رمان عذاب

رمان عذاب پارت 11

Rate this post

رمان عذاب

جهت مشاهده پارت اول تا اخررمان عذاب به ترتیب از اینجا کلیک کنید 

سوگل…سوگلوبگو انقدر غر و قمزه داره که همه ی مردا رو طرف خودش میکشونه…وای وای وای اینا هیچی دختر عموی ملیکا نرسیده باشه شیده رو بگو از اون هایی که مخ پسر میزنه تو هنگ میکنی تو کارش …وای من باید برم خونه این آرمین هم که هیچی سرش نیست نره سراغ یه دختر دیگه بعد تکلیف من چی میشه ؟نه دین و ایمان داره نه عشقی بهم داره …الا ن  که چشمش به از من بهترون بیفته و من ….من…. من چیکار کنم ؟…

موبایلمو در آوردمو از مامان اینا کمی فاصله گرفتمو سریع به موبایل نگین زنگ زدم بعد چند تا بوق آزاد جای نگین کامیار جواب داد:

بله نفس؟-

-کامیار ؟نگین کجاست؟

-تو دستشویی

-اهَ گوشی رو بده بهش زود باش

کامیار-صبر کن تا بیاد …«مامانو خاله هام همین طوری با تعجب نگام میکردن …نگین جواب دادو گفتم:»

-نگین ،بنفشه کجاست؟

نگین-بنفشه کیه؟دوستت؟ -بابا بنفشه ،بنفشه ی خودمون

نگین-اهان آرمینو میگی؟اینا روبروی من ایستاده میخوای گوشی رو بدم بهش ؟

-نه فقط همونطور تو اتاق نگهش دار

نگین- چرا؟!!!

-گفتم،نگهش دار تا سر و گوش بعضی ها براش نجنبه

مامان منو با چشمایی که ریز کرده بود تا دقیق تر و موشکافانه تر مشکوکانه بهم چشم بدوزه نگام میکرد

دیگه آرومو قرار نداشتم ؛آرایشگرا رو مامان اینا رو کلافه کردم بس که گفتم:

-بریم دیگه،تموم نشد؟بسه خانم شماها مارو با عروس اشتباه گرفتید اصلا ندیدم ریختم چه شکلی شده فقط یادمه موهامو مدل جمع و باز درست کرده بودن…

وای تا برسیم خونه من دلم عین سیر و سرکه میجوشید ؛به باغ که رسیدیم اول یکی یکی دخترای تو باغو حضور غیاب کردم بعد سریع دوییدم رفتم تو اتاق نگین داشت لباس می پوشید با تعجب به من که چه هراسان وارد اتاق شدم نگاه کردو گفتم:

-کجاست؟

-با کامیار رفتن بیرون

-مگه من نگفتم نگهش دار

-دارم لباس عوض میکنم نگهش دارم تو اتاق؟ رفتن بیرون دیگه از ویلا باغ که بیرون نرفته…چیکار کرده؟اصلا چه اهمیتی داره نفس…

کامیار اومد تو اتاق با یه ظرف گوجه سبز و تا دیدمش گفتم:

-آرمین کو؟

کامیار-آرمین؟چی شده تو افتادی دنبال آرمین؟!

«ظرف گوجه سبزو داد به نگینو خندید و با حرص گفتم:»

-کامیار داداشت کجاست؟

کامیار- اوه اوه خیله خب بابا طبقه بالا تو اتاقش

سریع به طرف اتاق آرمین رفتم و در شو یکهویی باز کردم که خدای نکرده مچشو بگیرم که دیدم رو تخت نشسته داره با لپ تاپش کار میکنه منو اول با تعجب نگاه کردو بعد یه خنده ی شیطون رو لبش نشست و سوتی زد و گفت:

-خوشگله رو

با اخم وخشم و شاکی گفتم:

-کجا بودی؟

آرمین-اهُ،چه غیرتی! جایی نبودم که رفتم تو باغ یه دوری زدم «از رو تخت بلند شد اومد جلو و با شور و هیجان نگام کردو شونه هامو در بر گرفت و گفت:» -دست آرایشگره درد نکنه چی ساخته

دستشو پس زدمو عصبی گفتم:

-تو باغ دور زدی که چی؟

-من کاری نداشتم ،این دخترای فامیلتون …

محکم زدم به شونه اشو گفتم:

-تو اگر محل نذاری غلط میکنند بیان جلو

آرمین با همون قیافه ی شیطونش نگام کردو باز دستموگرفت و گفت:

-خب عزیزم پسری مثل من کم خاطر خواه نداره

داشتم از حرص می مردم تو چشمش نگاه کردمو گفتم:

-واقعا؟ خیله خب اینجا رو داشته باش بذار ببینیم کی خاطر خواه داره تو یا من؟

روسریمو برداشتمو پرت کردم اونور اخماش داشت کم کم می رفت تو هم ،مانتو هم در آوردم و پرت کردم رو تخت، یه تاپ دکلته ی فیروزه ای تنم بود که یقه ارتفاع پایینی داشت و خیلی تاپ بازی محسوب می شد ،تاپو که تو تنم دید با اون شلوار جین جذبو موهای و آرایش …به سرعت نور رنگش شد عین لبو قرمز ،نفساش نامنظم و عصبی شد با اون فک منقبض شده از میون دندونای قفل شده اش گفت:

-نفســــــس.

-با حرص گفتم:

-منم همین طوری میرم ،بیا ببینیم کی طرفدار داره تو یا من؟

بازو هامو میون پنچه های قویش گرفت و با اون چشمای به خون نشسته نگام کردو نعره زد :

-تو غلط میکنی این طوری بری

«خوبه صدای آهنگ انقدر زیاد بود که کسی صدامونو نشنوه»

خواستم دستشو پس بزنم زورم نمی رسید جیغ زدم:

-ولم کن تو که به من پای بند نیستی چرا من باشم؟

منو هول داد به طرف دیوار رو چسبوندتم به دیوار رو خودشم مماس با من شد در حالی که یه دستش محکم دور بازوم بودو اون یکی دور کمرم داد زد:

-داری روی سگمو بلند میکنیا

-جدا؟ بلند کن ببینم این روی سگی که این همه تهدیدم میکنی بهش چیه؟تا سرمو دور می بینی می پری آره ؟من برای تو چیم؟هان ؟یه عروسک که هر وقت دلت خواست باهاش بازی کنی؟

دیگه از شدت عصبانیت میلرزید تا حالا به قدر اون روز عصبی ندیده بودمش ترسیده بودم ولی نمی خواستم کوتاه بیام برام خیلی سنگین تموم شده بود تموم زندگی من در گروع آرمینه اجازه نمیدم دیگه حداقل تا زمانی که من هستم کسی جامو بگیره این خوی یه زنه

مانتومو از رو تخت برداشت بدون این که رهام کنه و مانتو رو میخواست بازور تنم کنه ،با حرص ازش گرفتمو پرت کردم یه طرف دیگه و جیغ زدم:

-نمی پوشم

اونم دادزد :

-تو بیجا میکنی که اینطوری بری میزنمت نفس…به خدا میزنمت تا سلیطه بازی یادت بره فکر کردی من بابای بی غیرتتم بذارم این طوری بری با این لباس تنگ ؟با این تن سفید؟ که اون پسره ی عوضی رو بکشونی سمت خودت مادر کسی رو که به تو نظری بندازه رو به عذاش می شونم

« مانتومو از رو زمین برداشت و چسبوند به قفسه ی سینه ام و گفت» :

-بپوش

مانتومو گرفتمو پرت کردم تو صورتش با حرص پرت کرد تو صورت خودم و دوباره که گرفتمو پرت کردم به طرف صورتش یه جوری نعره زد«نفس»که گفتم:

«مهمونا که سهله کل محل صداشو شنیدن »

اومد جلو گرفتتم پرتم کرد رو تخت کمرم درد گرفت ..خیمه زد روم از عصبانیت و اون نفس های بلند وخشم آلودش سینه اش داشت از جا در میومد از ترس تنم یخ کرده بود جفت دستامو کنار گوشم تو دستاش گرفته بود با صدای دو رگه گفت:

-داری تو قلمروی من هرز می پری؟«با حرص گفتم»

-اون که می پره تویی

داد زد :من که خبر مرگم از وقتی رفتی، پامو از ویلا بیرون نذاشتم از این اتاق یه بار بیرون رفتم تو اتاق نگین چون با کامیار کار داشتم کسی رنگو ریش منو ندیده نفسم بالا اومد تازه درد مچمو احساس کردم صورتم از درد جمع شدو گفتم:

-آی…دستموول کن …آرمین…دستم…

هنوز عصبی نگام میکرد تغییری نکرده بود دستمو ول نکرد گفتم:

-تو وادارم میکنی به..

دادزد:

-تو غلط میکنی که واسه من سلیطه بازی در میاری پوستتو میکنم نفس، من دیوونه ام میدونی که بابات چه به روز روان من آورده؛ میدونی که اگر خلاف جهت من حرکت کنی اون که آسیب می بینه تویی نه من

-دستم آی آرمین

به تنم چشم دوخت نفسای بلند و عصبیش کوتاه تر شد و آرومتر با صدای آروم ولی همچنان دورگه گفت:

-مگه نگفتم:این رنگو نپوش چرا منو عذاب میدی؟

-آرمین پاشو وای دستمو شکوندی، پات رو زخم بخیه امه

بلند شد ولی تا خواستم خودم بلند شم ،دستشو رو قفسه ی سینه ام گذاشتو هولم دادو تهدیدی گفت:

-کسی دور برت بگرده این عروسی برای اونو تو میشه عذا ،از کنار من جنب نمی خوری نفس،وگرنه رویی از من بلند میشه که به اصطلاح بچه ها بهش میگن لولو

-من که نمیتونم پسرای مردمو بپام که طرفم …

با همون حال گفت:

-صداتو نشنوم …صدات نیاد…

بلند شد ،وای قفسه سینه ام درد گرفته بود رو تموم تنم جای دستاش بود بلند شدم پشت کرده بهم رو تخت نشسته بود با بغض گفتم:

-ببین تنمو چیکار کردی

برگشت نگام کرد خشم جاشو به غم تو نگاهش داد و آروم گفت:

-وقتی دست میذاری رو نقطه ضعف من چه انتظاری داری؟

-تو آزارم میدی

شاکی گفت:

-تو چی؟نگاه چه به روزم آوردی ؟

نگاهش باز به تن قرمز شدم افتاد اومد بیاد طرفم با بغض گفتم:

-نیا جلو

از رو تخت بلند شدم همینطوری نگام میکرد و مانتومو پوشیدمو گفت:

-الان چی می پوشی؟

-لباسم پایین

-میاری اینجا ،من ببینم چی می پوشی

با چونه لرزون نگاش کردمو عصبی گفت:

-گریه نمی کنیا اعصاب ندارم

-تو فقط بلدی دادبزنی ،تهدیدم کنی با جکوب بهتر از من رفتار میکنی من همه چیزو باید تحمل کنم این اخلاق سگ تو هم باید تحمل کنم ؟

رومو برگردوندم که برم بلند شد از پشت منو تو بغلش گرفت و گفت:

-تو هم عذابم میدی ببین چطوری زخمامو به التهاب میندازی

سرمو کمی متمایل بهش کردم اولین اشکم که فرو ریخت با بوسه اش جلوی ریزش اشکمو گرفت و گفت:

-من نمیدونستم تو انقدر روم حساسی که نگینو پاسبونم میکنی

پوزخند تلخی زدمو سرشو به گردنم فرو برد و زیر لاله ی گوشمو بوسید و گفت:

-عذابم نده نفس حالمو درک کن غیرت منو تحریک نکن …

پشت گردنمو بوسید و آروم تو گوشم گفت:

-عاشقم شدی که با یه حرف انقدرزیررو شدی؟

-مگه آدم عاشق قاتل جونش میشه؟پس حتما تو هم عاشقم شدی که اینطوری میکنی میزنی ،می بوسی،داد میزنی ،تهدید میکنی…

آرمین رهام کردو در حالی که پوزخند میزد، پوزخندی که حس کردم به من نمیزنه انگار بیشتر به خودش بود وبعد نگاهشو به طرفم بلند کرد و گوشه ی لبشو جویید و گفت:

-بدو برو،جلوی مانتوتم ببند یقه ات خیلی پایی ن 

 .…

کنار نگین نشسته بودم هر دو کسل و بی حال بودیم انگار نه انگار که این عروسیه دادشمونه ،مثل دوتا مهمون غریبه که به اجبار اوردنشون روی صندلی نشسته بودیمو مهمونا رو نگاه میکردیم که چه هیاهویی میکنن و چقدر خوشحالند ولی چرا خنده نه به لب من می اومد نه به لب نگین؟…

-نگین من خیلی بدبختم ،من هرگز این روزو نمی بینم

نگین با ترحم نگاهم کردو دستمو گرفت و بهش نگاه کردمو گفتم:

-وبدبخت ترم چون امروز فهمیدم که رو آرمین چقدر حساسم!!!نگین من یه احمقم اون کاری نیست ،بلایی نیست که سرم نیاورده باشه و من دلم فرو میریزه وقتی سر به سرم میذاره و میگه« دخترای فامیلتون دور و برم میپلکن و آمار میدن» نمی دونی چطوری بهم ریختم ،نمیدونی چه دعوایی راه انداختم که چرا رفتی تو باغ که دختری دور از چششم من بیاد سراغت ،نگین از این دل میترسم ،دیشب جر وبحثمون شدو بهم گفت:

-«اصلا نمیخوام پیشم باشی برو تو اتاق خودت »

نگین منو رها کرد میتونستم برگردم راحت بخوابم میتونستم یه شب بگم آخیش امشب خودش ولم کرده با آسودگی کپه مرگمو بذارم ولی من همون جا رو تخت نشستم چون دلم آرمینو میخواست!!!!باورت میشه من خودم اونو به طرفم کشوندم دیشب تا کی مغزم تو هنگ بود که آخه لامصب چه مرگته؟ اون که قاتلته بدترین ها رو سرت آورد دیگه چی میخوای؟

نگین بزن تو سرم داد بکشه فحشم بده شاید یه تکونی بخورم شایدیادم بیفته من یه انسانم نه یه اسکل که تا این حد احمق هست…از خودم حساب نمی برم کافیه که منو با اون شگردش به بزَم معاشقه اش بکشونه همه چیز از سرم می افته آرمین آرمین،آرمین،میشه تموم چیزی که تو سرمه.

نگین با همون ترحم هنوز نگام میکرد آروم گفت:

-چی بگم بهت وقتی خودم بدتر از تو أم؟

سری تکون دادم و گفتم:

-یادمه یه معلم داشتم که میگفت گناه های کبیره فقط روی فاعل تاثیر نداره رو تموم هم نسلاش هم خوناش تاثیر میذاره مثل مال حروم خوردن تا زمانی که اون مال حرومه و خونواده ازش میخوره تقاص از همه گرفته می شه

نگین بابا گناه کبیره کرده و ما هم پا گیرشیم این حال و هوامون هم قسمتی از همون تقاص  

نگین سرمو نوازشی کردو …

-نفس

سر بلند کردم دیدم شروی ن  گفت:

-بیا برقصیم

-نه حوصله ندارم

دستمو گرفت و کشید تا از جا بلندم کنه وگفت:

– ا !!عروسیه داداشتا میخوای نرقصی که ملیکا پس فردا فیلموکه دید موهاتو بکنه بگه«تو فیلمم نبودی،تو عروسیم نرقصیدی»

به اطراف نگاه کردم آرمین نبود اگر ببینه شروین ازم میخواد که با هم برقصیم دیوونه میشه …

خانم شمس- نفَ َِ َِ َِ َس!!!!چرا نشستیــــــــــی؟واااااا!! !!بلند شو تو باید جای نگین هم برقصیـــــــــی، زودباش شروین ببرش باید مجلسو گرم کنید

به زور رفتیم وسط دل و دماغ رقص نداشتم ولی مجبوری باید می رقصیدم شروین گفت:

-چه باغ خوشگلیه اون باغ تهیه چیه که نگهبان باغ اون جا نشسته کشیک می کشه؟

-برای مهندس اون باغ مثل یه معبد مقدسه فقط خودش میره اونجا حتی برادرشم حق نداره بره

شروین-برادر؟!!!!من شنیده بودم….

-آره کامیار برادر ناتنیشه یعنی ناتنیی اونطوری هم نه ولی از مادر یکی از پدر جدان همه تازه فهمیدن

شروین-چه جالب چرا رو نکرده بود؟کامیار همون دکتره نه؟

– -آره نمیدونم میدونی که خیلی مرموزه

شروین- شنیدم این جا یه باغی که بهش ارث رسیده خوش به حالش ما چرا کسی رو نداریم بمیره ازین چیزا بهمون به ارث برسه«خندیدو اخم کردمو گفتم:»

-این چه حرفیه؟شما که خودتون کم از این مهندسه ندارید

شروین-شوخی میکنی؟پسره یه پا امپراطوره واسه خودش … -هر چی نگاه کن این همه مال ومنال ولی تنهاست چه فایده؟

شروین خندیدوبهم چشم دوختو گفت:

آره …نفس میخواستم یه چیزی بگم..

-چی؟!!!

-راستش باید همون پارسال بهت میگفتم ولی همیشه تا اومدم بگم یه اتفاقی افتاد که نشد بیام جلو ،حتی قبل از این که اون روز بریم دنبال ملیکاو اون جریان تصادفو دعوای نعیم با منو دیدن ملیکا و بعد هم خواستگاری و عروسی پیش بیاد میخواستم اینو بهت بگم …ولی گفتم بذار نعیم با ملیکا ازدواج کنه بعد …انقدر گفتم بعد که دیگه امروز کلافه شدم باید همین امروز بگم بهت همین الان که کسی حواسش نیست مزاحمی دورت نیست …

-چی شده؟!!!

-نفس من ازت خیلی خوشم میاد از اول هم خوشم میومد همون اولین جلسه ای که تو کلاس ردیف دخترا جا نبودو مجبور شدی بیای تو ردیف پسرا کنار من بشینی از همون روزم این حسو داشتم…

یهو آهنگ عوض شدو تند شدو یه همهمه ای برپا شد ودورمون شلوغ و پر از دختر پسرا شد که اومدن تو پیست تا برقصند که یه دستی دورم پیچید اول فکر کردم شروینه نگاش کردم دیدم سرش به طرف یکی از پسرای فامیلشونه داره حرف میزنه پس کیه؟!!!

-من میکشمت نفس…

یییه وا…ای حتما شنید که شروین چی گفته…

-بیا بالا یالا راه بیفت…

کمرمو ول کرد برگشتم دیدم نیست قلبم ،غیب شد؟قلبم داشت از سینه ام میزد بیرون تنم یخ کرده بود اگر شنیده باشه چی؟آرمین تعصبیه برعکس تصور من .و ظاهرش که اصلا بهش نمیاد اهل این حرفا باشه … ***

شروین-بذار منم بیام

-نه نه تو بمون برقص، منم الان میام

لبخندی زد گفت:

-خیله خب

راه افتادم به طرف ویلا اطرافو نگاه کردم دیدم داره عصبی پشت سرم میاد قلبم هری ریخت ؛نگین کجاست؟مگه الان رو صندلی ننشسته بود؟!!!

پامو گذاشتم تو ویلا صدای جیغ و هوار   نگین و کامیار میومد ،کسی تو ویلا نبود در جا دوییدم سمت صدا چی شده که نگین اونطوری از ته دل جیغ میزنه؟

سریع دویدم به طرف اتاق نگین اونجا نبود صدا از کجا بود ؟

به طرف طبقه بالا رفتم دیدم از سرویس بالا صداشون میاد کامیار به قدری عصبانی بود که من با دیدن قیافه اش داشتم سکته میکردم ،چنان داد میزد که صد رحمت به آرمین، صورتش عین لبو سرخ شده بود و داد میزد :

-نگین به خدا یه مو از سر بچه ام کم بشه یا بلایی به سرش بیاری میکشمت

.نگین به خدا قسم …

«نگین هم با اینکه حالش مساعد نبود ولی همینطور جواب میداد»:

-کورخوندی آقا ، فکر کردی نفهمیدم ؟ میخوای بچه رو نگه دارم آبروم ببری که تو و اون داداشت انتقام بگیرید؟ من و سنَنَه ؟، هان ؟منو سَ  نَ  نه ،میتونید برید بابام رو حامله کنید من این بچه رو میندازم .

کامیار –تو غلط میکنی .

نگین – تو غلط کردی که حالا من باید جور تو رو بکشم

کامیار – جرات داری برو سقطش کن ببین من چه بلایی سر تو و اون دکت ر  بیارم ، ببین اصلا   پات میرسه به دکتر یا نه .

نگین با حرص و عصبانیت گفت : دکتر نمیخواد که …..

رفت بالای پله های سکویی که وان اونجا نصب بود که از بالای پله ها بپره که کامیار عین دیوونه ها داد زد :

  • نگین سرمو میکوبم به دیوارها، نکن لامصب بیا پایین،بیا پایین نگی ن سلیطه نکن ، اینطوری نکن من و داری دیوونه میکنی ها .

وای من از دعوا میترسیدم کامیار هم که دیوونه شده بود و نگین هم بدتر از اون زده بود به سیم آخر ، کامیار با تمام وجود داد میزد که نگین رو از خر شیطون پیاده کنه تا میومد قدم برداره نگین میگفت :

-برو عقب میپرما ، کامیار کافیه از این بلندی بپرم اونوقت بچه بی بچه برو عقب ، کامیار با کف دستش کوبوند تو آینه ی کنارش و اینه خرد شد ، دستش زخمی شده بود و خون میامد من داشتم از ترس سکته میکردم هول افتادم و رفتم جلو گفتم :

-نگین ، نگین جون،آبجی الهی قربونت برم، بیا پایین تو رو خدا

نگین جیغ زد:

  • دهنتو ببند احمق ، چرا تو اینقدر کودنی فکرشو کردی من با این طوله سگ چیکار کنم ؟ )به شکمش اشاره کرد(

کامیار عربده زد:

-چرا نمیفهمی ؟ میگم باهات ازدواج میکنم

نگین – کی ؟ وقتی شدم انگشت نما ، همه من و به چشم یه زن ناسلام دیدن ؟ وقتی خوب آبروم رفت ؟ اون موقع میخوام صد سال سیاه نیایی بالا سرم ،برو خودتو سیاه کن ….

کامیارکه سعی میکرد صداشو کنترل کنه با همون صدایی که از عصبانیت می لرزید ولی تنشو آورده بود پایین گفت:

  • بیا پایین ، میبرم عقدت میکنم بیا پایین ،داری منو سکته میدی الان قلبم از عصبانیت می ایسته بیا پایین نگین ِ پتیاره …

نگین – فکر کردی با وعده وعیدهای تو خامت میشم ؟ نه من این دوره ها رو پیش تو پاس کردم .

کامیار عصبی با صدای اروم گفت :

  • اونو بیار پایین نفس ،من دارم قاطی میکنم ها «از دستش همینطور خون میچکید وتنشم از خشم می لرزید رگ گردنش هر کدوم اندازه ی نیم سانت باد کرده بود واقعا داشت سکته میکرد…»

www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن