رمان های حمایتیصفحه اصلی

رمان سر آغاز انتقام و عشق

5 (100%) 1 vote[s]

رمان سر آغاز انتقام و عشق

نویسنده:elina

خلاصه:
زندگی دختریه که ۱۸ سالگی خواهرش از دست داده به خاطر یه عشق،حالا بعد از سه سال برگشته، اونم با چی برگشته با نقشه تا انتقام سه سال نبود خواهرش بگیره
آیا میتونه؟
آیا عشق انتقام حالیشه؟

قسمتی از رمان
من باران بزرگمهر، ۲۱ سالمه، خواهرم پاره ی تنم خودکشی کرد،به خاطر عشق، عشق کلمه ی مزخرفیه واقعا میگم کسی مثل من براش بی مفهومه ، کسی که دو بار ضربه خورد ، بار اول خواهرش،بار دوم نامزدش، خیلی فشار روم بود برای همین اومدم کانادا.

مادر و پدرم توی تصادف کشته شدن وقتی ۱۶ سالم بود ، شده بودم یه ادم افسرده اما دلم به خواهرم خوش بود که اونم بعد دوسال منو تنها گذاشت.
همونجا قسم خوردم تا انتقام بگیرم.

چون نمیتونستم تنهاییُ تحمل کنم نامزد کردم البته خودمم بی حس نبودم بهش ولی خب از تنهایی در میومد اونم به یه سال نکشید بهم خیانت کرد.مگه من چند سالم بود. ۲۰ سال سن زیادی نیس برای شکست عشق.

بعد از سه ماه اومد، سه ماهی که برای من پر از درد بود،التماس میکرد برگردم،گفت اشتباه کردم،ولی من دیگه اون دختر ساده نبودم که خر بشم میدونید شاید من اینطوری فکر میکردم حس میکنم تو این سه ماه پخته تر شده بود
ولی برای من مهم نبود .دختری که باهاش بود مقداری از پولاشو میکشه بالا و میره ولی من باز هم بر نگشتم.

شروع کردم به کار مورد علاقم یعنی طراحی بهم ارامش میداد . پدرم یه شرکت داشت توی کانادا برای طراحی بود اخه خودشم طراحی لباس های مردانه میکرد خواهرمم عاشق مو سیقی بود برایهمین شرکت به اسم من زده شد. اولش فکر نمیکردم از پسش بر بیام ولی اومدم همه ازم حساب میبردن.چون شده بودم دختری ازسنگ که هیچکس حق نداشت رو حرفش حرف بزنه وگرنه با اون یکی روی من طرف بود.توی دوسال تونستم با سه تا شرکت معامله کنم که به نفعمون تموم شد.

درحین همین کارها چند تا امار از عشق خیانت کار خواهرم پیدا کردم،اسمش برسام سپهری، ۳۱ سالشه،یه شرکت مثل من داره ، طراحی لباس مردونه،خانواده نداره ، تنهایی زندگی میکنه.و این برای من عالی بود ، شاید از شانس خوب من باشه

برسام یه آدم فوق العاده شیک و جذابی بود،هردختری میشه گفت عاشقش میشد،چهارشونه ، قدبلند، چشمای ابی،لبای نازک و مردونه،ابروهای نسبتا پر پشت،که صورتشو جذاب تر میکنه.

ادرس خونشو به هرسختی که شد پیدا کردم،یه خونه ی ویلایی بزرگ، دو تا برادر داره ، سام و بردیا،که البته خارج از کشور زندگی میکنن،مادر و پدرشم به دلیل سقوط هواپیما فوت شدن.

برای همینه که تنها زندگی میکنه.طی تحقیقات بنده،این تنهاییشون رو بایه چیزی پر میکنه،دخترها،شبش رو با اون ها صبح میکنه. خجالتم نمیکشه.فقط نمیدونم چجوری وارد خونش بشم؟خدایا یه کاری کن.

سوار اسانسورشدم . همونطور که بهتون گفتم بنده تو کانادا زندگی میکردم واسه ی انتقامم مجبور بودم بیام ایران که اومدم،چون خونه نداشتم هتل گرفتم،اتاقمو پیدا کردم . وقتی واردش شدم دهنم وا موند چقدر کوچیک،یه تخت یک نفره،یه تلویزیون و دستشویی و حمومشم یکی بود.

اومدم دراز بکشم دیدم صدای شکمم در اومد . لباسامو با شلوار دمپا و شال و مانتو مشکی عوض کردم.

رفتم پایین ، داخل رستوران شدم یه جای دنج پیدا کردم و نشستم.گارسون اومد و سفارشاتُ گرفت و رفت،به همه ی کسانی که اونجا نشسته بودن نگاه کردم همه جور ادمی بود،از بچه گرفته تا ادم بزرگ،از جوان هایی که تازه بهم رسیدن تا کسایی که شکست خوردن،

این رمان آنلاین میباشد جهت حفظ حقوق نویسنده به صفحه تلگرام نویسنده وصل شوید

جهت اتصال به کانال تلگرام رمان سرآغاز انتقام و عشق از اینجا کلیک کنید

www.60tip.ir
www.60tip.ir

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن