خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان ازدواج توتیا / رمان ازدواج تو تیا پارت 16

رمان ازدواج تو تیا پارت 16

رمان ازدواج توتیا

اثر نیلوفر قایمی فر

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

  • خواهش می کنم.

خان عمو- از این که همسر هادی هستی خیلی خوشحالم. مطمئن هستم که برادرمم همینقدر خوشحاله..

لبخندی زدم و آهو خانم با یه سینی چای اومد تو اتاق  و گفتم: مادر جون ببخشید..

مادر جون لبشو گزید و گفت: تو چقدر تعارفی ای دختر! می بینی خان عمو؟ انگار من غریبه ام.. صد بار هم برم تو این اتاق و بیام بار عذر خواهی می کنه.

خان عمو لبخندی از رضایت زد و گفت: داره تربیت و شخصیت ـشو نشون می ده.

  • خجالتم ندید وظیفه ـمه.

خان عمو- باید قواتو به دست بیاری. خیلی ضعیف هستی.

بله حتماً..

خان عمو- هادی بدخلقی می کنه؟ با غم و ناراحتی گفتم: نه.

خان عمو- جلوی من شوهرتو خوب جلوه نده، اخلاق  و خلق و خوی هادی زیر دست منه .

خوب می دونم چه اخلاقایی داره پس با من روراست باش. پدر و مادرت زحمت برات نکشیدن یه پارچه خانمت کنند که دست بی عقل پسرا پر پر بشی، وظیفه ی منِ بزرگته..

مسئولیت دارم که التیماتوم بدم گوشش ـو بپیچونم که خودشو اصلاح کنه. جوونه و سرش باد داره. ولی چاره ی این سر پیش منه، به من بگو که ناروا نصیحت نکنم و تذکر ندم. نمی خوام اون دنیا شرمنده ی روی خدا و پدر خدا بیامرز و برادرم باشم. من موظفم دخترم .

شنیدم که چند بار غیرتشو آویزون چوب رختی کرده و ضعیف کشی کرده، حسابش ـو کردم می خوام اونی رو که باعث می شه تو توی این تخت بیوفتی رو بدونم که فکر نکنه هر کاری که دلش می خواد ـو می تونه بکنه و کسی بهش حرفی نزنه.

لبخندی تلخ زدم و گفتم: خیلی ممنون از لطفتون، کار هادی زیاده حوصله اشو کم کرده، من هم لای پر قو بزرگ نشدم، کسلتم تقصیر خودمه به هادی خرده نگیرید. شوهر خوبیه.

خان عمو- حتماً خاطرشو خیلی می خوای که آبرو داریش ـو می کنی، توی این دوره زمونه دختری مثل تو نایابه. شانس در خونه ی کسی رو زده که قدر نمی دونه.

– خواهش می کنم خجالتم ندید.

صدای کلید انداختن هادی اومد و گفتم: هادیه.

آهو خانم- بشین تو، مگه دکتر نگفته استراحت مطلق؟ برای چی راه می افتی؟ بخواب سرگیجه داری.

هادی از جلوی در صدا زد: توتیا.

آهو خانم رفت بیرون هادی گفت: چیه باز حالش بده؟ باز غش کرد؟

خان عمو اخمی کرد و زیر لب گفت: یعنی چه؟!! ” خان عمو هم رفت بیرو ن گفتم:” این هادی رو از پرورشگاه آوردن، اخلاقش به کی رفته؟!

خان عمو- سلام پسر.

هادی- سلام خان عمو!! انتظار دیدنتونو نداشتم، کِی اومدید؟ خان عمو- دو سه روزه.

هادی- به سلامتی، رسیدن به خیر.

خان عمو- سلامت باشی. برادرات کوشن؟

هادی- هر کدوم رفتن تو خونه های خودشون، می یان پایین.

خان عمو- خب مبارکت باشه، آفرین به حسن سلیقه ات، عجب دختری از میون دخترا گلچین کردی.. انگار خیلی عاقل شدی.

هادی- توتیا کجاست مامان؟

مادر جون- می خواست بیاد من نذاشتم.. “هادی شاکی گفت:” رفته خونه ی مادرش؟ مادر جون- تو اتاقه پسر..

خان عمو- مگه دکتر نگفته فعلاً باید استراحت کنه؟ انتظار که نداری اینجاها ببینیش؟ باید اصلاً می فرستادیش پیش مادرش، دخترا توی این وضعیت بیشتر به مادرشون نیاز دارند.

هادی- مادرش بچه ی کوچیک داره نمی تونه هواشو داشته باشه.

خان عمو خیلی عاقل اندر سفیه گفت: پس تو هواشو بیشتر داری؟ هادی با یه مکث کوتاه گفت: با اجازه ـتون من برم لباسمو عوض کنم بیام.

خان عمو- ما میریم پایین، تو هم بیا پایین تا خانمت یه کم استراحت کنه، تا حالا ما پیشش بودیم نذاشتیم استراحت کنه، می خوام یه کم گپ مردونه بنم باهات پسر.

هادی- چشم با اجازه.

هادی اومد تو اتاق  و گفت: توتیا.

  • سلام.

  • سلام، حالت چطوره؟

  • زیاد فرق نکردم.

  • دارو هاتو خوردی؟

  • آره.

هادی- من برم پایین خان عمو باهام کار داره، باز غش  و ضعف نکنی، حالت داره بد میشه زنگ بزن بگو که به دادت برسیم.

باشه.

هادی لباسشو عوض کرد و رفت طبقه ی ایین و من هم به خاطر دارو هام سریع خوابم برد.

 ***

همه واسه ی سیسمونی هستی خونه ی هستی جمع شده بودیم، قرار بود ماه دیگه فارغ بشه ،داشتم لباسای بچه اشو تا می کردم، در اتاق باز بود. نگاهم به هادی افتاد که مثل این اخیراً که همه ـش در هم بود و آروم تر از قبل شده بود تو فکر بود و به من نگاه می کرد. ولی انگار اصلاً منو نمی دید. از وقتی با خان عمو حرف زده بود اینطوری شده بود. با تعجب نگاهش کردم ولی اصلاً تو حال خودش نبود. به چی داره فکر می کنه؟ معلوم نیست دختره بهش چی گفته که حالی به حالی شده. هستی با اون شکم بزرگش اومد تو و گفت:

  • الهی قسمت تو بشه من بیام لباسای بچه اتو جمع کنم. ” یکه خورده به هستی و بعد به هادی نگاه کردم. چی می گه؟ این که از ماجرا خبر داره. هادی با همون متفکری به هستی و بعد به من نگاه کرد. امیر علی از در اتاق اومد تو و رو پای من نشست. بوسیدمش و گفتم:” لباسای نی نی خاله رو دیدی؟

امیر علی سر تکون داد، به شکم هستی اشاره کردم و گفتم: این چیه؟ امیر علی- توپ

من و هستی خندیدیم، امیر علی رو بوسیدم و گفتم: الهی قربونت بشم، نی نیِ آبجیه.

امیر علی- خوده؟ )خورده؟(

من و هستی باز خندیدیم و هستی گفت: آره گشنه ام بود خوردمش.

تارا اومد تو اتاق و گفت: چیکار می کنید؟! وای چقدر قشنگه این لباسا، چقدر کوچولوئه..

هستی- اینارو زن داییش براش دوخته.

تارا- وا! خوش به حالش، چقدر قشنگ دوختی توتیا، خوب واسه خودتم بدوز بذار کنار.

بدون این که نگاهمو طرف هادی برگردونم لبهامو روی هم فشردم و لباسو تا کردم. امیر علی به لباس اشاره کرد و گفت: نی نی تو اِ. )واسه ی بچه ی توئه؟(

  • نه داداش، واسه ی بچه ی خاله هستیه.

تارا با خنده گفت: امیر علی دختر هستی رو می خواییم بدیم به تو، خب؟ امیر علی هم سریع گفت: خب.

سه تایی خندیدیم و گفتم: از خداشه ها.. “بوسیدمش  و نگاهم به هادی افتاد که باز داره اون مدلی نگاه می کنه که اولین بار که سرما خورده بود و خونه مونده بود و منو می پایید .

نگاهمو ازش گرفتم و هستی گفت:” حالت خدا رو شکر بعد یکی دو ماه بهتره، نه؟

  • آره الحمدلله..

هستی- نباید زیاد به خودت فشار بیاری.. تارا عکس های عروسیت چاپ شده؟ تارا- تا چهار ماه دیگه.

  • چرا امیر مسعود نیومد؟ تارا- رفتن اصفهان.

هستی- اصفهان برای چی؟

تارا- برای همین کارای کارگاه دیگه، سفارش ببرن، بگیرن، قرار داد ببندن.. چه می دونم از این کارا دیگه، ماشالله محمد صدرا امان به امیر مسعود نمی ده، نفس.. “تارا یهو ساکت شد و سریع بحثو عوض کرد و گفت:” اسم بچه رو چی می خواید بذارید؟

محمد صدرا هم رفته اصفهان؟ اون روز اگر تهران بود جرئت نداشتم نامزدی رو به هم بزنم، چرا باید می رفت تا من خودمو بدبخت کنم؟ الان هم رفته اصفحان، کاش اون موقع امیر مسعود باهاشون کار می کرد و امیر مسعود جای محمد صدرا می رفت، شاید الان استغفرلله.. گناه داره من شوهر دارم.. شوهر؟! پوزخندی زدم.. کدوم شوهر؟ مترسکی که کنارمه یا اونی که با همسرش با من زندگی می کنه؟ گاهی حس می کنم شیده کنار ماست ..

با ما غذا می خوره، تو خونه راه می ره، حتی کنارمون می خوابه، گاهی که هادی یه کار غیر ممکن رو ممکن می کنه احساس می کنم شیده تو جسمم فرو رفته که هادی باهام خوب تا کرده..

هستی- توتیا.. توتیا.. وا!!! توتیا با توأم..

  • بله؟

تارا- یه ربعه داره صدات می کنه. کجایی؟ چرا باز رنگ و روت عوض شده؟

  • ببخشید حواسم نبود، چیه؟

هستی- به نظرت اسم بچه امو بذارم فریال قشنگه؟ لبخندی زدم و گفتم: آره خیلی شیکه.

مامان و آهو خانم به جمع ما پیوستن.. آهو خانم گفت:

  • امیر علی بیا اینجا ببینمت.

امیر علی از گردنم آویزون شد و گفت: نه.

آهو خانم خندید و گفت: ماشالله چقدر توتیا رو دوست داره.

تارا- آره ولی بچه تر که بود خیلی با توتیا لج بود، یادته توتیا؟

امیر علی رو بوسیدم و گفتم: اون موقع بچه بود نمی فهمید، الان مرد شده..

آهو خانم- ماشالله.. چقدر بهت می یاد.. ایشالله سیسمونی بعد رو برای توتیا بیاییم..

تارا محکم تر از بقیه گفت: ایشالله..

  • تو انقدر ذوق داری چرا خودت بچه نمی یاری؟ تارا سریع گفت: امیر مسعود هنوز دانشجو اِ!

  • خوبه دانشجو شد که تو همه چیزو با دانشجو بودنش بهونه بیاری.

مامان- توتیا رفتی آزمایش بدی؟ مگه دکتره نگفته بود بعد یه ماه آزمایش بده ببینیم حالت بهتر شده یا نه؟

  • حالم بهتر شده، آزمایش نمی خواد دیگه.

مادر جون- نه مادر الان یه ماه هم دیر شده می خوای باز از حال بری بعد بری دکتر؟ باید زودتر بری بالاخره دارو ها رو کم و زیاد کنه دیگه.

هستی- آره الکی دز دارو ها زیاد نباشه بخوری.

تارا- خیلی سهل انگاری.

  • خیله خب. می رم.

تارا- فردا من بیکارم می یام دنبالت با هم بریم آزمایشگاه.

هستی- آره اینطوری خیالمون راحته که تو دکتر رفتی.

فردای اون روز با تارا رفتیم آزمایشگاه و کی آزمایش دادم و قرار شد پس فردا که جوابمو گرفتم برم دکتر تا داروهامو کم کنه.

اون روز برادرای هادی و مادرش اومده بودند بالا، پسرا داشتن فوتبال نگاه می کردند ،درست عین سه تا پسر بچه بودند. همچین سر و صدا کرده بودن که صدا به صدا نمی رسید و همینطوری هم تخمه می خوردن و انقدر محو دیدن فوتبال بدن که جای این که پوست تخمه ها رو توی ظرف بریزند می ریختن رو زمین و رو مبل، هر دفعه هم که گلی زده می شد از جا بلند می شدن و تموم آشغالا رو روی فرش می ریختن. برای سومین بار داشتم پیش دستی هاشونو خالی می کردم و باری چهارمین بار یه خوشه ی انگور برداشتم. هادی یه نیم نگاه به من انداخت و بعد به تلویزیون نگاه کرد که مادر جون گفت: اِ! بسه دیگه

سرمون رفت. خودتونو مچل کردین هی این توپو می ده به اون همه می دون دنبال اون یه نفر، چیه اینم شد بازی؟

چقدر گرم بود، داشتم آتیش می گرفتم، کولر رو زیاد کردم و هادی گفت: هوا که خوبه چرا زیاد کردی؟

  • به نظرم خیلی گرمه، نه؟ هانی- بازی چیه مادر من؟ ورزشه..

حسام- اهَ هانی برو عقب دیگه، نصف تلویزیون رو هانی گرفته.

هادی- هیس، می ذارید بفهمیم یا.. ” سه تایی یهو با هم داد زدن:” گل!!

از ترس از جا پریدم و هانی و حسام زدن زیر خنده، مادر جون گفت:

  • پاشید، بسه دیگه هی شما بخورید بریزید زن داداشتون جمع کنه.

  • نه مادر جون چیکارشون داری؟ یه جمعه رو دارن چرا محدودشون می کنی؟

مادر جون- از کمر افتادی مادر انقدر جمع و جور کردی، این هادی هم از اون دو تا بدتره ،نگاه زیر پاتو، پیش دستی الکی تو دست گرفتی؟ هادی- خب  الان موقع جمع کردنه؟

  • من پوست میوه ها رو تو سطل خالی کردم که دوباره میوه براتون بذارم.

مادر جون- بستشونه رودل می کنند. تا حالا سه کیلو میوه خوردن. دریا کنار انداخته اینارو ،هانی با توأما، پاشید رفت تبلیغ دیگه، پاشید جمع کنید این بساطو..

  • نمی خواد مادر جون بذار راحت باشن..

هادی- باشید جمع و جور کنید ببینم.

تا هانی و حسام از جا بلند شدن فوتبال شروع شد و دوباره سه تایی سر جاشون ساکن شدند راستش خجالت می کشیدم برم دوباره دستشویی، انگار یه درد به دردام اضافه شده بود ولی نمی تونستم نگه دارم و رفتم و اومدم. تلفن زنگ خورد، رفتم به طرف تلفن و برداشتمش ،مامان بود. با نگرانی گفت:

  • توتیا جان؟

هادی همینطوری از وقتی رفته بودم دستشویی داشت نگام می کرد. حتماً می گه چرا انقدر دستشویی می ره، کافیه مادر جون اینا برن متلک بندازه.

  • سلام مامان خوبی؟

  • سلام مادر چرا دیشب نیومدید؟ نگران شدم.

  • هادی یه کم کار داشت، نشد بیاییم. ظهر هم که فوتبال داشت دیگه از جلوی تلویزیون جنب نخورد.

هادی نگاهشو ازم برداشت. وای چقدر گرم بود.

مامان- رفتی دکتر؟

  • نه فقط جواب آزمایشمو گرفتم، هنوز فرصت نکردم برم دکتر ولی داروهامو دو هفته است خودم قطع کردم.

مامان شاکی گفت: واسه چی این کارو کردی؟ بدون مشورت دکتر؟!

  • آخه حالم که بهتر شده، حالام می رم دکتر بهش می گم که قطع کردم دیگه.

مامان- امان از دست تو، فردا حتماً بری دکتر ها.

  • چشم، امیر علی خوبه؟ مامان- آره، محسن بردتش پارک.

  • تارا اینا نیومدن؟

مامان- تارا اینا که نیستن، رفتن شمال.

  • دو تایی؟!!

روسریمو باز کردم و خودمو باد زدم، هادی به طرفم نگاه کرد و اخم کرد، یعنی روسریتو درست کن.

مامان- نه با خانواده ی شوهرش، به ما هم گفتن ولی من دلشوره ی تو رو داشتم راستش ،نتونستم برم.. نگران این آزمایشم.

  • اوه، نگران چی هستی؟ مگه مریضی نا علاج دارم؟ یه آزمایش ساده است دیگه.

مامان- وای زبونتو گاز بگیر، آخه برای چی توی این سن باید ضعف اعصاب داشته باشی؟ به خدا توتیا شب و روزا از فکرت در نمی یام.

  • مامان تورو خدا خودتو اذیت نکن، به خدا من خوبم.

مامان- صدای زنگ در می یاد، من خداحافظی می کنم رفتی دکتر به من خبر بدی ها، به اون شوهر بی رحمتم بگو کمتر اذیتت کنه بیارتت اینجا دلم یه ذره شده.

  • چشم قربونت برم، خداحافظ.

خوش به حالشون رفتن شمال.. تارا چه حالی می کنه، خاک بر سرت تا خونه ی مادرتم نمی تونی بری بعد تارا.. به اون می گن زندگی. اینم زندگیه تو داری؟ بسوز آتیش بگیر لگد به بخت زدن یعنی همین حال و روز. تو اینجا پوست تخمه ی شوهرت و برادراشو جمع می کنی تارا داره از تابستون نهایت استفاده رو می بره، خاک بر سر بی لیاقتت، الان از زنِ.. 

لبهامو روی هم فشردم. هر چقدر هم خودمو سرزنش کنم آروم نمی گیرم. هرگز اون روزا بر نمی گرده و من قربانی بی رحمی و بی عقلی خودم هستم، یعنی الان دارن چیکار می کنن؟ حتماً رفتن ویلای شمال ـشون.. کنار دریا چقدر خوش می گذره، تارا تموم لذت های از دست رفته ی منو چشید.. اگر .. حتی اگر این سفر ها و راحتی زندگی هم نبود همین که اون در کنارم بود همه چیز خب بود.

هانی و حسام بلند گفتن: زن داداش ببخشیدا.. با اجازه.

  • دارید می رید؟ فوتبال تموم شد؟

مادر جون- آره بالاخره مزخرف، مادر من می رم پایین شام درست نکن بایید پایین امشب هستی اینا دارن می یان.

  • می یاد که بره بیمارستان؟

مادر جون- آره پس فردا وقت زایمان داره.

  • به سلامتی، کمک خواستین صدام کنین.

مادر جون اینا که رفتن هادی طبق پیش بینیم متلکشو انداخت و گفت: فردا می ری دکتر بگو یه درد به دردام اضافه شد و اونم ادرار برای ضعف اعصابه.

هادی رفت گرفت خوابید، از تمسخرش چقدر ناراحت شده بودم.. علی موند وحوضش ..

عین کنیز فقط خونه رو باید تمیز می کردم، از زندگی چی فهمیدم؟! یه خوشه ی دیگه ی انگور برداشتم و نشستم خوردم..

 ***

جواب آزمایشمو که دکتر دید ازم خواست معاینه ام کنه، بعد معاینه گفت:

  • با این که نباید سر خود دارو هاتو قطع می کردی ولی چه خوب که این کاری کردی ،خودت خبر داشتی؟

  • از چی؟!!

  • به شوهرت گفته بودم تا زمانی که دارو مصرف می کنی نباید حامله بشی.

یکه خورده به دکتر نگاه کردم، انگار سطل آب یخ رو سرم ریختن، تنم یخ کرد و گفتم:

  • ببخشید؟

دکتر- شما باردارید.

هول شده گفتم: حتماً.. حتماً اشتباه شده.

دکتر- من معاینه ات کردم.

وارفته گفتم: وای.. هادی منو می کشه.. وای..

دکتر- می فرستمت دکتر زنان برای سونوگرافی..

دستمو به پشیمونیم گرفتم. حالا چه خالی به سرم بریزم؟ بدبخت شدم رفت. هادی اگر بفهمه غوغا به پا می کنه، چیکار کنم؟ نمی دونم چطوری از مطب زدم بیرون. سرم پر از هوا بود. دستمو رو شکمم گذاشتم، این دیگه چه گندی بود به زندگیم زدم؟ حالا چیکار کنم فقط پنج ماه به پایان زندگیمون مونده و من حامله ام؟!! هادی پدرم ـو در میاره.. فکر می کردم سرگیجه و بی حالیم بر می گرده به قطع کردن دارو هام.. هادی مجبورم می کنه بچه رو سقط کنم اگر این کار رو نکنم باید تنها بچه رو بزرگ کنم.. یعنی چند وقتمه؟ چرا من عقلم ساقط شده؟ لعنت به من چه غلطی دارم می کنم؟ چیکار کنم خدایا.. چی کا کنم؟ آخر این نهایت بدبختی که نصیب من شده.. وای وای.. اگر مادر جون اینا بفهمند. اگر خان عمو بفهمه هم من هم هادی بدبخت می شیم.. چیکار کنم؟ از هولم زدم زیر گریه. مهم نبود تو خیابونم و همه دارن نگام می کنند. مهم اینه که من احتمالاً بدبخت ترین آدم روی زمین بودم. توی اون موقع که به زودی می بینی دین و ایمان و زندگی و دنیام بین بدترین دوراهیه گیر کردم.. حالا که انگار فهمیدم تازه حال و هوای زن باردار رو داشتم به دست می آوردم، بین اون گریه و هق هق شروع کردم به عق زدن!! اِ!!! تا حالا که عق نمی زدم!! وای همه می فهمند..

  • توتیا!! توتیا!!!

انقدر با شدت عق می زدم که نمی تونستم سرمو بلند کنم ببینم کیه، دستش که بهم رسید تازه فهمیدم محسنه جون مطب دکترم نزدیک مغازه ی محسن بود..

بی حال سرمو بلند کردم محسنو دیدم انگار تنها کسی بود که تو دنیا داشتم، انگار نزدیک تر از محسن کسی رو نداشتم. زدم زیر گریه و محسن دلواپس گفت: چیه؟!! چرا گریه می کنی؟ چرا بالا می آری؟ توتیا؟!! هادی چیکار کرده؟!! با توأم حرف بزن دلم از دهنم در اومد. چه اتفاقی افتاده؟!! کجا بودی؟

  • محسن بدبخت شدم..

  • چی شده؟ با هادی دعوات شد؟ زدی به سر و کله اش؟

انقدر هق هق می کردم که نمی تونستم حرف بزنم، محسن با آرامشی که سعی می کرد حفظش کنه گفت: آروم باش، آروم. بیا بریم مغازه ببینیم چی شده.

کمکم کرد از جا بلند شم و رفتیم تو مغازه و یه لیوان آب بهم داد، کمی آروم شدم و ماجرا رو براش تعریف کردم.. انگار به محسن تیر خلاصی زدن. یکه خورده منو نگاه می کرد و پلک نمی زد. با گریه گفتم: منو نگاه کن، بگو من چیکار کنم؟

محسن- وای توتیا! وای توتیا!! من به تو چی بگم؟! “از جا بلند شد و عرض و طول مغازه رو رفت بالا و پایین و گفت:” دِ اگر این بچه دنیا بیاد که  هم خودتو بدبخت کردی هم اون بچه رو. فکر کردی هادی به پات می مونه؟ این یه بی خردیه که خدا می دونه.. عقل و محبت و معرفتش اون ور دنیاست. زن و بچه سیری چند. اگر بند ـو آب بدی و مادرش اینا بفهمند خودتو انداختی تو هچل توتیا.. وای.. ” با عصبانیت داد زد:” مگه هادی رو نمی شناسی؟

بلند بلند گریه کردم و گفتم: اگر هادی بفهمه منو می کشه، از هر کی بخت برگرده سوار شتر هم بشه سگ گازش می گیره.

محسن با هول و ولا صندلی رو جلو کشید و روبروم نشست و گفت:

  • تا کی قرار داد کردید که با هم باشید؟

با گریه به محسن نگاه ککردم و محسن جدی گفت: جواب منو بده.

  • تا سر سال.

محسن- آخه بی عقل، پنج ماه دیگه سر سالتونه که.

با گریه گفتم: چیکار کنم؟

محسن با حرص گفت: آخه بِکَنمت یا بسوزونمت دم مسجد،  با دست تو حنا گذاشته ی خودت اومدی اینجا می گی چیکار کنم؟ چاره گناه کبیره ـست، آتیش جهنم روشن کن فوت کن گر بگیره.

با گریه و التماس گفتم: محسن.

محسن- جز زدم بالا رفتم پایین اومدم گفتم: «توتیا داری لج می کنی، نکن. دودمانت ـو به باد نده وقتی سر لج می افتی می شی خوره می افتی به جون خودت و هر کی دورته.» – محسن حرف تلخو یه بار نزنی تا عمر داری تو گوشت می مونه، می دونم چیکار کردم که تو گل موندم. چاره رو بگو.

محسن- خوب می دونم که می دونی چاره چیه. پاشو صورتتو بشور فکر کردن نداره، اگر قرار باشه فکر کنم و فکر کنی، دین و ایمون نمی ذاره غلط بری. ولی باید غلط رفت. هادی از این که هست بدتر می کنه. برو خونه ات صداتو در نیار وقت دکتر می گیرم اول باید بفهمیم چند وقتته بعد بقیه ی کارارو می کنیم. به هیچ کس نگو. حتی به نرگس. اگر بفهمه دق می کنه. طاقت نداره، راز رو به کسی بگی دیگه راز نیست. این رازه بین من و تو حواست جمع باشه هادی کوسه است. با شنیدن صدای ضربان قلب طعمه ی خودشو پیدا می کنه و «ف» بگی تا فرحزادو می خونه. فهمیدی چی گفتم یا نه؟

با همون حال سر تون دادم و از جا بلند شدم. محسن برام ماشین گرفت و کرایه رو حساب کرد و گفت: بهت زنگ می زنم.

به شقیقه ام اشاره کرد و گفت: حواستو جمع کن.

تا برسم خونه سرم هزار و یک راه نرفته رو رفت و دلم شور زد و اشکام جاری شد. یادم نمی ره اون شب هادی رو دیدم انگار اولین بار بود که می دیدمش. تا منو دید گفت:

  • چیه؟ چرا چشمات قرمزه؟

  • داشتم پیاز خورد می کردم بذارم تو فریزر. تازه تموم شد.

  • رفتی دکتر؟

  • آره، خوب شدم.

  • پس چرا رنگ و روت این مدلیه؟

  • ولی گفت خوب شدم.

  • دارو دیگه نداد؟

  • نه گفت خوب شدی دیگه لازم نیست دارو بخوری.

  • خب چرا وایستادی منو نگاه می کنی؟ برو شام ـو بکش دیگه.

دستام از استرس یخ کرده بود، قاشق ده بار از دستم افتاد انقدر که دستم می لرزید. سفره رو چیدم و غذا رو کشیدم. احساس می کردم هر آن هادی می فهمه که موضوع از چه قراره ،انگار که می تونه ذهن منو بخونه. داشتم از اضطراب می مردم. هادی اومد و عین سربازای آماده به خدمت کنار اپن ایستاده بودم. هادی با تعجب نگاهم کرد و گفت: خب بشین دیگه چرا ایستادی؟

سریع سر جام نشستم و هادی گفت:

  • تنها رفتی دکتر؟

  • آره تنها رفتم.

  • هستی و مادر رفتن بیمارستان؟

  • آره صبح رفتن.

  • غذای حسام و هانی رو گذاشتی پایین؟

  • ییه، نه بیچاره ها یادم رفت. ” از جا بلند شدم و غذاشون ـو کشیدم و گفتم:” صداشون کنم بیان همین جا…

هادی دیس ظرف و خورشت رو گرفت و رفت به طرف طبقه ی پایین. وای هادی آخر می فهمه که من چمه، داشتم از گرسنگی می مردم. یه عالمه غذا برای خودم کشیدم  و شروع کردم به تند تند خوردن، هادی اومد بالا و با تعجب منو نگاه کرد و گفت: توتیا به خدا تو یه چیزیت می شه، مگه از قحطی اومدی؟

با تعجب به هادی نگاه کردم و با کمی خجالت گفتم: خب گرسنه ام بود.

هادی- خب آروم بخور.

غذا رو تا ته خوردم ولی همین که از جا بلند شدم حالم به هم خورد و همه رو بالا آوردم ،هادی از همون هال خونه گفت:

  • انقدر غذا نمی خوری که معده ـت تعجب کرد و همه رو بالا آوردی، از بس خوردی .

حالت خوبه؟

با ترس و لرز به آیینه نگاه کردم، چشمام دو دو می زد. هادی به زودی می فهمه. اگر دو شب دیگه بالا بیارم تمومه.. می فهمه.

هادی- توتیا؟! باز غش کردی؟

  • نه خوبم.

از دستشویی که اومدم بیرون هادی رفت تلفن بزنه. سریع در یخچالو باز کردم. از تو یخچال بدون این که ظرف میوه رو بیرون بیارم انگور می خوردم. ظرف و ظروفا رو جمع کردم  و شستم. تا دیروز که خوب بود آخه چرا یهو اینطوری شدم؟!! حتماً باید پنج شش هفته ام باشه.

چقدر هوای خونه گرم بود. رفتم کولر رو روشن کردم و جلوی کولر ایستادم. وای چقدر لذت بخش بود. خنکی  کولر..

توی جیب دامنم چند تا حبه انگور انداخته بودم همینطوری جلوی کولر که ایستاده بودم دسته ی انگور های دونه ارغوانی ـو تو دهنم می ذاشتم انگار خدا خوشمزه ترین نعمت دنیا رو آفریده بود. جلوی این کولر خنک فقط یه خواب طولانی می چسبید. همین و بس.

  • تویتا!!

از ترس انگور پرید تو گلوم و شروع کردم به سرفه کردن. هادی دو تا زد پشتم و گفت: باز داری انگور می خوری؟ خب رودل می کین می میری. ما هر روز باید به خاطر تو بیمارستان باشیم؟ چرا انقدر کولر رو زیاد کردی؟ مگه آتیش تو تنت داری؟ سینوزیتم اود کرد از دست تو.

  • نه تورو خدا کمش نکن، خیلی گرمه.

هادی- برو یه لیوان چایی بریز بیار ببینم.

رفتم طرف دستشویی و گفت: مگه دو دقیقه پیش نرفتی دستشویی؟! کلیه ـت با چه دوری کار می کنه؟

  • خب دستشویی دارم. نرم؟ هادی با حرص گفت: خیر سرت.

 ***

.. وای از گرسنگی از خواب بیدار شدم. چقدر هوس نون بربری کرده بودم. توی فریزر داشتم. از فریزر نون بربری رو درآوردم و مستقیم روی آتیش گذاشتم. دلم می خواست حسابی برشته و سوخته بشه. بوی نون که به مشامم خورد.. واای.. بو می کشیدم. انگار یه عمر بود نون نخورده بودم. دود نون بالا رفت و گاز رو خاموش کردم و شروع کردم به خوردن قسمت های سوخته ی نون.

هادی با قیافه ی خواب آلود و خشن جلوی آشپزخونه ظاهر شد. از ترس سکته کردم. با عصبانیت گفت: دیوونه! دیوونه!! فکر کردم خونه آتیش گرفته. زده به سرت؟ نصفه شبی بلند شدی نون می سوزونی می خوری؟

  • خب گرسنه ام بود.

  • غذا تو خونه پیدا نمی شه که نون سوخته می خوری؟ لبمو گزیدم. الان می فهمه حامله ام.

هادی- نمی تونستی سه ساعت صبر کنی صبح شه بعد بخوری؟ مگه بچه ای؟

  • خب هرچی خورده بودم ـو بالا آوردم.

هادی- مثل آدم غذا گرم کن بخور خب. ای خدا.. روز به روز حالت وخیم تر می شه.

هادی رفت به طرف دستشویی. زودتر از هادی جلوی دستشویی حاضر شدم و گفتم: بذار اول من برم.

هادی با لحن کنایه آمیزی گفت: بفرمایید.

صبج هادی صدام زد و گفت:

  • توتیا! توتیا!! تو چرا بلند نمی شی؟ ساعت هفت شده.

  • نمیتونم خیلی خوابم می یاد.

  • پس من صبحونه چی بخورم؟ شده کار هر روزت. مگه مرگ خواب داری؟

  • تورو خدا بذار بخوابم.

  • تا صبح راه رفتی حالا من ـو گرسنه می فرستی سر کار؟ پاشو حداقل یه چایی بذار.

  • نمی تونم خوابم می یاد.

  • هادی با عصبانیت گفت: توتیا! الان یه هفته است به من صبحونه نمی دی.

پتو رو سرم کشیدم و خوابیدم، هادی هم با عصبانیت از جا بند شد و رفت. اونم گرسنه.. و من تا ساعت یازده خوابیدم و از خواب که بیدار شدم دوباره رفتم سراغ انگور. وای فقط یه خوشه انگور داشتم. انگورم که تموم شد عین مرغ سرکنده شدم  و رفتم طبقه ی پایین. در خونه ی مادر جون ـو زدم و مادر جون تا منو دید گفت:

  • سلام عروس خوشگلم، چی شده؟

  • مادر جون ببخشید.. ” خب یهو بگی انگور می خوای که می فهمه حامله ای”..

  • اِم.. می خوام یه دسر برای هادی درست کنم انگورم تموم شده. انگور دارید؟ مادر جون خندید و گفت: الهی فدات بشم، نه مادر ندارم.

مایوس گفتم: ندارید؟! “رفتم بالا و زنگ زدم هادی و تا هادی گفت: بله. گفتم:” هادی کِی می یای؟

هادی- کِی میام؟ شش هفت ماهه که ساعت هشت و نه می یام.

  • داری میای انگور بخر.

هادی با تعجب گفت: تازه سه چهار کیلو انگور خریدم که.

با عجله گفتم: خب تموم شد، بخر دیگه. خداحافظ.

گوشی رو سریع قطع کردم و تا هادی بیاد واسه انگور هلاک شدم و برای این که کمتر هوسم به یادم بیاد همه ـش خوابیدم. هادی که اومد قبل از اینکه خودشو ببینم انگور تو دستشو دیدم و یه سلام سریع گفتم و انگور هارو گرفتم که ببرم بشورم. هادی همینطور زیرکانه نگاهم کرد. حتی شام هم جای غذا انگور خوردم. بعد شام تلفن هادی زنگ خورد طبق هر شب رفت که با شیده حرف بزنه. فکر کردم  که بهتره برم تو اینترنت و درمودر بارداریم و مدت زمانیش و این که ممکنه تو چه ماهی باشه و شیوه های سقط ـو سرچ کنم تا هادی نیومده.. تند تند داشتم می خوندم که هادی صدا زد:

  • توتیا بیا یه استکان چای بریز حداقل، کجایی؟ صبح که خوابت میاد. حداقل شب خیرت به ما برسه.

سریع مطلابو مینیموم کردم و از جا بلند شدم که براش یه استکال چایی بریزم. استکان چایی رو ریختم و گذاشتم جلوش و رفتم دستشویی. از دستشویی که اومدم دیدم هادی نیست .

با هول و هراس رفتم به طرف اتاق و دیدم هادی پشت کامپیوتر نشسته و صفحه ی اینترنت ـو باز کرده. سریع و نگرون گفتم: هادی!

هادی یه مدلی منو نگاه کرد، جدی، پرسشگرا، کنجکاو و شاید شاکی..

  • برای تارا.. برای تارا دنبال اطلاعات بودم.

  • تارا؟

  • می خواست یکم اطلاعات در مورد این داشته باشه.

  • مگه تارا تو خونه اشون کامپیوتر..

  • خرابه.

  • خرابه.. ” سری به تایید تکون داد و گفت:” برو آزمایشتو بیار ببینم.

با بغض و هول و ولا گفتم: هادی.

تاکید وار گفت: برو آزمایش ـو بیار.

همون جا وایستادم و با بغض و گریه نگاهش کردم. هادی تا از جا بلند شد زدم زیر گریه و گفتم:

  • من حامله ام.

هادی آروم منو نگاه کرد و من عین مادرم مرده ها از ته دل گریه می کردم و می گفتم:

  • به خدا خودمم تازه فهمیدم. به خدا نفهمیدم چطوری شد..

هادی یه کم نگاهم کرد و گفت: خب حالا چرا انقدر گریه می کنی؟!

با تعجب هادی رو نگاه کردم وو هادی گفت: منتظر همچین خبری بودم.

  • چی؟!!

هادی از کنارمون رد شد و گفتم: پس طلاقمون؟!!

  • بعد به دنیا اومدن بچه.

  • بعد به دنیا اومدن بچه؟!!

با عصبانیت جیغ زدم: توی عوضی به خاطراون زنیکه حتی از بچه اتم می گذری و بچه ـتو می فروشی. تو آدمی؟ تو انسانی؟!! حتی حیوونا هم بچه ـشونو به خاطر خودشون نمی فروشند. من داغ این بچه رو به دلت می ذارم.

هادی هم با حرص گفت: تو بیجا می کنی.

  • به همه می گم چه فکری داشتی. به همه می گم قصدت چی بود.

هادی- جرئت داری دهنتو باز کن تا به روز سیاه بنشونمت.

  • از این بدتر؟ حالا نوبت بچه اته؟ توی عوضی آشغالی. چیه می خوای منو بزنی؟ بزن. دیه تموم شد هادی، دیگه تموم شد.

رفتم طرف اتاقمون تا لباسمو بپوشم برم خونه ی مامان. اومد دنبالمو مانتوم ـو از دستم گرفت و پرت کرد تو هال و گفت: کجا تشریف می برید؟

  • حتی یه لحظه ام نمی تونم تحملت کنم.

هادی با حرص و عصابنیت داد زد: تویتا روی سگم بالا می یادا! نذار بلایی سرت بیارم که از زندگی ساقط شی.

  • چیکار می خواب بکنی؟ پاهامو قلم کنی؟

هادی- طلاقت نمی دم و می رم دنبال زندگیم. هر جور شده اون بچه رو هم به دنیا می یاری. شده نه ماه بپامت می یام تا بچه به دنیا بیاد.

با حرص گفتم:

  • کثافت تو آدم نیستی، تو به من نگفتی باید بچه دار بشم.

هادی- چون عموم تازه بهم گفته. با به دنیا اومدن بچه ام سندارو به نامم می زنه.

به گریه افتادم و گفتم: لعنتی از جونم چی می خوای؟ چرا دست از سرم بر نمی داری؟

هادی- فکر همه چیزو کردم. خونه ای که می خواستی رو بهت می دم. ماه به ماه هم خرج خودتو می دم هم بچه رو، هر چی بخوای برات فراهم می کنم.

با حرص و گریه گفتم: فکر کردی قراره گوسفند به دنیا بیارم که فقط خرج داشته باشه؟ بخوره و یه مکانی برای زندگی؟ اون یه بچه ی آدمه و تو داری حق زندگی رو ازش می گیری. به خاطر چی؟ یه زن انقدر برات ارزش داره؟ که از هم خونت و از پاره ی تنت بگذری؟ پس حق زندگی من چی؟ به خاطر تو بشم یه زن مطلقه ی بیست و یک ساله با یه بچه؟ اونم توی این شهر ناکس بی همه چیز. تو مَردی؟ تو غیرت داری؟ تف به تو هادی.

هادی با حرص و عصبانیت گفت: مگه پیک فرستادم دنبالت. خودت قبول کردی.

  • من قبول کردم زنت بشم و سر سال طلاق. نه اینکه یه بچه بذاری زیر بغلم و من ـو تا ابد برچسب خور اسم خودت کنی و با هزار مشکل ولم کنی بری. بچه پدر می خواد و خونواده می خواد. چطوری باید بزرگش کنم؟ وقتی گفت: «بابام کو؟» بگم:«رفت دنبال معشوقه اش؟» وقتی افتاد تو راه بیراه فکر کردی از من حساب می بره وقتی بالا سر یه بچه پدر نباشه، وقتی تک والدی بزرگ بشه می دونی چقدر براش مشکل پیش میاد؟ چطوری از پس این مشکلا بر بیام؟ آخر تو چرا انقدر بی مسئولیتی؟ فقط بچه دار شدن ـو بلدی؟ تو که ننه بابا بالا سرت بود شدی نا خلف همه رو گول می زنی به خاطر منفعتت، بچه ـت چی می شه؟

هاددی- از بارداریت سو استفاده کن هر چی از دهنت در میاد بارم کن.

از گریه روی زمین نشستم و هادی جلوی روم چنباتمه زد و گفت:

  • خودت بازی رو شروع کردی.

  • خفه شو

هادی- من اون پولو می خوام.

جیع زدم: به قیمت چی؟

هادی فقط نگام کرد و بعد جدی گفت: من هرگز با تو زندگی رو ادامه نمی دم.

پوزخندی زدم و گفتم: فکر کردی عاشقتم؟ از کرده ی خودم عین سگ، عین سگ پشیمونم .

از این که بچه ی تو، تو وجودمه ازخودم نفرت دارم. ” هادی با حرص زد تو گوشم و تاکید وار در حالی که انگشت اشاره اش جلوی روم بود گفت:” من، او بچه رو سالم ازت می خوام توتیا.. اگر یه تار مو.. فقط یه تار مو ازش کم بشه زنده نمی ذارمت. وقتی به دنیا اومد هر غلطی دلت خواست بکن.

با گریه گفتم: امیدوارم شیده هرگز بهت وفا نکنه و همونطور که تو به خونواده و بچه ـت وفادار نیستی، امیدوارم تموم دار و نداری که به خاطرش همه رو فریب می دی و زن  و بچه ـتو قربانیش می کنی رو بالا بکشه و بشی آس و پاس. از خدا می خوام که خوشبختی سواره باشه و تو پیاده و هر چی پیش بدویی بهش نرسی. از اینجا رونده و از اونجا مونده بشی هادی.

هادی پوزخندی زد و از جلوی روم بلند شد. با حرص بالشو از روی تخت برداشتم و پرت کردم طرفش و جیغ زدم: هادی ایشالله که بمیری و داغت رو دل دنیا بمونه.

هادی برگشت و نگاهم کرد. با حرص و لرزه گفتم: ازت نمی گذرم، از سر این قبله بلند نمی شم مگه ای که نفرینت کرده باشم.

هادی فقط ساکت نگاهم کرد و بعد رفت. رو تخت افتادم و با تمام وجود گریه کردم. نمی دونستم چیکار باید بکنم؟ تو بدترین نوع هچل افتاده بودم. نه راه پس داشتم نه راه پیش.

چیکار باید کرد؟ مغزم قفل کرده بود و کاری جز گریه بلد نبودم و تنعا یه جمله تو سرم می اومد: «من حامله ام!» و از سر انگار گریه هام شروع می شد. اون شب تا صبح گریه کردم. هادی هم رفته بود تو اون یکی اتاق خوابیده بود چون من گریه و زاری می کردم.

صبح هادی اومد تو اتاق و گفت: الان می رم پایین به مادرم می گم..

با حرص گفتم: دهنتو ببند و از اتاق برو بیرون.

هادی با عصبانیت گفت: خیلی زبون دراز..

بالشمو پرت کردم سمتش و جیغ زدم: گشمو بیرون.

سرمو بردم زیر پتو و باز گریه هام ـو ادامه دادم. صدای در که اومد فهمیدم که فته پایین .

یاد محسن افتادم. باید به محسن بگم که هادی فهمیده. موبایل محسن ـو گرفتم. هنوز خواب بود و بعد نزدیک هشتا بوق گوشی رو برداشت. با صدای خواب آلود گفت: الو؟ با گریه گفتم: محسن بدبخت شدم.

با هول و هراس گفت: چی شده؟

  • هادی فهمید.

  • چطوری؟

مامان از اون ور صداش اومد که گفت: چی شده محسن؟ کیه؟ محسن- هیچی یکی از دوستامه، تو بخواب.. الو؟

  • بیا تو حیاط که مامان نفهمه.

محسن- خیله خب، از کجا فهمید؟

  • عوضی نقشه ـش بود. خان عمو گفته سندا رو وقتی به نامش می زنه که بچه دار بشه. محسن با حرص گفت: نامرد نالوتی.

  • محسن چیکار کنم؟ تهدیدم کرده، گفته اگر کسی بفهمه که ماجرا چیه طلاقت نمی دم.

محسن- غلط کرده، نامرد ناکس چقدر پس فطرت شده.

با گریه گفتم: به زودی همه می فهمن محسن.. یه فکری بکن من نمی خوام به پای خواسته های هادی از این بدبخت تر بشم، محسن تورو قرآن کمکم کن من دارم دیوونه می شم. نمی خوام بچه ی هادی رو به دنیا بیارم.

محسن با حرص گفت: ببین چه بلایی سر خودت آوردی؟ من چیکارت کنم توتیا؟

با گریه گفتم می دونم محسن به خدا خیلی پشیمونم. تورو خدا چاره ای بکن قبل اینکه دیر شه.

محسن با لحن قبلی گفت: چیکار کنم، هادی رو بکشم؟ با هق هق گفتم: من می دونم آهِ محمد صدرا منو گرفته.

محسن با عصبانیت بیشتر گفت: بی عقلیِ  خودته نه آه محمد صدرا.

  • این تقاص همه بدیهامه، به محمد به مامان.. به تو..

محسن با لحن آروم تری گفت: توتیا! توتیا آروم باش.

  • چطوری آروم باشم؟ من دارم دق می کنم. امروز به آخر نمی رسه که همه می فهمند من حامله ام. اونوقت کار از این حرفا هم سخت تر می شه. تموم در ها به روم بسته می شه ،چیزی نمی گذره که این بچه به دنیا می یاد اونوقت من می مونم و بچه ی هادی. محسن دارم دیوونه می شم. نمی خوام زندگیم اینطوری بشه .به اندازه ی کافی دارم زجر می کشیم .

با وجود این بچه.. خدایا چقدر آتیش این جهنم سوزانه. محسن من چیکار کردم؟ چیکار کردم؟

محسن- می خوام یه کم فرصت بدی که فکر کنم. من برات یه فکری می کنم.

  • چیکار محسن؟! هادی دیگه فهمیده. هر کاری هم می خواستیم بکنیم وقتی هم بفهمند که من حامله ام تموم در ها به روم بسته می شه.

محسن با عصبانیت گفت: بذار ببینم چه غلطی باید بکنیم.

با گریه گفتم: باید خودم ـو خلاص کنم تا..

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان ازدواج توتیا

رمان ازدواج تو تیا پارت آخر

رمان ازدواج توتیا اثر نیلوفر قایمی فر جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *