چرا سرش داد زده بودم اون که تقصیری نداشت به سمتش حرکت کردم دستم و داخل موهاش فرو بردم و نوازش کردم با صدای آرومی گفتم:
_خانومم
وقتی صدایی جز گریه ازش نشنیدم بیشتر عذاب کشیدم و پشیمون شدم بابت داد زدنم
_ببخشید نباید سرت داد میزدم از یه چیز دیگه عصبانی بودم

سرش و بلند کرد و با چشمهای پر از اشکش بهم خیره شد و گفت:
_چرا عصبانی بودی؟!
_از بابام و نیایش
_چرا؟!
_دلیلش و نپرس لطفا
_باید بگی چی تو رو اینجوری بهم ریخته!!!

با درد چشمام و باز و بسته کردم چی باید میگفتم بهش الان میگفتم بابام و نیایش میخوان من و تو رو بدبخت کنند میخوان من دوباره ازدواج کنم تا تو زجر بکشی لبخند تلخی زدم و دستام و باز کردم تا بیاد تو بغلم انگار فهمید به آرامش و سکوت نیاز دارم به سمتم اومد و خودش و تو بغلم جا داد

بوسه ای روی موهاش زدم که صداش بلند شد:
_آرسام
با صدای خشداری گفتم:
_جونم
_از خواهرت و بابات خوشم نمیاد هر موقع میری دیدنشون بعدش عصبی و ناراحت میای دیگه دوست ندارم بری دیدنشون
_مطمئن باش دیگه نمیرم

****
#آرسین

با عصبانیت به دختری که گند زده بود به زندگیم خیره شده بودم این دیگه از کجا اومد سر راه من به سمتش رفتم و داد زدم:
_داری چه غلطی میکنی؟!
با شنیدن صدای دادم رنگ از صورتش پرید با ترس بهم نگاه کرد و گفت:
_من من من ….
حرفش و قطع کردم و با خشم تو صورتش خم شدم و گفتم:
_کافیه یکبار دیگه ببینم تو کار من داری دخالت میکنی اونوقت که زندگیت رو جهنم کنم فهمیدی؟!

با ترس سری به نشونه ی فهمیدن تکون داد که پوزخندی زدم بهش و از اتاق خارج شدم دختر خوشگل و زیبایی بود یه معصومیت خاصی صورتش داشت که هر وقت باهاش دعوا میکنم چند ساعت بعدش پشیمون میشدم اما سعی میکردم با این حرف که حق با منه خودم رو قانع کنم

کلافه به سمت پایین حرکت کردم که صدای خوشحال آرمین از داخل اتاق باعث شد باایستم
_امروز میریم پیش مامان خواهر و بردارم من و بابام قراره برای همیشه مثل یه خانواده با هم زندگی کنیم خیلی خوشحالم

با شنیدن این حرف آرمین از عصبانیت خشم حسرت حسادت دستام و مشت کردم همه حس های بد اومده بودند سراغم بی هوا در اتاقش و باز کردم که‌…

به سمتم برگشت و با ترس بهم خیره شد و گفت:
_داداش!
پوزخندی زدم و گفتم:
_داری میری پیش مامانت پس آره؟!
_داداش تو ….
حرفش و قطع کردم و گفتم:
_دارید میرید پیش اون زنی ک زندگیم و آینده ام و خراب کرد؟!
_آرسین تو داری اشتباه میکنی
پوزخندی زدم و گفتم؛
_آره من همیشه اشتباه کردم حق با شماهاست
بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم از اتاق خارج شدم دلم میخواست برم یه جای خلوت و تا میتونم داد بزنم به سختی جلوی خودم و گرفته بودم یه بغض عجیبی تو گلوم بود ک داشت خفم میکرد

من اون زن رو دوست داشتم با اینکه ترکمون کرده بود اما قلبم داشت میسوخت اون بخاطر یه مرد دیگه بابام من و آرمین و ترک کرد و خودش یه دختر و پسر داشت که براشون مادری میکرد همون چیزی که من و آرمین سال ها آروزش رو داشتیم من به همین راحتی اون و نمیبخشیدم این حس دوست داشتن رو میکشم اما اون زن رو نمیبخشم اون زن بی رحم رو

#آرشام

از اتاقم بیرون اومدم و به سمت اتاق آرمین حرکت کردم با دیدن در باز اتاقش داخل شدم نگاهی به آرمین که روی تخت نشسته بود و سرش و داخل دستهاش گرفته بود با نگرانی گفتم:
_خوبی پسرم؟!
آرمین با شنیدن صدام سرش و بلند کرد و بهم خیره شد و گفت:
_خوب نیستم بابا
کنارش نشستم و گفتم:
_چیشده میخوای بریم دکتر؟!
_نه
نگاهم و بهش دوختم که سرش و بلند کرد و بهم خیره شد و گفت:
_آرسین حالش اصلا خوب نیست بابا

_میدونم
_اون از مامان متنفره فکر میکنه مامان ما رو بخاطر یه مرد دیگه ترک کرده و با بچه هاش تا الان خیلی خوب و خوشحال زندگی کرده
کلافه گفتم:
_همه ی اینارو میدونم یه مدت دیگه همه چیز و درست میکنم تو نگران این چیزا نباش من خودم به آرسین رسیدگی میکنم

کلیک کنید جلد دوم پارت 19www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت آخر

رمان همسر دوم جلد دوم پارت آخر جهت مشاهده پارت اول تا آخر جلد اول …

2 دیدگاه

  1. سلام خسته نباشید ببخشید میشه کانالشو برام بفرستین لطفا اگ میشه برام بفرستین😣😭😭

    No votes yet.
    Please wait...
    • سلام نویسنده رمان تقاظا داشته که در فضای وب اسم کانالش قید نشه این رمان هم موقتا در سایت ما انتشار شده و به زودی حذف خواهد شد ممنون

      No votes yet.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *