خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان پسر همسایه / رمان پسر همسایه پارت22

رمان پسر همسایه پارت22

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا کلیک کنید

لیلا تند پرده رو انداخته گفت: وای میخوای چیکار کنی الان؟ حتما پرویز رو دیده……

آروم گفتم: باید جوابشو بدم. بهش قول دادم…………

لیلون داد زد: چی رو قول دادی؟ دیوونه شدی؟ الان تورو درسته بدون جویدن قورت میده هــــــــــا…….. چیزایی بارت میکنه هفت جد و آبادت بسوزه خودت جهنممممممممم……….

آهسته دستی روی گلوی دردناکم گذاشتم و گفتم: نه ………. اون قول داده دیگه اذیتم نکنه……… فقط کنارم باشه و هوامو داشته باشه. باور کن نمیدونم دیگه چی به چیه! خودش که قول داده کاری به کارم نداشته باشه!

گوشیم زنگ خورد. دلم می لرزید. آروم بهش سلامی دادم که ماهیار هم سعی میکرد با صدای مثلا آروم و بی احساسی بهم جواب بده. ولی کاملا مشخص بود حالش بده………. خیلی بد……

اشکام چکید.حالمو پرسید و ادامه داد: الان از بیرون میومدم اون آسمون جل زرنگ و هفت خط داشت از خونه تون خارج میشد. برای چی اومده بود؟

آب دهنمو که از ترسم خیلی زیاد هم جمع شده بود قورت دادم. اشکامو پاک کردم. باید هرچی که میشد و هر اتفاقی میفتاد برام رو از همین اول راستشو بهش میگفتم ………… گفته بود کنارمه…….. بعدا هم حوصله لاپوشونی و دروغ پشت دروغ گفتن رو نداشتم.

بعدا حتی حوصله ی دعوا هم نداشتم. ما که همچی رو تموم کرده بودیم پس هرچیزی رو راست و حسینی بهش میگفتم.

خودمو بخدا سپردم و گفتم: قرار بود بیاد بریم بیرون و با هم صحبتهامونو بکنیم. ولی دیشب که تو رفتی من اصلا نفهمیدم چی شد و مدتها روی پله ها تو اون سرما نشسته بودم. در راهرو هم باز مونده بود.

الانم شدیدا آنفولانزا گرفتم که برام دکتر آورده بود. تازه سِرمم تموم شده.

ماهیار کمی سکوت کرد……… بازم سکوت کرد……. بعد طوریکه حس میکردم صداش میلرزه و نفس کم میاره زمزمه کرد: مگه من مرده بود اون مرتیکه برات دکتر بیاره…….

آهسته گفتم: ماهیار مرتیکه نیست………. به احتمال زیاد…….

دیگه ادامه ندادم.

با خشم و بغ کرده ادامه داد: بمن یادآوری نکن کیه که خودم می فهمم چی به چیه! ولی با تمام اینا کافی بود فقط یه زنگ به داداشــــــــــت …………. داداشــــــــــت میزدی دنیارو برات بهم میریختم. دکتر که چیزی نبود. چطور منو به این زودی فراموش کردی !!!

از شنیدن کلمه ی داداش عرقی سرد در یه لحظه از سرتاپام جوشید و از بین موهام سریده کنار گوشم پایین اومد. دیگه نفسم بالا نمیومد. اشکام راه افتاد…………. بدتر راه گرفت.

هقی کردم و خفه گفتم: دادا……….. شم؟؟؟؟؟

محکم گفت: بله داداشت………. از این به بعد فقط داداشت! خب چرا بهم نگفتی تووووووووووووو

آروم گفتم: منکه کلا خودمو نمی فهمیدم و از هوش رفته بودم. اونم خودش خونه مون دنبالم اومده متوجه ماجرا شده بود و بعد دکتر آورده بود……..

دیگه نتونستم اشکامو مخفی کنم و بلند گریستم…….. بلند……. بلند گریستم……..

ماهیار هم گریه میکرد………. هردومون دوطرف گوشی صدامون قاطی هم شده بود. بعد از مدتی با صدای گرفته و لرزانش گفت: نمیخوام و دوست ندارم بفهمم اشکی به اون چشمان ناز آبجی داداشی…….. آبجی ماهیار نشسته.

خب نشد…… نتونستم و نتونستی با سرنوشت مون بجنگیم…….. زورمون نرسید…….. یعنی راستش تو بیشتر کمکم نکردی وگرنه من آماده بودم…….

دیشب تا صبح به همچی فکر کردم. قیافه ی مظلومت اصلا از جلوی چشمام دور نمیشد. دیدم بقول خودت دیگه کاری از دستمون برنمیاد.

صبح با خدای خودم عهد کردم تا روزیکه بتونم به دستت بیارم و مال خودم بشی، به عنوان داداش کنارت باشم و به هر نحو هواتو داشته باشم. ولی ……

ولی…… انقده حواسم بهت باشه که نزارم یه روز ناراحت بشی……… اما قسم میخورم یه روز از روزای خدا مال من میشی.

اینو بهت قول میدم…….. قول میدم……. الان دیگه کنار داداشت راحت به زندگیت برس و دنبال خوشبختیت برو……….. فقط بخاطر داداشت خوشبخت باش……..هر حرف و درددلی داشتی اول بخودم بگو بعد پدر مادرت…….

پارلا…… داداشت خیلی دوستت داره…… خیلی…… باور کن روح داداشت هستی و هیچ لحظه ای فراموشت نمیکنم…….

خودت میدونی جایگاهت توی قلبم چیه پارلا……… تمام وجودم هستی…….. اما فقط قول بده هرلحظه که زنگ زدم یا پیام دادم بهم جواب بدی و چیزی رو ازم مخفی نکنی………. هیچیییییییییییییی……..

میخوام از لحظه به لحظه زندگیت……. از ریز و درشتش باخبر باشم……….. مدیون منی………. نمی بخشمت بی خبرم بزاری ……… همچی رو اول بمن میگی بعد بقیه………..

دیگه نمیتونستم هق هقهامو کنترل کنم. داشتم خفه میشدم……..

نفس صداداری کشید و آروم ادامه داد: مواظب خودت باش بزار فکر منم ازت راحت باشه ببینم چیکار باید بکنم. خدانگهدارت باشه پارلای ماهیار……..

خداحافظت باشه پارلای من…….. فقط به خدا می سپارمت…… چون واقعا هیشکی رو بجز خودش نداریم………. بازم زنگ میزنم.

مامانم جلوی در ایستاده بود و نگام میکرد. غمگین و مات هیچی هم نمیگفت. لیلون هم ناراحت و اشکآلود چشم بصورتم داشت و چون نزدیکم بود مثل اینکه بیشتر حرفهای ماهیارو شنیده بود.

گوشی رو قطع کردم و با هق هق دستامو روی صورتم گذاشتم. لیلون مامانمو دید و گفت: خدا ازتون نگذره. مطمئنم هم نمیگذره. چون ماها ازتون نمیگذریم.

قرار نیست چون پدر مادر هستین هرکاری خواستین بکنین……یه قیام و قیامتی هم فک کنم در کاره برای حسابرسی شما شیاطین و اهریمن ها……… ایشالا تو آتیش جهنم جزغاله بشین و ما هم فقط از بهشت نگاه کنیم و کیف کنیم…..

وای که الهی اون عمو نادرو مارهای غاشیه انقده از جاهای خاص و ندیده ی بدنش نیش بزنن هوارش به این دنیا برسه……… مرد هم اینهمه لجباز…… مرد هم اینهمه غد و نفهم………که الهی از مرد بودن سقَط بشه…

ناخواسته بین گریه هام لبخندی روی لبم نشست و خندیدم. بیچاره و بینوا بابام با اون جاهای خاص ندیده ش…….

عجب دعایی کرده بود این دختر. محال عالم بود لیلون بزاره بری توی حس…….. هر اشک و آهی آخرش به خنده ختم میشد…..

لیلون نگاهی بصورتم انداخت و گفت: باور کنین این ماهیار فرهاد نیست کوه بکنه………. مجنون نیست به کوه و دشت بیفته…… ولی قبول کنین بحدی عاشقه که حاضره خوشبختی لحظه به لحظه ی عشقشو ببینه…… بازم کنارش باشه و هواشو داشته باشه…..

اونوقت شماها قوم ضالیــــــــــن باهاش چیکار کردین………. بخدا خراب این ماهیار و مرامشم……..

الهی جیگر عمو نادر رو گاز بزنم و بخورم خام خام بلکه همه راحت بشن از دست این غد بدذات……

حالم بد بود و واقعا بلد نبودم دیگه چیکار کنم. سعی کردم دیگه به هیچی فکر نکنم که اصلا شدنی نبود…… حرفهای ماهیار هنوزم دلمو می سوزوند…… دلم سهله تا ته جیگرمو می سوزوند……

مامان غصه دار بدون هیچ حرفی ترکمون کرد. ولی میدونستم ته دلش به پرویز رضا نیست.

لیلون که متوجه حالم شده بود با شیطنتها و شلوغ بازیاش سرمو گرم کرد. ولی هرچقدر می خندیدم یا می خوابیدم بازم ته دلم پراز غصه بود.

پرویز زنگ میزد و با هزار زبون و ناز خریدنم حالمو می پرسید. ماهیار هم زنگ میزد و خیلی جدی و بدون ناز خریدن، واقعا مثل داداشی زورگو جویای حالم بود.

نمیدونم چرا اینجوری که باهام حرف میزد یه حس اطمینان شدیدا ته دلمو فرا میگرفت. بازم عاشقش بودم ولی این عشق فعلا هیچ دردی رو دوا نمیکرد.

حسی بهم میگفت چیزی در ماهیار تغییر کرده………. بشدت تغییر کرده…….. ناخودآگاه از لحن جدی و محکمش که خیلیم سفارش به مواظبت از خودم میکرد ته دلم جوری قرص میشد……. خداروشکررررررررر که داشتمش…….

الان مثل کوه پشتم ایستاده بود و من چه آرامش داشتم……

لیلون که شاهد لحظات سخت پارلا و ماهیار بود، این اهنگو تقدیمشون کرده

من همین یک نفرم، در دلم امّا انگار
صدنفر مثلِ من از رفتنِ تو غمگینند

رفته ای خاطره هایت شده آیینه ی دق
عکس های تو فقط دردِ مرا تسکینند

بی خبر ماندنم از تو کمرم را خم کرد
گوش های من از این بی خبری سنگینند

سجده در پای تو کفر است اگر، بی تردید
شاعران اول و آخر همگی بی دینند

گیسُوانِ تو قلمکاری دستانِ خداست
آیه هایی که پُر از وَالْقَلَم و یاسینند

فصل ها را چه قَدَر خوب به هم ریخته اند
خنده های تو که یادآور فروردینند

#الهه_سلطانی

اونشب همچنان توی تخت بودم و سوپ داغ مامان رو خورده با عطسه هام درحال جنگ بودم. لیلون هم که فرداش کلاس نداشت پیشم مونده بود تا به اصطلاح مواظبم باشه.

ولی تنها کاری که برام ردیف میکرد حتی یه خواب راحت رو ازم گرفته بود و هی دم گوشم وز وز میکرد و خاطره میگفت. حرفهای اجق وجق و خنده دارشم که منو واقعا از پا مینداخت.

پرویز با دوسه بار زنگی که زده بود، شب بهم پیام داد به دیدنم میاد و آماده باشم تحویلش بگیرم.

قلبم می کوبید. هنوز به بودن و رفت و آمدش عادت نداشتم و برام در کل مایه ی عذاب بود.

لیلون که به فکر رفتنم رو دید گفت: ببین پارلا، جایزه اسکار بهترین پیش بینی در روی کره ی زمین هم میرسه به من که الان پیش بینی میکنم تو هیچ گُهی نمیشی………. دختر هم اینهمــــــــــه الاغ…..

چرا با خودت اینجوری میکنی!!! والا ترس و هراس نداره……….. مردک زیاد حرف زد و سرتو خورد، چنان لگدی بزن بهش، اون دکوراسیون صورت پراز غرورش و افاده اش بیاد پایین….

والا مرد رو چه به اونهمه فیس و افاده……….. مرد باید خاکی باشه همین……….. مرد باید کمی خجالتی باشه……….. مرد باید زیاد زر نزنه که متاسفانه هیچکدوم اینا شامل این پرویز دو و نیم کیلو با وزنه های آویزونش نمیشه……

داشتم می خندیدم. که گفت: لااقل به اون رنگ و روی پریده ات کمی برس و پنکک و رژ گونه بزن، جوری که ماله ی گچ کار هم اونجا معطل بمونه…………. والا اینجوری شفته باشی این پرویز بزمجه رو هم می پرونی ها……….

یکیم مهمترین توصیه ایمنی اینکه، وقتی داری باهاش حرف میزنی، چون خیلی عطسه میکنی و هی دماغت رو پاک میکنی، مواظب باش یه حباب از بینی خوشگلت بیرون نزنه آبرومون بره!

داشتم بیحال و غش غش می خندیدم. خندان فکر کردم منکه کلا حوصله ی هیچکاری رو ندارم و علاقه ای هم به پرویز ندارم، پس پرویز هم میتونه از همین اول بپره و بیخیال من بشه که خیالم تختِ تخت بشه.

ساعتی گذشته بود که مامان همراه پرویز وارد اتاق شدند. پرویز دسته گل قشنگی توی دستش بود و در نایلکسی آبمیوه هم برام آورده بود.

بحدی قشنگ بخودش رسیده بود که اگه آدم عاشقش میشد و دلش براش ضعف میرفت، میشد باهاش بهترین دوران رو طی کرد. ولی حیف……

سر جام تکون خوردم که پرویز نذاشت بلند شم. لیلون که ایستاده بود و بر و بر نگامون میکرد، میدونستم الانه که یه تخم دو زرده تحویل پرویز بده.

مامان گفت: لیلاجان با من میای پایین کمکم کنی؟ هی نمیتونم این پله هارو بالا پایین کنم. نمیدونم چرا یکی از زانوهام بدجور درد میکنه.

لیلون برگشته متعجب گفت: عمه جون الهی دورت بگردم از نوک پا تا نوک موهای سرتون. آخه نمیشه که جوون مردم رو با پارلا تنها گذاشت. جوون نَنم اینا الان یه گشت ارشاد لازم دارن کلهم حواسش بهشون باشه ها……….

مامان شاکی گفت: لیلا اینا چه حرفاییه تحویل میدی آبرومون رفت! با من بیا کارت دارم تند!

لیلون خندان راه افتاده گفت: واااااااااااااا …… کدوم آبروی نداشته مون رفت آخه عمه اینهمه غلو میکنی! اصلا همچین فکری هم نکنید لطفا که صدرصد اشتباست. خودمم فدای عمه ی بداخلاق گلم میشم که اینهمه هوای این پرویزخانش رو داره!

پرویز می خندید. منم که لبامو بزور جمع کرده بودم.

ولی لیلون که تموم نمیکرد. حالا بلند بلند گفت: والا بعضیا شانس دارن که از راه نرسیده و مویز نشده اینهمه هواخواه دارن…

پرویز خندان گفت: لیلا خانم خیلی از دستم شاکیه، فقط کاش میدونستم چرا!

آروم گفتم: آخه ما واقعا با هم صمیمی هستیم و حدس میزنه منو ازدستش دربیارین کمی ناراحته. وگرنه مهربونتر ازش سراغ ندارم.

پرویز خوشحال گفت: پس انشاا… میتونم کم کم امیدوار باشم نه؟ انشاا… که دست خالی برنمیگردم و شمارو از دست همه درمیارم. الان حالت بهتره؟ رنگ و روت که بازم خوب نیست.

آروم گفتم: رنگ و رومو نمیدونم. ولی نه خیلی بهترم. ممنونم. کلی به زحمت افتادین صبح. فکر کنم از کارو زندگیم افتادین.

بطرفم خم شده گفت: کارو زندگیم فدای یه لحظه خوب بودنت. تو فقط خوب شو و بهم جواب مثبت بده، ببین برات چی درنظر دارم. سورپرایزت میکنم در حد ذوقیدن……

نگاش کردم و چیزی نگفتم. ادامه داد: توروخدا اینجوری نگام نکن. اگه جواب منفی بهم بدی، دیگه آدم بد ماجرا من نیستم ها…….. باور کن چنان تورو از جلوی دانشگاه می دزدم وبا خودم می برم که خودت همونجا توی ماشین بهم جواب مثبت بدی……..

از من گفتن باشه که خب بقیه ش بمن ربطی نداره…… من تکلیفت رو همین الان روشن کردم. فقط زود خوب شو که کلی کار داریم و من دلم برای کنار تو قدم زدن یه ذره ست….

بازم نگاش کردم. ته دلم حسرتی پر شده بود که حد و اندازه ای نداشت. چقدر خوشحال بود…….. چقدر شادمان بود……… چقدر برای خواسته اش عجله داشت…….. چقدر برای عاشقانه هاش نقشه ها داشت……

اما من چی؟؟؟ من برا‌ش چی داشتم……. من ته دلم چی داشتم ……… فقط آه و ناله و حسرت و خودخوری…….. عشقی از دست داده و ناله هایی فرو خورده…….. جیگری سوزان و کل وجودی ملتهب…..

لیلون با سینی چای و ظرفی شیرینی وارد اتاق شد.
گفت: وای پارلا، چنان داشتی آقاپرویز رو نگاه میکردی، انگار داشتی میگفتی

‌مرا بستری کنید!
این جواب آزمایش دروغ می‌گوید
این خنده‌ها از روی خوشحالی نیست
ضربان قلب خوب می‌زند که می‌زند
این که دلیل نمی‌شود…
مرا جایی ببرید که برای اثبات حرف‌هایم
خونی نگیرند
و بدون معاینه
روی دفترچه بیمه‌ام بنویسند،
هر دوازده ساعت یک بار
شانه‌ای برای گریستن…

#رسول_ادهمی

چه خبرته تووووووووووووووو……. پاشو دیگه…… یه سرمای نصفه نیمه خوردی چقده هم ناز و نوز میکنی یکی نازتو بخره………..

بترس از اون روزیکه با اینهمه عطسه و سرفه و اَخ و اوخ آقا پرویزت پشیمون بشه و دیگه بره پشت سرشم نگاه نکنه…….

پرویز خندان گفت: لیلا خانم اذیتش نکنید. اجازه بدید راحت باشه. منم که عمرا برم پشت سرمم نگاه نکنم. نمی‌دونم پارلا از کجای این دنیا اومده؛
ولی الان دنیای پرویزه……… بزارین هر کاری دلش خواست بکنه……

لیلون با ابروهای بالا داده و لب و لوچه ی ورچیده پذیرایی کرد و گفت: پس پارلا تا میتونی ناز کن…….. اینجوری که خریدارت هستن من باشم سوار گردنشون میشم و دیگه پایین هم نمیام.

من علاوه بر اینکه خجالت می کشیدم ولی می خندیدم. باید پرویز هم از همین اول به حرفها و متلکهای لیلون عادت میکرد. چاره ای نبود.

لیلون چشماشو برام لوچ کرد و از اتاق بیرون رفت.

پرویز که خیالش راحت شده بود رو بمن گفت: فقط پارلا خواهشا زود خوب شو کلی کار داریم. فکر کنم اونجوریم که منو شناختی واقعا تحملم کمه و برای رسیدن به آرزوهام عجله دارم. میخوام هرچه زودتر زندگیمونو شروع کنیم…

می بینم وضعت خوب نیست، ولی لطف کن زودتر از تخت بیرون بیا که …………. من نقشه هامو اجرا کنم. چون بدون تو و حضورت کنارم شدنی نیستن.

فقط نگاه میکردم و چیزی نمی گفتم. یعنی چیزی نداشتم بگم. پرویز برای خودش بریده دوخته بود و منم عروسک خیمه شب بازی این قصه بودم که باید توی دستاش حالت میگرفتم و خودمو باهاش همراه میکردم…………

عشق ویرانگر او در دلم اردو زده است
هرچه من قلب هدف را نزدم او زده است

بیستون بود دلم عشق چه آورده سرش
که به ارگ بم ویران شده پهلو زده است؟

مو پریشان به شکار آمد و بعد از آن روز
من پریشانم و او گیره به گیسو زده است

دامنش دامنه های سبلان است… چقدر
طعم شیرین لبش طعنه به کندو زده است

ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان
تا دم مرگ دعا خوانده و پارو زده است

تا دم از مرگ زدم گفت: دعا کن برسی
لعنتی باز به من حرف دو پهلو زده است

پرویز ساعتی کنارم بود و از همه جا حرف زد. خداروشکر این بنده ناتوان هم حرفی برای زدن نداشتم و بیشتر با گوش دادن و بله نخیر جوابشو میدادم.

اما زمینه ای از فکرم پیش ماهیار جا مونده بود که از امروز بجای داداشم ایفای نقش میکرد و قرار بود شدیدا هوامو داشته باشه!

و من چقدر…… چقدر……. چقدر این داداشمو دوست داشتم.

لیلون وارد اتاق شد. مثل اینکه پرویز حس کرد زیادی کنارم بوده و زمان رفتنشه. آروم از صندلی کنارم بلند شد و بدون خجالت از لیلون دستمو توی دستش گرفت.

نمیدونم چرا دندونامو طوری به هم فشردم که لثه هام درد گرفت.

بطرفم خم شد و گفت: میدونی……. از روزی که شناختمت…… از روزیکه دیدمت و محو اون آرامشت شدم….. از روزیکه برای اولین بار دین و عقلمو از دست دادم،……… همزمان هم خندیدم و خوشحال شدم…….هم گریه کردم……

چون نیمی از عشقت روشنایی بود که خودمو با بدست آوردنت خوشبخت ترین می دیدم…….. ولی نیم دیگرش تاریکی بود……

چون نمیدونستم واقعا میتونم بدستت بیارم یا نه……. عشق تو برام یک بام و دو هوا بود و شاید برای همینه که اینهمه دوستت دارم……

پارلاجان …….. برای من ….. بخاطر من…… بخاطر پرویزی که فقط دلشو بند تو کرده……… برای رسیدن به آرزوهای یه مرد تنها زود خوب شو و همراهیش کن…… دیگه ازت چیزی نمیخوام.

آروم خم شد و بوسه ای روی پیشونیم کاشت که بدنم رسما وا رفت…….. حالا از سر تا پام گزگز کرده مور مور شد که سرمای سختی بجونم نشست.

لیلون که چشم ازمون برنمیداشت یه باره گفت: والا آقاپرویز الان چیزی میگم البته دور از جونتون……….. دور از وجود نازنین تون……….. فقط به ذهنم رسید که میگم.

لبخندی روی لبای پرویز نشست که فقط نگاه میکرد. گفت: راحت باشید می شنوم.

لیلون گفت: اول یه جوک بگم البته دور از وجود با مرامتون، خب جوکه دیگه. در کلاس سواد آموزیِ پیرزنان که همه شون بالای ۷۰ سال هستن معلم خسته و درمونده میگه، برای صدمین بــــــــــار میگم ،تکرار کنید پارلا بشــــــــــدت مریض است…..

همه ی پیرزنان بلند میگن الهی پرویزش بمیره و فداش شه……

هرچند بخاطر حرفها و متلکهای لیلون و بوسه ی پرویز شدیدا دل ضعفه داشتم، ولی این بار با تمام یخ زدنهام دیگه بلند می خندیدم. پرویز هم با قهقهه می خندید.

لیلون با خنده رو به پرویز ادامه داد: الانم پرویزخان بازم دور از وجود محترمتون، وقتی تو یه رابطه دچار احساسات شدیدی شدید، بدونید دیگه اون خودتون نیستید.

دیگه کودک و عشق درونتون نیست این اداهارو درمیاره، بلکه خر درونتون داره جفتک می پرونه و ممکنه روزی قشنگ زمینتون بزنه.

البته گفتم مدنظرم شما نبودید آقاپرویز……. باور کنید. همینجوری گفتم.

پرویز که خنده ش تموم شده بود، اول نگاهش مثل من روی صورت لیلون ماسید. بعد فکر کنم مجبور شد خودشو با جو موجود سازگار کنه و دوباره شروع به خندیدن کرد.

گفت: هرجوری دلتون خواست راحت باشید. انشاا… روزی میرسه تمام گفته هاتونو جبران کنم و دلی از عزا دربیارم که انشاا… اون روز خیلی دیر نشه.

داشتیم می خندیدم که لیلون گفت: وای خاک عالم بر سرم که آدم می تونه راحت دستشویی شو نگه داره، ولی یه داماد تخس و شیطون رو نمیتونه نگه داره که باید هرلحظه خودشو برای سنگسار شدن آماده کنه.

وای منکه فقط از خجالت دستمو روی صورتم گذاشتم و بلند گفتم: لیلون……. جوووووونِ من تمومش کن…….. آبرو نموند برامون.

صدای خنده ی پرویز بلند شد. لیلون هم خندان گفت: نترس بابا! این پرویزخانِ عاشقی که من دیدم اینجوری جلوی در خونتون چادر زده، باور کن با این حرفها دررفتنی نیست و نمیزاره سیرترشی هزارساله بشی. اینو مطمئن باش.

پرویز خندان بطرفم گفت: دعا کن گربه این جوجه دخترداییت رو زودتر بخوره خلاص بشی. وگرنه فکر میکنم هرکی که سرش به تنش بیارزه رو از در خونتون میرونه!

لیلون هم بی محابا گفت: اووووووه توروخدا پرویز خان اینجوری برای بعضیا دلستر باز نکنین و بعضی آقایون رو تحویل نگیرین. سرش به تنش بیارزه چیه، بگین کرکس ها و لاشخورهای بالغ رو از در خونشون برونم که نفسی بکشن.

اینجوری بهتره ها. چون پارلا رو همینجوری می تونم براتون حفظش میکنم و میتونید عشقتون رو بدستش بیارید.

وای خدا سکته رو کرده بودم. خوب شد آخرشو جمع و جور کرد. وگرنه فکر نکنم پرویز کسی بود کلمه ی کرکس رو بتونه قبول و تحمل کنه.

درسته از پرویز دل خوشی نداشتم. ولی قرار نبود بهش بی احترامی بشه. هنوز جوهر محبتهاش به بابام خشک نشده بود و ما هم فراموشش نکرده بودیم.

پرویز دیگه ادامه نداد و شایدم بهتر دید کوتاه بیاد تا از دست طعنه های لیلون در بره. پس خداحافظی کرد و برام سلامتی آرزو کرده از اتاق خارج شد.

بعداز رفتنش شاکی گفتم: لیلا واقعا احترام مهمون واجبه! با این بیچاره چیکار کردی تو!

لیلون با پررویی گفت: لطف کن پارلا برای من هاپوکمار نباش و بخاطر این پیر پسر منو دعوا نکن. باور کن اصلا هم بهش نمیاد پسر باشه! صدرصد چندتایی زن رو راه انداخته و بعد اومده سروقت تو!

وای کم موند اشکم دربیاد. این دختر عجب زبلی بود که همتا نداشت. منم مثل پرویز ترجیح دادم زیاد حرف نزنم که این دخملی زرنگ داشت همه چیزو کشف میکرد.

هرچند حس خاصی به پرویز نداشتم. ولی به عنوان خواستگارم دوست نداشتم کسی از طلاقش خبر داشته باشه. اگه هم گفتنی بود بهتر بود مامانم به بقیه اطلاع میداد نه من!!!

بعداز کمی لیلون گفت: این هاپوکمار رو خوب چزوندم. والا…… با اون سن و کارهای زیرجلکیش همه رو جادو کرده و دارم به عینه می بینم داره به خواسته اش میرسه ……. چقدر بدم میاد ازش…….

فقط لبخندی زدم و چیزی نگفتم. لیلون زرنگ تر از اونی بود که بشه با حرف سرش کلاه گذاشت.

دو روز بعد حالم بهتر بود و دیگه میتونستم به کارام برسم. پرویز و ماهیار هم هرکدام به نحوی جویای حالم بودند.

حس میکردم ماهیار واقعا عوض شده و بشدت سعی داره نقش یه برادر رو برام ایفا کنه.

هرچند دلم گاهی می رنجید، ولی چاره ای نداشتم و سعی میکردم باهاش کنار بیام. در کنارش قبول کنم من و ماهیار باید همینگونه ادامه می دادیم تا ببینیم سرنوشت دیگه چه نقشه هایی برامون طرح ریزی کرده .

اونروز دیگه کاملا روبراه بودم. پرویز که خیلی باهام در تماس بود و میدونست اوضام خوبه، از بابا و مامانم اجازه گرفته بود همراه با من بیرون بریم و کمی برای شناخت بیشتر کنار هم باشیم.

اتفاقا همونروز ماهیار هم بهم زنگ زده بود. کنار مامان بودم که چشمم به اسمش روی صفحه ی گوشیم افتاد. نوشته بودم داداشی خودم……….

خودمو به گوشه ای رسوندم. تا جواب دادم محکم گفت: حال آبجی کوچیکمون چطوره؟ حالت کاملا خوب شده پارلای ماهیار؟

از شنیدن کلمه آبجی کوچیکه بغ کردم……. بغض کردم…….. خفه شدم…….. داشتم کم میاوردم…… ولی یادم افتاد همچی تمومه و باید تحمل کنم……… چاره ای نبود.

بغضمو قورت دادم و با چشمانی اشکآلود گفتم: خوبم داداش ماهیار….. خیلی خوبم. الانم میرم آماده بشم با پرویز بریم بیرون.

هیچی نگفت. سکوت کرد. بعد از دقایقی که فقط صدای نفسهای تندش بگوشم می نشست گفت: باشه ….. خوش بگذره…… فقط بخودت قشنگ برسی که دل داداشت شاد بشه از داشتن آبجی خوشگلی مثل تو……..

دیگه مزاحم نمیشم برو به کارات برس. هرزمان هم کمکی لازم بود درجا بهم زنگ بزن. فکرم فقط پیش تو هستش. خدا نگهدارت

تلفن قطع شد و چشم من به صفحه خشکید……… عکس ماهیار با اون پیرهن آستین کوتاه و صورت جدیش دلمو میلرزوند.

اشکی توی چشمام دوید. با انگشتم جلوشو گرفتم و زمزمه کردم:

بگین به دادم برسه
اینهمه بغضو کم کنه

به غم بگین یکی دو روز
منو فراموشم کنه….

یکی اینجا شب و روز خیلی بی قرارته…
نمیدونی این دیوونه چقدر چشم براهته…

روزا کار من شده هی مرور خاطرات
بگو این دل دیگه، چقد بمیره برات…..

ماهیار با تقدیر نابسامانم دست بدست هم داده چه بازی دیگه ای شروع کرده بودند رو اصلا سر در نمیاوردم……..

آهنگی که پارلا با خودش میخوند

‍ ‍چشمان قشنگ تو مجسّم شدنی نیست
آهنگ دلم بی تو منظّم شدنی نیست

قسمت نشد آخر که تو را سیر ببینم
حتّی شده در خواب، که آن هم شدنی نیست

در کار من افتاده هزاران گره ی کور
تنها گره عشق است که محکم شدنی نیست

تو ماه جهانی، من ِآواره زمینم
این فاصله بین من و تو کم شدنی نیست

کمتر گله کن از من و دیوانگی من
این عاشق دیوانه که آدم شدنی نیست

#فرهاد_شریفی

لباسهامو پوشیده بودم و جلوی آینه خودمو نگاه میکردم. دلم پراز غم و غصه بود. دوست داشتم زار زار اشک بریزم. من برای همچین روزی آماده نبودم……. اصلا آماده نبودم.

پارلا کجا…….. ازدواج با یه نفر دیگه کجا……. بیرون رفتن با یه مرد ناشناس کجا…….. اصلا چی داشتم الان بهش بگم که هِلک و هِلک، تِلک و تِلک میخواستم کنارش راه بیفتم…….

اشک چشمامو با نوک انگشتم گرفتم. فعلا وقت گریه نبود.

موبایلم زنگ خورد. جواب دادم. پرویز بود که بیرون منتظرم بود.

دوباره نگاهی بخودم انداختم. کاپشن سفید براق با قسمتهای کارشده ی آبی تیره و کلاه بزرگ خزدارش رو با شلوار جین تنگ پوشیده بودم.

شال کاموای رنگارنگ و طرحدار، چکمه های سفیدِ دور خز همکه می پوشیدم دیگه بهتر از این امکان نداشت.

دلم بیشتر گریه میخواست تا خوشحالی و خندیدن. و من چقدر خوشبخت و خوش شانس بودم که بهترین و بدترین روزهای زندگیم قاطی هم شده بود و هیچ راه فراری ازش نداشتم. چقدر تنها بودم……… تنهای تنها…..

تازه کیفمو برداشته بودم که دوباره گوشیم زنگ خورد. اینبار لیلون بود برای احوالپرسی زنگ زده بود.

بغ کرده و گرفته گفتم: لیلا پرویز اومده دنبالم بریم بیرون برای حرف زدن. بعدا با هم می حرفیم. ولی باور کن بزور دارم میرم. کاش تو هم بودی…… اینجوری لآقل کمی دلگرم میشدم…..

جدی گفت: من بودم که میدونستم با اون کله خراب افاده ای بدردنخورِ عین بز چیکار باید بکنم! فعلا خداحافظی بکنیم که بازم زنگ میزنم و حالشو توی ماشین میگیرم. فعلا بدو به اون کرکس پیر برس تا دوباره بزنگم.

راه افتادم و گفتم: وای لیلا آبرومو نبری ها!!!!!

شاکی داد زد: خــــــــــاک همه ی عالم رو هم بر سرت کنن با اون آبروی نداشتت……. چقدرم میترسه از خودش گمشووووو بــــــــــابــــــــــا …….

گوشی رو قطع کردم و از پله ها پایین اومدم. مامان که حال بدم رو دید گفت: والا اینجوری شوهر کردن دیگه ندیده بودیم. انگار داری میری طرف چوبه ی دار! چه خبرته آخه. خودتو کمی جمع و جور کن ببین چی به چیه……….

فکر کنم ایندفعه هم مثل گوسفند بری، مثل بز برگردی و چیزی نگی! بزار همه شرط و شروط بزارن واست، تو فقط گوش کن و بله قربان بگو! آخه بزور داریم تورو به پرویز میندازیم و رو سر پسر مردم خراب میشیم!

والا عوض اینکه ما شرط و شروط بزاریم مردم قبول کنن، فعلا که برعکس شده….

سری تکون دادم و با نفسی عمیق فقط گفتم: مامان جووووووونِ عزیز سر به سرم نذار حالم خوب نیست.

راه افتادم و از خونه خارج شدم. پرویز داخل ماشین نشسته بود. بطرفش رفتم که از ماشین قدمی زمین گذاشت.

بطرفم اومد و بعداز سلام احوالپرسی در جلوی ماشین رو برام باز کرد. نگاش کردم. خواستم بگم عقب راحتترم که دهنمو باز نکرده با زرنگی گفت: امکان نداره فقط جلو برازنده تونه خانوم گلم.

دوباره بدنم گز گز کرد. آروم با نفس پریشان و داغم نشستم. در بسته شد و خودشم نشست. دوباره نگاهی بصورتم انداخته گفت: خوشحالم کنارتم. جای خاصی رو مدنظر داری اونجا بریم.

سری تکون دادم و گفتم: نه…… وقتی حرفی برای گفتن نیست میتونم توی همین ماشین هم باشم و حرفامو بزنم.

راه افتاد و گفت: پس انتخاب با خودم. خیلی خوشحالم این افتخارو بهم دادی باهام بیرون بیای. خیلی دوستت دارم ناز خاتون جان.

با خجالت سرمو برگردوندم و نگاهمو بیرون دوختم. تازه ده دقیقه نگذشته بود که موبایلم زنگ خورد. لیلون بود. جواب دادم و آروم گفتم: لیلا مگه نگفتم کار دارم بعدا می حرفیم.

پرویز گفت: اگه لیلا خانوم هستش سلام برسون.

لیلا که شنیده بود گفت: بزن رو آیفون گوشیت خودم حرف بزنم و با دوماد آینده مون سلام احوالپرسی کنم. دلم خیلی براش تنگه!

کم موند بخندم. میدونستم حرفش همیشه رو کرسیه و باید انجامش بدیم……….. به آیفون زدم. که پرویز گفت: سلام لیلاخانوم. حالتون خوبه؟

لیلا جواب داد:فدای شمـــــاااااا با پاک شومااااا. خودت خوبی کرکس………. ببخشید اشتباه شد کرفس جان؟

پرویز خندان گفت: اسم جدیدم مبارک. حالا چرا یهویی از دیشب ارتقا درجه و مدال افتخار گرفتم و شدم کرفس؟

لیلا خندان گفت: آخه خیلی ببخشیدا………. اینکه خورشت کرفس از خانواده قرمه سبزیه، دلیل نمیشه قرمه سبزی رو زیر سوال برد.

تو هر خانواده ای یک فرد لاابالی وجود داره که شما هم مثل بزِ گرِ طایفه ی خودتون سرراست اومدید دخی عمه ی منو پیدا کردید……..

خب میرفتید با همسن و سالهای خودتون بازی میکردید…… چه معنی داره پدربزرگ با بچه ها بگرده!

پرویز خندان گفت: اووووووه شما که منِ خوش شانس رو واقعا پیرمرد هم کردید. حالا طبق کدوم تحقیقات فهمیدید بنده لاابالی و بز گرِ خونواده مون هستم؟

فقط دعا میکردم لیلا بیشتر از این آبرومونو نبره که گفت: آخه کرکَ….. کرفس جان اگه لاابالی نبودی تا الان زن گرفته بودی و چندتا بچه ی قد و نیمقد داشتی…..

که بچه های قد و نیم قدت هر شب از سروکولت بالا میرفتن و اون کوچولوی ریزه میزه ات گاهی رو لباسات خرابکاری میکرد! والا نشستی سر پیری گیر دادی به پارلای ما……

پرویز جدی گفت: ایشالا یه لاابالی پیر هم نصیب شما بشه، بلکه دست از سر کچل من بردارید.

لیلا تند گفت: آآآآآآآآخخخخخخخ خوووووووب گفتی کرفس جان!
بهتره يه سلامی هم دورادور بکنيم به اون پسر بیشعوری که خيلي وقته دوسم داره، ولي نمياد خواستگاري…

سلام خاص و عشق خودم
به حق صد و بیست و چهار هزار پیامبر پات بشکنه ايشاااااااااااالا…….

خدایا اینبار دیگه من و پرویز غش کرده بودیم از خنده……… این دختره ی تخس همیشه آماده جوابگویی بود.

پرویز گفت: ایشالا خودم که سروسامون گرفتم حتما برای شما هم فکری میکنم لیلا خانم. قول میدم.

لیلا گفت: توروخدا لااقل این زحمت رو می کشید پیر و پاتال نباشه ها. اما من میخوام با عشقی دوطرفه ازدواج کنم.

والا آدمهای رمانتیک، قد خر شعور ندارن. نمی فهمن هیچ چیز جالب و خوبی در عشق یکطرفه وجود نداره! فکر کنم حالا خیلیم خسته کننده باشه!

پرویز نگاهی بطرفم انداخت و فکر کنم خواست تند حرفهای لیلا رو تمومش کنه که گفت: انشاا… به آرزوتون میرسید و یه دو طرفه اش نصیبتون میشه. از من فعلا خداحافظ…..

لیلا هم خداحافظی کرد و منم تند بوسی براش ارسال کردم و گوشیم خاموش.

پرویز با خنده رویی گفت: خداییش این دختر دایی عزیزتون اصلا کم آوردن توی کارشه یا نه! از هر طرف حرفی بزنی یه جواب در حد خشکاندن و جزغاله کردن و مثل گدازه های آتشفشان سرخ کردن تحویلت میده که تا جواب براش پیدا کنی سه روز طول میکشه.

بدون حرف خندیدم. هرچی میگفتم بیشتر خرابکاری میشد و منم بیخیال جواب شدم.

پرویز ادامه داد: نمیدونم تا چه حد با روحیاتم آشنایی داری، ولی باور کن من زیاد اهل شوخی و خنده نیستم. اما این دختر داییت آدمو مجبور به کل کل میکنه که ناخواسته صدای خنده ی منم بلند میکنه.

تا جواب بدم، پرویز جلوی کافی شاپی شیک نگه داشت که منم دیگه ادامه ندادم.

پیاده شدیم و با هم وارد شدیم. چشمامو لحظه ای بهم فشردم. چقدر آرزو داشتم این لحظات رو ثانیه به ثانیه با ماهیار داشته باشم ولی خب…….

گوشه ای دنج نشستیم و کیک با کاپوچینو سفارش دادیم.

پرویز که با ژست خاص و قیافه مغرور خودش نشسته بود گفت: من حدودا خواسته اصلی و مهم خودمو گفتم و دیگه چیز زیادی ازت نمیخوام.

درواقع بحدی خانوم و اهل زندگی تشخیصت دادم که اصلا نیاز به خواسته و سفارشات زیاد نیست. تو هم پارلاجان، هرزمان آماده بودی حرفها و خواسته هاتو می شنوم.

ولی این وسط من یه مشکلی جدی هم دارم که نمیدونم چطور رفع میشه و چه کاری از دستمون برمیاد بکنم!!! آیا منم میتونم به این آرزوم که کمی هم دست و پا گیره برسم یا نه؟

نگاهم بصورتش دوخته شده بود و فکر میکردم: خداروشکر مشکل بچه ش حل شده و قراره در عرض یه شبانه روز بچه شو تحویلش بدیم که آرزو به دل نمیره، الان مشکل دیگش سر برآورده!

و منتظر بودم مشکل دوم رو اعلام بفرمایند…….

به‌تنهایی گرفتارند مشتی بی‌پناه اینجا
مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا

غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد
مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا

برای چرخش این آسیاب کهنه دل سنگ
به خون خویش می‌غلتند خلقی بی‌گناه اینجا

نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم
بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا

اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست
نشان می‌جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا

تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست
هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا

#فاضل_نظری

همچنانکه غرق در افکارم نگام بصورتش دوخته شده بود، پرویز دستی برام تکون داد که حواسم جمع شد.

خندید و گفت: خیلی تو فکری پارلاجان! حتما داری فکر میکنی دیر اومدم و زودتر از همه یاد گرفتم که حالا چه جوری براهم افتادم نه؟

این وسط هم فقط منم که شرط و شروط میزارم و هی خواسته های ریز و درشت دارم که حتی نوبت به شما هم نمیرسه.

آروم گفتم: من خواسته ی چندانی ندارم. فقط چندتا حرف خیلی ساده……. شما بفرمایید که فقط از الان بگم در حد وسعم انجامش میدم……… وگرنه لطف کنید انتظار زیادی ازم نداشته باشین.

سری تکون داد و گفت: نه باور کنین انتظار زیادی ندارم . ولی خب گفته بشن بهتره که بعدا جای هیچ شبهه ای نمی مونه. همه هم تکلیفشون از همین اول مشخص میشه.

بیحال سری تکون دادم و گفتم: بفرمایید می شنوم.

پرویز فکری کرد و گفت: راستش من خیلی دلم میخواد هرچه زودتر سر خونه زندگیمون بریم و کنار هم باشیم. واقعیت رو بگم……….. کمی هم عجله دارم. ولی این وسط یه مشکل جدی داریم.

ابروهامو بالا بردم و بدون حرف فقط گوش دادم. پرویز که حالتمو دید دستاشو روی میز گذاشته گفت: پارلا جان خودت میدونی بابام دو ماهیه فوت کرده و من تا سال بابام نمیتونم ………

نمیتونم یعنی تیر و طایفه ام اجازه راه انداختن عروسی رو نمیدن و ممکنه پشت سرم هزارتا بامبول سر هم کنن. البته حرف بقیه برام مهم نیست. ولی خودمم معذبم که تا سالگردمون نشده عروسی آنچنانی با ساز و نقاره راه بندازم………

الان بنظرت با عجله ی من و این ماجرا چیکار باید بکنیم؟ چیزی بنظرت میرسه؟

همچنانکه چشم به پرویز دوخته بودم، حرف ماهیار روی دیوار خونمون یادم افتاد که گفته بود برای هیچکس لباس عروسی نپوشم……….. و من هیچوقت اینکارو نمیکردم.

این مشکل پرویز برام بهترین گزینه ی فرار از پوشیدن لباس عروسی بود. ته دلم خوشحال شدم…….. اما ……. تا دهن باز کردم آهسته گفتم: ولی آقای نصوحی……

پرویز تند گفت: جان مــــــــــن پرویز صدام کن بزار باهات راحت باشم.

کمی نگاش کردم و زمزمه کردم: ولی جناب نصوحی…..

تند گفت: پرویز…… تمام……

آب دهنمو قورت دادم و گفتم: پرویزخان…….. درسته که مشکل شما نیاز به تحلیل و فکر داره تا راه چاره ای براش پیدا بشه، ولی من هنوز به شما جواب مثبت ندادم……

هنوزم نمیدونم واقعا چی میخوام و چیکار میکنم. به اصطلاح هنوز سر درگمم. اگه اجازه بدید کمی فکرامو بکنم و ………

پرویز تند صورتشو جلو آورده گفت: پارلا جووووووون من نه……… من فقط ازت جواب مثبت میخوام. هرجوری هم بخوای در خدمتم اما فقط جواب مثبت……..

نگاش کردم. کیک با نوشیدنی مون روی میز گذاشته شد و وقتی طرف دور شد گفتم: پرویزخان الان شرط و شروط و خواسته های من…………. اگر هم نامعقول باشن ببخشید، ولی برای خودم بشدت قابل قبولن.

شما هم اگه دلتون خواست میتونید همینجا براحتی قبول نکنید که خب راه هردومون کاملا مشخص میشه……..

پرویز آهسته و ماسیده گفت: می شنوم بفرمایید.

گفتم: من هرطور شده به درسم ادامه میدم و به امیدخدا برای اینکه به خواسته هام برسم تصمیم دارم تا ارشد بخونم………..

اگه شغل خوبی پیدا کنم صدرصد سر کار هم میرم و میخوام روی پای خودم باشم. بعدا نه و نو در کار نمیارین ……….. چون تمام اینا هم دونه دونه در عقدنامه قید میشه……

کسی به هیچ عنوان و اسم توی زندگی من حق دخالت نداره و حتی یه حرف کوچیکم از بقیه قبول نمیکنم.

درسته همه بزرگترمون هستن و صدرصد تجربه شون بیشتره ولی من هیشکی رو با نظراتش قبول ندارم…….. احترام خونواده ام هم واجبه در هر شرایطی.

اینم یادتون باشه بخاطر بچه ی عجله ای و هولی که درنظر دارین، من آینده مو به بچه تون نمی فروشم که خونه بشینم و براتون بچه داری کنم.

یا با عرض شرمندگی موقع حاملگی دانشگاه نرم و خونه نشین بشم مبادا برای ولیعهد آینده که به تخت سلطنت تون خواهد نشست اتفاقی بیفته……… هیچکدومشون به من ربطی نداره…..

هرزمان دلم خواست خونه ی بابام میرم و نیاز ندارم هرلحظه برای رفتن به اونجا ازتون اجازه بگیرم.

میخوام برین در مورد حرفام خوب فکر کنین و بعدا نگین همچین چیزی نشنیدین و کلا ازش بیخبرین.

اینم بگم در دانشگاه کلی دوست و آشنا و همکلاسی دارم که هرلحظه در مورد درس و دانشگاه و تحقیق هامون زنگ میزنن و کلی در مورد کارهامون بحث و مشورت میکنیم…….

بعدا نگین این آدمای جورواجور کی هستن زنگ میزنن و دوساعت پای حرف همدیگه هستید…..

ما حتی با اساتیدمون، چه خانم چه آقا روابط صمیمانه ای داریم و همیشه هم با همدیگه چه تلفنی، چه مجازی در ارتباط هستیم.

دوست ندارم و نمیخوام بخاطر اینا بعدا مشکلی برام بوجود بیارین. وگرنه از همین اولِ کار شما رو بخیر و مارو بسلامت………. من حوصله ی بگیر ببندهای بعدی رو ندارم و راستش وقتی هم برای اینکارها ندارم….

به قول لیلا الانم دنبال کسی کله قند تزیین شده با سیب سرخ نفرستادیم تا بخاطر یه اسم توی شناسنامه مون تمام راحتی و آسایشمونو از دست بدیم.

در مورد همه ی اینا فکر کنین و بعدا بهم جواب بدین که نظرتون چیه!

پرویز مات نگاهش بصورتم دوخته شده بود. بعداز کمی بر و بر نگاه کردنم گفت: باور کن جوری خواسته هاتو گفتی انگار با تبر بالای سرت ایستادن و واقعا مجبور به این ازدواج هستی……… نمیدونم چرا حس خیلی بدی در من بوجود اومد!

گفتم: حس خوب و بدش رو نمیدونم. ولی اینو حتما خبر دارین خودتون با بابام فقط بریدین و دوختین که به حرف هیچکسم این وسط گوش ندادین…….. پس نباید انتظار زیادی ازم داشته باشین……

پرویز بازم کمی نگام کرده گفت: تورو نمیدونم ولی من واقعا از انتخابم راضی هستم. انشاا… کاری میکنم خودتم راضی باشی.

ولی……. ببین پارلا…… بحدی خودت و خونواده تو می شناسم که همین جا بهت بگم همچی قبوله. بقدری همه از خودت و سربراه بودنت تعریف کردند که بگم بهت اطمینان دارم و میدونم توی زندگیمون اذیتم نمیکنی…….

همه ی خواسته هات قبوله. فقط تو بمن بگو باهام ازدواج میکنی……… من تنها منتظر اون یک کلمه ام همین….

نگاش کردم……. فقط نگاش کردم……..

پرویز ادامه داد: خب من خواسته هاتو قبول میکنم. تو همکه خواسته منو قبول کردی. الان چرا دست دست میکنی!

باور کن تا منو قبول کنی امشب چنان سورپرایزت میکنم فقط مات بمونی……… اینو بهت قول میدم.

آروم گفتم: من بخاطر سورپرایز ازدواج نمیکنم.

تند گفت: دیوونه نشو. کی همچین حرفی زد. من فقط میخوام میزان خوشحالیمو بهت نشون بدم همین. الان چی داری که بهم بگی.

نگاهم پایین اومد و چشم به کفهای روی کاپوچینو دوختم. باید گلومو خیس میکردم.

آرام لیوانمو برداشتم و کمی خوردم. نیاز داشتم بیشتر شیرین باشه. کمی شکر ریختم و همش زدم. حواسم اصلا جمع نمیشد……… اصلا جمع نمیشد…….

دوباره کمی خوردم. اصلا نمی فهمیدم دارم چیکار میکنم. چنگالمو برداشتم و کمی کیک دهنم گذاشتم.

پرویز به صندلیش تکیه داده بود و فقط چشم بمن داشت.

الان نمیتونستم چیزی بگم. بابد خودمو به غار تنهاییهام میرسوندم. باید بازم….. بازم…… بازم فکر میکردم.

آهسته سرمو بالا آوردم. گفتم: اگه اجازه بدید تا شب بهتون جواب میدم.

پرویز آروم گفت: نمیشه الان تصمیمت رو بگیری؟ هرچقدر بخوای همینجا منتظرت می مونم……. حتی می تونم تنهات بزارم…..

سری تکون دادم و گفتم: نمیتونم حواسمو جمع کنم. تا شب بهم فرصت بدید! خواهش میکنم.

پرویز لیوانش رو برداشت و قلپ بزرگی خورد. بعد گفت: هرچند میدونم تا شب نصفه عمر میشم ولی ………. چون تو میخوای باشه…… منتظر می مونم….

لیوانمو بین دستام گرفتم. گرمای مطبوع لیوان به یخ دستام کمک میکرد و کمی …… فقط کمی گرم میشدم…..

سخت ترین تصمیم زندگیم ……… سخت ترین لحظات زندگیم……. داغون کننده بود…….. و من طاقت اینهمه فشار رو نداشتم…..

به‌تنهایی گرفتارند مشتی بی‌پناه اینجا
مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا

غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد
مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا

برای چرخش این آسیاب کهنه دل سنگ
به خون خویش می‌غلتند خلقی بی‌گناه اینجا

نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم
بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا

اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست
نشان می‌جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا

تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست
هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا

#فاضل_نظری

افکارم دیوونه کننده بود و کم کم داشتم سر درد میگرفتم.

پرویز آرام بطرفم خم شد و گفت: باور کن زیادم فکر کردن لازم نیست. منکه گفتم تمام خواسته هات قبولمه و هرچی بخوای برات فراهم میکنم. پس چرا اینهمه توی فکری؟

نگام که بصورتش بود گفتم: نمیدونم. حس میکنم چیزی جور درنمیاد. دلم جوریه……. دلم راضی نیست…… ولی انگار زور داره همچی رو جلو می بره……. نمیدونم چیکار کنم…… چه تصمیمی بگیرم…… کلا مات موندم..

دقیق گوش میداد که صورتشو بیشتر جلو آورد و گفت: فدای دلت بشم که اذیتت میکنه. فدای اون افکار جورواجورت بشم که باهات راه نمیان……… تو همه چیزو بمن بسپر به منم ایمان داشته باش……… خودم درستش میکنم. فقط بهم جواب مثبت بده.

نگاهم به چشمان خوشرنگش که برقی قشنگ توشون داشت دوخته شده بود. پرویز جذاب بود……… پرویز با قیافه ی مردانه و پر کشش خودش، آدمو بسمت خودش می کشید اما…….. اما……

ته دلم زمزمه کردم: آخه بهت اعتماد کنم این زرنگی و تیزی چشمارو چیکار کنم که چون خنجری آدمو تیکه پاره میکنن! خدایا چاره ام چیه!

ولی خودمم میدونستم تنها راهم یه بله گفتن ناقابله که کل خواسته ها و آرزوهامو از بین ببره و روشون قدم رو بره!

پرویز منتظر جوابم بود. گفتم: شرمنده میتونیم بریم؟ نمیدونم چرا تحمل این فضا برام سخت شد. دلم میخواد پیاده برگردم خونه.

پرویز با ابروهای بالا داده گفت: آره مخصوصا پیاده که دو روز فقط راه بری و آخرشم شاید خونه نرسی!

پیش دستی کیکش رو جلوتر هل داد و گفت: باشه بریم اما با ماشین. هرجوری راحتی اونو انجام میدیم.

از کافی شاپ بیرون اومدیم. پرویز کنارم داشت بطرف ماشین میرفت که گفتم: ببخشید میخوام کمی قدم بزنم و فکر کنم. اگه شما کار دارید مزاحم نمیشم. ولی من احساس خفگی دارم ……. فکر کنم قدم زدن برام بهترین کاره…

پرویز لحظه ای فکری کرد و گفت: باشه امر امرِ شماست اما متاسفانه نمیتونم تنهاتون بزارم. امروز تا هرزمان بخواید در خدمت شمام. قدم میزنیم و منم سکوت میکنم تا راحت باشید و به فکر کردنتون برسید.

سری به تشکر براش پایین آوردم. ولی راستش دلم میخواست تنها باشم که این سریش مهربانانه خودشو بمن چسبونده بود.

کنار هم راه افتادیم. دستامو در جیب کاپشنم گذاشتم و چشم به مقابلم دوختم. قدم برمیداشتم ولی تنها جایی که نمیدیدم همون بیرون و مقابلم بود.

بازم خوب بود چهاردیواری دور خودم نداشتم و خفه نمیشدم. دیوارها رسما منو میخورد…..

نمیدونستم کجاها سیر میکنم. ولی فعلا افکار فرّار مغزم یه جا جمع شدنی نبود و به هر سویی پر می کشید.

پرویز هم چیزی نمیگفت. در سکوت کامل کنارم قدمهاشو با قدمهام هماهنگ کرده بود ولی حس میکردم جوری معذبه.

گاهی صورتش اینور اونور می چرخید و انگار می ترسید کسی مارو کنار هم ببینه. ولی بمن ربطی نداشت. میتونست همرام نیاد و پی کار خودش بره. آویزونش که نبودم.

منم با تمام قدرت بی فایده ام سعی میکردم به آینده ای فکر کنم که هیچ تصویر روشنی ازش نداشتم و خیلی برام کدر و مه آلود بود.

اصلا بعداز ماهیار……… بدون ماهیار…….. دور از ماهیار……… هیچ برنامه و خواستی هم برای آینده ام نداشتم. البته داشتم ولی………. ولی تمام خواسته ها و نقشه هام کنار ماهیار شکل گرفته بود.

الان هم که ماهیارو نداشتم تمام خواسته هام قاطی پاطی بهم خورده نمیدونستم چیکاره ام و چه باید بکنم.

فقط الان که ماهیار نبود و براش جایگزینی چون پرویز انتخاب شده بود، هیچ ذهنیتی ازش نداشتم و نمیدونستم چه جوری و چه مدلی با زور و الحاح قبولش خواهم کرد.

نمیدونستم چرا اینگونه بودم. ولی ته دلم بشدت خالی بود و کلا امیدی هرچند کوچک توش سوسو نمیزد و نمی درخشید.

لحظه ای بدون فکر بطرف پرویز برگشته با تمام جراتم گفتم: ببینید پرویزخان، باور کنید هرطوری فکر میکنم می بینم نمیتونم با این زندگی راه بیام. اصلا هرکاری میکنم نمی تونم …….

نمی تونم خودمو کنار شما مجسم کنم. اصلا انگار این کار شدنی نیست و نباید بشه………… خواهش میکنم اگه بیخیال این ازدواج بشید باور کنید من هیچ، فکر کنم خیلیم به نفع خودتونم باشه.

آخه اصلا سر در نمیارم شما در من چی دیدید که هیشکی ندید و اینهمه اصرار به این ازدواج دارید……..

بخدا…… به پیر……. به پیغمبر………. به جوون همه ی عزیزام چنان هم آش دهن سوزی نیستم………شاید اصلا نتونم یه تخم مرغ نیمرو کنم جلوتون بزارم…….. شاید اصلا نتونم یه خونه سهله، یه اتاقو اداره کنم…….

بیاید از خر شیطون پیاده بشید و بیخیال من باشید……. من برای زندگی راه انداختن با کسی که نمی شناسم والا آماده نیستم……….. آخه چه جوری بگم باور کنید……

پرویز ایستاده بود………. درست روبروم ایستاده بود……. نگاهشو صاف به چشمام دوخت.

نگام کرد و …… نگام کرد……. آروم گفت: خواهش میکنم تو بفکر من نباش که خودم فکرامو کردم. الان هم دوست ندارم سرت داد بزنم و خاطره بدی از خودم جا بزارم که همیشه تو ذهنت موندگار بشه.

من ازت اون نیمرو رو هم نمیخوام…….. من ازت اداره یه اتاقم نمیخوام………. من از خواهرم میخوام تمام کارهارو به عهده بگیره…….. فقط تو باش…….. فقــــــــــــــــــــط بــــــــــاش……

پس ایندفعه من ……….. پرویز……. ازت خواهش میکنم از این حرفا نزن و خودتو برام معرفی نکن……. چون من هم میدونم فقط کنار تو خوشبخت میشم و از تو جواب مثبت میخوام همین.

نفس عمیقی کشیدم………. خیلی عمیققققققققققق………. صدادار………

و اینبار نوبت من بود……. فقط نگاش کردم…….. نگاش کردم……. نگاش کردم……. پلک هم نزدم…….. انقدر پلک نزدم و مقاومت کردم تا چشمام پراز آب شد……. تمام افکار پیچ در پیچم توی مغزم می جوشید و بجایی نمی رسید.

زور همکه در این ازدواج حرف اول رو میزد. یا از طرف بابام، یا از طرف پرویز که پرویز هم به دلگرمی از بابام هرکاری دلش میخواست میکرد و ازم میخواست پا به پاش حرکت کنم…….

دیگه داشتم دیوونه میشدم. این زندگی و سرنوشت فکر کردن لازم نداشت. چون به زور همکه شده رقم خورده بود.

لحظه ای ذهنم چرخی زد و ماهیار کوه مانند با اون سینه ی ستبر و بازوهای پیچیده ش که گاهی رگهاشم بیرون میزد، نگاه و حرفهای جدیش که میگفت کنارم هرلحظه می مونه، جلوی چشمام پدیدار شد.

من علاوه بر خدای بزرگ خودم، ماهیارو هم داشتم که کمکم میکرد و هوامو داشت. قول داده بود و میدونستم سر قولش می ایسته.

من ماهیار……. ماهیار……… ماهیــــــــــارو داشتم……….. و همیــــــــــــــــــــن برامممممممممم کافی بود……….

پس بیخیال همچی میشدم و خودمو بی اختیار به دست سرنوشتم می سپردم.

دستامو توی جیبم مشت کردم و محکم بهم فشردم. همینجا……… همین امروز……… همین لحظه…….. همین ثانیه…….. تمومش میکردم.

البته همچی مشخص بود………. فقط من بودم که بیهوده پا به زمین میکوفتم و عین بچه ها لجبازی میکردم بلکه فرجی بشه. که اونم شدنی نبوووووووووووووووود.

لبامو با زبونم خیس کردم و نگاهمو از نگاهش کنار کشیدم. تا پلک زدم اشکام …….. آب چشمام……. هرچی بود راه افتاد.

انگشتام بی اختیار روی گونه هام نشست و پاکشون کرد. آهسته گفتم: پس حالا که اینطوره برگردیم. قدم زدن و فکر کردنم بی فایده هستش……….. حالا که همه اینجوری میخوان……

حالا که همه راضی هستن من با شما ازدواج میکنم……… بزارین این زندگی طبق خواسته ی شما و بابام سر بگیره ………. انشاا… که ختم به خیر میشه و میتونیم کنار هم زندگی خوبی راه بندازیم.

پرویز غمگین گفت: یعنی شروع این زندگی اصلا طبق دلخواه خودت نیست؟ فقط زور و اجبار در کاره؟

سری تکون دادم و گفتم: من شما رو زیاد نمی شناسم. از اخلاق و رفتارتون هیچی نمیدونم. پس انتظار نداشته باشید با آغوش باز بسوی شما پرواز کنم و بگم به قلبم خوش اومدید.

خودتون باید بتونید با کارهاتون توی این قلب جایی برای خودتون باز کنید و گوشه نشینش بشید.

ولی فعلا بیخیال همچی میشم و خودمو بدست خدا و تقدیرم سپرده بهتون جواب مثبت میدم. یادتون باشه خودمو اول بخدا، بعد به دستان قوی سرنوشت می سپارم که هیچکاری نتونستم بکنم.

پرویز خندید. گفت: پس مبارکه. منم سعی میکنم تا جایی که بتونم برای آرامش و آسایشت تلاش کنم. الان اگه یادت باشه بهت قولی داده بودم. بیا میخوام چیزی انتخاب کنی!

نگاش کردم و گفت: مثلا چی؟

خندان گفت: هدیه ی جواب مثبتت به من هستش. انشاا… که راضی بشی و طبق خواسته ی قلبیت باشه……

متعجب کنارش راه افتادم. میدونستم فکرم به جایی قد نمیده چون پرویز رو کلا نمی شناختم. پس منتظر شدم ببینم چیکار میخواد بکنه که داره منم با خودش همراه میکنه……..

کسی در خانه دیگر نیست..من باخانه خواهم رفت
لگد مال دلم را من زدم برشانه خواهم رفت

تصور میکنی کوهم! چه میدانی ازاندوهم ؟
توای ویرانگر روحم از این ویرانه خواهم رفت

بخارم میزند در تب.. تو ای جانم برس تا لب
تویی در من تویی هر شب، ببین! دیوانه خواهم رفت

ببین وامانده ی راهم، که بازی را نمیخواهم
((من از یادت نمیکاهم))و بی رحمانه خواهم رفت

شدم ان رود پر بلوا ,که با رویای یک دریا
سرم بر سنگ خورد اما ،شبی مردانه خواهم رفت

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان پسر همسایه

رمان پسر همسایه قسمت آخر

رمان پسر همسایه قسمت آخر جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *