خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان عذاب / رمان عذاب پارت 13

رمان عذاب پارت 13

رمان عذاب

جهت مشاهده پارت اول تا اخررمان عذاب به ترتیب از اینجا کلیک کنید 

-توی این موقعیت نفس پناهی نیستم نه؟فقط وقتی کمر همتتو می بندی که بدبختم کنی میشم نفس پناهی ،دختر معشوقه ی مادرت دختر رقیب بابات …

منو باز تو بغلش میون حصار محکم دستاش گرفت و با خشم ولی صدای آروم گفت:میخوای عصبیم کنی؟که ازت دست بکشم؟نه عزیزم منو مصمم تر میکنی تا بهت عارض بشم ،خشممو بیشتر کن نفس پناهی چون بعد   حکومتم به تو، آرامش ل*ذ*ت بخشی عایدم میشه که برای تو اصلا خوشایند نبوده برعکس من…بیشتر عصبیم کن چون میخوام با تو آروم بشم

با آرنجم خواستم بدمش عقب زورم نمیرسید با همون لحن گفت:

-آخر زورت اینه؟

با حرص تقلا کردم ،بلندم کرد تو دستش درست عین لقبم بودم یه جوجه ،پرتم کرد رو کاناپه و خیمه زد رو م تو چشمام با اون چشمای وحشیش نگاه کرد و گفت:

-فرار کن تا بیشتر ت*ح*ر*ی*ک بشم ،میخوام بدونم یه جوجه جز نوک زدن به یه ببر چی داره که بتونه به من صدمه بزنه …هیچی هیچی…اینم به داشته هام اضافه کن…مادرت

بابغض نگاش کردمو گفتم:

-ظالم

موهامو از کنار صورتم کنار زد و بی تاب به صورتم نگاه کرد ،منتظر بود ولی نمیدونستم منتظر چیه که اونطوری بی تابی میکنه و عکس العمل نشون نمیده

،اشکم فرو ریخت و انگار آرمین از خواب بیدار شد سرشو به گردنم فرو برد وگردنم به آتیش بوسه های گناهکارش کشوند ،برام آرامش نداشت دردو رنج وعذاب بود بوسه هاش، زیر گوشم گفت:

-ببین ،نفس پناهی دیگه الان زن من نفس نیستی ،الان نفس پناهیی ،گریه که میکنی شارژ میشم«دیگه نمیگم گریه نکن اعصابم خرد میشه»،وقتی بدبختی و بهت جز خودم توجهی نمیکنم از نو جون میگیرم چون الان نفس پناهی زیر دستمه نه نفس زن خودم …هق هق کن مثل شب مهمونی التماس کن تا پر از تو بشم یادم بیفته که تو زنم نیستی دختر قاتل بابامی ومنم قاتل جون عزیز دوردونه ی حسین پناهی ،من میشم کسی که تو به خاطرش همه چیزو از دست دادی ،تموم زندگیت میشه اونچه که من بخوام چون مجبوری ،چون اگر بخوام میتونم همین الان زندگیتو نابود تر کنم ،مادرتو آواره کنم،خواهر تو تو بیمارستانم آواره کنم ،میدونی که کامیار تو دهن منو نگاه میکنه چون حتی اونم اختیارش مثل تو، تو دستای منه ،نفس پناهی ،میخوای اول زندگی برادرتو از نون خوردن بندازم؟میخوای داراییتون بکشم بالا؟…«سربلند کردو تو چشمام نگاه کرد و گفت:»میخوای بی مادرت کنم تا درکم کنی که چی کشیدم وآرامش منو با خودت ازم نگیری ؟آرامشی که بعد اومدن بابای بی همه چیزت ازم دریغ شدو وحالا فقط از تو میتونم بگیرم …هان؟«سری تکون دادم و اشکام بیشتر فرو ریخت چشمای خشم آلودو وحشیشو ازم گرفتو به لبم نگاه کرد و سرشو آورد پایین ولی نزدیک لبم که شد نگاهشو به چشمام دوخت پر از کینه بود پر از نفرت چشمامو بستم نمیخواستم اینطوری چشماشو ببینم ،قلبم بدجور می تپید …تموم جونم شد رنج چقدر ظالمه چقدر؛من تقاص خودمو ازش میخوام خدا…

-آرومم کن …آرومم کن تا بشی نفس   آرمین…یالا نفس

چشمامو باز کردم با هق هق نگاش کردم جدی گفت:

-فهمیدی چقدر فاصله بین نفس پناهی و نفس   آرمین هست؟میخوای بازم نفس پناهی باشی؟

تو چشماش نگاه کردم ،رنگ خشمش کمرنگ شده بود ،کینه ی چند ثانیه قبل هم تو نگاهش نبود ،آروم لبشو رو لبم گذاشت و بوسه ای نرم بهش زدو سر بلند کردو گفت:

-بهت گفتم با من بازی نکن خودتو سرد نشون نده …بهت گفتم :بابات با روان من کاری کرده که تو تو خطری …بامن درست رفتار کن … «هق هق میکردم از روم بلند شدو گفت»

-تو برو بالا تامن بیام ، برم به میکاییل بگم شام حاضرکنه و یه گردو خاکی کنم که اینجا رو تمیز نکردن هنوز…

با نا امیدی و همون حال رفتم بالا حالم کارش بهم زده بود یه کم رو تخت نشستم گریه کردم تا آروم بشم همیشه کارم با آرمین همینه بعد تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم، چقدر دلم یه دوش آب گرم میخواست رفتم حموم اتاقش که بهشتی بود برای خودش یه دکوراسیون بی نظیر با اون وان بزرگ و

جکوزیشو…عالی بود از حموم که در اومدم دیدم هنوز بالا نیومده داشتم از خواب می مردم ،رو تخت نشستم چشمام از خواب می سوخت ،به ساعت نگاه کردم ساعت ده بود ،نگینو مامان حالشون چطوره ؟ وای فردا چی میخواد بشه؟حالا مامان طلاق میخواد؟من باید برم پیش بابا یا مامان یا شاید آرمین هم این وسط ازم بخواد که به مامانم بگم ]خونه ی بابام به بابا بگم خونه ی مامانم تا برم پیش اون حتما همینه ،تموم هدفشو به نفع خودش می چینه…[چقدر یه

ساعت قبل بد بود حاضر نیستم هیچ وقت منو نفس پناهی ببینه حداقل به قول خوش وقتی نف    س    آرمینم باهام مسلامت آمیز رفتار میکنه

نفهمیدم چطوری خوابم برد …نفسای گرمش پشت گردنم میخورد نور آفتاب تو چشمم میخورد برگشتم نگاهش کردم وقتی خوابه چه بی آزا ر  قیافه اش ،کاش خودشم بی آزار بود دستمو رو گونه اش گذاشتم ،توبغلش بودم باید داغونم کنه این آغوش پر از کینه پس چرا آرومم؟چرا از این که دیشب بیدارم نکرده ته دلم ازش ممنونم که تهدیداشو عملی نکرده ،با تموم زخمایی که بهم زده ولی چرا از این که مامانمو پناه داده و داره ازش حمایت میکنه انقدر ازش راضیم؟ دارم از این تضاد احساس دق میکنم ،از اینکه خونواده ام از هم پاشیده غصه دارم ولی …ته دلم سنگین نیست!!!از این که مادرم دیگه فریب نمیخوره خوشحالم …حال منو کسی درک نمیکنه حتی خودم

-بهت میگم «قراره چند روز نبینمت ،میای بالا میگیری میخوابی که بیدارت نکنم

؟»میخوای حرف تو باشه ؟اگر صدای هق هقت تو گوشم نبود نمیگذشتم ،پس خیال نکن که حرف تو شده و از حرف خودم برگشتم

نگاش کردم ،مغرور ورئوف؟چطور ممکنه

-با این حوله تو تختم خوابیدی که عذابم بدی؟

چشماشو باز کرد و نگام کردو بدون اینکه چشم ازم برداره کف دستم که رو گونه اش بودو بوسیدوبا لحن دلخور و خشکی گفت:

-من همه رو عذاب میدم تو منو ؟«با بغض گفتم:»

-ازت دلگیرم

سرشو آورد جلو و لبمو بوسیدو گفت:»

-من آروم بودم تو عصبیم کردی…«یه کم نگام کرد بغضمو که دید گفت:»

-بغض نکن می ری رو اعصابم

«منو تو بغلش بیشتر کشیدو پشتمو نوازشی کردو گفتم:»

-منو میبری خونه ی بابام؟

-آره

-امروز شرکت نمی ری؟

-بعد از ظهر که رسوندمت میرم

فردا حوالی ساعت پنج شش غروب بود که آرمین منو رسوند به خونه امون اولفکر میکردم خونه امون کسی نیست ولی با کمال تعجب دیدم بابا تو خونه است تا منو دید با یه حال عصبی و داغون گفت:

-معلوم کجایید؟!!مادرتو خواهرت کجان؟!!!میدونید توی این دو شب به من چی گذشت؟«یه ورقه دستش بود اونو مقابل من گرفتو گفت:»

-این چرندیات چیه مادرت نوشته؟جنی شده ؟

سر به زیر انداختمو آروم سلامی کردم و در رو بستمو بابا گفت:

-نفس یه حرفی بزن این ادا بازیا چیه؟مامانت لباساشم برده،مگه چی شده؟چه اتفاقی افتاده که این نامه رو نوشته وبعد هم اسباب و ثاثیه اشو جمع کرده رفته؟مگه دختر چهارده ساله است که بهش بر خورده و گذاشته رفته؟اصلا کجا رفته که فامیل هم ازش خبر ندارند؟ ، ببینم شما هم پیش اون بودید یا شما هم خبر ندارید؟نگین کو؟«با سکوت بابا رو نگاه میکردم سرمو به زیر انداختم، باید راستشو بگم؟بابا عصبانی گفت:»

-نفس حرف بزن چرا سرتو انداختی پایین هیچی نمیگی من دارم از نگرانی دیووونه می شم

بابا برگه رو به من نشون دادو گفت:

-این چیه ؟این یعنی چی؟

سر بلند کردمو بهش نگاه کردمو گفتم:

-یعنی مامان ترکت کرده

بابا با حرص گفت:

-خیلی بی جا کرده مگه بچه است که قهر کرده اصلا سر چه به تیریش قبای خانم بر خورده و با اجازه ی کی گذاشته رفته؟

به قیافه ی عصبی بابا نگاه کردم یعنی مامانم هم براش مهم بود یا از سر حرص اینا رو می گی؟

-مامانم که بی دلیل این کار رو نکرده

بابا- حتما دلیلش دیوونگیشه

از کوره در رفتم دیگه کنترلی رو خودم نداشتم بابا یه ذره هم خودشو نمی باخت ،تا چه حد میخواد خودشو بی گناه جلوه بده؟از این مظلوم نماییش حالم بد شد از این که خودشو به کوچه ی علی چپ زده بود که یعنی من بی خبرم یعنی یه اپسیلوم هم شک نداره که نکنه دستش رو شده باشه؟نه معلومه که نداره بیست وچند سال دستش رو نشد پس میگه از این به بعد هم رو نمی شه …با حرص و بغض وکینه با صدایی که کم و کم با می رفت و تنی که عین کوره ی آتیش بود گفتم:»

-بابا بسه،چقدر دیگه می خوای ما رو گول بزنی؟چقدر دیگه می خوای خیانت کنی ما چندوقت دیگه باید سکوت کنیم تا تو از خیانت به زنو بچه ات خسته بشی و به ما اهمیت بدی به شخصیتی که هر روز با خیانتت اونو به آتیش می کشی چقدر تو تب خیانت تو ما بسوزیم…

 ***

بابا داد زد:

-چی میگی تو؟صداتو بیار پایین،شما دخترا ومادرتون خل شدید؟

-خل شدیم آره از کارای شما خل شدیم تو یه پدری چطور تونستی با ما این کار رو بکنی تو همیشه یه جوری با ما رفتار کردی که من میگفتم «تو زندگیت عشقی بالا تر از من،بالا تر از خواهر و برادر و مادرم نداری»چطور میتونستی گولمون بزنی؟

بابا با یکه خوردگی و خشم گفت:

-نفس تو چی میگی معلومه که تو هنوزم نور چشمیه منی معلومه که تموم زندگی من خلاصه میشه در خونواده ام و عشقی که بهشون…

جیغ زدم :

-بابا دروغ نگو من تو رو با شهلا دیدم

بابا یه لحظه رنگش شد عین گچ دیوار ولی خیلی سریع خودشو جمع و جور کردو با اخم گفت:

-این دیگه کیه ؟شهلا کیه؟این حرفا چیه؟این وصله ها رو به من نچسبون کی شما ها رو پر کرده؟

با عصبانیتو گریه گفتم:

-انکار نکن بابا،به خاطر چی؟به خاطر کی ؟شریک چند ساله اتو مادر بچه هاتو فروختی؟تو فقط به مامان خیانت نکردی به من و نگین به آینده امو به آرزو هامونم خیانت کردی چرا بابا جونم تو همیشه قهرمان زندگی من نگین بودی ولی حالا شدی کابوسمون ،چرا با تموم پشت و پناهمون این کار رو کردی مگهیه دختر جز اینکه باباش پشتش باشه کی رو داره ،تو تموم قدرت من تو زندگی بودی هر وقت یه جا خوردم زمین گفتم :نفس نباز بابا هست الان از رو زمین بلندت میکنه،ولی این بار خود بابام بود که منو هول داد تا بخورم رو زمین…من از همه چیز خبر دارم ،تو رو با شهلا دیدم ،زمستون که رفتید ویلای مهندس ،دیدم که با یه زن غریبه یه هفته به اسم سفر کاری رفتی سفر تفریحی ،اونو تو بغلت دیدم میدونی به من چی گذشت؟میدونی به مامانم چی گذشت وقتی فهمید تو خیانت می کنی ؟مادرمو فرستادی بیمارستان چطوری میتونستی به چشمای ما نگاه کنی و این همه دروغ بگی مگه بابا تو سینه ات دل نداری چطوری دلت میومد که ما رو گول بزنی دلت نمی سوخت که وقتی می رفتی سفر مامان چقدر نگرانت بود من چقدر گریه میکردم که قرار بابامو یه هفته نبینم ده روز نبینم بعد تو با زنای دیگه می رفتی صفا؟تمام آرزو های منو نگینو با این آتیش هوست سوزوندی…

بابا دادزد:

-بسه نفس انقدر آهو ناله نکن؛منم انسانم من هم خطا می کنم …

پوزخند زدم«خطا؟بابام داره چی میگه رابطه با یه زن شوهر دار با دوتا بچه ی بزرگ میشه خطا؟»

بابا با غم گفت:

-باباجون ،شهلا یه زن بیوه ی بی سر پناه…

جیغ زدم:این داستا های قدیمی رو تحویل من نده

بابا رو مبل نشستو اندوهگین من نگاه کردو گفت:

-آره بهونه میارم تا خطا مو توجیه کنم ولی مادرت باید به حرمت زندگیمون یه فرصت جبران به من میداد ،نه این که بی خبر بذاره بره اونم شب عروسیه پسرش که با آبرومون بازی بشه«آبرو؟بابا داره دم از آبرو میزنه کسی که بانی آبرو ریزی منو نگین شده…»

بابا-نگین کجاست پیش مادرت؟

-نگین بیمارستا ن 

بابا با هول و ولا از جا بلند شد رنگش پرید و گفت:

-بیمارستان؟چرا؟چی شده؟چیکار کرده؟

به بابا با بغض نگاه کردم و بابا اومد جلو شونه هامو تو دستاش گرفت و گفت :

-نفس جان ،گریه نکن بابائی ،بگو کدوم بیمارستا ن 

-مرخص شد

-خیله خب آدرس خونه ی مادرتو بده برم ببینم بچه ام چش شده؟

-نگین،پیش مامان نیست

بابا با تعجب و یکه خوردگی گفت:

-نیست؟!!!!!پس کجاست؟

-خونه ی شوهرش

بابا یه لحظه هنگ کرده نگام کردو بعد گفت:

-شوهرش؟ برگشته خونه ی اون مرتیکه ی عوضی به اجازه ی کی؟….

-نه ،خونه ی …شوهر خودش…

بابا انگار خون به مغزش نمی رسید پلکی زدو گفت:

-منظورت کیه؟

-من…منظورم«لبمو با زبونم تر کردم همیشه جاهای مشکل قضیه رو من باید بگم…»منظورم شوهر فعلیشه….نگین با کامیار، برادر مهندس شوکت صیغه شده

بابا یهو چنان سرخ شد که قلبم هری ریخت تو صورتم دادزد:

-شوهر کرده؟غلط کرده به اجازه ی کی؟کی گفته میتونه شوهر کنه؟کی بهش این اجازه رو داده ،گه خورده که رفته صیغه شده،معلومه چیکار میکنید ؟کی گفته میتونه این طوری ازدواج کنه ؟ مگه بی کس و کاره که میره صیغه ی اینو اون میشه ؟بی آبرو بی همه چیز،…توی این دو روز چه بلایی سر زندگی من آوردید؟مادرتو رفته ،خواهرت صیغه ی اون پسره ی بی همه چیز شده…

با گریه وضجه گفتم:

-شما چه کار کردید با زندگی ما؟ما که داشتیم زندگیمونو میکردیم همه اش تقصیر تو ا بابا…

بابا دادزد:

-گند کاری خواهرتو پشت کار من غایم نکن کار من یه عمل کاملا شرعی بوده

-برای نگینم کاملا شرعیه

بابا با خشم گفت:

-من یه نگینی بسازم ،من می کشمش شوهر کرده هان؟شوهری براش بسازم اون سرش نا پیدا حالا دیگه کارش به جایی رسیده که میره واسه خودش صیغه ی یکی میشه؟دیگه بیوه شده هر غلطی دلش بخواد میکنه ،مگه دختره تو خیابونه که هر کی سر راهش میاد می ره زنش میشه اون از شوهر اولش اینم از این …من آدمش میکنم ،کپونش میزنم آدرس خونه ی داداشش مهندس کجاست؟

-من بلد نیستم

بابا اومد و برای اولین بار دست بلند کردو با اون چشمای خشم آلودش گفت:

-نفس میزنم، آدرس خونه ی اون مرتیکه رو بده

-زنگ بزن از مهندس بگیر

بابا با تموم قواش داد زد:

-نفس ،آدرسشو بده

-من بلد نیستم

بابا شونه هامو گرفتو تکونم دادو گفت:اگر نگی نفس به خدا میزنمت تا ازت آدرسو بگیرم ،نفس آدرس..

-طبقه پایین ساختمون مهندس

-بابا ولم کردو سویچشو برداشتو گفت:

-طوله سگ بی آبرو ،شوهر میکنه ، صیغه می شه پدر سگ ،کی خبر داره؟

-هیچ کی فقط من

بابا انگشت اشاره اشو بالا به طرفم گرفتو گفت:

-من میام تکلیف تو رو هم روشن میکنم ،پدر تو رو هم در میارم شدی هم دست خواهر بی آبروت که آبروی منو ببرید ؟اول بذار تکلیف این نمک نشناسو روشن کنم …

بابا با عصبانیت از در خونه زد بیرون سریع شماره ی کامیار رو گرفتم ولی گوشیش در دسترس نبود ،زنگ زدم به گوشیه آرمین دست منشیش بود گفت«تو جلسه است»شماره ی خونه ی کامیار رو گرفتم ولی هنوز خونه نرسیده بودن که تلفنو بردارند پیغام گذاشتم که« بابا داره میاد ،نمیخواستم بگم ،ببخشید، نگین در رو باز نکن بابا خیلی عصبانیه بذارید آرمین بیاد حرف بزنه کامیار، تو با بابام رو برو نشو…..»

ساعت میگذشت هر پنج دقیقه به موبایل آرمینو کامیار و خونه ی کامیار زنگ میزدم ولی دیگه هیچ کدوم جواب نمیدادن موبایل آرمین هم از تماس سومم دیگه خاموش بود…دلم شده بود دریای پر تلاطم ،از استرس حال تهوع داشتم حتی دوبار هم حالم بهم خود داشتم از اون همه نگرانی دیوونه میشدم یعنی بابا با نگین چیکار کرده ،ای کاش کتک می خوردم ولی نمی گفتم،از دهنم پرید نباید میگفتم تقصیر من تقصیر من…خدا منو نبخشه اگر بلایی سر خواهرم بیاد چی؟…بالاخره ساعت نه تلفن به صدا در اومد با استرس و دستای لرزون تلفنو برداشتم:

-الو؟

-نفس

-وای آرمین …آرمین کجایی من مردم ،مگه منشیت نگفت که…

-من کلانتریم…«بند دلم پاره شد،با لکنت و دل واپسی گفتم:»

-کلانتری چرا؟

-بابات رفته خونه ی کامیار نگینو زده بچه اش سقط شده ،دنده ی نگین هم مو برداشته ،کامیار بیرون بوده اومده بابات اونم هول داده سرش خورده به سنگ اپن شکسته بابات الان باز داشته

-ییه خدا منو بکشه آرمین ،نگین چطوره؟کامیار خوبه؟

-بیمارستان بستریند

زدم زیر گریه وگفتم:

-آرمین تقصیر منه بابا با زور ازم ادرس خونه ی کامیار رو گرفت …

-بابات زنجیر پاره کرده کی بچه اشو این طوری میزنه؟هر چقدر هم خلاف جهت رفته باشه؟خوبه خودش اهل همه جور گناه هست،غیر شرع غیر عرف غیراخلاقی؛ حالا رفته واسه ی من غیرت بازی در آورده ،نفس من پدر باباتو در میارم راه افتاده رفته ی خونه ی مردم زنشو زده ،بچه اشو کشته …آخ که من یه پناهیی بسازم اون سرش نا پیدا ..

-کدوم بیمارستانن؟

-بمون خودم میام دنبالت

با بی قراری گفتم:

-دلم داره میاد تو دهنم می خوام برم بیمارستان ،نگرانم

آرمین-ماشین فرستادم دنبال مادرت بردتش بیمارستان مامانت اونجاست ،تو بمون تا من بیام

-الان صیغه نامه ندارید که، چطوری ثابت کنید محرم بودن؟

-وکیل دارم ماهی خداتومن حقوق میدمم واسه چی؟راست راست راه بره یا وردلم بشینه؟ -الان بابام چطوره

آرمین یه دونه از اون نعره خوشگلاش زد که من اینور خط سکته کردم:

-با من در مورد اون بابای وحشیت حرف نزن

گوشی رو قطع کرد ،وای دل شوره ام دو برابر شد الان نگین تو چه وضعیتیه؟ کامیار هم که سرش شکسته بابا چیکار کرده الهی بمیرم برای نگین تازه از بیمارستان اومد دوباره با تن زخمی افتاد رو تخت بیمارستان،مامانم هم تلفنشو جواب نمیداد که حد اقل حال نگینو از اون بپرسم …تا آرمین بیاد من ده بار حالم بهم خورد استرس رو معده ام بد جور تاثیر گذاشته بود …

ساعت دوازده و نیم بود که اومد دنبالم تا در رو باز کردم و دید دارم گریه میکنم عصبانی که بود عصبانی تر شدو گفت:

-گریه نکنیا ،گریه نکن که به اندازه ی کافی بهونه دارم که کار دست خودمو خودت بدم

با گریه گفتم:

-منو ببر بیمارستانم،مردم از استرس مامانم هم بدتر از شماها گوشیشو جواب نمیده

با همون حال عصبی گفت:

-ببرمت بیمارستان؟اونم دوازده ونیم شب بگم کی  ِ مریضه ؟بچه اشی ؟آوردم شیرش بده ببرمش بی تابی  ِ مادرشو میکرد؟

-بهت گفتم آدرسو بده خودم برم

-ادرسو بدم بری اونجا چیکار کنی ؟تو گریه کنی بدی به مامانت، مامانت گریه کنه بده به تو ؟مامانت به ائازه ی کافی داره با گریه هاش فضا رو معنوی میکنه

جرئت نداشتم از بابام بپرسم نگران بابام هم بودم الان تو باز داشتگاهه یعنی حالو روزش چطوریه؟….

به آرمین نگاه کردم پشت رول نشسته بود،همیشه وقتی عصبانی میشد چند دقیقه بعد آرامششو به دست میاورد ولی الان هر چی میگذره عصبی تر میشه ولی آرومتر نمیشه رگ کنار شقیقه هاش متورم شده بود،دست چپش که روی فرمون بودو انقدر محکم گرفته بود که استخون بالای انگشتاش میخواستن پوست روی استخون  ِ خودشونو بدرند ،دست دیگه اش روی رون پاش بود دستمو رو دستش گذاشتم و با همون صدای نگران که کمی میلرزید گفتم:

-آرمین!«نگام کرد پر از خشم بود ؛پر از غم سنگینی که دل من هزار تیکه میکرد آتیش از چشماش می ریخت »نگاهشو به بزرگراه دوخت ولی انگشتامو میون انگشتاش گرفت ؛انگار به حمایتم نیاز داشت آروم گفتم:

-آروم باش

دلم براش می سوخت ،نمی خواستم توی این حال باشه حالو روزش درون منو کنفیکُن میکرد، وقتی میدیدم که به خاطر بابای من انقدر بهم ریخته حاضر بودم به هر قیمتی آرومش کنم

آرمین عصبی ولی با صدای آروم گفت:

-میخواد تنها کسی رو هم که دارم ازم بگیره ؛چرا بابات کمر به کشتن خونواده ی من داره نفس؟

یاد شب مهمونی افتادم که میگفت:

«تعلق خاطری به کامیار نداره ولی حالا به وضوح میشه اون محبت برادرانه ای که به کامیار داره رو حس کرد»

آرمین-حتی به نوه اشم رحم نکرد ،حتی به دخترش ،این غیرته؟«دادزد»که نگینو بزنه چون خونه ی شوهرش بوده؟

پس کار تو چی بود؟وقتی با یه زن شوهر دار بودی نگین خونه ی شوهر خودش بوده نه شوهر یکی دیگه…

یه جوری از خشم میلرزید و غمش بر خشمش تسلط پیدا میکرد که دلم براش آب میشد دستشو که قفل کرده بودتو دستم و بوسیدم نگام کرد موج غم هاشو به چشمم دوخت و سری تکون دادو گفت:

نفس دلم میخواست می زدمش یه بار به خاطر تموم زخمایی که بهم این همه سال زده حداقل یه مشت حواله اش میکردم

دلم میخواست داد بزنم «تو غلط میکنی که بابای منو بزنی» ولی بابام کاری کرده بود که من لال بشم و سرمو به زیر بندازمو حرفای آرمینو در موردش تحمل کنم

حتی جرئت نداشتم که بگم«بسه انقدر این موضوعو کش نده »چون حق داشت که بخواد انقد بد گویی کنه ؛بابا تموم پ ُلای پشت سرشوبا گناه کبیره اش خراب کرده بود نفرتم از اعمالی که تو زندگیمون انجام داده بود جلوی تعلق و محبتمو گرفته بود

ولی با تموم اینا هنوز دوسش داشتم ،هنوز دلواپسش بودم ،بابام تا حالا زندان نبود الان بین چند تا متهمه …

رسیدیم به خونه ی آرمین ،با همون کت و شلوارسرمه ای خیلی تیره اش که جذبو فیت تنش بود با اون پیرهن سرمه ای جذب که سینه ی ستبرش داشت لباسو از هم میدرید ، روی مبل نشسته بود و لیوان ،لیوان از بطری ویسکی برای خودش میریختو می خورد

اومدم کنارش نشستم اصلا متوجه ی حضورم نشد از بس که تو فکر بود ،دستمو رو زانوش گذاشتم نگاهم کردو گفتم:

-با خوردن اینا دردی درمون نمیشه آرمین

-اعصاب من که آروم می شه

-مگه معده ات خالی نیست ؟ویسکی مشروب قوییه الان معده درد میگیری

،خونریزی معده میکنی

لیوانو ازش گرفتم و گفتم:

-بذار برم برات یه چیزی بیارم اول بخوری

آرمین دستمو گرفتو نذاشت بلند بشم تو چشمام خیره نگاه کردو گفت:

-چرا نگران منی؟بابات زندگی منو به آتیش می کشونه و دخترش نگران جون منه؟

با بغض با سر انگشتام موهای کنار شقیقه اشو نوازشی دادمو گفتم:

-من ازت معذرت میخوام ،بلد نیستم چیزی بگم تا تو رو آروم کنم فقط می تونم بگم از کار بابام پیشت خجالت می کشم

آرمین کف دستمو که کنار صورتش بود و بوسید و با همون لحن عصبی ولی آروم گفت:

-به من محبت نکن به من کسی محبت نکرده من دیوونه می شم،بهم انقدر محبت نکن

دلم انقدر براش سوخت که تو آغوشم کشیدمش و انگار منتظر همین لحظه بود تا غماشو سبک کنه باورم نمی شد که آرمین این طوری بتونه آزادانه گریه کنه دور از شخصیتی که ازش می شناختم بود ولی مهم این بود که منو انقدر محرم خودش دیده بو که تو آغوش من گریه میکرد ،آغوشی برای تخلیه گریه و غم شانزده ساله اش فشار عصبیش انقدر زیاد بود که از سر، تموم گلایه هاشو از بابام گرفت واینبار با لحن گلایه آلود ازش حرف میزد …انقدر گفتو گفت تا سبک شد …رفتم براش یه چیزی درست کردم و خورد وبالاخره آروم گرفتو خوابید…

صبح با صدای خود آرمین بیدار شدم

-الو مشرقی….تموم جلسات امروزو کنسل کن…نه …امروز نه من میام نه پناهی…فعلا تا زمانی که خودم زنگ بزنم ….تا اطلاع ثانویه هیچ کدوم نمیاییم ولی مشرقی گوشتو باز کن نیومد  ِ من یا پناهی به معنی این نیست که من شرکتو زیر نظر ندارم تو هر روز نتایجو بهم ایمیل میکنی کوچکترین ایراد تو کار رو از چشم تو می بینم ….مراقب اوضاع باش …خداحافظ…

دوباره شماره گرفتو همین حرفا رو به یه نفر دیگه گفت به نظرم شرکت نعیم اینا بود…بعد هم تلفن بیسیمو پرت کرد رو مبل و دوباره خوابید ،بهش نگاه کردم انگار از خشمش کم نشده بود ،از جا بلند شدمو صبحونه حاضرمی کردم که آرمین صدام کرد صداش می لرزید مشکوکانه به اتاق رفتم دیدم رو تخت نشسته صورتش خیس عرقه قلب هری ریخت شتافتم طرفشو گفتم:

-چی شد؟

آرمین با همون لحن لرزون گفت:

-ماهیچه ی پشت پام گرفته داره نفسمو می بره

به پاش نگاه کردم دیدم ماهیچه اش منقبض شده از درد عرق کرده بود ،ماهیچه ی پاشو ماساژ دادم ،از شدت درد نمیدونست چیکار کنه از یکی شنیده بودم از اعصابه که این اتفاق میوفته یه جور اسپاسم عضلانیه…

نفسشوفوت کرد «هووو»و گفت:

-ول کرد این چی بود؟!!

-بهتره زیر آب گرم بگیری وگرنه از درد نمیتونی راه بری ،میخوای بهت یه دیکنو فناک بدم؟شل کننده ی عضلاته

-نه بابا به خاطر یه بار گرفتگی که نباید قرص خورد

…بعد صبحونه رفتیم بیمارستان ،مامان تا منو دید زد زیر گریه ،آرمین هر دومونو از اتاق بیرون کردو گفت:

-بالاسرش گریه نکنید،من برم به کامیار سر بزنم

آرمین که رفت مامان گفت:

-دیدی بابای بی شرفت چه بلایی سر بچه ام آورد؟باورم نمیشه نفس این حسین همون حسینی باشه که من عاشقش بودم این همه سال باهاش زندگی کردم ،اگر کامیار نمیرسید بچه امومی کشت…یکی نیست بگه…

مامان هی گفتو گریه کرد و منم که پا به پای مامان گریه میکردم مامان بابا رو به زمینو آسمون حواله میداد و حرص میخورد،با اضطراب گفتم:

-مامان تو رو خدا بس کن الان فشارت باز میره بالا تو رو خدا من دیگه تحمل بیماری تو رو ندارما

آرمین اومدو گفت:

-شما که هنوز بیرونید

مامان-مهندس جان دکتر نگینو دیدی ؟از صبح نیومده

آرمین-آره الان پایین بودم گفت:حالا حالاها بستریه

مامان باز با گریه گفت:

-الهی دستش بشکنه بچه امو انداخته گوشه ی بیمارستان انگار خودش ققدیس  ِ 

-من نگینو هنوز ندیدم ،برم تو اتاق …مامان میخوای تو برو من میمونم

آرمین-کی گفت بیای؟«برگشتم به پشت سرم دیدم کامیار بیچاره با سر باند پیچی و چونه ای کبود و لب پاره داره میاد زیادم تعادل نداره آرمین رفت طرفشو آرنجشو گرفت وگفت:»

-مگه نمی گی سر گیجه داری چرا بلند میشی؟

کامیار- نگران نگینم

مامان تا کامیار رو دید گریه رو از سر گرفت رفتم جلو وگفتم:

-وای وای ،نمیدونم به خدا چی بگم

کامیار دستشو تکون داد یعنی بی خیال وارد اتاق نگین شدیم مامان رو صندلی راهرو نشست و تو نیومد؛نگین بی جون رو تخت خوابیده بودو ناله میکرد ،کلی سرم ودمو دستگاهم یا بهش وصل بود یا دور و برش بود،صورتش کبود بود و رنگش عین زرد چوبه زرد شده بود کامیار به کمک آرمین رو صندلی نشست و دست نگینو گرفت و گفت:

-نگین جان

نگین نالید:

-هااان

کامیار-کجات درد میکنه قربونش برم؟

نگین- همه جام….

آرمین برگشت نگام کرد با دیدن حالو روز نگین گریه ام گرفته بود پشت سر آرمین غایم شدم تا نگین اشکامو نبینه ،آرمین آرنجمو آروم گرفتو گفت:

-میخوای گریه کنی برو بیرون

نگین-نفسسس

با بغض گفتم:جونم؟

رفتم جلو و بوسیدمشو گفت:

-ببین بابا چه بلایی سرم آورده…منو به قصد کشت زد…اگر کامیار نیومده بود منو میکشت….چرا؟!!!

کامیار-نگین،الان موقعه گریه نیست ،آروم باش

نگین با همون چشمای سرخ متورمش گفت:

-نفس من میخواستم …می خواستم بچه امو بندازم ….ولی نه اینطوری…دیروز از کا رسه روز قبلم پشیمون شده بودم که میخواستم بچه امو بکشم

…نمیخواستم بمیره من پشیمون بودم …ولی بابا کشتش…مامان اومد و نگینو که دید گفت:

-نگین ،مامان گریه نکن توی این اوضاعت

آرمین –من میرم کلانتری…

-منم میام

آرمین بُراق شدو گفت:

-تو کجا؟

-می خوام…«عصبانی نگام کردو گفتم:»بابامو ببینم

آرمین-لازم نکرده

-باید بهش بگم چرا با خواهرم ای کار رو کرد ،حداقل باید فقط دعواش میکرد نه ای…

مامان- نه ،من با شما میام مهندس جان،تا دو تا درشت بارش کنم ،دوتا سیلی محکم بزنم تو گوشش جگرم خنک بشه ،نگین هر چند هم کار اشتباه کرده باشه نباید این بلا رو سرش می آورد به چه حقی دست رو نگین بلند کرده و به قصد کشت زدتش ،من یه خرده حساب باهاش دارم ….

آرمین-الان موقعش نیست خانم پناهی…

آرمین به من نگاه کردو گفت:

-تو هم بیا برسونمت خونه

مامان- با آژانس میره

آرمین –سر راهمه مشکلی نیست

-نه من میخوام بمونم

بااخم و جذبه گفت:

-مگه هتله صد نفر بمونند،کامیار پاشو تو هم ببرم تو اتاقت ،هی هم بلند نشو راه نیوفت بیا اینجا

کامیار از رو صندلی بلند شد و گفت:

-اول بذار پرونده اشو بخونم ببینم چی نوشته چی تجویز کردن چی تشخیص دادن

نگین با همون حال گفت:

-کامیار ،برو ،انقدر نایست سرت گیج می ره

کامیار-میرم فدات شم بذار اول پرونده اتو بخونم

 …

خلاصه منو آرمین برگشتیم خونه وآرمین رفت کلانتری دنبال کار شکایتو دادگاهو…خیلی دلم میخواست بابا رو ببینم ولی مگه میشد اینو به آرمین بگم ؟جرئت هم نداشتم خودم راه بیفتم برم اگر اونجا منو میدید چی؟المشنگه به پا میکرد

به ناچار موندم خونه و ناهار درست کردم و یه کم هم غذا گذاشتم که فردا برای مامان اینا ببرم هر چی باشه غذای خونه نسبت به بیمارستان بهتره

آرمین بازم شب دیر برگشت خونه بازم عصبی و داغون بود -آرمین دلم هزار راه رفت چرا گوشیتو خاموش میکنی؟

آرمین- بابات پس فردا دادگاه داره

با غم آرمینو نگاه کردم نفسی مأیوسانه کشیدمو گفت:

-برم این بچه رو بیارم

-بچه کیه؟!!!!

-جکوبو خونه ی کامیاره تنهاست

شاکی و باحرص گفتم:

-آرمین یا جای من تو این خونه است یا اون ،سگتو میخوای بیاری اینجا منو ببر خونه امون ،اصلا منو ببر خونه امون مامانم الان زنگ بزنه اونجا من نباشم جواب بدم نگران می شه

-خب تند تند زنگ بزن قبل که اون بخواد زنگ بزنه ،به هر حال من که نمی برمت تو اون خونه فردا کامیار هم مرخص می شه مطمئنا اون خونه نمیاد بیمارستان می مونه ،مامانتم برمیگرده خونه ی خودش اونوقت از تو میخواد که تو بری اونجا

یه کم همون طوری که رو مبل میشست فکر کردو گفت:

-باباتو که می فرستم زندان قشنگ آب خنکه رو بخوره میمونه مامانت …به مامانت جریانو بگو…

جیغ زدم و دست به کمر مقابلش ایستادمو گفتم :

-ارمین باز شروع شد؟بذار خواهرم از بیمارستان بیاد بعد دوباره مامانمو بفرست بیمارستان

-آخر که میفهمه

-سکته میکنه

-مامانت دیگه ضد ضربه شده، طی این سه روز آب بندی شد،به هر حال تو که اینجا می مونی میخوای بگو می خوای نگو

با حرص گفتم:

-اگر بگم که باید شب مهمونی هم بگم بعد اونوقت مامانم هم میزنه سر تو رو می شکونه

آرمین کمرمو گرفتو طرف خودش کشوندو منو رو پاش نشوند و گفت:

-من میدونم چیکار کنم که سرم نشکنه …بطری من زیر  ِ بار این میز بود کو؟

-نمیدونم

آرمین منو خونسرد نگاه کردو موهامو نوازشی کردو گفت:

-نفس بطری های من کو؟

-گفتم من نمیدونم من به بطری های تو چیکار دارم؟

کمرمو با سر انگشتتای داغش لمس کرد و با لبخند زدو گفت:

-نفس من سگ بشم گاز میگیرما بطری های من کو؟این زیر حداقل ده تا بطری پر بود چیکارشون کردی؟

اومدم بلند بشم کمرمو گرفت و بازم خونسرد موهامو به پشت شونه ام داد و گفت:

-من اصلا رو فرم نیستما با من شوخی نکن دختر خوبی باش

-الان شام میارم ،بعدشم بهت چای میدم مطمئن باش بهتر از مشروب  ِ 

آرمین نفسی کشید و آروم نگام کردو گفت:

-دوست داری همیشه روی مهربونمو ببینی تا کاری که میگمو انجام بدی؟

-ریختم دور

-تو جرئت این کار رو نداری بگو کجا گذاشتیشون

-آرمین من ازت می ترسم وقتی مشروب میخوری،نمیارم

زیر بازومو محکم گرفت دردم اومد ولی کمرمو آروم نوازش کرد و گفت:

-عزیزم من هزارتا بهونه دارم که تو راه عشقمون شهیدت کنم پس بهونه ی اضافه نده دستم

لبمو زیر دندونم کشیدم نگاهشو به لبم دوختو گفتم:

-قول بده یه لیوان بخوری

-باشه جوجه ی خوشگل من

از رو پاش بلند شدم دنبالم راه افتاد از تو کابینت آشپز خونه با اکراه درآوردمشو دادم دستش ،گونه امو بوسید و گفت:

-دیگه این کار رو نکن خب؟چون من حوصله ی چون زنی با تو یکی رو ندارم

برگشتم تا یه گیلاس بهش بدم که دیدم شیشه رو رو هوا گرفته قلوپ قلوپ تلخ زهرماری مشروبو عین آب داره میخوره همین طوری هاج و واج موندم نگاهش کردم هنگ کرده بودم که چطوری داره اون بی صاحبو راحت میخوره…بد بختی امشب نفس..

شیشه رو آورد پایینو گفت:

-هنوز یه لیوان نشده ،اندازش دستمه

آره اروح ننه ات تو تا اون شیشه رو امشب تموم نکنی محاله بذاریش کنار ؛نا امید به اتاق رفتم تا قرص ضد بارداریمو بخورم ،کیفمو از تو کمد برداشتمو روی تخت نشستم و بسته اشو آوردم بیرون و یکی برداشتم همین که خواستم

دوباره بسته اشو بذارم تو کیفم سر رسید؛الحمدلاله انقدر تیز بود رو هوا همه چیزو می گرفت،شیشه شو رو پاتختی گذاشتو گفت:

-اون چی بود؟

-آرامبخش

-خودتی ،اون چی بود؟

با قیافه ی عاصی شده گفتم:

-آرمین

آرمین جدی گفت:من میکشمت نفس ،کی بهت گفت میتونی قرص بخوری؟هان؟

-من نمیخوام بشم نگین دوم

آرمین کیفمو با زور ازم گرفتو بسته ی قرصو از تو کیفم برداشتو کیفمو پرت کرد رو مبل اتاق وگفت:

اونی هم که تو دستته بده به من

-آرمین اذیت نکن

-گفتم بده به من نفس،نفس صدای منو بلند نکن الان دارم داغ میکنما میدونی بعدش چی میشه ها مثل بچه ی آدم قرصو بده به من …«مشتمو محکم کردم سرمو به زیر انداختم نمیخواستم تسلیم بشم ،مچمو گرفت ،دستمو عقب کشیدمو گفتم:»

-نمیدم ،نمیخوام حامله بشم «با جذبه ،محکم گفت:»

آرمین- زبون آدم نمی فهمی نه؟بدش به من -میخوای منم جای نگین،تو بیمارستان بخوابم؟

آرمین-آخ که اگر من جای کامیار بودم که امشب شب سوم بابات بود

مچمو محکم گرفتو عقب رفتم و زانوشو گذاشت رو تخت اومد نزدکتر که مچمو راحت تر هدایت کنه که افتاد روم جیغ زدم:

  • آرمین

مشتمو به زور باز کردو قرصو ازم گرفتو با حرص گفت:

-من میگم چیکار باید بکنی جرئت داری یه بار دیگه از این غلطا بکن

-من ،ن  ِ ،می،خوام

با اخم و جذبه تو چشمم نگاه کردو گفت:

  • بی جا میکنی که نمیخوای،من تعیین میکنم باید بخوای یا نه،مّنّ، شیر فهم شد؟«با بغض گفتم:»

-پاشو از روم «تا اومد بلند بشه ادامه ی حرفمو زدم »:

-من میرم«برگشت روم و دستاشو اینور اونور سرم جک زدو تو چشمام عصبی نگاه کردو آروم گفت»:

-نفهمیدم چی گفتی؟دوباره بگو

جیغ زدم در حالی که هولش میدادم:

-گفتم میرم خونه امون

با همون لحن پر از جذبه و خشمش گفت:

-شما تشریف دارید هر جا که من باشم ،من برم ،من بخوام

-من برده ی تو نیستم ،بابام هم انداختی زندان حالا ولم کن

خون توی صورتش با چنان دوری جهید که حتی چشماشم قرمز شد رگای گردنش متورم شد و تو صورتم با اون فاصله ی چند سانتی عین شیر نعره زد:

-خفه شو تو مال منی تا زمانی که من بخوام ،نمیذارم حتی یه اینچ ازم دور بشی «با انگشت به پیشونیم زدو گفت»:

-اینو تو سرت فرو کن ،کار من هنوز تموم نشده پس هنوز تو مال منی کسی حکم آزادی بهت نداده «زدم زیر گریه بلند بلند گریه کردمو جیغ زدم »:

-روانی،چی از جونم میخوای؟میخوای بیش از اینا رسوام کنی؟

-آره «با حرص نفس نفس میزد و با خوی وحشیش نگام میکرد ولی چرا ته اون نگاهش نفرتو نمیدیدم ؟!!!فقط پر خشم بود ، پر عصبانیت با صدای دورگه گفت:»

-تو خون بهای پدر و مادرمی خون بهای تموم نوجوونمی که تو تنهاییو غم گذشت من همه اونچه که در توستو میخوام …

تو چشماش نگاه کردم چرا نترسیدم؟فقط نگاش کردم …فقط نگاه..تو چشمام نگاه کرد …آروم نفساش فرو کش کرد و انقباض عضلات فکشو باز کرد و نگاه به خون نشسته اش آروم تر شد ولی از بین نرفت آهسته و با جذبه گفت:

-اگر بفهمم یه دونه ،فقط یه دونه دیگه از اینا خوردی وای به حالت وای به حالت

با چونه لرزون نگاش کردم نوع عصبانیتش تغییر کرد از یه جنس دیگه عصبی شدو دادزد:

-بغض نکن اینطوری لعنتی ،چرا بغض میکنی؟

-بلند شو …«نفسمو کشیدم تو سینه امو بی صدا و خفه گفتم :»بلند شو …

با غم نگام کرد و سرشو تا آورد پایین هولش دادمو جیغ زدم :

-بلند شو میگم، بلند شو عوضی نمیخوام عذابم نده نمیخوام ،منو نبوس نمیخوامت «حرصش گرفتو دستشو بلند کردو با صدای دورگه و خش دارگفت:» -میزنم نفس،با من اینطوری رفتار نکن ،منو پس نزن می زنمت به خدا قسم ناکارت میکنم…«چند تا نفس کشید و دید دارم گریه میکنم آروم تر شد و پاشو از دوطرف پام برداشتو زیر بازومو گرفت همراه خودش بلندم کرد،من و کشید تو بغلشو عاصی شده گفت:»

-وای نفس وای که سر به زنگا دیوونه بازی تو گل میکنه

با هق هق گفتم:

-بچه نمی خوام، نمیخوام، نمی خوام نمیفهمی چرا؟ همه منو مجرد میدونن

،میخوای حامله بشم که دلت خنک بشه چون مادرت حامله بوده؟ من چه گناهی کردم خدا ؟…چرا نمیمیرم از دست تو راحت بشم؟میخوام برم خونه امون

 …

منو محکم تر تو بغلش گرفتو گفت:

-باشه آروم باش …یه کاری نکن جکوبو برم بیارم مثل اون شب مهمونی تو همین اتاق نگهت دارم …آخه تو چرا انقدر زندگی رو برای من زهرتر میکنی؟گریه نکن نفس   آرمین …گریه نکن ،عصبی میشم …«روی شقیقه امو بوسید…انقدر همونطور تو بغلش نگهم داشت و نوازشم کرد تا آروم شدم»

آخر هم نگهم داشت چطوری فرار میکردم؟راست میگفت که درست عین یه جوجه ام که فقط بلدم نوک بزنم اونم به یه ببر …

بعد شام داشتم ظرفا رو می شستم و فکرم بد مشغول راه حل بود که یادم افتاد

قرصا رو انداخت تو سطل زباله ی حموم اتاقش، خب تو جلدشون بود برم بردارم بخورم کثیف که نشده خود قرصه ..دستکشامو در آوردم اومدم از تو نشیمن رد بشم برم تو اتاق گفت:

-کجا؟

-دستشویی اجازه هست؟

لبخندی زدو گفت:

-آره یادت نره که اینجا طبقه ی چهاردهم یه وقت از پنجره نپری؛منم الان میام تو اتاق«با حرص نگاش کردم یه بوس برام فرستاد و پیروز مندانه نگام کرد»

با کینه نگاش کردم و رفتم تو اتاق سریع در حمومو باز کردمو سطل آشغالو کشیدم جلو و درشو باز کردم دیدم جلدش خالیه قرصاش کو؟!!!!خوردشون؟!!!!

-آخ اگر من تو رو نشناسم که باید برم بمیرم

سر بلند کردم دیدم بالا سرمه با پوزخند گفت:

-خیال کردی میندازم اینجا که بیای بخوری؟انداختمشون تو فاضلاب

از در حموم اومدم بیرون آرنجمو گرفتو گفتم:

-ولم بابا اهَ مرده شور زندگیمو ببرن که عین بختم سیاهه

آرنجمو از دستش کشیدم بیرونو به یه اتاق دیگه رفتم و روی زمین دراز کشیدم پنجره ی قدی بزرگ روبروم بود و آسمون دود آلود تهرانو میشد خیلی خوب دید به ماه نگاه کردم حتی اونم کدر شده….این آسمونم مثل اقبال من یه ستاره هم توش نیست ….

نور تو چشمم میخورد چشممو به زور باز کردم خورشید طلوع کرده بود برگشتم دیدم رو بازوی آرمین خوابیدم دلم براش سوخت دیشب خودشو کشت آخرم ناکام خوابید حقشه بیشعور…چقدر مظلوم میشه وقتی میخوابه جونش به تختش وصله چی شده که اومده رو فرش اتاق کنار من خوابیده ؟زیر سر خودش چیزی نیست ولی بازوشو زیر سرمن گذاشته !بازم دیشب بیدارم نکرد !نمیدونم چه احساسی بینمونه چرا در برابر هم کوتاه میاییم ؟به خاطر

ترحمه؟عشقه؟عادته؟چون به هم نیاز داریم؟این همه آزار و اذیت این همه نفرتی که از پدر م داره …چرا من کنارش آروم گرفتم؟!!!!تو آغوشش خوابیدم و منو اینطوری تو بغلش گرفته؟!!!مگه دیشب دعوا نکردیم؟چرا هرشب بعد دعوا اینه کارمون آخر هم تو بغلشم آخر هم منو می بوسه آخر هم …

آرمین چشمای آبیشو باز کردو ونگام کردو گفت:

-ظالم

ودوباره چشماشو بست اومدم بلند بشم ،دستشو دورم بیشتر پیچوندو نگهم داشتو گفت:

-حداقل بیشتر پیشم باش

سرمو رو سینه اش گذاشتمو پشتمو نوازشی کردو گفت:

-همه همه ی اونایی که ماجرای ما رو میدونن و میفهمند فکر میکنند من آزارت میدم ،من اذیتت میکنم،ظالم منم و تموم لحظه ها تو مظلوم واقع شدی ولی من فقط خودم میدونم که تو با تموم مظلومیتت چطوری به من سخت میگیری و ستم میکنی

سرمو از رو سینه اش بلند کردمو نگاش کردم «وای خدایا من دوستش دارم نمیتونم انکارش کنم اینو احساس می کنم ،اروم موهاشو نوازش کردمو گفت:»

-داری هر شب پیرم میکنی نمی فهمی

-آرمین !

-بهت میگم آزارم نده من با تو آروم می شم نمی فهمی چرا انقدر خودتو به نفهمی میزنی نفس؟چرا انقدر خنگی؟

خنده ام گرفته بود تو هر وضعیتی مسخره بازیشو داره

لبمو زیر دندونم کشیدمو که خندمو جمع کنم ،آهسته به طرف صورتش متمایلم کرد ،خودم رفتم به سمتش…

لبشو بوسیدم و سرمو خواستم عقب بکشم گفت:

-نه ،بد جنسی نکن ،صبر کن ….«موهامو کنار زدو گفت:»

-تو هوای انتقام اینطوری دیوونه ام نکن نفس …نمیتونم بگذرم …نه ….

-به مامانم میخوای بگی؟

-باید بدونه

-میخوای دعوا راه بیفته؟دیگه توانشو ندارم

-خودم بهش میگم

-می کشتت

–میخوام وقتی بابات از زندان آزاد شد برگرده ببینه تموم زندگیش مال منه

،مامانت تو خونه ای که من بهش دادم ،تو زن منی خواهرت هم که زن برادر من میخوام پوچ باشه ،میخواستم بره دنبال مادرت تا اونو تو خونه ی مادرم ببینه ولی این دعوا سر نگین همه چیزو بهم زد ،اینطوری بهتر هم شد چون تا بیاد تو حامله ای …«با بغض نگاش کردم لبمو بوسیدو گفت:»

-از بغضای تو متنفرم نفس ،دیوونه ام میکنه …

-تمومش کن خسته ام دیگه تمومش کن…

-بعد ترخیص نگین همه چیزو به مادرت میگم ….

آرمین- گفتم تو برو تو اتاق هر وقت گفتم ،بیا بیرون

-الان نه آرمین

آرمین-مامانت الان که پایین بودم میگفت «حاضر بشم برم دنبال نفس خونه ی باباش تنها ست»کدوم نفس؟تو که اینجایی باید همین امروز تکلیف یه سره بشه

میمونی تو اتاق حتی اگر صدای دعوا اومد هم بیرون نمی یای تا من مامانتو قانع کنم

با غصه گفتم:

-آرمین ،تازه نگین دوروزه مرخص شده و رنگو روی مامانم باز شده من می ترسم

 …

آرمین با حرص گفت:

-آره دو روزه هم هست که جنابعالی پیش مامانت تشریف دارید

صدای زنگ در اومدو آرمین به اتاق اشاره کردو گفت:

-اتاق بدو

-تو آخر مامان منو می کشی با خبرای بدی که بهش میدی

بلند شدم رفتم تو اتاق رو تخت نشستم و آرمین در رو باز کرد ،کامیار هم با مامان اومده بود بالا اصلا صداشونو نمی شنیدم که چی میگن انقدر آروم حرف میزد که حتی گوشمو به در هم چسبونده بودم نمی شنیدم فقط زیر لب صلوات می فرستادم مامانم طوریش نشه

دل تو دلم نبود این آرامش قبل طوفانه ،فشار مامانم اگر بالا میرفتو منجر به سکته اش می شد چی؟

انگشتامو از روی در جمع کردم و پیشونیمو به در چسبوندم قلبم تپششو روی دور تند گذاشته بود…

صدای جیغ مامان بلند شد قلبم هری ریخت ،گفت بهش تموم شد خدایا مراقب مامانم باش مامانمو به تو می سپارم …

مامانم داد می زد به هر دو شون فحش و ناسزا میگفت ؛گریه میکردو آرمینو کامیار هم همش می گفتن:

-ناهید خانم …آروم باش ،ناهید خانم یه لحظه گوش بده…

دلم عین سیر و سرکه می جوشید هی سرو ته اتاقو بالا وپایین کردم …نه نمی شه دارم دیووونه می شم مامانم یه وقت بلایی سرش نیاد ؛شالمو سر کردمو در رو باز کردم رفتم بیرون ،مامانم پشت به ورودی راهروی اتاقها،نشسته بود و گریه میکردو ضجه می زد آرمین تامنو دید اخم کردو با سر اشاره کرد برگردم ،پوست زیر گردنمو به

)معنی التماس (نیشگون گرفتم ؛دومرتبه اشاره به اتاق کرد ،اومدم برگردم تو اتاق که مامان از حال رفت ،یه جوری هول شدم که کامیار قبل اینکه به داد مامانم برسه اول گفت:

-نفس نترس هیچی نیست الان به حال میاد

اومدم بدوأم طرف مامانم آرمین منو تو بغلش گرفت ،جیغ می زدمو دستو پا میزدم تو بغلش؛ کامیار مامانمو ماینه کردوبعد سعی کرد مامانو به هوش بیاره هی زد به گونه اشو آب آورد ریخت رو صورتشو بلند شد رفت از بار آرمین اتانول آورد زیر بینیش گرفت تا بالاخره مامانو کمی بهوش آوردو سریع یه زیر زبونی تو دهنش گذاشت چه تکمیل اومده بود بالا …

حالا منم این میون تو بغل آرمین بودمو تقلا میکردم و آرمینم نمی ذاشت طرف مامانم برم تا کامیار کارشو بکنه مامانم که حالش یه کم جا اومد ولم کرد و دوییدم طرف مامان با گریه صورتشو به احاطه ی دستم در آوردمو گفتم:

-مامانم ،مامان جونم الهی من قربونت برم چت شد؟الهی من بمیرم برات…

آرمین زیر آرنجمو گرفتو گفت:

-چرا اونطوری صورتشو تو بغلت گرفتی خب الان که به زور نفسش بالا پایین میشه تو هم خفه اش کن ..پاشو برو یه لیوان آب قند درست کن جای آبغوره گرفتن «بلندم کردو صدای مکرردر زدن وپشت سر هم زنگه در رو صدای نگین اومد:»

-باز کن در رو کامیار …نفس…

آرمین-بیا گروه تکمیل شد

کامیار در رو باز کردو گفت:

-مگه نگفتم نمیا بالا

نگین –وای خاک به سرم مامان ،مامان چت شده؟«نگین بغل دست مامان نشستو خم شد طرف مامان»

کامیار –اونطوری نشین به دنده ات فشار میاد

آرنج نگینو گرفتو نگین با گریه گفت:

-الهی قربونت برم مامان جونم ،کامیار چیکارش کردید چرا مامانم اینطوریه؟

کامیار- الان حالش جا میاد زیر زبونی دادم بهش

با لیوان آب قند اومدم بالا سر مامان آرمین آرنجمو کشیدو گفت:

-ترو خدا این عقل کلو نگاه کن ،بذار زیر زبونیه آب بشه بعد اینو بده بخوره

-هی میگم الان نه الان نه مگه گوش میدی؟

مامان نالید-ای خدا چرا منو انقدر زنده گذاشتی که این لحظه رو ببینم؟

منو نگین باهم با گریه گفتیم:

-مامان

آرمین-بیا باز شروع شد

نگین با حرص گفت:

-همش تقصیر تو إ آرمین

آرمین- از نظر تو که همه ی مشکلای دنیا تقصیر منه

-بالاسر مامانم دعوا نکنید ؛نگین به سختی اون طرف مامان رو کاناپه نشستو کامیار هم بالاسرش ایستاد ،این طرف هم آرمین بالاسر من ایستاده بود

مامان با حال نا مساعد نالید با وحشت گفتم:

-کامیار یه کاری کن

www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان عذاب

رمان عذاب پارت آخر

شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان و کتاب الکترونیکی رایگان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *