آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلی

رمان انتظار نوشته ناهید گلکار

Rate this post

رمان انتظار نوشته ناهید گلکار

ناهید گلکار نویسنده رمان های یکی مثل تو,قاصدک,آنجلینا,رمان مثل اینکه اومدن , رمان سراب

و اینک اثر جدید از این نویسنده با نام انتظار در سایت www.romanonline.i

رمان انتظار نوشته ناهید گلکار بطور کامل در سایت رمان آنلاین منتشر شده و جهت خواندن این رمان میتوانید از لینک فوق متصل شوید

قسمتی از رمان انتظار نوشته ناهید گلکار:

جهت مشاهده پارت های انتشار یافته از رمان انتظار نوشته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید
از مدرسه رسیدم در خونه زنگ زدم مامان درو باز کرد … خیلی گرسنه بودم تا وارد حیاط شدم بوی پلوی دم کشیده و خورش کرفس همه جا پیچیده بود دلم بد جوری ضعف رفت …
کیفم رو پرت کردم رو مبل و رفتم سراغ مامان …
گفتم: سلام , سلام به به مامان خانم چه کرده؛؛ زود باشین بکشین که دارم میمیرم …
گفت : صبر کن رضا هم بیاد همه با هم بخوریم تا تو لباست رو عوض کنی اومده ,
کاهوهای شسته شده ی تو سبد بهم چشمک زد و چند تا پر بر داشتم ؛؛ همین طور که گاز می زدم ..
دوباره کیفم رو از روی مبل بر داشتم و رفتم بالا …
آنا هیتا داشت بازی می کرد ..منو که دید با خوشحالی پرسید : امروز به قولت عمل می کنی یاسی ؟
گفتم : قولم چی بود یادم نیست …
گفت : عه خودت گفتی با من کارتون نگاه می کنی همون سی دی که رضا برام گرفته …
گفتم : باشه درسم رو بخونم خودم بهت خبر میدم اینقدر نگو ؛ هر وقت فرصت کنم با هم می بینیم …..
صدای در حیاط که آهنی و بزرگ بود به من فهموند که رضا اومده ..ولی حس کنجکاوی باعث شد از همون بالا نگاهی به حیاط بندازم ..
رضا با محمد بود ..
به آناهیتا گفتم بدو بریم ناهار بخوریم محمد هم اومده خوب شد حالا همه با هم نگاه می کنیم ….
آناهیتا پنج سالش بود و رضا دوسال از من کوچکتر و چون منو رضا بزرگ بودیم همبازی جز ما نداشت ….
ولی شش تا خاله ی مهربون داشتم که هر کدوم یکی دوتا بچه داشتن که همسن منو و رضا و آنا هیتا باشن …
محمد هم پسر خاله ی من بود اون پنج سال از من بزرگتر بود …
اومدم پایین و گفتم: محمد سلام این طرفا ؟
گفت : سلام ..من که همیشه اینجام …وای نمی دونی یاسمن چقدر بهت احتیاج دارم …
گفتم : تو ؟ به من ؟ ..
رضا گفت : بی خودی به این امیدوار نباش درسش خوبه حال ما رو نمی فهمه ..
گفتم : بی چشم رو خوبه که ریاضی رو از من یاد می گیری …
گفت : به خدا محمد با التماس ده دقیقه بعدم دعوامون میشه ….
محمد گفت : نه تو رو خدا با من دعوا نکن ..لازمت دارم ..رفتم دانشگاه حالا می بینم همه چیز رو فراموش کردم ..
چند تا مبحث هست که بطور کلی از ذهنم رفته …

من که غذا کشیده بودم و تند و تند داشتم می خوردم …با دهن پر گفتم :ما اینیم ..دانشگاهی ها به من احتیاج دارن … باشه بعد از ناهار بریم بالا هر چی بخوای یادت میدم …
مامان گفت : محمد جان حالا ناهارتو بخور دیر نمیشه خاله جون ..
محمد دستشو گرفت جلوی کفگیر پر از پلوی مامان و گفت : نریز خاله من زیاد گرسنه نیستم … همین بسه ..ای وای نریز تو رو خدا , خاله ؟ ..حالا من این همه رو چطوری بخورم ؟ ..
رضا گفت : مامان می دونی که محمد زیاد این خورش رو دوست نداره .. ولی محمد بخور همچین خورش کرفسی دیگه گیرت نمیاد ..مامان چقدر خوشمزه شده …
من عادت داشتم تند تند غذا بخورم انگار یکی دنبالم می کرد برای همین زود سیر می شدم …
قبل از همه تموم کردم و رفتم بالا …ولی محمد موند و با رضا به مامان تو جمع کردن میز کمک کردن …و یکم طول کشید تا اومدن بالا …و من خوابم برده بود …
که صدای رضا رو شنیدم که می گفت : اینا هاش محمد بیا نگاه کن یا خوابش می بره یا دعوا می کنه …
چشمم رو باز کردم ..و گفتم : محمد من حاضرم بیا همینجا بشینیم پشت میز من؛؛ راحته ….
اول رفتم صورتم رو آب زدم تا چشمم باز بشه .. محمد با همه ی ما ؛؛ پسر خاله ها و دختر خاله ها فرق داشت ..
آروم بود و حرف گوش کن و کار راه انداز ..خوب همه هم این جور آدما رو دوست دارن … منم دلم می خواست یک کاری براش بکنم …رابطه ی دوستانه و خوبی با هم داشتیم ..
عین رضا بود برای من …و اونم بین همه ی آدم های دور برمون به من اعتماد می کرد و بیشتر وقت ها با هم درد دل می کردیم ….
محمد مدتی بود از دوست دخترش با من حرف می زد و مدام سفارش می کرد به کسی نگم … در حالیکه می دونست این کارو نمی کنم ….هر جا میرفتن و هر کاری می کردن برای من تعریف می کرد .

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن