رمان های حمایتیصفحه اصلی

رمان فوژان نوشته سهیلا ترابی

Rate this post

رمان فوژان نوشته سهیلا ترابی

نام رمان : فوژان

نویسنده : سهیلا ترابی

خلاصه رمان :
رمانی متفاوت که دختران خود ساخته ی کشورمون رو به همراه یک عشق رئال را به تصویر می کشه.
دردی که انسان را به سکوت وامی دارد،
بسیار سنگین تر از دردی است
که انسان را به فرياد وامی دارد…
و انسان ها فقط ب فریاد هم می رسند…
نه به سکوت هم…!

قسمتی از این رمان:

به نام خدا

درگیر زیپ کیف نقش پارچه ای نویی بود که، به تازگی با پول هایی خریده بود که هر ماه از کار در جاهای مختلف به دست می آورد و گاهی مقداری از آن را برای روز مبادا کنار می گذاشت.

با صدای بوق ماشین سر بالا گرفت، یک قدم عقب رفت، قلبش از ترس در سینه می کوبید، از طرفی کیف از دستانش افتاد و از طرفی دیگر شال نخی مدل چروک سر خورد،یک دور آدامس را داخل دهان چرخاند و
فریاد زد:

-هوی چته ؟!مرتیکه ی خرفت.

ماشین نگه داشته شد، دنده عقب گرفت، دست دلش لرزید،حتی فری هم در این موقعیت کنارش نبود سینه سپر کند و او را فراری دهد.

دست خودش نبود همیشه از مردها ترس پنهانی داشت، اما با دل و جرات بود، سینه صاف کرد و با چشمان درشت نافذ خیره ی چشم های مردی شد که به طرف قسمت کمک راننده خم شده بود.

-به کی گفتی هوی؟

مرد اخم کرد،پسر ۳۰ ساله با چهره ی سخت و نفوذ ناپذیرش هر آن ممکن بود با یک کلمه ی دخترک آتش درونش فوران کند و تمام عصبانیتش را سر او خالی کند . دخترک کم نیاورد و فریاد زد.

-مگه سرآوردی؟! شوفری بلد نیستی، ماشینو بده بابات برات برونه.

مرد دندان قروچه ای کرد، دختر آب دهانش را با صدا قورت داد و شال را روی سرش مرتب کرد یک قدم به عقب رفت.

-اول تو وسط خیابون وایستادی، ثانیاً، بوق نمی زدم الان زیر ماشین له شده بودی!

با تکان دست و سر و برو بابای نثارش کرد و گفت:
-راتو بکش برو آقا، کم مونده جونمو بگیره یه چیزی هم طلبکار شد.

پسرک دستش را به کمربند برد تا سریع از ماشین خارج شود و حساب دختر مو کوتاه و شلخته را برسد، زیادی قلدر بازی اش گل کرده بود، درست مثل پسر بچه ی تخس و شیطون با او دهن به دهن می گذاشت و از عواقب کارش که یک کتک حسابی بود خبر نداشت.

کمربند را شتاب زده باز کرد و به دستیگره ی ماشین برد که حرف مادرش را به یاد آورد، قبل از رفتن به شرکت هر چه سریع تر باید، سفارشات مادرش را انجام میداد.

لعنتی بر شیطان و آبا و اجدادش فرستاد و پایش را روی پدال گاز ماشین روشن فشار داد و با دادن فحشی زیر لب با سرعت از آنجا دور شد.

دخترک انگار صدای مرد را شنیده بود که جواب فحشش را در دل خود که نه بر زبان آورد، اهل پنهان کاری نبود، یک رو بود، حتی در خلوت خودش ، هم همانگونه بود.
لب و لوچه ای تکان داد و بلاخره زیپ را باز کرد و عینک آفتابی ارزان قیمتش را به چشم زد و دوان دوان بدون این که به بوق ماشین های پر سرعت توجهی نشان دهد از خیابان عبور کرد و کمی بالاتر رفت و روبه روی شرکت بزرگ واردات محصولات پزشکی ایستاد.

دستی به کمر گرفت و عینک را بالای موهای سیخ شده اش نگه داشت. آدامس جویده شده را با فوت به بیرون پرت کرد.

نگاهی به آدامس قل خورده انداخت و با کنایه به خود گفت:

-آبجی پرتو دیگه زیادی لات شدی، اینکار رو دیگه هیچ پسری انجام نمی ده!

نچ نچی کرد و به ساختمان چهار طبقه ی سنگ کاری شده ی لوکس نگاهی انداخت و بسم الله کنان وارد شد.
بار دیگر شال را مرتب کرد، نگاهی به کفش های خاکستری و سفید اسپرت نسبتا گرانش انداخت و اولین قدم را برداشت.

این رمان انلاین میباشد لذا جهت حفظ حقوق نویسنده در صورت تمایل به صفحه تلگرام نویسنده متصل شوید

جهت اتصال به تلگرام رمان فوژان از اینجا کلیک کنید

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن