رمان های حمایتیصفحه اصلی

رمان میراث من عذاب نوشته سحر منصور

3.9 (78.18%) 11 vote[s]

رمان میراث من عذاب نوشته سحر منصور

نام رمان : میراث_من_عذاب
میراث من عذاب

به قلم : سحر منصور

مقدمه :
ما آدم ها حتی در کشاکش با رسم و رسوم هستیم که خودمون بنای اونها رو گذاشتیم و حالا به تقابل با اونها بلند شدیم. رسم و رسومی که بودنشون چه زندگی ها رو که به هم گره نزده است و چه دل هایی رو که نشکسته و چه زندگی ها رو که ویران نکرده است. و ما آدم ها انقدر اشتباه هامون رو ادامه می دیم که می شن کینه و رنگ نفرت می گیرن و توی قلب و روحمون ریشه می کنه و یادمون می ره که اونی که در مقابل ما قرار گرفته است، شاید پاره تنمونه. کسی که از پوست و گوشت و خون ما ریشه گرفته است و امان از ما آدم ها!

قسمتی از رمان:

آب دهان خشک شده ام رو فرو دادم و زبونم رو، روی لب های خشک و پوسته، پوسته، شده ام کشیدم و بدون این که اجازه ای از بزرگترها بگیرم؛ جواب دادم.
_بله

بعد از من صدای بله ی خش دار امیرحسام شببیه ناقوس مرگ توی گوش هام پیچید. صدا از کسی بیرون نیامد؛ نهدستی نه سوتی و نه شادی ای و نه هیچ چیز دیگه. انگار همه توی مجلس ختم بودیم. نقلی روی سرمون ریخته نشد و داماد پیشونی تازه عروسش رو نبوسید و کنار گوشم زمزمه های عاشقانه نکرد.
نگاهم روی سفره ی عقد قدیمی ِ وسط محضر خشک شده بود. سفره ی خاک گرفته ای که بارنگ آبی فیروزه ای کدر گل های خشک شده اش بهم دهن کجی می کرد.

عجیب بود که نه بغضی توی گلو دارم و نه لبخندی روی لب هام دیده می شه؛ فقط بی اندازه آرومم! درست مثل یه ماهی مرده روی آب!

با صدای عاقد نگاهم رو، از روی سفره ی عقدی که نمک روی زخمم شده بود؛ گرفتم و سرم رو بلند کردم.

_امیدوارم به پای هم پیر بشین.

مهر سکوت به لب هام زدم.
مهر سکوتی که تک، تکِ این آدم ها با نگاهشون از من می خواستند تا روی دهانم بزنم و ساکت بمونم؛ سکوتی که دیگه دوست نداشتم، هیچ وقت بشکنم.

از روی صندلی فلزی با روکش زرشکی رنگ بلند شدیم. زیر چشمی نگاهی به امیرحسام کردم که با شونه های افتاده و سر به زیر، کنارم ایستاده بود.

مامانم و حاج خانوم که جلومون ایستادند؛ مسیر نگاهم شکسته شد و نگاهم رو از امیرحسام گرفتم و به چشم های مادرم که اشک توشون حلقه زده بود و شاید منتظر یه تلنگر کوچک بودند تا روی گونه اش سرازیر بشه، نگاه کردم.
مامانم بدون مکث بغلم کرد و دستهاش رو، دور شونه ام حلقه کرد. کینه ای نبودم! اما نتونستم، مثل خودش بغلش کنم یا دستهام رو، دور کمرش حلقه کنم.
مگه نه این که مادر غمخوار بچه هاشه؟ پس چرا اون زمانی که بهش احتیاج داشتم، به جای این که کنارم باشه جلوم وایستاد و توی دهنم زد که لالمونی بگیرم که لام تا کام حرفی نزنم که بشم عروسک خیمه شب بازی این جماعت که مثلا دارند در حقم مردونگی می کنند.
مردونگی! پوزخندی که روی لب های برجسته و ترک خورده ام ظاهر شد، دست خودم نبود. این جماعت با سوزندن روحم مردونگی کردند.

مگر همیشه مادرم نمی گفت؛ می شه در دروازه رو بست اما نمی شهدهن این جماعت رو بست؟ پس چرا گفتند که اگه خونه ی پدرم برگردم با حرف مردم چه کنند! یا خواستگارهام مرهای هم سن آقاجون می شن! که دختری که بارخت سفید خونه شوهر می ره؛ با کفن باید بیرون بیاد.

من که گفتم ازدواج نمی کنم. من که گفتم قلم پاهام رو می شکونم و می شینم سرجام و اسم شوهر نمی یارم…

مادر سرش رو کنار گوشم فرو برد و نفسی گرفت. صداش بغض داشت اما نمی دونم چرا بغض صداش دلم رو نمی لرزوند.

_مادر به فدات. اخم و تخم نکن، شگون نداره. این مرد که کنارت وایستاده، الان شوهرته پس کمی ملاحضه کن…

چشمهام که به چشمهای شرمنده ی آقاجونم گره خورد. دیگه هیچ صدایی رو نشنیدم؛ فقط نگاهش کردم.
بدون گله، بدون بغض…
یاد چند شب پیش افتادم که آقاجون من رو صدا کرد. وقتی وارد اتاقش شدم، کناره سجاده ی سرمه ای رنگش نشسته بود.

_ چند روز دیگه حاج آقا وقت محضر گرفته، تو هم می یای و بله رو می گی. لجبازی هم نکن؛ دختر! تو مورو، می بینی و من پیچش مو. فکر نکن تو خونه اضافه هستی؛ نه! اما من نمی تونم؛ توان این رو ندارم که پیرمرد لب گور بیاد بگه حاج ضیاء می خوام بیام امیر خیر برای دخترت…

این رمان انلاین میباشد لذا جهت حفظ حقوق نویسنده در صورت تمایل به صفحه تلگرام نویسنده متصل شوید

جهت اتصال به تلگرام رمان میراث من عذاب از اینجا کلیک کنید

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. سلام و درود بر شما نویسنده عزیز
    در متن رمان شخصیت دختر بسیار متزلزل و بی ثبات جلوه داده
    گاهی بسیار ساکت و گاهی هم بسیار عصبی و پرخاش گر نشان داده شده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن