رمان شب و تنهایی

رمان شب و تنهایی پارت 13

رمان شب و تنهایی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب و بدون معطلی از این رمان از اینجا کلیک کنید

آرتین گفت:نمی خواستم در این مورد چیزي بهتون بگم می خواستم تا ابد این موضوع رو مثل یه راز پیش خودم نگه دارم اما با دیدن اینکه شما گول اون مار خوش خط و خال رو خوردین تصمیم گرفتم بهتون همه ي حقیقت رو بگم  

آرتین سرش رو انداخت پایین و گفت:میشه نگم؟میشه شما بدون فهمیدن حقیقت فقط به حرفم توجه کنید و به تینا زنگ نزنید؟

ترنج خانوم گفت:نه نمیشه اگه چیزي هست بهمون بگو  

آرتین گفت اون روزها من نسبت به تینا یه حس هایی داشتم به خودش هم گفتم اما اون جواب رد بهم داد

این ها مهم نیست اما…

آرتین سکوت کرد و سرش رو انداخت پایین  آقا رحمان گفت اما چی؟ همون روز که رفت،بهم زنگ زد  

گفت که،که داره میره پی خوش گذرونی و هرزگی صداي هین جمع با مشت شدن دستم همزمان شد  تانیا گفت:چی؟

آرتین گفت:این حقیقته،راست می گم عرفان گفت:ثابتش کن  

اون روز ها اونقدر شوکه شده بودم که به شما چیزي نگفتم یه نفرو هم مامور کردم بره دنبال تینا تا بدونم راست میگه یا یه شوخی مسخره اس

خب بعد یه مدت،برام چند تا عکس آورد که با دیدنش باور کردم  می خواستم همون موقع بهتون بگم اما،نتونستم  

می دونستم براي شما هم سخت خواهد بود براي همین ترجیح دادم چیزي نگم  اما امروز،قولم رو شکستم تا به شما بیشتر از این آسیب نرسه  عرفان گفت:می تونی اثبات کنی؟

اون عکس ها رو بارها خواستم بسوزونم اما فکر کردم ممکنه یه روزي لازم بشه به شما همه چی رو بگم  

نمی دونم دقیقا کجاست اما اگه شما بخواید می گردم پیداشون می کنم  تانیا دست آرتین رو گرفت این کار رو بکن

آرتین سرش رو انداخت پایین و سکوت کرد و من باز به خیالی فکر می کردم که گریبانگیرم شده بود

باز فکر کردم بی گناهه،باز داشتم باورش می کردم لعنت به زنی که زندگیم رو به نابودي کشوند لعنت به تو تینا،که هنوزم که هنوزه با احساساتم بازي می کنی  دیگه هرگز باورت نخواهم کرد تینا،هرگز تینا:

تقریبا یک ماه از تماسم با هیراد گذشته  

نمی دونم چطوري،اما سوسن جلوي عروسی رو تا یک ماه دیگه گرفته و خیالم راحته  از طرفی فقط ملکا و زهرا موندن پیشم

زودتر از اونچه که فکر می کردم خانواده هاي دخترا پیدا شدن  جز زهرا و ملکا

البته خانواده هاشون تقریبا پیدا شدن ولی زیاد مطمئن نیستم  فردا اول دي ماه بود و بچه ها قرار بود بیان براي گرفتن آهنگ ها  همه چیز آماده بود  

با زنگ خوردن گوشیم به اسم سوسن نگاه کردم و لبخند زدم و جواب دادم:جونم  سلام خواهر گلم خوبی؟

سلام سوسن جان ممنون تو چطوري؟ عالی امروز لباس عروسم رو خریدم  

جدا؟مبارك باشه خواهري انشاﷲ خوشبخت بشی  مرسی گلم دلم برات تنگ شده اي کاش بیاي ببینمت  می دونی که نمی تونم دخترا رو تنها بذارم باشه بابا فهمیدم  کار داشتی؟

چطور مشغول انجام کاري بودي؟

آره داشتم متن هاي آهنگ رو می نوشتم  ببخشید مزاحمت شدم پس قطع می کنم

معذرت می خوام فردا بیکار شدم بهت زنگ می زنم فعلا خداخافظ  خداحافظ  

گوشی رو قطع کردم و به کارم رسیدم روز بعد،یه روز بارونی و سرد بود  

سوار ماشین خوشگلم شدم و حرکت کردم و براي با  هزارم سوسن رو دعا کردم به خاطر ماشینی که برام خریده بود  

وارد کافی شاپ شدم و روي همون میز همیشگی نشستم  محمد که صاحب کافه بود من رو دید و دستی تکون داد  جلو اومد و گفت:زود رسیدي  

لبخند زدم و گفتم بیکار بودم گفتم زود بیام بیرون  خندید:خوش اومدي الان برات اسپرسو میارم  محمد رفت  

بی حوصله دستم رو ستون سرم کردم و به بیرون چشم دوختم  نیما:

یک ماه گذشته بود  

عرفان و تانیا و آرتین و سوسن درگیر انجام دادن کارهاي عروسیشون بودن  البته اگه به سوسن بود عروسی رو می انداخت عید  

دلیل این همه پافشاري براي عقب انداختن مراسم رو نمی دونستم اما عرفان خیلی کلافه بود  می دونستم همدیگه رو دوست دارن اما سوسن خیلی عرفان رو آزار می داد  این روزها عرفان عصبی تر شده بود  به خاطر یه پروژه عرفان قرار بود بره شمال  

اما چون بی حوصله بود ترجیح داد من برم  

هر چقدر به شیدا اصرار کردم بمونه پیش مادرش گوش نکرد که نکرد  پاش رو کرد تو یه کفش که منم باید بیام باهات  

می دونستم می ترسه برم دیدن تینا براي همین زیاد اصرار نکردم بمونه و با هم رفتیم طرفاي شب بود که رسیدیم شمال  

از خستگی هردو ولو شدیم روي تخت و بدون اینکه شام بخوریم خوابیدیم  روز بعد تا ساعت 3 درگیر انجام دادن کارهاي مربوط به شرکت بودم  شیدا اصرار کرد بریم بازار  

چون ماشین بنزین نداشت ترجیح دادیم پیاده بریم  

البته کمی نگران بودم باز بارون بگیره اما چون شیدا اصرار می کرد بریم و کمی کلوچه بخریم رفتیم بیرون  

تازه رسیده بودیم به بازار که یهو بارون گرفت اونم رگباري  زیر سایه بان یه مغازه ایستادیم  

حدودا 10 دقیقه گذشت اما هیچ تاکسی اي نبود  شیدا از شدت سرما دندوناش بهم می خورد  

نگران منتظر بودیم که شیدا گفت:نیما این بارون انگار قصد بند اومدن نداره تاکسی هم که پیدا نمیشه بیا بریم تو اون کافه  

به کافه ي اون طرف خیابون نگاه کردم و گفتم بیا بریم  دستش رو گرفتیم و وارد کافه شدیم  

روي دورترین صندلی نشستیم و هردو چاي سفارش دادیم  

نفسی گرفتم که یهو یه پسره گفت:با عرض معذرت کافه تا 5 دقیقه دیگه تعطیله  تینا:

سرم رو روي میز گذاشتم و منتظر شدم  صداي باز و بسته شدن در کافه اومد  یه لحظه دلم لرزید

خودمم متعجب شدم از حسم  لبتاب روشن و آماده بود  

محمد اومد سمتم و گفت ساعت پنج دقیقه به پنجه  سرم رو تکون دادم که خودش فهمید  

صداش رو شنیدم که گفت:با عرض معذرت کافه تا 5 دقیقه دیگه تعطیله  کم کم مردم رفتن بیرون  

هنوز سرم روي میز بود که صداي یه زن اومد:آقا یعنی چی که تعطیله؟من با این وضعیتم چطور برم بیرون اونم تو این بارون؟

متاسفم خانوم اما دیگه باید برید  

کجا برم آخه؟تازه چرا از الان تعطیل می کنید؟ خانوم این کافه به مدت دوساعت اجاره شده  وضعیت منم خوب نیست چطور برم بیرون؟

اجازه بدید با خانوم حرف بزنم اگه اجازه دادن می تونید بمونید  

محمد اومد سمتم و گفت:تینا خانوم یه خانوم باردار و شوهرش هستن که نمی تونن برن بیرون به خاطر وضعیت خانومه  

بمونن تا بارون کمتر بشه فقط مراقب باش فیلم نگیرن  باشه  

هندزفري هام رو کردم تو گوشم تا به آهنگ جدید گوش بدم  کمی بعد یکی زد روي شونه ام  

چشمام رو باز کردم و با چهره ي خندون احسان مواجه شدم  لبخند زدم:سلام  سلام چطوري  خوبم بقیه کوشن؟

امیرعلی و صادق دارن میان اما مهرداد یکم دیرتر میرسه سري تکون دادم و گفتم شروع کنیم؟ هرسه سرشون رو تکون دادن  

لبخند زدم و دنبال پوشه ي آهنگ ها گشتم  همون لحظه مهرداد پرید جلوم و گفت سلام خانوم سلام داداش بشین  مهرداد نشست روبه روم  

آهنگ رو پلی کردم و گفتم مال شماست آقا صادق

تا آهنگ شروع شد نگاه مهرداد خیره ي یه چیزي تو کافه درست پشت سرم شد  نگاه مهرداد داشت من رو دچار دلشوره می کرد  گفتم آقا صادق بخونید  

نگاهش خیره ي پشت سرم،زیرلب گفت نمی تونم  

اخم ظریفی کردم و گفتم:بخونید دیگه متن و ریتم رو که بهتون قبلا دادم  مهرداد گفت:بیا بریم تینا  الان آهنگ شروع میشه بخونید  نمی تونم

عصبی گفتم پس خودم می خونم نیما:

با تایید اینکه بمونیم تو کافه نشستم روي صندلی و متعجب به دختري نگاه کردم که سرش روي میز بود  

شیدا گفت:نیما می خوام برم دستشویی  

بلند شدم و دستش رو گرفتم و رفتیم دستشویی  

کمی بعد شیدا بیرون اومد گفتم تو برو منم میرم دستشویی میام  منتظر می مونم  

سري تکون دادم و رفتم داخل  دست هام رو شستم و بیرون اومدم  با شیدا رفتیم سمت میزمون  

چایی هامون رو خودیم که شیدا یهو گفت:خداي من  داشت پشت سرم رو نگاه می کرد

مسیر نگاهش رو دنبال کردم و به میزي رسیدم که 4 مرد و یه دختر نشسته بودن  مردها رو می شناختم  

خواننده هاي مشهوري بودن و مهرداد هم بینشون بود  

اما دختره رو نمی شناختم و نمی تونستم ببینم کیه چون پشتش به من بود  صداي آهنگ اومد

انگاري جدید بود چون تازه می شنیدم  پسرا متوجه ما شدن و به من نگاه کردن انگار که من رو می شناختن یهو صادق گفت نمی تونم  دختره گفت پس خودم می خونم

صداي آشناش قلبم رو به لرزه درآورد بهت زده زیرلب گفتم تینا تینا:

شروع کردم به خوندن آهنگ:

من حالم خراب و بازم داره میسوزه قلب من روبروم سرابه و سوال بی جوابه و سوء ظن

عصبی از نگاهشون به پشت سرم،سرم رو برگردوندم:

دل من گرفته و دردامو به کی بگم عشق من تو تنهام گذاشتی و دیگه هیچکی نمونده پشت من با دیدن شیدا کنار نیما اونم با اون شکم درحالی که بهم نگاه می کردن یه لحظه دلم ریخت اما صدام قطع نمی شد:

یه عمري با بد و خوب تو ساختم عشقمو باختم و بازیم دادي عاشق هرکی بشی بهش نمیرسی این قانون و تو یادم دادي

بغضم صدام رو می لرزوند دست هام مشت شد و بازم نگاهم روي شکم بزرگ شیدا قفل شد:

نمیکشم کم آوردم توي دنیایی که ازت دورم ازت دورم من میدونم به تو نمیرسم ولی خب کاري از دستم بر نمیاد وقتی میگی بهم حسی نداري میسوزم و صدام در نمیاد نمیکشم کم آوردم توي دنیایی که ازت دورم ازت دورم

سرم رو برگردوندم سمت روبه رو و ادامه دادم چشمام داشت پر میشد با خودم گفتم خدایا حالا چیکار کنم؟

چقدر از غصه پرم همه ي وجود من درد شده همه ي احساس تو این روزا نسبت به من سرد شده پشت این سکوت من یه دنیا فریاده از خستگی از همه بریدمو به انتها رسیده این زندگی

چشم هام رو بستم،بسه تینا الان نباید بشکنی تو قول دادي قوي باشی الان نمی تونی اشک بریزي  تحت تاثیر حرف هاي پوچی که به خودم زدم محکم تر خوندم درحالی که خودمم می دونستم امشب بازم اشک همدم منه:

یه عمري با بد و خوب تو ساختم عشقمو باختم و بازیم دادي عاشق هرکی بشی بهش نمیرسی این قانون و تو یادم دادي

نمیکشم کم آوردم توي دنیایی که ازت دورم ازت دورم من میدونم به تو نمیرسم ولی خب کاري از دستم بر نمیاد

وقتی میگی بهم حسی نداري میسوزم و صدام در نمیاد

نمیکشم کم آوردم توي دنیایی که ازت دورم ازت دورم ★حمید عسکري سوءظن★

با تموم شدن آهنگ،با نگاهی سرد به صادق گفتم:قرار بود کاملا آماده بیاي اینجا چرا تمرین نکردي؟ متعجب گفت:چی؟

حواستون کجاست به من نگاه کنید  

همه به من نگاه کردن و مهرداد ایستاد:پاشو بریم  

ابروهام از شدت تعجب رفت بالا:کجا؟هنوز که کارمون شروع نشده مهم نیست پاشو بریم می گم

مهرداد بسه اگه می خواي بري برو من تا کارم تموم نشه هیچ جا نمی رم  مهرداد پوفی کرد و گفت:پس اونا رو بیرون کن  

مردونگیت کجا رفته داداش؟یه زن باردار تو این بارون رو بیرون کنم؟این کار درستیه؟ مهرداد دستی کشید تو موهاش و کلافه گفت:ولی…

یا بشین مهرداد،یا همین الان برو  کلافه نشست و به شیدا چشم دوخت گفتم آهنگ بعدي هم مال توئه آقا صادق  

صادق سري تکون داد و متن آهنگی رو که گذاشتم روبه روش برداشت و گفت من آماده ام  به صداش دقت کردم اشتباهاتش رو اصلاح کردم و زیروبمیش رو توضیح دادم  صادق هم گفت باشه فهمیدم  

رو کردم به امیرعلی:خب شما سه تا آهنگ خواسته بودین آره امیدوارم آماده شده باشه  

مگه من تا حالا بدقولی کردم و آهنگ تحویل ندادم که چنین حرفی می زنی؟ نه وﷲ نیما:

نگاه تینا،به من به شیدا به شکم برامده ي شیدا دلم رو لرزوند  

دندان قروچه اي کردم و گفتم بسه نیما یادت رفت؟ باز فکر کردم به روزي که اون عکس ها رو دیدم  عکس هایی که آرتین آورده بود  عکس هایی که خیلی بد بود  

چشمام رو بستم و با خودم گفتم بسه نیما  نذار اون عوضی دوباره گولت بزنه

به شیدا نگاه کردم و گفتم تا بارون قطع بشه می ریم  فقط نگاهم کرد و هیچی نگفت  

صاحب کافه اومد و گفت چیز دیگه اي میل دارین؟

شیدا باز چایی سفارش داد منم به طبع از اون چایی خواستم  با صداي آهنگ بعدي باز به اون سمت نگاه کردم و باز سکوت کردم  خدا خدا می کردم بارون زودتر بند بیاد تا از اینجا برم  

آهنگ هاي پیاپی غمگین با متن هاي عاشقانه و جدایی،بهم احساس غم می داد  مخصوصا که انگار اونا حرفاي تینا به من بودن  یه لحظه عصبی شدم  

چرا اون روي بی گناهیش پافشاري می کنه اونم درحالی که می دونه من همه چیز رو می دونم  صداي تینا که می گفت این آخرین آهنگه نگاه من رو به سمت خودش کشوند و دلم بد هواي شنیدن این آخرین رو کرد تینا:

بعد از تحویل دادن آهنگ هاي مهرداد و صادق و امیرعلی،رو کردم به احسان و گفتم این آخرین آهنگه  

احسان گفت آخ جون  

خندیدم به خاطر لحن بچه گانه اش  گفتم آماده اي دیگه؟

سرش رو تکون داد

متن آهنگ رو دادم دستش و آهنگ رو پلی کردم  اشتباهاتش رو توضیخ دادم و اصلاح کردم  

با تموم شدنش به بیرون نگاهی کردم و گفتم بارون کمتر شده،پس من میرم  لبخندي به جمع زدم و گفتم:ماه بعد می بینمتون  رو کردم به مهرداد:شیدا رو برسون،به خاطر من  راهم رو گرفتم که برم که شیدا صدام زد:تینا چشمام رو یک بار بستم و باز کردم  بدون هیچ حسی در نگاهم برگشتم سمتش:بله؟ شیدا با غم گفت:تینا من رو ببخش  متعجب گفتم:چی؟براي چی؟

دستش رو روي شکمش گذاشت و سرش رو پایین انداخت  

لبخند زدم و دستش رو گرفتم:یادته بهت چی گفتم؟خوشبخت شو و اونم خوشبخت کن  تو همین کار رو کردي پس براي چی معذرت می خواي؟

لبخندم تلخ تر شد و گفتم:حتما پسر خوشگلی میشه،آخه بچه ي تو و نیماست  لرزش صدام،پر شدن چشمام و باز سست شدنم باعث شد بگم:باید برم  از در کافه بیرون رفتم و سریع سوار ماشین شدم  استارت زدم و گازش رو گرفتم رسیدم خونه  

دخترا اومدن و گفتن:سلام تینا جون  بدون زدن حرفی رفتم بالا و وارد اتاقم شدم  در رو بستم و همون جا نشستم  

خسته از این همه گریه تو این سال ها رفتم تو بالکن  فقط نگاه کردم به آسمان و زیرلب گفتم کمکم کن خدایا  نیما:

بعد از رفتن تینا،شیدا اومد سمتم و گفت بریم نیما  

سرم رو تکون دادم و راه افتادم که برم که مهرداد گفت من می رسونمتون  لازم نیست  

اومد جلو و دست شیدا رو گرفت:موافق باشی یا مخالف،برام مهم نیست من فقط کاري رو انجام می دم که خواهرم ازم خواسته  

مهرداد شیدا رو کشید سمت در منم مجبور شدم باهاش برم  رسیدیم ویلا  

شیدا دست مهرداد رو گرفت:خواهش می کنم با من بیا  باید برم خواهرم الان تنهاست  

داداش تو تا امروز پا به خونه ي من نگذاشتی ازت خواهش می کنم یکبار،فقط یکبار بیا خونه ي من  مهرداد عصبی غرید:می فهمی از من چی می خواي؟می خواي بیام پیش تو،هیچ فکر کردي الان تینا چه حالی داره؟تنها و غمگینه

خیلی خودخواهی که از من می خواي خواهرم رو تو این اوضاع سخت رها کنم و بیام پیش تو  شیدا با بغض گفت:داداش  

بسه شیدا،بس کن لعنتی تو خواهرم بودي از خواهرمم بهم نزدیک تر،اما…

مهرداد سکوت کرد  

توي چشماش چیزي رو دیدم که باعث شد وحشت کنم  

اون حس،اون احساس توي چشماش،چرا فکر می کنم اون فقط یه احساس برادرانه نبود؟چرا فکر می کنم اون حس یه عشق عمیق بود؟ تینا:

چند دقیقه نگذشته بود که صداي در اتاقم بلند شد  گفتم:الان نه دخترا،خواهشا تنهام بذارید  

در باز شد عصبی برگشتم و خواستم داد بزنم دخترا که با دیدن مهرداد حرفم رو خوردم

اومد کنارم نشست و گفت خوبی؟چرا گریه نمی کنی؟ خسته شدم از گریه کردن  گریه نکنی هم خالی نمی شی  

خوب میشه،چون اونوقت غمباد می گیرم و تموم میشه این زندگی  فکر نکن فقط خودت تنها و بی کسی

نگاهم کرد:می دونی چی سخت تر از واقعا بی کس بودنه؟ سرم رو به نشونه ي نه تکون دادم  

لبخند تلخی زد:اینکه با وجود داشتن همه چیز و همه کس بازم بی کس و تنها باشی  دلم لرزید،صداي مهرداد لرزید،اشک توي چشمامون لرزید و فرو ریخت از قاب چشم هامون  دستش رو گرفتم:مهرداد

آه کشید:هیچ کس من رو نمی فهمه،حتی تو لبم رو گزیدم:ببخش که خواهر خوبی برات نبودم  چند ثانیه هردو سکوت کردیم  نگاهش کردم:مهرداد جانم؟

بگو که بفهمم،بگو بفهممت

نگاهم کرد و گفت اولین باره به یکی اعتراف می کنم چی تو دلمه،منم به درد تو مبتلام  عشق؟

عشق،یه عشق که معشوقم هیچ وقت متوجه اون نشد  

متعجب نگاهش می کردم که گفت:اولین بار که دیدمش به نظرم یه دختر بچه ي لوس اومد  یه دختر خوشگل که برام اوایل آزار دهنده می اومد  

رفته رفته تنفرم شد عادت،عادتم شد وابستگی،وابستگی شد دلبستگی،دلبستگی شد دوست داشتن و دوست داشتن،شد یه عشق پاك و بی ریا  

آهی کشید و گفت ترسیدم بهش بگم حسم چیه،ترسیدم ازم دلگیر بشه چون ساده و بی ریا بهم می گفت داداش

هینی گفتم و بلافاصله گفتم اون حرفم رو قطع کرد:شیدا بود  

به چشم هاش نگاه کردم و گفتم اما…

بازم حرفم رو قطع کرد:آره اما اون هیچ وقت عاشقم نشد  

مهرداد آه کشید و گفت:براي همین از خودم متنفرم،چون من به کسی احساس داشتم که بهم می گفت داداش  

کسی که هیچ وقت متوجه عشق داداشش نسبت به خودش نشد  گفتم مهرداد تو

ادامه ندادم که گفت آره نامردي کردم،همیشه خودم رو به خاطر احساسم سرزنش کردم اما تینا تو که باید بهتر بدونی عشق هیچ وقت از دلت بیرون نمیره  آره من می دونم،می دونم که عشق چه بلاهایی سر آدم میاره  از خودم متنفرم تینا،از اینکه هنوزم عاشقشم  

اما من خیلی غمگینم چون اون الان یکی دیگه رو دوست داره،دست یکی دیگه رو گرفته،با یکی دیگه حرف می زنه کنار یکی دیگه است  

صداش داشت اوج می گرفت دستش رو گرفتم می دونم،می دونم مهرداد همه ي اینا رو می فهمم  آه کشیدیم با هم

گفت الان کاري نمی تونم بکنم جز حسرت اینکه اي کاش حداقل یکبار بهش می گفتم دوستت دارم  

تینا من،ما سرنوشتمون مثل هم بوده،هر دو تنهاییم تینا بیا دیگه تنها نباشیم  متعجب گفتم یعنی چی؟

دستم رو گرفت:با من ازدواج کن تا تمام سختی هاي هردومون تموم بشه نیما:

مهرداد که رفت شیدا رفت تو  

هنوزم متعجب و شگفت زده بودم به خاطر احساس عمیق مهرداد  چرا زودتر نفهمیدم؟چرا زودتر نفهمیدم مهرداد عاشق شیداست؟

حالا که فکرش رو می کنم مهرداد وقتی به شیدا می گفت مثل خواهرشه چشم هاش رو می بست،می خواست احساس واقعیش رو پنهان کنه  

شیدا صدام زد:هنوز اونجایی؟باید قبل از دیر شدن برگردیم تهران  او…اومدم  

وارد خونه شدم شیدا همین که خواست ازم دور بشه دستش رو گرفتم:شیدا به مهرداد چه احساسی داري؟

متعجب گفت چه حسی باید داشته باشم؟قبلا هم گفتم مثل شهیاده  اما اون…حس اون چی می خواي بگی نیما؟

افکارم رو پس زدم این امکان نداشت  گفتم هیچی وسایلت رو جمع کن بریم  باشه  

بعد از جمع و جور کردن وسایل،به سمت تهران راه افتادیم درحالی که همه ي افکارم پی احساس عمیق مهرداد بود تینا:

تو چشم هاش نگاه کردم  شوخی نمی کرد،مطمئن بودم  بهت زده گفتم مهرداد…

خواهش می کنم،ردش نکن ما مثل همیم مثل هم  می دونی ازدواج یعنی چی؟ خندید:معلومه که می دونم  

پس چرا ازم می خواي با برادرم ازدواج کنم؟ هیچی نگفت فقط تو چشم هام نگاه کرد  

گفتم:نمی گم دوستت ندارم،نمی گم نمی خوام ببینمت اما ازدواج با داداش مهردادم…این رو از من نخواه  

لبم رو با زبون خیس کردم و ادامه دادم:من هنوزم عاشقانه نیما رو می پرستم،گرچه دلم رو شکست،گرچه عشقم رو ندید گرچه تنهام گذاشت اما بازم عاشقشم  سرش رو انداخت پایین:حق با توئه اما تینا من از تنهایی خسته شدم  دختراي زیادي آرزوي ازدواج با تو رو دارن  

من رو ببخش که چنین درخواستی دادم و ازت می خوام امشب رو فراموش کنی و مثل قبل با من برخورد کنی  

لبخند زدم:بخواي نخواي تا ابد داداشمی  مهرداد لبخند زد:دیگه میرم  باشه ماه دیگه میبینمت  

مهرداد که رفت سرم رو گرفتم سمت آسمان  حق با مهرداد بود  

سخت تر از بی کس و کار بودن،با داشتن کس و کار تنها بودنه  خداروشکر هنوزم کسایی رو دارم  خداروشکر هنوزم دخترا رو دارم  بلند شدم و رفتم پایین پیش دخترا  یکم با هم حرف زدیم و شام پختیم  

شام رو که خوردیم کمی جلوي تلوزیون وقت گذروندیم و بعدش هرکی رفت تو اتاقش  چشمام رو بستم و از خدا،فقط یه خواب خواستم،فقط یه خواب راحت نیما:

تا رسیدیم تهران مادرجون دعوتمون کرد خونشون  

حوصله ي مهمونی رفتن نداشتم بنابراین دعوتشون رو رد کردم  تو خونه کمتر حرف می زدم و کمتر می خوردم  همه ي افکارم سمت تینایی بود که می خوند  دقیقا روز بعدش عرفان دعوتم کرد  

با وجود نداشتن حوصله رفتم به مهمونی اما اي کاش نمی رفتم  این موضوع شد علت دعواهامون  شیدا حساس شده بود  

از هر حرف یا حرکتم یه غول می ساخت و دعوا رو شروع می کرد به خاطر وضعیتش موضوع رو کش نمی دادم  

یک هفته بعد،وقتی یه پروژه ي بزرگ لغو شد عصبی برگشتم خونه  شیدا هم شروع کرد:چی شده باز اخمات تو همه؟ شیدا ول کن امروز اصلا حوصله ندارم چرا یاد تینا جونت افتادي؟ عصبی نگاهش کردم:شیدا  

چرا عصبانی شدي؟شاید چون واقعیت رو گفتم هوم؟ خانومم عزیزم امروز حوصله ندارم  

فقط امروز؟تو از وقتی از مسافرت اومدي حوصله نداري چرا؟چون هوایی شده آقا  

عصبی دستی به موهام کشیدم و سعی کردم آروم باشم:شیدا جان این چه حرفیه که می زنی؟یه مشکل کاري داشتم که اعصابم رو خورد کرده

پوزخند زد:مشکل کاري؟فکر کردي من احمقم؟فکر می کنی نمی فهمم که از وقتی که تینا رو دیدي…

حرفش رو قطع کردم و فریاد زدم:خفه شو  بهت زده نگاهم کرد  

سعی کردم مهربون ادامه بدم تا ناراحت نشه  

گفتم شیدا جان عزیز من خانوم من…

جیغ زد:من خانومت نیستم خانومت تینا خانومه  زد روي سینه ام:هنوزم تو قلبته مگه نه؟ خواستم بگم نه اما نتونستم  خندید،بلند  

گفت:همیشه می دونستم که هنوزم عاشقشی زد روي سینه اش:من احمقم،خیلی احمقم

فریاد زد:چون زن مردي شدم که هنوزم عاشق یه هرزه اس  باز داد زدم:خفه شو  

چرا خفه شم؟حقیقت تلخه مگه نه؟اینکه هنوزم عاشق یه هرزه اي یه حقیقت تلخه فریاد زدم:بس کن لعنتی  

بس کنم؟تا کی مثل کبک سرمو ببرم زیر برف هوم؟تا کی؟ تا ابد تو تا ابد زن منی  

نه اون کسی که قلبا زنته یه هرزه اس  

زدم به سیم آخر:آره من هنوزم عاشق اون زن هرزه ام تو هنوزم نتونستی قلبم رو تسخیر کنی  بهت زده گفت:چی؟

خندیدم:چیه انتظارش رو نداشتی؟مگه همین رو نمی خواستی بشنوي؟

شیدا دستش رو گذاشت روي شکمش و فریاد زد:نه نداشتم،انتظار داشتم ردش کنی  متاسف از این حرف ناگهانیم لبم رو گزیدم و گفتم شیدا من…

افتادن شیدا جلوي پام حرفم رو قطع کرد  

متعجب نگاهش می کردم که متوجه آبی شدم که داشت از رحمش خارج می شد  زانو زدم و صدا کردم:شیدا،شیدا بیدار شو  جوابی نمی داد  

 بلندش کردم و دویدم بیرون

وارد بیمارستان شدم و شیدا رو سپردم دست دکترا  پشت در اتاق عمل نشستم و نگاهم رفت سمت در  کمی بعد نگاهم رو دوختم به ساعت  

دقیقه ها از هم می گذشتن و صبر من هر لحظه رو به تمام شدن می رفت  دو ساعت بعد در اتاق باز شد  

با نگرانی ایستادم و گفتم دکتر حالش چطوره؟

زد روي شونه ام:حال خانومت خوبه اما،پسرت رو از دست دادیم،مرده به دنیا اومد  بهت زده به دکتر نگاه کردم  

دکتر وقتی بهتم رو دید متاسفم گفت و راهش رو کشید و رفت  روي صندلیم نشستم و به زمین خیره شدم  خاطرات گذشته آزارم می داد  

یاد لحظاتی افتادم که شیدا بهم خبر بارداریش رو داد  لحظاتی که با هم رفتیم سونوگرافی  

لحظه اي که گفتن پسره و بعدش که رفتیم یه لباس براش خریدیم  لحظاتی که لگد زد و حرکت کرد  

خاطرات بچه اي که حتی یکبار هم ندیده بودمش داشت آزارم می داد  چشم هام داشت پر می شد  

صداي گریه ي نوزاد باعث شد در کسري از ثانیه سرم رو بلند کنم و به مردي که یه بچه رو تو بغلش گرفته بود نگاه کنم

مرد نوزادش رو تو آغوش گرفته بود و با لبخند به دختر نگاه می کرد  لبخند زد و گفت:الهی قربون دخترم برم  دستی به چشمام که داشت پر می شد کشیدم  

لعنت به من که با یه حرف عجولانه کاري کردم بچه ام بمیره  لعنت به من،لعنت به تینا که باعث مرگ پسرمه  

در باز شد و شیدا رو آوردن بیرون  

خداروشکر بیهوش بود وگرنه نمی تونستم تو چشم هاش نگاه کنم  بردنش تو اتاقش  

پرستار گفت که باید یه خانوم همراهش باشه  گفتم ببرنش اتاق خصوصی  

وارد اتاقش شدیم و شیدا رو جابه جا کردن  خدایا اون هنوز نمی دونه پسرش که عاشقش بود مرده  خدایا من چطور بهش حقیقت رو بگم؟

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن